Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات تکاوران نیروی دریایی

خاطره ای واقعی از تکاور دریای حسن سلطانی

ساعت سه نیمه شب بود بنده برای یک ماموریتی ازابادان به بوشهر امده بودم تو خونه سازمانی خودم درحال استراحت بودم که زنگ خونه ام بصدا درامد ازخواب بیدارشدم خیلی متعجب بطرف درب رفتم .دیدم دونفر دژبان به اتفاق احمد شعایی(همدوره خودم)به من گفت حسن خیلی سریع بریم اتاق جنگ گفتم باشه لباس بپوشم .
لباس پوشیدم باتفاق رفتیم اتاق جنگ.
دیدم خیلی ها منتظر من هستند ازجمله..ناخداصمدی ناوبان سیاری.فرمانده پایگاه و........ازجمله پنج نفر ازتهران امده بودند. ف اطلاعات، عقیدتی، حفاظت و..خلاصه اطاق جنگ پربود از رییس روسا .

وقتی من وارد شدم همه باتعجب به من نگاه کردن من کمی مشکوک شدم. توی  دلم می گفتم خدا به من رحم کنه چه کار اشتباهی کرده ام که باید دادگاهی بشم درگیر خودم بودم که ناگاه ان نفر اطلاعاتی رو کرد به سیاری و گفت.. اون کی می گفتی اینه؟؟!!سیاری درجواب گفت ..فلفل نبین چه ریزه!!
حفاظتی گفت سلطانی تویی. گفتم بله.گفت ببین ،به ما گزارش شده یک کشتی یونانی خیلی بزرگ بنام سوپر کشتی.......از منطقه بندر عباس ازدست گاردحفاظتی فرارکرده و ما درمنطقه بوشهر منتظرش بودیم تا دستگیرش کنیم اما ازمنطقه گارد بوشهر هم فرار کرده و اخرین خبری که داریم نزدیکی سکوی فروزان هست ایا می توانی بری کشتی را برگردانی و به بوشهر بیاری؟
جواب دادم بله این کار را انجام میدم درصورتی که به اسکله عربستان نچسپیده باشه ودرغیراینصورت هرکجا باشه قول می دم سالم به بوشهر بیارم .
گفت چطوری ..برگشتم گفتم وقتی کشتی را به ایران اوردم انوقت برایت تعریف میکنم.درضمن ایا چه نشانه ایی ازکشتی دارید روی کاغذ نوشته بمن بدهید بقیه بامن.
روی یک تکه کاغذی مشخصات کشتی رانوشته به من دادند و هلیکوپتر اماده شد. من ، احمدایزدی، حسن خلیل  زاده و جمشید قلیچ خانی (هادی زاده)به هوادریا رفته سوارهلی کوپتر به خلبانی فرمانده هوادریا حرکت کردیم .درضمن سیاری بمن ندا داد که یک لنج بچه ها از چندساعت پیش داخل دریا هستند وبدنبال کشتی اما پیدا نکردند ازجمله ناخدا موسی پور وکوشش پی وتعدادی دیگر.
ما حرکت کردیم و به جستجو پرداختیم .هوا بسیار بسیارمه الود بود وبسختی می توانستی کشتی ببینی وهرکدام کشتی را پیدا می کردیم برای شناسایی حتما باید نزدیک می شدیم و شناسایی می کردم با ان نوشته ای که دردستم بود بیش ازبیست تا کشتی پیداکردیم اما کشتی موردنظرم نبود.
بین راه حتی لنج ماراهم دیدیم وباهم دست تکانی دادیم .
با خلبان خودمون تماس گرفتم که ایابا لنچ ما درتماس هستید گفت اره گفتم وصل کنید به لنج می خواهم صحبت کنم 
ارتباط وصل شد و با جعفر کوشش پی صحبت کردم که جعفر ما بدنبال کشتی یونانی فراری هستیم به نظرتو کدام مسیر رفته.جعفرگفت حسن وقت نداری سریع بطرف سکوی فروزان برو چون انها به طرف عربستان رفته اند راستی دیوانه نشی اگر موقعیت بدبود برگردید و اگر کشتی روپیدا کردید بمن خبربده وموقعیت ان را بگو.
گفتم خیالت راحت باشه جعفر جان من یا با کشتی برمیگردم و یا خداحافظ.

