Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

من گروهبان ارتش بودم

67 posts in this topic

جناب تلخک 

 

سلام علیکم 

 

ادامه ماجرا 

 

البته بهتر بگیم از اول اول : MUSIC :

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام به دوستان عزیز

مدتی است که به واسطۀ کسالت قادر به سر زدن و عرض ادب نیستم . به لطف خدا و دعای خیر دوستان و آشنایان بیماری مادر بزرگوارم مرتفع و بهبود یافتند . جناب کلافه مدیریت نازنین ضمن سلام و عرض ادب باید عرض کنم که از آنجاییکه در طول مدت حضورم در مناطق جنگی خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشته ام شما بفرمایید کدام را بگویم تا تقدیم کنم . شخصا در انتخاب موضوع مردد هستم . ارادتمند : تلخک

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود بر استاد تلخک

الحمدلله که مادر عزیزمون سلامت خودشون رو به دست آوردن 

از کجا؟ 

همه اش قربان 

از اولین روز شروع آموزش تاااااااااااا همین امروز : SLOBBER :

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام وعرض ادب خدمت استاد نازنین جناب تلخک بزرگواران  خدارا شکر که مادر بزرگوارتان سلامت هستندو انشاءالله همیشه سلامت باشند بی صبرانه منتظر بیان خاطرات زیبایتان هستیم ارادتمند

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با تشکر از دوستان نازنین

باید عرض کنم که مدتی قبل با ولچر زمین خوردم و دست چپ من آسیب دید . برای تایپ کردن و نوشتن میدانید که هر دو دست لازم است . خدا بخواهد چند روز دیگر خدمت شما بزرگواران خواهم بود . فقط چند روزی را مهلت بدهید . ارادتمند : تلخک

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام مجدد وبا آرزوی سلامتی روز افزون برای شما استاد نازنین بی صبرانه منتظر خاطرات شما هستیم ارادتمند.

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

متاسفانه من هرچی دکمه تشکر رو میزنم سیستم نمیزاره و خطا میده 

 

برای همین همینجا از شما بزرگواران که 8 سال بار جنگ را به دوش کشیدید صمیمانه تشکر میکنم و برای شما ارزوی سلامتی و سربلندی دارم

 

 

اما خداییش راضی به خودسانسوری شما نیستیم و ما اینجا جمع شدیم تا لا اقل راوی خاطرات و مخاطرات شما به جامعه و نسلهای بعدی باشیم 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

دیماه 1365 بود . بعد از اینکه در دورۀ تکاوری که در مرکز پیادۀ شیراز از نردبان توری سقوط کرده و مصدوم شدم به منطقه برگشتم . گردان 163 از فکه به منطقۀ سومار جابجا شده بود . بعد از احوالپرسی با دوستان شنیدم که عملیاتی پیش رو است . شهید فروزنده فرماندۀ گروهانم بعد از دیدنم گفت یکماهی هست مرخصی نرفتی و مصدوم هم هستی اسمت را برای مرخصی به گردان میدهم . گفتم اجازه بدهید بمانم و بعد از عملیات میروم . بحث فردین شدن نبود . عزیزانی که در جنگ بوده اند میدانند که وقتی صحبت از عملیات یا مأموریت می شد کمتر کسی میخواست که در عملیات یا مأموریت نباشد . به محض صحبت از عملیات حس و حالی به انسان دست میداد که من نمیتوانم وصف کنم .

چند شبی گذشت . در میان تپه ماهورهای منطقه تعدادی از دوستان کمین خورده بودند . دو سه پیکر دوستان هم که برای شناسایی منطقه اعزام شده بودند در نزدیکی خط مقدم دشمن روی زمین افتاده بود . شبی مأموریت شناسایی منطقه به من اعلام شد . گروه شناسایی را آماده کردیم . براه افتادیم . خود را به نزدیکی خط مقدم دشمن رساندیم . صدای موزیک عربی بخوبی شنیده میشد . به وضوح می دیدم نگهبان دشمن داخل دیدگاه سیگار میکشید . داخل کانالی به عمق حدود 40 تا 50 سانتی بودیم . ناگهان منورهای دشمن بالای سرمان روشن شد . با بی تفاوتی نزدیک ترین نگهبان دشمن که آنگونه بیخیال سیگار میکشید بعید می دانستم که دشمن از حضور ما اطلاع پیدا کرده باشد .

