Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

پادگان نوشته ها ...

18 posts in this topic

صدایم در نمی آید ...

خسته ام بیزارم ...

گفتی، اما گوش نکردم ...

پشیمانم، پشیمانم ...

-------------------------------

نگران نیستم، نگهبان هستم ... چرا همش به من نگهبانی میدن ؟؟؟

-------------------------------

از بخت بدم، آینه فروش شهر کوران شدم !!!

-------------------------------

از من به شما، 3 تا نصیحت:

1- هیچ موقع به حرف تجدید آموزشی ها گوش نکن، چون بدبخت می شی .

2- هیچ موقع تو فکر نرو، مخصوصاً مادر .

3- عادت کن که به هیچ کس و هیچ چیز، عادت نکنی .

-------------------------------

الان که دارم اینو می نویسم، تو تو خونتون نشستی ...

الان که تو داری اینو می خونی، من تو خونم نشستم ...

-------------------------------

پیری دیدم به خانه خماری

گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری

رفتند و خبر باز نیامد باری

-------------------------------

اگر زندگی ، مرگ است و مرگ ، زندگی

پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی

-------------------------------

خ: خفت و خواری

د: دوری

م: منت

ت: تنهایی

-------------------------------

این همه بازی /// خدایا چرا سربازی ؟؟؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

آقا اصل جمله را ننوشتی:

 

چون می گذرد غمی نیست

 

: SWEAT :

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ای کاش سرنوشت جز این می نوشت . . .

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 3 ساعت قبل، M60 گفته است :

ای کاش سرنوشت جز این می نوشت . . .

ای کاش سرنوشت را می شد از سرنوشت

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

این جملات رو کجای پادگان مینوشتن که ما ندیدیم 

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 2 ساعت قبل، kalafe2006 گفته است :

این جملات رو کجای پادگان مینوشتن که ما ندیدیم 

معمولا سربازان زیر نقاب کلاه خود می نوشتند

وهرماه هم یک ضربدر می زند برای نشان دادن تعدادماههایی که خدمت کرده اند

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود وعرض ادب خدمت همگی  در تکمیل سخنان استاد عزیز جناب ابراهیمی سعید عرض کنم   بعضی سربازان زیر نقاب یا داخل کلاه کار مینویسند ویا در دفتر خاطراتشان بعضی ها در دیوار ویابرجک یاکمد آسایشگاه بعضی ها سرویس بهداشتی را به عنوان یادگاری انتخاب مینمایند بعضیها روی مجله ی سرباز و....

و در آخر:   دریای غم ساحل ندارد

 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 14 ساعت قبل، kalafe2006 گفته است :

این جملات رو کجای پادگان مینوشتن که ما ندیدیم 

جناب مدیر عرض ادب

تقاضا دارد در خصوص دورۀ آموزش ، محل آموزش و یگانهای ژاندارمری توضیحاتی را بفرمایید . رسالت سرورانی که در ژاندارمری خدمت کرده اند ایجاب میکند تا در خصوص آن نیروی نظامی و پرسنل شریف و دلاورش سکوت نکنند . یاد و خاطرۀ ژاندارم های دلاور باید همواره جاوید بماند . ارادتمند : تلخک

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود فراوان به خدمت دوستان و سروران گرامي

با اخذ اجازه از محضر دوستان و سروران جليل القدر پيشنهاد ميكنم كه يه پست با موضوع ((خاطرات تلخ و شيرين از دوران آموزشي )) ايجاد بشه .

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یادم هست که سال55در پادگان آموزشگاه نوجوانان، مشغول طی دوره بودیم

آنموقع ، نامه ی پستی زید رد و بدل می شد

من یک روز در میان برای خانواده ام نامه می نوشتم

تلفن یگانمان فقط روز سه یا چهار ساعت برای بچه های آموزشی بود

یک شعری را از دانش آموختگان قدیمی یاد گرفته بودم و در نامه نوشتم و به خانواده ام ارسال کردم

یک هفته بعد که جمعه رفته بودم مرخص شهری، وقتی برگشتم بچه ها گفتند ابراهیمی مادرت اومده دم درب و مرتب گریه میکنه

سریع رفتم جلوی پاسدارخانه، کروهان خودمان پاسدار بودندمادر خدا بیامرم را دیدم مرا به آغوش کشید شدیدآ گریه کرد و میخواست مرا با خود به تبریز برگرداند ومیگفت نمی خواهم ارتشی شوی

علت را جویا شدم تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام و آن شعر را در نامه نوشتم

