Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

ماجرای فرار اسرای ایرانی از اردوگاههای عراق

 
بعد از یک هفته راهپیمایی شبانه‌روزی به خاک ایران رسیدم و در شهرستان پاوه به روستایی پناه آوردم و همینطور چندین روستا را رد کردم تا اینکه توسط دموکرات‌ها دستگیر شدم و یک هفته‌ای را اسیر آن‌ها بودم و در این یک هفته بود که حکم اعدامم را صادر کردند.

 

 

 

جملات بالا بخشی از خاطره فرار سیدرضا موسوی و دو نفر دیگر از اسرای ایرانی از پادگان بعثی‌ها در عراق است.

سیدرضا موسوی، چگونگی فرارشان را اینگونه روایت می‌کند: پنجره‌های سلولی که در آن بودیم تنها کورسوی امیدی بود که می‌توانست ما را از زندان عراقی‌ها فراری دهد و وقتی جرقه‌اش به ذهنم خورد آن را با ۱۲ نفر هم سلولی خود در میان گذاشتم و تنها یکی از آن‌ها که به شدت مجروح بود و حسابی هم ترکش خورده بود همراه ما نشد و همین شد که یازده نفری تصمیم گرفتیم از زندان فرار کنیم.

پنجره مستطیلی بلند و کم‌عرض زندان و سه لنگه‎‌اش که تنها یکی از آن‌ها متحرک بود تنها امید ما برای گریختن از اسارت بود و شوق آزادی و بازگشت به میهن باعث شد تا روز‌ها و ساعت‌ها را صرف باز کردن نرده‌ها از هم کنیم تا شاید فرصتی بیابیم برای گریختن.

۳۸ روز روی می‌له‌ها کار کردیم تا توانستیم بین آن‌ها به اندازه رد شدن یک نفر فاصله بیندازیم و سختی کار تا آنجا بود که روزهای آخر تنها سه نفر بودیم و بقیه بچه‌ها در نقشه فرار از اسارت از همراهی با ما منصرف شدند.

ساعت ۳: ۱۰ دقیقه بامداد روز۲۷ فروردین ماه ۱۳۵۹ بود که نقشه فرار را عملیاتی کردیم و با عبور از فاصله اینجاد شده در پنجره‌ها داخل پادگان شدیم. پادگانی که از سه قسمت اصلی سربازخانه، اطلاعات و مجموعه زندان و پادگان نظامی تشکیل شده بود و همین فرار را برایمان سخت‌تر کرده بود.

دیوار به دیوار و گوشه به گوشه محوطه را طی کردیم و خود را به بالای دیوارهای بلند پادگان رساندیم و به بیرون پریدیم و این بیرون پریدن تازه اول راهی بود که در نیمه‌های راه مجبورمان کرد تا از هم جدا شده و یک نفره به راه‌مان ادامه دهیم. از ریز به ریز آنچه که بر همراهانم گذشت خبر ندارم، اما می‌دانم که هر دویشان یکی پس از ۱۱ روز و دیگری پس از ۱۸ روز به خاک ایران اسلامی رسیده‌اند.

بعد از یک هفته راهپیمایی شبانه‌روزی به خاک ایران رسیدم و در شهرستان پاوه به روستایی پناه آوردم و همینطور چندین روستا را رد کردم تا اینکه توسط دموکرات‌ها دستگیر شدم و یک هفته‌ای را اسیر آن‌ها بودم و در این یک هفته بود که حکم اعدامم را صادر کردند.

بعد از شکنجه‌های زیاد زمان اجرا شدن حکم اعدام رسید نمی‌دانم اما چه شد و چه گذشت بر دموکرات‌ها که شور ایجاد شده در آن‌ها اعدامم را به عقب انداخت و اینگونه این بار هم با کمک خداوند توانستم با طراحی یک داستان در مورد علت حضورم در اینجا و اینکه در عروسی یک نفر را ناخواسته کشته‌ام و مجبور به گریختن شده‌ام باعث شد تا مجوز آزادیم را بدهند و از اعدامم صرف‌نظر کنند.

بعد از آزادی از دست دموکرات‌ها به سردشت و با تحمل سختی‌های زیاد به کرمانشاه رسیدم.