شراره های منور روی سرمان میریخت . نمیخواستم ریسک کنم و شلیک منورها را بالای سرمان را اتفاقی بدانم . تا آن نقطه توسط تلفن با عقب در تماس بودیم . نمیدانم آن سوی خط تلفن چه کسی با من صحبت میکرد . گفتم دشمن متوجۀ حضور ما شده و ادامۀ مأموریت امکان پذیر نیست . منتظر نماندم دستور برگشت را بدهند . به نیروها گفتم بدون جلب توجه به عقب برگردند .

مسافتی را به عقب برگشته بودیم که به داخل محوطه ای وارد شدیم که تعدادی از بچه ها آنجا کمین کرده بودند . گروه کمین تحت امر دوست نازنینم گروهبان لکزایی بودند . هنوز کاملا ننشسته بودیم که سرباز گفت سرگرد (فرماندۀ گردان) با من کار دارد . تلفن را گرفتم و بعد از سلام گفتم بفرمایید . سرگرد مصطفی تصدیقی بچۀ تهران بود . مکالمات دقیقا یادم نیست . فقط خوب بیاد دارم که گفت چرا میترسی و مأموریت را ادامه ندادی . در پاسخ گفتم جناب سرگرد من یکبار از مادر متولد شده ام و یکبار هم باید بمیرم . از تنها چیزی که وحشت ندارم مرگ است . بدون اقراق باید بگویم آنقدر که از اسارت هراس داشتم از مرگ واهمه نداشتم . در ادامه گفتم اگر خیال شما با دادن تلفات راحت میشود من برمیگردم و کشته و مجروح میدهم . اعصابم بهم ریخته بود . اینکه در میان آتش باشی و بگویند از سوختن میترسی قابل تحمل نیست .

سرگرد گفت حالا که تا آنجا رفته اید خوب است بروید پیکر استوار عارفی را با کمک گروهبان لکزایی به عقب منتقل کنید . گفتم چشم چنانچه مقدور باشد حتما اینکار را میکنیم . فقط تعدادی پتو و برانکار برایمان بفرستید . پتو و برانکار رسید .

گمان کنم با گروهبان لکزایی و سربازان حدود 6 نفری بودیم که به سمت موقعیت براه افتادیم . قبل از اینکه من از شیراز به سومار بیایم شهید عارفی در آن منطقه شهید شده بود . حدود 10 روزی میشد . زیر نور منور پیکر شهید را دیدیم . چه مظلومانه و آسوده در آنجا افتاده بود . گروهبان لکزایی یکباره هجوم برد تا برود پیکر را به سمت ما بکشد . دستش را گرفتم گفتم میخواهی چیکار کنی ؟ با شهید عارفی همشهری بود و رفاقت دیرینه ای داشت . گفتم صبر کن بررسی کنیم شاید جنازه را تله کرده باشند . دو نفری به سمت پیکر رفتیم . دور تا دور پیکر را بررسی کردیم و تله ای در میان نبود . لااقل از وجود سیم های تله ای خیالمان راحت شد . چند متر سیم مخابراتی همراه داشتیم . سر سیم را به پاهای شهید بستیم و چند متر عقب رفتیم . پیکر سنگین شده بود . با زحمت چند متر به طرف خود کشیدیم . دیگر مطمئن بودیم زیر پیکر هم تله ای وجود ندارد . خود را به شهید رسانده و چند متر دیگر عقب آوردیم . سربازان همراه پتوها را آوردند . پیکر شهید را درون پتو گذاشته و بلند کردیم و به عقب رساندیم . مقداری که از خط پدافندی دشمن دور شدیم دیگر میتوانستیم لا اله الا الله را کمی بلندتر بگوییم . تا آن نقطه این کلمۀ طیبه را در دل میگفتیم . یکی از بزرگترین افتخاراتم همان شب بود که خداوند کمکمان کرد تا پیکر یکی از شهیدان سربلند ارتش را به خاک پاک میهن و به آغوش خانوادۀ چشم براهش برگردانیم . برگرداندن شهید را ارجح بر شناسایی میدانستم . روح شهید عارفی شاد و برای شادی روح شهیدان ارتش صلوات چند روز بعد عملیات کربلای6 در همان منطقه اجرا شد . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با تشکر از استاد عزیز جناب تلخک بزرگوار امید اینکه باز هم این خاطرات زیبایتان را ادامه دهید باز هم ازدلاوریهای فرزندان این ملت واز رشادتهای خودتان بگویید که کسانی که ارتش و نیروهای جان برکف این نهاد را زیر سوال میبرند با خواندن خاطرات شما به خود آمده ودرس عبرت بگیرند

