Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

من گروهبان ارتش بودم

67 posts in this topic

 ...روز قبل یا همان روز یا چند روز بعد بود که فهمیدم عملیات گردان 163 یک عملیات ایذایی و فریبنده بوده است تا فاو را تصرف کنند ...

بدین ترتیب نکته و حقیقت جالب و تامل برانگیز دیگری از تاریخ جنگ توسط این دلاور و در این انجمن رقم خورد . با این اوصاف گردان 163 در عملیات فاو به طور مستقیم حضور نداشت ولی با انجام عملیات ایذایی و فریب ، نقش مهمی در موفقیت تصرف فاو داشت . 

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود بر استاد تلخک عزیز 

 

سنگرهای استراق سمع چی بودن ؟ چه تجهیزاتی داشتن ؟ 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود بر استاد تلخک عزیز 

 

سنگرهای استراق سمع چی بودن ؟ چه تجهیزاتی داشتن ؟ 

درود وعرض ادب فراوان خدمت استاد نازنین جناب تلخک بزرگوار وهمچنین  جناب مدیر عزیز امیدوارم استاد تلخک عزیز بنده را بابت اینکه بجای ایشان پاسخ میدهم ببخشند وبه قول معروف پوزش بنده را بابت اینکه حق شاگردی را بجا نمی آورم  بپذیرند .اما راجب پاسخ سوال شما جناب مدیر عزیز عرض کنم  چیزی که بنده حدس میزنم این است که منظور شنود های عمدتاً بیسیم ورمز یابی مکالمات بیسیمی میباشد همان گونه که اطلاع دارید هنگام مکالمه با بیسیمهای سری پی آرسی صدای مکالمات نیز برای دشمن قابل شنود بود ونفرات دشمن در برخی موارد حتی با داشتن فرکانس بی سیم نیروهای خودی مکالمات نیروهای خودی را شنود مینمودند البته هرچند این مکالمات بارمز بوده البته بیشتر بین نیروهای آموزش دیده ی ارتش وژاندارم مری تا نیروهای برادران ولی نفراتی که کارشان شنود بوده سعی در شکستن رمز های مخابراتی داشتند . احیاناً در این سنگرها شاید تجهیزاتی هم برای ایجاد اختلال در مکالمات رادیویی نیروهای خودی نیز بوده .

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و ادب 

استراق سمع چیست ؟

خدمت بزرگواران عارضم که : استراق سمع در معنا و مفهوم لغت یعنی همان فال گوش ایستادن دزدکی در فرهنگ خودمان است . در بحث مخابراتی دوست بزرگوارمان ناشناس عجیب توضیحات کامل و بجایی ارائه کردند که در تخصص بنده نبود و نیست .

کلافۀ نازنین : در زمان جنگ البته عمدتا از سوی عراق در مسافتی جلوتر از خط پدافندی یکی دو سنگر نگهبانی احداث می شد . البته مسافت بستگی به زمین و موقعیت خط مقدم داشت . از 30 متر تا 100 متر این سنگرها احداث میشد . نفراتی در آن سنگرها از ابتدای تاریکی شب تا ابتدای روشنایی روز موظف بودند نگهبانی بدهند تا در صورت نزدیک شدن نیروهای ایران در غالب گشتی یا عملیات ابتدا آنها متوجه شده و ضمن درگیر شدن با ایرانی ها به نیروهای در خط فرصت بدهند تا خود را برای نبرد و درگیری آماده کنند . البته در خطوطی هم ایران چنین سنگرهایی را احداث میکرد . تجهیزات افرادی که در سنگرهای استراق سمع بودند همان تجهیزات انفرادی خودشان بود . وسیلۀ ارتباطی با خط مقدم هم اغلب تلفن بود و از بی سیم به ندرت استفاده میشد .

لذا دوستان واژۀ استراق سمع را در خصوص سنگرهایی که در پیشانی خط مقدم احداث می شد را به بحث استراق سمع در مخابرات مرتبط ندانند . گرچه در هر دو مورد همان فال گوش ایستادن و شنود معنا می دهد ولی عملا دو مقولۀ جدا از هم می باشند . سنگر استراق سمع فال گوش ایستادن بدون استفاده از تجهیزات مخابراتی بود . ببخشید بیشتر از این قادر به توضیح دادن نبودم و امیدوارم توانسته باشم کمکی کرده باشم . ارادتمند : تلخک

 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، Mojalli گفته است :

 ...روز قبل یا همان روز یا چند روز بعد بود که فهمیدم عملیات گردان 163 یک عملیات ایذایی و فریبنده بوده است تا فاو را تصرف کنند ...

بدین ترتیب نکته و حقیقت جالب و تامل برانگیز دیگری از تاریخ جنگ توسط این دلاور و در این انجمن رقم خورد . با این اوصاف گردان 163 در عملیات فاو به طور مستقیم حضور نداشت ولی با انجام عملیات ایذایی و فریب ، نقش مهمی در موفقیت تصرف فاو داشت . 

