Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات خاطرات ناخدا هوشنگ صمدی

59 posts in this topic

با سلام و درود خدمت همگی عزیزان. متأسفانه ظاهراً تایپیک مربوط به قهرمانان سر افراز نداجا متروک باقی مانده  این شد که با کسب اجازه از مدیریت محترم  این پست را ایجاد نمودم  . ناخدا صمدی طی مصاحبه ای که در خبرگزاری دفاع پرس منتشر شده از عملکرد ارتش در جنگ تحمیلی 8 ساله دفاع کردند و به نکات جالبی اشاره فرمودند که خواندن آن خالی از لطف نیست .در ادامه متن مصاحبه ناخدا صمدی که تقدیم دوستان عزیز میگردد

 

ناخدا صمدی در گفت و گو با دفاع پرس:
ناخدا صمدی گفت: هیچ کشوری به اندازه کشور ما ارتش از ملت و ملت از ارتش پشتیبانی نکرده چون همیشه گفتیم ارتش فدای ملت و این کار را هم کردیم.
کد خبر: ۲۴۰۷۹۲
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۴:۱۹ - 25May 2017
 
183033_241.jpg
ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی که در هشت سال دفاع مقدس فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی ارتش بوده، در گفت وگو با خبرنگار دفاعی امنیتی دفاع پرس، درباره نقش تکاوران نیروی دریایی ارتش در مقاومت 34 روزه خرمشهر، اظهار داشت: یکم مهر 1359 اولین واحد نظامی که وارد خرمشهر شد تکاوران نیروی دریایی بودند که از بوشهر حرکت کردند و صبح روز یکم مهر وارد خرمشهر شدند تا در عملیات دفاع از خرمشهر یا دفاع 34 روزه از این شهر مشارکت کنند.

وی با اشاره به اینکه در این عملیات هیچ نیرویی نمی تواند عنوان کند که تنها حضور داشته، افزود: مدافعین خرمشهر در مجموعه ای با محوریت گردان تکاوران نیروی دریایی ارتش عمل کردند چون گردان تکاوران تنها یگانی بود که سازمان یافته، مسلح، مجهز و آموزش دیده، کاربلد و ورزیده بودند به عبارت دیگر آنها یک واحد عملیاتی بسیار منسجم بامدیریت، رهبری و ستاد عملیاتی بسیار ماهر بودند.

ناخدا صمدی ادامه داد: بر این اصل محوریت 34 روز دفاع با تکاوران و همکاری همه رزمندگان بود به عبارتی باید اذعان کرد که همه مدافعین خرمشهر زحمت کشیدند و حماسه آفریدند چون جنگ در خرمشهر جنگ معمولی نبود برای اینکه ارتشی با تمام قوا که چندین مدت هم آموزش دیده، تجهیز و پشتیبانی شده و پیش بینی همه نوع عملیاتی را هم کرده، به مرزها بین المللی کشوری حمله کرد که آن چنان آمادگی عملیاتی نداشت.

وی همچنین اضافه کرد: کشور در یک شرایط انقلابی انتقال قدرت بود؛ ضمن اینکه دشمنان تحرکاتی از نظر قومیتی و مذهبی نیز بوجود آورده بودند که باعث شده بود دغدغه این گونه مسایل را هم داشته باشیم؛ لذا ارتش در چندین قسمت از کشورمان درگیر با چنین موضوعاتی بود و الا ارتش عراق هیچ وقت قدرت و جرات حمله به کشور ما را نداشته؛ اما فکرکرد که چون ارتش به دلیل انقلاب مقداری ضعیف شده شاید بتواند کاری از پیش ببرد.

فرمانده گردان تکاوران نیروی دریایی در دفاع مقدس تصریح کرد: اما آنها اطلاعات کافی از داخل ایران نداشتند چون نمی دانستند که ارتش و ملت ایران تا چه حد با یکدیگر همبستگی دارند؛ به عبارتی هیچ کشوری به اندازه کشور ما ارتش از ملت و ملت از ارتش پشتیبانی نکرده چون همیشه گفتیم ارتش فدای ملت و این کار را هم کردیم.

وی در ادامه گفت: طرحی که برای صدام درست کرده بودند می بایست طی هفت روز به میدان آزادی تهران می رسید و در آنجا صدام مصاحبه رادیو تلویزیونی انجام می داد لذا با این هدف هجوم خود را به مرزهای ما آغاز کرد و علی رغم اینکه ارتش در وضعیت مناسبی قرار نداشت ولی در همان هفته اول جوانان ارتش خود را بازیافتند و سد راه دشمن شدند.

ناخدا صمدی سپس بیان داشت: استراتژی ارتش ما بر این بود، حالا که دشمن با تمام قوا هجوم به مرزها را آغاز کرده ابتدا باید سد راه آنها شویم لذا روز هفتم مهر تمام پیشروی های دشمن در تمامی خطوط غرب، شمال غرب و جنوب کشور قطع شد که این باعث شد دشمن مدافع و ما مهاجم شدیم تا اینکه سوم خرداد 61 خرمشهر آزاد شد.

 

منبع:http://www.defapress.ir/fa/news/240792/هیچ-کشوری-به-اندازه-کشور-ما-ارتش-از-ملت-پشتیبانی-نکرده-است

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام یک مصاحبه هم از نا خدا هوشنگ صمدی در خبر گزاری مهر منتشر شده که به دلیل طولانی بودن در چند بخش تقدیم دوستان عزیز میگردد.

 

هیچ قدرتی در منطقه توان مقابله با نیروی دریایی ایران را ندارد

فرمانده کلاه‌سبزهای نیروی دریایی ارتش در دوران دفاع مقدس گفت: هیچ قدرتی در منطقه توان مقابله با نیروی دریایی ایران را ندارد.

خبرگزاری مهر-گروه سیاست- هادی رضائی: سوم خرداد، یادآور دلاور مردی و ایثار شهیدان، استقامت و پایداری ملت ایران، شجاعت و شهامت فرماندهان و از خودگذشتگی رزمندگان میهن اسلام و اوج خداباوری و خلوص امام شهیدان خمینی کبیر (ره) است که فرمود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.»

آزادسازی خرمشهر تجلی قدرت لایزال الهی بود که در طرح عملیاتی غرورآفرین کربلا ۳ و به دست توانای مردم خدا جو و مومن، با اقتدا به مولای متقیان(ع) و با رمز «علی ابن ابیطالب (ع)» به نام مقدس «بیت المقدس» ظهور کرد.

عملیات پیروزمند بیت‌المقدس و آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه سال ۱۳۶۱ پیدایش وضعیت نوینی در صحنه سیاسی- نظامی جنگ تحمیلی ۸ ساله و تحولات بعد از آن در منطقه بود.

بازخوانی و ترسیم وقایع این رخداد سرنوشت‌ساز برای نسل‌های امروز انقلاب و آینده سازان واقعی این سرزمین، یک امر بدیهی است. امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی (ره) در باره اهمیت آزادی خرمشهر فرمودند؛ «فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است، خرمشهر شهر لاله های خونین است.»

برای بیشتر شنیدن از آن روزهای سرنوشت ساز و همچنین آشنایی با شرایط و آمادگی امروز ارتش جمهوری اسلامی ایران برای پاسخ به تهدیدات احتمالی با ناخدا یکم دریایی هوشنگ صمدی فرمانده کلاه‌سبزهای نیروی دریایی ارتش در دوران دفاع مقدس به گقتگو نشستیم.

وی در این رابطه گفت: آزادی خرمشهر کار آسانی نبود، دشمن بعثی ۳۶ گردان در خرمشهر مستقر و یک دژ غیرقابل تسخیر ایجاد کرده بود. آنها همه شهر را به سنگرهای زیرزمینی و بتنی تجهیز کرده بودند. صدام در اظهارنظری اعلام کرده بود اگر ایرانی‌ها بتوانند خرمشهر را پس بگیرند، من کلید طلایی بصره را به آنها خواهم داد.

2461757.jpg

عملیات بیت‌المقدس طبق طراحی فرماندهان قرار بود در چهار محور انجام شود که از ۱۱ فروردین آغاز و در ۳ خرداد ۱۳۶۱ نیروهای ما بعد از آزادی خرمشهر، به مرز شلمچه با عراق رسیدند. یگان‌های عمل‌کننده سه قرارگاه‌ بودند که زیر نظر قرارگاه کربلا از غرب، شمال و شمال شرق شهر خرمشهر عمل کردند؛ این عملیات از سخت‌ترین عملیات‌های دوران دفاع مقدس بود زیرا یگان‌های عمل‌کننده باید از دو رودخانه کارون و کرخه عبور می‌کردند.

