Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

چگونه خلبان شدن من

خاطرات خلبان شدن جناب سرهنگ ملایری عزیز 

 

*********

********

********

*******

 

الغرض مثل همه خلق روزگار روزگاری من هم بچه بودم اما نه مثل حالا ئیها که اینترنت دارند و اس ام اس دارند و گوشی موبایل و از این حرف ها . وسیله بازی ما بادبادکی بود و چند تا بازی کوچه ای که حالا منسوخ شده و کسی از اونها خبری نداره. علاقه خاصی به هوا نوردی داشتم اما امکانات ما فقط کاغذی بود و حصیری و شصت هفتاد متر نخ کلف قالیبافی . بابادک من تو محله اول بود چون شب تا صبح رو آسمون می موند . دو تا باطری قلمی و لامپ دوچره و چند ساعتی اون بالا روی بابادک کورسویی داشت و بادی به غبغب من بین برو بچه های محل که بله ما اینیم . یه روز از اون روزهای قدیم هلی کوپتری که حالا می فهمم اچ 43 بوده که احتمالا خارجی بود از ولایت ما رد شد و من الکی صد تا قسم برای مادرم خوردم که خلبانش رو دیدم در حالیکه فقط شبهی از اون رو دیده بودم و چقدر بالا و پائین پریدم تا ثابت کنم خلبانش رو دیده ام . در همان اون خردسالی بچه خانی از خان های ولایت فخیمه مریض شد و برای بردنش به تهران هواپیمایی اومد و در 5 کیلومتری شهرمون نشست و ما برو بچه های محل این 5 کیلومتر رو دویدیم و خدا میدونه چند بار زمین خوردیم و پوست زانومون کنده شد تا بالاخره رسیدیم اما بی انصاف ها ( حالا می فهمم که کروچیف بوده ) نگذاشتند خیلی نزدیک برویم اما همونش هم برا ی ما کلی افتخار بود که هواپیما را از چند متری دیده ایم وبرای آنهایی که سعادت دیدنش رو نداشتند بعد ها چه خالی هایی که نبستیم . عشق به پریدن در من بود و بود تا دیپلم گرفتم اما فکر نمی کردم بتوانم خلبان بشوم و چون به برق هم علاقه داشتم لذا مشغول کار برقی شدم و رفتم تو کار ادیسون . روستاها را برق کشی می کردیم که خودش داستانی دارد و بعد هم به استخدام مستر برانکو آلمانی در آمدم که کشتارکاهها رو مکانیزه می کردند و میخواست من رو ببره آلمان که مادرم نگذاشت . بهر حال یکی از اون روزهای خوب دوست بچگیم اومد گفت فلانی این هم شد کار مگر تو به خلبانی علاقه نداشتی و بعد آنقدر تو گوشم خوند و خوند تا هیپنوتیزم شدم و لباس کار را درآوردم و آچار و پیچ گوشتی را بگوشه ای پرت کردم و کار را تحویل دیگری دادم و کوله بار را بستیم و از زیر قرآن رد شدیم و با یه کاسه آب که مادرمون پشت سرمون ریختند ترک کار و ولایت کردیم و دوتایی با ترانسپورت شمس العماره ( اتو دره ) بطرف تهران و میدان فوزیه سابق و قصر فیروزه نیروی هوایی . با سه سوت رفتیم بیمارستان 577 و گوش و چشم و حلق و قد و قواره ........... که از بخت بد دوست و همشهریم قبول شد و من از ته چشم رد شدم . مردانگی کرد و گفت منهم نمی روم خلبانی نیروی هوای و بعد تو گوش ما خوند که همافر بشیم چون معاینات را داده ایم و نوشتیم برای همافری و شنبه قرار شد لباس بگیریم و من درست صبح شنبه دبه کردم و گفتم یا خلبانی و یا برگردیم ولایت فخیمه . گفت پس بیا برویم هوانیروز گفتم برویم . اتوبوس واحد و جلو مجلس سنا پیاده شدیم و رفتیم دانشکده افسری و فکر کردیم اونجا هوانیروزه و دژبان که دید ولایتی هستیم گفت راست دماغتون رو بگیرید و بروید و وقتی خوردید بدیوار بپیچید به چپ و بپرسید باغشاه را میخواهیم و خلاصه دوباره با سه سوت معاینات و بعد هم اولین حال گیری و مانور در بدو ورود که من نفهمیدم این یعنی چی ؟ با سه شماره بند پوتینت رو ببند . بدو دستت رو بزن به دیوار روبرویی تا جائیکه دو تا از بچه ها رو بردند بیمارستان و این مهم نبود بلکه سوتی بود که من دادم . کسی که ما رو مانور می کرد یه خط قرمز دو طرف پاچه شلوارش بود و من فکر می کردم اینی که دو تا خط قرمز داره تیمساره و همش میگفتم چشم تیمسار و بعد که استخدام شدیم فهمیدم که این بابا همدوره خودمونه و سال گذشته واشبک شده یعنی مردود شده و چون از ما ارشد تره و به کارها وارده گذاشته اند بالای سر ما که ما رو مانور کنه ( البته یاد این همکار عزیز بخیر یکی از بچه های خوب هوانیروز بود ) نهایتا آموزش افسری در تهران و بعد هم مرکز آموزش هوانیروز و کلاس زمینی و سرتون رو درد نیاورم بعد هم پرواز و بعد هم تخصص و تو این بهبوهه انقلاب شد ( دوستی داشتم میگفت بابام استوار ارتش بود و سی سال تیر خالی نکرد مگر بطرف سیبل و تا من بیچاره ارتشی شدم انقلاب شد و بگیر بگیر شد و بعد کردستان شلوغ شد و بعد هم جنگ شد و بعد هم ما رو قبول ندارند که جنگیدیم از این دنیا رانده و حتما از اون دنیا مانده ) و بعد هم جنگ و بعد هم بازنشستگی که موقع جشن بازنشستگی آماری ذهنی گرفتم که از 180 نفری که خلبان شدیم ( یک گروهان بنام گروهان سروان احمدی ) هشتاد نفر ما بعناوین مختلف نیستند و بعد هم بازنشستگی و حالا هم قاطی پاتی جوانان در این سایت که خداوند آخرین عاقبت ما رو بخیر کنه چون همه عاقبت ها به بدی و خوبی گذشت و یک عاقبت دیگه مونده که امیدوارم بحق خداوند منان بخیر و خوشی تموم بشه و زیر دست ...........................بله نیفتیم و بیایند به جرم اینکه بله ......................... 
 