جناب mojalli نازنین

چنانچه روزی پرده ها کنار رود نکاتی را خواهیم شنید که باورش برای خیلی ها سخت است . بنده با قاطعیت عرض میکنم که اگر ارتش در جنگ نبود و از علوم و فنون و دانش نظامی خود در تحرکات گستردۀ نظامی استفاده نمیکرد هیچگاه قوای دیگر قادر نبودند عملیاتی را طراحی و موفقیت نسبی بدست آورند . بعنوان مثال هر کجا نیروهای زبدۀ عراق متمرکز می شدند کافی بود یکی از یگانهای ارتش بخصوص لشکر77 را از منطقه ای به نقطۀ دیگری جابجا کنند . بلافاصله تمرکز نیروهای دشمن تغییر میکرد . افسوس که فرماندهان وقت ارتش قادر به درک موقعیت ممتاز و ویژۀ ارتش در جنگ نبودند و یا اگر هم بودند جرأت و جسارت بهره بردن از آن موقعیت را نداشتند .

در هر عملیاتی که در طول جنگ انجام شده است چنانچه تحرکات یگانهای ارتش را بررسی کنیم خواهیم دید که درصد بالایی از موفقیت در آن عملیات توسط یگانهای ارتش آنهم گاها بدون درگیر شدن با دشمن رقم خورده است . ایکاش تاریخ و وقایع جنگ را آنگونه که بود بیان میکردند . ارادتمند : تلخک

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بهار سال 1364 بود . صحبت از جابجایی بزرگی در حد تیپ در میان نیروها در میان بود . جابجایی در وسعتی به طول مرز با عراق یعنی از جنوب غرب به شمال غرب . البته تغییر آب و هوا و منطقه تا حدودی برای یک نظامی کمی دشوار است ولی یک نظامی باید همواره آمادۀ اجرای مأموریت در هر شرایط و آب و هوا را داشته باشد . از گرمای زیاد به منطقه ای خوش آب و هوا نقل مکان کردن میتوانست تجربۀ خوبی باشد . دستور جمع کردن لوازم صادر شد . وسایل هر سنگر که خانۀ یک نظامی بود شامل اقلام زیر میشد : پتو و لوازم خواب ، مقداری ظروف ، علاءالدین یا والور ، گردسوز یا فانوس ، لوازم شخصی و در نهایت هم تجهیزات انفرادی .

خودروها برای انتقال نیروها به یگان آمدند . تا ایستگاه راه آهن اندیمشک رفتیم . نزدیک غروب گردان 163 سوار بر قطار به سمت تهران حرکت کرد . نزدیک ظهر رسیدیم . فرمانده گردان دستور داده بود به هیچ عنوان سربازان اجازه ندارند ایستگاه راه آهن تهران را ترک و به خیابان های مجاور بروند . پرسنل کادر از این دستور مستثنی بودند .

کمتر از یکساعت با اصرار سربازان و وساطت درجه داران قرار شد که سربازان با حفظ شئون یک نظامی تا ساعت 2 یا 3 عصر بروند و برگردند . غذای نیروها را به صورت جیرۀ جنگی تقسیم کرده بودند . بعد از اینکه اسب یا لوکوموتیو قطار تعویض شد به سمت مراغه براه افتادیم . دوستان نظامی میدانند مسافرت یک گروه نظامی چقدر لذت بخش است بخصوص افرادی که در جنگ مدت ها با هم بوده و در کنار هم چند مأموریت را اجرا کرده اند . کلی بگو بخند و بازی در طول سفر داشتیم . از خواب هم خبری نبود . اگر اشتباه نکنم صبح به مراغه رسیدیم . در پادگانی که قبل از خروج به سمت بناب مستقر شدیم . بیش از 10 روز را در پادگان گذراندیم . سپس به سمت مهاباد حرکت کرده و مدتی را در پادگان مهاباد بودیم . سپس ما را به سمت بیرون شهر مهاباد حرکت دادند . به منطقه ای بنام گرگ تپه یا گوگ تپه رفتیم . گردان163 را داخل یک گاورداری بردند . از محل استقرار دو گردان 187 و 136 چیزی بیاد ندارم .

را نیز دستگیر میکنیم .  هر گروهانی را در بخشی از گاوداری و هر دسته را در کنار آبخوری اسکان دادند . بگذریم از اینکه آن مکان در شأن یگان و پرسنل ارتش نبود ولی بابت آن محل استقرار تا مدتی جوک می شنیدیم و می خندیدیم . جهت تأمین ستاد گردان و محل استقرار گردان در چند ارتفاع اطراف گاوداری پایگاه احداث شد و به نوبت یک درجه دار کادر مسئول آن پایگاه می شد . بیاد دارم وقتی نوبت من شد و به پایگاه رفتم روزی با سر و صدای سربازان از خواب نیمروزی بیدار شدم . ساعت حدود 8 صبح بود . وقتی ماجرا را جویا شدم گفتند که گلۀ گوسفندی در نزدیکی پایگاه در حال چریدن است . از آنجا که تعدادی از جاسوسان و ستون پنجم دشمن در کسوت و لباس چوپانی اقدام به کسب خبر میکردند بلافاصله سه سرباز را به سمت گله فرستادم و گفتم تهدید کنند اگر تا چند دقیقۀ دیگر محل را ترک نکند تمام گوسفندان را به نفع سربازان گوشت ندیده و نخورده مصادره و چوپان