نیروی دریایی ارتش در این عملیات برای انتقال نیروها از هفت فروند هواناو یا هاورکرافت، پنج فروند هلی‌کوپتر و ۳۰۰ فروند قایق تندرو استفاده می‌کرد. یگان رزمی تکاوران در جناح چپ و مشرف به کارون، در این عملیات عمل می‌کرد.

عملیات بیت‌المقدس یک عملیات بسیار سنگین است که در آن ارتش عراق حدود ۱۹ هزار اسیر و در همین حدود کشته و زخمی داد و مجبور به عقب‌نشینی از شهر خرمشهر شد. گردان تکاوران که من فرمانده آن بودم از جایی وارد خرمشهر شد که ۴ آبان ۱۳۵۹ از همان‌جا مجبور به خروج از شهر شده بود؛ این یک لحظه بسیار زیبا و تاریخی برای تکاوران بود.

متن کامل این گفتگو به شرح زیر است:

برخی عدم آمادگی ارتش بعد از انقلاب را دلیل تجاوز رژیم بعث به ایران می‌دانند، در صورتی که ۳۱ شهریور آغاز جنگ و اول مهرماه حضور تکاوران ارتش با فرماندهی شما در خرمشهر را داریم، این سرعت عمل ناشی از چیست؟

از اسفند ۵۸ درگیری مستقیم نیروهای ایران با عراق و دست‌نشانده‌های عراق در خوزستان را داریم، اسفند ۵۸ خلق عرب به وجود آمد. رژیم بعث خودش را در قرارداد الجزایر متضرر می‌دانست و می‌گفت در آن زمان ایران دست برتر را در مذاکرات داشته و در قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر حق و حقوق عراق ضایع شده است.

جنگ ایران با رژیم بعث عراق قبل از ۳۱ شهریور آغاز شد

خلق عرب در خرمشهر با بمب‌گذاری و تیراندازی ناآرامی به وجود آورد و با گروگان‌گیری، به مردم آزار و اذیت رساند. در نتیجه استاندار خوزستان از نیروی دریایی تقاضای کمک کرد. نیروی دریایی برای کمک به شهربانی در اسفند ۵۸ واحدی را برای تأمین امنیت شهر اعزام کرد که بسیار موفق بودند و توانستند پرونده خلق عرب را ببندند و امنیت را به شهر برگردانند.

در فروردین سال ۵۹ یک گروهان به کمک شهربانی برای مقابله با ارتش عراق در مرزها فرستادند زیرا نیروهای عراقی امنیت مرزهای ایران را مختل کرده بودند. واحد سوم را در اردیبهشت ۵۹ برای تأمین امنیت پتروشیمی بندر امام (ره)، به آنجا اعزام کردیم. یک واحد دیگر را نیز نیروی دریایی برای کمک به قرارگاه دریایی اعزام کرد.

آمادگی ارتش برای عملیات جنگی به مدت‌ها قبل از ۳۱ شهریور برمی‌گردد زیرا واحدهایی که به مناطق مختلف خوزستان ارسال کرده‌ بودیم، اطلاعاتی را که به پایگاه مرکزی می‌دادند حاکی از آن بود که رژیم بعث آماده حمله به ایران است.

2461750.jpg

تحرکاتی که نیروهای عراقی در مرز مشترک با ایران داشتند، نشان می‌داد که آنها آماده حمله نظامی به ایران هستند و ما این اطلاعات را به تهران مخابره می‌کردیم. در ضمن فرماندهان نیروی دریایی، این اطلاعات را تجزیه و تحلیل می‌کردند و به این نتیجه رسیده بودیم که اینها قراین یک جنگ هست؛ پس جنگی در پیش است اما تاریخ آن مشخص نیست.

در چند ماه منتهی به ۳۱ شهریور و آغاز رسمی جنگ، نیروی دریایی در شمال خلیج‌فارس مانورهای متعددی را برای آمادگی نیروها انجام داد و با توجه به اطلاعات به دست آمده، یگان‌های شناور را از اروندرود به داخل خلیج‌فارس انتقال داد که این به دلیل طرح نقشه جنگی بود که توسط فرماندهان آماده شده بود.

فرمانده تیپ هشتم نیروی دریایی به این نتیجه رسیده بود که یگان‌هایش در اروندرود امنیت کامل ندارند و به راحتی در تیررس دشمن هستند؛ به همین دلیل نیروها را از محل ترک و به شمال خلیج‌فارس در آب‌های سرزمینی انتقال دادند. این اقدام در ۲۶ مرداد صورت گرفت که ۴۱ فروند شناور برای اینکه مورد هدف قرار نگیرند، به شمال خلیج‌فارس انتقال پیدا کردند. دوم شهریور ۵۹ دو فروند سوخوی نیروی هوایی ارتش عراق به یگان‌های ما حمله کردند که ناو نقدی، این دو فروند جنگنده عراقی را سرنگون کرد. این نشان می‌دهد که این تحرکات، جنگ است و نیروهای ارتش ایران آماده مقابله با متجاوزین هستند.

۳۱ شهریور زمانی که جنگ به صورت رسمی آغاز شد در ساعت سه بعدازظهر فرمانی برای ما صادر شد که تکاوران نیروی دریایی از بوشهر حرکت کنند و برای دفاع از خرمشهر، وارد این شهر شوند. اما مسئله‌ای که باید اینجا به آن اشاره کنم این است که ۲۳ شهریور جانشین نیروی دریایی ارتش از تهران به بوشهر آمد و قرارگاه فرماندهی جنگ را تشکیل داد؛ این به معنای آن است که ارتش می‌داند جنگی در پیش است و قرارگاه فرماندهی جنگ را تشکیل دادند، بنابراین جنگ دریایی از بوشهر مدیریت می‌شد.

 

منبع:http://www.mehrnews.com/news/3985854/هیچ-قدرتی-در-منطقه-توان-مقابله-با-نیروی-دریایی-ایران-را-ندارد

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هیچ قدرتی در منطقه توان مقابله با نیروی دریایی ایران را ندارد

 

 ناخدا بفرمایید در حالی سوم خرداد کجا بودید و چه می‌کردید؟

۳۱ شهریور گردان تکاور نیروی دریایی اولین دستور را برای اعزام به خرمشهر داد و ساعت ۱۲ همان شب به سمت خرمشهر حرکت و صبح آن روز وارد خرمشهر شد و از ساعت ۱۱:۳۰ صبح عملیات‌ در خرمشهر آغاز شد. یک گروهان از نیروهای ما برای کمک به مدافعان شلمچه، عازم آنجا شدند. البته نیروهای مردمی و یگان‌هایی از لشگر ۹۲ زرهی اهواز،  ژاندارمری و کمیته برای دفاع از مرز، به شلمچه رفته و با عراقی‌ها درگیر بودند. اولین مأموریت ما، کمک به مدافعین در شلمچه بود.

اولین شکست نیروهای عراق در عملیات ذوالفقار ۱ و در جبهه جنوب بود

فرماندهان تکاور در زمانی که یک گروهان برای کمک به مدافعین شلمچه رفته بود، به شناسایی شهر و برنامه‌ریزی برای دفاع از خرمشهر پرداختند و به این نتیجه رسیده بودند که دفاع کلاسیک از خرمشهر مقدور نیست زیرا عده‌ی نیروهای ما کم و منطقه بسیار وسیع است. تنها راهی که برای ما باقی مانده بود، دفاع پارتیزنی از شهر بود که تخصص ویژه تکاوران دریایی ارتش است. این ۸۰۰-۷۰۰ نیرویی که وارد خرمشهر شده بودند، همه افسر بودند و فرد بی‌تجربه‌ای بین ما وجود نداشت. من ۴۰ سال داشتم و بقیه پرسنل زیر ۳۰ سال؛ همه ورزیده، دوره دیده و آماده نبرد. از ساعت ۱۱ مأموریت دفاع از شهر بر عهده تکاوران گذاشته می‌شود البته نیروهای مردمی نیز وجود داشتند اما تنها یگان سازمان‌یافته که با تمام تجهیزات جنگی و منسجم وجود داشت، تکاوران بودند.

اولین شکست نیروهای عراق در عملیات ذوالفقار ۱ و در جبهه جنوب بود، دشمن می‌خواست محاصره آبادان را با عبور از بهمنشیر و رسیدن به اروندکنار کامل کند. در هشتم و نهم آبان ۱۳۵۹ گردان تکاوران و مدافعان شهر شبانه برای مقابله با نیروهای عراقی رفتند. گردان ۱۵۳ مشهد نیز از بندر امام خمینی (ره) با پاورت‌گراف!؟ برای کمک به نیروهای ما آمدند و توانستیم نیروهای عراق را عقب برانیم؛ این اولین شکست دشمن بعثی بود که موجب آزادسازی جاده خاکی و امکان تردد نیروها شد.