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با تشکر از استاد تلخک عزیز 

 

منتظر ادامه خاطرات تلخ و شیرین شما میمانیم 

 

 

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حکایت ماجرای حضور در جبهه و عملیات توسط رزمنده ای که خود در جنگ حضور داشته به نظر بنده بهترین قسمت موضوعات و مطالب انجمن می باشد . از جناب تلخک و پیشکسوتان انجمن ممنون هستم . یاد شهدا و از جان گذشتگی جانبازان و دلاوری رزمندگان را زنده می کند . دست مریزاد .

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

 

نکته : آنچه را که روایت میکنم به صورت فی البداهه میباشد . ممکن است نکات مهمی را از یاد برده باشم . ساعات و تاریخ دقیق را هم نمیدانم . آنچه را که تا حدودی بیاد می آورم می نویسم . لذا از دوستان قبلا پوزش میطلبم .

 

والفجر8

 

قرار بود برای تکمیل سازمان یگان ها تعدادی از نیروهای مردمی را به یگانهای ارتش واگذار کنند . نزدیک بهمن بود و طبق رسم هر ساله باید منتظر عملیات می بودیم . اجازه میخواهم قبل از ادامۀ خاطره به یک نکته که واقعا مرا آزار میدهد اشاره کنم . این نکته با سیاست سیاستمداران مرتبط است . 

 

شخصا خیلی متأثر میشوم که می بینم افتتاح یا رونمایی از پروژه یا دستاوردی را به یک مقطع خاصی موکول میکنند . مثلا فلان بیمارستان را صبر میکنند تا هفتۀ دولت یا سالروز پیروزی انقلاب که فرا رسید افتتاح کنند . حالا تا رسیدن هفتۀ دولت دهۀ پیروزی انقلاب چند بیمار خواهند مُرد خدا میداند . خیابانی را که دارای آسفالتی مفتضح میباشد را میگذارند در ایام خاصی آسفالت کنند . در طول جنگ نیز عملیات هایی را همزمان با ایام خاصی اجرا میکردند . و دشمن هم میدانست که ایران برای بهمن هر سال برنامه دارد لذا هشیار و بیدارتر از فبل بود .

 

نیروهای مردمی را به یگانها دادند . حدود  10 تا 15 نیروی مردمی به دستۀ 2 دادند . نیروهای واگذار شده همگی نوجوانی از 16 سال تا 18 و 19 ساله از آذربایجان شرقی و غربی بودند . مدتی را فرصت داشتیم تا با آنها آشنا و آموزش های لازم را به آنها ارائه دهیم . شهید محمود دهقان درجه دار وظیفه معاونم بود . اگر اشتباه نکنم سازمان هر دسته حدود 50 تا 52 سرباز را شامل میشد . سازمان دستۀ 2 تقریبا کامل شده بود .

 

روز موعود فرا رسید . فرماندهان گروهان برای توجیه و دریافت وظائف به سنگر فرمانده گردان رفتند . بخوبی از شرایط موجود مانند لغو مرخصی و تغییر غذا میتوانستیم بفهمیم که عملیات نزدیک است . شاید همان روز و یا فردای روزی که فرمانده گروهانها در سنگر فرمانده گردان کمیسیون داشتند فرماندهان دسته نیز به سنگر فرمانده گروهان احضار شدند . افسوس میخورم چرا آن روزها به فکرم نرسید تا خلاصۀ وقایع را بعنوان خاطرات بنویسم تا امروز بتوانم دقیقا منعکس کنم .