بیاد ندارم کدام سربازها رفتند ولی میدانم یکی از آنها تهرانی بود . کمتر از یکساعت گذشت سه سرباز به روی ارتفاع آمدند . گوسفندی هم بر دوش داشتند . گفتم این چیه ؟ گفتند تحفۀ چوپان نگون بخت است . چنان بیچاره را ترسانده بودند که برای نجات جان خود یک گوسفند هدیه کرده بود . بیچاره چوپان نمی دانست که ما مجاز نیستیم یکی از افراد خانواده های دشمن را بگوییم بالای چشم ابروست آنوقت چگونه جرأت داریم یک هموطن را مورد اذیت و آزار قرار دهیم . چوپان گویی از ماجرای مقابله به مثل ایران در برابر جنایات دشمن هم بی خبر بود . عراق خانواده های بی پناه و غیر نظامی را نیمه شب بمب باران و موشک باران میکرد . زمانی که نوبت به مقابله به مثل می گرفتند 48 یا 24 ساعت قبل اعلام میکردند که فلان شهر را فلان روز خواهیم زد . مردم عراق هم یک ساعت مانده به وعدۀ مسئولان ایرانی شهر را ترک میکردند و ایران میلیونها پول بی زبان را صرف خراب کردن چند دیوار در فلان شهر میکرد و سپس عراقیان با خیال راحت و بدون ترس از ایران به خانه می آمدند . اگر عراقیها در طول تاریخ یک بار شانس آورده باشند آنهم در جنگ هشت ساله با ایران بود که آنچنان که باید مسئولان آنها را ادب نکردند . همان صدام برای عراقیان خوب بود . بگذریم

گرچه باور نمیکردم که چوپان چنین کاری کرده باشد ولی باز به خود میگفتم شاید چنین بوده است . جای همگی خالی صفایی کردیم با آن گوسفند . عکس هایش هست ولی سیستم میگوید که من مجاز به استفاده از چنین حجمی یا قرار دادن عکس نیستم . این هم از شانس من است . آقای مدیر به امورات رسیدگی کنید . چرا نمیتوانم عکس بذارم .

بعد از چند روز و برپایی ضیافت شاهانه در گاوداری به سمت اشنویه براه افتادیم . تا آنزمان به آن مناطق خوش آب و هوای میهنم نرفته بودم . کم کم به جاهای خطرناکی می رسیدیم . برای ستون از مراغه تأمین گذاشته بودند ولی از گرگ تپه به سمت اشنویه دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود . جناب صمدی فرماندۀ گروهان به من دستور داد سربازی را روی هر آیفا بالای تاج بگذارم . ضمنا خودم هم بروم روی تاج آیفایی که اسلحه خانه را حمل میکرد . هوای خرداد و تیرماه شمالغرب خیلی با هوای خوزستان متفاوت بود یعنی اصلا قابل قیاس نبود . در خوزستان این وقت سال در گرمای روز بدون آتش تخم مرغ می پختیم ولی اینجا به ندرت اورکت را از تن بدر می آوردیم . به فرمانده گفتم برای خودروی اسلحه خانه هم سرباز میگذارم . انباردار گروهان گروهبان خانزاده گفت من میروم روی تاج آیفا .

دقیق بیاد ندارم چند ساعت در راه بودیم . به اشنویه رسیدیم . باورتان می شود در کنار خیابان فردی اسلحه بساط کرده بود و درکناز فروش اسلحه انواع جا خشابی و تجهیزات هم می فروخت ؟ بلافاصله و بدون توقف از اشنویه خارج شدیم . به ابتدای کوهها و ارتفاعات منطقه رسیدیم . هوا بی نظیر بود . من داخل یک خودروی ریو بودم . انبار گروهان را بار زده بود . آنقدر که از بالا رفتن ریو از ارتفاعات می ترسیدم از بریده شدن سرم هراس نداشتم . راننده گاه فرمان را رها میکرد و با دو دست دنده را جا میزد . در میانۀ راه در کنار جاده هنوز آثار برف از زمستان قبل به وضوح دیده می شد . گاه تصور میکردم گردان ما را از ایران به قطب شمال برده اند . لذت زیادی داشت تماشای طبیعت زیبای شمالغرب میهنم . افسوس که در جنگ به آن بهشت رفته بودم . به بالای ارتفاعات به منطقه ای بنام کلاشین رسیدیم . اگر قادر به گذاشتن عکس بودم حتما تعدادی عکس می گذاشتم تا شما هم لذت ببرید .

