Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

خاطرات فرمانده پیشین اطلاعات لشکر92/امیرسرتیپ ذاکری

18 posts in this topic

صیادشیرازی خوابی دید و عملیات خرمشهر پیروز شد

 

 

16-5-14-212552photo_2016-05-14_19-23-02.

 

 

روزی که صدام حسین دستور حمله به ایران را صادر کرد، در ایران برای دفاع،‌ ارتش تنها نماند. سپاه و نیروهای مردمی جمع شدند و به کمک نیروهای حرفه‌ای نظامی ایران رفتند.

 

مریم محمدپور:  ارتش پس از انقلاب،‌ در ابتدا قدرت پیش از انقلاب را نداشت و برای اینکه تمامیت ارضی کشور دچار آسیبی نشود،‌ بسیج همه جانبه لازم بود. کسانی که سررشته نظامی چندانی نداشتند کنار نظامی‌ها قرار گرفته و البته به تدریج شروع به یادگیری کردند و همچنین برای خودشان مهمات جمع کرده و در طول جنگ خودشان یک پا حرفه‌ای شدند.

در عملیات‌های آغازین جنگ، چه آنها که با پیروزی همراه بود و چه آنها که با شکست، همراهی دو گروه یعنی ارتش و سپاه دیده می‌شد اما هر چه جنگ طولانی‌تر می‌شد اختلافات نظامی و روشی این دو گروه نیز بیشتر شد. تا جایی که شهید صیاد شیرازی که خودش زمینه‌ساز حضور سپاهی ها در کنار ارتشی‌ها شده بود، استعفا داد و پس از مدتی نیز منطقه عملیاتی این دو گروه نظامی را تفکیک کردند. ارتش به غرب رفت و سپاه به جنوب.امروز دیگر آن اختلافات بروز و ظهوری ندارد اما هنوز نقل آن روزها هست که چه اختلافاتی بود که راه‌ها را از هم جدا کرد. چند روز پیش بخش اول مصاحبه با تیمسار سید تراب ذاکری، رئیس اطلاعات لشکر 92 اهواز در زمان جنگ را منتشر کردیم (اینجا) در آن بخش سخن از روزهای پیش از شروع جنگ و روزهای آغازین جنگ بود و ماجرای اینکه چطور سیاسیون حاضر نبودند بپذیرند یک کشور مسلمان به آنها حمله کند. همچنین وعده دادیم که به مناسبت سالروز آزادی خرمشهر بخش دوم آن را که مرور جنگ و رابطه ارتش و سپاه و اختلافات این دو است را منتشر کنیم.

 

تراب ذاکری در بخش دوم سخنانش تاکید می‌کند که آنچه به این اختلافات دامن زد «منیت» بود. منیتی که هر دو گروه به آن دچار شدند. به گفته او، کلید این اختلافات در عملیات درخشان بیت‌المقدس زده شد. عملیاتی که ایران توانست خرمشهر را پس بگیرد. در عملیات‌های بعدی ذره ذره به اختلافات اضافه شد و کم کم بروز و ظهور علنی پیدا کرد.

 

رئیس اطلاعات لشکر 92 اهواز در زمان جنگ رابطه نزدیکی با شهید صیاد شیرازی داشته و در جریان این مصاحبه از خوابی روایت می‌کند که روز پیش از حمله نهایی به خرمشهر،‌ صیاد دیده بود و بر اساس آن تصمیم گرفت عملیات را از سر بگیرد، عملیاتی که بالاخره و در شرایط سختی به پیروزی منتهی شد. پیروزی‌ای که هر دو گروه تلاش داشتند به خودشان نسبت دهند و به گفته ذاکری، شاید برای شکل نگرفتن همین «منیت» بود که امام گفت خرمشهر را خدا آزاد کرد.

 

آنچه در ادامه می‌خوانید بخش دوم مصاحبه با تراب ذاکری،‌ استاد دانشگاه نظامی و رئیس اطلاعات لشکر 92 اهواز در زمان جنگ است.

در ابتدای جنگ، ارتش وارد عمل شد و سپاه و نیروهای مردمی به آن کمک می‌کردند. در سال‌های ابتدایی جنگ، همکاری خوبی بین ارتش و سپاه وجود داشت اما با گذشت زمان و با قدرت گرفتن سپاه، اختلافانی رخ داد و به تدریج دامنه اختلافات وسیع‌تر شد،. تا جایی که تصمیم گرفتند مناطق عملیاتی را بین دو نیروی نظامی تقسیم کنند. در آن زمان کشور درگیر یک جنگ تمام عیار بود و در چنین شرایطی انتظار این است که با حداکثر وفاق در برابر دشمن ایستادگی شود، اما چه می‌شود که این درگیری‌ها رخ داده و تا این حد بالا می‌گیرد؟

اگر بخواهم یک کلمه‌ای به این سوال پاسخ دهم، جوابش «منیّت» است. منیت هر دو طرف؛ البته کفه سپاه کمی سنگین‌تر بود. سپاه مدعی بود که نیروی بیشتری از ارتش دارد، اما افسرانی که در ستاد نیروهای کربلا برای ارتش کار می‌کردند و طراحان نظامی صیاد بودند، می‌خواستند به سپاهی‌ها جواب بدهند که اگر هدفتان از نیرو، تعداد آدم‌هاست، در جنگ معیار نیرو نیست. در جنگ به همه توانی که در یک عملیات نظامی به کار می‌روند، اعم از هواپیما، قایق،‌ هلیکوپتر،‌ تانک، نفربر،‌ توپخانه، خمپاره انداز و موشک هم نیرو می‌گوییم. صرف اینکه تعداد آدم‌ها دو یا سه برابر باشند،‌ نمی‌گوییم که نیروی بیشتری دارد. طرفی نیرویش بیشتر است که همه اینها را داشته باشد.

این «منیت» چگونه شکل گرفت،‌ در حالی که پیش از آن،‌ شما همکاری‌های اثربخشی داشتید؟

بله، همکاری‌ها خیلی خوب بود. اولین تجربه اقدام مشترک بین ارتش و سپاه در عملیات ثامن الائمه به وجود آمد که خیلی هم خوب بود. برادر رحیم صفوی حدود 1600 بسیجی و پاسدار را با یک نامه در اختیار ارتش گذاشت، نامه‌ای با این مضمون که این افراد موجودی ماست و هر طور که می‌خواهید به کار بگیرید. ارتشی‌ها هم این افراد را بین نیروهای خودشان تقسیم کردند. این عملیات بسیار نتیجه خوبی هم داشت. حصر آبادان شکسته شد،‌ نیروهای عراقی منهدم شده و از شرق کارون عقب رانده شدند. این نتایج نظامی بسیار پربار است اما نتیجه مهم‌تر شکل‌گیری وحدت بود و اعتماد به نفسی که برای نیروهای خودی به وجود آورد. از این عملیات «می‌توانیم» به باور نشست. اخوت و صمیمت خاصی بین ما شکل گرفت.

شهيد صیاد شيرازي موافق این بود که نیروهای ارتش و سپاه با هم همکاری کنند؟

گریزی به عقب بزنم. شهيد صیاد مرا می‌شناخت، ما از دانشکده افسری یکدیگر را می‌شناختیم. روزی که صیاد فرمانده نیرو شد، من اهواز بودم و ایشان تهران بود. نامه‌ای داد که به فلانی بگویید به تهران بیاید. من رفتم و دو روز با هم صحبت کردیم. کلیت سخنش این بود که چون به خوزستان آشنا نیستم، چیزی برای من بنویس که وقتی به آنجا رفتم بر اساس نوشته تو کار کنم. من هم برایش نوشتم. دبه کرد. گفت هیچکس بهتر از تو نمی‌تواند این کار را انجام دهد، تو هم با من بیا. من هم قبول کردم اما او گفت یک شرط دارد، گفت باید با من بیعت کنی. گفتم یعنی چه؟ مگر اینجا مسجد است؟ من منظورت را نمی‌فهمم، مگر همه کسانی که دور خودت جمع می‌کنی، با تو بیعت می‌کنند؟ مگر ما با ارتش بیعت کردیم؟ حتی به او گفتم اگر شاپور غلامرضا اینجا بود به من می‌گفت که با او بیعت کنم؟! گفت تو استثنایی و باید بیعت کنی. گفتم چطوری؟‌ او آن طرف میز نشسته بود و من این طرف. دستش را دراز کرد و با هم دست دادیم. بعدش گفت می‌رویم و جنگ را تمام می‌کنیم و برمی‌گردیم. معنای بیعت تو این است.

شهيد صیاد سپس کشوی میزش را باز کرد و نامه‌ای را که من در تاریخ 15 فروردین سال 60 به بنی‌صدر داده بودم را درآورد. نامه شش صفحه ای و مفصلی بود و از بنی‌صدر خواسته بودم اجازه بدهد،‌ نیروهای بسیجی و پاسدار به خط بیایند، چون نیروهای ما کم شده بود. تلفات زیادی داده بودیم. اسم برده بودیم از عملیات‌هایی که با هم کار کرده و موفق شده بودیم. در آن تاریخ بنی‌صدر به اهواز آمده بود، همدیگر را خوب می‌شناختیم. پیش او رفتم و گفتم یک نامه مفصل برایت دارم. نمی‌دانم این نامه را چطوری به ظهیرنژاد یا فلاحی داده بود. هنوز این نامه در کشوی میز ظهیرنژاد بود که صیاد فرمانده نیروی زمینی شد. مبنای این بیعت همان نامه بود که من می‌خواستم بچه‌های بسیج و سپاه در کنار ارتش بیایند. صیاد می‌خواست با او بیعت کنم که در این راه تا آخر با او باشم. قبول کردم.

صیاد با من به اهواز آمد و در قرارگاه کربلا اعلام کرد که از این پس برادرها در کنار ما خواهند بود. از ارتشی‌ها خواست که برادرانه با برادرها برخورد کنند، چراکه آنها عاشق جنگیدن هستند. صیاد به ارتشی‌ها گفت شما تجربه و سن و سال بیشتری دارید و دوره‌های متعددی دیده‌اید و آنها دوره‌ای ندیده‌اند،‌ اما شما آنها را در کنار خودتان به کار بگیرید. سعی کنید درگیری و بحثی پیش نیاید.

بعضی وقت‌ها در قرارگاه آقا رحیم یا محسن رضایی یا رشید می‌آمدند و در جلسات مشترک شرکت می‌کردند. تا اینجای کار همه چیز خوب بود. برخوردها صمیمی بود اما فراموش نکنید که شهيد صیاد از طرف قشری از نظامی‌ها همواره زیر سوال بود که چرا اینها را وارد کرده است. یکی از آنها ظهیرنژاد بود که مخالفت سرسختی داشت. اما صیاد به این حرف‌ها گوش نمی‌کرد. همچنین تعدادی از افسرها و حتی درجه‌دارها با این کار صیاد مخالف بودند اما مخالفت خود را ابراز نمی‌کردند. صیاد هم در نقشی که به سپاه داد، زیاده‌روی کرد.

