Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

سرتیپ2 خلبان مجید عقیقی روان

گفتگو با سرتيپ 2

مجيد عقيقي روان

جام جم آنلاين: خاطرات روزهای انقلاب از زبان آنها که مستقیم و بلاواسطه در متن رویدادها حضور داشتند ، بی گمان جزو اسنادی است که برای نسل جوان امروز و نسلهای آینده منابعی است برای درک واقعی آنچه در آن روزها گذشت  و حفظ و

نگهداری آنها از وظایف امروز ماست . امیرسرتیپ مجید عقیقی روان فرمانده هوانیروز ،خودکسی است که با حضور مستقیم و بلاواسطه خاطراتی شنیدنی از آن روزها دارد. آنچه در پی می آید حاصل گفتگویی است که با وی انجام شده است.

 

23655642089436368234.jpg

از روزهای آخر رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی بگویید

آن روزها، روزهای خیلی سختی بود. حضرت امام تشریف آورده بودند و ما می ترسیدیم که دستور بیاید و اقدامی علیه ایشان انجام شود. سه چهار روز آخر نگذاشتند ما از پادگان خارج شویم و دستور داده شده بود که 24ساعته در یگانهای خودمان باشیم.

خاطره خاصی از این سه چهار روز به خاطر دارید که اقدامی علیه افراد سرسپرده در جهت انقلاب اسلامی صورت بگیرد؛

بله ، یادم هست که فردی به نام کریم ناصر اسلام را فرستادم که کریم تو برو بیرون و ببین می توانی از نیروی هوایی که شلوغ شده اسلحه گیر بیاوری ، کریم حالا با چه ترفندی بیرون رفت بماند ولی دیگر نتوانست داخل بیاید. هیچ ارتباطی دیگر نبود. تلفنها قطع شده بود. آن روزها احساس می کردیم روزهای آخر عمرمان است چون در اصفهان بچه های هوانیروز را در دو سه سورتی پرواز به خاش برده بودند ما هم ناراحت و نگران اینها بودیم.

روز 22بهمن ارتش چه وضعیتی پیدا کرده بود؛

بله ، روز 22بهمن که شد، شیرازه کار پاشیده شده بود و ارتش از دست طاغوتی ها در رفته بود. یادم هست که خودم لباس پرواز را در آوردم و گذاشتم توی آسایشگاه و لباس شخصی پوشیدم روز 22بهمن با کمک بچه های داخل پادگان و تلاش مردمی که بیرون بودند، پادگان و اسلحه ها دست مردم افتاد. این اتفاق که افتاد دستور دادند به اصفهان برگردیم و بدین ترتیب ماموریت 83روزه ما به خاتمه رسید.

شما از اعتصاب غذایی که بچه های هوانیروز در قلعه مرغی انجام دادند چیزی یادتان می آید؛

اکیپ خلبانی در یک جا جمع بودیم و اکیپ فنی در یک جای دیگر. همافرها و یک سری از بچه ها به ناهارخوری نمی رفتند و اعتصاب غذا می کردند.

اعلامیه های امام چطور در پادگانها دست به دست می گشت ؛

همه پادگانها را که طبیعی است نمی دانم . ولی خود من یادم می آید برادری دارم به نام جهانگیر، که آن زمان پیش من در اصفهان درس می خواند. اعلامیه ها را از مدرسه می آورد. من می خواندم و پنهانی می بردم . پادگان نزدیکترین و مطمئن ترین فردی که می شناختم ، پیدا می کردم و اعلامیه را به دستش می دادم و بعد از طرف او هم به شخص دیگر و همین طور این اعلامیه ها در سطح پادگان دست به دست می گشت.

زمانی که برای ماموریت از اصفهان به قلعه مرغی تهران آمده بودید ، از وضعیت بچه های اصفهان و مبارزاتشان اطلاع پیدا می کردید؛

بله ، تلفنی خبرها را به ما می رساندند. همه چیز را می دانستیم.

امیر! هوانیروز به وسیله امریکایی ها در ایران پا گرفت ، از نحوه کار آنها بگویید.

