Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

من گروهبان ارتش بودم

67 posts in this topic

استاد تلخک عزیز

درود بر شما 

بی صبرانه منتظر ادامه خاطرات هستیم

 

راستی، خیلی وقت هست تلویزیون میلی نگاه نمیکنم مخصوصا سریال هاش که دو ریال نمی ارزد

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و احترام

یکماه استراحت پزشکی به پایان رسید . به بیمارستان ارتش در مشهد رفتم و پایم را دکتر دید . سئوالاتی پرسید جواب دادم . دکتر گفت پایم مشکلی ندارد . ساکم را جمع کردم . براه افتادم و به منطقه رفتم . رسیدم اشنویه نزدیک غروب بود . هم می ترسیدم تنها به کوه و کمر بزنم و به یگان بروم و هم نمی توانستم داخل شهر بمانم . مردد بودم که چه کنم . سرگردان در خروجی اشنویه به سمت مرز ایستاده بودم که آمبولانسی آمد جلویش را گرفتم . آمبولانس بیمارستان مادر بود . بیمارستان مادر در میان کوهها احداث شده بود . البته مجهز نبود . راننده گفت سوار شوم تا بیمارستان بروم شب را آنجا بمانم و صبح به یگان بروم . بهترین کار همین بود . شب را بیمارستان ماندم . صبح به سمت کلاشین براه افتادم . یکی از خودروهای گردان از بالا به سمت اشنویه میرفت . جلویش را گرفتم و به من گفتند گردان به لولان رفته است .

قبل از ظهر به لولان و خودم را به یگان رساندم . بعد از خوش و بش با دوستان فهمیدم تعدادی از سربازان شهید و مجروح و اسیر شده اند . خب این خبرها جزو لاینفک خبرهای بعد از هر عملیاتی بود . اگر لطف خدا و همت همرزمان نبود بدون تردید اگر عراقیها مرا نمی کشتند لااقل اسمم در زمرۀ اسیران عملیات قادر1 بود . بچه ها وقایع بعد از عملیات را برایم تعریف کردند . من هم برای شما عزیزان نقل میکنم .

بعد از اینکه گردان 163 با چند مجروح و اگر اشتباه نکنم با یک یا دو شهید سربولی را تصرف کرد و بیش از 24 ساعت روی هدف ایستاد و مقاومت کرد با حدود 15 تا 20 شهید و 10 تا 12 اسیر و چند مجروح هدف را واگذار نمود . صبح فردایی که سربولی را عراق پس میگیرد فرماندۀ لشکر که اگر اشتباه نکنم همین آقای صالحی فرماندۀ فعلی آجا به منطقه می آید و در جمع پرسنل گردان سخنرانی میکند . سپس نیروها را سرزنش میکند . رزمندگان را مورد نکوهش قرار میدهد و هرآنچه میتواند میگوید . ستوان دولتی فرماندۀ گروهان1 که خط شکن بود بلند میشود و میگوید :

جناب سرهنگ مناطق زیادی از میهن در اشغال دشمن بوده و هست . بر اساس کدام تاکتیک و تکنیک نظامی یگانی از ارتش را کیلومترها داخل خاک دشمن و منطقه ای فرستادید تا عملیات کنند در حالی که هیچ فکری برای تدارک آنها نکرده بودید . دشمن چنان با خیال راحت از منطقه مراقبت میکرد و تصور عملیات در آن منطقه را نداشت که این سربازان با کمترین تلفات و در حداقل زمان موفق به تصرف هدف شدند ولی عدم تدارک نیروها و بخصوص تشنگی آنها را مجبور به عقب نشینی با کلی تلفات کرد . چرا در منطقۀ سیدکان با توجه به عدم دسترسی به آب و تدارکات عملیات کردید ؟

سرهنگ صالحی در پاسخ میگوید : ما خیال میکردیم در آن منطقه به دلیل کوهستانی بودنش آب باشد . ستوان دولتی هم در پاسخ میگوید در کدام ارتش با خیال و رویا عملیات میکنند ؟ حال یک گردان رزمی را برای عملیات به منطقۀ سیدکان فرستادند یا به جهت پیک نیک خدا میداند . بعد از این ماجرا همان روز یا روز بعد آقای کاوه به منطقه می آید . بعد از صحبت هایی که با فرماندۀ گردان163 و افسران قرارگاه صورت می پذیرد رو به سرگرد جواد دهباشیان میگوید جناب سرگرد شما نتوانستید با یک گردان رزمی یک تپه را دو روز نگهدارید ؟