2461752.jpg

از روز هفتم آبان ۵۹ وضعیت تغییر کرد؛ در ابتدا نیروهای بعثی مهاجم و حمله‌ور بودند و نیروهای ایران، مدافع اما از این روز به بعد مقاومت مردم و نیروهای مسلح موجب زمین‌گیر شدن نیروهای عراقی و تغییر وضعیت آنها  به حالت دفاعی‌شان شد. دفاع مردم و نیروهای مسلح ایران، استراتژی ارتش رژیم بعث عراق را تغییر و موجب شد ۱۷ ماه بعد شکست حصر آبادان رقم بخورد که البته در طی فرمان امام راحل (ره) انجام شد.

لشگر۷۷ با همکاری مردم در عملیات ثامن‌الائمه، نیروهای عراقی را شکست و آنها را تا پشت جاده اهواز ـ خرمشهر عقب راند. به فاصله کمی یعنی ۱۹ ماه بعد از آغاز جنگ با توجه به پیشرفت‌های میدانی و روحیه بالای نیروهای ایران، از طرفی پایین آمدن نیروی دشمن با توجه به شکست‌های پی‌درپی، موفقیت‌های بسیاری در جبهه به دست آمد. در همین زمان دو عملیات دیگر در غرب کشور انجام و دشمن در آنها شکست خورد که مجبور به ترک مناطق غرب و بازگشت به مرزهای بین‌المللی شد.

آزادی خرمشهر کار آسانی نبود

فرماندهان با توجه به این شرایط به این نتیجه رسیدند که ارتش شکست خورده عراق را باید تغییر داد؛ بنابراین عملیات بیت‌المقدس توسط اساتید دانشگاه جنگ از جمله امیر بختیاری فرمانده وقت دانشگاه طراحی شد. این عملیات با مشارکت همه نیروها از جمله سپاه و ارتش برنامه‌ریزی و به اجرا درآمد.

آزادی خرمشهر کار آسانی نبود، دشمن بعثی ۳۶ گردان در خرمشهر مستقر و یک دژ غیرقابل تسخیر ایجاد کرده بود. آنها همه شهر را به سنگرهای زیرزمینی و بتنی تجهیز کرده بودند. صدام در اظهارنظری اعلام کرده بود اگر ایرانی‌ها بتوانند خرمشهر را پس بگیرند، من کلید طلایی بصره را به آنها خواهم داد.

عملیات بیت‌المقدس طبق طراحی فرماندهان قرار بود در چهار محور انجام شود که از ۱۱ فروردین آغاز و در ۳ خرداد ۱۳۶۱ نیروهای ما بعد از آزادی خرمشهر، به مرز شلمچه با عراق رسیدند. یگان‌های عمل‌کننده سه قرارگاه‌ بودند که زیر نظر قرارگاه کربلا از غرب، شمال و شمال شرق شهر خرمشهر عمل کردند؛ این عملیات از سخت‌ترین عملیات‌های دوران دفاع مقدس بود زیرا یگان‌های عمل‌کننده باید از دو رودخانه کارون و کرخه عبور می‌کردند.

نیروی دریایی ارتش در این عملیات برای انتقال نیروها از هفت فروند هواناو یا هاورکرافت، پنج فروند هلی‌کوپتر و ۳۰۰ فروند قایق تندرو استفاده می‌کرد. یگان رزمی تکاوران در جناح چپ و مشرف به کارون، در این عملیات عمل می‌کرد.

 

 

منبع:http://www.mehrnews.com/news/3985854/هیچ-قدرتی-در-منطقه-توان-مقابله-با-نیروی-دریایی-ایران-را-ندارد

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دیدین بعضی افراد توی صدا سیما به عنوان کارشناس مسایل فلان کشور معرفی میشن اما همون فرد تا چند روز پیش خبرنگار در همون کشور بوده؟؟؟

 

من به هرچی که شما بگید حاضرم قسم بخورم این خبرگزاری های داخلی که سایت دارن مثل مشرق و مهر و ..... یه دونه خبرنگار که خدمت رفته باشه هم ندارن چه برسه به اینکه مسایل نظامی رو تخصصی بدونه 

 

پاورگراف اونم با علامت سوال ؟؟؟

 

احتمالا دیده حرفهای جناب ناخدا داره نقل محافل میشه و به اصطلاح مصابه با ایشون توی بورس هست سریع یه خبر نگار فرستادن برای مصاحبه 

 

و بازم حاضرم قسم بخورم ناخدا فهمیده طرف نفهم تشریف داره سعی کرده بدون استفاده از فرمول ریاضی و کاملا به زبان مهدکودکی براش بگه تا ایشون بتونه حجم کار رو هضم کنه 

کل مطلب بصورت خیلی کلی به ماجرا پرداخته در حالی که جناب صمدی لحظه لحظه ش رو در اونجا زندگی کرده و جنگیده 

 

به امید روزی که جنگ رو درست بنویسن نه درشت

 

 

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دیدین بعضی افراد توی صدا سیما به عنوان کارشناس مسایل فلان کشور معرفی میشن اما همون فرد تا چند روز پیش خبرنگار در همون کشور بوده؟؟؟: SMILE :

 

من به هرچی که شما بگید حاضرم قسم بخورم این خبرگزاری های داخلی که سایت دارن مثل مشرق و مهر و ..... یه دونه خبرنگار که خدمت رفته باشه هم ندارن چه برسه به اینکه مسایل نظامی رو تخصصی بدونه : SLOBBER :

 

پاورگراف اونم با علامت سوال ؟؟؟

 

احتمالا دیده حرفهای جناب ناخدا داره نقل محافل میشه و به اصطلاح مصابه با ایشون توی بورس هست سریع یه خبر نگار فرستادن برای مصاحبه : CRAZY :

 

و بازم حاضرم قسم بخورم ناخدا فهمیده طرف نفهم تشریف داره سعی کرده بدون استفاده از فرمول ریاضی و کاملا به زبان مهدکودکی براش بگه تا ایشون بتونه حجم کار رو هضم کنه : HAPPY :

کل مطلب بصورت خیلی کلی به ماجرا پرداخته در حالی که جناب صمدی لحظه لحظه ش رو در اونجا زندگی کرده و جنگیده 

 

به امید روزی که جنگ رو درست بنویسن نه درشت:flag-of-iran:

 

با سلام وعرض ادب خدمت جناب Crounus2000 عزیز  به نکات خوبی اشاره فرمودین  البته تعدادی از این خبر گزاریها وابسته به ارگان موازی هستندو انتظار زیادی نمیتوان از آنها داشت .نکته تلخ اینجاست که این مراجع ومنایع ودر رأس آنها خود رسانه میلی جزء منابع اصلی خبری محسوب میشوند و به غیر از آنها بایست به منابع دیگر از جمله فیض... بیوک:1 (17): (فیس بوک)ویا وایستا برام :1 (7):(اینستا گرام ) و مانند آنها مراجعه نماییم که متأسفانه مسدود هستند : ANGER :

راجب کارشناسان وخبرنگاران این خبر گزاریها نیز به همین صورت البته همین که با  سن 14 یا 15 سال یک سابقه زیرمجموعه ارگان موازی داشته باشند به جای کارت پایان خدمت سربازی کفایت می کند !!!!!!

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هیچ قدرتی در منطقه توان مقابله با نیروی دریایی ایران را ندارد

 

2461747.jpg

عملیات بیت‌المقدس یک عملیات بسیار سنگین است که در آن ارتش عراق حدود ۱۹ هزار اسیر و در همین حدود کشته و زخمی داد و مجبور به عقب‌نشینی از شهر خرمشهر شد. گردان تکاوران از جایی وارد شهر شد که ۴ آبان ۱۳۵۹ از همان‌جا مجبور به خروج از شهر شده بود؛ این یک لحظه بسیار زیبا و تاریخی برای تکاوران بود.

در دوران جنگ تحمیلی شاهد درگیری و ایستادگی ناو سهند، سبلان و جوشن نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با ناو آمریکایی هستیم. شما در آن دوران کجا بودید و چه شد که ارتش ایران مقابل یکی از ابرقدرت‌های جهان ایستادگی کرد؟

نکته‌ای که باید توجه داشت، این است که من فرمانده تکاوران نیروی دریایی ارتش بودم و در دریا حضور نداشتم، اما در جریان موضوعات هستم. ناوهای نیروی دریایی ارتش ایران با ناو آمریکایی درگیر شدند آن بود که آمریکا سکوهای نفتی کشور ما را بمباران و نیروی دریایی در مقابل آن ایستادگی کرد.

فرماندهان این سه ناو جنگی ایران با شجاعت در پاسخ به آنها که می‌گفتند این محل را ترک کنید، گفتند اینجا سرزمین ماست؛ پس شما باید از سرزمین ما خارج شوید. یاد و خاطره شهدای عزیز ناوهای سهند، سبلان و جوشن که هنوز هم پیکر پاکشان در اعماق آب‌های نیلگون خلیج‌فارس است، همیشه برای ما گرامی است.