 

مأموریت گردان 163 شکستن خط مقدم دشمن بود . بر همین اساس باید فرماندۀ گروهان وظائف دسته ها را ابلاغ میکرد . روحش شاد ستوان سیدعلی سیدجوادی از بچه های رشت جانشین فرمانده گروهان بود که چون فرماندۀ گروهان ( حکمت الله سلاح ورزی ) مرخصی بود ایشان فرماندهی را بر عهده داشت . بعد از اینکه ماموریت گروهان را بیان کرد به واگذاری وظایف دسته ها پرداخته شد . شهید سیدجوادی گفت یک دسته باید بعنوان نوک و خط شکن در جلو حرکت کند و بعد از انهدام سنگرهای استراق سمع و حضور در خط مقدم و پدافندی دشمن به محض رسیدن نیروهای پشتیبان و احتیاط به عقب برگردد . ابتدا خواست تا یکی از دسته ها داوطلب شود . هر فرمانده ای گفت که داوطلب میشود . بیاد ندارم که چه شد دستۀ 2 بعنوان دستۀ نوک و خط شکن انتخاب شد . بعد از اینکه تا حدودی توجیه شدیم به سنگر برگشتیم .

 

 

اما در خصوص منطقه و مسیر حرکت باید عرض کنم که گردان 163 باید از میان یک سوله که به سولۀ یزدی ها معروف بود عبور میکرد . این سوله توسط عزیزان یزدی دقیا زیر دژ مرزی ساخته شده بود . بیاد ندارم چند متر را باید داخل سوله میرفتیم . سپس از انتهای سوله باید بیرون رفته و با استفاده از اصل غافلگیری سنگرهای استراق سمع دشمن را که در روی دژ احداث شده بود را میزدیم تا به خط دشمن برسیم .

 

شهید دهقان را به سنگر فرا خواندم و آنچه را شنیده بودم را برایش گفتم . قرار بود یک گروه برای انهدام سنگرهای استراق سمع تشکیل دهم . به شهید دهقان گفتم که فرماندهی گروه با تو باشد . من و بقیه سربازان پشت سرت می آییم . گفتم به محض اینکه سنگرهای استراق سمع را زدید به عقب برگردید و مابقی راه را ما می رویم . از چهرۀ شهید دهقان بخوبی فهمیدم که در اجرای مأموریت مردد و دلهره دارد . نمی خواستم چنین مأموریتی را نه تنها به او که به هیچکس دیگر تحمیل کنم . گرچه تحمیلی در کار نبود و وظیفۀ هر نظامی اجرای دستورات بود .

 

کمی فکر کردم . مأموریت دشوار و خطرناکی بود . دلشوره ای عجیب داشتیم . به شهید دهقان گفتم خودم با گروه نوک میروم . فقط باید حواست خیلی جمع باشد و مراقب نیروها باشی . گروه را انتخاب کردم . زبده ترین و شجاع ترین سربازان را همراه خود کردم . دسته های 1 و 3 و گروهان های 1 و 3 با فاصلۀ اندکی پشت سر ما می آمدند و بنا به دستور وظایف خود را انجام میدادند .

 

و روز موعود فرا رسید . به سمت خط براه افتادیم . از خودروها پیاده شدیم . هنوز تا خط فاصله داشتیم . به داخل سنگرهایی رفتیم . خوب بیاد دارم آن شب بچه ها چقدر زدند و خواندند . شوخی های رایج و مخصوص لحظات نزدیک به عملیات شروع شده بود . و لحظۀ حرکت فرا رسید . دوباره با خودرو به سمت خط رفتیم . ابتدای یک سه راهی پیاده شدیم . باید به سمت راست میرفتیم . کمتر از 500 متر که رفتیم وارد کانالی شدیم . هوا تاریک و سرد بود . اکثر نیروها بادگیر پوشیده بودند . چند متری داخل کانال رفته بودیم . کف کانال به علت بارندگی گِل شده بود . حرکت به سختی ممکن بود . برای از دست ندادن کنترل خود باید دستایما را لبۀ کانال میگرفتیم . ناگهان دستم به چیز نرمی خورد . ایستادم . منتظر شدم تا منوری ظلمت شب را اندکی روشن کند . زیاد معطل نشدم . دشمن حساس بود . منوری که روشن شد سرم رو نزدیک لبۀ کانال بردم و دیدم که شهیدی را لبۀ کانال گذاشته اند . تمام لباس و پیکر پوشیده از گِل بود .