مخالفت اولیه درجه‌دار بعدها عمیق‌تر شده و به اختلافات دامن زد؟

در هر یک از عملیات‌ها اختلافات کوچک،‌ قطره‌ای می‌شد و به تدریج این قطره‌ها زیاد شدند. در عملیات طریق القدس،‌ تانک، توپخانه، شناسایی،‌ هواپیما، بمباران و مهمات همه متعلق به ارتش بود اما صیاد سپاهی‌ها را پابه‌پای نیروهای ارتشی سهیم کرد، گفت اینجا یک تیپ ارتشی هست،‌ یک تیپ هم از سپاه باشد اما ادغامی کار کنند. به این صورت که چون فرمانده گردان ارتشی است، معاونش سپاهی باشد. این کار نتیجه عالی هم داشت.

این افراد کارهای بزرگی کردند، مثلا در چزابه ما 10 شبانه‌روز با عراق جنگیدیم و فرمانده تیپی که در چزابه به کلی قلع و قمع شد،‌ رحیم صفوی بود. آن تیپ به همراه تیپ لشکر 77  و لشکر 16، چزابه را در برابر نیروهای صدام حفظ کردند،‌ صدام می‌خواست طرح فتح‌المبین را به هم بزند. در آن زمان هیچ منیتی در کار نبود، هرجا کاری بود همه کمک می‌کردند. همه یکی بودیم. و صیاد اسمش را گذاشت «اتحاد مقدس». در فتح المبین، اوج درخشش بود. خیلی خوب عمل کردیم. همه دست به دست هم داده و یک عملیات عجیب و غریب را انجام دادیم که کمر عراق را فلج کرد. صیاد هم در یادداشت‌های خود نوشته است که تا اینجای کار هیچ مشکلی نداشتیم.

 

 

 

16-5-14-212815photo_2016-05-14_19-24-29.

یعنی حتی در طراحی عملیات هم با یکدیگر اختلافی نداشتید؟

 

 

ستادی که عملیات‌ها را طراحی می‌کرد بچه‌های ارتشی بودند که از دافوس آمده بودند. خبرگان نظامی بودند، البته بقیه هم نظرات خود را مطرح می‌کردند،‌ با هم بحث می‌کردند و اگر لازم بود، طرح اصلاح می‌شد اما نوشتن طرح که خیلی دردسر دارد، مانند اینکه توپخانه کی باشد، پشتیبانی کی باشد، مهندسی چه کسی باشد، با ارتش بود. در عملیات‌های فتح المبین و طریق القدس با ارتش بود.

اما در عملیات بیت المقدس که مربوط به خرمشهر می‌شد،‌ یکی دو مسئله کوچک بین ما پیش آمد،‌ اختلافات درباره عملیات بود. تک‌روی‌هایی شد،‌ در مرحله اول کاری شد که نباید می‌شد و وقفه کمی در عملیات ایجاد کرد. در این مرحله نیروها کمی دیر پای کار آمدند و باعث شد پل دیر نصب شود و... این اختلافات چکه چکه جمع شد. اما ماجرا اینگونه می‌بود که اگر یک چکه بود، نظامی‌ها بیست چکه دیگر به آن اضافه کرده و به صیاد می‌گفتند. در کنارش برخی غر هم می‌زدند،‌ البته معمولا در جلسات خصوصی این اتفاق می‌افتاد. پیش از این هم گفتم که صیاد بابت این کارش از طرف برخی همیشه تحت فشار بود. از مقامات رده بالای ارتش همچون ستاد مشترک و حتی شاید وزیر دفاع هم غرولندهایی به گوشش می‌رسید. همه می‌گفتند صیاد به خاطر کل سازمان ارتش را دور زده است. صیاد هم قرارگاه تشکیل داد، گفت نماینده‌های نیروی هوایی و نیروی دریایی کنار او بیایند که خودش نیروی زمینی بود،‌ به این ترتیب ستاد ارتش بی‌معنا شد. کنار گذاشتن ستاد ارتش در قرارگاه کربلا،‌ ضرری بود که نتیجه‌اش بعدها نمود پیدا کرد. ذهن‌ها به تدریج برای جداسازی آماده می‌شد تا اینکه عملیات بیت المقدس شروع شد.

در عملیات بیت المقدس اتفاق بزرگی افتاد و گرچه طولانی و سخت بود، بالاخره خرمشهر از عراقی‌ها پس گرفته شد. این عملیات موفق، چطور سرمنشاء اختلافات شد؟

بیت المقدس را برایتان روایت می‌کنم،‌ آن هم از شبی که قرار بود،‌ آخرین عملیات بیت المقدس انجام شود، یعنی در روز اول خرداد سال 61 که قرار بود به خرمشهر حمله کنیم. می‌خواستیم کاری را انجام دهیم که پیش از آن سه یا چهار مرتبه دیگر انجام داده اما نتیجه نگرفته بودیم. هر دفعه عراقی‌ها جلوی راه ما را سد کردند. 8 یا 9 شب پیش از آن هم محسن رضایی به صیاد پیشنهاد کرد که جنگ را 48 ساعت متوقف کنیم تا بچه‌ها استراحت کنند. این دو روز،‌ 9 یا 10 روز به طول انجامید. وقفه‌ای ایجاد شد.

چه شد که بالاخره تصمیم گرفتید عملیات را از سر بگیرید؟

 

ماجرایش به یک خواب برمی‌گردد که تا سالها به کسی نگفته بودم. روز 31 اردیبهشت شهيد صیاد به پیش من آمد، خیلی خسته بود. به من گفت: «ذاکری،‌ می‌خوابم. نیم ساعت بعد مرا بیدار کن». به سوله ما رفت و روی موکت خوابش برد. یک پتو تا کردم و زیر سرش گذاشتم و چون کولر کار می‌کرد،‌ یک پتو هم رویش کشیدم. من نشستم کنارش و کارم را می‌کردم. نیم ساعت گذشت، با خودم گفتم مگر چه کار دارد که بیدارش کنم،‌ آن هم وقتی دیشب نخوابیده بود. اولین باری بود که در آن مدت به من می‌گفت خوابم می‌آید، ما ندیده بودیم این مرد بخوابد. شب تا ساعت دو جلسه بود، صبح هم زودتر از همه بیدار می‌شد. همیشه اول از همه می‌آمد و آخر از همه می‌رفت. برای همین چیزها بیدارش نکردم، گفتم حداکثر کمی ‌غر می‌زند. سر 35 دقیقه از خواب پرید. به من گفت چرا بیدارش نکرده‌ام. گفتم مگر چه شده؟ 5دقیقه بیشتر خوابیدی، دنیا که به هم نخورده است. پرسید: «کی اینجا بود؟» گفتم هیچکس، کسی هم صحبت نکرد که از خواب بپری. گفت: «چرا،‌ الان یک آقا اینجا بود» گفتم آقا منم دیگر. منظورش از آقا،‌ سید بود. من هم به سید بودن خودم اشاره کردم. گفت:‌«تو نه،‌ لباس روحانی تنش بود» اینقدر به خوابش یقین داشت که آقایی آنجا بوده و من ندیدمش،‌ از سوله خارج شد. دنبالش رفتم،‌ گفتم صیاد اعصابش خراب است، گیج شده است. باز هم تاکید کرد که یک روحانی در اتاق بوده است. برگشت. یک لیوان چای برایش ریختم. چایی را خورد و گفت ذاکری،‌ یک چیزی به تو می‌گویم اما به کسی نگو. قبول کردم. گفت من الان اینجا خوابی دیدم. یک آقایی با عمامه و عبای مشکی به اینجا آمد و من را هل داد و گفت چرا خوابیدی،‌ پاشو و برو دنبال کارت. گفتم این که خوب است. خواب خوبی دیدی،‌ در فکر بودی و اینها به ذهنت رسیده است. من تا دو سال پیش این ماجرا را به کسی نگفته بودم.

شهيد صیاد بیرون رفت. رفت پیش محسن رضایی در قرارگاه گلف در اهواز. فردای آن روز ساعت 2 بعدازظهر با هم برگشتند. قبلش تماس گرفت و گفت که همه فرماندهان و مسئولان قرارگاه سپاه و ارتش جمع شوند. آمد و آن وسط ایستاد. محسن رضایی کنار دستش ایستاده بود. گفت: من به عنوان فرمانده نظامی منطقه،‌ اعلام می‌کنم امشب حمله می‌کنیم. این را در شرایطی گفت که در 10 روز وقفه عملیات نه نیرویی به ما اضافه شده بود،‌ نه تجهیزاتی. همه شوکه شدند، پچ پچ شروع شد. حرفش را تکرار کرد. گفت این دستور نظامی است به عنوان فرمانده منطقه می‌گویم امشب می‌خواهیم حمله کنیم. هر کسی نمی‌تواند،‌ از اینجا برود.

و کسی رفت؟

خیر. اما چهار نفر غرولند کردند، صیاد اسم این چهار نفر را در یادداشت‌های خودش نوشته است. من هم یادم می‌آید. در آنجا آقا رحیم دستش را تکان داد و دعوت به صبر و آرامش کرد و آنها هم ساکت شدند.

پس از سپاهی‌ها بودند؟

بله. ارتشی‌ها که اعتراض نمی‌کنند. طبق قانون روی حرف فرمانده،‌ حرفی نمی‌آورند. من به زعم خودم،‌ این اولین جرقه ناسازگاری بین دو نیرو شد. درست است که در آنجا محسن رضایی هیچ حرفی نزد، رحیم صفوی به نیروهایش گفت ساکت،‌ ساکت. اما بعد از آن غرولندهایی که آن افراد می‌خواستند در جمع بزنند را به این دو نفر انتقال داده‌اند.

من فکر می‌کنم یکی از دلایلی که حضرت امام گفت خدا خرمشهر را آزاد کرد این بود که همه این مسائل را ایشان می‌دانست. کاملا در جریان جبهه بود. این سخن را گفت تا «منیتی» شکل نگیرد. حضرت امام همیشه می‌گفت این اتحاد را حفظ کنید. شاید نگران بود که یک روزی این اتحاد به هم بخورد.

البته پیش از این، نارضایتی در بین ارتشی‌ها بود و به صیاد معترض بودند در حالی که سپاهی‌ها تنها نیروهای پیاده هستند، هر امتیازی که می‌خواهند به آنها می‌دهد. این نارضایتی در بین سپاهی‌ها در روز قبل عملیات بیت المقدس کلید خورد. خیلی بچه گانه بود که در آن شرایط به اختلافات فکر کرد اما قطره‌ای بود که شکل گرفته بود و بعدها به آن اضافه شد. 