بعد‌ها که هم سلولی‌هایم را دیدم و ماجرای اتفاقات بعد از فرارمان را از آن‌ها جویا شدم. شنیدم که آن روز حوالی ساعت ۱۰ صبح عراقی‌ها ماجرای فرار ما را فهمیده‌اند و همه آن ۹ نفر را تحت بازجویی شدید قرار داده‌اند و وقتی از فرار ما مطلع می‌شوند با هلی‌کوپ‌تر اقدام به پخش اعلامیه‌هایی کرده و اعلام می‌کنند که سه نفر از جاسوسان ایرانی برای جاسوسی آمده‌اند.

درست‌‌ همان زمان من و هم سلولی‌هایم در کنار رودخانه «سیروان» در یک باغ اتراق کرده بودیم و مشغول شستن لباس‌هایمان بودیم که چند فروند هلی‌کوپ‌تر روی سرمان آمدند و شروع به تیراندازی کردند. در باغ پنهان شدیم و بعد از دور شدن هلی‌کوپتر‌ها خودمان را به یک روستا رسانده و نام‌های دیگری برای خودمان انتخاب کردیم و با طراحی یک ماجرای ساختگی به روستا رفتیم و گفتیم تاجر چای هستیم و در دام قاچاقچیان چای افتاده‌ایم. به روستائیان پناه آوردیم و بعد از تحمل سختی‌های بسیار از هم جدا شدیم.

سیدرضا موسوی که در ارتش جمهوری اسلامی ایران خدمت می‌کرد روز ۲۰ آبان‌ماه سال ۵۸ در ارتفاعات «بمو» به اسارت رژیم بعثی درآمد و در روز ۲۷ فروردین ۵۹ توانست به همراه دو نفر دیگر از آزادگان از زندان صدامیان گریخته و در بیستم اردیبهشت ماه به محل زندگی‌اش در کرمانشاه بازگشت.

 
6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

فرار از اردوگاه با خودروی عراقی

خبرگزاری فارس: فرار از اردوگاه با خودروی عراقی

در گوشه‌ای نشستیم و نقشه‌ای طرح کردیم، قرار شد در تاریکی شب، یکی از خودروهای عراقی را که در هر سو دیده می‌شدند، سرقت کنیم و با آن تحت عنوان منافق از دژبانی خارج شویم.

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)،اسارت یادآور سختی‌ها و مرارت‌های بسیاری در دوران دفاع مقدس است که بعضی از رزمندگان توانستند با زیرکی خود را از دست نیروهای بعثی آزادسازند. مطلب زیر یکی از این روایت‌ها  را بازگو می کند.

شب هنگام، گرسنه و نگران دور هم جمع شده بودیم. اندرمانی پیش من آمد و گفت: «نباید خودمون رو گول بزنیم. با این اوصاف نمیشه به فردا امیدوار شد. مرگ یه بار، شیون هم یه بار چون از مرز خیلی دور نیستیم، هنوز میشه از اینجا خارج شیم. اگه ما رو به نقطه دوری ببری، دیگه باید خواب ایران‌رو ببینیم.

چند نفریم که تصمیم گرفتیم از اینجا فرار کنیم؛ چون دیگه صبرمو تموم شده. دوست داریم با توجه به شناختی که از منطقه داری، ما رو همراهی کنی. راستش رو بخوای، بیشتر دوستان روحیه خوبی ندارن با ما راهی بشن.»

آنان سه نفر از تکاوران زبده بودند و دوست داشتند با آنان همراه شوم. خیلی با هم صحبت کردیم. از هر چیزی سؤال می‌کردم، جواب قانع‌کننده‌ای می‌دادند. آنان از گوشه سوله که پیش ساخته بود، محلی را با سختی باز کرده بودند که در صورت بلند کردن آن قسمت، می‌شد در شب به بیرون راه یافت و از آنجا دور شد؛ بنابراین در جوابشان گفتم:

-  من مجروحم. شاید نتونم شما رو همراهی کنم.

- زحمت هنوز خطرساز نشده؛ از طرفی، منطقه مملو از نیروهای مختلف عراقی و منافقینه و نظارت خوبی نیست و ما می‌تونیم از این فرصت استفاده کنیم تا ببینیم تو بیرون چی پیش میاد.