 

ia6h_photo_۲۰۱۷-۰۱-۰۶_۱۹-۴۰-۵۹.jpg

تصاویر واقعی و مربوط به همین عملیات میباشد


به خلبان گفتم برو بطرف سکوی فروزان 
خلبان ما انگار مثل ما کله خراب بود   و  جسور.حرکت بطرف فروزان بین راه کشتی های زیادی دیدیم اما ان کشتی مورد نظرمانبود.نزدیک سکوی فروزان رسیدیم خبری نبود تا اینکه خلبان به من گفت دیگر حدود ابهای ما نیست چکارکنیم گفتم بروجلوتر شاید پیدا کردیم درابهای عربستان بودیم یعنی بین سکوی فروزان و مرجان یهو به یک کشتی برخوردیم گفتم برو جلوتر تا شناسایی کنم وقتی متوجه شدم همان کشتی می باشه ابتدا یک دور ، دور کشتی زدیم وانگار کسی درکشتی نبود تصمیم گرفتم بریم عملیات را انجام دهیم به خلبان گفتم برو رویش هاور کن خلبان بامن بحث کرد اگرشما پیاده شوید من برمیگردم و شما دیگر هیچ امیدی برای برگشت ندارید اینجا خیلی خطرناک است .باقاطعیت تمام گفتم برو رویش هاور کن وخودتان برگردید .
هلیکوپتر رفت روی کشتی هاور کرد طناب را ازداخل هلی کوپتر پرت کردم بطرف کشتی وابتدا من بعد بقیه بچه ها پشت سرم حرکت کردیم و بر روی یک کانتینر فرود امدیم .هلی هم دور گرفت و از ما دورشد و رفت .
واقعا کشتی خیلی بزرگ بود . از روی کانتینر تا پای کشتی حدودا بیست متربود خیلی سریع دستور دادم بند اسلحه کمربند و هرچیزی که بتوانیم طناب درست کنیم و بریم پایین(طنابی که ازهلیکوپتر پایین امدیم چون یکسرش را داخل هلی بسته بودم هلی طناب بسته شده را باخودش کشید وبرد و من فکرنمی کردم که چنین مانعی برمیخورم)به هرحال باهرکلکی که بود ازکانتینر آمدیم پایین از اینجا ماموریت شروع شد.
بچه ها طبق برنامه قبلی واموزش ها و ماموریت هایی که انجام داده بودیم و دیده بودیم هرکس بدنبال پست خودش رفت .یعنی پل فرماندهی،  مخابرات ، موتورخونه، اطاق ناخدا وهرکجایی که مهم بود .بچه ها رفتن سرپست شان و من ناخدای کشتی را پیدا کردم و دستور دادم طبق گرای ما کشتی رابرگرداند وبطرف بوشهر حرکت کند در ابتدا همه شوکه شده بودند هیچ گونه حرفی ویا حرکتی انجام نمی داد‌ند .بچه ها زهرچشم  گرفته بودن.
اولین ضربات راوارد کردیم .
ناخدا خلاصه حرف زد و گفت نو نو .قلیچ خانی پس از یک رگبار به طرفش و تا نارنجک را دراورد وپینش را دراورد تا اینکه می خواست بطرف نفراتش بیاندازد ناخدا گفت اوکی اوکی بوشهر بوشهر(تمام پرسنل کشتی را دریک جا جمع کرده بودیم وهادی زاده بطرفشان اسلحه داشت)مخابرات، بیسیم هرگونه ارتباط را درکنترل داشتیم در ضمن من مدت سه ماه باتفاق همین بچه ها دوره ناوبری دربوشهر دیده بودیم یه چیزهایی از کشتی وناوبری می دانستیم.خلاصه کاپیتان مجبور شد کشتی رابرگرداند بطرف بوشهر بچه ها مرتب بمن خبر میدادند حرکت درسته تا اینکه با تمام گرفتاری و موانع عبور کرده و به منطقه بوشهر رسیدیم اما به لنج خودمان برنخوردیم تا اینکه دوتا یدک کش و یک فروند هلیکوپتر بطرف ما امدند ابتدا فکر میکردیم دشمن هستند بچه ها بطرف شان نشانه روی کردند که یک لنج با صدای بلند توسط بلند گو به ما خوش امد گفتند و برای شناسایی کلمه (ژیپاد) راتکرار کردند واینجا بود که نفسی راحت کشیدیم وهلیکوپتر روی کشتی هاور کرد تکاور جعفرکوشش پی امد پیش ما. ما همدیگر را بغل کرده وخنده و گریه ما باهم بود.جعفرکوشش پی باکاپیتان صحبت کردند.