در بخش فنی که شناختی ندارم چطور داشتند به بچه ها آموزش می دادند ولی چند استادی که من داشتم در انفرادی کارشان بد نبود. معلمی داشتیم به نام مستر استز که سرهنگ بازنشسته ای بود که با عینک ته استکانیش آمده بود و به ما آموزش می داد. این مستر استز در ویتنام هم جنگیده بود. در بعضی مسائل وقتی می نشستیم و صحبتهایش را می شنیدیم ، متوجه می شدیم که نمی خواستند به آن زودی کار را به ایرانیها بسپارند. در بین خودشان نمی دانم به چه دلیل ، ولی باهم رقابت می کردند و چیزی از آموزشها کم نمی کردند. یادم می آید یک مستر ماتی استاد کبرای من بود. خودش استاد کاراته بود و در شهر کلاس زده بود. بین این استاد و استادهای دیگر در زمینه نشان دادن کار خودشان رقابت بود. سعی نمی کردند ما را پیش ببرند بلکه با خودشان رقابت داشتند. جالب است بدانید که این ها از صدای الله اکبر وحشت داشتند و می ترسیدند. معلم زبانی داشتیم یک روز موقع تظاهرات خیابانی مردم که الله اکبر می گفتند من را با اسم کوچک صدا زد که : مجید اینها چی می گویند: گفتم اینها با شما کاری ندارند، این ها با شاه جنگ دارند، خودت هم که انقلابی هستی . می گفت : نه . توی اینها بیسواد هم بود. مثلا در دوره استاد خلبانی من کسی که سلاح درس می داد، آدم بیسوادی بود.

صحبت این هست که به ایرانیها اعتماد نداشتند، این موضوع صحت دارد؛

بله ، اینها حتی آبدارچی با خودشان آورده بودند و به آبدارچی ایرانی ها اعتماد نمی کردند. برنامه ریزی این ها در ایران بیست ساله بود. در کرمانشاه ، اصفهان ، کرمان و چند شهر دیگر دوره گذاشته بودند. تنها به ما آموزش نمی دادند بلکه افرادی از ارتش امریکا هم در بین ما بودند که آموزش می دیدند. به هر گردانی دو خلبان و دو استاد خلبان می دادند. در راس همه این ها یک مستر براونی بود.

 

96223742392430569192.jpg

اینها قرار بود در ایران چکار بکنند؛

اینها قرار بود بعدها مشاور ارتش ایران باشند. همه فکر می کردند هوانیروز با رفتن امریکایی ها منحل می شود، چون از همه نظر هوانیروز را وابسته به خودشان کرده بودند.فکر می کنید هواپیمایی نیروی زمینی ارتش چطور توانست سرپا بماند؛

با همت فرماندهان . یک فرمانده قبل از انقلاب به این کار نداشت که سربازش چه امکاناتی می خواهد، یک هواپیما و بالگرد چه می خواهد، چون رابطهای امریکایی این کار را می کردند. اما الان یک فرمانده فکر همه چیز هست . از پوتین سربازش تا ملخ بالگرد و دیگر قطعات آن ، این همه چشم دنبال فرمانده است که باید الگوی فلان و بهمان باشد، ولی به گمان من روزهای سخت شیرین است . اگر به آن صورت می خواست بماند، ما شده بودیم بازار مصرف اروپا نظیر شرکتهای «بل» و «آگوستار». به هر حال باید از یک جایی شروع به خودکفایی می کردیم.

شنیده می شود بعضی از قطعاتی را که هوانیروز پیش از انقلاب از امریکا خریده ، امریکا بلوکه کرده و به ایران نمی دهد؛

آنها حساب می کردند که یک بالگرد در سال چقدر امکانات می خواهد، آنها را می خریدند و در انبارهایشان در امریکا نگهداری می کردند، برای اینها پیشاپیش نیز پول می گرفتند. انباری که قرار بود صنایع «پنها» را شارژ کند، در امریکا بود. هواپیما در هفته یک بار قطعات موردنیاز را می آورد. یازده فروند بالگرد «شنوک» را ما خریده بودیم ، پولش را هم داده بودیم ، اما به ما ندادند. این بالگرد در ایتالیا با کمک شرکت «بل» امریکا ساخته می شود. به علت آن تحریم به ایران داده نشد حتی من دیدم پرچم ایران را هم روی آن نصب کرده بودند.

