Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

من گروهبان ارتش بودم

69 posts in this topic
در هم اکنون، TOMCAT21 گفته است :

سلام علیکم

اگر یادتان هست ، سردوشی های این سرگرد نوار قرمز رنگ داشت ؟؟؟؟ ( یعنی بعثی بود/معمولاً درجات افسری در ارتش عراق قدیم /2003-1953 به دو قسمت افسران عادی و افسران بعثی تقسیم می شد . افسران بعثی درجات بالاتر و وضعیت بهتری بلحاظ ظاهری داشتند و تفاوت علائم و درجات انها با افسران عادی ، یک نوار قرمز رنگ روی سردوشی های آنها بود که در میان آنها به "نیم تیغ" مشهور شده بود )

با درود

هرچه فکر کردم یادم نیامد که آیا سرگرد سردوشی اش نوار قرمز داشت یا نه . من فقط حدس زدم که او باید احتمالا کاره ای بوده باشد که با ماشین و یک استوار و راننده به پاسگاه ایران آمده است . شاید هم آمدنش نوعی مأموریت بوده تا نکاتی را از وضعیت نیروهای ایران بفهمد . شاید هم خودش چون ما کنجکاو بوده است تا بعد از هشت سال بفهمد با چه کسانی می جنگیده است . هرچه بود برای بنده خاطره ای شد . ارادتمند : تلخک

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

بد نیست این روزها یادی بکنیم از روزهای واپسین سال در جبهه ها .

بهمن ماه که به نیمه میرسید پرسنل کادر و وظیفه برای هماهنگی مرخصی نوروز دست بکار می شدند . نوروز به دو قسمت دورۀ اول و دوم تقسیم می شد . عده ای میخواستند دورۀ اول و ساعت تحویل سال را به مرخصی بروند و عده ای هم دورۀ دوم و سیزده بدر را ترجیح میدادند . برای خیلی ها هم مثل خودم دورۀ اول و دوم تفاوت نداشت .

البته گاهی نزدیک به عید مرخصی ها لغو می شد . وقتی بین پرسنل هماهنگی های لازم صورت میگرفت دیگر هیچ فردی مجاز نبود جِرزنی کند . طبق توافق باید سر موعد به مرخصی میرفت و به موقع هم برمیگشت .

کم شانس ترین افراد کسانی بودند که چند روز به عید از مرخصی برمیگشتند . این افراد نه ساعت تحویل سال و نه سیزده بدر را نمی توانستند به مرخصی بروند . یکسال همین ماجرا برای خودم اتفاق افتاد . ابتدا کمی مکدر شدم ولی وقتی که سال تحویل شد گویی کسانی که در منطقه بودند چیزی بنام عید را نمی شناسند .

خودمان شروع کردیم به تهیه و چیدن سفرۀ هفت سین . هر کسی هر چه میتوانست در برپایی شکوهمند آیین عید همکاری میکرد . بعد از آغاز سال تحویل افراد هر سنگر برای تبریک و دید و بازدید به سنگرهای دیگر می رفتند . نکتۀ خنده دار اینکه در همان روز نخست تمام عید دیدنی ها تمام میشد و از روز دوم بیکار بودیم . آن سالی را که منطقه سپری کردم روزهای عید همچنان میگذشت تا نزدیک به سیزده بدر رسیدیم . سربازان گفتند چیکار کنیم ؟ گفتم مثل بقیه ما هم سیزده بدر میرویم . 

با مسئول آشپزخانه هماهنگ کردیم تا مقداری جیرۀ خشک به ما بدهد . مقداری هم وراکی از شهر تهیه کردیم . صبح به صحرا زدیم . هوای بهاری در خوزستان عالی بود . مقداری جعبه مهمات را بعنوان هیزم شکستیم . بساط چای آتشی از صبح تا غروب مهیا بود . ناهار را خودمان آنشی طبخ کردیم . میوه و تنقلات هم الی ماشاءالله وجود داشت . هر کسی هم هر چه در چنته داشت ریخت وسط . از خواندن و رقصیدن تا روایت داستان و . . . .

سیزده بدر خوبی بود . جای همگی خالی حسابی خوش گذشت . بازیهای محلی براه انداختیم . خلاصه اینکه نگذاشتیم دوری از خانواده مانع از برگزاری مراسم عیدمان شود . آنروز آنقدر بازی و تحرک داشتیم که شب خودم شخصا از درد پا دیرتر خوابم برد . یادم رفت بگویم که در منطقۀ سه راهی فکه پشت خط بودیم . آنروز حتی فرماندۀ گروهان را هم همبازی خود کردیم . البته فقط در فوتبال .