سپس کوشش پی به من گفت حسن کاپیتان کشتی می دونی چی می گوید.گفتم بگو..گفت تو با این وحشی ها فرق می کنی من فقط می خواهم بدونم اینا چطوری وارد کشتی ماشدند؟گفتم جعفر جان به کاپیتان بگو دنبالم بیاید اینو بردم انجایی که ما راپل کردیم و از روی دو تا کانتینر امدیم پایین و هنوز طناب ما که از بند اسلحه و کمربند و ....درست کرده بودیم اویزان بود وخیلی تعجب کرد فقط می گفت اوکی اوکی .
کشتی توسط یدک کش به اسکله بوشهر چسبید وباور کنید عده زیادی از بچه های تکاور، فرماندهان و همان هایی که ازتهران امده بودند، امدن پیش مان نشستن و از ماتقدیر کردن من انهارا بلند کردم و صورت همدیگر رو بوسیدیم اما یه چیز گفت.نمایندگان اطلاعات.حفاظت عقیدتی فرمانده اتاق جنگ همه وهمه..
من بعنوان یک ایرانی ونظامی به شما تکاوران افتخار میکنم و این کارتان را بعنوان داستان نقل شب در اموزش نظامیان معرفی خواهم کرد.شما میدانید چه چیزی اورده اید..
قطعات یدکی هواپیما های میگ.میراژ.توپولوف.وووووو مهمات پیشرفت ترین سلاح های دنیا را اوردید

 

منبع: کانال تکاوران دریایی گمنام

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره زیبا و هیجان انگیزی بود با تشکر از زحمات شما مدیر عزیز ای کاش این خاطرات در دیگر رسانه های داخلی از جمله رسانه ملی نیز منتشر گردند تا هرچه بیشتر با دلاوری های عزیزان ارتشی از جمله تکاوران دریایی آشنا شویم .