  شب اول را تا صبح نخوابیدیم . دو نفری چادر زده بودیم . با اورکت و زیر دو یا سه پتو تا صبح لرزیدیم . مدتی گذشت . روزی به پرسنل کادر به سنگر فرمانده گروهان احضار شدند . دستور داده شد که برای عملیات آماده شویم . ما تا آن لحظه گمان میکردیم که برای گذراندن تعطیلات تابستان ما را به آن منطقۀ خوش آب و هوا آورده اند تو نگو برایمان آشی پخته اند که رویش یک وجب روغن بوده و خودمان خبر نداشتیم . تا دوستان یک چایی بخورند و استراحتی بکنند ادامۀ ماجرا را که به عملیات قادر1 ختم شد را تقدیم میکنم . سلامت و سربلند باشید . ارادتمند : تلخک

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ممنون از زحمات شما استاد عزیز جناب تلخک بزرگوار  وبیان این خاطرات بیاد ماندنی .اما جسارتاً استاد برای آپلود عکس میتوانید از آپلود سنتر های دیگری استفاده نمایید چرا که ارسال عکس به انجمن دارای محدودیت حجمی میباشد به همین خاطر میتوانید در آپلود سنتر هایی که هست تصاویر وعکسهایتان را به ان آپلود سنتر ها ارسال نمایید .باز هم در رابطه با ارسال عکس اگر سوالی بود میتوانید مطرح نمایید تا یا بنده یا دیگر دوستان شما را راهنمایی نمایند با تشکر وارادت فراوان

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخک عزیز برای اینکه از خاطرات شما بصورت رنگی فیض ببریم پیشنهاد میکنم یک نسخه تلگرام روی کامپیوترتون نصب کنید و تصاویر رو برای حقیر ارسال کنید تا براتون به حجم انجمن در بیارم و براتون مجددا ارسال میکنم تا به دست خودتون توی انجمن درج بشه 

 

اینم شماره بنده 

9357721498

ارادتمند شما 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوستان حتما چایی رو خورده و منتظر مابقی ماجرا هستند . از بابت راهنمایی دوستان در خصوص شیوۀ گذاشتن عکس هم سپاسگزارم . با راهنمایی جناب ناشناس عجیب موفق شدم عکس هم بذارم . ابتدا چند عکس را مشاهده فرمایید :

007.jpg

007_1.JPG

001.jpg

002.jpg

003.jpg

004.jpg

1364_14.jpg

حال ادامۀ خاطرات . بعد از ابلاغ آماده باش برای اجرای عملیات باید کم کم خود را آماده میکردیم . ابتدا که از جزئیات عملیات اطلاع نداشتیم گمان همه این بود که برای مقابله با گروهک های ضد انقلاب باید اقدام میکردیم . ولی با ابلاغ و شناسایی منطقه توسط دوستان فهمیدیم که نه داستان فراتر از مقابله با ضد انقلاب است . شب موعود فرا رسید . گردان163 عمل کننده و خط شکن بود . گروهان1 به فرماندهی مرحوم ستوان علیرضا دولتی خط شکن گروهان2 به فرماندهی ستوان برات صمدی احتیاط و گروهان سوم به فرماندهی ؟ پشتیبان بودند . تا غروب ساعاتی مانده بود . براه افتادیم . یکی از عزیزان بومی راهنمای ستون بود . یکی از همان هایی که یا روز را با عراق بود و شب را با ایران و یا بلعکس روز را با ایرانیان بود و شب را با عراقیان . من دوشادوش دوست نازنینم گروهبان داوری طی طریق میکردم . فرصتی بود که تا صبح هر چه دوست داریم حرف بزنیم . شب هم گویی تمامی نداشت . رفتیم و رفتیم . دقیقا تا دقایقی به طلوع آفتاب در میان کوهها راه رفتیم . خسته و بی رمق به نزدیک هدف رسیدیم . هدف ارتفاعی بود بنام سربولی در دو یا سه کیلومتری شهرک سیدکان عراق . دوستان اگر میتوانند مسافت سیدکان را تا مرز ایران اعلام کنند .

گروهان1 برای انجام و اجرای عملیات جلوتر رفت . با رد و بدل شدن چند تیر کلاش جناب دولتی اعلام کرد که هدف تصرف شده است . نیروی کمکی هم فعلا نمی خواست . من روی تپه ای دراز کشیدم و بلافاصله بخواب رفتم . از صبح روز قبل نخوابیده بودم . ناگهان با صدای وحشتناکی بیدار شدم . چند ثانیه هنگ کرده بودم . گویی صوراسرافیل در شیپور قیامت می دمید . لحظاتی بعد یک هلی کوپتر یا ببخشید بالگرد از کنار ارتفاع بالا آمد و در 50 متری من به زمین نشست . یک نفر پیاده شد و میکروفون در دست و یکی دیگر با دوربین . نمی دانم اینها کی از پیروزی و تصرف هدف مطلع شده بودند و مثل اجل معلق خود را رسانده بودند .

با تعدادی از بچه ها صحبت کردند و به عقب رفتند . هدف حدود 500 متر جلوتر بود . هنگام عصر جناب صمدی دستور داد گروهان مسافتی را جلوتر برود و به گروهان1 نزدیک تر شویم . ابتدای غروب دستور دادند گروهان ما(2) جهت تحکیم هدف و تجدید سازمان به گروهان1 ملحق شود . خود را به گروهان1 رساندیم . هیچ سنگری نبود . سربولی برای عراقیان حکم همان پایگاه را داشت که ما در گاوداری گرگ تپه داشتیم . تنها تفاوت کمی که میان پایگاه عراق و ایران وجود داشت از بابت آذوقه بود . تعدادی گوسفند سربریده و مشروب و جیره های جنگی در پایگاه عراق وجود داشت که در پایگاه ایران حتی بردن نامش منجر به توبیخ و بازداشت و محاکمه و . . . می شد .