کسینجر سیاستمدار آمریکایی گفته بود «صدام ۱۰ روزه ایران را تصرف می‌کند»

یک مطلبی که باید به آن اشاره کنم این است که رژیم بعث و حامیانش بر اساس اطلاعاتی که به دست آورده بودند و با توجه به شرایط بعد از انقلاب و کاهش زمان خدمت سربازی و البته خروج افسران عالیرتبه از ارتش ایران، فکر می‌کردند که ارتش دیگر توان گذشته را ندارد؛ به همین دلیل و با پشتیبانی ابرقدرت‌ها، تصمیم به تجاوز به ایران را گرفتند اما آنها غافل از این موضوع بودند که مردم ایران با چوب و چماغ هم مقابل آنها ایستادگی می‌کنند.

رژیم بعث که از پشتیبانی بلوک غرب و شرق و با حمایت مالی شیخ‌نشینان حاشیه خلیج‌فارس و کمک‌های بسیار اردن، به خیال تصرف ایران دست به حمله نظامی علیه ایران اسلامی زد، نقشه آنها این بود که در روز اول خرمشهر را بگیرند و در روز سوم اهواز و خوزستان و هفتمین روز، میدان آزادی تهران و بعد از آن رادیو و تلویزیون ایران سخنرانی صدام را پخش کرد.

کسینجر سیاستمدار آمریکایی گفته بود «صدام ۱۰ روزه ایران را تصرف می‌کند» اما با مقاومت ملت ایران و ایستادگی آنها همانند کوه دماوند، روز دهم جنگ، ارتش عراق زمین‌گیر شد. رشادت‌های جوانان ایرانی همانند نوجوان ۱۳ ساله و خلبانان ایران مانند خلعتبری تمام محاسبات دشمن بعثی را برای تصرف ایران بر هم زدند. صدام درباره ایستادگی ایرانی‌ها گفته بود «ایرانی‌ها مرز را همانند آهن گداخته در دست می‌گیرند»؛ بله ایرانی‌ها بسیار باغیرت و شجاعت هستند و برای دفاع از میهن و انقلاب خود، جان خودشان را نیز می‌دهند.

درباره توان ارتش عراق باید گفت آنها در ابتدای جنگ ۱۲ لشگر بودند؛ یعنی ۵ لشگر زرهی، ۵ لشگر مکانیزه و ۲ لشگر پیاده، اما در سال ۶۴ این تعداد نیروهای آنها به ۵۴ لشگر رسیده بود. این در حالی است که مقاومت نیروهای مسلح ایران به پشتوانه ملت شریف، نقشه آنها را نقش بر آب کرد.

در سال های اخیر شاهد حضور نیروی دریایی ارتش در آب های آزاد هستیم، نظر شما در این باره چیست و به نظر شما دلیل حضور ایران در آب های آزاد چه می تواند باشد؟

من در سال ۱۳۶۴ بازنشست شدم اما ارتباط خودم را با نیروی دریایی قطع نکردم به خصوص از زمانی که امیر دریادار سیاری فرمانده نیروی دریایی  ارتش شدند به دلیل اینکه در جبهه از همرزمان من در گردان تکاوران بود، ارتباط تنگاتنگی با نیروی دریایی دارم. من در رزمایش های نیروی دریایی حضور دارم و پیشرفت های آنها را در همه حوزه ها مشاهده می کنم. نیروی دریایی ما امروز یک ارتش کامل است، زیرا نیرو های زمینی و تکاور، نیروهای ویژه، یگان های سطحی و زیرسطحی، هوایی و پهباد دارد.

 

تمامی تجهیزات موردنیاز نیروی دریایی در داخل کشور تولید می شود، امروز ما شاهد ساخت ناو جماران، پیکان، جوشن، سهند، سبلان، دماوند، الوند و همچنین زیردریایی و انواع و اقسام مهمات در داخل کشور هستیم و نیاز به هیچ کشور بیگانه نداریم. آموزش یگان های نیروی دریایی در عالی ترین سطح است و نیروی دریایی برای تربیت نیروهای خود دانشکده و دانشگاه های متعددی دارد. که تا عالی ترین سطح آموزشی در همین دانشکده ها، دانشجویان می توانند به تحصیل بپردازند. کارخانه های کشتی سازی در بندرعباس، بوشهر و نوشهر نیازهای داخلی را تامین می کنند. بنابراین همه تجهیزات مختص به خودمان است.

هیچ قدرتی در منطقه توان مقابله با نیروی دریایی ایران را ندارد

امروز شاهد آن هستیم که نیروی دریایی از خلیج فارس خارج شده و در دریای عمان، آب های آزاد حضور پیدا کرده است. دریا نوردان ما امروز در فاصله سه هزار کیلومتری آب های سرزمین حضور دارند که نشان می دهد نیروی دریای ما یک نیروی بین المللی است. نیروی دریایی از طریق جهاد خودکفایی و وزارت دفاع به روزترین تجهیزات مسلح می شوند و هیچ نیازی به بیگانگان ندارند. پیشرفت امروز نیروی دریایی قابل مقایسه با ۳۱ شهریور زمان تجاوز نظامی رژیم بعث صدام به ایران نیست. امروز نیروی دریایی در سواحل مکراند به آبادانی منطقه پرداخته است.

هیچ قدرتی در منطقه یارای مقابله با نیروی دریایی ایران نیست و کشورهایی که متوسل به ابرقدرت ها هستند و می خواهند زیرسایه آنها باشند جرات چپ نگاه کردن به ایران را ندارند و مطمئن باشید اگر یک روزی اتفاقی بیفتد اگر چه ما جنگ طلب نیستیم و خواهان صلح هستیم اجازه نفس کشیدن به آنها نخواهیم داد.

نیروی دریایی ایران با حضور در آب های آزاد برای کشورهای جهان راه های آبی امن به وجود آورده

چند سال پیش رهبر معظم انقلاب عنوان نیروی دریایی راهبردی را برای نیروی دریایی ارتش به کار بردند، به نظر شما انتخاب این اسم به چه دلیل است و تفاوت نیروی دریایی قبل و بعد از این نامگذاری چیست؟

فرمانده معظم کل قوا، نگاه بسیار مثبتی به نیروری دریایی دارند و همگان نیروی دریایی را به عنوان یک نیروی ولایی می شناسد. زیرا فرمانده و کارکنان نیروی دریایی ولایی هستند و راهبردی بودن آن نیز از همین جا نشأت می گیرد. نیروی دریایی همواره آماده فرمان ولایت فقیه است و به خواست ایشان در آب های آزاد حضور دارند و برای کشورهای جهان راه های آبی امن به وجود آورده اند.   امروز تامین امنیت نفت کش ها و کشتی های تجاری در جنوب آفریقا توسط نیروی دریایی ایران انجام می شود و در مقابل دزدان دریایی از کشتی های عبوری در این آب ها دفاع می کنند. نیروی دریایی ما همواره آماده عملیات است و یا تاکنون در عملیات های بسیاری به مقابله با دزدان دریایی پرداخته این آمادگی نیروی دریایی به امروز بازنمی گردد در زمان جنگ تحمیلی دشمن بعثی نتوانست حتی یک روز فروش نفت ایران را متوقف کند.

 

 

منبع:http://www.mehrnews.com/news/3985854/هیچ-قدرتی-در-منطقه-توان-مقابله-با-نیروی-دریایی-ایران-را-ندارد

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

هیچ قدرتی در منطقه توان مقابله با نیروی دریایی ایران را ندارد

 

2461753.jpg

 

در ماه گذشته شاهد رزمایش مشترک نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی با کشور عمان بودیم، این توانایی از کجا نشأت گرفته است؟

ایران با کشور عمان همسایه و دوست دیرینه است، برای ادامه همکاری و آشنایی بیشتر پرسنل با قوانین دو کشور این رزمایش ها برگزار می شود. از این جمله می توان به مانور مشترک با پاکستان در دریای خزر اشاره کرد. این رزمایش ها هم نشان می دهد که ایران همواره خواهان صلح و دوستی است، به همین دلیل با برپایی رزمایش های مشترک به دنبال گسترش روابط و دوستی با همسایگان است. امنیت در خلیج فارس را کشورهای حوزه آن با همکاری هم تامین کنند و نیاز به نیروی خارجی در این منطقه نیست.