اما تو همون دوران دانشجویی اتفاق بسیار جالبی افتاد که بعد از اینکه مطلب بالا رو خوندید و اگر خوشتون اومد اون رو هم تعریف میکنم اگر نه که هیچی   ته مقاله شاید دوستان موافق نباشند با اینگونه بحث ها چون نباید یادمون بره که این سایت مخصوص شهدا و جانبازان و قهرمانان ارتش و معرفی آنها است اما باید عرض کنم که از آن می ترسم که سایت یکنواخت بشه و تنوع خودش رو از دست بده 
یکی از روزهای جنگ در منطقه سومار پشت بیمارستان در جاده ای که به دره شیطان و پل هفت دهنه میره مستقر بودیم که منطقه ای جنگلی است . حاج آقایی داشتیم که با ما بود و گلایه داشت که بچه ها سر سخنرانی او نمی ایند و علاقه نشان نمی دهند . چون سرپرست بودم گفتم حاج اقا ده پانزده تا فیلم سینمایی از عقیدتی بگیر و بیار تا برات بگم . خلاصه فیلم ها را گرفت و هر روزی اول یک فیلم نشان می دادیم و بعد درب را قفل می کردیم و بعد از فیلم حاج اقا سخنرانی می کرد و این باب شد و اخری ها دیگر درب را قفل نمی کردیم و عادت شده بود و حاج اقا داد می زد که فیلم یا سخنرانی و همه می گفتند اول فیلم لذا بنظر من سایت باید حواشی دیدنی مثل طنز و خاطره و اینها داشته باشه بهتره تا تنوع حفظ بشه و یکنواختی و کلیشه ای نصیب نشود . نظرتون چیه ؟

 

16

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و تشکر.

بسیار زیبا بود ایکاش در ادامه مطلب تصاویری هم از جناب سرهنگ ملایری در دوران آموزشی و در حین خدمت و...هم گذاشته شود  تا تصویر این دلاور همزمان با خواندن خاطرات ایشان در ذهن ما تداعی شود.

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

خوبه اقا ادامه بده عالی .