دوستان عزیز در گروهان1 از همان ابتدای ورود دلاورانه ترتیب گوسفندان را داده بودند . یک گروهان سرباز گرسنه را مگر میشده در برابر گوسفند آمادۀ سیخ کشیدن مهار کرد ؟ از بابت مشروبات هم من چیزی نمی گویم خودتان باید حدس بزنید . البته ان شاءالله که آن زهرماری ها را سر به زمین داده اند . شما هم بگویید ان شاءالله . ما که به بچه های گروهان1 رسیدیم از ما فقط آب میخواستند . گوشت ها را کباب کرده و به نیش کشیده بودند ولی فکر تشنگی را نکرده بودند . هر نفر هم فقط یک قمقمه آب همراه داشت که نیمی از آن را دیشب در بین راه استفاده کرده بود .

شب فراموش نشدنی بود . تنها مشکل تشنگی و بی آبی سربازان بود . فرماندهان گروهان چند سرباز را مأمور کردند تا در اطراف به دنبال آب بگردند . تعدادی قمقمه را جمع کرده به یکدیگر بستند و براه افتادند . خوشبختانه دست خالی نیامدند . بارها طی تماسی که با عقبه داشتند تقاضای آب می شد . قرار شد صبح در اولین فرصت توسط هلی کوپتر آب ارسال شود . گویی به یک بزم نظامی رفته بودیم . عراق هم هیچ تحرکی نمیکرد که ما بدانیم در آن منطقه عملیات شده است . تا پاسی از شب میگفتیم و می خندیدیم . البته تمام اقدامات تأمینی را بکار بسته بودیم . بگو بخند برای پرسنل کادر بود و سربازان در پُست های خود بودند . ساعت از نیمه شب گذشته بود که گفتیم ساعاتی را بخوابیم . مانده بودیم کجا و چجوری بخوابیم . زیرمان قلوه سنگ بود و از تشک و پتو خبری نبود . نور ماه به منطقه جلوه ای رویایی داده بود . در سیدکان هم سر و صدایی نبود و گویی عراقی ها هم میخواستند بخوابند .

به هر مصیبتی بود مکانی را یافتم و دراز کشیدم . خوابیدم یا نخوابیدم را بیاد ندارم . ناگهان با صدای سربازی که به سمت مقر پرسنل کادر می دوید بخود آمدم . سرباز به جناب دولتی گفت از پایین تپه به ما سنگ میزنند . این دیگر باور نکردنی بود . سنگ پرانی آنهم در یک عملیات نظامی . جناب دولتی یکی از درجه داران را همراه سرباز اعزام کرد تا خبر دقیق بیاورد . درجه دار برگشت و گفت درست است از پایین سنگ میزنند . جناب دولتی گفت میخواهند سربازان را بترسانند . ما را متفرق کرد تا به محل های تعیین شده برویم . اشعه های خورشید تازه خودنمایی میکرد . دستۀ2 تحت فرماندهی من تقریبا در وسط سربولی مستقر بود . یکباره یورش آغاز شد . تیراندازی شروع شد . نیروهای عراقی با جثه هایی چند برابر ایرانیان خود را بالا کشیدند . نبرد سختی آغاز شد . نیروهایی که در پیشانی سربولی بودند عقب نشینی کردند . با عقب نشستن نیروها دستۀ2 نوک قرار گرفت . عراقی ها که اکثرا لباس کردی و محلی پوشیده بودند به چند متری ما رسیده بودند . بچه ها دوباره یورش آوردند و عراقی ها عقب نشستند . بین صخره ها مدام جابجا می شدم تا از تمام سربازان مطلع باشم . نیروها دوباره به ابتدای سربولی و سینه کش برگشتند . دقایقی گذشت و دوباره درگیری شدت گرفت .

سربازی داشتم بنام نصیر وفایی تیربار سیمینوف داشت . نمیدانم نوار تیرهایش چند متری بود . در حال رویایی با دشمن بودیم که فریاد نصیر را شنیدم . داد میزد سرگروهبان بدادم برس . خودم را به او رساندم . تیر مستقیم به بازوی دست چپ نصیر خورده بود . بلافاصله دستش را بانداژ کردم و کلاشم را به او دادم گفتم برو عقب . پشت صخره ای که نصیر موضع گرفته بود نشستم و تیربار را جلوی خودم گذاشتم . نوار فشنگ ها را انداختم روی پای چپ خودم . شروع به تیراندازی کردم . تیراندازی خیلی دشوار بود . دوست و دشمن تقریبا در تیر رأس من بودند و باید دقت میکردم . تمام هوش و حواس من به این بود که خودی ها را نزنم . یک لحظه به روبرو تقریبا سمت راست خودم نگاه کردم . عراقی را دیدم که که در صدد خاموش کردن تیربار است . ضامن نارنجک را کشید و به سمت من پرتاب کرد . بلافاصله خودم را پشت صخره کشیدم ولی چون نوار تیربار روی پایم بود نتوانستم پایم را جمع کنم . سوزشی در پایم حس کردم . شلوار سبز امریکایی پوشیده بودم .