نکته ای که قابل ذکر است و من در بخش های قبلی یادم رفت اینکه صبح روزی که عراق برای گرفتن سربولی اقدام کرد خودم خودروهایی که از پایین سربولی تا داخل شهرک سیدکان به صف شده بودند را دیدم . آن خودروها که خالی نیامده بودند . اگر نیمی از آنها تجهیزات به همراه داشتند نیمی دیگر نفرات تازه نفس را آورده بودند تا در برابر یک گردان که دو شب بود نخوابیده بودند و گرسنه و تشنه بودند بجنگند . در طول حضور گردان163 یک نیروی کمکی هم به ما اضافه نشد . جدای از این مشکلات وجود پیکر شهدایی بود که در گوشه و کنار دیده میشد و حتی امکانات تخلیه شهدا و مجروحین مهیا نبود . با این اوصاف ژنرال ها با خیال طرح عملیات را اجرایی کردند .

سرگرد دهباشیان میگوید بضاعت ما همین مقدار بود . حال این گوی و این هم میدان شما بفرمایید و بخت خود را بیازمایید . طبق گفتۀ دوستان کاوه چهار گردان را وارد عمل میکند . اگر ارتش با استفاده از اصل غافلگیری موفق شد سربولی را تصرف و بیش از 24 ساعت نگهدارد چهار گردان کاوه حتی نتوانستند به نزدیکی سربولی برسند . تمام نیروهایش قلع و قمع شدند . تا بیش از یک هفته نیروهای تار و مار شدۀ چهارگردان خسته و مجروح و با تحمل مصیبت های عدیده خود را به نیروهای ایران می رساندند . مدتی را در لولان ماندگار شدیم . منطقه ای تقریبا جنگلی بود ولی زیاد توسط هواپیما بمب باران میشدیم . یادم است هواپیماها خیلی دقیق یگان ها را بمب باران میکردند . همین دقت خلبانان عراقی سبب شد تا یکی از فرماندهان نظریۀ گرا دادن دقیق محل استقرار را توسط عوامل دشمن (ستون پنجم ) مطرح کند . بلافاصله گروههای گشتی شناسایی تشکیل و به گشت زنی پرداختیم . حدس بزنید بچه ها از چه دستاوردی رونمایی کردند ؟

همانطور که قبلا عرض کردم تعدادی از کردهای عراقی بعناوین مختلف در میان نیروها بودند . البته گاها نیز عوامل دشمن هم رخنه میکردند . من شخصا گناه کسی را به گردن نمیگیرم . یکی از گروههای گشتی چند روز بعد در لابلای درختان منطقه آیینه هایی را پیدا کردند که توسط آن آیینه ها به هواپیماهای عراقی محل دقیق استقرار یگانها مشخص می شد . بعد از آن کشف بزرگ دیگر کمتر بمب باران می شدیم . بعد از گروهان2 مدتی به نزدیکی اشنویه برای حفاظت از پَت هلی کوپترهای هوانیروز نقل مکان کرد . اجازه دهید اعترافی بکنم و آن اینکه بهترین روزهای حضور در شمالغرب را در همان پَت گذراندیم . بخور و بخواب بود . گروهان آشپزخانه ای مستقل داشت . بیشتر مایحتاج را از اشنویه تهیه میکردیم . روزها با لیاس محلی در اطراف پَت گشت زنی میکردیم . اتفاق خاصی هم نیفتاد . تعدادی کانکس بود که در میان آنها زندگی میکردیم . حدود یکماه آنجا بودیم .

008.jpg

009.jpg

0010.jpg

دوستان بابت نشان دادن این عکس ها و تشویش عزحان امومی شرمنده هستم .

0011.jpg

 سرباز دلاور یوسف خانگی وش سمت چپ و سرباز اسدی سمت راست

0012.JPG

0013.JPG

1364_15.jpg

سپس به ارتفاعات منتقل شدیم . اواخر آبانماه بود که دستور دادند سریعا آمادۀ حرکت به سمت جنوب کشور شویم .