 

عاقبت وارد سوله شدیم . نفر چهارم یا پنجم بودم که وارد سوله شدم . اوایل شب بود . شهید سیدجوادی در جریان جزئیات مأموریت بود و میدانست که من همراه با گروه نوک از سوله بیرون خواهم رفت . نزدیک دو ساعت داخل سوله معطل شدیم تا دستور حمله صادر شود . سوله دارای راهرویی کمتر از یک متر بود . ارتفاع سوله هم کمتر از 150 سانت بود . به دلیل ازدحام نیروها نفس کشیدن کمی سخت بود . داخل اولین اتاقی که سمت راست سوله بود سروان رئیسی جانشین فرمانده گردان با بی سیم چی هایش مستقر بود . مرا صدا کرد . گفت به سمت خروجی حرکت کنید . بیرون که رفتید صبر کنید و گوش به زنگ باشید تا از طریق بی سیم دستور حمله صادر شود . منطقه نسبتا آرام بود . همچون شبهای عادی گاهی صدای انفجار گلولۀ توپ یا خمپاره و یا رگبار سلاح سبک بگوش میرسید .    

 

به سمت انتهای سوله براه افتادم . تعداد همراهان دقیقا یادم نیست . یک بی سیم چی ، دو یا سه آرپی جی زن و سه تا چهار نفر هم با سلاح سازمانی ( کلاشینکف یا ژ3 ) بودیم . هنگام رفتن به انتهای سوله گمان کنم متوجۀ دریچۀ سمت چپ که حدودا ارتفاعی بیش از یک متر و عرضی حدود یک متر داشت شدم ولی بی تفاوت عبور کردم . کف سوله هم گِل و لای داشت و حرکت را کُند میکرد . به آخر سوله رسیدیم . دقایقی ایستادم . دلهره و اضطراب عجیبی داشتم . نمی دانستم بیرون چه خبر است . قبلا هم بیرون از سوله را شناسایی نکرده بودم و به نیم متر آن سوی سوراخ انتهای سوله آشنا نبودم . نمی توانستم سربازان را ابتدا بیرون بفرستم .

 

تصمیم گرفتم ابتدا خودم از سوله خارج شوم . سربازی را فرستادم عقب تا به سرگرد رئیسی بگوید ما از سوله خارج و منتظر دستور هستیم . سوراخ کوچکی بود که به زور میتوانستیم از آن عبور کنیم . آرپی جی زن ها را گفتم پشت سر من خارج شوند و آمادۀ شلیک باشند . نام خدا را بر زبان آوردم و از سوراخ خود را بیرون کشیدم . پشت سرم آرپی جی زن ها آمدند . دو سه نفر دیگر هم بیرون آمدند . کف دژ دراز کشیده بودیم . اطراف را بازرسی کردم . آب بود و دیگر هیچ . حتی عمق آب را هم نمی دانستم . روی دژ و کنار سوراخ سوله تعدادی شهید بود . ظاهرا یکی دو شب قبل از آنجا مأموریتی انجام شده بود .

 

به سمت راست نگاه کردم و نور چراغهای بصره را دیدم . گمان کنم بلواری بود چون چراغهایش بطور ردیفی روشن بود . باید آمادۀ حرکت می شدیم . به آرپی جی زن ها گفته بودم به صورت سینه خیز آنقدر جلو بروند تا دیدگاه استراق سمع دشمن را ببینند . سپس با صدور حمله شلیک کنند .

 

منتظر صدور فرمان بودیم . لحظات خیلی به سختی و آرام سپری میشد . کمتر از 5 دقیقه بود که از سوله خارج شده بودیم . ناگهان صدای رگبار شدید ، روشن شدن منورها و صدای سر و صدای بچه ها بگوش رسید . فریاد میزدند . به قول امروزی ها هنگ کرده بودم . در زیر نور منورها منطقه بهتر دیده میشد . یک لحظه توانستم استراق سمع های دشمن را ببینم . حدود سی متر یا کمتر دو سنگر کنار یکدیگر بود .  

 

اوضاع بد جور بهم ریخته بود . قرار نبود صدور فرمان حمله این اندازه طول بکشد . مردد بودم چه کنم . همانگونه بمانم یا به داخل سوله برگردم . به خود چرخشی دادم و به سربازان گفتم با احتیاط بروید داخل سوله . سپس خودم برگشتم و داخل سوله رفتم . داخل سوله هم قیامتی برپا بود . کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است . سربازی را گفتم به عقب برو و خبری بیاور . نرفته برگشت . گفتم چرا نرفتی گفت نمیتوانیم به عقب برگردیم . پرسیدم چرا ؟ گفت بچه ها راه را اشتباه رفته اند . کدام راه ؟ داخل سوله که راهی جز این سوراخ به بیرون نبود . از آن دریچه ای که در هنگام آمدن سمت چپ بود فراموش کرده بودم . قرار بود تمام نیروهای دسته و گروهان پشت سر ما بیایند . از هر کجا ما رفتیم و خارج شدیم آنها نیز از همان بروند .