چون خسته بودم و بیرون را خوب بررسی نکرده بودم، تصمیم گرفتم کار را به فردا موکول کنیم تا من هم اوضاع را بررسی کنم. در روی سنگ فرش سوله دراز کشیدم و خسته و مجروح با افکار پریشان به خواب رفتم.

صبح با تیراندازی و درگیری مجدد از خواب بیدار شدم. عراقی‌ها با اسرای سوله مجاور درگیر شده بودند. هوای سوله‌‌ها بسیار بد بود  نمی‌توانستیم نفس بکشیم. اسرا با فریادهای گوش‌خراش به درها حمله‌ور شدند و از بیرون هم عراقی‌ها تیراندازی می‌کردند تا درها شکسته نشود که در نهایت با فشار چند صدنفری، درهای بزرگ از جا کنده شدند و همه بیرون رفتیم.

عراقی‌ها نظارت خوبی بر اوضاع نداشتند و از ما می‌ترسیدند. وقتی بیرون آمدیم، به سیم‌های خاردار اطراف نگاه کردیم. اطراف اردوگاه نخلستان و علفزار بود که در صورت خروج از اردوگاه، نگهبانان نمی‌توانستند ما را ببینند. دوستان حساب همه چیز را کرده بودند کافی بود یک حرکت شجاعانه انجام دهیم تا از آن مکان جهنمی دور شویم؛ با این اوصاف، من هم قبول کردم تا همان شب از اردوگاه فرار کنیم.

آن روز موفق شده بودم مقداری آب بخورم. جای زخمم چرک کرده بود که ناراحتی و فشار روحی این مکان، مانع از احساس درد می شد. بازو و سینه‌‌ام به طور کامل خونی بود. عراقی‌‌ها به مجروحین توجه نداشتند و تعداد زیادی مجروح در گوشه‌ای افتاده بودند؛ حتی یک نفر هم در اثر خونریزی شدید، شهید شده بود که اسرا با کارتن روی او را پوشانده بودند.

مقداری گچ  از دیوار جدا کردم و پس از اینکه آن را به صورت پودر در آوردم، روی چرک‌ها و محل خونریزی ریختم.  آن شب نمی‌توانستم بخوابم. در این فکر بودم که آیا موفق خواهیم شد؟ آیا با این زخم‌ها می‌توانم با بقیه همراه شوم؟ و بسیاری مسائل دیگر.

پاسی از نیمه شب گذشته بود که همدیگر را بیدار کردیم و با سختی فراوان و بدون اینکه کسی متوجه خروج ما شود، به گوشه سوله رفتیم و از سوراخ سوله خارج شدیم. تعدادی از اسرا فکر می‌کردند برای رفع حاجت خارج می‌شویم و به همین دلیل کنجکاوی خاصی نمی‌کردند. نگهبان در آن موقع از شب، خواب‌آلود بود. اطراف سیم خاردار مملو از جعبه، قوطی و اجسام دیگر بود و ما به نوبت از پشت آنها خود را به سیم خاردار رساندیم. لحظات سختی بود و احساس خطر می‌کردیم؛ چون اسلحه نداشتیم تا از خود دفاع کنیم. از طرفی نمی‌دانستیم که بین سیم خاردارها مین‌گذاری شده است یا خیر.

البته لازم به ذکر است که نیروهای عراق در این محل بسیار کم بود و بیشتر نیروها به داخل ایران ستون‌کشی کرده بودند. هر از گاهی به وسیله نورافکن یکی از نفربرها، اطراف سوله‌ها و محوطه روشن می‌شد. یکی از دوستان با از خود گذشتگی داوطلبانه خواست ابتدا او از سیم خاردار پادگان خارج شود تا اگر مین‌گذاری نشده بود، ما هم از آن نقطه خارج شویم. شانس با ما یار بود و مینی در آنجا وجود نداشت. با کمترین  سروصدا از سیم خاردار عبور کردیم. درحین عبور، به دلیل جراحت و کندی در جابه‌جا شدن، لباسم گیر کرد و چون زخمی بودم، نمی‌توانستم رها شوم. اندرمانی خیلی سریع سیم خاردار را کنار زد و توانستم خارج شوم. تا آنجا که رمق داشتیم، به صورت سینه‌خیز از اردوگاه دور شدیم.