لوازم را جمع کردیم . همزمان بارش نخستین برف آغاز شد . طبق گفتۀ دوستان چنانچه قبل از بارش برف از کوهها سرازیر نمی شدیم می باید تا سال دیگر در آنجا می ماندیم چون راهها بسته می شد . یکراست به مراغه و از آنجا با قطار به اندیمشک آمدیم . این اتفاقاتی بود که در جابجایی تیپ1لشکر77 از جنوب به شمالغرب و بالعکس حادث شده بود . بعد از دو سه ماه بعد عملیات والفجر8 اجرا شد که برای دوستان قبلا تعریف کرده ام . با سپاس از اینکه حوصله کرده و مطالب این حقیر را خواندید . ارادتمند : تلخک

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود و عرض ادب خدمت استاد ارجمند جناب تلخک  بزرگوار جسارتاً یک سری نکات راجب عملیات در ارتفاعات شمال غرب به ذهن بنده رسید وهمینطور این جمله ی شما استاد نازنین که با اجازه از محضر شما استاد نازنین مطرح مینمایم . اگر ارتش با استفاده از اصل غافلگیری موفق شد سربولی را تصرف و بیش از 24 ساعت نگهدارد چهار گردان کاوه حتی نتوانستند به نزدیکی سربولی برسند . تمام نیروهایش قلع و قمع شدند . تا بیش از یک هفته نیروهای تار و مار شدۀ چهارگردان خسته و مجروح و با تحمل مصیبت های عدیده خود را به نیروهای ایران می رساندند .

این جمله ی شما ودر پست قبلی اشاره فرمودید که با هجوم نیروهای خودی از خطر نجات پیداکردید بنده یاد فیلم اشلو افتادم . در سکانسی از فیلم یک خلبان هوانیروز به فرمانده ی نیروهای سپاهی مستقر در ارتفاعات مشرف به پادگان حاج عمران میگوید ماندن در اینجا یعنی خودکشی پادگان حاج عمران بایستی حتماً سقوط کند و... بگذریم در ابتدا این خلبان هوانیروز را یک فرد بد بین وشکاک نشان میدهند ! با این که حق با این افسر ارتشی بود . ولی وقتی خود این نیروها در محاصره ی عراقی ها می افتند این خلبان ارتشی با یک تیربار گرینف نیروهای دشمن را غافل گیر وآنها را درو کرده ودرنتیجه نیروهای محاصره شده از محاصره نجات پیدا میکنند . آن هم درحالی که تا چندی پیش به این افسر تهمت خیانت وجاسوسی میزنند !!!! حال میخواستم به این نکته اشاره نمایم که چقدر این آموزش ارتش مفید وکار گشا بوده درحالی که در سازمان موازی بدون آموزش... !!! حالا مقایسه بفرمایید  خودتان را با نیروهای مردمی وسپاه اگر بجای نیروهای ارتش با نیروهای مردمی وسپاه عملیات قادر انجام میشد....!!!در پایان عرایضم عرض کنم شاید پاسخ بنده ربطی به تایپیک شما استاد عزیز نداشت واز اینکه احیاناً باعث انحراف تایپیک شما شدم از شما استاد ارجمند ودیگر دوستان عذر خواهی مینمایم.

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوست گرامی ناشناس عجیب درود بر شما

به درستی متوجۀ منظورتان نشدم . بنده فیلم مورد اشاره را ندیده ام . از آنجایی که در فیلم های ساخته شده در خصوص جنگ همه چیز را نشان می دهند و میگویند غیر از واقعیت و حقیقت را من زیاد تماشا نمیکنم . در آن مقطعی هم که یورش جانانۀ سربازان و درجه داران و افسران حاضر در عملیات سبب شد تا بنا به مشیت الهی به چنگال دشمن اسیر نشوم فواصل نیروها گاه به ده متر و کمتر هم میرسید . بعنوان مثال اگر اشتباه نکنم زمانی که عراقیان به من رسیدند نیروهای ما در حدود سی تا چهل متری من بودند . کل مساحت سربولی هم که تقریبا به شکل مستطیل بود میتوانم اینگونه تخمین بزنم که طولش حدود دویست و عرضش هم شاید حدود هفتاد متر بود . ایکاش اگر دوستانی در این خصوص اطلاعاتی دارند ارائه نمایند .

در خصوص آموزش های ارائه شده مثالی برایتان میزنم . در میانۀ راه که به سمت سربولی میرفتیم شاید بیش از 10 بار از پرسنل آمار گرفتیم که احیانا کسی به دلیل خستگی جا نماند . دوستان هم میدانند که نحوۀ آمار گرفتن هنگام مأموریت و در منطقۀ دشمن به چه صورت است . در آنجا که نمی توانستیم با فریاد یکی یکی اسم بچه ها را صدا کنیم و آنها هم با صدای بلند بگویند من . به محض اینکه میخواستند آمار بگیرند آخرین نفر با گذاشتن دست روی شانۀ نفر جلویی اعلام میکرد که آمار است . نفر جلویی نیز نفر جلوی خود را به همین ترتیب تا به اولین نفر می رسید . سپس اولین نفر صورت خود را به عقب برمیگرداند و با گفتن عدد 1 بطوری که فقط نفر پشت سرش بشنود شروع به آمار دادن میکرد تا نفر آخر .