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جعفر برمکی بودم ! 
–من تو قرارگاه داخل خرمشهر نشسته بودم. به من خبر دادند عراقی ها یکی از کوچه ها در خیابانی که رو به روی مسجدجامع است را اشغال کرده اند. من یک تفنگ ۴۰ میلی متری کوتاه با چند گلوله از ژاندارمری قرض گرفته بودم. خودم اونها رو برداشتم و با چهار پنج نفر از تکاوران حرکت کردم. گفتم هر چی نارنجک دستی هست بیاورید. وقتی به آن کوچه رسیدیم از هر خانه ای که صدای عراقی ها می آمد نارنجک می انداختیم. خیلی از عراقی ها تلفات گرفتیم
. خودمان تلفاتی نداده بودیم. واقعاً بچه های ما ورزیده و با دانش بودند. به جایی رسیدم که درگیری تن به تن شد. من دو متری خودم دو عراقی را دیدم که پشت تیربار بودند. عربی بلد نبودم به انگلیسی داد زدم اونها هم دست هاشون رو بردند بالا. به بچه ها گفتم بیایید اینها را ببرید. داشتم حرف می زدم که فکر کنم عراقی ها یک نارنجک پرتاب کردند. یادم می آیم که رو هوا بودم. از زمین کنده شدم. بعد با صدای گریه به هوش آمدم. دیدم تکاوری بالای سرم نشسته گریه می کند. من هم یک کم اخلاقم تند بود. گفتم تو خجالت نمی کشی گریه می کنی. یکی هم به صورتش زدم. گفت آخه شما مرده بودی. خودم دیدم. گفتم پاشو. دیدم اون عراقی ها که اسیر گرفته بودیم خودشون رو به اسلحه رسوندن و یکی از افسرهای من رو زدند. زنده بود اما زخمش از من بدتر بود. 
به من گفتند باید برگردی قرارگاه چون احضارت کردند. خبرنگاری با ما بود. البته ما با خبرنگارها مصاحبه نمی کردیم.
منتها همین که برمی گشتیم فیلم برداری که همراه ایشان بود از من فیلم گرفته بود در حالی که لباسم خونی بود. این فیلم رو چند روز بعد تلویزیون نشان می دهد. خانم ما هم این فیلم را می بیند. بچه را برمی دارد و سوار تاکسی می شود به سمت ستاد نیروی دریایی کوهک. در راه راننده تاکسی میگه خانم چی شده با شوهرت دعوا کردی؟ خانم داستان رو تعریف می کنه. این راننده تاکسی خیلی محبت می کنه و میگه من برادر تو. هر کاری داری بگو. خلاصه خانم من رو به ستاد می آره و از اونجا به من زنگ می زنند که بابا با خونه تماس بگیر. من هم تماس گرفتم اما زیر بار نرفتم که اون تصویر تو تلویزیون من بودم.

 

5xgv_photo_۲۰۱۷-۱۲-۱۸_۲۰-۵۶-۴۲.jpg

 

اتفاق خنده داری هم برای من در بیمارستان افتاده بود. من را به بیمارستانی در آبادان آورده بودند. اونجا پزشک ها واقعاً ۲۴ ساعته کار می کردند. واقعاً کادر بیمارستان با دلسوزی کار می کردند. تو بیمارستان می گویند اسم واقعی من رو ثبت نکنند. چون رادیو عراق اسم فرماندهان منطقه خرمشهر رو می دانست و بارها من شنیده بودم که به من فحش و ناسزا می داد. خلاصه گفته بودند اسم واقعی ضرغامی رو ننویسید که ستون پنجم خبر نبرد فرمانده تکاوران زخمی شده است. دیدم دکترها می خندند. گفتم به چی می خندید؟ گفتند ما برای شما خودمان اسم گذاشتیم. گفتم چه اسمی؟ گفتند به قیافه شما نگاه کردیم و اسمتان را گذاشتیم جعفر برمکی. الان یک پرونده ای در آبادان هست به اسم جعفر برمکی. اون منم!!
 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

من ناخدای تکاور علی منصوری سرباز کوچک کشور ایران هستم . خاطره ایی را  از آن روزهای خرمشهر خدمت شما میگویم که فقط بنده در آنجا حضور داشتم. 