بچه ها یکی یکی از من عبور میکردند و به عقب میرفتند . پشت صخره رفتم و پایم را بررسی کردم . زیر زانوی چپ از خون رنگین بود . نیم نگاهی به سوی دشمن کردم . کمتر از سی یا چهل متر با من فاصله داشتند . از آنچه وحشت داشتم میخواست بر سرم بیاید . اسارت به دست دشمن . خیلی ترسیده بودم . جثه ای ضعیف داشتم و من در برابر نیروهای تنومند دشمن که اکثرا لباس کردی داشتند مصداق همان فیل و فنجان بودیم . ادامه دارد . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با راهنمایی جناب ناشناس عجیب موفق شدم عکس هم بذارم .

درود عرض ادب خدمت استاد عزیز جناب تلخک بزرگواز وتشکر ویژه از زخمات شما استاد گرانقدر بنده کاری نکردم وهر آنچه بوده انجام وظیفه بوده . عکس های بسیار زیبایی ارسال فرمودید که به تنهایی دنیایی از حرف دارند برای زدن گنجینه ی واقعی که بیان گر رشادت فرزندان این آب خاک است .بی صبرانه منتظر شنیدن خاطرات زیبا ی شما استاد نازنین هستیم ارادتمند

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

چرا جای حساس تمومش میکنید 

: NINJA :

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

چرا جای حساس تمومش میکنید 

درود عرض ادب خدمت جناب مدیر عزیز به نظر بنده جای شکرش باقیست که جناب تلخک عزیز خاطراتشان را بیان میکنند که جای تشکر ویژه دارد . البته بیان این خاطرات آن هم از زبان اساتیدی که خود شاهد وناظر آن حماسه ها بوده اند بسیار شنیدنی است هرچند بیان خاطرات, این عزیزان را یاد خاطرات تلخ وغم انگیز بیاندازد (علاوه بر خاطرات شیرین ) وبرای همین شاید بیان آن خاطرات برای این عزیزان آن هم بعد از گذشت مدتهای طولانی شاید دشوار باشد .

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، kalafe2006 گفته است :

چرا جای حساس تمومش میکنید 

: NINJA :

مگر شما سریال نگاه نمی کنید قربان ؟ پیشنهاد میکنم سریال های ایرانی را بیشتر ببینید .

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلامی دوباره و مابقی عملیات قادر1

نیروهای عراقی هر لحظه به من نزدیکتر می شدند . جالب اینکه بالای سر بچه هایی که افتاده بودند نمی رفتند تا تیر خلاص بزنند . فعلا در تعقیب نیروهای ایران بودند . با خود فکر کردم اولا نمی توانم بلند شوم و فرار کنم . دوما به محض بلند شدن مرا می زنند . تصمیم گرفتم بمانم و خود را به خدا و سرنوشت بسپارم . به سمت عقب نگاهی کردم . تعدادی از بچه ها را دیدم که سنگر گرفته بودند . دراز کشیدم تا به محض رسیدن نیروهای دشمن خود را به مردن بزنم . دو سه نیروی دشمن به کنار من رسیدند و حتی یکی از آنها از من عبور کرد . نفسم در سینه بند آمده بود . ناگهان لطف خدا شامل حالم شد و بچه ها در یک هجوم نصف و نیمه موفق شدند عراقیان را به عقب برانند . اگر اشتباه نکنم سه بار نیروهای عراقی پیشروی کردند و هر سه بار هم به عقب رانده شدند .

سه سرباز خود را به کنار من رساندند . یکی از سربازان کنار من نشست تا ببیند زنده هستم یا نه . از بچه های گروهان1 بود . گفتم زنده ام کمک کن کمی عقب برویم . زیر بغل مرا گرفت . تعداد بیشتری از نیروها جلو آمدند . آنها هم کمک کردند و کمی عقب رفتم . سرباز یوسف خانگی وش که بیسیم چی من بود خود را به من رساند . دستم را روی شانه اش انداخت . جناب صمدی فرمان عقب نشینی را صادر کرد . نیروها با ایجاد آتش متفرقه و با حمایت از نیروهای مجروح کم کم به عقب برگشتند . پایم را همان وقتی که متوجه شدم زخمی شده خودم بانداژ کرده بودم . کلاشی را از زمین برداشتم و بعنوان عصا استفاده میکردم . دو سه گدار را عقب آمدیم . هلی کوپتری از دلاوران هوانیروز برای تخلیۀ مجروحان در حدود 500 تا 700 متری به زمین نشست . یوسف گفت کمی سریعتر راه بروم تا به هلی کوپتر برسم . خیلی دلم میخواست ولی نمیتوانستم . کمتر از 50 متر با هلی کوپتر فاصله داشتم که بلند شد و رفت .