نکتۀ مهم دیگر اینکه با اجرای عملیات ارتش در آن منطقه دشمن بسیار حساس و آماده بود . به نظر من اجرای عملیاتی دیگر دقیقا در همان مختصات جغرافیایی به فاصله زمانی دو یا سه روز بعد از عملیات ارتش خودکشی بود . به نظر بنده در جنگ هشت ساله رعایت تاکتیک و تکنیک رزم هیچگاه در نظر فرماندهان بخصوص فرماندهان سپاه جایگاهی نداشته و همواره با سلیقه و رأی خودشان عملیات میکردند . مهمترین اصل در هر عملیات جنگی و مأموریت نظامی اصل غافلگیری است . اگر سپاه و نیروهای مردمی به جای ارتش عملیات قادر را اجرا میکردند ممکن بود موفقیت نسبی بدست می آوردند . چرا که دشمن را غافلگیر میکردند و ضمنا تدارکات سپاه همواره بهتر از ارتش صورت میگرفت و همگان میدانند که اکثر امکانات را به سپاه میدادند . چرا که نیروهای سپاه اکثرا داوطلب بودند و در صورت مشاهدۀ کم لطفی و بی مهری به خانه برمی گشتند و دیگر پشت سرشان را نگاه نمیکردند . همانگونه که در سالهای پایانی جنگ استقبال نیروها به گفتۀ رفسنجانی بسیار کم شده بود تا جایی که شاید بتوان یکی از دلایل تن دادن به قبول آتش بس را عدم استقبال مردم از رفتن به جبهه دانست . ولی در خصوص ارتش و سربازانش اینگونه نبود . پرسنل کادر که شغلشان نظامی گری تحت هر شرایطی بود . سربازان هم باید مدت دو سال خدمت را به هر نحوی انجام میدادند .

من گمان میکنم چون در بین سپاه و ارتش بحث فرماندهی جنگ مطرح بوده است آقای کاوه میخواسته با اجرای یک عملیات در همان منطقه قدرت و لیاقت سپاه را به رخ مسئولین کشیده تا فرماندهی جنگ را به سپاه واگذار نمایند . حال برای رسیدن به این خواسته . . . .

بنده خود شاهد وقایع نبوده ام ولی دوستان میگتند تا بیش از یک هفته بعد از عملیات سپاه نیروهای مردمی با گم کردن راه و سرگردانی میان کوههای سر به فلک کشیده شمالغرب گرسنه و تشنه و مجروح خود را به خاک میهن میرساندند . و چنین موردی را من در ارتش شاهد نبودم . بنده شخصا نجات جان افراد تحت امرم بر زنده ماندن خودم همیشه در اولویت بود . امیدوارم سئوال شما را به درستی فهمیده و پاسخ مقتضی را داده باشم . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود عرض ادب خدمت استاد بزرگوار جناب تلخک عزیز وممنون از پاسختان اتفاقاً بنده هم منظورم همین به کار بستن تاکتیک وآموزشهای مناسب از سوی پرسنل ارتش درطول جنگ ودر مقایسه با عملکرد بدون تاکتیک  و آموزش کم سپاه ونیروهای مردمی بود و بنده با توجه به فرمایشات شما که صحبت تاکتیک وآموزش بود یاد آن فیلم افتادم که یک خلبان آموزش دیده ی هوانیروز سعی در توجیه نیروهای بدون آموزش سپاه داشت ولی انگ خیانت خورد !!

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

نه تنها آموزش ندیده بودند)  الان هم وضعیت بهتری ندارند ( بلکه حاضر نبوده و نیستند که از افراد با تجربه و تخصص استفاده کنند

یه چیزی توی مایه های تفاوت ریشه جلبک و درخت گردو 

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخك عزيز ...درود فراوان به خدمت شما

از خواندن خاطرات زيبا و هيجان انگيز شما بسيار خرسندم اميدوارم كه بيان خاطرات حضرتعالي بهانه خوبي باشد كه باقي دوستان نيز اقدام به نقل خاطرات خود نمايند خصوصا دوستاني همانند جناب ابراهيمي سعيد و باقي عزيزان كه خود در دفاع 8 ساله شركت مستمر داشتند ....