ما در گردان یکم تکاوران دریایی دو هوشنگ صمدی داشتیم. یکی فرمانده دلاور گردان جناب ناخدا صمدی و دیگری شهید قهرمان و پهلوان نبردهای کوچه به کوچه خرمشهر. البته نام شهید عزیزمان هوشنگ صمدی موقر است. ناخدای شهید جاویدالاثر هوشنگ صمدی موقر
ایشان از دسته نهم تکاوران دریایی و همدوره عزیز من بود.
درغروب روز بیست وسوم مهر پنجاه ونه یعنی همان شبی که خرمشهر خونین شهر لقب گرفت روز بسیار سختی داشتیم. خمسه خمسه و خمپاره ها و توپخانه و شکاری بمب افکن های عراق  از بچه های ما امان بریده بودند. کل خرمشهر زیر آتش سنگین و وجب به وجب عراقی ها بود. جنگ، جنگ خانه به خانه شده بود .خرمشهر خلاصه شده بود از خیابانی که در امتداد رودخانه کارون تا راستای مسجد جامع ومیدان فرمانداری وکوچه ایی که پشت فرمانداری بنام کوچه بنفشه . بچه ها مردانه و با چنگ و دندان مقاومت میکردند واجازه پیشروی بیشتر را به دشمن تا دندان مسلح نمیدادند. 
همانطور که در پناه دیوار خراب خیابان مشغول نبرد با تک تیر انداز های عراقی بودم صدای تفنگ ژسه ایی که در بیست متری من بود توجهم را جلب کرد. نگاه به سمتش کردم. هوشنگ صمدی موقر را دیدم که چقدر با جرات و مردانه میجنگید. واقعا بی همتا بود. خیلی سریع تغییر موضع میداد و امان از تک تیر انداز های دشمن بریده بود. فریاد زدم. او را صدا زدم . سه سال بود او را ندیده بودم. سر و وضعم آنقدر ژولیده بود و آنروز آنقدر حمل مجروح کرده بودم که لباسهایم همه خونی شده بود. ابتدا مرا نشناخت. بعد از معرفی خودم در پناه دیوار همدیگر را بغل کردیم و لحظاتی برای حال وطن، یک دل سیر در آغوش هم گریه کردیم .
در این میان صدای ناله ایی توجه ما را جلب کرد. جلو تر رفتیم . مردی درحالی که تکیه به دیوار داده بود چنان گریه میکرد وناله ومیگفت زن وبچه های منو بردند وبه سمت عراقی ها اشاره کرد
هوشنگ صمدی با اینکه قد کوتاه و کوچک اندام بود اما خیلی دلیرو بسیار سلحشور بود.
او که سرشار از غیرت و مردانگی بود برای نجات ناموس با این مرد رفت و من منتظرش ماندم. هر چه بیشتر گذشت هیچ خبری از او نشد. به مسیری که رفته بود به راه افتادم. با گریه او را صدا میزدم. اما اثری از هوشنگ نیافتم.
متوجه شدم که آن مرد ستون پنجم بوده وگول او را خوردیم. وهوشنگ را باخود برده بود به جایی که عراقی ها بودند. صدام برای سر تکاوران جایزه تعیین کرده بود وآن مرد وطن وناموس وشرف خود را بخاطر پول فروخته بود . هیچ اثری از هوشنگ یافت نشد و هوشنگ رفت تا غیرت مردان ایران گم نشود...

پیش من خاطره ای از تو بجا مانده هنوز
از تو در آینه ی خانه صدا مانده هنوز 

زیر بارانم و حالا به تو می اندیشم
رد پای تو در این آب وهوا مانده هنوز

شستم از ذهن اتاقم غم جانکاه تو را 
مانده ام عطرتو در خانه چرا مانده هنوز؟

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

آخرین  روزها  با شهید  تکاور دریایی ناوبان یکم  ابوالفضل عباسی 

 تکاور دریایی  کلاه سبز   ابراهیم   فرضی   


خاطره ای از شهید دلاور ابوالفضل عباسی  تقدم به روح پر فتوحش صحبت از رزمنده ایست که شهامت و جسارت و اخلاصش مثال زدنی بود و با اینکه دخترش مریض بود ولی شرایط حساس زمان را بخوبی درک میکرد هر چند که نگران  دختر مریضش بود ولی قهرمانانه شب تا صبح در سنگر ها با رشادت میجنگید و خم به ابرو نمی آورد خدا را شاکرم که توفیق داد تا خاطره ای از آن شهید بزرگوار را بازگو نمایم  که  قلبی رئوف و مهربان داشت و ارتباطی برادرانه با   همرزمانش داشت . روز 27 فروردین سال  1360 حدود ساعت سه بعد از ظهر یکی از رزمندگان بنام آقای محمد فیضی کاوکان از من خواست تا بوسیله کتری بزرگی که با آن آب می جوشانیدیم  و چای آماده می کردیم  روی سرش آب بریزم تا سرش را بشوید با شروع اینکار نیروهای عراق شروع به آتش تهیه نموده و حجم  سنگینی از خمپاره  و توپ  و موشک  بر سرمان می ریختند.