خیلی خوشحال بودیم که از آن جهنم خارج می‌شویم. درد را احساس نمی‌کردم. کمی دورتر از جا بلند شدیم و با آخرین سرعت دور شدیم. هرگوشه این شهر کوچک، تأسیسات نظامی بود و خانه‌ها و سنگرها از هم تشخیص داده نمی‌شدند و همه‌جا آشفته بود. از دور، آسمان ایران با منور روشن بود که حکایت از عملیات نظامی داشت. با حسرتی وصف‌ناپذیر به ایران نگاه می‌کردم و آرزو کردم بتوانم دوباره به وطنم برگردم. سعی ما این بود به هر نحوی که شده، خود را به داخل مرز ایران برسانیم و اگر هم کشته شدیم، در خاک کشورمان باشیم.

این موضوع بسیار بهتر از این بود که به دست عراقی‌ها ذره‌ ذره کشته شویم. از اینکه نگهبانان متوجه فرار ما نشده بودند، تا حدودی خیالمان راحت بود و می‌دانستیم فرصت پیدا خواهیم کرد از آنجا دور شویم؛ فقط مشکل ما چگونگی خروج از مرز بود.تنها یک گلوگاه وجود داشت که باید از آنجا عبور می‌کردیم؛ چون غیر از این نقطه، همه جا میادین مین بود و امکان خروج از مرز وجود نداشت. در این فکر بودیم که چگونه می‌توانیم از دژبانی عراقی‌ها در دروازه شهر سومار عبور کنیم. یکی از دوستان پیشنهاد کرد که از سمت راست دژبانی و از میان سیم‌های خاردار رد شویم؛ ولی بقیه ترجیح دادند از داخل شهر عبور کنیم؛ زیرا منافقین هم در شهر رفت و آمد دارند و امکان متوجه شدن عراقی‌ها بسیار ضعیف بود.

مقداری خرما از زمین جمع کردیم و از رودی که آنجا جاری بود، آب نوشیدیم؛ سپس در گوشه‌ای نشستیم و نقشه‌ای طرح کردیم قرار شد در تاریکی شب، یکی از خودروهای عراقی را که در هر سو دیده می‌شدند، سرقت کنیم و با آن تحت عنوان منافق از دژبانی خارج شویم. کمی آن منطقه را گشتیم خطر دیده شدن در آن ساعت از شب و تشخیص دادن ما کم بود. سرانجام یک خودرو عراقی را نشان کردیم که کنار خاکریزی متوقف شده بود روشن کردن این خودروها آسان بود. اندرمانی جلو رفت و با احتیاط کامل در خودرو را باز کرد. دو دقیقه نشد که خودرو را روشن کرد و به آرامی از آن محل دور شد و کسی هم او را ندید.

وقتی نزدیک آمد، ما هم سوار شدیم و از بیراهه، وارد جاده اصلی شدیم و به سوی سرنوشتی نامعلوم حرکت کردیم، در آن ساعت از شب، خودروهای نظامی زیادی در حال رفت و آمد بودند. چند نفر از عراقی‌ها هم ما را دیدند، اما تشخیص ندادند که ایرانی هستیم. در روی جاده در حال حرکت بودیم که از دور دژبانی عراقی‌ها نمایان شد. نفس در سینه‌ها حبس شده بود؛ ولی چاره‌ای جز حرکت نداشتیم. هوا کم‌کم روشن می‌شد و جای درنگ نبود .نمی‌دانستیم چه کار کنیم؛ برگردیم یا ادامه دهیم. اگر درنگ می‌کردیم، عراقی‌ها متوجه می‌شدند. اندرمانی مستقیم به سوی دژبانی عراقی‌ها حرکت کرد. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود. از سویی اشتیاق پیوستن به نیروهای خودی و برگشتن به وطن‌مان را داشتیم و از سوی دیگر ترس از شناخته شدن توسط عراقی‌ها.

به مقابل دژبانی رسیدیم. نگهبان ابتدا چیزی از ما نپرسید و با عجله نگاهی کرد و به عربی گفت: «رو!» اما نمی‌دانم چه چیزی نظرش را جلب کرد که به عربی سؤالی کرد که یکی از دوستان به فارسی گفت: «المجاهدین ایرانی» و عراقی سؤالی کرد که هیچ‌کس نتوانست جواب دهد عراقی سپس با دست دستور داد خودرو را کناری بزنیم و همزمان اسلحه خود را مسلح کرد و به سوی ما نشانه رفت. اندرمانی کمی فاصله گرفت و عراقی داد و فریاد راه انداخت: «ایرانی! ایرانی!» و آن‌گاه بود که توجه بقیه هم به ما جلب شد. ما داد زدیم: «رحیم فرار کن!» و او نیز به پدال گاز فشاری داد که خودرو از جا کنده شد.