یادش بخیر . امید که تمام نیروهای نظامی که اکنون برای حراست از مرزهای ایران دور از خانواده و دیار هستند نیز در کنار یکدیگر روزهای خوشی را در سلامتی و سربلندی سپری کنند . ای حافظان مرزهای ایران شادی و نشاط امروزۀ مردم ایران مدیون حضور شما در مرزها و اماکن نظامی ایران است . خسته نباشید دلاوران . ارادتمند : تلخک

 

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود وعرض ادب خدمت استاد ارجمند جناب تلخک عزیز نمیدانم بنده اشتباه میکنم یا خیر واگر اشتباه میکنم بفرمایید .بنده فکر میکنم برگزاری چنین اعیاد باستانی بطور مثال ایام نوروز یک صفا وصمیمیت دیگری داشت حتی در جبهه های جنگ ولی حالا به نظر بنده از صمیمیت ها انگار کم شده وآن شور و شادی که در گذشته در این ایام بود حالا نیست .راستی از چهارشنبه سوری آن ایام نیز خاطراتی دارید وآیا این مراسم 4شنبه سوری برگزار میشد یا خیر ؟

6

Share this post


Link to post
Share on other sites

با درود وعرض ادب خدمت استاد ارجمند جناب تلخک عزیز نمیدانم بنده اشتباه میکنم یا خیر واگر اشتباه میکنم بفرمایید .بنده فکر میکنم برگزاری چنین اعیاد باستانی بطور مثال ایام نوروز یک صفا وصمیمیت دیگری داشت حتی در جبهه های جنگ ولی حالا به نظر بنده از صمیمیت ها انگار کم شده وآن شور و شادی که در گذشته در این ایام بود حالا نیست .راستی از چهارشنبه سوری آن ایام نیز خاطراتی دارید وآیا این مراسم 4شنبه سوری برگزار میشد یا خیر ؟

با سلام و احترام

عرض شود که در مناطق جنگی به دلیل دور بودن از شهر و دیار و خانواده نیروها بیشتر به یکدیگر اُنس میگرفتند . در اعیاد و جشن ها نیز حدالامکان سعی میکردیم مانند رسوم خود در شهرها جشن را برپا نماییم . البته کمبود امکانات تا حدودی مانع میشد ولی بچه ها تمام تلاش خود را میکردند . در خصوص چهارشنبه سوری باید عرض کنم آز آنجا که بعد از انقلاب سعی در کمرنگ کردن و نادیده گرفتن آیین و رسوم نیاکان داشتند در محیط های نظامی سختگیری بیشتر بود . 

عده ای هم که کاسۀ داغ تر از آش بودند . بعنوان مثال اگر فرمانده کاری به روشن کردن آتش و پریدن از روی آتش نداشت سربازی که معلوم نبود تا دیروز چکاره بوده است و امروز در عقیدتی گردان مثلا خدمت سربازی را میگذراند می آمد و با سخنانی مبهم میخواست مثلا مانع از برگزاری چهارشنبه سوری شود .

گرچه شیوۀ فرماندهی فرماندهان گروهان تبعیت از همان سیاست کمرنگ کردن رسوم بود ولی کمتر کسی توجه میکرد . من خودم اگر در منطقه می بودم حتما مراسم چهارشنبه سوری را برگزار میکردم . البته نه مثل شهرها ولی برگزار میشد .

آری نازنین شور و نشاط را خواستند از ما بگیرند و باید بگویم از بعضی ها گرفته اند ولی هنوز هم در وجود خیلی ها آن نشاط ایرانی و احترام به رسوم کهن ایران زمین وجود دارد . ارادتمند : تلخک

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

ادامه نداره استاد ؟ 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

مدیر نازنین با درود

باید عرض کنم بعد از گذشت چهارسال مجددا با دیدن چهره و شنیدن سخنان رجال سیاسی مذهبی کشورم در مناظرات و تبلیغاتشان کیفور میشوم و به حماقتی که سه دهه قبل مرتکب شده ام حسابی می خندم . لذا از جنابعالی و دوستان تقاضا دارم تا پایان این پروژۀ زیبای افشای اقدامات دولتمردان اجازه بدهید اندکی سرخوش و متبسم باشم و با بیان خاطرات دردناک و سوزناک عزیزانی که هرگز در خوابشان هم نمی دیدند که اینگونه ثمرۀ خونشان پایمال اهداف و مقاصد دنیوی تعدادی سودجو قرار بگیرد این چند روزه را خراب نکنم . شما هم کمی لبخند بزن و حماسه های جنگ هشت ساله را بیاد بیار کمی مثل من آرام میگیری . ارادتمند : تلخک

8

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام خدمت استاد نازنین جناب تلخک عزیز الوعده وفا بی صبرانه منتظریم. امید اینکه خاطرات زیبایتان را ادامه دهید:140016094434711::140016094434711: :140016094434711::140016094434711::140016094434711:ارادت.: NORMAL :