بعضا شاهد حضور ناوهای کشورهای بیگانه از جمله امریکا در دریای عمان و خلیج فارس هستیم، از طرفی تهدیدات روسای جمهور ایالات متحده نیز گهگاه وجود دارد؛ شما آمادگی ارتش برای مقابله با این تهدیدها را به چه میزان می بینید؟

آمادگی امروز نیروی دریایی راهبردی ارتش به هیچ عنوان قابل مقایسه با زمان جنگ تحمیلی نیست ما در آن زمان به صورت مستقیم با امریکا وارد جنگ شدیم. امروز نیز آمادگی داریم در مقابل هر گونه تهدید و زیاده خواهی با تمام توان ایستادگی کنیم. توان نیروی دریایی ما در منطقه بی نظیر است و کشورهایی که برای تامین امنیت شان به بیگانگان وابسته هستند، اجازه ورود بیگانگان به خلیج فارس را ندارند، وگرنه تامین امنیت خلیج فارس باید توسط کشورهای منطقه برقرار شود.  دلیلی برای حضور امریکا و دیگر کشورها در خلیج فارس وجود ندارد. مگر کشورهای حوزه خلیج فارس چه چیزی کم دارند که نتوانند امنیت منطقه را تامین کنند.

غربی ها با فروش تجهیزات نظامی به کشورهای مسلمان به دنبال ایجاد مخاصمه و دشمنی در کشورهای منطقه هستند

غربی ها با فروش تجهیزات نظامی به کشورهای مسلمان به دنبال ایجاد مخاصمه و دشمنی در کشورهای منطقه هستند و حضورشان در خلیج فارس هیچگونه توجیه و معنا ندارد. ایران اسلامی به هیچ ابرقدرتی وابسته نبوده و با توکل به توان داخلی توانسته امنیت کاملی را برای خود تامین کند و در آبهای آزاد حضور فعال و موثری داشته باشد.

شما آینده نیروی دریایی ارتش را با توجه به اینکه در زمان رژیم پهلوی و دوران انقلاب اسلامی فرمانده بودید چگونه پیش بینی می کنید؟

من بسیار روشن و درخشانی برای نیروی دریایی پیش بینی می کنم، تمامی برنامه آینده این نیرو مدون است و طبق آن پیش می رود. بنابراین با قدرت و اطمینان کامل می گویم نیروی دریایی یک نیروی راهبردی و تعیین کننده است که به هیچ کشور بیگانه ای وابسته نیست و تمام تجهیزات خود را با توسل به جوانانش تولید و به کار می گیرد.

نیروی دریایی یک نیروی تجهیزات محور است، به نظر شما چه شد که این نیرو پس از انقلاب و با توجه به تحریم ها و جنگ تحمیلی توانست روی پای خود بایستد و با اقتدار ادامه حیات دهد و تعیین کننده باشد؟

در سال ۵۸ پس از خروج مستشاران امریکایی از ایران فرماندهان ما به این نتیجه رسیدند که برای تجهیز تسلیحات خود باید به دانش و توان داخلی اتکا کنند. زیرا در تحریم هستیم و اجازه تامین قطعات به ایران داده نخواهد شد. قبل از انقلاب اجازه تامین قطعات به نیروهای ایرانی داده نمی شد و اگر قطعه ای آسیب می دید مستشاران آن را باز می کردند و برای تعمیر به خارج می فرستادند و پس از خروج آنها به این نتیجه رسیدیم که باید خود قطعات را تعمیر کنیم، این آغاز اتکا به توان داخلی و تلاش برای تعمیر و بازسازی تجهیزات بود. از این زمان بود که ارتباط ارتش با دانشگاهیان و صنعتگران برای تعمیر و تامین قطعات با استفاده از مهندسی معکوس ایجاد شد.

این اقدام نیروی دریایی مبنایی برای سایر نیروهای ارتش شد تا با جهاد خودکفایی نیازمندی های خودشان را تامین کنند. نقش مضاعف وزارت دفاع در این پروسه تعیین کننده و اساسی است. این وزارتخانه با دانشگاه ها و صنعت در ارتباط است و تجهیزات موردنیاز نیروهای مسلح را تامین می کند. در پایان باید بگویم که تکاوران نیروی دریایی تنها در خرمشهر ۱۰۳ شهید و ۲۹۳ جانباز داده اند که نمونه آن فرمانده امروز نیروی دریایی ارتش امیر سیاری است. هرساله برای پاسداشت شهدای خرمشهر در روز سوم خرداد در این شهر جمع می شویم و یاد آنها را گرامی می داریم.

 

پایان

 

منبع:http://www.mehrnews.com/news/3985854/هیچ-قدرتی-در-منطقه-توان-مقابله-با-نیروی-دریایی-ایران-را-ندارد

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خبر گزاری مشرق  فیلمی منتشر کرده بود که در آن مصاحبه ای با ناخدا هوشنگ صمدی ونحوه سقوط خرمشهر شده بود که لینک این گزارش تقدیم دوستان می گردد.

 

https://www.mashreghnews.ir/news/769341/خرمشهر-چگونه-سقوط-کرد-فیلم

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تمامی مطالب گرفته شده در این پست نقل از کانال تکاوران دریایی گمنام می باشد 

 

مقدمه
در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند.
اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است. 
گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم.
آذر 1389 امیردریادار دوم آل احمد، رئیس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح موزه دریایی دفاع مقدس سفری به بوشهر داشت. در این سفر با معرفی دوست نویسنده و عکاس و روزنامه‌نگارم آقای عبدالرحمان برزگر با ایشان آشنا دشم و قرار شد خاطرات شفاهی چندتن از پیشکسوتان جنگ هشت ساله نیروی دریایی ارتش را در قالب چند کتاب مستقل تدوین و تألیف کنم. برای این منظور اوایل بهمن ماه 1389 به مدت پانزده روز به تهران رفتم و در پایگاه پشتیبانی کوهک (نداجا) خدمت ناخدا هوشنگ صمدی رسیدم و خاطرات شفاهی ایشان را در 45 ساعت نوار کاست یک ساعته ضبط کردم. نخستین جلسه ما روز ششم بهمن ماه بود. روز تولد جناب ناخدا! این تقارن را به فال نیک گرفتم و شروع به کار کردم.
جناب ناخدا با صمیمت در خور توجهی با آن ته لهجه دلنشین آذری خود، از زندگی خود در یکی از روستاهای اردبیل در دوران کودکی به مدرسه رفتن، مهاجرت به تهران، دوران دبیرستان و گرفتن دیپلم، ورود به ارتش، آموزش در دانشکده افسری، خدمت در شیراز و تهران و منجیل، انتقال به نیروی دریایی، سفر به انگلستان برای دوره آموزشی، بازگشت به ایران و انتقال به بوشهر، انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و ماجراهای شگفت‌آور نقش تکاوران نیروی دریایی در یک سال اول جنگ و ... گفتند. هنگام روایت روزهای خونین خرمشهر، اشک چشمانشان را پر می‌کرد و گاه به زحمت بغض گره شده در گلو را فرو می‌دادند.
اوایل اسفندماه کار تدوین این خاطرات را به پایان رساندم و بسیتم همان ماه کتاب را برای ایشان ارسال کردم. ناخدا صمدی در روزهای پایانی و دهه اول فروردین 1390 کتاب خاطرات خود را مطالعه کردند و مطالب زیادی به صورت حاشیه نویسی بر آن افزودند که اغلب آن مطالب در بازنگری نهایی اعمال شد.
ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند.
به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود. 
در پایان لازم می‌دانم از همکاری‌های صمیمانه دریادار دوم سید مهرداد آل احمد برای مطالعه کتاب و همه هماهنگی‌ها و به خصوص محبت‌هایی ک در خلال مدت ضبط خاطرات و تدوین و انتشار آن به من داشتند؛ همچنین از ناخدا یکم مجید منصوری و ناخدا یکم علی جعفری جبلّی برای مطالعه متن کتاب و ارائه پاره‌ای تذکرات ضروری و همچنین در اختیار قرار دادن اسناد و عکس‌های ارزنده جنگ در خرمشهر، موجود در آرشیو نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران، تشکر و قدردانی کنم و توفیق آنان را از خداوند منان مسئلت دارم.