این تحریم در مورد کشورهایی نظیر ایران چقدر اثر داشته است؛

ببینید ، دو کشور تحریم شدند، یکی ایران ، یکی لیبی ، اکنون خبری که بچه ها از لیبی آورده اند می گویند کارها همه خوابیده است . با ایران قرارداد بسته اند که بچه های هوانیروز بروند و بالگردهای امریکایی که روی زمین خوابیده است را به کار بیندازند. تمام قطعاتشان زنگ زده است . هر دو کشور مدعی بودیم که انقلابی هستیم و در مقابل امریکا ایستاده ایم ، اما وضعیت اکنون را ببینید، آنها از ما کمک خواستند در حالی که شما دقت کنید می بینید، هوانیروز در اول انقلاب هنوز فرمانده ندارد که جنگ اتفاق می افتد. هوانیروز اولین یگانی است که قبل از انقلاب وارد خیابانها می شود و شعار الله اکبر می گوید. جنگ که می شود از انقلابش دفاع می کند. 8سال دفاع مقدس را زمانی شروع می کنند که یک یگان منسجمی وجود ندارد. اما کردستان را پشت سر می گذارند. 8سال جنگ را پشت سر می گذارند. وقتی امریکایی ها رفتند، تمام نیروهای هوانیروز جوان مانده بودند. من ستوان 2باید آن زمان پرواز می کردم . ما تازه فارغ التحصیل شده بودیم . تمام دنیا جمع شده بودند و اسلحه های آزمایشی خودشان را توسط عراق روی سر ما امتحان می کردند. انواع بمبهای لیزری را روی ما پیاده کردند. از یک طرف هم منافقین گرای ما را می دادند. اما بچه های مبتکر هوانیروز توانستند سرپا بمانند.

امیر، در مورد رژه ای که پرسنل هوانیروز بعد از انقلاب با اسلحه از جلوی امام در قم رفتند، توضیح بفرمایید؛

خود من در قم شرکت داشتم ، اما شرکت ما برای رژه نبود ولی نظاره گر رژه برو بچه های هوانیروز در مقابل امام بودیم.

برخی معتقدند اگر ارتش نبود انقلاب پیروز نمی شد، شما تا چه اندازه این حرف را قبول دارید؛

نه این که پیروز نمی شد، مسلما دیرتر این انقلاب ثمر می داد. ارتشی را که من می شناسم و آن زمان می شناختم ، اگر یاری ارتش نبود انقلاب خیلی دیر و با کشته های زیادی به پیروزی می رسید.

دلیل شما برای این موضوع چیست؛

دلیل اول این که پرسنل ارتش از یک کشور خارجی که نبودند ، پرسنل ارتش از خانواده های متوسط آن زمان بودند. از قشر مرفه کمتر وارد ارتش می شدند.

ولی نقش ضداطلاعات را نباید در داخل ارتش نادیده بگیریم که مانع فعالیت ها می شدند.

بحث فعالیت یک چیز دیگر است . منظور من این هست که ساختار ارتش از همین مردم بود. قشری که وارد ارتش شدند ، از قشر مستضعف جامعه بود. فشار ضداطلاعات در برخی موارد خیلی کم بود. مثلا این که خانواده یکی مسلمان است ، باشد، پدر و مادرش مسجد هم می روند، بروند، در روضه امام حسین گریه هم می کنند اشکالی ندارد. در حالی که آنها فکر نمی کردند همین گریه ها این بچه ها را ساخته است . بچه ها در عزای امام حسین و روضه خوانی هم شرکت می کردند. بعد وقتی بحث انقلاب شد با تمام شستشوی مغزی که سیستم فکر می کرد به نیروهایش داده است با تمام آن محدودیت ها و آن شرایط بچه ها در سالهای 54، 55و 56 در تاسوعا و عاشورا مراسم عزاداریشان را برگزار می کردند بعد هم می آمدند و بگیر و ببندی صورت می گرفت ، می ترساندند، اما باز این مراسم انجام می شد. بچه ها با لباس شخصی در تظاهرات شرکت می کردند. به عناوین مختلف بچه ها سعی می کردند جلوی فرماندهانشان نباشند تا به ماموریتی برای سرکوبی مردم فرستاده شوند.