 من و آقای فیضی بر روی تپه ای قرار گرفته بودیم که پشت سرمان  سنگر مخابرات و روبرویمان  سنگر شهید عباسی با همسنگرانش قرار داشت طوری که دقیقا درب ورودی سنگر بطرف محلی که ایستاده بودیم  قرار داشت وقتی که آقای فیضی شامپو به سرش مالید حجم آتش دشمن هر لحظه بیشتر و بیشتر شد تا جایی که وی مجبور میشد که بطرف سنگر مخابرات بر گردد و چون چشمانش پر از کف بود و مرا نمی دید در هنگام برگشت کف سرش با پیراهنم برخورد و پیراهنم پر از کف می شد دو سه باری به ایشان گفتم که زود   سرش  را  بشوید  تا به داخل  داخل سنگر برویم ولی چون احساس خطر می کرد ناخود آگاه بر می گشت.

 وقتی که برگشت من دستانم را بطرفش گرفتم و او را  هل دادم   و چون در شیب تپه  قرار داشتیم و خاکش نیز خاک رس بود و با ریختن آب لیز  شده بود در نتیجه هر چقدر سعی میکرد تا خودش را بالای تپه برساند بیشتر لیز    میخورد تا جایی که تمام بدنش  خاک مالی شده و صحنه بقدری تماشایی شده بود که من بشدت می خندیدم طوری که آقای عباسی با صدای خنده ام از خواب بیدار شده و وقتی صحنه را دید خیلی ناراحت شده و با عصبانیت بطرفم آمد و کتری را از دستم کشید و گفت این چکاری  هست  که می کنی هیچ میدونی خمپاره چند متری شما فرود آمد و ترکش هایش از کنارتان گذشت خدا بهتون رحم کرد ولی خنده امانم نمی داد و فقط بهش گفتم صحنه چارلی چاپلینی شده بود! 

سپس خودش بر سر آقای فیضی آب ریخت و او سرش را شست پس از چند دقیقه ایشان که فکر میکرد من بخاطر فریادش دلگیر  شده ام   در کنارم نشست و گفت یک  لحظه از کوره در رفتم و بر سرت فریاد کشیدم و شروع به عذر خواهی کردن نمود و گفت   تو مجردی ولی  محمد فیضی  دو یا سه فرزند دارد من در حالیکه دو طرف سرم را با دستانم گرفته بودم به ایشان گفتم از بس خندیدم دو طرف سرم درد گرفت ولی دست خودم نبود گفت اگر اینجوری بخندی عمرت به سی سال نمی رسد و سکته می کنی و ماجرا به خیر و خوشی خاتمه یافت فردای آن روز حدود ساعت ده صبح بوسیله تلفن صحرایی اطلاع دادند که دو قبضه از تیر بارهای موجود در خط مشکل دارد و دائما گیر می کنند و همچنین گفته شد که یکی از سربازان منقضی 56 که در گروه آقای ولی الله یعقوبی و در سنگر دیده بانی بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره یکی از پاهایش  از ناحیه ران به پوست آویزان بوده و خونریزی شدیدی دارد در این هنگام نه آمبولانسی در ارکان بود و نه پزشکیاری در آنجا حضور داشت .