به کنار تپه ای رسیدم که سرگرد جواد دهباشیان فرماندۀ گردان در حال کشیدن پیپ بود . سیگارم تمام شده بود . نیاز شدیدی به کشیدن سیگار احساس میکردم . باورم نمی شد تا ساعتی قبل در یک قدمی اسارت بودم . از خدا و از بچه ها بسیار ممنون بوده و هستم . پایین تپه نشستم . سرگرد با لهجۀ مشهدی گفت ساجد تو هم زخمی شدی ؟ گفتم بله . بعد از لحظاتی گفتم جناب سرگرد پیپ را بده چند دود بگیرم . بلافاصله داد به سرباز بی سیم چی اش و آورد پایین داد به من . چند پک کشیدم و کمی آرام شدم . سرگرد گفت بده برایت توتون پر کنم . پیپ را فرستادم بالا و پر شده و روشن تحویل گرفتم . گفتم جناب سرگرد تکلیف چیست چجوری باید به عقب برویم ؟ لبخندی زد و گفت همانطوری که آمدی . فهمیدم تمام آن مسافت را باید پیاده گز کنیم . به یوسف و چندتا از سربازان گفتم بلند شوید و بدون اتلاف وقت حرکت کنیم .

حتی یک برانکارد هم نبود . بچه ها گفتند شما نمی توانید راه بروید گفتم تا هر جا توانستم می آیم بعد هم خدا بزرگ است . هیچ دردی و ضعفی در پایم حس نمیکردم . فقط گاهی بانداژ بالای زخم را باز میکردم و خون میزد بیرون و بلافاصله میبستم تا سبب ضعف من نشود . به دلیل همراه بودن تعدادی مجروح پیاده روی آنهم در میان کوه و کمر به سختی و کندی انجام میشد . نیروهای شجاع جهاد سازندگی در حال احداث جاده بودند . تقریبا از دیروز صبح تا امروز که نزدیک ظهر بود تا نیمۀ راه آمده بودند . مسیر برگشت غیر از مسیری بود که به سمت سربولی آمده بودیم . وارد جادۀ تازه ساخت شدیم . مجروحان از جمله خودم خسته و ضعیف بودیم . تا آن لحظه فقط یکبار دیروز ظهر دوتا هلی کوپتر برایمان غذا آورده بودند که در فاصلۀ دورتر به زمین انداختند و سربازان رفتند دوتا دیگ برنج اگر اشتباه نکنم دم پختک بود با تعدادی بیست لیتری آب آوردند . دیگر غذایی به ما نرسیده بود . گشنگی ، خستگی ، بیخوابی و جراحت برای ضعیف کردن هر انسانی به تنهایی کافی بود . هوا رو به تاریکی بود . بیشتر از نصف راه را آمده بودیم . ولی خیلی به سختی . یک تویوتا در کنار جاده افتاده بود . به یوسف گفتم بررسی کن ببین صدمه دیده یا نه . بعد از دقایقی گفت نه ترکش نخورده . درها قفل بود . گفتم در را باز کن . یکی از سربازان گفت صاحبش نیست اجازه نداریم . خندیدم گفتم دیوانه اینجا که پلیس نیست ما را به جرم دزدی دستگیر کند . یکی دیگر گفت ایکاش پلیس بود و همه ما را دستگیر و لااقل با ماشین تا خط ما را میبرد . انصافا روحیۀ شوخ طبیعی ایرانیان حتی در سخت ترین شرایط دوست داشتنی است .

یوسف در را باز کرد . گمان کنم شیشۀ درب را شکست . پشت فرمان نشست . سوییچ نبود . گفتم یکسره کن . سربازی نحوۀ یکسره کردن را یادش داد . روشن نشد . تازه فهمیدیم که خودرو بنزین ندارد . گفتم راه بیفتید . هوا کاملا تاریک بود . جاده راه را هموارتر میکرد . و بهترین راهنما برای عقب رفتن بود . چنانچه آن جاده نبود باید شب را می ماندیم تا در روشنایی روز به عقب برویم . حدود ساعت 10 بود که کورسوی چراغ های چادر نیروهای ایران سوسو میزد . خوشحال شدیم . دیگر رمقی برایمان نمانده بود . خیلی بیشتر از توان خود راه رفته بودیم .

ناگفته نماند که در طول جاده نیروهای زیادی را می دیدیم که در حال برگشتن به عقب بودند . عده ای هم در حال استراحت روی زمین نشسته بودند . هوا مطبوع و خیلی ناز بود . وارد محدودۀ گردان شدیم . باور میکنید بوی ایران جان تازه ای در کالبد من دمید ؟ دوست نازنینی داشتم و دارم بنام رمضان لکزایی که الان هم گاهی تماس داریم . ایشان اسلحه دار گروهان بود و رفاقت جانانه ای با هم داریم . چادری در کمرکش تپه ای زده بود . همان نفرات اولی که به باقیماندۀ گردان رسیده بودند دوستم سراغ مرا گرفته بود . به او گفته بودند ساجد کشته شده . تعدادی گفته بودند ما فقط دیدیم مجروح شده ولی زنده بود . تعدادی گفته بودند با عده ای دارد به عقب می آید . خلاصه برزخی برای دوست نازنینم بوجود آمده بود . ناگهان صدای رمضان را شنیدم که داد میزد از ساجد کسی خبر دارد ؟ انصافا نای حرف زدن نداشتم . تا آن لحظه سعی کرده بودم برای روحیه دادن به همراهان ضعف خودم را بپوشانم ولی به محض اینکه مطمئن شدم به منطقۀ امنی رسیده ایم دیگر از نفس افتادم .