 

سربازان را کنار زده و به سمت عقب برگشتم . به دریچه رسیدم . تیرهای رسام مجال عبور از دریچه را نمیداد . دشمن روبروی دریچه چهارلولی را مستقر کرده بود و همان چهارلول برای بستن آن دریچه کفایت میکرد . تعداد زیادی از نیروها بیرون سوله گرفتار شدند . حدود 10 نفر هم اینطرف دریچه گیر افتاده بودیم . به سربازان گفتم باید با پریدن یا شیرجه زدن از دریچه عبور کنیم . آن طرف دریچه هم بچه ها ایستاده بودند . کافی بود یک گلولۀ آرپی جی به دریچه شلیک کنند . صبوری را جایز ندانستم . اسلحۀ کلاش خودم را پرت کردم و آنطرف دریچه سربازی آن را گرفت . گامی به عقب رفتم . شهادتین را گفتم و با یک خیز بلند خودم را به آن سوی دریچه پرتاب کردم . با رد شدن من گویا بقیه کمی روحیه گرفتند . گفتم اگر بمانید ممکن است با آرپی جی اینجا را بزنند . شکر خدا بقیه هم توانستند به سلامت خود را به این سوی دریچه برسانند .

 

به سربازان گفتم از دریچه فاصله بگیرند . خودم را به اتاق سرگرد رئیسی رساندم . بلبشوری بود . پرس و جو کردم . گفتند که یکی از نیروهای مردمی ( بسیجی ) فاصله اش را با نفر جلویی زیاد کرده و در تاریکی از همان دریچه خارج شده است . با خارج شدن او نیروهای پشت سرش هم از سوله خارج و اینگونه دشمن متوجۀ حرکات میشود . نیروهای گروهان2 قلع و قمع شدند . فرماندۀ گروهان ستوان سیدجوادی و دوست نازنینم گروهبان حسین قاضی معاونم محمود دهقان و تعداد زیادی از سربازان دلاور شهید شدند . مابقی هم داخل سوله گرفتار شده بودیم . ورودی سوله از سمت نیروهای خودی را دشمن با گلوله های زمانی مسدود کرده بود .

 

حدود سه ساعتی داخل سوله حبس بودیم . نفس کشیدن خیلی سخت بود . عاقبت با روشن شدن هوا توانستیم از سوله بیرون برویم . وارد کانال شدم . در روشنی روز به خوبی توانستم ببینم که دیشب از روی پیکرهای شهیدانی که کف کانال افتاده بودند رد شده ایم . اطراف کانال هم مملو از شهید بود . قبل از خروج از سوله سرگرد گفت نیروها را به عقب و به محل استقرار ببریم . از دستۀ2 شاید حدود 15 یا 20 نفر مانده بودند . نمی دانم با چه وسیله ای خود را به یگان رساندیم . نیاز شدید به استحمام داشتیم تا گِل و لای را از خود بزداییم . دریغ از آب که حتی برای خوردن هم نداشتیم . از نزولات آسمانی که خداوند نازل کرده بود توانستیم برای چای درست کردن استفاده کنیم . تا شب نیروهای دیگر کم کم رسیدند . شکرخدا خیلی ها توانسته بودند از همان دریچه خود را به داخل سوله برسانند .

 

شب شد . هنوز نیمی از سربازان و پرسنل کادر غایب بودند . تنها درجه دار کادری که توانسته بود خود را به یگان برساند من بودم . خوابم می آمد . ولی تا چشم بر هم میگذاشتم فکر و کابوس وحشتناکی مانع از خوابیدنم میشد . از دیروز صبح که بیدار شده بودیم تا امروز که نزدیک ظهر بود نخوابیده بودیم . نگران همرزمان بودیم . هر کسی که به یگان می آمد صحبت از تلفات زیاد میکرد . تعدادی را گفتند که با چشم خود شهید شدن آنها را دیده اند . یکی از افرادی که شهادتش قطعی بود شهید دهقان بود . از غذا خبری نبود . دستور دادم به انبار بروند و اگر چیزی قابل خوردن یافت شد بین نیروها تقسیم شود . خودروی یگان آمد و با آن به آشپزخانه گردان رفتم و به دوستم پویان گفتم برای نیروها حتما شام بفرستد .