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش اول از تولد تا انقلاب
فصل اول
ناخدا یکم تکاور بازنشسته، هوشنگ صمدی کلخورانی هستم و خوشحالم که پس از گذشت سال‌ها فرصتی دست داد تا بتوانم شمّه‌ای از خاطرات آن دوران بگویم. دوران پرفراز و نشیبی که گاه به یک خواب و رویای دوردست می‌ماند.
ششم بهمن ماه 1318 در روستای «کلخوران» از توابع اردبیل به دنیا آمدم. این روستا امروزه جرو شهر اردبیل است، اما در دوران کودکی من حدود یک و نیم تا دو کیلومتر با شهر فاصله داشت.
پدرم شیرعلی و مادرم قِزخانم بود؛ قِز به تُرکی آذری یعنی دختر. مادرم سواد نداشت و خانه‌دار بود. پنج برادر داشتم به نام‌های موسی، احمد، جبرئیل، میکائیل و فرمان و یک خواهر به نام معصومه. روستای کلخوران روستای بزرگ و پرجمعیتی بود و اغلب اهالی آن زمین داشتند و کشاورزی می‌کردند. پدر من هم زمین داشت و در آن محصولاتی چون گندم و جو و حبوبات می‌کاشت. در دوران کودکی من زمین‌های پدرم را با گاوآهن شخم می‌زدند، اما پس از مدتی با تراکتور این کار انجام می‌شد. پدرم مالک بود و خودش روی زمینش کار نمی‌کرد. 
غذای ما در خانه اغلب گوشت گوسفند و مرغ، گاهی آش دوغ، آبگوشت و کوفته بود. مادرم یک نوع کوکو با گوشت و زرشک و مغز گردو درست می‌کرد که خیلی خوشمزه و قسطرش ده تا دوازده سانتیمتر بود. اغلب هم نان می‌خوردیم و پنجشنبه‌ها برنج داشتیم. بوی برنج تا ده‌ها متر آن طرفتر می‌رفت و دهان همه را آب می‌انداخت.
پدرم یک مسلمان واقعی بود. در دوران کودکی و قبل از آنکه به مدرسه بروم، برادرها و پسرعموهایم و اهالی روستا را جمع می‌کرد و در خانه خودمان یا در مسجد، به ما قرائت قرآن می‌آموخت. پدر علاقه عجیبی به قرآن داشت و مرتب قرآن می‌خواند. ماه‌های رمضان تا نزدیک سحر در مسجد می‌نشستیم و قرآن می‌خواندیم. به این کار «مقابله» می‌گفتیم. روش مقابله این طور بود که پدرم می‌نشست و دیگران دورش جمع می‌شدند و یکی یکی به نوبت قرآن می‌خواندند و بقیه گوش می‌دادند. اگر غلط داشتند، پدرم به آنها تذکر می‌داد و تصحیح می‌کرد. من در همان سن پنج تا شش سالگی و پیش از رفتن به دبستان، می‌توانستم به راحتی تمام قرآن را از رو بخوانم.
دوران کودکی‌ام با بازی با هم سن و سال‌های خودم و انجام بازی‌های محلی چون قایم باشک بازی، الاکلنگ، گل یا پوچ، قیش قاپتی، جفتَک چهارکُش  و ... گذشت. هوشنگ شاهرخی و غلام و قاسم عبدالرحیمی هم بازی‌هایم بودند. یکی از تفریح‌های ما ریختن زرنیخ در لوله کلید و زدن آن به سنگ بود. صدای انفجارش عجیب بود و لذت خاصی داشت. خاطره زیادی از آن سال‌ها در ذهنم نمانده است. بعدها دوستانم برایم تعریف کردند:
«تو از کودکی عاشق نظام و تیر و تفنگ بودی. ما را به خط می‌کردی و قدم رو می‌بردی و به همه دستور می‌دادی! ما هم اطاعت می‌کردیم.»
هنوز به مدرسه نرفته بودم که در سال 1324 و در ماجرای غائله آذربایجان و نخست‌وزیر شدن جعفر پیشه‌وری در آذربایجان، بلشویک‌های روسی آمدند و اردبیل را هم اشغال کردند. در روستای ما یک خرمنگاه بزرگ بود که نظامیان، یا بهتر بگویم شبه نظامیان که جوانان ایرانی بودند، در آنجا به خط می‌شدند، یکی برایشان فلوت می‌زد و دیگران قدم رو می‌رفتند. من از دیدن رژه آن‌ها لذت می‌بردم و از همان موقع دلم می‌خواست من هم می‌توانستم رژه بروم.
از حضور بلشویک‌ها و اعضای فرقه دموکرات در اردبیل چیز زیادی یادم نمانده است. فقط یادم است که پدرم آن‌ها را نفرین می‌کرد و می‌گفت: «این‌ها کافر و خدانشناس هستند. می‌خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند.»

من و همبازی‌هایم معمولاً می‌رفتیم اطراف خرمنگاه و آن‌ها را تماشا می‌کردیم. بین آن‌ها شخصی به نام حکیمی بود که ظاهراً رئیس فرقه دموکرات در اردبیل بود. او یک اسلحه کمری به کمرش بسته و کاپشن چرمی سیاه رنگی پوشیده بود و بر یک اسب بزرگ سوار می‌شد. خوب یادم است از دهان اسب خون می‌آمد. حکیمی با آن اسب جولان می‌داد و همه از او می‌ترسیدند.
دموکرات‌های پیشه‌وری به پدرم که ملاک بود کاری نداشتند. فقط چند بار از او اسب گرفتند که پس از چند روز آن‌ها را برگرداندند.

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

فصل اول – قسمت دوم 
روزی که دموکرات‌ها و پیشه‌وری از ارتش ایران شکست خوردند و به روسیه شوروی فرار کردند، در اردبیل کُشت و کشتار زیادی شد. خوب یادم است که مردم با چوب و چماق در خیابان و کوچه‌ها دنبال هوداران پیشه‌وری می‌گشتند و تا به کسی مشکوک می‌شدند فریاد می‌زدند: «بگیریدش که پیشه‌وری است! بلشویک است!»
مردم خشمگین هم بر سر آن فرد می‌ریختند و به قصد کشت او را می‌زدند. چندین نفر همین‌طوری کشته شدند. اوضاع طوری شد که مادر و پدرم اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بروم.
در شش سالگی به مدرسه روستا رفتم. اسم دبستان ما «دانش» بود و در همان کلخوران، در داخل حیاط قبر شیخ جُنید صفعوی، جد بزرگ شاه اسماعیل صفوی قرار داشت. دبستان دانش یک اتاق آجری بزرگ بود که تا کلاس چهارم هم بیشتر نداشت. همه دانش‌آموزان از کلاس اول تا چهارم، در همان اتاق درس می‌خواندند. معلم کلاس اول ما اسماعیل خیرخواهی بود که در ضمن پسرعمه‌ام هم بود. در آن کلاس یک معلم دیگر هم داشتیم به نام اشرفی. مدیر مدرسه دانش جبرئیل شاه محمدی بود.
روز اولی که به مدرسه رفتم تا ثبت‌نام کنم، خوب به یاد دارم. پدر و مادرم همراهم بودند. بابای مدرسه سیداسماعیل بود که مرد خوب و مهربانی بود. دستی به سرم کشید و گفت: «بارک الله! آمده‌ای مدرسه؟ می‌خواهی درس بخوانی و باسواد بشوی؟ بارک الله! پسر من هم در کلاس توست فامیلش حافظی است»
اسمم را نوشتند و با پدر و ماردم رفتیم خانه. روزی که قرار شد به مدرسه بروم، میکائیل برادر چهارمم مرا به مدرسه برد. هفت سال از من بزرگ‌تر بود. رفتن من به مدرسه هم ماجرایی داشت: نمیدانم چه کسی در همان مدرسه و روز اول به من گفت: «آقای اشرفی روانی است!» که همین حرف باعث شد از اشرفی بترسم و تا او را می‌دیدم می‌زدم زیر گریه و اشک می‌ریختم! بنده خدا خیلی تلاش کرد تا اعتماد مرا جلب کند دیگر از او نترسم و ختی یک بار به من گفت: «یک ورق از دفتر مشقت را بده تا برایت نقاشی بکشم».
اشرفی یک کبک خیلی خوشگل برایم کشید و به من داد. ورق را دستم گرفتم و از مدرسه بیرون رفتم. اما باد آمد و ورق نقاشی را با خودش برد. روز بعد آمدم مدرسه. آقای اشرفی گفت: «نقاشیت کو؟!»
-  باد برد!
-  ای بابا! حیف آن نقاشی نبود دادی باد برد؟
با وجود این هنوز از او می‌ترسیدم و تا می‌آمد سر کلاس، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گرفت. همین باعث شد از مدرسه گریزان بشوم. صبح که مادرم مرا برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار می‌کرد، خودم را به خواب یا مریضی می‌زدم و حاضر نبودم به مدرسه بروم! اگر هم می‌رفتم، خودم را گوشه و کناری قایم می‌کردم. پسرعمویم غلام‌حسین که یک سال از من بزرگ‌تر بود، می‌آمد و مرا پیدا می‌کرد و کشان کشان به مدرسه می‌برد! مدت‌ها طول کشید تا ترسم بریزد و به مدرسه عادت کنم. این بود که خاطره خوشی از روزهای شروع مدرسه و درس و مشق ندارم.
 باید بگویم تا روزی که به مدرسه نرفته بودم، یک کلمه هم فارسی بلند نبودم. در خانه همه به زبان ترکی آذری با هم حرف می‌زدند. در مدرسه هم معلم و شاگردها به آذری صحبت می‌کردند. خوشبختانه من در خانه قرآن یاد گرفته بودم و حروف را خوب می‌شناختم. از همان روز اول، من و دانش‌آموزان دیگر مجبور بودیم در کنار کلمات، فارسی، معنی آذری‌ آن‌ها را با مداد بنویسیم. یعنی در کنار کلماتی چون آب، نان و اسب، کلمات ترکیِ سو و چُرَک و آت را هم می‌نوشتیم.
تا کلاس چهارم دبستان در همان مدرسه دانش بودم، اما چون تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم برای ثبت‌نام در کلاس پنجم و ششم به اردبیل بروم. در محلۀ «آغانغی خرمنی» مدرسه‌ای بود به اسم «پروین». پسرانه بود، اما اسم دختر رویش گذاشته بودند!
در دوره دبستان درسم خوب بود و نمراتم غالباً از هجده پایین‌تر نمی‌آمد. اما از سال سوم متوسطه به بعد اغلب معدلم چهارده یا پانزده بود.
پس از دبستان به دبیرستان رفتم. اسم دبیرستان ما «پهلوی» بود البته بهترین دبیرستان اردبیل «صفوی» بود که چون ظرفیت ثبت‌نام آن تکمیل شده بود، مجبور شدم در دبیرستان پهلوی ثبت نام کنم. سال اول و دوم و سوم را در دبیرستان پهلوی خواندم، اما برخی از کلاس‌هایمان در دبیرستان صفوی برگزار می‌شد. در دبیرستان بود که توانستم فارسی حرف بزنم.