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

بله کجا بودیم ؟ دانشجوی خلبانی .قرار بود به ما درجه بدهند طبق همان قول و قرارهایی که گذاشته بودند . سه سال و نیم طول کشید و درجه بی درجه . هی گزارش و هی ملاقات نشد که نشد و هنوز حقوق دانشجویی . کلی برنامه چیده بودیم که زنی بگیریم ( ببخشید دختر بگیریم ) نشد که نشد . خودمون مشغول شدیم و 5 نفر سرشاخه پیدا کردیم و آنها روزها تو خوابگاه دانشجویی برامون سخنرانی می کردند . قرار شد همه با هم برویم تهران اعتصاب کنیم . یکی می گفت میکشنمون و دیگری می گفت هیج غلطی نمی تونند بکنند حق با ماست ( غافل از اینکه اگر بخواهی تو این مملکت سالم بمونی باید حقت رو بدی به دیگران مثلا در رانندگی حق مسیر با توست اما اگر ندی بدیگری لایی میکشه و پرتت میکنه تو پیاده رو یا دره ) بهر حال تصمیم جمعی بر اساس سرشاخه ها این شد که جمعه از سیم خار دار بزنیم بیرون و صبح شنبه جلو در ستاد تهران در باغشاه . فرمانده ما مرحوم سرهنگ خلبان مطیعی بود ( خدا رحمتش کنه عجب مرد آقایی بود ) رفتم پشت درب حمام و به همان دوست بچگیم که گفتم من رو کشوند خلبانی گفتم علی میگن بریم تهران هستی یا نه ؟ گفت بزن بریم الان میام بیرون و بریم . اومد بیرون و خلاصه رفتیم تو سالن و شهید فیض و دانشجو خلیلی و دانشجو تیموری سخنرانی انقلابی کردند و دادن زیر بغل ما و خلاصه شارژمون کردند و 180 نفر دانشجوی از همه جا بیخبر ( منظورم سیاسته ) از سیم خار دار اطراف پایگاه زدیم بیرون و دوباره همان اتو دره شمس العماره و تهران و دور و بر باغشاه . باور بفرمائید تمام 180 نفر اطراف باغشاه تو کوچه پس کوچه ها ولو بودند اما دیده نمی شدند چرا که همه می ترسیدیم اما یواش یواش دل و جرات پیدا کردیم و حلقه را تنگتر و تا جلو درب پادگان . من دیدم همه جا را آب پاشی کرده اند . یک لحظه دیدم روی پشت بام ها مسلح گذاشته اند گفتم علی خ...........ر.......ه اون بالا رو نگاه کن . گفت بابا انگار پادگانه اما حس ششم لری بهم می گفت بچه اوضاع نرمال نیست . خلاصه سر و کله تیمسار امین افشار پیداش شد و گفت دوستان و همکاران سلام . ما با خبر شدیم که تشریف آورده اید تهران برای حقتون و در جریان هستیم و ما هم پیگیر هستیم تیمسار خسرو داد هم در جریان هستند و من را مامور کرده اند تا شما را ببرم خدمت ایشون منتهی توی خیابون بده و جلو مردم بده و شخصی ها روی ما بد حساب می کنند . سه نفر جلو بقیه پشت سر از جلو نظام خبر دار . بطرف آمفی تاتر قدم رو . آقا چشمتون روز بد نبینه آخرین سه نفری که رفت تو سالن درب بسته شده روی آن دو تا قفل بزرگ و دور تا دور آمفی تاتر سرباز مسلح آماده به شلیک . بقیه اش رو داشته باشید تا خدمتتون عرض کنم

