Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

من گروهبان ارتش بودم

67 posts in this topic

درود به همه دوستان علی الخصوص صاحب این پست که ظاهرن بنده باید به زور واسشون پست باز کنم 

 

لطفن شروع بفرمایید. ما منتظریم 

 

13707011621.jpg

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام و ارادت ، بی صبرانه منتظریم ...

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 

جناب تلخک عزیز

 

دوستان در این پست بی صبرانه منتظر شما هستند

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و ارادت

جناب کلافۀ عزیز بفرمایید در خصوص این پست چه مطلبی را مایل هستید بشنوید و بدانید تا بنده اطاعت امر کرده و در حد توان و بضاعت خود خدمت شما و دوستان تقدیم کنم .

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود و عرض ادب خدمت جناب تلخک بزرگوار 

 

ما فقط از لحظه اراده کردن شما برای ورود به ارتش تا خاطرات دوره آموزش و اعزام و جنگ میخواهیم 

 

فقط همین 

 

متشکریم 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، kalafe2006 گفته است :

درود و عرض ادب خدمت جناب تلخک بزرگوار 

 

ما فقط از لحظه اراده کردن شما برای ورود به ارتش تا خاطرات دوره آموزش و اعزام و جنگ میخواهیم 

 

فقط همین 

 

متشکریم 

اطاعت امر

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

دوستان این مطلب را فی البداهه می نویسم . در تاریخ 19شهریور 1362 به استخدام ارتش در آمدم . تا دیماه حدود 4ماه را در پادگان شماره 4 لشکر77 آموزش مقدماتی را گذراندم . در دیماه بعد از پایان دورۀ آموزشی شبی که قرار بود فردایش با قطار به سمت مناطق جنگی حرکت کنیم دورۀ ما که دورۀ 14آموزشی بود را به حرم علی ابن موسی الرضا (ع) بردند . حرم برای حدود 60 نفر قرق شده بود . فقط همدوره ای ها و چند درجه دار و افسر مسئول پیرامون ضریح بودیم . سپس به مهمانسرا رفته  جای همگی خالی شام را مهمان حضرت بودیم . عطر و طعم غذای آن امام رئوف هنوز هم در ذهن و یاد من باقی مانده است . صبح حدود ساعت 10 حرکت کردیم . در تهران لوکوموتیو قطار را تعویض و به سمت اهواز براه افتادیمتعدادی خودرو آمد و ما را سوار کردند . گفتند می رویم سمت خرمشهری که تا چندی قبل عروس شهرهای خاور میانه بود . خوب بیاد دارم که پتروشیمی عراق را نشان دادند حس غریبی به من دست داد . اولین باری بود که سرزمین یک کشور خارجی را می دیدم .

در ابتدای ورودی خرمشهر از سمت اهواز تعدادی ساختمان بتونی پنج یا چهار طبقه بود که جایگزینی لشکر77 در آنجا مستقر بود . شب را در جایگزینی خوابیدیم . صبح ما را تقسیم کردند و من به گردان 152 از تیپ2لشکر77 اعزام شدم تا دورۀ تخصصی که کُد 111 پیاده بود را آموزش ببینم . از همان ابتدا به دروسی که به نوعی به عملیات های تکاوری مرتبط می شد علاقۀ زیادی داشتم . مانند نقشه خوانی و کار با قطب نما و . . . .

بعد از طی دوره به گردان 163 از تیپ1 لشکر77 منتقل شدم . خوب بیاد دارم که باقیماندۀ گردان در سه راه ایستگاه حسینی به سمت دارخوین مستقر بود . حقیقتش اون روزها خیلی احساس غریبی میکردم . محیط منطقه با محیطی که من بزرگ شده بودم خیلی تفاوت داشت . بگذریم بعد از ساعتی مرا به گروهان2 دادند . قرار شد تا آمدن ماشین غذا منتظر بمانم . غذا آمد و مرا به مسئول غذا سپردند که به فرماندۀ گروهان تحویل دهد . گروهان در طلاییه مستقر بود . اولین شب در خط خیلی رویایی بود . صدای مداوم گلوله ها – تیرهای رسام و بیخیالی بچه هایی که مدتی را در جنگ بودند . ولی من ترس داشتم . از شانس خوب من بعد از حدود یک هفته گروهان از خط عقب آمد . به پل مارد در کنار کارخانۀ صابون سازی خرمشهر رفتیم . کم کم با شرایط منطقه کنار آمدم . ترسم ریخت .