گفتید که هیچ نیرویی به شما اضافه نشده بود، تعداد ناراضی‌ها هم که بیشتر شده بود، پس چطور شد که بالاخره موفق شدید؟

شش هزار نیرو شبانه از منطقه خراسان با هواپیماهای جمبو جت و سی 130 به خوزستان آوردیم.

لشگر 77 بودند؟

 

نه لشگر نبود، از سپاهی‌ها بودند. ما گفتیم نیرو کم داریم، محسن رضایی گفت ما در خراسان نیرو داریم،‌ آیا کسی می‌تواند اینها را بیاورد؟‌ و نماینده نیروی هوایی گفت من اینها را شبانه می‌آورم. نزدیک صبح این افراد پای کار آمدند.

اگر از نظر تعداد نفرات حساب کنیم، در اینجا وزنه سپاهی‌ها به ما چربید ولی هنوز سپاه سازوبرگی نداشت. اگر چهار تا توپ هم داشتند ما حساب نمی‌کردیم، چون کار با توپخانه خیلی حرفه‌ای است و اینها هنوز تازه‌کار بودند و البته علاقه داشتند که یاد بگیرند.

ساعت 12 و نیم شب یکم، که در حقیقت اول روز دوم خرداد بود، فرمان حمله به خرمشهر صادر شد. بعد از ظهر همان روز دوم بچه‌ها گفتند که ما به دروازه‌های شهر رسیده‌ایم. صیاد دستور داد که هیچکس وارد شهر نشود، فردا صبح وارد می‌شویم،‌ فردایش روز تولد حضرت علی بود.

وقتی بیت‌المقدس تمام شد، سراغ عملیات رمضان رفتیم. یادم هست که در قرارگاه کربلا ما شروع به غرولند کردن کردیم که قرار بود جنگ اینجا تمام شود. زمانی که بیت المقدس تمام شد، خرمشهر آزاد شد و ما تعداد زیادی اسیر گرفتیم، ما خیلی به خودمان مغرور شدیم. هر دو گروه هم مغرور شدیم و هر کدام می‌گفتیم کار ما بوده است. اما به هر حال برآیند کار، موفقیت بسیار بزرگی بود.

بعد از عملیات،‌ من و سوادگر،‌ با هلیکوپتر 60 نفر از وابسته نظامی که در ایران بودند را بردیم و منطقه را نشانشان دادیم. جاهای مختلفی همچون یزدنو،‌ هویزه،‌ فرسیه،‌ قصریه،‌ پادگان حمید، دارخوین،‌ گرمدشت و خرمشهر. ایستگاه به ایستگاه اینها را بردیم، منطقه را نشان دادیم و برای آنها گفتیم که چه اتفاقاتی افتاده است. اینها می‌گفتند شما چطور این کارهای را کرده‌اید؟ این همه خاکریز و موضع دشمن اینجا وجود داشت، چطوری همه اینها را بیرون کرده‌اید؟‌ این عملیات خیلی بزرگ و غیرقابل باور بود. آن اتفاق چیزی در حد معجزه بود.

بعد از اینکه خرمشهر آزاد شد ما به لبنان و سوریه نیرو فرستادیم. اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرده بود. ما رفتیم تا آنجا با اسرائیل درگیر شویم که حضرت امام گفت برگردید، بازی خورده‌اید. خواستند که فرصتی ایجاد شود تا صدام جان بگیرد و نیروهایش را بازسازی کند. برگشتیم و گفتیم تا عراق جان نگرفته،‌ حمله کنیم. حمله ما در 23 تیر سال 61 به نام رمضان انجام شد بسیار بی‌موقع بود. در اوج گرمای خوزستان بود. درست است که اوج تبلور روحی ما هم بود.

این عملیات در ماه رمضان بود؟

درست یادم نیست اما ماه رمضان برای بچه‌ها چاشنی بهتر جنگیدن و کار کردن بود. کسانی که روزه‌بگیر بودند خیلی وضع روحی‌شان بهتر می‌شد و کسانی هم که نمی‌خواستند،‌ روزه نمی‌گرفتند،‌ اجباری در کار نبود. یک عده می‌گرفتند و عده‌ای هم نمی‌گرفتند که تقریبا تعداد نگرفتنی‌ها بیشتر بود.

ما زمان بدی را انتخاب کردیم علتش هم این بود که ما عجله کردیم تا عراق به خودش نیامده کار را شروع کنیم. اما در کنارش چند غفلت هم داشتیم. اول اینکه روز 19 اردیبهشت 61 وقتی 13تیپ عراقی از غرب اهواز فرار کردند،‌ ما باید می‌دانستیم اینها کجا خواهند رفت. آنها به شرق بصره رفتند و جلوی ما ایستادند ‌و مواضع سختی هم ایجاد کردند. این تیپ‌ها خیلی هم ضربه نخورده بودند. البته در همین برهه خیلی کشورها هم به عراق کمک کردند، نه اینکه نیرو بیاورند اما به عنوان مثال آمریکایی‌ها یادش دادند چه باید بکند. مواضع مثلثی که عراق در آن زمان به وجود آورد،‌ بی‌سابقه بود. اولین بار جرقه‌اش در آن زمان زده شد. دژ عراق هم قبلا در نوار مرزی قبلا ساخته شده بود. نوار مرزی ما کاملا مسطح است یعنی از کوشک تا شلمچه زمین صاف است و حتی یک تپه 10 متری هم گیر نمی‌آید، اما عراق قبل جنگ نوار مرزی خودش را خاکریز زده بود.

ما هم مدتی در برابرش این کار را کردیم اما وقتی سروصدای انقلاب پیش آمد، رهایش کردیم اما آنها تکمیلش کردند. این خاکریز نقش بسیار مهمی در جلوگیری از ورود نیروهای ما به داخل خاک عراق داشت.

به هر حال ما باز هم وارد عملیات شدیم،‌ غرولندها هم به تدریج تشدید می‌شد. مثلا وقتی برادرهای سپاهی در عملیاتی شرکت می‌کردند، ابایی نداشتند که بگویند نمی‌شود برویم! ولی ارتشی‌ها چنین حرفی را نمی‌زدند و طق سلسله مراتب نمی‌شود و نمی‌توانم را نمی‌گویند. این حرفها را وقتی ارتشی‌ها می‌شنیدند،‌ گل می‌گرفتند و می‌گفتند چرا اینها می‌گویند و ما نمی‌گوییم؟! در پشت سر غرغر می‌کردند.

ما رمضان را به نتیجه نرساندیم و به هدفمان که بصره بود،‌ نرسیدیم. تلفات و ضایعات زیادی هم داشتیم. البته تعداد زیادی هم تلفات و ضایعات وارد کردیم، اینقدر نتیجه این عملیات به ضرر دشمن تمام شد که وقتی عملیات رمضان تمام شد، صدام فرماندهانش را در بصره جمع کرد و گفت اگر در زمان عملیات رمضان، ایران فقط از نقطه دیگر به ما تک کرده بود، ما حتی یک تیپ هم نداشتیم که در برابرشان بایستیم، اما در آن زمان ما نمی‌دانستیم.

در عملیات رمضان اختلافی بین سپاه و ارتش پیش نیامد؟

 

 

در عملیات رمضان اختلاف این دو فرمانده بر سر محل عملیات بود، البته من این را جایی از صیاد نشنیدم و محسن رضایی هم جایی عنوان نکرده است. اما آثار و نتایج کار کاملا مشخص است و جرقه دوم در این عملیات زده شد.

 

 

16-5-14-212751photo_2016-05-14_19-23-51.

در همان سال 61 عملیات محرم نیز انجام شد که در آن عملیات ایران پیروز میدان شد و عراق را تا حد زیادی به عقب راند. آنجا چطور؟ در آن عملیات ارتباط ارتش و سپاه چگونه بود؟

 

من به صیاد پیشنهاد کردم که اگر فکر می‌کنی در زمین صاف به نتیجه نمی‌رسیم، به سمت حمرین برویم. گفت شاید برادرها راضی نباشند، اما تو این را پیشنهاد کن. خب،‌ من پیشنهاد کردم و اتفاقا قبول کردند. خدابیامرز حسن باقری {فرمانده عملیات محرم} گفت برویم شناسایی کنیم. هشت نفر از بچه‌های سپاه راه افتادند و من هم به عنوان راهنما با آنها رفتم،‌ منطقه را پسندیدند و عملیات محرم انجام شد. البته باران در شب عملیات کمی کار دستمان داد و هم به ما و هم به عراق ضرر زد. ولی باز هم ما موفق شدیم. از اهدافی که پیش بینی کرده بودیم، فراتر رفتیم و 15 کیلومتر در خاک عراق پیش‌روی کردیم.

در این عملیات بر سر فرماندهی اختلاف پیش آمد. اینها قرارگاه خاتم را درست کردند،‌ خاتم رده بالای قرارگاه کربلا و نجف بود و هر زمان به قرارگاه رده بالا متوسل می‌شوند، یعنی اینکه اینها با هم نساخته‌اند که در قالب یک قرارگاه کار کنیم. اما برای اینکه باز هم حالت ادغامی داشته باشیم،‌ گفتند تعدادی سپاهی به قرارگاه کربلا بدهید و تعدادی ارتشی به قرارگاه نجف. ولی این تشکل که یگان بدهیم و یگان بگیریم، کار ساز نبود. یگان‌هایی که می‌دادیم یا می‌گرفتیم، می‌خواستند مستقل باشند. نمی‌خواستند زیر امر گروه دیگر باشند، می‌گفتند شما کار را بگویید،‌ خودمان انجام می‌دهیم. ببینید اینها منیت‌های ریز ریز هست که مدام اشاعه پیدا می‌کرد.

در عملیات‌های والفجر ظاهرا اختلافات علنی‌تر شد،‌ چراکه برای حل آن تا شخص اول کشور یعنی امام راحل هم موضوع مطرح شد و شما به محضر ایشان رفتید. ماجرای آن چه بود؟

 

 

پس از عملیات محرم،‌ ارتشی‌ها پیشنهاد کردند که از همانجا به سمت عراق مسیر را ادامه بدهیم،‌ سپاه قبول نکرد،‌ گفت برویم در بین چزابه تا فکه که 54کیلومتر زمین صاف است، عمل کنیم و به الفایه و اماره برویم و جاده را قطع کنیم. سر این موضوع دو ماه بحث کردیم. ما گفتیم این،‌ آنها گفتند آن. کار به شورای عالی دفاع و سپس به حضور حضرت امام رسید. وقتی خدمت حضرت امام رفتیم،‌ ایشان طبق معمول گفتند که ید واحده باشید و اختلاف نداشته باشید. همه راضی از محضر ایشان برگشتیم پای کار. اما چون عملیات طول کشیده بود و ما نیرو پای کار برده بودیم و جاده ساخته بودیم، دشمن بو برده بود که چه خبر است. اولا خیلی راحت از روی زمین می‌دید که ما چه کاری می‌کنیم،‌ چون به هم نزدیک بودیم. دوم اینکه عکس هوایی می‌گرفت و از راه دیدبانی هوایی متوجه می‌شد. غیر از این دو مورد، از طریق عواملی که در ایران داشت متوجه می‌شد. این عوامل فوق العاده زیاده بودند. وقتی در هر شهرستانی یک گردان با پرچم راه می‌افتد و شعار می‌دهد که راه کربلا از کجا می‌گذرد، یا قدس از کربلا می‌گذرد، نتیجه‌اش این می‌شود که عراق متوجه نقشه ما می‌شود. 95 درصد این عملیات کار سپاه بود. به هر حال عملیات والفجر مقدماتی لو رفته بود و شکست خورد ما برای این عملیات کار زیادی کرده و نیروی زیادی آورده بودیم. خیلی هم برای ما مهم بود. چون در همان شبی بود که فردایش کنفرانس سران غیرمتعهدها برگزار می‌شد و ما دوست داشتیم در آنجا برگ برنده‌ای رو کنیم. اما نشد.