ما داد زدیم: «رحیم فرار کن!» و او نیز به پدال گاز فشاری داد که خودرو از جا کنده شد. عراقی‌ها به سوی ما رگبار بستند؛ ولی ما با سرعت زیادی از آن نقطه دور شدیم. حتی یک عراقی هم در وسط جاده زیر گرفته شد که شدت ضربه به حدی بود که چندین متر پرتاب شد و شیشه جلو خودرو هم ترک برداشت. نزدیک بود فرمان از دست رحیم خارج شود که به هر نحوی بود، خودرو را هدایت کرد و با سرعت بسیار زیادی فرار کردیم. عراقی‌ها به وسیله چند خودرو ما را تعقیب می‌کردند و هر از گاهی نیز تیراندازی می‌کردند. دو نفر از دوستان هم پشت وانت خوابیده بودند تا تیر نخورند. وارد شهر سومار شدیم و از کنار خرابه‌ها به سرعت پیش می‌رفتیم. با سرعت زیاد دست اندازها و سرعت‌گیرها را طی می‌کردیم و خودروهای عراقی نیز با سرعتی سرسام‌آور ما را تعقیب می‌کردند.

تصمیم داشتیم بعد از خروج از مرز، کمی دورتر از سومار به جاده‌های خاکی برویم؛ چون پیش از این دیده بودم عراقی‌ها از ترس کمین به آنجا نمی‌رفتند و دژبان‌ها دست از تعقیب برمی‌داشتند. لحظات به تندی می‌گذشت و ما نگران بودیم. چند تیر هم به خودرو اصابت کرد؛ اما کسی زخمی نشد. سراسیمه عقب و جلو را نگاه می‌کردیم و وضعیت را به رحیم می‌گفتیم و او نیز با سرعتی باور نکردنی همه دست‌اندازها را رد می‌کرد.  از اینکه دوباره وارد ایران می‌شدیم، حس خوبی داشتیم و احساس می‌‌کردیم در خاک خودمان جواب آنان را خواهیم داد که این حس، توان ما را مضاعف می‌کرد. شهر پر از واحدهای نظامی و ادوات زرهی بود، در اثر سروصداها و تیراندازی، عراقی‌‌های کنار جاده هم فریاد می‌کشیدند و نیروهای‌شان را تشویق می‌کردند ما را بزنند. همه این اتفاقات چند دقیقه بیشتر طول نکشید.

 

.farsnews

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
فرار از زندان

يكي ديگر از برادران در باره نحوه اسارت خود چنين گفت: اوايل سال 1367 در منطقة عملياتي جنوب، من فرمانده يك گروهان ارتش بودم. در يكي از روزها ارتش عراق حمله‌ي سنگين و شديدي را آغاز كرد. حجم آتش دشمن به قدري سنگين بود كه تعداد زيادي از همرزمانم مجروح و شهيد شدند. در اين ميان همه دليرانه مقاومت و مانع پيشروي آنان مي‌شديم. اما متأسفانه مهمّات ما در حال اتمام بود و تعداد مجروحان وشهدا نيز افزايش يافته بود. پس از ساعت‌ها درگيري آنان توانستند تا حدودي پيشروي كنند.

با افزايش تعداد مجروحين و شهدا روحيه سربازان ضعيف شده بود و برخي از آنان قصد داشتند عقب نشيني كنند. من برايشان صحبت كرده و آنان را دلداري دادم و گفتم: نگران نباشيد بزودي نيروي كمكي مي‌رسد. امّا متأسفانه آنها روحيه كافي نداشتند.

يكي از برادران پرسيد: خوب بعد چكار كردي؟

- هيچ. تك و تنها موندم. با خود گفتم: بايد شجاعانه در برابر بعثي‌ها مقاومت كنم.