اگر بگم نوجوانی انقلابی بودم و نماز شب خون دروغ گفته ام . یک نوجوان 17ساله آنقدرها از انقلاب و نماز اطلاع نداشت که اگر داشت امروزه دارای مقام و منصبی بود . تنها دلیلی که در ارتش استخدام شدم ادامۀ راه پدر بزرگوارم در دفاع از میهن بود چرا که اگر میهن نباشد هیچ چیز نخواهی داشت . همیشه دوس داشتم در هیبت یک نظامی مثل پدر باشم . وقتی در مناسبت های ملی ارتشیان را با آن صلابت و خوش فرمی می دیدم لذت می بردم . البته من جثه ای ریز نقش داشتم و خیلی سعی میکردم با پوشیدن لباسی مناسب خود را به هیبت یک نظامی نزدیک کنم . بگذریم . از همان بدو ورودم به مناطق جنگی با خود عهد کردم که همواره سربازان را چون برادران و فرزندان خود بدانم . دقیقا مانند آنچه از پدر دیده و آموخته بودم . تلاش میکردم تمام آنچه را آموخته بودم دقیق به سربازان منتقل و اجرای درست آموزش را هم از آنان بخواهم .  

اردیبهشت سال 63 اولین مأموریت رسمی را به من دادند . ( دوستان توجه داشته باشند در پاره ای تاریخ ها ممکن است به دلیل گذشت زمان زیاد تاریخ ها اندکی پس و پیش باشد ) زیر جادۀ خرمشهر به بصره در خط شلمچه تونلی را حفر میکردند . تعدادی سرباز را همراه من کردند تا حفر تونل را ادامه بدهیم . اولین تجربۀ فرماندهی مستقیم من همین مأموریت بود . ناگفته نماند که آن تونل توسط یکی از سربازانی که به عراق پناهنده شد ناتمام ماند .   یادم هست اولین روزهایی که استخدام شدم پدر گفت مبادا در خصوص اهمال و سهل انگاری سربازان نرمش بخرج دهی بخصوص اینکه تو به جبهه و جنگ خواهی رفت و سربازان در پُست های نگهبانی حافظ خطوط و جان دیگران هستند . لذا از همان ابتدا با نگهبانانی که می خوابیدند یا ترک پست میکردند به شدت برخورد میکردم . اولین فرماندۀ گروهانم در گردان 163 ستوان2 سلاح ورزی از بچه های خرم آباد بود . افسری بسیار بی احساس و متعصب تمام عیار بود . از آن دسته افرادی که خیلی ها را از دین و آیین بیزار میکرد . وقتی با او همکلام می شدم زجر میکشیدم . علی رغم مدت کم حضورم در آن گروهان پیوسته با سلاح ورزی درگیری لفظی داشتم . نوروز 64 61 روز حبس به خاطر گزارشات این آقا در زندان بودم . معاونش ستوان3سیدعلی سیدجوادی اگر اشتباه نکنم . از بچه های رشت که در عملیات والفجر8 سال 64 شهید شد . انسانی ساده و بسیار ناز بود .

همواره مانند تمام ارتشیان سعی میکردم به جز دفاع از میهن به هیچ چیز دیگر حتی مرگ فکر نکنم . با گذشت زمان مرگ هم برایم مهم نبود . چند سالی در گروهان پیاده بودم . سال 66 به دستۀ شناسایی ویژه در گردان منتقل شدم . اگر حمل بر خود ستایی نباشد بخاطر اینکه در اکثر مأموریت ها داوطلب می شدم و اینکه زیر بار زور نمیرفتم ، فرماندۀ گردان سرگرد تصدیقی مرا به دستۀ شناسایی مثلا تبعید کرد . فرماندۀ دسته ستوان3 شهید جواد صادقی از بچه های مشهد بود . همچون اکثریت افسران ارتش شریف و متواضع بود . دوستان باور کنید نمیدانم  دیگر چه باید بنویسم اگر سئوالی دارید یا مطلبی را میخواهید بدانید بفرمایید در خدمتم . ارادتمند : تلخک