متوجه شدم خودرویی در داخل خاکریز مخصوص خودرو وجود دارد سریعا بداخل خودرو پریدم و بطرف سنگر آقای یعقوبی حرکت کردم در حالیکه بشدت منطقه در پوشش آتش دشمن بود وقتی به سنگری که مجروح در آن قرار داشت رسیدم بقدری حجم آتش دشمن سنگین بود کسی از سنگرش خارج نمی شد که البته کار درستی می کردند در این هنگام متوجه شدم پزشکیار ما آقای منصور نبی پشت سنگر مهماتی که در فاصلی 50متری سنگر بچه ها با تیرچه بلوک ساخته بودند و بر روی آن خاک ریخته بودند   ، پناه گرفته است  . صدایش زدم  و از  وی  خواستم  که از آنجا  دور شود . هر چه فریاد میزدم که مجروح را از سنگر بطرف خودرو حمل کنند به دلیل  آتش ، دشمن کسی نمی توانست  از سنگر خارج  شود در نهایت مجروح را سوار خودرو نمودند و به سمت  بهداری که تیمی از پزشکان زحمتکش در کیلومتر 9 آبادان - ماهشهر و در زیر پل جاده مستقر بودند رسانده و بطرف ارکان بر گشتم بمحض ورود خودرو به خاکریز وقتی خواستم از خودرو خارج شوم در حالیکه یک پایم از خود رو خارج شده بود ناگهان انفجار مهیبی شنیدم و سر و رویم پر از خاک شده  بود  و ترکشی کلاه کاسکتم را سوراخ و از قسمت راست پیشانیم خون جاری شد در چنین وضعیتی بود که متوجه حضور آقای عباسی شدم که حدود 7 متری من ایستاده و مشغول بستن کمر بند چند رنگی شبیه فانسقه و از انگلستان با خود آورده بود .

در حالیکه به او می نگریستم و می خندیدم در این حال او نیز بمن خیره شده بود که بناگاه گلوله توپی زیر پایش فرود آمد و او را چند متری بطرف سنگر آقای صابر موسی زاد مقدم پرتاب نمود سراسیمه بطرفش دویدم و خواستم که او را بغل کرده و بلندش نمایم متوجه شدم که قسمت  از سمت چپ بدنش نیست و دست راستش ار قسمت ساعد شکسته و با سر فرود آمده بود در حالیکه موی سرش بسیار آراسته بود مات و مبهوت مانده بودم و هیچ توجهی به حجم آتش دشمن نداشتم گلوله دیگری چند متر جلوتر فرود آمد که گودالی به ارتفاع یک ونیم متر ایجاد نموده بود در این هنگام آقای ابوطالب آفرین از سنگرش خارج و هر چقدر سعی کرد تا مرا از آنجا دور کند موفق نگردید و حتی قدری مرا کشید ولی موفق نشد پس از چند دقیقه و با کاهش حجم آتش دشمن همرزمان آمدند و پیکر مطهر شهید عباسی را در داخل پتویی گذاشتند و  تکه های  بدنش  را جمع نمودند و بوسیله ناوبان صالحی از محل شهادتش خارج نمودند پس از ساعتی دوستان تکه هایی  دیگر  از  پیکرش  را یافتند و در گوشه ای دفن نمودیم پس از گذشت دو روز یکی از سربازان در حدود بیست متری سنگر و پشت خاکریز دل و جگرش را یافتند و آن را نیز بدلیل نیافتن محل تکه های تدفین شده قبلیش در همان محدوده جایی را کنده و تدفین نمودیم با این اوصاف این شهید بزرگوار دارای سه قبر مطهر بوده دو قبر در کیلومتر نه محور آبادان ماهشهر و یکی هم در بهشت زهرای تهران در پایان از خداوند منان برای آن عزیز سفر کرده علو درجات و از برای همه بازمانده گان خصوصا همرزمان دلاورش صبر و اجر و ادامه راهش را خواهانم امید است قدر دان خون شهدای عزیزمان باشیم 

به یادت باغ می سازند برادرهای فرداها 

نوشته شده  توسط تکاور دریایی کلاه سبز   ابراهیم   فرضی   در تاریخ   27/06/96  

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0