 

6 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

فصل اول – قسمت سوم  


به ورزش علاقه خاصی داشتم و در رشته‌های مختلف چون کشتی و بدن‌سازی فعالیت می‌کردم و ضمناً به فوتبال و والیبال هم علاقه داشتم. شعر را هم دوست می‌داشتم و اشعار فردوسی و سعدی را می‌خواندم. به شاهانه فردوسی علاقه خاصی داشتم و هنوز دارم. گلستان سعدی را هم عمویم در خانه برایمان می‌خواند اما رمان مورد توجهم نبود.
از خاطرات دبیرستان بگویم. در دبیرستان، ناظمی داشتیم که ضمناً دبیر درس جغرافیا و مرد خشن و سختگیری بود. فاصله منزل ما تا دبیرستان زیاد بود و هر روز باید چند کیلومتر می‌رفتیم تا به مدرسه می‌رسیدم. یک روز که برف سنگین بود، پیاده خودم را به زور به مدرسه رساندم. برف تا زانویم می‌رسید و کفش و جوراب و حتی شلوارم تا ران خیس شده بود و از سرما می‌لرزیدم. وارد مدرسه که شدم، زنگ کلاس خورده بود و دانش‌آموزان در کلاس بودند. کلاس ما طبقه دوم بود. دوان دوان از پله‌ها می‌رفتم بالا که ناگهان سر پله آقای ناظم مرا دید. با صدای بلند گفت: «الان می‌رسی؟»
-  آقا برف زیاد بود. تا برسم دیر شد.
-  می‌خواستی زودتر بیدار بشوی!
-  برف بود. من...
هنوز حرفم تمام نشده بود که چنان کشیده‌ای به من زد که از پله‌ها پرت شدم و معلق‌زنان افتادم پایین. کتاب‌ها و دفترم این طرف و آن طرف ولو شدند. همه جای بدنم درد گرفت و زدم زیر گریه. آقای ناظم با بی‌رحمی تمام فریاد زد: «بدو بیا بالا!»
بلند شدم، کتاب‌هایم را جمع کردم و از پله‌ها رفتم بالا. گفت: «گم‌شو برو کلاس! دیگر هم دیر نکنی‌ها!»
رفتم داخل کلاس. همه تنم خیس بود و درد می‌کرد. جای کشیده بدجوری می‌سوخت. آن طرف کلاس بخاری هیزمی روشن بود، اما همه اتاق را گرم نمی‌کرد. سردم بود و می‌لرزیدم. تا پایان کلاس از درد و سرما و تحقیری که شده بودم، اشکم جاری بود و گریه‌ام بند نیامد!
اوایل دوران دبیرستان من مصادف بود با دوره حکومت دکتر محمد مصدق. خانواده‌ام اهل سیاست نبودند و من هم خاطره زیادی از آن دوره ندارم. فقط یاد دارم یک روز که در دبیرستان بودیم، آمدند و گفتند: «میتینگ است در باغ ملی! آقای حسین... می‌خواهد نطق بکند»
نام خانوادگی سخنران را به یاد ندارم، اما می‌دانم از دبیرهای دبیرستان خودمان بود. آن روزها به تجمعات مردم و راهپیمایی «میتینگ» و به سخنرانی «نطق» می‌گفتند. باغ ملی بین دبیرستان صفوی و دبیرستان پهلوی بود. من و بچه‌های دبیرستان رفتیم تا در میتینگ شرکت کنیم و به آن نطق گوش بدهیم. در راه با هم شوخی‌ می‌کردیم و می‌گفتیم: «پیت نفت چرا با خودت نیاوردی؟ نفت ملی شده و در میتینگ نفت مجانی می‌دهند!»
عده زیادی از مردم در باغ ملی جمع شده بودند و به نطق گوش دادند. نطق هم درباره ملی شدن نفت و این جور مسائل بود. از کودتای مرداد ماه 1332 و از بگیر و ببندهای آن در اردبیل چیز زیادی یادم نیست. فقط یادم است که بزرگ‌ترها با هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌گفتند: «تهران شلوغ شده و ارتش کودتا کرده».
سال اول دبیرستان (هفتم قدیم) بودم که پدرم فوت کرد. هنگام فوت بیش از هفتاد سال داشت. پدرم از مدت‌ها قبل از مرگش به آسم شدیدی دچار بود و در اواخر عمرش زمین‌گیر شده بود. روزی که پدرم فوت کرد خوب به یاد دارم، مثل یک کابوس تلخ. در خانه کرسی داشتیم و سمت بالای کرسی پدرم خوابیده بود و آن طرف کرسی من نشسته بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. خوب یادم است که داشتم درس فرانسه می‌خواندم و می‌نوشتم، که یک دفعه پدرم سرفه کرد. به مادرم گفت: «به من ظرف بده!»
مادرم دوید و ظرفی برای پدرم آورد.  پدرم چنان سرفه کرد که به استفراغ افتاد و خون بالا آورد. ظرف پر از خون شد. همان جا و همان موقع گردنش کج شد و افتاد. از دیدن این صحنه خیلی ترسیدم. مادرم که ترسیده و دستپاچه شده بود، به من گفت: «بدو عمویت را صدا کن!»
منزل عمو جلیل یکی دو خانه آن طرف‌تر از خانه ما بود و دویدم صدایش کردم.
تا عمو جلیل خودش را بالای سر بابام برساند، صورت پدرم سیاه شده و تمام کرده بود. مادرم خودش را زد و جیغ  کشید و وضع خانه به یک باره به هم ریخت. عموها، عمه و خانواده‌ی پدرم ریختند داخل خانه ما و شروع کردند به گریه و عزاداری. همان روز یا فردای آن روز، پدرم را بردیم و در قبرستان کلخوران اردبیل دفن کردیم. با وجود اینکه سال هفتم بودم، هنوز درک درستی از مرگ پدرم نداشتم. حتی گریه هم نمی‌کردم. یک هفته‌ای گذشت تا متوجه شدم بی پدری یعنی چه و چه دردی دارد... به هر حال، مرگ پدر برایم سخت بود.

پایان قسمت سوم  

 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوستان  و همراهان  عزیز

به مناسبت  آغاز هفته  دفاع مقدس  تصمیم گرفته شده  که  خاطرات جناب ناخدا صمدی  از  کتاب  تکاوران نیروی دریایی خرمشهر   در این کانال درج  گردد  .


از  آنجاییکه  جناب ناخدا صمدی  فرمانده تکاوران نیروی دریایی  در این کانال  حضور دارند ،انتظار می رود  نشر  مطالب   با  حفظ  نام منبع  کانال  تکاوران دریایی گمنام  صورت  پذیرد   امیدوارم  این  خواسته  براساس  احترام  به جا آورده شود .

تکاوران دریایی  فرزندان  گمنام ایران  -  خاطرات  تکاوران نیروی دریایی  ارتش  را منتشر کنید  تا ایران  و ایرانی قهرمانان راستین خود را بشناسد .