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

همین ؟ 

فکر کردید به همین راحتی میتونید از زیرش در برید 

 

پس خاطرات خدمت بنده هم اینجوری میشه : شهریور 84 رفتم مرکز آموزش 04 بیرجند بعد از 2 ماه آموزش منتقل شدم به لشکر 92 زرهی و بعد از شش ماه منتقل شدم به پشتیبانی منطقه 2 و خدمتم هم همونجا تموم شد

 

نه آقا جان. اینجوری قبول نیست. ما همه خاطرات رو میخواهیم از خاطرات تلخ و شیرین دوره آموزشی و بلاهایی که سرتون آوردن تا آخر خدمتتون 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درودجناب تلخك عزيز 

بي زحمت همينطوري با همين روال ادامه بدين خاطراتتون رو ... 

خواندن خاطراتتون باعث افتخاره بنده است 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، kalafe2006 گفته است :

همین ؟ 

فکر کردید به همین راحتی میتونید از زیرش در برید 

 

پس خاطرات خدمت بنده هم اینجوری میشه : شهریور 84 رفتم مرکز آموزش 04 بیرجند بعد از 2 ماه آموزش منتقل شدم به لشکر 92 زرهی و بعد از شش ماه منتقل شدم به پشتیبانی منطقه 2 و خدمتم هم همونجا تموم شد

 

نه آقا جان. اینجوری قبول نیست. ما همه خاطرات رو میخواهیم از خاطرات تلخ و شیرین دوره آموزشی و بلاهایی که سرتون آوردن تا آخر خدمتتون 

جناب کلافه میخواهید بابت غیبتم یکجا جبران کنید ؟ یادم رفت در انتها بنویسم که ادامه دارد . به دیدۀ منت هرآنچه را بیاد بیاورم تقدیم میکنم . از لطف دوستان هم سپاسگزارم

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.

جناب تلخک شما تاکنون خاطرات و  موضوعاتی که مستقیم و غیر مستقیم  در رابطه با جنگ و نقش ارتش را در آنزمان برایمان گفته اید ( از دید یک درجه دار  ارتش که در نوع خود کم نظیر بود )  . چون به شخصه بسیار کم دیده و شنیده بودم که یک درجه دار از جنگ هشت ساله بگوید و بیشتر از دید برادران و یا افسران رده بالا به موضوع پرداخته شده  ولی وقتی جنگ را از نظر و  دید یک سرباز وظیفه و یا یک درجه دار یا افسر معمولی میبینیم متوجه جذابیتهایی میشویم که تاکنون  ناشناخته  و غریب بود اما بسیار جالب و پرطرفدار تر از موضوعات کلی و تکراری هستند .  برای مثال من فکرش را هم نمیکردم که خاطرات تلخ و شیرین یک سرباز وظیفه ژاندارمری بین بچه های انجمن آنقدر طرفدار پیدا کند که تعداد  ارسالهایم به چند ده مطلب برسد  که البته ابراز علاقه شما و دیگر  دوستان  عزیزم باعث دلگرمی من میشد.آنهم در زمانی که دیگر افراد جامعه و حتی خانواده  میلی به شنیدن آنها نداشتند چون گوششان پر است  از مطالب تکراری که توسط عده ای که  به غلط جنگ را از دید مردم  به یک موضوع حماسی و قهرمان پروری شناسانده اند !!

وقتی شروع به نگارش یک خاطره میکنید در هنگام  انجام آن چندین خاطره  دیگر به ذهنتان خواهد رسید. این تجربه ای  بود که من نیز داشتم با آنکه از نظر دستور زبان و  به هنر نگارش آشنایی چندانی   را ممکن است نداشته باشیم  اما در اصل خود موضوع ست  که اتفاقا هر چه بکر و ساده عنوان شوند بسیار روانتر و خواندنی تر هم میشوند.  وقتی شروع میکنید ذهنتان به کمکتان میآید و حتی موضوعاتی را بیاد میاورید که مدتها بود فراموششان کرده بودید. تاریخ  دقیق و بیان  کامل و مو به موی آنها امکان پذیر  نیست  مهم اصل ماجراههای خوب و بد و کوچک و بزرگ است که حتما در مدتی که در جبهه بودید برای خود شما اتفاق افتاده و یا شاهد اتفاقاتی بودید که حتما برایمان جالب است. همین گفته ها هستند که کمک زیادی میکنند تا دیگران بیشتر متوجه نقش ارتش در جنگ و مسائل  پیرامون آن میشوند.