زمزمه‌های جدایی ارتش و سپاه کجا و چه زمانی آغاز شد؟

 

 

وقتی این عملیات شکست خورد،‌ اختلافات علنی شد. ارتشی‌ها گفتند ما که گفتیم اینجا عملیات نکنیم،‌ سپاهی‌ها هم چون باخته بودند،‌ زبانشان کوتاه بود و مدتی تحمل کردند. کرکری شروع شد. اینجا ارتشی‌ها گفتند که خرج مان را از هم جدا کنیم.

این شکست یکدفعه همه را منفجر کرد. قطره قطره‌هایی که جمع شده بود،‌ دیگر لیوان را به حرکت درمی‌آورد. بعدش گفتند حالا برویم آنجایی که ارتش پیشنهاد کرده،‌ عمل کنیم، اما ما جایی را که پیشنهاد کرده بودیم، مربوط به سه ماه قبلش بود. در آن زمان بکر بود و وقتی این منطقه لو رفته، آنجا هم لو رفته. اگر عکسی که در عملیات والفجر مقدماتی از این منطقه گرفته بودیم را با عکسی که در 26 فروردین 62 گرفتیم، مقایسه کنیم،‌ هنوز هیچ اثری از واحدهای ما نیست اما می‌بینیم که در عکس دوم نیروهای عراقی مستقر شده‌اند که نشان می‌دهد آنها پیش بینی کرده بودند. برای همین اکثریت ارتشی‌ها گفتند دیگر اینجا عملیات داشتن فایده‌ای ندارد،‌ اما عده‌ای هم بودند که می‌گفتند چون از قبل گفته‌ایم ایرادی ندارد، عمل کنیم. در این مرحله هم اختلافاتی در باطن و نه ظاهری،‌ خودش را نشان داد. اختلافات بیشتر می‌شد. در آن عملیات هم ارتش شکست خورد و ما یک به یک شدیم. صیاد در یادداشت‌هایش نوشته است که تقصیر سپاه بود که ارتش موفق نشد، چون قرار بود نیروهایی برسد اما به موقع نرسید.

وقتی عملیات والفجر مقدماتی پیش می‌آید،‌ محسن رضایی به این فکر می‌افتد که بهتر است خرجمان را جدا کنیم. با خودش می‌گوید که در هور (1) عمل کنیم، چون آنجا بکر است و دشمن آنجا را نمی‌شناسد. عملیات والفجر مقدماتی شکست می‌خورد،‌ دو ماه بعدش عملیات والفجر یک را داریم،‌ آنجا هم شکست می‌خوریم. محسن رضایی به تیمی ‌دستور می‌دهد که منطقه هور را شناسایی کنند. این ماجرا را صیاد می‌دانست و از ابتدا هم مخالف بود. می‌گفت در این منطقه ما شکست می‌خوریم چراکه نیروهای زرهی و توپخانه ما نمی‌توانند از هور عبور کنند. در اینجا اختلافات علنی‌تر شد تا حدی که آقای رفسنجانی در یادداشت‌هایش آورده است که بین فرمانده‌های سپاه و ارتش درباره عملیات خیبر اما و اگرهای زیادی وجود داشت. حالا دیگر ایده‌های هر دو گروه این بود که از هم جدا بشویم، چون وقتی یکدیگر را قبول نداشته باشیم کاری از پیش نمی‌رود.

آقای علایی که یکی از مسئولان قرارگاه خاتم هم از این ماجرا روایتی دارد،‌ می‌گوید اختلافات سپاه و ارتش زیاد بود و شاید بیش از 200 بار با هم جلسه تشکیل دادند که تعدادی از این جلسات در شورای عالی دفاع و محضر حضرت امام بود اما به نتیجه ای نرسیدند.

این مایه‌های اختلاف مدام بیشتر می‌شد تا جایی که ما در عملیات خیبر هم شکست خوردیم. بدجوری هم شکست خوردیم. و وقتی شکست خوردیم، صیاد زبان گشود که گفته بود این منطقه اشتباه است، که در این منطقه نمی‌شود پشتیبانی کرد. راست می‌گفتند اما اگر ما موفق می‌شدیم،‌ این حرف‌ها پیش نمی‌آمد.

بعد از عملیات خیبر،‌ برای عملیات بدر تصمیم‌گیری می‌شود،‌ شما با این عملیات مخالف بودید،‌ تا جایی که منطقه را ترک می‌کنید و به تهران می‌روید. اختلافات در این عملیات بر سر چه بود و شما چرا به تهران بازگشتید و آنجا چه کردید؟

 

گفتند عملیات بدر هم در همان منطقه هورالهویزه که خیبر بود، انجام شود. من می‌گفتم چرا باید از یک سوراخ دو بار گزیده شویم؟‌ همان منطقه بود. یک منطقه هورالهویزه بود که سپاه عمل می‌کرد و ارتش را به منطقه رمضان انداختند. در عملیات بدر، دو قرارگاه بودیم،‌ یکی کربلا و یکی نجف. کربلا که عمده‌اش دست ارتش بود. خود صیاد و محسن رضایی در قرارگاه خاتم بودند به عنوان فرماندهان خاتم زیر نظر آقای رفسنجانی. آقای رفسنجانی تاکتیک نمی‌دانست اما آنجا بود که بگویند ایشان فرمودند تا ما غر نزنیم که حرف که زده می‌شود،‌ حرف صیاد است یا حرف رضایی.

معمولا برای یک عملیات نظامی باید مدارکی را تهیه کرد. اعتقاد شخصی من این است که صیاد صددرصد با عملیات بدر مخالف بود،‌ اما نمی‌گفت. چون نمی‌خواست اتحاد مقدس به هم بخورد. می‌گفت شاید شد گرچه عقلش می‌گفت این کار ممکن نیست.‌ چون من را خیلی جاها فرستاد بدون اینکه به کسی بگوید. مثلا به من گفت ذاکری برو و از قول خودت،‌ سهرابی (رئیس وقت ستاد مشترک ارتش) را توجیه کن. به او بگو که تو رئیس ستاد امامی،‌ پس به امام بگو که این کار شکست می‌خورد. من نقشه‌های بزرگ رنگی درست کرده بودم و زبان چربی هم داشتم،‌ توضیحاتم سه ساعتی طول می‌کشید. توضیح می‌دادم که این عملیات شکست می‌خورد. اما سهرابی جرات نکرد که به امام بگوید و نگفت. چند روز گذشت و خبری نشد. صیاد به من گفت برو و آقای رفسنجانی را در مجلس توجیه کن. بگو من به عنوان یک عنصر اطلاعاتی منطقه جنوب می‌گویم که این عملیات شکست می‌خورد، تجدیدنظر کن. در منطقه هور دشمن کم بود اما زمینی وجود نداشت که ما به دشمن برسیم،‌ همه اش‌آب بود.

به مجلس رفتم. شانس بد من،‌ روزی که به مجلس رسیدم که دفتر و نقشه‌هایم را پهن کنم و توضیح دهم، یک اکیپ خبرنگار خارجی آمده بودند و آقای رفسنجانی مصاحبه داشت. به من گفت که به جای خودش با آقای محمد یزدی صحبت کنم. در آن زمان قائم مقام مجلس بود. به آقای یزدی موضوع را گفتم،‌ گفت اینجا نمی‌شود حرف زد. به خانه‌اش رفتیم و چهار ساعتی برایش توضیح دادم. آخر سر از من پرسید که حالا چه می‌خواهی؟‌ گفتم می‌خواهم بروی و به آقای رفسنجانی بگویی که این عملیات را متوقف کند. گفت من جرات نمی‌کنم این حرف را بزنم. من حتی نمی‌گویم تو آمدی و چه گفته‌ای. دست از پا درازتر برگشتم و به صیاد گفتم چه شده است.

در عملیات خیبر، فرمانده هوانیروز {سردار جلالی} کارهای درخشانی انجام داد. او گل کرد و وزیر دفاع شد. من به صیاد گفتم که به وزیر دفاع بگویم،‌ صیاد گفت که چشمش آب نمی‌خورد اما قبول کرد که من بروم. به پیش او رفتم،‌ او چون خودش هم در عملیات خیبر بود، حرف‌های مرا قبول کرد و گفت که درست می‌گویم. قرار شد برود و این حرف‌ها را به حضرت امام منتقل ‌کند. البته هنوز نرسیده است. شاید هم گفته،‌ و امام گفته به آقای رفسنجانی بگو. به هر حال نتیجه‌ای حاصل نشد.

بعدش به صیاد گفتم که می‌خواهم فرمانده حفاظت اطلاعات را توجیه کنم. گفت تاثیر ندارد اما برو. رفتم به او گفتم که شرایط اینگونه است و تو که بی‌واسطه با امام صحبت می‌کنی اینها را به امام بگو. آن هم نتیجه‌ای نداشت. بعد از آن،‌ سراغ اتابکی،‌ دادستان نظامی رفتم. حرف‌هایم را گوش کرد،‌ گفت حالا من چه کاری می‌توانم بکنم؟ گفتم هیچی،‌ فقط یادت باشد که من این حرف‌ها را به تو گفته‌ام. از اینجا دیگر فکر خودم بود که اگر مشکلی پیش بیاید، سروکار ما با این فرد خواهد بود.

اینها سرجمع چقدر طول کشید؟

 

 

بین خیبر تا بدر نزدیک یک سال فاصله بود و این مذاکرات هم با فاصله‌های 10 تا 20 روزه صورت می‌گرفت. زمان‌هایی که من به مرخصی عملیاتی می‌آمدم، این کارها را انجام می‌دادم.