 

- بله. اماچندي نگذشت كه بعثي‌ها مرا محاصره كرده و مرا به اسارت گرفتند و سپس به يكي از پادگان‌هاي بغداد انتقال دادند.

از لحظه‌اي كه اسير شدم يك فكر مرا به خود مشغول ساخته بود. «اگر در دست دشمن اسير شدي، بايد راهي براي فرار پيدا كني.» اين درسي بود كه در ارتش از فرماندة خود ياد گرفته بودم. مدتي گذشت و همچنان در اين باره فكر مي‌كردم و به دنبال موقعيّت مناسبي مي‌گشتم تا بتوانم از دست آنان فرار كنم. بالاخره لحظة موعود رسيد و همه چيز را براي انجام نقشه‌ام مهيّا ديدم.

در يكي از نيمه‌هاي شب به صورت سينه‌خيز به طرف در ورودي بازداشتگاه خزيدم. در كنار در، نگهباني روي صندلي نشسته بود و سيگار مي‌كشيد، روزنامه هم مي‌خواند. من با حالت سينه‌خيز  بسيار آرام  از كنار صندلي او عبور كردم. خوشبختانه نگهبان كه سخت مشغول خواندن روزنامه بود، متوجّه حضور من نشد.

كم‌كم از بازداشتگاه خارج شدم. پس از خروج از بازداشتگاه از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدم. خدا را شكر كردم  امّا همچنان پادگاني وسيع اطراف مرا احاطه كرده بود. با خود گفتم: بايد راهي براي فرار از پادگان پيدا كنم. شروع به دويدن كردم. هر چه مي‌دويدم به انتهاي پادگان نمي‌رسيدم. بالاخره با تلاش زياد از پادگان خارج شدم. پس از خروج از پادگان نسيم آزادي را استشمام كردم بنابر اين  سعي كردم از محل‌هايي عبور كنم كه مناطق مسكوني نباشد. چون مي‌دانستم بزودي بعثي‌ها با آمارگيري از اسرا متوجّه فرار من شده و نيروهايي را براي دستگيري من گسيل خواهند داشت. هر لحظه احتمال مي‌دادم دشمن به من دست پيدا كند. بنابر اين تا رمق داشتم، دويدم و لحظه‌اي درنگ نكردم. با تلاش زياد از محدوده شهر بغداد خارج شدم و راه شهر مرزي خانقين را كه در شرق عراق و نزديك مرز عراق و ايران قرار داشت، در پيش گرفتم.

چند روز بود كه به طرف خانقين در حركت بودم. طولاني بودن راه، نخوردن غذا، به شدت مرا خسته كرده بود. گرسنگي بــــه شدت به من فشار آورده بود. بايد چاره‌اي مي‌انديشيدم. با خود گفتم: خدا كند اين نزديكي‌ها باغي پيدا كنم شايد در آنجا شكم گرسنه‌ام را سيركنم.

خوشبختانه پس از طي مسافتي ناگهان از دور وجود مقداري درخت، توجّه مرا به خود جلب کرد. مسيرم را به سمت درختان تغيير داده و به باغي رسيدم. باغ نسبتاً بزرگي مشاهده كردم. وارد باغ شدم.  مقداري ميوه از درختان چيدم و تناول كردم و از شدّت خستگي همانجا روي زمين دراز كشيدم و به خواب عميقي رفتم. ناگهان با سوزش دردناك دستم از خواب پريدم. يك مار سمّي خطرناک ‌مرا نيش زده بود. به شدّت ترسيدم و از آنجا فرار كردم.

محل نيش مار بسيار درد گرفته بود و درد زهر مار جانم را به لبم رسانده بود. محل گزيدگي بسيار باد كرده بود  و چاره‌اي جز تحمّل درد نداشتم.

در طول اين چند روز ريش‌هايم بسيار بلند  و لباس‌هايم پاره‌پاره شده بود. باد كردن دست، پارگي لباس‌ها و ريش بلند، قيافه ترسناكي از من ساخته بود بطوريكه  هر كس با ديدن من بسيار وحشت مي‌كرد.