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جنگ تمام شده بود . گردان حد فاصل سه راه فکه و سه راه منتظری مستقر بود . قرار بود عراق به مرزهای قبل از جنگ برگردد و نیروهای UN مأموریت خود را آغاز کنند . در غرب بستان پاسگاهی بود که اسمش را بیاد ندارم . دستۀ شناسایی گردان مأمور شد پاسگاهی را در غرب بستان تحویل بگیرد . بنده طبق سنوات قبلی معاون دسته بودم . پرسنل دستل شناسایی سوار بر چند دستگاه خودرو شده و به سمت بستان براه افتادیم . قبل از ما تعدادی از پرسنل لشکر77 پاسگاه را تحویل و منتظر ما بودند . در پاسگاه پیاده شدیم . سنگرهای آماده و محوطه ای بزرگ با یکی دو برج دیده بانی و در اطراف میادین مین . بعد از تقسیم سربازان در سنگرها و چیدن لوازم با فرماندۀ دسته پیرامون پاسگاه گشتی زدیم . روزها بدون هیچ اتفاق و حادثه ای میگذشت . سربازی داشتیم از بچه های بندرعباس که به زبان عربی تسلط داشت . اما در خصوص موقعیت پاسگاه میتوانم کروکی زیر را تا حدودی که بیاد دارم و ترسیم کرده ام تقدیم کنم .

%DA%A9%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%BE%D8

مدتی گذشت تا اینکه ساعت حدود 10 صبح یک روز گرم از دژبانی تماس گرفتند و گفتند یک خودروی عراقی میخواهد به سمت پاسگاه بیاید . در آن لحظه فرماندۀ پاسگاه به گردان رفته بود و من مسئول بودم . دژبان زبان عراقی را نمی دانست . گفتم بگو صبر کند تا دو سرباز جهت راهنمایی آنان بفرستم . فاصله پاسگاه تا دژبانی و سه راه حدود دویست تا دویست و پنجاه متر بود . دو سرباز را فرستادم تا خودروی عراقی را به پاسگاه بیاورد . سربازی که عربی بلد بود را هم احضار کردم . خودروی نظامی عراق اوباز یا همچین اسمی داشت . خودرو حامل یک سرگرد همراه با یک درجه دار و راننده جلوی درب پاسگاه توقف کرد . با سرباز مترجم به درب پاسگاه رفتم . قبلا دستور دادم سربازان به ظاهرشان برسند . هنوز به درب پاسگاه نرسیده بودم که فرماندۀ پاسگاه نیز رسید . با صدای بلند خبردار دادم . سربازی را گفتم اینها را نگهدار تا برگردم .

ستوان غفاری از بچه های مشهد بود . بدون توجه به سرگرد عراقی خود را به فرمانده رساندم و ماجرا را گفتم . خندید و بعد از فحشی که بین بچه های مشهد مرسوم است گفت پس بخاطر رو کم کنی این سرگرد چنین خبرداری دادی که خودم هم ترسیدم . خنده ام گرفته بود . گفتم میخواهم سنگ تمام بگذارم جلوی این عرب بیابانگرد . گفت دعوتشان کن بیایند . با دست به سرباز جلوی در اشاره کرده و گفتم راهنمایی کنید بیایند .

 

سرگرد همراه با درجه دار آمد . تعدادی میز و صندلی چوبی از عراقیان در پاسگاه بجا مانده بود که ما از آنها در آلاچیق استفاده میکردیم . ستوان غفاری داخل آلاچیق و پشت میز نشسته بود . سرگرد و درجه دار عراقی را به داخل آلاچیق راهنمایی کردم . بلافاصله خود را به سرباز راننده رسانده و گفتم برو بستان و سریعا تعدادی نوشابه بخر و بیا . سرباز سنگر را گفتم یک چایی لب سوز لب دوز درست کند . لیوانها را تا نیمه چای بریزد و بیاورد . سپس وارد آلاچیق شده و روی نیمکت نشستم . ستوان غفاری صفحۀ شطرنج را از کنار میز برداشت و در وسط میز گذاشت . به سرباز مترجم گفت به سرگرد بگو شطرنج بازی میکنی ؟ سرگرد نگاهی به درجه دارش کرد و گفت یک سرگرد با یک ستوان بازی نمیکند . میخواست انضباط و دیسیپرین ارتش عراق را نشانمان بدهد . ستوان غفاری با همان لهجۀ مشهدی جمله ای گفت که من فورا از آلاچیق خارج شدم . اگر می ماندم بابت خنده ای که از ته دل میکردم بدون شک سرگرد ناراحت می شد و من نمیخواستم حتی دشمن از مهمانوازی ما برنجد . بعد از دقایقی که آرام شدم برگشتم . ستوان غفاری شروع کرد صحبت کردن با سرگرد . من هم با درجه دار عراقی حرف میزدم . سرباز مترجم هم سخنان همه را تند تند ترجمه میکرد .

