Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات خاطرات ناخدا هوشنگ صمدی

59 posts in this topic

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدایکم  هوشنگ صمدی 

قسمت  سی ام  

از طرفی خبردار شدم که کشتی‌های گشتی عراقی در خور عبدالله و حتی شمال خلیج فارس، برای کشتی‌های ما مزاحمت‌هایی ایجاد کرده‌اند. درگیری‌های پراکنده‌ای هم پیش آمده بود. ضمناً کشور امارات متحده عربی هم شاخ و شانه می‌کشید و خواهان گرفتن جزایر تنب کوچک و بزرگ و جزیره ابوموسی از ایران بود.
در بدو ورود مجددم به بوشهر موضوع تخلیه کشتی رافائل پیش آمد. شاه در نیمه اول دهه پنجاه دو فروند کشتی بزرگ چندطبقه مسافرتی تفریحی را از ایتالیا خریده بود. یکی به نام «میکل آنژ» که به بندرعباس منتقل شده بود و دیگری به نام «رافائل» که در بوشهر بود. اسم این کشتی بعد از انقلاب به «دکترعلی شریعتی» تغییر یافت. کشتی رافائل برای خوابگاه پرسنل مجرد نیروی دریایی و تکاوران اختصاص داده شده بود. در تابستان 1358 ستاد نیروی دریاییدستور تخلیه این کشتی را به منطقه دوم دریایی بوشهر صادر کرد. پرسنل تکاور ساکن در کشتی رافائل باید به مناطق دریایی دیگر منتقل یا مأمور می‌شدند. ستاد نیرو از پرداخت حق انتقال یا حق مأموریت به این عده امتناع می‌ورزید.
بچه‌های تکاور برای حل مشکلشان به من مراجعه کردند. من به عنوان فرمانده گردان یکم تکاوران با فرمانده نیروی دریایی صحبت کردم و بالاخره او را متقاعد کردم به تکاورانی که کشتی رافائل را ترک می‌کنند، فوق‌العاده مأموریت و حق انتقال بدهند. این کار بر محبوبیت من در میان پرسنل تکاور افزود. آن‌ها مثل پدرشان مرا دوست داشتند. من هم همه آن‌ها را فرزندان خودم می‌دانستم و هر کاری که از دستم بر می‌آمد برایشان انجام می‌دادم.
در بهار و تابستان 1358 بین نیروهای وفادار به انقلاب و ضد انقلاب جنگ شدیدی در کردستان درگرفت. دکتر مصطفی چمران معاون نخست وزیر وقت خودش به کردستان رفت تا شورش و غائله آنجا را سرکوب کند. دکتر چمران از نیروی دریایی خواست یک افسر تکاور برای آموزش به او معرفی کند. من هم ناوبان یکم عبدالرسول هومن و چند درجه‌دار را در اختیار ایشان گذاشتم. از تکاوران نیروی دریایی هم یک گروه به سرپرستی ناوسروان مهدی رضایی و افسرانی مثل ناوبان یکم احمد مهرابی، ناوبان یکم علیرضا صالحی و تقی عابدی از منجیل به کردستان رفتند و در اختیار چمران قرار گرفتند. تکاورها در سرکوب ضد انقلاب در کردستان نقل موثری داشتند. در همین درگیری ها ناوبان یکم احمد مهرابی از تکاوران خوب ما در 12 شهریور 1358 به شهادت رسید. در 16 شهریور نیز ناواستوار جمشید پرندآور به شهادت رسید.
در خرمشهر و اهواز هم گروه جدایی طلب خلق عرب شورش کرده و مدتی بود با کمک دولت عراق در خرمشهر و دیگر شهرهای استان خوزستان بمب‌گذاری می‌کرد و در جاده‌های مرزی مین ضد نفر یا ضد خودرو کار می گذاشتند. در بهار 1358 تیمسار مدنی استاندار وقت استان خوزستان از فرمانده منطقه دوم نیروی دریایی در بوشهر تقاضای اعزام یک گروهان تکاور برای تأمین امنیت خرمشهر و آبادان کرد. از بوشهر یک گروهان 90 نفره تکاور به فرماندهی ناوبان عیسی حسینی بای به خرمشهر فرستاده شد تا با ضد انقلاب مبارزه کند. در این گروهان ناوبان محمدعلی صفا  و ناوبان سلیمان محبوبی هم بودند که هر یک فرماندهی یک دسته 30 نفره را به عهده داشتند.
تکاوران نیروی دریایی در موارد زیادی بمب‌ها و مین‌های کارگذاری شده را خنثی کردند. همچنین با کمک نیروهای محلی و مردمی عناصر ستون پنجم دشمن را شناسایی می‌کردند و تحویل مقامات قضایی در خوزستان می‌دادند.
علاوه بر خرمشهر ، ما در اهواز و بندر امام خمینی هم دو دسته 30 نفره تکاور داشتیم. یک دسته تکاور به فرماندهی ناوبان محمدعلی صفا در اهواز مستقر بود و دسته 30 نفری دیگر به فرماندهی ناوبان محبوبی در بندر امام. این دو دسته مستقیماً زیر نظر تیمسار مدنی استاندار خوزستان اداره می‌شدند.
در خرداد 1358 شورش ضد انقلاب در خرمشهر به اوج رسید. نیروهای خلق عرب شهر را به اشغال خود در آورند. ساختمان شهربانی و برخی از اماکن دیگر دولتی را اشغال کردند و مسلحانه در شهر خرمشهر مانور می‌دادند. همچنین به مقر سپاه پاسداران در خرمشهر ریختند و محمدجهان‌آرا فرمانده سپاه خرشمهر و 17 نفر دیگر را به گروگان گرفتند.