شعر این بود

 

ترسم بمیرم دور از وطنم

                                 گی کند قبرم و کی دوزد کفنم

تابوت مرا جای بلندی بگذارید

                                تا باد برد بوی تنم بر وطتنم

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام جناب ابراهيمي سعيد عزيز خداوند روح مادرتون رو قرين شادي و رحمت كنه شير زني كه شيرمردي همچون شما را در دامن پاكشون پرورش دادند مستحق بهشت ابدي هست. الحق كه دود از كنده بلند ميشه چراغ اول رو شما پيشكسوت عزيز روشن كرديد انشاالله چراغ دلتون روشن باشه . منتظر خاطرات ديگر شما هستيم

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام خدمت دوستان ممنون از استاد نازنین جناب ابراهیمی سعید بزرگوار بابت بیان این خاطره خداوند مادر عزیزتان  را بیامرزد وروحشان شاد حقا که چنین شیرزنانی چنین مردان شجاعی  را تربیت میکنند . روحشان شاد

اما یک شعری هم از سربازی وخطاب به مادر البته اگر تکراری نباشد  این نکته راهم اضافه کنم که جزئیات این شعر را دقیقاً به خاطر ندارم

درسنگر نشسته بودم خوابم آمد     محبتهای مادر یادم آمد

چرا مادر مرا 20ساله کردی    میان پادگان رها کردی

لباس ارتشی رنگ زمینه     برادر غم مخور خدمت (شاید هم دنیا )همینه

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جالب ترين خاطره من از دوران آموزشي ، آخرين شب آموزشي مقدماتي ما بود در مركزآموزشي 02 تهران كه قرار بود فردا صبح بعد از تقسيم شدن همه بريم مرخصي . من تختم كنار پنجره اي بود كه پشتش حياط يا همون محوطه پشتي گردانمون بود ساعت 8:30 يا 8 شب بود صداي ضربه پا و داد و فرياد هاي مرسوم دوران آموزشي رو شنيدم با تعجب اومدم كنار پنجره( چون ديگه اون شب راحت باش بود) و بيرون رو نگاه كردم ناگهان دوست و همشهري و هم محله و همكلاسي ام رو ديدم كه با چند نفر ديگه با كوله پشتي پر از سنگ و كلاه آهني به سر  ، دارن مانور ميشن.گويا اينا سر تسويه حسابهاي شخصي مرسوم دوران آموزشي با هم درگير شده بودند و داشتن تنبيه ميشدن منم از  پنجره  صداش ميكرمو هي بهش مي خنديدم  اونم اينقده از دستم ناراحت شده بود كه صب اول وقت اومد يقه منو گرفت بهم گفت: نامرد به من ميخنديدي بزنم بچسبي به ديوار ؟منم كه جلوي خندمو نمي تونستم بگيرم بهش گفتم شب اون همه مانور شدي آدم نشدي تو؟دست از پا خطا كني تجيديد دوره اي هاااا ( البته همش شوخي بود نه جدي) چون من و اون بعد از 18 سال هنوزم كه هنوزه رفت و آمد خانوادگي داريمو رفيق صميمي هستيم اون وقتا فكر ميكردم بدترين دوران زندگي يك پسر همين دوران خدمت سربازي هست و عمر آدم تلف ميشه ولي الان هر لحظه بياد دقايق تلخ و شيرين اون دوران سخت كه مي افتم با خودم ميگم حيف اون دوراني كه گذشت و قدرشون ندونستم كاش ميشد يه فلش بك ميزدم به اون دوران و بازم ميشدم سرباز ... ((روز وصل دوستداران ياد باد .... ياد باد آن روزگاران ياد باد ))

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 2 ساعت قبل، kalantar M16 گفته است :

درود فراوان به خدمت دوستان و سروران گرامي

با اخذ اجازه از محضر دوستان و سروران جليل القدر پيشنهاد ميكنم كه يه پست با موضوع ((خاطرات تلخ و شيرين از دوران آموزشي )) ايجاد بشه .

 

داریم عزیز دلم 

 

http://rahrovan-artesh.ir/index.php?/topic/920-سربازی/#comment-14703

 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در 1/28/2017 در 2:01 PM، peyman-phantom گفته است :

آقا اصل جمله را ننوشتی:

 

چون می گذرد غمی نیست

 

: SWEAT :

سلام...

اتفاقاً این قرار بود تو سری دوم نوشته بشه، که شما زحمتشو کشیدید.

 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now