 

از درجه دار پرسیدم بچۀ کدوم شهر عراق هستی . گفت کربلا . آهی کشیدم . او پرسید من بچۀ کجا هستم . گفتم خراسان مشهد الرضا . درجه دار عراقی گفت دلت میخواهد با هم برویم کربلا ؟ گفتم اگر بشود که خیلی خوب است . گفت الان بلند شو برویم قبل از تاریکی هوا برمیگردیم . به سرگرد هم گفت و سرگرد هم سری به تأیید تکان داد . رو کردم به ستوان غفاری و گفتم من با این درجه دار میروم تا کربلا و تا شب برمیگردم . ستوان غفاری گفت دیوانه شدی ؟ ممکن است در بین راه بلایی سرت بیاورند . ممکن است به جرم جاسوسی تو را تحویل نیروهای UN  بدهند . گفتم هیچ اتفاقی نمی افتد . بهر صورت ستوان غفاری اجازه نداد . البته عملا مخالفت هم نکرد . چایی را خوردیم . نهار آمد . به سرباز سنگر گفتم غذا را کم و شکیل بکشد . اتفاقا آن روز خورشت قیمه بود . خلاصه از نظر ظاهری کلی کلاس گذاشتیم . نوشابه هم آمد و داخل لیوان و تکه ای کوچک هم یخ داخل لیوان انداخته بودند . به وضوح میشد در چهرۀ سرگرد و همراهش دید که تجملات ابتدایی که بکار بسته بودیم در او اثر کرده است . بعد از خوردن ناهار سرگرد و همراهان خداحافظی کرده و رفتند . هنگام رفتن از ستوان غفاری نیز برای دیدار از پاسگاه عراق دعوت کرد .

 

چند روز گذشت و به ستوان غفاری گفتم نمیخواهید به پاسگاه عراق سری بزنید ؟ گفت نه . گفتم پس من میروم . نیروهای UN با کشیدن خط آبی رنگ روی آسفالت مرز ایران و عراق را مشخص کرده بودند . ما می توانستیم تا آن خط برویم . از آن خط تا اولین سنگر عراقی حدود 50 متر فاصله بود . وقتی خواستم راه بیفتم ستوان غفاری گفت صبر کن من هم می آیم . همراه با سرباز مترجم براه افتادیم . سه نفری به خط آبی (مرز) رسیدیم . به سنگر فرماندۀ پاسگاه عراق راهنمایی شدیم . جلوی سنگر نشستیم . ستوانی فرماندۀ پاسگاه بود . کمی صحبت کردیم . یکی از سربازان عراق در حال تهیۀ چای برای ما بود . داخل کتری آب ریخت و گذاشت روی آتش و سپس دو قاشق چای و دو سه قاشق شکر هم ریخت داخل کتری . چای درست کردن آنها دقیقا 180 درجه با ما تفاوت داشت . کتری دقایقی بود که می جوشید . کتری را آوردند و داخل لیوانها ریختند . اگر با چشم خودم نحوۀ درست کردن چای را نمی دیدم گمان میکردم که به جای چای دادن به ما قیر میخواهند به خوردمان بدهند .

 

به جهت اینکه ناراحت نشوند لیوانی را برداشتم و تنها یکی دو جرعه نوشیدم . در همان موقع ماشین غذا آمد . به مترجم گفتم به ستوان بگوید میتوانم کنار ماشین غذا بروم و شاهد تقسیم غذا باشم ؟ ستوان اجازه داد . رفتم و نزدیک آیفا ایستادم . مسئول غذا کلاش خود را حمایل کرده بود . در چند ظرف غذا ریخت . وقتی میخواست ظرف سوم یا چهارم را غذا بریزد اسلحۀ مسئول غذا از پشتش سُر خورد و داخل دیگ آبگوشت یا خورشت افتاد . بدون اینکه صدای کسی در بیاید اسلحه را برداشت و آبی که از اسلحه می چکید را داخل دیگ میریخت . حتی با انگشت اب غذایی که به اسلحه مانده بود را نیز به داخل دیگ میریخت . از این همه کثافت کاری آنهم در مقابل چشمان ستوان عراقی و ما که مثلا مهمان آنها بودیم حیرت کرده بودم . سپس نوبت به تقسیم نان رسید . نان عراقی ها از نوع پاکت یا ساندویجی بود . یکی از نان ها از دست مسئول تقسیم روی زمین افتاد . من دو لا شدم و نان را برداشتم . نان مثل سنگ خشک شده بود . از ماشین غذا فاصله گرفتم و در کنار ستوان غفاری ایستادم .