3

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود بر استاد تلخک عزیز 

ضمن ادامه این پست زیبا لطفاً در مورد عکس پروفایل هم توضیح بدهید 

خیلی وقته خمارشم

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب کلافه نازنین با درود و احترام

امروزه ناکارآمدی و بی لیاقتی مسئولین ریز و درشت چنان حلقۀ محاصرۀ خفت و ذلت را بر عموم مردم تنگ کرده است که مبهوت این همه درایت و صلابت و اقتدار میشوی . دلم میگیرد وقتی دلگیری هموطن و همشهری و همسایه ام را می بینم . دلم میشکند وقتی در چهرۀ زیبای بچه های محل دیگر لبخند کودکان دورۀ خودم را نمی بینم . هرگز ناطق نبوده ام ولی نطقم کور میشود وقتی . . . .

کلافه جان میدانی الان که فرمان شما را مبنی بر ادامۀ این پست خواندم یاد چی افتادم ؟ بیاد دوران کودکی ام . گرچه امکانات امروزی را نداشتیم ولی دلخوش بودیم به اینکه شب پدر با دست پر می آید . بابا می آید و لبخند بر لب دارد . به مادر خسته نباشی میگوید و مادر هم به او دست مریزاد میگوید . با شادی دوان دوان می رفتیم و روی پای پدر می نشستیم و خود را برایش لوس میکردیم و او هم بابت آن ناز و کرشمۀ ما یک ریال یا دو ریال کف دستمان می گذاشت .

کلافه جان بغض میکنم وقتی می بینم که کودکان دیگر مجال ناز و کرشمه ندارند . دنیا در برابر چشمانم سیاه میشود وقتی پدری را می بینم که در تاریکی شب آنقدر در هوای سرد راه میرود تا کودکانش بخوابند و شرمندگی اش را نبینند . وقتی دیدم از من خواسته اید تا این پست را ادامه دهم کمی با خود فکر کردم و بیاد آن شعر معروف کلاس چهارم یا پنجم و یا شاید دوران راهنمایی افتادم . دیدم روزگارمان چقدر شبیه به آن شعر است . گویی سعدی بزرگ آن شعر را در وصف امروز ما سروده است . برای یادآوری و تجدید خاطرات ابتدا آن شعر بخوانید و مقایسه کنید با امروزمان

چنان قحط سالی شداندر دمشق * که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل * که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخشکید سرچشمه‌های قدیم * نماند آب ، جز آب چشم یتیم

نبودی بجز آه بیوه زنی * اگر برشدی دودی از روزنی

چو درویش بی برگ دیدم درخت * قوی بازوان سست و درمانده سخت

نه در کوه سبزی نه در باغ شخ * ملخ بوستان خورده مردم ملخ  

در آن حال پیش آمدم دوستی * از او مانده بر استخوان پوستی

وگرچه به مکنت قوی حال بود * خداوند جاه و زر و مال بود

بدو گفتم : ای یار پاکیزه خوی * چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی

بغرید بر من که عقلت کجاست؟ * چو دانی و پرسی سوالت خطاست

نبینی که سختی به‌غایت رسید * مشقت به حد نهایت رسید؟  

نه باران همی آید از آسمان * نه بر می‌رود دود فریاد خوان

بدو گفتم : آخر تو را باک نیست * کشد زهر جایی که تریاک نیست 

گر از نیستی دیگری شد هلاک * تو را هست ، بط را ز طوفان چه باک؟ 

نگه کرد رنجیده در من فقیه * نگه کردن عاقل اندر سفیه  

که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق * نیاساید و دوستانش غریق

من از بی نوایی نیم روی زرد * غم بینوایان رخم زرد کرد

نخواهد که بیند خردمند ، ریش * نه بر عضو مردم ، نه بر عضو خویش  

یکی اول از تندرستان منم * که ریشی ببینم بلرزد تنم

منغص بود عیش آن تندرست * که باشد به پهلوی رنجور سست

به کام اندرم لقمه زهرست و درد  *  چو بینم که درویش مسکین نخرد * 

یکی را به زندان بری دوستان * کجا ماندش عیش در بوستان؟

اما در راستای درخواست شما باید عرض کنم که عکس پروفایل مربوط به تابستان 1364 در منطقۀ شمال غرب میباشد . در نزدیکی اشنویه شهری که من بسیار دوستش دارم پت هلی کوپتری بود که دلاوران هوانیروز در آن مستقر بودند و تأمین امنیت آنان و پرنده های هوانیروز بر عهدۀ گروهان ما بود . از آنجا که موقعیت پت حساس بود لاجرم باید همواره اطراف پت شناسایی می شد . به اتفاق دو تن از سربازان در حال گشت زنی بودیم . یکی از سربازان دوربین همراهش بود . گفت عکس بگیریم . گفتم بگیریم . و این عکس را در آن روز در منطقۀ اشنویه گرفتیم .

4

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now