دیگر عملیات نزدیک شده بود. همیشه قبل از شروع هر عملیات،‌ آخرین توجیه را داریم. آخرین توجیه هم در قرارگاه جدید انجام شد. این قرارگاه جدید در منطقه شهابی بود. همه بچه‌های سپاه و لشگر تا رده تیپ حضور داشتند. معمولا توجیه‌ها را یا من انجام می‌دادم یا برادر مهرابی که مسئول اطلاعات سپاه بود. البته من یادم نمی‌آید که یک بار هم مهرابی سخن گفته باشد. همیشه می‌گفتند اول ذاکری بگوید و دوم که نوبت مهرابی می‌رسید می‌گفت که هر چه ذاکری گفته،‌ صحبت من هم هست. این رفاقت و دوستی و هماهنگی بین ما بود. من هر چه پیدا می‌کردم به ایشان نشان می‌دادم و ایشان هم هر چه داشت به من نشان می‌داد اما دست آخر بلندگو من بودم.

در آن عملیات، صیاد گفت هر کدام از ارکان پنج دقیقه صحبت کنند. زمان کمی به رکن‌های مختلف داد اما گفت که رکن 2 زمان نامحدودی برای صحبت دارد. در آنجا یک دور دیگر همه آنچه برای بقیه گفته بودم را تکرار کردم. البته این بار به زبان نظامی موضوع را تشریح کردم که اینها بگویند با این شرایط نمی‌شود وارد عملیات شد. بعد از من هم نوبت به رکن سوم رسید. محمدزاده می‌خواست حرف بزن که حسنی سعدی نگذاشت و خودش حرف زد. صیاد از این کار دلخور شد، چون محمدزاده هم با حرف‌های من موافق بود. شاید حسنی سعدی با خودش فکر کرد که اگر محمدزاده هم حرف بزند، ماجرا به هم بخورد. اما من دلیلش را نمی‌دانم چون خودش جزو کسانی است که بعد از من گذاشت و به تهران آمد.

آذربن کسی بود که همیشه همراه صیاد بود. در کردستان هم یک گلوله به زبانش خورده بود و خوب نمی‌توانست حرف بزند و به این دلیل هم معمولا حرف نمی‌زد. مدام هم نماز می‌خواند. او همدم صیاد بود. در آن زمان صیاد به آذربن گفت به پیش فرماندهان برو و از یکی یکی آنها بپرس با توجه به حرف‌هایی که ذاکری زده، می‌توانی عملیات انجام دهی یا خیر؟ همه هدف صیاد این بود که دو نفر بگویند نه نمی‌شود و غرولندی بلند شود و شاید عملیات به هم بخورد. آذربن پیش همه رفت و دست آخر به پیش من آمد و گفت: ذاکری هیچکس نمی‌داند که تو چه گفته‌ای،‌ انگاری همه‌شان خواب بودند.

قرار بود عملیات شروع شود. من یک گزارش برای حسنی نوشتم که شانزده ماده داشت. عنوانش هم این بود که من گرفتاری خانوادگی دارم و می‌خواهم بروم،‌ نمی‌شود بگویی که من مخالف هستم. بعداز ظهر فردای آن روز به اهواز رفتم و این نامه را نوشتم و به راننده‌ام دادم که به دست حسنی برساند. گفتم بگو ذاکری رفت تهران و گفت برایت آرزوی موفقیت می‌کنم. حسنی هم همه نظرات من را می‌دانست چون بارها با هم صحبت کرده بودیم. در قرارگاه خاتم هم خیلی‌ها می‌دانستند مثلا مفید یا قویدل می‌دانستند. منتها آنجا کسی حرفی نمی‌زد و بلندگوی همه آنها من بودم. من آمدم تهران و بعد از مدتی صیاد به تهران آمد و از من دلجویی کرد،‌ آن هم با این عبارت که «خواهش می‌کنم پنج ماه دیگر به آنجا بیا». گفتم شما دستور بده چرا خواهش کنی؟ در آن زمان،  دیگر اختلافات ارتش و سپاه خیلی علنی شده بود.

همین باعث شد صیاد را از نیروی زمینی حذف کنند؟

صیاد حذف نشد.

به هر حال دیگر فرمانده نماند.

خیلی‌ها را از فرماندهی برمی‌دارند. صیاد استعفا داد. خب ما در این عملیات هم شکست خوردیم. یعنی در دو عملیات بدر و خیبر که صیاد مخالف بود،‌ ما شکست خوردیم. در هر دو عملیات هم جاهایی را به ارتش دادند که اصلا نمی‌شد کار کرد.

در پایان بدر اختلافات به اوج خودش رسید. بعد از آن عملیات والفجر 8 پیش آمد. تقریبا نقش ارتش،‌ پشتیبانی بسیار موثر بود. درست که اختلاف داشتند اما صیاد هیچگاه کم‌کاری نکرد. در این عملیات نقش ما این بود که دشمن را در جایی که بودیم تثبیت کنیم که باورش شود ما می‌خواهیم به بصره برویم. آنقدر جدی و با تمام قوا در آنجا به دشمن حمله شد که باورشان شده بود که ما می‌خواهیم بصره را بگیریم و در پوشش این باور کاذبی که به عراق القا شد،‌ سپاهی‌ها با خیال راحت در لحظه موعود (یعنی در جایی که آب به حداکثر ارتفاع خود می‌رسد. در آن لحظه آب به سه متر می‌رسید و هر دو ماه یک بار چنین اتفاق می‌افتاد) به آن طرف رفتند و کاری کارستان کردند.

بعد از این عملیات، در صیاد احساس دلخوری و کم ظاهر شدن پیدا شد. من یکی دو بار با او صحبت کردم و گفتم تو خسته‌ای، پنج روز به مرخصی برو. قبول نمی‌کرد. خدا رحمتش کند آدم عجیبی بود. در مرخصی‌هایش یا نصف روزه به تهران می‌رفت یا با عجله به مشهد می‌رفت و برمی‌گشت.

نغمه جدا شدن بعد از عملیات فاو علنی شد. صیاد بریده بود. البته پیش از آن هم هر زمان که لازم بود، با حداکثر توانش کار می‌کرد اما دیگر بریده بود. این شد که رفت خدمت حضرت امام. از امام 15 دقیقه وقت گرفت و کل مسائل را تشریح کرد و گفت دیگر نمی‌رود منطقه. حضرت امام گفته بود برو، اما صیاد گفته بود که اگر ارزش و آبرویی پیش شما دارم اجازه بده که دیگر نروم. امام گفت برو و فکرهایت را بکن. بعد از آن سه ماه تمام صیاد فرمانده نیروی زمینی بود اما به منطقه نیامد و به جای او جمالی و حسنی سعدی کار می‌کردند. آنقدر نیامد تا اینکه حضرت امام استعفایش را قبول کرد و گفت نماینده من در شورای عالی دفاع باش.

در شورای عالی دفاع درخواست صیاد این بود که باز هم به نمایندگی امام به جبهه‌ها برود. او در جبهه‌ها ماند تا اینکه عملیات مرصاد پیش آمد.

از زمان جنگ به امروز بیاییم،‌ امروز ارتشی‌ها به عنوان مشاور در کنار سپاهی‌ها به سوریه رفته‌اند. ارتش بعد از سال‌ها دوباره عملیات برون مرزی دارد و برای اولین بار پس از جنگ دوباره ارتش و سپاه کنار هم قرار گرفته‌اند. آیا آن اختلافات قدیمی امروز دیگر بروز و ظهوری ندارد؟

اگر قدیم اختلافی بوده، امروزه دیگر نمی‌تواند باشد. چراکه هر طرف برای خودش یلی است. یکی می‌گوید من دیگر از پس خودم برمی‌آیم و دیگری می‌گوید من از اول هم از پس خودم برمی‌آمدم. سپاه برای خودش نیروهای مستقلی دارد و ارتش هم همینطور و دیگر ارتباطی با یکدیگر ندارند. هر کدام هم ماموریت مخصوص و مستقلی دارند. البته هر دو بازوهای توانمند جمهوری اسلامی‌هستند. در کنار هم کار می‌کنیم و دیگر هیچ غرولندی برای هم نداریم. البته دیگر ماموریت‌ها به ما دیکته نمی‌کند که به‌صورت ادغامی‌ و در کنار هم بجنگیم مگر اینکه حضرت آقا بخواهند فرمان جداگانه‌ای صادر کنند. اما چرا به سوریه رفته‌اند؟ چون سوریه خط اول جبهه ماست. اگر می‌خواهیم ام‌القرای جامعه اسلامی ‌باشیم باید در آنجا بجنگیم. که اگر در سوریه نجنگیم مجبور می‌شویم سر پل ذهاب بجنگیم. این نیروها می‌خواستند از سوریه و عراق عبور کنند و به سمت ما بیایند،‌ اما در آنجا جلویشان را گرفتیم. اکنون هم نشانه‌های پایان جنگ در آنجا جدی است. تز ام‌القرای شیعه می‌گوید که راه تهران،‌ بغداد، دمشق و بیروت یکی می‌شود.

فکر می‌کنید ارتش تا چه زمان دیگر آنجا باشد؟

 تا زمانی که قائله ختم شود.

آخرین سوالم را می‌خواهم از شما به عنوان یک استاد دانشگاه جنگ بپرسم. کسی که به تبحری رسیده که شیوه‌های نظامی را تدریس می‌کند. اول انقلاب اگر سپاه شکل گرفت اعتمادی به ارتش نبود که در آن زمان و شرایط، طبیعی بود که اعتمادی نباشد. ارتش از حکومت قبلی به یادگار مانده بود و معلوم نبود که بتواند با انقلاب همراه شود. الان اما چند دهه گذشته و اعتماد لازم به ارتش به وجود آمده است. بعد از این همه سال اینکه همچنان دو نیروی نظامی موازی داشته باشیم،‌ به نفع کشور ماست؟

 

 

سازمان ارتش برای حفاظت از مرزهای جمهوری اسلامی و مقابله با دشمن برون مرزی را برعهده دارد. البته دشمن نظامی و نه چریکی. در مقابل ماموریت سپاه برقراری امنیت داخلی است. این دو خیلی با هم منافات دارند، یکی ماموریت داخلی برای تثبیت دارد و یکی ماموریت خارجی ولی گفته‌اند که اگر اتفاقی برای امنیت خارجی افتاد، سپاه موظف به کمک است.

اما در عمل سپاه برون مرزی عمل می‌کند؟

سپاه، نیرویی تحت عنوان قدس دارد. مصوبه ماموریت سپاه قدس کمک به نهضت‌های اسلامی است. اکنون هم سپاه تحت آن پوشش آنجا می‌رود.