لطفا  در همین تایپیک مطالبتان  را به مرور زمان ادامه دهید.

با تشکر.

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، صمد لطافتی گفته است :

با سلام.

جناب تلخک شما تاکنون خاطرات و  موضوعاتی که مستقیم و غیر مستقیم  در رابطه با جنگ و نقش ارتش را در آنزمان برایمان گفته اید ( از دید یک درجه دار  ارتش که در نوع خود کم نظیر بود )  . چون به شخصه بسیار کم دیده و شنیده بودم که یک درجه دار از جنگ هشت ساله بگوید و بیشتر از دید برادران و یا افسران رده بالا به موضوع پرداخته شده  ولی وقتی جنگ را از دید یک سرباز وظیفه و یا یک درجه دار یا افسر معمولی میبینیم متوجه جذابیتهایی میشویم که تاکنون  ناشناخته  و غریب بود اما بسیار جالب و پرطرفدار تر از موضوعات کلی و تکراری هستند .  برای مثال من فکرش را هم نمیکردم که خاطرات تلخ و شیرین یک سرباز وظیفه ژاندارمری بین بچه های انجمن آنقدر طرفدار پیدا کند که تعداد  ارسالهایم به چند ده مطلب برسد  که البته ابراز علاقه شما و دیگر  دوستان  عزیزم باعث دلگرمی من میشد.آنهم در زمانی که دیگر افراد جامعه و حتی خانواده  میلی به شنیدن آنها نداشتند چون گوششان پر است  از مطالب تکراری که توسط عده ای که  به غلط جنگ را از دید مردم یک موضوع حماسی و قهرمان پروری شناسانده اند !!

وقتی شروع به نگارش یک خاطره میکنید در هنگام  انجام آن چندین خاطره  دیگر به ذهنتان خواهد رسید. این تجربه ای  بود که من نیز داشتم با آنکه از نظر دستور زبان و  به هنر نگارش آشنایی چندانی   را ممکن است نداشته باشیم  اما در اصل خود موضوع ست  که اتفاقا هر چه بکر و ساده عنوان شوند بسیار روانتر و خواندنی تر هم میشند.  وقتی شروع میکنید ذهنتان به کمکتان میآید و حتی موضوعاتی را بیاد میاورید که مدتها بود فراموششان کرده بودید. تاریخ  دقیق و بیان  کامل و مو به موی آنها امکان پذیر  نیست  مهم اصل ماجراههای خوب و بد و کوچک و بزرگ است که حتما در مدتی که در جبهه بودید برای خود شما اتفاق افتاده و یا شاهد اتفاقاتی بودید که حتما برایمان جالب است. همین گفته ها هستند که کمک زیادی میکنند تا دیگران بیشتر متوجه نقش ارتش در جنگ و مسائل  پیرامون آن میشوند.

لطها  در همین تایپیک مطالبتان  را به مرور زمان ادامه دهید.

با تشکر.

جناب لطافتی استاد نازنین سلام

از راهنمایی شما بسیار ممنونم . فرمان شما را به دیدۀ منت گذاشته و تا جایی که بتوانم تلاش میکنم رضایت دوستان را جلب کنم .