شاید این موضوع را شما در توجه به هوانیروز که یگان جوانی است بیان می کنید و در سطح کلی ارتش این گونه نبوده است؛

خیر، به هر حال این قشر جوان در همه جا بوده اند ، عمده استخدام های کل ارتش بیشتر در سالهای 50، 51 و 52 بود. ارتش یک دفعه از نظر استعداد و تجهیزات متحول شد و عموما این تجهیزات و نوع استفاده از آنها به افرادی که در همین سالها استخدام شده بودند آموزش داده می شد و اینها افرادی بودند که در همان سالهای خفقان به مسائل شرعی خود توجه داشتند و...

 
 
5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تازه وارد

 

 

از جالب ترين خاطرات ابتداي جنگ، مي توانم به ورود ستوان مجيد عقيقي روان به تنگة نوژيوران اشاره كنم. تعدادي چادر دونفره در تنگه برپا كرده بوديم كه چهار خلبان، تا غروب آفتاب، زير يكي از آنها استراحت مي كرد. همان روز اول جنگ بود كه عقيقی روان  با آن قد و قامت كوتاهش به جمع ما پيوست. تازه از اصفهان به كرمانشاه منتقل شده بود و بين ما كسي را نمي شناخت مظلوم روي صخره اي نشسته بود كه سروان پورزارع، صداي مان كرد و خواست او را هم به جمع خود بپذيريم. آن قدر معصوم و تنها نشان مي داد كه دلم به حالش سوخت و صدايش كردم

از همان لحظة برخورد اول، تعصب و اعتقاداتش را نشان داد. با هرچه كه خلاف عرف و شرع و اخلاق بود، به شدت برخورد ميكرد. برايش فرقي نمي كرد كسي را كه مورد انتقاد قرار مي دهد، كيست. حتي در چند مورد نسبت به انجام بعضي از پروازها، به خلبانان اعتراض كرد. معتقد بود؛ حفظ بيت المال در درجة اول اهميت قرار دارد. با اين نوع نگاه به مسائل، نمي توانست در بين دوستان جايگاهي پيدا كند. من مي دانستم چه چيزي در وجودش است؛ز اين رو مرا به سوي خودش كشيد و سرانجام با دوستي اي كه بين مان برقرار شد، آرام آرام گرايش معنوي ام به سوي خدا بيشتر شد.

با شروع جنگ تحميلي، منطقة غرب به سه قسمت تقسيم شد. سرپل ذهاب را شهيد شيرودي، منطقة مياني يا سومار را شهيدشمشاديان (شهيد سرتيپ خلبان، يحيي شمشاديان سال 1332 در شهرستان قصرشيرين كه به دنيا آمد او در 1361 / 7 / 15 در منطقة سومار به شهادت رسيد) و منطقة ايلام را نيز شهيد كشوري(شهيد سرلشكر خلبان، احمد كشوري سال 1332 در شهرستان كياكلا از توابع استان مازندران به دنيا آمد. او در 15-9-1359 در منطقة ميمك به شهادت رسيد) در اختيار داشتند. پس از اين تقسيم بندي عقیقی روان جز گروه آتش شيرودي باقي ماند و فعاليت هاي زيادي را همراه با او در منطقة سرپل ذهاب انجام داد . ادعايي نداشت و برايش فرقي نمي كرد با چه كسي پرواز مي كند. يك بار در منطقة مهران، با ستوانيار عين افشار سانحه داد. بالگرد آتش گرفت و كاملا سوخت. بي هوش او را به بيمارستان ايلام برده بودند. وقتي براي ملاقاتش رفتم، هنوز به هوش نيامده بود كه متوجه شدم كف دستش نوشته شده است : .« خلبان عراقي » اعتراض كردم مسئول بيمارستان گفت براي اينكه توسط عوامل منافق و ضدانقلاب شناسايي نشود، اعلام كرده ايم هر دو از خلبانان عراقي هستند


 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0