 

 

(1)    مانداب یا هور به جایی در طبیعت می‌گویند که آب در آن مانده و گیاهان کوتاه بیشتر از جنس علف و نی بر آن روییده باشد. مانداب گونه‌ای تالاب به شمار می‌آید

 

 

 

https://www.aftabir.com/news/article/view/2016/05/23/1263219

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

. چایی را خورد و گفت ذاکری،‌ یک چیزی به تو می‌گویم اما به کسی نگو. قبول کردم. گفت من الان اینجا خوابی دیدم. یک آقایی با عمامه و عبای مشکی به اینجا آمد و من را هل داد و گفت چرا خوابیدی،‌ پاشو و برو دنبال کارت. فردای آن روز ساعت 2 بعدازظهر با هم برگشتند. قبلش تماس گرفت و گفت که همه فرماندهان و مسئولان قرارگاه سپاه و ارتش جمع شوند. آمد و آن وسط ایستاد.  این را در شرایطی گفت که در 10 روز وقفه عملیات نه نیرویی به ما اضافه شده بود،‌ نه تجهیزاتی. همه شوکه شدند . گفت این دستور نظامی است به عنوان فرمانده منطقه می‌گویم امشب می‌خواهیم حمله کنیم. هر کسی نمی‌تواند،‌ از اینجا برود.


************************************************************************************


 


با سلام . آنچه مرا بسیار آزار میدهد گزافه گویی هایی است به هیچ عنوان نمیتوان قبول کرد . این قبیل حکایات را میتوان در راستۀ حکایتی دانست که به گنجیشک گفتند منار توی . . . نت . خندید و گفت لااقل چیزی بگو که بگنجه . در اینکه در ابتدای انقلاب تعدادی از فرماندهان و اُمرا در کمتر از چشم بر هم زدنی دارای کرامات شده بودند بارها شنیده و خوانده ام . اگر در جنگ حتی یک نفر دارای اینچنین کراماتی بود ، بعد از آزاد شدن خرمشهر ، آیا نمی توانست به اقلیت مسئولین و فرماندهان بگوید که الان که بر قلۀ افتخار و صلابت در جنگ تکیه زده ایم به جنگ خاتمه دهید ؟ چرا پنج سال بیهوده به جنگ ادامه دادند تا نیروها از برابر دشمن فرار کنند و جنگ اینگونه تمام شود ؟ آن آقایی که به خواب سرگرد صیاد آمده بود وقتی سرگرد را هل داد و گفت برو دنبال کارت ، آیا کار سرگرد را مشخص نکرده ؟ 


محسن رضایی کنار دستش ایستاده بود. گفت: من به عنوان فرمانده نظامی منطقه،‌ اعلام می‌کنم امشب حمله می‌کنیم . عملیات از نگاه سرداران و امیران همان بازی دزد و پلیس بچه ها بوده است . من اعلام میکنم امشب حمله میکنیم چون که فرماندۀ نظامی منطقه هستم . و در ادامه داستان خاموش کردن شمع و رخصت دادن به آنهایی که دل در گرو دنیا دارند و الی آخر . 


 


بعد از ظهر همان روز دوم بچه‌ها گفتند که ما به دروازه‌های شهر رسیده‌ایم . صیاد دستور داد که هیچکس وارد شهر نشود ، فردا صبح وارد می‌شویم ،‌ فردایش روز تولد حضرت علی بود . از ساعتی که نیروها به دروازۀ شهر رسیدند تا فردا صبح هر چند نفر که بیرون خرمشهر شهید شده اند خونشان بر گردن کسی است که جاهلانه و با پناه بردن به خرافات و سنگر گرفتن پشت تعصبات قرون وسطایی سبب کشته شدن آنها شده است . آیا حضرت علی راضی بود که اینگونه از ایشان استفادۀ ابزاری شود ؟ شب تولد با روز تولد چه تفاوتی داشته است ؟ تا جایی که شنیده و دیده ایم شب تولد بیش از روز تولد برای عموم اهمیت دارد . 


یا عده ای با طرح این خاطرات آبکی و آبگوشتی سعی در خدشه دار کردن ، کمرنگ کردن حضور ارتشیان دارند و یا اینکه واقعا تعدادی از فرماندهان اوایل انقلاب سوراخ دعا و پیشرفت را خوب پیدا کرده بودند .


اما بازگو کردن چنین سخنان و خاطراتی با هر هدف و نیتی که باشد ناپسند است . واقعیت این است که نمیتوانید و نمی توانیم از یک انسان ساده یک قدیس بسازیم . شاید در فضا و جوّ امروز عده ای ساده باور کنند ولی تردید نکنیم که فردا همین فردا با انتشار اسناد و بیان خاطرات واقعی دنیا به ریش راوی و روایت گران خاطرات افسانه ای می خندد . شعور ایرانی را سُخره نگیریم . خدا میداند که هر کسی در جنگ هر اقدامی و هر کاری کرده باشد پاداش و جزایش را در همین دنیا خواهد دید . افسانه سرایی نکنیم . خودمان ارزش های ارتش و ارتشیان را به باد ندهیم . برای مطرح کردن خودمان هر سخن بی ربطی را بازگو نکنیم . به خون همرزمان و همسنگرانمان بها بدهیم . جاوید باد یاد دلاوران ارتش که حضورشان در هشت سال جنگ مایۀ دلگرمی و پشت گرمی تمام نیروهای حاضر در جنگ بود . ارادتمند : تلخک


9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

از تمام عزیزان و سروران عزیز عذر تقصیر میخواهم ولی باور کنید با خواندن این خاطرات قلبم میخواهد از جا کنده شود . حاضرم بمیرم و از جنایات و حماقت های زمان جنگ نخوانم و نشنوم . ارتش گفت به سمت عراق برویم سپاه گفت بین چزابه و فکه بریم حال کنیم . زمین صافه و دشمن حسابی ما رو می بینه و میتونیم جاده قطع کنیم و بخندیم و . . . ما گفتیم این و آنها گفتند آن . گور بابای هزاران نیرویی که برای نجات میهن آماده شده بود . 

عملیات طول کشید و جاده هم ساخته بودند ولی چون زمین صاف بود ، بهم نزدیک بودند ، عراق خیلی راحت می دید که ایران چکار میکند . عکس هوایی هم میگرفت ، داخل ایران هم عواملی داشت . یعنی فرماندهان اینقدر بیشعور بودند که قبلا این موارد و مسائل را نمی دانستند ؟ وقتی میلیونها پول را هزینه کردند و هزاران نفر را به کشتن دادند تازه این موارد را کشف کردند و فهمیدند ؟ 

به هر حال عملیات والفجر مقدماتی لو رفته بود و شکست خورد ما برای این عملیات کار زیادی کرده و نیروی زیادی آورده بودیم . حالا که این همه وقت گذاشته و این همه نیرو آورده اند خوب نبوده بدون دستاورد منطقه را ترک کنند . مگه چند صد نفر را آنجا به کشتن بدهند چه میشود ؟ خیلی هم برایشان مهم بوده که برای فردا که کنفرانس غیر متعهدها برگزار میشود این حضرات هم یک تک دل که همرنگ خون هزاران جوان ایرانی باشد را رو کنند و با هدر دادن خون صدها نفر مشت محکمی از این سوی مرز به صورت صدام بکوبند . البته مشت محکمتری هم به دهان امریکا و روسیه نه ببخشید شوروی بکوبند . 

خیلی هم برای ما مهم بود . چون در همان شبی بود که فردایش کنفرانس سران غیرمتعهدها برگزار می‌شد و ما دوست داشتیم در آنجا برگ برنده‌ای رو کنیم . اما نشد. اگر میشد جای تعجب داشت . ارادتمند : تلخک

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

از تمام عزیزان و سروران عزیز عذر تقصیر میخواهم ولی باور کنید با خواندن این خاطرات قلبم میخواهد از جا کنده شود . حاضرم بمیرم و از جنایات و حماقت های زمان جنگ نخوانم و نشنوم . ارتش گفت به سمت عراق برویم سپاه گفت بین چزابه و فکه بریم حال کنیم . زمین صافه و دشمن حسابی ما رو می بینه و میتونیم جاده قطع کنیم و بخندیم و . . . ما گفتیم این و آنها گفتند آن . گور بابای هزاران نیرویی که برای نجات میهن آماده شده بود . 

عملیات طول کشید و جاده هم ساخته بودند ولی چون زمین صاف بود ، بهم نزدیک بودند ، عراق خیلی راحت می دید که ایران چکار میکند . عکس هوایی هم میگرفت ، داخل ایران هم عواملی داشت . یعنی فرماندهان اینقدر بیشعور بودند که قبلا این موارد و مسائل را نمی دانستند ؟ وقتی میلیونها پول را هزینه کردند و هزاران نفر را به کشتن دادند تازه این موارد را کشف کردند و فهمیدند ؟ 

به هر حال عملیات والفجر مقدماتی لو رفته بود و شکست خورد ما برای این عملیات کار زیادی کرده و نیروی زیادی آورده بودیم . حالا که این همه وقت گذاشته و این همه نیرو آورده اند خوب نبوده بدون دستاورد منطقه را ترک کنند . مگه چند صد نفر را آنجا به کشتن بدهند چه میشود ؟ خیلی هم برایشان مهم بوده که برای فردا که کنفرانس غیر متعهدها برگزار میشود این حضرات هم یک تک دل که همرنگ خون هزاران جوان ایرانی باشد را رو کنند و با هدر دادن خون صدها نفر مشت محکمی از این سوی مرز به صورت صدام بکوبند . البته مشت محکمتری هم به دهان امریکا و روسیه نه ببخشید شوروی بکوبند . 

خیلی هم برای ما مهم بود . چون در همان شبی بود که فردایش کنفرانس سران غیرمتعهدها برگزار می‌شد و ما دوست داشتیم در آنجا برگ برنده‌ای رو کنیم . اما نشد. اگر میشد جای تعجب داشت . ارادتمند : تلخک

استاد نازنین و ارزشمند ما...

ارادت دارم...

نقدی بر حضور شما دارم و چون از ارادت من نسبت به خودتون مطلعید بی پرده بیان میکنم..

تو اغلب نوشتار شما کینه و غیضی نهان از فرماندهی نیروها تو دوران دفاع دارید و این حس باعث میشه در وهله اول ما از دیدگاه و نظر شما که شاهدی متقن از اون دورانید محروم بشیم و از طرفی تمام سعی شما معطوف به اثبات مقوله ناکارامدی روسای امره..

اما بزرگ نازنین...

فقط میخوام نظرتون رو به سمت این مهم ببرم که تفکرات حاکم بر مردم اون زمان با همه ادوار تاریخ فرق داشت..

مردم شوری و حالی غیرمنطقی نسبت به مقوله جنگ و شهادت داشتن ..

میرفتن که شهید بشن...

این تفکر رو مدیریت کردن خیلی سخته...

الان میتونیم عملکردها رو به نقد بکشیم چون احساسات شروع به تغییر میکنه و ما شاهد این تغییر از بعداز سال 66 هستیم که دیگه مردم خسته شده بودن و نتیجه اش خاتمه جنگ و وووووو....بود...