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اولین فرماندۀ دسته ای که تحت امرش بودم گروهباندوم شهید عزیز میرزا عباس دهقان از بچه های خرم آباد بود . در عملیات خیبر یا بدر شهید شد . مدتی فرماندۀ دستۀ 1 بودم . بعد از چند ماه فرماندۀ دستۀ2 شدم و تا روزی که در گروهان2بودم این سمت را داشتم . عملیات والفجر8 و آتش تهیۀ شرهانی ، خط شصت و خط ابوغریب و فکه و شلمچه عملیات قادر1 و در نهایت دورۀ نیمه تمام تکاوری در مرکز پیاده شیراز را در همین سمت گذراندم . از خطرناک ترین خطوط پدافندی که حراست میکردیم خط شصت بود . فاصلۀ ما با دشمن حدود شصت متر بود . اگر مرا مسخره نمی کنید باید بگویم که گاها داخل قوطی های کمپوت و کنسرو رفع حاجت میکردیم . بیرون رفتن بخصوص در روز بسیار خطرناک بود . عراقی ها با سنگ بچه های ما را میترساندند . یعنی سعی در ترساندن ما داشتن . شبها تا صبح به نگهبانان سرکشی میکردم . در سایر خطوط قاعده اینگونه بود که تا حدود ساعت 1 یا 2 نیمه شب من بیدار بودم و سپس پاس بخش مسئول تعویض و سرکشی به نگهبانان بود . یک مورد دیگر که شاید جالب باشد بدانید با سربازی که در خط مقدم و در دیدگاه میخوابید و یا اهمال و سستی میکرد به شدت برخورد میکردم . یادم هست سربازی داشتیم که اسمش اژدر بود . اگر اشتباه نکنم در خط ابوغریب بودیم . طبق معمول با یکی از سربازان در حال سرکشی بودم . به دیدگاه اژدر نزدیک میشدیم ولی از عکس العمل نگهبان خبری نبود . به آرامی خود را به سنگر دیدگاه رساندم . اژدر بند تفنگ را دور دست پیچانده بود و سر بر گونی های دیدگاه بخواب عمیقی فرو رفته بود . نشستم و بند تفنگ را از قسمت هایی که به تفنگ متصل بود باز و اسلحه را برداشتم و دادم به سرباز همراهم گفتم گوشه ای پنهان کند . سرنیزه ام را بیرون کشیدم . تیغه اش را بدست گرفتم و دستۀ سرنیزه را با ضربه ای محکم به کلاه آهنی اژدر که در خواب بود کوبیدم و خود را بیرون از دیدگاه کشاندم . اژدر از خواب پرید و میخواست اسلحه را بردارد ولی تفنگی در کار نبود . با خود گتم الان سکته میکند . خود را داخل دیدگاه کشاندم گفتم چه خبر شده ؟ باور کنید تا چند دقیقه قادر به سخن گفتن نبود . گفتم اسلحه ات کو ؟ تازه حواسش جمع و جور شد . گفتم تفنگت کجاس؟ گفت دستم بود . گفتم خب چیکارش کردی ؟ جایی رفته بودی ؟ رنگش شده بود گچ . گفتم عالی شد . همین را کم داشتیم که دشمن بیاید به خط رخنه کند و بدون آسیب رساندن به سرباز اسلحه اش را بردارد و برود . میدانی معنی این حرکت دشمن چیست ؟ دشمنی که اینگونه به راحتی تو را خلع سلاح کرده است معلوم نیست الان بالای سر کدام سرباز است و میخواهد سر او را ببرد . اژدر بر خود میلرزید . گفتم فقط دعا کن بلایی سر کسی نیاید . به سرباز همراه گفتم اسلحه ات را بده به اژدر و با من بیا . سرباز اسلحۀ خود را به اژدر داد . چند قدم که دور شدم با خود گفتم نکند کار دست خودش بدهد و از ترس دادگاه و قانون خودکشی کند . به سرباز گفتم برو یکی از سربازان را بیاور . خودم برگشتم به دیدگاه و کنار اژدر ایستادم . نگهبان جدید آمد . اسلحه را از اژدر گرفتم و به صاحبش دادم . گفتم برو سنگر تا صبح شود . آزدر که از کنارم عبور کرد مشتی محکم به پشت او کوبیدم . بعد از نماز صبح اول روشن شدن هوا میخوابیدم ولی آن روز کار مهمی داشتم مهمتر از خوابیدن و استراحت و آن تنبیه اژدر بود . به پاس بخش گفتم اژدر با کلیه تجهیزات بیاید . کوله پشتی اش را پر از خاک کردم و بر پشتش بست . گفتم تا زمانی که نگفتم حق نشستن و آب و غذا خوردن را ندارد . سربازان می دانستن که بر دستوراتی که میدادم بسیار حساس بودم و پیگیر . تفنگی را از سربازی به او دادم . رفتم و خوابیدم . ساعت حدود 10 بود که از شدت گرما و عرق کردن بیدار شدم . از پنجرۀ سنگر نگاه کردم دیدم اژدر با همان وضعیت صبح زیر آفتاب قدم میزند . نمی خواستم بر او ترحم کنم . ترحم بر او ستمی بود که بر خودش و سایر سربازان میکردم . به سربازان گفته بود اگر تفنگم پیدا نشود