 

شب را در خواب و بیداری سپری کردیم . با صدای هر خودرویی خود را به بیرون از سنگر میرساندیم تا اخبار جدید را بگیریم . صبح شد . دیگر کسانی که زنده بودند خود را به یگان رساندند . بعد از ظهر بود که آیفایی به درون گروهان آمد . تعداد زیادی پیکر شهدا را کنار هم چینده بودند . با یکی دو سرباز از آیفا بالا رفتیم و یک به یک سربازان و درجه داران را شناسایی کردیم . حسین قاضی آمده بود . بقیه را نمیدانم و فراموش کرده ام .

 

روز قبل یا همان روز یا چند روز بعد بود که فهمیدم عملیات گردان 163 یک عملیات ایذایی و فریبنده بوده است تا فاو را تصرف کنند . عملیات ایذایی هم اصول خود را دارد . ولی حتی به ما فرصت شناسایی منطقه را هم ندادند . بدون تردید اگر یکی دو نفر از پرسنل کادر برای شناسایی میرفتند متوجۀ آن دریچۀ لعنتی شده و به نیروها متذکر می شدند تا مرتکب اشتباه نشوند و به بیراهه نروند . ولی تنها چیزی که در جنگ برای مسئولین و فرماندهان مهم نبود جان نیروها بود . و اینگونه بود که ارتش با تقدیم شهیدان دلاورش مجروحین صبورش در تصرف فاو نقش بزرگی را ایفا کرد . ولی در بازپس گیری فاو توسط عراق ارتش هیچ نقشی نداشت . جاوید باد یاد و نام شهیدان سربلند ارتش ایران ارادتمند : تلخک

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام.

بسیار جالب و خواندنی بود  ممنون. لطفا ادامه دهید بی صبرانه منتظر دنباله خاطرات شما در جبهه هستیم.

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب لطافتی نازنین

جنابعالی و بزرگوارانی که در جنگ بوده اند میدانید که یادآوری وقایع جنگ ولو نصف و نیمه برای راوی بسیار سخت است . باور کنید وقتی شروع به نوشتن میکنم گاه گریه ام میگیرد . وقتی شجاعت و رشادت و جانفشانی پرسنل ارتش را بیاد می آورم و می بینم که امروزه جریان معلوم الحالی حتی نام ارتش را در رسانه ها نمیگویند اعصابم بهم مب ریزد . مظلومیت بزرگواران ارتش بر هیچ انسان با وجدان و با شرف پوشیده نیست . بهرحال فعلا روزگار اینچنین است . به قول خواجۀ شیراز همشهری مدیر محترم انجمن چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند .

اوامر جنابعالی را اطاعت کرده و در اولین فرصت هرآنچه را بیاد بیاورم تقدیم خواهم کرد . گرچه در محضر بزرگانی همچون شما و جناب ابراهیمی سعید و کلافۀ نازنین و سایر اساتید جسارت است که من بخواهم مطلب بنویسم . اما ضمن پوزش از برزگان انجمن رخصت میخواهم تا برای تسکین خود هراز گاهی مطلب و خاطره ای را تقدیم کنم . باشد تا به قول دوست نازنینی هموطنان گرامی با خواندن خاطرات حقیر و سایر دوستان بیش از پیش در جریان نقش ارزندۀ فرزندان ارتشی خود قرار بگیرند . بدانند که کم توقع ترین و نجیب ترین حامیان و مدافعان میهن و نوامیس هموطنان همانا کسی نیست جز ارتشیان میهن پرست .

مردم باید بدانند که دلاوران ارتش چگونه توسط عده ای تمامیت خواه و انسانهای متکبری که عمری را در حقارت سپری کرده و امروزه به جاه و مقامی متزلزل رسیده اند چگونه تلاش کرده و میکنند حماسه های ارتشیان ایران را بنام خود ثبت کنند . غافل از اینکه تاریخ و نسلهای بعدی بخوبی قادر خواهند بود سره را از ناسره جدا نمایند . به امید روزی که ارتش قهرمان ایران به جایگاه واقعی خود باز گردد . ارادتمند : تلخک

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now