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

بله به اونجا رسیدیم که همه 180 نفر رو کردند تو سالن و درب را از پشت قفل کردند و بعد هم همین آدمی که مهربون بود و به ما خوشامد گفت و پیام خسرو داد رو بهمون داد که منتظر ماست و قول داد که حقمون رو بگیره از درب پشتی اومد و پشت تریبون قرار گرفت و 180 درجه لحنش عوض شد که بله در ارتش شاهنشاهی اعتصاب و تعطیل نمودن گردان و آمدن تهران و تجمع . میدانید این یعنی چی و حکمش چیه ؟ خلاصه بقول مارمولک تو حرفهاش خویش و قوم شدن با خواهر و مادرمون بود و آنچنان تهدیداتی که تازه ما فهمیدیم عجب کاری کرده ایم . از همه بد تر نمیگذاشتند حد اقل توالت بریم و بد تر از این یه دژبان رو بچه ها کشیدند تو و تا جایی که میخورد زدندش . یک نفر یکنفر ما رو با یک سرباز مسلح جلو و یک سرباز مسلح عقب می بردند توالت و از صبح زود تا نزدیک نیمه های شب توی همون سالن آمفی تاتر ماندیم و همههمه و داد و فریاد . چند تا اتوبوس آماده کردند که هر چه زود تر کلک کار رو از پایتخت بکنند و خوراکی نشه برای بیگانگان لذا در همان نطفه خفه دمه اش کردند . ما رو چهل نفر چهل نفر سوار اتوبوس کردند البته همراه سرباز مسلح و درب اتوبوسها رو هم قفل کردند و همون نیمه شبیع بطرف اصفهان و کلک کار را از تهران کندند جون شایع کرده بودند که اینها همراه دارند و خانواده هاشون هم آمده اند و از این حرفها و نقل ها . به هر کدام از ما یه کنسرو لوبیا دادند و از این بیسکویت خشک های بی نمکی که جیره اضطراری ارتش بود و به هر کدام هم یه حبه الکل جامد برای گرم کردن که همون کف اتوبوس لوبیاها رو گرم کردیم و خوردیم و همه بیسکویتها را برای اعتراض از پنجره خالی کردیم تو خیابونهای تهران . ته اتوبوسهای قدیم دربی بود که پله میخورد و همونجا را هم کردیم توالت و توی قوطی های کنسرو بله میکردیم و از پنجره پرت می کردیم بیرون . رسیدیم اصفهان و تو آسایشگاه البته با بگیر ببند فراوان که حق نداشتیم جم بخوریم . سر و کله هوابردیها پیدا شد و تازه فهمیدیم که بله برامون شام و نهار تدارک دیده اند . دسته ما رو دادند به یه سرگرد کلاه سبز . اون قدیم ها مثل حالا نبود وقتی می گفتند خبر دار یعنی خبر دار و پلک هم نباید میزدی چه رسد به اینکه مثل ما دست گل به آب داده باشی و یه سرگرد هوابرد هم بالای سرتون وایساده باشه . خبردار داد باور کنید از ترس صدای قلبمون رو هم می شنیدیم چون هم ارتش بود و هم می ترسیدیم بگن تو سر دسته ای . همینطور که مثل تیر چراغ برق خبردار ایستاده بودیم سرگرده برای اینکه نسخ بگیره یکی از بچه ها رو کشید بیرون و ازش پرسید چرا سرت رو برگردوندی ؟ گفت من برنگردوندم قربان چنان کشیده ای اومد تو گوشش که انعکاسش دو سه بار رفت خورد به خوابگاه و برگشت . گفت مرتیکه پ............ ف............ یه سرگرد ارتش شاهنشاهی دروغ میگه و تو دانشجو چلقوز راست میگی . دانشجوه گفت قربان برگردوندم . کشیده دوم شدید تر از اولیه اومد تو گوشش و گفت تو دانشجو جلقوز چطوری جرات کردی در ارتش شاهنشاهی وقتی خبر دار می دهند سرت رو برگردونی ؟ گفت برگردوندم برنگردوندم و خلاصه گفت بخواب شنا برو و یکی رو گذاشت براش بشماره به ده پانزدهمی نرسیده بود پنچر شد و دم سرگرد هوابرده گرم گفت پاشو حالا من شنا میرم تو بشمار و بلند شد رو هوا و با ( سیکنهاش ) روی مشتش فرود اومد که اگه من این کار رو کرده بودم مچم که هیچ قلم پاهام هم شکسته بود و شستم رفته بود تو جیب بغلم . خلاصه صد و یک صدو دو . چهار صد و نود و نه و بعد بلند شد و گفت من میخوام اینطوری شنا برید . جای همه شما دوستان عزیز واقعا خالی از اون روز مانور حقیقی شروع شد و خلاصه حسابی تحویلمون گرفتند و بدو و بایست و شنا و کلاغ پر و گنجشک پر و سینه خیز و از این جور کارهای خوب . سیم خاردارها سفت تر شدند . دژبانی که هر وقت میخواستیم بریم و بیائیم ازاد بودیم شد درب ورودی پنتاگون . ترکش های دسته گلی که به آب دادیم حتی تا پادگانهای هوانیروز در جاهای دیگر هم رفت . گرد و خاک ما