 

خداحافظی کرده و به سمت پاسگاه خودمان براه افتادیم . در بین راه به خودم گفتم اگر به ما هم غذای خوبی داده نمیشود لااقل مسئول غذای تمیز و پاکیزه ای داریم . آنجا بود که فهمیدم باید یک نان بخوریم و صدنان صدقه بدهیم که لااقل خورد خوراکمان با کلاس است . تا زمانی که در آن پاسگاه بودیم دیگر ملاقاتی بین ما و دشمنان دیروز و برادران عزیزتر از جان چند روز بعد از جنگ عراقی نداشتیم . ارادتمند : تلخک

 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود و عرض تشکر از استاد تلخک عزیز بابت این خاطره کاملا متفاوت و زیبا 

 

موضوع گفتگه بین شما و عراقی ها چی بود ؟ 

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کلافۀ نازنین ، مدیر عزیز

همچین میگی موضوع گفتگو بین ما و عراقی ها چی بود که اگر خدای نکرده کسی نداند گمان میکند من روزگاری ظریف بودم و در دستگاه دیپلماتیک حسن کلیدساز خدمت میکردم . اجازه بدهید جهت برطرف شدن سوء تفاهمات احتمالی نکاتی را متذکر شوم : 

اولا به پیر به پیغمبر بار اول سرگرد عراقی بدون اطلاع و هماهنگی قبلی اقدام به آمدن به پاسگاه ایران کرد و ما هم تنها به خاطر مهمان نوازی اجازۀ ورودش را دادیم . گمان کنم میخواست ما را غافلگیر کند ولی با حضور به موقع فرماندۀ پاسگاه و هوشیاری سربازان پاسگاه ، با کلاس گذاشتن در بیابان مشت محکمی بر دهان آن عرب بادیه نشین کوبیدیم . مشت چنان محکم و کاری بود که دیگر آن سرگرد پشت گوشش را دید پاسگاه ایران را دید .

دوما در خصوص رفتن ما به پاسگاه دشمن دیروز و همدم و مونس امروز باید عرض کنم فقط حس کنجکاوی و دیدن نوع و شیوۀ زندگی کسانی که هشت سال در برابر مردم ایران جنگیدن بود . به کی قسم بخورم قصد و قرض و مرض دیگه ای نداشتم .

البته از هر موضوعی که به فکرمان میرسید صحبت کردیم . حالا که کار به اینجا رسید نکته ای جالب از سخنان استواری که همراه سرگرد بود بیادم آمد . میدانید که عقب نشینی عراق از خاک ایران به واسطۀ حمله به کویت بود . من از استوار عراقی پرسیدم شما چرا صدام که این همه دردسر و جنگ برای عراق بوجود آورد و می آورد را دوست دارید ؟ جوابی به من داد که از سئوال کردنم پشیمان شدم .

استوار گفت : صدام به کشور و ارتش عراق می رسد . پرسیدم چطوری ؟ گفت : همین الان که نیروهای عراقی در کویت هستند سازمان و دایره ای در ارتش عراق تشکیل داده که هر خانه ای در کویت به تصرف ارتش در می آید کامیونی را بلافاصله جلوی آن منزل می فرستند تا لوازم منزل را بار زده و سپس آدرس یکی از نظامیان عراق را به کامیون میدهند تا لوازم را ببرد و جلوی منزل آن نظامی و ارتشی عراق که دارد در کویت می جنگد خالی کند . وقتی رهبر و قائد من اینگونه به من می رسد چرا نباید او را دوست داشته باشم ؟

بلافاصله بحث رو عوض کردم که ذهن و فکرم خدای نکرده منحرف نشه . ارادتمند : تلخک

 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام

جناب تلخک عزیز 

این دیدار ها اگر به گوش فرماندهان ارشد می رسید حالا چه عراقی چه ایرانی،ایا برخوردی نمی کردند که چرا به پاسگاه همدیگر رفتید؟

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

میثم نازنین عرض شود که برخورد فرماندهان عراقی را با پرسنلی که به پاسگاه ایران می آمدند را نمیدانم . نظر شخص خودم در خصوص آمدن سرگرد عراقی به پاسگاه ما این است که احتمالا آن سرگرد جزو پرسنل اطلاعات و امنیت ارتش عراق بوده است . اما در خصوص رفتن پرسنل ارتش ایران به پاسگاه دشمن دیروزشان باید بگویم که ما (پرسنل کادر و مسئول ) میتوانستیم تا خط آبی که توسط سازمان ملل بعنوان مرز مشخص شده بود برویم ولی به آن سوی خط نه .