یادم است به یکی از همراهان گفتم خود را به لکزایی برسان و بگو که من آمده ام . کجدار مریض هنوز روی پا بودم و به سمت چادر میرفتم و به پایین تپۀ چادر لکزایی رسیدم . رمضان به محض اینکه شنید من آن پایین هستم همچون عقاب خود را به من رساند . مرا در آغوش گرفت و داخل چادر برد . دراز کشیدم و دیگر نفهمیدم چه شد . چقدر طول کشید تا چشم باز کنم را هم نمیدانم . لکزایی را دیدم که در کنارم نشسته است . کنسرو لوبیایی را باز کرده و بساط چای هم مهیا بود . پاچۀ شلوارم را پاره کرده بودند و پانسمانم را تعویض و زخم را بررسی کرده بودند .

با ولع شروع به خوردن لوبیا کردم . گویی تمام عمر گرسنه بودم . یک چایی هم خوردم و سیگاری آتش زدم . رمضان گفت بلند شو برویم بهداری . گفتم فعلا فقط خواب . صبح میروم . گفت خون زیادی از تو رفته است . گفتم بهداری هم بروم تا صبح اعزام ندارد . رمضان قانع شد و پتویی روی من کشید و خوابیدم . صبح شد . صبحانه ای خوردیم و به بهداری گردان رفتم و از آنجا مرا به بهداری مادر در میان گردنه های کلاشین بردند . با آمبولانسی به ارومیه و سپس به تبریز رفتم . در بیمارستان سینا بستری شدم . سیزده روز در تبریز ماندگار شدم . دکتر گفته بود ترکش ریزی زیر زانو نزدیک به عصب ها اصابت کرده است . برای بیرون آوردن ترکش مردد بود . من هم فعلا جایم خوب بود .

  دکتر ریسک نکرد و عاقبت بدون بیرون آوردن ترکش و صدور یکماه استراحت مرا مرخص کرد . در بیمارستان به من لباس و عصا دادند . و مرا به تهران بردند . در تهران گفتند هم میتوانم با هواپیما و هم با اتوبوس به شهرم بروم . اتوبوس را ترجیح دادم . مرا به ترمینال برده و سوار اتوبوسم کردند . انصافا تا جنگ بود رزمندگان برو و بیایی داشتند . صبح رسیدم به سبزوار . عصا در دست و کت شلوار نو . صبح زود بود . نمی خواستم خانواده را بیدار کنم و با دیدن من ناراحت شوند . به حمام رفتم . استحمام کردم و ساعتی را خوابیدم . به دوستی زنگ زدم و گفتم بیا فلان جا دنبالم . آمد و از حمام بیرون رفتم . گفتم برویم منزل ما . جلوی در توقف کرد . غروری در وجودم حس میکردم . و از آن سو ترس از روبرو شدن با مادر و خانواده . دوستم خواست زنگ بزند تا در را باز کنند . گفتم صبر کن پیاده شوم خودم زنگ میزنم . آن کسی که بیش از همه منتظرم بود در را باز کرد . به دیوار تکیه دادم و عصا را پشت خودم مخفی کرده بودم . با دیدن من گل از گل مادر نازنینم شکفت . بدون عصا لنگ میزدم . دکتر توصیه کرده بود زیاد به پایم فشار نیاورم . عصا را بدست گرفتم . چشمان مادر به عصا و به پاهایم خیره مانده بود . گفتم عزیزم می بینی که زنده و سالم هستم . پایم پیچ خورده و مویه کرده است . هنوز ظهر نشده بود که کل فامیل و همسایه و آشنا برای دیدن من می آمدند و می رفتند . از آن روز استراحت من شروع و یکماه ادامه یافت . جناب کلافه آنقدر بنویسم که خودتان بگویید کافی است . ادامه دارد . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، Crounus2000 گفته است :

جناب تلخک عزیز برای اینکه از خاطرات شما بصورت رنگی فیض ببریم پیشنهاد میکنم یک نسخه تلگرام روی کامپیوترتون نصب کنید و تصاویر رو برای حقیر ارسال کنید تا براتون به حجم انجمن در بیارم و براتون مجددا ارسال میکنم تا به دست خودتون توی انجمن درج بشه 

 

اینم شماره بنده 

9357721498

ارادتمند شما 

crounus2000 نازنین سلام

از لطف و کمک جنابعالی بسیار ممنونم . چنانچه مابقی عکسها دچار مشکل شد حتما مزاحم شما میشوم . بازهم از کمک شما سپاسگزارم ارادتمند : تلخک

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now