گردان های دیگر را هم گرفت . درجه مطیعی یکیش پرید . از فرمانده دسته تا گروهان و گردان و پادگان و هوانیروز غیر از خسروداد یکیش پرید . از بد هم بد تر سر و کله ساواک پیدا شد چون شاه میخواست بره سوئیس و پای پلکان هواپیما بهش گفته بودند یک گروهان خلبان اعتصاب کرده اند و آمده اند تهران و چنین و چنان . شاه گفته بود اگر ریشه سیاسی دارد اعدام ( راست و دروغش رو نمیدونم اینجوری به ما گفتند ) البته کمی پیشش یک گروهان در ترکیه همین کار رو کرده بود و همه رو اعدام کردند و وقتی ما این رو شنیدیم موی تن خودمون که هیچ بلکه موی تن جدمون هم تو گور راست شد . الغرض ما رو بخط کردند و هر ساواکی کارت شناسایی 5 نفرمون رو می گرفت و می گفت ساعت فلان فردا صبح بیا دفتر . هر کس که می رفت و بر می گشت با چشمان اشکی می گفت هر چی ازتون پرسیدند راستش رو بگید همه چیز رو می دونند . اسم من در نمیومد و این من رو بیشتر زجر می داد چون پیش خودم میگفتم زود تموم بشه و اعصابمون راحت بشه . تا اینکه نوبت من هم رسید . رفتم تو دفترش . سرش رو انداخته بود پائین و پشت میز داشت چیزهایی می نوشت . سردم بود که فکر کنم از ترس بود . خیلی اروم گفتم جناب میشه فن کولر رو روشن کنم گفت بکن . بد مصب باد سرد میزد و دندونهام داشتند همدیگر را ساب می دادند و صداشون رو داشتم می شنیدم دوباره گفتم جناب باد سرد میزنه خاموشش کنم ؟ گفت بکن . یه سیب روی میزش بود نصفش کرد و گفت بیا این نصفه رو بخور . قلبم تالاپی افتاد کف امحاء و احشایم . گفتم فلانی این همون داروئیه که اقرار میاره و خلاصه گاز زدم و کوفتش کردم . مدتی بعد سرش رو بالا آورد و پرسید کی به تو گفته بیائی اینجا ؟ لرزان گفتم حضرتعالی . گفت من به گور پدرم خندیدم و شروع کرد به بد و بیراه و گفت بلند شو گورت رو گم کن . فهمیدم که کلیه اطلاعات رو گرفته اند از قبلیها و بقیه اش تکراری بوده و خلاصه چند نفری از ما قصر در رفتیم . از در زدم بیرون و فکر کنم با سرعت ده بیست سی کیلومرت تا خوابگاه دویدم و هی برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه می کردم که نکنه دوباره بیاد دنبالم . مانور و حال گیری ادامه داشت تا اینکه نتیجه اومد 5 نفر از دانشجویان به اعدام محکوم شده بودند که یکیشون شهید ارسلان فیض یکی از خلبانان خوب کبری بود . کسی جیک نمی زد و نهایتا به ابد محکوم شدند و بعد هم انقلاب و خلاصه رها شدند و برگشتند سر کار و زندگیشون . درجه ها رو دادند اما یکی دو سالش پرید و حق و حقوقش هم که پرید که اگر طلبکاریها را می دادند می شد باهاش یه خونه خرید . بعد از انقلاب هم رفتیم دنبالش اما محترمانه فرمودند لطفا ز........ر نزنید و لطفا خ............ف.............ه شید البته نه اینچوری بلکه گفتند چه درجه ای کشک چی و پشم چی و این بود خاطره خوش ابتدای خدمت 53 هی ها . کسانی که بار جنگ و فرماندهی گروهان ها و مسئولیت های مختلف پادگانی و سرپرستی در مناطق و پرواز و استادی و تست پایلوتی همانند سایر عزیزان هوانیروزی در هر درجه و مقام و قشری را بدوش کشیدند و شهدای زیادی رو در جنگ دادند که شهید وجدانی اولینش بود 
ببخشید که سرتون رو درد آوردم بالاخره خاطره است و ما پیر و پاتالها حال رو که نداریم چون حالش رو نداریم و آیندمون هم که تعریفی ندارد خدای نکرده پیری و بیماری و مشکلات کهولت و گرفتاری عروس و داماد و اینها پس فقط می ماند گذشته که با عشق اون زندگی می کنیم و چه تلخ و چه شیرین برای من و امثال سرور گرامی جناب مازندرانی و هم پالکیهای خودمون همه و همه شیرین است و بهمن خاطر فکر می کنیم برای شماها هم شیرین است بخاطر همین تا تریبونی گیر می اوریم میریم تو درد و دل بلکم ارامش درون نصیب گردد  خداوندا آخرین عاقبت ما رو ختم به خیر بگردان با پوزش

17

Share this post


Link to post
Share on other sites

از جناب سرهنگ ملایری عزیز درخواست و خواهش داریم که ادامه خاطرات زیبای خودشون رو مرقوم بفرمایند 

 

با تشکر

5

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now