به کانال تلگرامی  تکاوران دریایی گمنام   ، تنها کانال  تکاوران نیروی دریایی ارتش  ،


گردآورنده؛؛حسنعلی ابراهیمی سعید


https://www.uplooder.net/img/image/85/b6be745c0de6e3b4045b1f97c5b3b65b/hasan---ali-ebrahimi--said.jpg

 

 

https://t.me/joinchat/AAAAAEEIhOA8rrj7jcZ6DQ

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مقدمه
در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند.
اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است. 
گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم.
آذر 1389 امیردریادار دوم آل احمد، رئیس دفتر پژوهش و مطالعات راهبردی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای افتتاح موزه دریایی دفاع مقدس سفری به بوشهر داشت. در این سفر با معرفی دوست نویسنده و عکاس و روزنامه‌نگارم آقای عبدالرحمان برزگر با ایشان آشنا دشم و قرار شد خاطرات شفاهی چندتن از پیشکسوتان جنگ هشت ساله نیروی دریایی ارتش را در قالب چند کتاب مستقل تدوین و تألیف کنم. برای این منظور اوایل بهمن ماه 1389 به مدت پانزده روز به تهران رفتم و در پایگاه پشتیبانی کوهک (نداجا) خدمت ناخدا هوشنگ صمدی رسیدم و خاطرات شفاهی ایشان را در 45 ساعت نوار کاست یک ساعته ضبط کردم. نخستین جلسه ما روز ششم بهمن ماه بود. روز تولد جناب ناخدا! این تقارن را به فال نیک گرفتم و شروع به کار کردم.
جناب ناخدا با صمیمت در خور توجهی با آن ته لهجه دلنشین آذری خود، از زندگی خود در یکی از روستاهای اردبیل در دوران کودکی به مدرسه رفتن، مهاجرت به تهران، دوران دبیرستان و گرفتن دیپلم، ورود به ارتش، آموزش در دانشکده افسری، خدمت در شیراز و تهران و منجیل، انتقال به نیروی دریایی، سفر به انگلستان برای دوره آموزشی، بازگشت به ایران و انتقال به بوشهر، انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و ماجراهای شگفت‌آور نقش تکاوران نیروی دریایی در یک سال اول جنگ و ... گفتند. هنگام روایت روزهای خونین خرمشهر، اشک چشمانشان را پر می‌کرد و گاه به زحمت بغض گره شده در گلو را فرو می‌دادند.
اوایل اسفندماه کار تدوین این خاطرات را به پایان رساندم و بسیتم همان ماه کتاب را برای ایشان ارسال کردم. ناخدا صمدی در روزهای پایانی و دهه اول فروردین 1390 کتاب خاطرات خود را مطالعه کردند و مطالب زیادی به صورت حاشیه نویسی بر آن افزودند که اغلب آن مطالب در بازنگری نهایی اعمال شد.
ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند.
به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود. 
در پایان لازم می‌دانم از همکاری‌های صمیمانه دریادار دوم سید مهرداد آل احمد برای مطالعه کتاب و همه هماهنگی‌ها و به خصوص محبت‌هایی ک در خلال مدت ضبط خاطرات و تدوین و انتشار آن به من داشتند؛ همچنین از ناخدا یکم مجید منصوری و ناخدا یکم علی جعفری جبلّی برای مطالعه متن کتاب و ارائه پاره‌ای تذکرات ضروری و همچنین در اختیار قرار دادن اسناد و عکس‌های ارزنده جنگ در خرمشهر، موجود در آرشیو نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران، تشکر و قدردانی کنم و توفیق آنان را از خداوند منان مسئلت دارم.
بندر بوشهر / سیدقاسم یاحسینی
17 فروردین -1390

 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش اول از تولد تا انقلاب
فصل اول – قسمت دوم 
روزی که دموکرات‌ها و پیشه‌وری از ارتش ایران شکست خوردند و به روسیه شوروی فرار کردند، در اردبیل کُشت و کشتار زیادی شد. خوب یادم است که مردم با چوب و چماق در خیابان و کوچه‌ها دنبال هوداران پیشه‌وری می‌گشتند و تا به کسی مشکوک می‌شدند فریاد می‌زدند: «بگیریدش که پیشه‌وری است! بلشویک است!»
مردم خشمگین هم بر سر آن فرد می‌ریختند و به قصد کشت او را می‌زدند. چندین نفر همین‌طوری کشته شدند. اوضاع طوری شد که مادر و پدرم اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بروم.
در شش سالگی به مدرسه روستا رفتم. اسم دبستان ما «دانش» بود و در همان کلخوران، در داخل حیاط قبر شیخ جُنید صفعوی، جد بزرگ شاه اسماعیل صفوی قرار داشت. دبستان دانش یک اتاق آجری بزرگ بود که تا کلاس چهارم هم بیشتر نداشت. همه دانش‌آموزان از کلاس اول تا چهارم، در همان اتاق درس می‌خواندند. معلم کلاس اول ما اسماعیل خیرخواهی بود که در ضمن پسرعمه‌ام هم بود. در آن کلاس یک معلم دیگر هم داشتیم به نام اشرفی. مدیر مدرسه دانش جبرئیل شاه محمدی بود.
روز اولی که به مدرسه رفتم تا ثبت‌نام کنم، خوب به یاد دارم. پدر و مادرم همراهم بودند. بابای مدرسه سیداسماعیل بود که مرد خوب و مهربانی بود. دستی به سرم کشید و گفت: «بارک الله! آمده‌ای مدرسه؟ می‌خواهی درس بخوانی و باسواد بشوی؟ بارک الله! پسر من هم در کلاس توست فامیلش حافظی است»
اسمم را نوشتند و با پدر و ماردم رفتیم خانه. روزی که قرار شد به مدرسه بروم، میکائیل برادر چهارمم مرا به مدرسه برد. هفت سال از من بزرگ‌تر بود. رفتن من به مدرسه هم ماجرایی داشت: نمیدانم چه کسی در همان مدرسه و روز اول به من گفت: «آقای اشرفی روانی است!» که همین حرف باعث شد از اشرفی بترسم و تا او را می‌دیدم می‌زدم زیر گریه و اشک می‌ریختم! بنده خدا خیلی تلاش کرد تا اعتماد مرا جلب کند دیگر از او نترسم و ختی یک بار به من گفت: «یک ورق از دفتر مشقت را بده تا برایت نقاشی بکشم».
اشرفی یک کبک خیلی خوشگل برایم کشید و به من داد. ورق را دستم گرفتم و از مدرسه بیرون رفتم. اما باد آمد و ورق نقاشی را با خودش برد. روز بعد آمدم مدرسه. آقای اشرفی گفت: «نقاشیت کو؟!»
-  باد برد!
-  ای بابا! حیف آن نقاشی نبود دادی باد برد؟
با وجود این هنوز از او می‌ترسیدم و تا می‌آمد سر کلاس، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گرفت. همین باعث شد از مدرسه گریزان بشوم. صبح که مادرم مرا برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار می‌کرد، خودم را به خواب یا مریضی می‌زدم و حاضر نبودم به مدرسه بروم! اگر هم می‌رفتم، خودم را گوشه و کناری قایم می‌کردم. پسرعمویم غلام‌حسین که یک سال از من بزرگ‌تر بود، می‌آمد و مرا پیدا می‌کرد و کشان کشان به مدرسه می‌برد! مدت‌ها طول کشید تا ترسم بریزد و به مدرسه عادت کنم. این بود که خاطره خوشی از روزهای شروع مدرسه و درس و مشق ندارم.
 باید بگویم تا روزی که به مدرسه نرفته بودم، یک کلمه هم فارسی بلند نبودم. در خانه همه به زبان ترکی آذری با هم حرف می‌زدند. در مدرسه هم معلم و شاگردها به آذری صحبت می‌کردند. خوشبختانه من در خانه قرآن یاد گرفته بودم و حروف را خوب می‌شناختم. از همان روز اول، من و دانش‌آموزان دیگر مجبور بودیم در کنار کلمات، فارسی، معنی آذری‌ آن‌ها را با مداد بنویسیم. یعنی در کنار کلماتی چون آب، نان و اسب، کلمات ترکیِ سو و چُرَک و آت را هم می‌نوشتیم.
تا کلاس چهارم دبستان در همان مدرسه دانش بودم، اما چون تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم برای ثبت‌نام در کلاس پنجم و ششم به اردبیل بروم. در محلۀ «آغانغی خرمنی» مدرسه‌ای بود به اسم «پروین». پسرانه بود، اما اسم دختر رویش گذاشته بودند!
در دوره دبستان درسم خوب بود و نمراتم غالباً از هجده پایین‌تر نمی‌آمد. اما از سال سوم متوسطه به بعد اغلب معدلم چهارده یا پانزده بود.
پس از دبستان به دبیرستان رفتم. اسم دبیرستان ما «پهلوی» بود البته بهترین دبیرستان اردبیل «صفوی» بود که چون ظرفیت ثبت‌نام آن تکمیل شده بود، مجبور شدم در دبیرستان پهلوی ثبت نام کنم. سال اول و دوم و سوم را در دبیرستان پهلوی خواندم، اما برخی از کلاس‌هایمان در دبیرستان صفوی برگزار می‌شد. در دبیرستان بود که توانستم فارسی حرف بزنم.

پایان قسمت دوم

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0