پس شرایط روانی حاکم بر مردم روی معاملات تاثیری بسیار داشت...

به زبون عامیانه اون موقع حماسه و رشادت معنا میشد و الان ووووو.....

یاحق..

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست ارجمند حسین آقا سلام . ممنونم از لطف شما . ایکاش میدانستم چند بهار را گذرانده ای . به نقدهایت یک به یک پاسخ میدهم .

1- تو اغلب نوشتار شما کینه و غیضی نهان از فرماندهی نیروها تو دوران دفاع دارید . نازنین هر کسی بجای من بود بدون تردید برای اثبات حقانیت و بیگناهی خود و برای دستیابی به حقوقش که تعدادی از همین فرماندهان زمان جنگ پایمال بیسوادی و فقر سواد و تجربۀ خود کردند شاید اقدامات دیگری صورت میداد . دقت کن ببین در مقاطعی که در ارتباط با جنگ پاره ای از همین فرماندهان سخنرانی میکنند یا در بعضی از خاطراتی که در سایت ها منتشر میشود چقدر به به و چه چه میکنند . آیا سراغ داری یک فرمانده را که در میان صحبت هایش کلمه ای به سرنوشت جنگ اشاره کند ؟ میخواهی من هم برایت افسانه سرایی کنم ؟ میخواهی بگویم که نماز شب خوان بودم ؟ میخواهی بگویم در فلان عملیات عربی اسب سوار را من هم دیده ام ؟ نه نازنینم من نه اهل دروغ هستم و نه داستانسرایی . باید به اتخاذ سیاست های سراسر اشتباه ، بیسوادی و بی تجربگی فرماندهان و . . . اشاره کرد تا مسئولین فعلی برای جنگ احتمالی آینده آن اشتباهات را تکرار نکنند . باید گفت که در جنگ هشت ساله حماقت کردند مردان کاردان و افسران میهن پرست را به بهانه های واهی از بدنۀ ارتش حذف و عملا ارتش را به پیکری بدون سر تبدیل کردند . باید گفت که وقتی سرهنگ هایی با سابقۀ بالای بیست سال خدمت در کشور وجود داشت حماقت بود طراحی عملیات ها را به جوان هایی بسپارند که سن و سالشان حتی به اندازۀ خدمت پاره ای از ارتشیان هم نمیرسید . اینکه من کینه و غیضی از فرماندهان دارم را قبول دارم . چرا که جوانی و عمرم را بخاطر بقای خود و نه برای میهن و هموطنانم نابود کردند . اکنون من سئوالی از تو میپرسم  :

حدود سی سال است که من این سخنان را در خصوص جنگ و عملکرد سیاستمداران و فرماندهان وقت گفته ام . فکر میکنی چرا تا کنون حتی یکبار یک نفر از ارتش به من مراجعه نکرده است تا رودررو با من سخن بگوید ؟ چرا فرماندۀ کل ارتش یک نفر را نفرستاد تا مرا قانع و اگر اشتباه میکنم مرا متوجۀ اشتباهم بکند ؟

  2- از طرفی تمام سعی شما معطوف به اثبات مقوله ناکارامدی روسای امره.. عزیز نازنین ، اگر فرماندهان کارآمدی داشتیم که فرجام هشت سال جنگ به گونه ای رقم نمیخورد که بعد از هشت سال که خون دل خوردند و مناطق اشغال شده در اول جنگ را با هزاران شهید آزاد کردند را دوباره با فرار از مقابل دشمن به دشمن بدهیم . اگر فرماندهان کارآمدی داشتیم باید اکنون بابت هشت سال تجاوز عراق دیناری طلبکار نبودیم و غرامت جنگ را گرفته بودیم . آیا میدانی بعد از هشت سال جنگیدن و مثلا کسب تجربۀ عملی تنها چند ساعت مانده به آغاز آخرین هجوم دشمن نیروهای مستقر در خطوط پدافندی و مقدم در خواب غفلت بسر میبردند ؟ آیا برای کشوری چون ایران قابل قبول است که نیروهای دشمن به خاک ما حمله کرده و سپس فرماندهان بفهمند که چه خاکی به سرشان شده و بعد از حملۀ دشمن آماده باش دادند ؟ فرماندهان دقیقا مانند سی و یک شهریور 1359 دوباره غافلگیر شدند . شما چه کارآمدی و حُسنی در فرماندهان زمان جنگ سراغ داری که من ندارم ؟

من به افسانه سرایی پاره ای از متملقان و چاپلوسان پاسخ میدهم . اینکه بیایند بگویند فلانی خواب دیده و گفته باید اینکار را بکنیم و تنها برای دیدن یک خواب تعدادی را به کشتن داده حرف کوچکی نیست . با خواب دیدن که جنگ نمیکنند . شما تمام جنگ ها را مرور کن ببین در کدام جنگ چنین سخنانی را نقل کرده اند . در کدام جنگ یک فرمانده با دیدن خوابی جان پرسنلش را به خطر انداخته است . جنگ ایران و عراق در اواخر قرن بیستم اتفاق افتاد نه در قرون وسطا .

3- از معضلات و ایراداتی که ما مردم ایران فعلا داریم این است که بیهوده به فردی بها میدهیم و دیگری را بی جهت و بدون دلیل محکوم میکنیم . حسین عزیز ، آیا تا کنون یک سرباز را بعنوان رزمنده مقابل تلویزیون آورده اند تا از مرارت و سختی و رنجهایی که در طول دو سال خدمتش در جنگ متحمل شده است بگوید ؟ سربازی که با گرفتن کارت پایان خدمت فراموش شد . فقط فرماندهان زمان جنگ را می آورند و آنها هم هیچگاه عملکرد ضعیف خود را بیان نمیکنند . سربازی داشتم از بچه های تربت جام در خراسان . گوسفندانش را بهمراه تعداد نُه (9) سر عائله ای که تحت تکفلش بودند را بخدا سپرده و به خدمت آمده بود . خجالت میکشیدم به او بگویم فلان کار را بکن یا نکن . آیا این سرباز حرفی برای گفتن نداشته و ندارد ؟ آیا این سرباز سزاوار دریافت مدال شجاعت و نشان لیاقت است یا آنهایی که هفتۀ پایانی جنگ دوباره بخش هایی از ایران را مدت حدود یک هفته به دشمن سپردند و امروز خود را سرداران و امیران فاتح معرفی میکنند ؟

و اما کینه و بغضی که من دارم . صراحتا اعلام میکنم کینه و بغض من نسبت به آنهایی است که مرا فدای جاه طلبی و بی عرضگی و بیسوادی و نادانی و جهل و حماقت خود کردند . برایم مهم نیست چه کس یا کسانی مسبب پایمال شدن حق من بوده و هستند . حق مرا بی جهت و بدون مدرک پایمال کردند . نخواهم گذاشت آن امیر و تیمساری که قادر نیست صد متر را بدود و آنقدر جرأت و جسارت ندارد تا به مشکل من رسیدگی کند از قِبَل ماهها حضور من در جنگ خودستایی کند . ماهها انواع سختی ها را تحمل کردم برای فردا و امروزی بهتر .
 مردم شوری و حالی غیرمنطقی نسبت به مقوله جنگ و شهادت داشتن .. میرفتن که شهید بشن... این سخن شما در شأن مردم میهن پرست کشورمان صحیح نیست . شور و حال مردم در جنگ با عراق همچون شور حال سالها و قرن های گذشته با شور و حال میهن پرستی آنان پیوند ناگسستنی داشت . میرفتند تا از کیان میهن دفاع کنند . میرفتند تا برای خاک ایران بمیرند . تنها تفاوتش این بود که شور و حال میهن پرستانه را به سمت و سوی دلخواه معطوف کردند .

دیگه مردم خسته شده بودن و نتیجه اش خاتمه جنگ و وووووو....بود... بهتر است بگوییم مردم را خسته کردند . ایرانی در دفاع و جنگیدن برای میهن خستگی ناپذیر است . باید از مسئولین وقت پرسید که چرا مردم را خسته کردند ؟ یک نفر از همان مالکان اشتر بیاید و بگوید چرا مردم از جنگیدن و در دفاع از میهن خسته شدند ؟


پس شرایط روانی حاکم بر مردم روی معاملات تاثیری بسیار داشت... معامله ؟

به زبون عامیانه اون موقع حماسه و رشادت معنا میشد و الان ووووو..... از این دو جملۀ آخر چیزی متوجه نشدم . حسین جان حرف مرا تنها کسانی میتوانند خوب درک کنند که مدتی را در آن جنگ به سر برده اند . {( به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را )} شاید با خود بگویی تمام سخنانی را که در قالب نقد میگویم به این خاطر است که به نوعی انتقام بگیرم . البته حس انتقام گرفتن از آنهایی که مرا فدا کردند در من بسیار قوی است ولی هیچگاه نتوانسته ام فقط تملق و چاپلوسی پیشه کنم تا فلانی از من خوشش بیاید و برایم کاری بکند . اگر همین امروز فرماندۀ کل ارتش بخواهد به مشکل من رسیدگی کند و شرط کند که بعد از این در خصوص جنگ مانند دیگران سخنان آنچنانی بزنم و اصلا نه خوب بگویم و نه بد ، به خون همرزمانم چنین نخواهم کرد . برای میهنم نگرانم . برای فردا و جنگ و جنگهایی که ممکن است حادث شود . مجددا از جنابعالی بابت حساسیت هایی که بخرج داده و می دهی سپاسگزارم . ارادتمند : تلخک   

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و عرض ادب

 