پس از گذشت چند روز پياده‌روي به شهر خانقين نزديك شدم. گرسنگي به شدت آزارم مي‌داد. ناچار براي رفع گرسنگي به باغي پناه بردم. پس از اينكه لحظاتي را در آن باغ سپري كردم، ناگهان سرو كله يك دخـــترك پيدا شد، مي‌دانستم او با ديدن قيافه وحشتناك من، مي‌ترسد. بنابر تا خواستم با اشاره به او تفهيم کنم که صحبت نكند ناگهان چشمش به من افتاد و از ترس جيغ و فرياد كشيد. من نيز از بيم اينكه مبادا فرياد دختر را كسي شنيده باشد و با ورود به باغ  پي به هويّتم ببرد، پا به فرار گذاشتم.

پس از طي مسافتي به شهر خانقين رسيدم. خيلي اميدوار شده بودم و کم‌کم احساس مي‌کردم که به وطن خود نزديک شده‌ام امّا گرسنگي امانم را بريده بود خيلي گرسنه بودم. هرچه فكر كردم كه چگونه مي‌توانم براي خود لقمه‌ي ناني بدست بياورم و شكم گرسنه‌ام را سير كنم، فكرم به جايي نرسيد تا اينكه تصميم گرفتم خود را به جادّه‌ي اصلي برسانم و جلو يكي از خودروها را بگيرم و به آنها التماس كنم شايد در بين آنان کسي باشد که به من ترحّم کند و مرا به خانه خودش ببرد و مرا سير كند. اما متأسفانه اکثر رانندگان با ديدن قيافه‌ي وحشتناک من فکر مي‌کردند که من يک ولگرد خياباني يا ديوانه هستم وتوقف نمي‌كردند. از درد ناچاري وسط جادّه ايستادم و جلو يكي از خودروها را گرفتم و با زبان كردي  به سرنشينان آن التماس كردم كه مرا به خانه خود برده و غذايي به من بدهند.

سرنشينان خودرو مرا سوار كرده و با خودشان به خانه بردند و به من غذا دادند. پس از صرف غذا، ميزبانان از اتاق خارج شدند.

پس از گذشت لحظاتي آنان وارد اتاق شدند. خيلي ترسيدم زيرا ديدم ميزباناني كه با لباس شخصي مرا سوار ماشين خود كرده‌ بودند، با لباس نظامي ‌و مسلّح بالاي سر من ايستاده‌اند. من با ديدن سر و وضع لباس آنان در جا خشكم زد و در يك لحظه تمام اميدهايم به يأس و نااميدي تبديل شد و متوجّه شدم كه متأسفانه دوباره اسير دژخيمان بعثي شده‌ام.

آنان بلافاصله با تهديد گفتند: يالله پا شو تا بريم.

با ترس و دلهره گفتم: کجا؟

- بغداد

با تعجّب پرسيدم براي چي؟

- اَنتَ حَرَس خُميني يعني تو پاسدار امام خميني هستي.

- نه. اينطور نيست اين حقيقت نداره شما اشتباه مي‌كنيد. من از هموطنان كرد هستم و براي تجارت و كار به اينجا آمده‌ام.

- لا. لا. انت كذّاب.نه نه. تو دروغ مي‌گي.

بسيار متأثر شدم زيرا مي‌ديدم تمام تلاش‌هايم بي نتيجه مانده است، آن نامردان مرا به زور اسلحه و با مشت و لگد سوار ماشين كرده و به سمت بغداد حركت كردند. پس از ورود به بغداد، مرا  به سازمان امنيت بغداد تحويل دادند.

او ادامه داد: در سازمان امنيّت عراق، مرا داخل سلّول پرت كردند و با مشت و لگد به جانم افتادند. مرا بسيار شكنجه كردند و مي‌خواستند از  من اعتراف  بگيرند كه  پاسدار هستم.

 

شرح ماجراي اسارت دوست ارتشي به پايان رسيد در حاليكه همة ما مجذوب سرگذشت حيرت انگيز او شده بوديم.

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام  خدمت جناب لطافتی عزیز خاطرات جالبی در این پست گرد آوری فرمودین که جای تقدیر وتشکر دارد . آیا بازهم به منابع و خاطرات این چنینی از اسرا وآزادگان عزیز دسترسی دارید تا در این پست ارسال نمایید؟ اگر  بازهم از این مطالب و خاطرات هست که به آن دسترسی دارید اگر برای شما مقدور باشد  در این پست ارسال نمایید که پست و تایپیک خیلی خوبی خواهد شد .با تشکر

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now