تردید نکن که در زمان جنگ و آن روزهایی که عراق مناطق اشغال شده را به ایران مسترد کرد در دوایر بازرسی و حفاظت یگانهای ارتش ای بسا افرادی بودند بیسواد و برای چاپلوسی و دلواپس نشان دادن خود هر اَنگی را به افراد وارد میکردند . حق با شماست . اگر رفت و آمد ما بگوش یکی از پرسنل حفاظت یا بازرسی میرسید برایمان دردسرساز میشد . و به همین دلایل شاید دیگر هیچ ملاقاتی میان ما و عراقیان صورت نگرفت . البته ناگفته نماند که یک بار در حین گشت زنی در حومۀ پاسگاه راه را گم کردم و به اتفاق سرباز راننده چند کیلومتر آن طرف تر از میان خاک عراق سر در آوردم . ما را به پاسگاهی بردند . وقتی فرماندۀ پاسگاه متوجۀ گم شدن ما شد دو نفر را با خودرویی مأمور کرد و ما را تا پاسگاه خودمان یعنی همان پاسگاه عراق که نزدیک پاسگاه خودمان بود آوردند و به آنها تحویل و بعد از اینکه نیروهایشان ما را شناختند ما را رها کردند .

نیروهای مستقر در پاسگاههای عراق عموما نیروهای ژاندارمری عراق بودند . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام

جناب تلخک عزیز  پس با این تفاصیل چطور شما و سرباز رو اسیر نگرفتن و رها کردن؟

یعنی در اصل  می تونستن شما رو اسیر کنن؟

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 22 ساعت قبل، تلخک گفته است :

 

. نظر شخص خودم در خصوص آمدن سرگرد عراقی به پاسگاه ما این است که احتمالا آن سرگرد جزو پرسنل اطلاعات و امنیت ارتش عراق بوده است .

سلام علیکم

اگر یادتان هست ، سردوشی های این سرگرد نوار قرمز رنگ داشت ؟؟؟؟ ( یعنی بعثی بود/معمولاً درجات افسری در ارتش عراق قدیم /2003-1953 به دو قسمت افسران عادی و افسران بعثی تقسیم می شد . افسران بعثی درجات بالاتر و وضعیت بهتری بلحاظ ظاهری داشتند و تفاوت علائم و درجات انها با افسران عادی ، یک نوار قرمز رنگ روی سردوشی های آنها بود که در میان آنها به "نیم تیغ" مشهور شده بود )

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در هم اکنون، maysam k گفته است :

سلام

جناب تلخک عزیز  پس با این تفاصیل چطور شما و سرباز رو اسیر نگرفتن و رها کردن؟

یعنی در اصل  می تونستن شما رو اسیر کنن؟

میثم جان با سلام

بعد از پایان جنگ ایران و عراق همانگونه که ما فهمیدیم هشت سال جنگ ایران و عراق بر سر لحاف ملا بوده است بدون تردید عراقی ها نیز به همین نقطه رسیده بودند . ( منظور از ما نیروهای درگیر در جنگ هست نه مسئولین و سران و فرماندهان رده بالا )

دقیقا نمیدانم ژاندارمری عراق در طول جنگ آیا با ایران درگیر بوده و یا مانند دلاوران ژاندارمری کشورمان حراست از سایر خطوط مرزی با کشورهای دیگر را نیز بر عهده داشته است ؟ نازنین ، چه زمانی که آن سرگرد و همراهانش و چه زمانی که من و ستوان غفاری به پاسگاه یکدیگر رفتیم تنها چیزی که به فکر و ذهن ما خطور نمیکرد جنگ بود . لااقل من یکی اینگونه بودم . شما درست می گویید آنها میتوانستند ما را بازداشت و به اولین گشت سازمان ملل (un) تحویل دهند . ولی با توجه به درجه من (گروهبان یکمی )و سرباز همراهم فرماندۀ پاسگاه متوجه شده بود که ما مسیرها را اشتباه آمده و به آن منطقه رسیده بودیم . ناگفته نماند که آنها نیز سربازی داشتند که به زبان فارسی اندک آشنایی داشت . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now