 

چکار کنم ؟

سربازان او را حسابی ترسانده بودند . گفته بودند امشب یا فردا شب عراق با نشان دادن تفنگ تو به ریش همۀ ما می خندد . فردا تو را با ساجد به دادگاه میبرند . غذا که تقسیم شد ساعت از 2 گذشته بود . سربازی آمد و گفت اژدر نزدیک است از بیحالی بر زمین بیفتد . بلند شدم و رفتم نیم ساعتی را با او صحبت کردم . تفنگش را هم به او دادم . ولی به مدت 10 روز به جای دو ساعت شش ساعت مداوم نگهبانی میداد . روزی که ترخیص شد او را صدا زدم تا از دلش در آورم و با خاطره ای بد از من نرود . به من گفت تنبیه های شما خیلی گواراتر از اسارت به دست دشمن و یا کشته شدن یکی از دوستانم بود . دیگر ندیدم اژدر در پست نگهبانی بخوابد .  

بهترین روزهای خدمتم

 

سال 64 تیپ1را برای انجام عملیات به شمالغرب اعزام کردند . با قطار تا مراغه رفتیم . مدتی را در پادگانی در مراغه بودیم . سپس به مهاباد رفتیم و چند روز در پادگان مهاباد بودیم . ما را به حومۀ مهاباد بردند و چند روز را در منطقه ای بنام گوگ تپه یا گرگ تپه مستقر کردند . سپس به سمت اشنویه و کوههای کلاشین رفتیم . در لولان بودیم که برای عملیات قادر1 حرکت کردیم . حدود بیست کیلومتر داخل عراق رفتیم و هدف را گرفتند . نزدیک شهرک سیدکان عراق تپه ای بود بنام سربولی که تصرف شد . یک روز و یک شب را در سربولی بودیم و عراق با تمام قوا برای پس گرفتن تپه به یک گردان یورش آورد . از ناحیۀ پا مجروح و با کمک سربازان به عقب آمدم . یک ماه استراحت پزشکی داشتم . مدتی را در یک پت هلی کوپتر بودیم . نزدیک اشنویه . فرماندۀ گروهانم جناب صمدی از بچه های بجنورد بودند که افسری مؤمن ولی خیلی باحال و دلاور بود . در پت هلی کوپتر روزهای خوبی داشتیم . کلا به جز همان مشکلی که در عملیات کربلای6 برایم بوجود آوردند از مابقی دورۀ خدمتم خاطرات خوشی را بیاد دارم . تعداد زیادی از همرزمان و همسنگرانم جلوی چشمانم پر کشیدند . چه سرباز چه درجه دار و چه افسران دلاور . بهترین فرماندهان گروهانم به ترتیب جناب صمدی و سپس شهید بزرگوار امیر سرتیپ رحمان فروزنده بودند . دوستان بسیار زیادی هم داشتم که متأسفانه اسامی آنان را از یاد برده ام . وقایع زیادی را از سر گذراندم و نمی دانم کدام را بگویم .

 

آقای مدیر انجمن ببینید چه بلایی بر سرم آوردید . آخه اینم تنبیه بود مؤمن ؟ ارادتمند : تلخک

 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 1 ساعت قبل، تلخک گفته است :

آقای مدیر انجمن ببینید چه بلایی بر سرم آوردید . آخه اینم تنبیه بود مؤمن ؟

: SLOBBER :: SLOBBER :

یه سوژه جدید هم تازه وارد انجمن شده 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now