صحيح ترين مرجع سخنان شهيد صياد، كتاب خودش است. جريان خواب و ... در كتاب " ناگفته هاي جنگ " به گونه اي ديگر نقل شده است. به نظر بنده اختلاف در روايت ها به خودي خود ايرادي ندارد چون بسياري از اين خاطرات براي اولين بار از سينه مردان جنگ بر روي كاغذ آورده مي شود و گفتنش قطعا بهتر از نگفتن است و ضمنا تعدادي از اين روايتها  ممكن است تلقي عمومي در مورد برخي حوادث جنگ را به كلي تغييير دهد. نكته ديگر سن بالاي راويان اين خاطره هاست كه ممكن است باعث ايجاد برخي ابهامات در بيان خاطره شود چون به هرحال مدتهاي زيادي از حوادث جنگ سپري شده و عزيزان راوي نيز در اين دوره طولاني با هزاران مساله فكري و جسمي بزرگ و كوچك مواجه بوده اند. به عنوان مثال : مگر خرمشهر، يك شهرامن و داراي دروازه و سرپناه ويا يك شهر پاكسازي شده بوده كه افراد بايد يك روز پشت دروازه ها معطل مي ماندند يا اگر وارد شهر مي شدند خونشان ريخته نمي شد. اين مسائل به كمبود اطلاعات مصاحبه كننده نيز بر مي گردد كه راوي را در معرض چنين پرسشهايي قرار نمي دهد چون راوي به دليل حضور در صحنه حوادث، متوجه بسياري از ابهامات خوانندگان نمي شود.  به هر صورت ، تحليل حوادث جنگ ، بدون در نظرگرفتن شرايط رواني، سياسي و اجتماعي آن دوره راه به جايي نخواهد برد.  قطعا يك ارتش تضعيف شده ( به هزاران دليل از جمله اعدام فرماندهان عاليرتبه، حوادث كردستان، كودتاي شاهرخي، تلقي منفي عامه مردم در خصوص غيرقابل اعتماد بودن ارتش و ارتشيان كه در ادامه مطلب نمونه هايي از آن مي نويسم، كنارگذاشتن فرماندهان لايق از طريق پروسه پاكسازي و ... )‌ عملكرد مناسبي در زمينه فرماندهي نيز از خود نشان نخواهد داد كه نمونه هاي آن نيز در جا به جاي خاطرات تيمسار ذاكري آورده است. از جمله مهمترين اين مشكلات مي توان فرماندهي شورايي و عدم وحدت فرماندهي را ذكر نمود به گونه اي كه فرمانده نيروي زميني از افسر زيردستش براي قانع كردن مقامات مسوول كمك مي خواهد. افسر ارشد به دادستان انقلاب ارتش !!!!!!!!!!!!!!  آقاي اتابكي كه هيچ گونه وظيفه تصميم گيري ندارد متوسل مي شود و ... . مشكل ديگر عدم امكان ابراز و بيان واقعيتها است كه اگر بيان شوند با توجه به جو آن روزگار معمولا به انقلابي نبودن تعبير مي گردد و ... .

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خود ماهاهم مقصر هستیم...

 

وقتی اعتراض کردم که یه آدم 20 تا سی و چند ساله، چه طور سرلشگر شده؟؟؟

 

گفتید که بعد از مرگش، بهش درجه دادن ...

 

وقتی خودمون احترام کشته هامونو نداریم،

 

چه توقعی از دیگران داریم؟

 

وقتی حتی یه تاریخ تولد درست و حسابی، یه اطلاعات کامل، نداریم، چه طور میخوایم از خودمون دفاع کنیم؟

 

اگر اونجوری باشه، منم با گروهبان صیاد (رو گروهبان بودنش تاکید دارم، چون خودم دیدم که رو شلوارش، سه تا ضربدر داشت)

 

هم خدمت بودم ... تازه درجه من، ارتشبد بود ...

 

کی میخواد بفهمه من راست میگم یا نه؟

 

این همه مطلب از شهید صیاد تو نت هست، همه هم کپی از هم دیگه...

 

وقتی طرف نمیدونه سرهنگ چیه، گروهبان چیه ؟

 

معلومه هر چیزی رو باور می کنه...

 

ایراد از خود ماست...

 

همون طرح های مسخره فتوشاپی و کیلویی درجه دادن و ...

 

اینجا، یه همچین چیزی رو انجام بدن،

 

طرف رو تیرباران می کنن...

 

ولی تو ایران، !!!

 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

این لینگ را ببینید خوبه

 

http://www.askdin.com/showthread.php?p=812348#post812348

 

زنده باد استاد ابراهیمی عزیز 

 

خوب جواب این ابله رو دادید ولی فایده ای ندارد. کوبیدن میخ در سنگ است 

 

نیمی از ماه رمضان رفت و ما منتظر خاطرات عملیات رمضان هستیم 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب ابراهیمی بنظرتون مطالب این وبلاگ صحیح است؟ http://www.achachi1.blogfa.com/post-595.aspx

سلام

من نمی دانم

بحث من با آقای د ل ب ر ی ا ن هست که در صندلی داغ صحبت کرده بود سوم خرداد

هر چی گفت نامی از ارتش در عملیات الی بیت المقدس نبردند

من مؤدبانه جواب دادم بی ادبانه جواب گرفتم باز هم مؤدبانه جواب داده ام

ارادت

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

زنده باد استاد ابراهیمی عزیز 

 

خوب جواب این ابله رو دادید ولی فایده ای ندارد. کوبیدن میخ در سنگ است 

 

نیمی از ماه رمضان رفت و ما منتظر خاطرات عملیات رمضان هستیم 

 

 

استاد ممنونم

منتظر 21ماه رمضانم

چشم

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب ابراهیمی عزیز

 

شما چرا با اینها بحث کردید ؟ 5 دقیقه ای وقتمو تلف کردم و نگاهی به اون آدرسی که فرمودید انداختم. طرف هنوز توی توهم خیانت بنی صدره. نمی فهمه رییس جمهور یک کشوری نمیاد در شرایط جنگی و حساسیت بسیار بالا یک شهر مهم خودشو بده به دشمن !!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیانت می خواسته بکنه که چی گیرش بیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه می خواسته رییس جمهور بشه دوباره !!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  چرا بعد از این خیانتش نزدیک یک سال رییس جمهور باقی موند؟ طرف برداشته زیر عکس مرحوم منتظری نوشته خواص دنیا طلب. اون مرحوم سابقه مبارزاتیش از همه آقایون روحانی و خیلی از این جوجه بسیجی های اون موقع و مدعیان حالا بیشتر بوده . شما جواب اینها را می دید ؟ طرف اسم کاربریشو گذاشته " شب اول قبر" !!!!!!!!!!!!!!!!!. انتظار منطق یا انصاف دارید از اینها ؟  جای دیگه نوشته بودند زنده یاد سرهنگ عطاریان ، عمدا برای بچه های سپاه به جای فشنگ کلاش، فشنگ G3 فرستاده . طرف فرمانده قرارگاه غرب ارتش بوده. واسه چی بیاد اینکارو بکنه ؟ میگن می خواسته خیانت کنه. من واقعا موندم خیانت به چی ؟ چون مشخص شد با حزب توده در ارتباط بوده می خواسته خیانت کنه ، بعد که عراقیها مثلا اون منطقه را گرفتند بیان از طریق شوروی با حزب توده مذاکره کنند ؟؟؟؟؟؟ که چی بشه ؟؟؟؟؟  به فکر اعصابتون باشید رزمنده گرامی

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام و عرض ادب

چند سال پيش يه برنامه اى شبكه يك پخش كرد با اسم سطر هاى ناخوانده كه دو بزرگوار ارتشى امير سرتيپ مفيد و امير سرتيپ بختيارى حضور داشتند، احتمالا بزرگواران اين برنامه را ديده باشند اما ديدن مجددش به نظر خالى از لطف نيست.
http://www.aparat.com/v/uIhrs (مدت زمانش ١:٣٠:٠٠ و حجمش ٥٠مگابايت)
طعنه كنايه زياد داره !مخصوصا اونجا كه امير بختيارى گفتند: جنگ انقلابيا يكى برا من توضيح بده چيه:))
با اين مجرى كت سفيده هم حال نكردم
: THIRST :

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

این لینگ را ببینید خوبه

 

http://www.askdin.com/showthread.php?p=812348#post812

سلام جناب ابراهیمی

سایت مربوطه را مطالعه نمودم . هم نوشته های شما و هم نوشته های اون مردک عوضی را .

راستش را بخواین من زیاد وقت نکردم اولین پست این موضوع (خاطرات امیر ذاکری ) را مطالعه کنم چون خوشبختانه چند سال پیش کتاب "جبهه جنوب در سال 59" که بنظرم تالیف خود امیر ذاکری را مفصل مطالعه نمودم . کتابی سزشار از مستندات ارتش و رکن 2 لشگر 92 زرهی اهواز که به همه پیشنهاد میکنم یک نگاهی بهش داشته باشند، ولی ولی در جواب علیرضا دلبریان باید گفت :

مردک بیشرف بی همه چیز هیچی ندار تو به گور پدرت خندیدید که جنگ را تفسیر میکنید . برای نمونه برو همین کتاب"جبهه جنوب در سال 59" را بخون  و بفهم که جنگ واقعی از 31 شهریور شروع نشده بلکه از شش ماه قیل تر شروع شده . برو تمام استاد رکن 2 لشگر را بخوان تمام گزارشاتی که لشگر به مراتب بالا ارائه دادند را بخوان

بخوان و تو کله پر از ..... خودت فرو کن آقایان برای حرف ارتش به خاطر ارتش بودنش تره هم خورد نمیکردند . بفهم که اولین شهید جنگ 8 ساله را لشگر 92 در تاریخ 13/04/59 تقدیم انقلاب کرد. اگه زورت نمیاد برو تحقیق کن ببین که فاصله شلمچه تاخرمشهر که با تانک یک ساعته طی میشود در همین منطقه همین گردان 283 سوارزرهی یک لشگر عراق را در روزهای آغازین جنگ 15 روز زمینگیر کرده بود ( مصاحبه مجله صف با تیمسار تهامی )

بر یه سیری تو تاریخ جنگ بزن ببین اگه همین لشگر 16 زرهی که هر جا مینشینید دهنتون را باز میکنید و دم از خیانت و شکست این لشگردلیر در آبان 59 میزنید ، اگر در آبان 59 در برابر عراق مظلومانه قربانی نمیشد ،خوزستان یک هفته ای تسلیم میشد.

لطف بقرمایید بروید اسناد مرکز تخفیفات سپاه پاسداران را مطالعه کن ، فکر نکنم که دیگه بخواهی به اون هم شک کنی

شهید خلبان لشگری قبل از 31شهریور اسیر عراق شد و 18 سال رنج اسارت را تحمل کرد نکنه میخواهی بگویی او هم خائن بوده ؟ این نیروهای لشگر 77 خراسان بهمراه ژاندارمری بودند که فاتح آبادان شدند که حتی نام آن عملیات را به مناسبت وجود لشگر 77 خراسن به نام نامی و مبارک ثامن الائمه نامگذاری کردند . اگر من بخواهم از روزگاری که فقط در هفته اول جنگ بر ارتش گذشت بگویم خودش شاهنامه ایست که از ورق زدن صفحه ای از آن در حد وجود حیف نونی مثل تو نیست

ارتشیها زیاده خواه هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لطف کنید وقتی میبینید کسی کم توقع است زنجیر پاره نکنید و کمی افسار نگه دارید . همش برای شماست . ارتشیها اگر زیاده خواه بودند  حضرت آیت الله خامنه ای هیچ وقت نمی گفتند: ارتش ما مردمی و کم توقع است .

پرسنل ارتش جمهوری اسلامی دارای نسبت به مسئولیت خطیری که در جامعه دارند دارای کمترین حقوق و مزایا هستند . ارتشی که این همه برای مردم زحمت کشید ذره ای میام مردم پولپرست امروز وجه ندارد برای اینکه امثال تو نگذاشتند که وجه داشته باشد. اگر وجود دیروز و امروز ارتش نبود تو الان اینقدر زبونت دراز نمیشد نمک نشناس

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now