پایان قسمت سی ام

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدا یکم  هوشنگ صمدی  

قسمت  سی و یکم 


تکاورها به نیروهای مردمی وبچه‌های سپاه پاسداران آموزش نظامی می‌دادند و به برخی درگیری‌ها به کمک آن‌ها می‌رفتند. تکاورها در سرکوب ضد انقلاب و جدایی طلب های خلق عرب نقش بسیار پررنگی داشتند. ناوبان حسینی بای و تکاورهایش محمد جهان آرا و دوستان پاسدارش را از محاصره و گروگان ضد انقلاب نجات دادند. تکاورها در خرمشهر محبوب بودند. همان‌ها بودند که ضد انقلاب را از این شهر بیرون کردند. در خلال همین درگیری با خلق عرب یکی از نیروهای زبده تکاور به اسم ناوبان محمدعلی صفا تیر خورد و زخمی شد.
در تابستان 1358 فرمانده کل و رئیس ستاد ارتش که یک سرتیپ بود و پس از ترور و شهادت سرتیپ قرنی منصوب بود، از همه پایگاه و پادگان‌های کشور بازدید کرد. از پایگاه نیروی دریایی بوشهر و سایت تکاوران هم بازدید کرد. من برای او صبحگاه گذاشتم و خودم و نیروی واحدم در مقابل رژه رفتیم. از نظم و دیسیپلین موجود در واحد تکاوران خیلی رضایت داشت. حتی در دفتر یادبود پایگاه نوشت:
«تمام پایگاه‌ها و پادگان‌های ارتش و نیروهای مسلح موجود را بازدید کردم، مرتب‌تر و منظم‌تر از تکاوران نیروی دریایی در بوشهر ملاحظه نکردم.» 
در سیلی که اواخر سال 1358 در خوزستان آمد، تکاوران نیروی دریایی به کمک مردم شتافتند و حضور پررنگی در کمک به سیل زدگان و امدادرسانی به آن‌ها داشتند؛ در روستاهای اطراف دارخوین و شادگان با قایق‌های موتوری سیل‌زدگان و حتی گاو و گوسفند‌های عرب‌ها را نجات دادند و برای کسانی که در محاصره سیل قرار گرفته بودند، چادر، پتو و مواد غذایی بردند. همین اقدامات باعث شد تا خرمشهری‌ها تکاوران را جزئی از خودشان بدانند و به آن‌ها علاقه‌مند شوند.
از اواخر زمستان 1358 خودمان را برای درگیری با عراق آماده و تجهیزاتی چون تفنگ 106، موشک تاو، خمپاره‌اندازها، مهمات بنه و بارمبنا و ... را آماده کرده بودیم. به نظر می‌آمد تا چند ماه آینده با عراق جنگ خواهیم داشت. کافی بود یک نیروی ساده سری به مرز بزند و تحرکات عراقی‌ها را از نزدیک ببیند، تا یقین کند آن‌ها قصد تجاوز به ایران و شروع جنگ را دارند. همه این مسائل در اسرع وقت به تهران نیز مخابره می‌شد.
تکاوران هر روز گزارش عملکرد خودشان را به نیروی دریای خرمشهر و منطقه دوم دریایی در بوشهر ارسال می‌کردند. من از جزئیات اقدامات و فعالیت‌هایشان آگاه می‌شدم. در خلال همین گزارش‌ها بود که مطلع شدم نیروهای عراقی در منطقه شلمچه مشغول راه و جاده‌سازی، تقویت سنگرهای خود و تحرکات مشکوک هستند. تجزیه و تحلیل همین گزارش‌ها نشان می‌داد که عراقی‌ها احتمالاً در چند ماه آینده در آن منطقه خیالاتی علیه ایران دارند. ما همه این اطلاعات را به ستاد کل فرماندهی در تهران ارسال می‌کردیم. 
در پاییز و زمستان 1358 به کنسولگری و مدرسه عراقی‌ها در خرمشهر که به لانه جاسوسی و مرکز خرابکاری و بمب‌گذاری در خرمشهر و خوزستان تبدیل شده بودند، با کمک پنهانی تکاوران حمله شد. در بازرسی از اسناد کشف شده در این دو مرکز، روشن شد که عراقی‌ها مشغول توطئه چینی و خرابکاری در خرمشهر هستند. فکر می‌کنم در همین زمان از فرماندهی نیرو در تهران به ما وضعیت درجه دو اعلام شد.
تکاوران نیروی دریایی اعزامی از بوشهر، در خرمشهر چنان خدمات و جانفشانی‌هایی کردند که در اوایل فروردین 1359 دکتر محمدی سرپرست فرمانداری خرمشهر طی نامه‌ای رسمی از زحمات و تلاش‌های صادقانه تکاوران به فرماندهی ناوبان دوم حسینی‌بای تشکر کرد و ضمناً خواهان تمدید مأموریت آن‌ها شد. ما هم با این تقاضا موافقت کردیم.
نیروی دریای عراق در اواخر فروردین 1359 دست به یک مانور دریایی در خلیج فارس زد. نیروی دریایی ایران این مانور را کاملاً زیر نظر داشت و با اعزام یک فروند کشتی شناسایی به نزدیک منطقه مانور، از مراحل مختلف آن گزارش و عکس تهیه کرد. مانور عراق در خلیج فارس برای نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران زنگ خطری بود که باید به آن توجه می‌کرد.


پایان قسمت  سی و یکم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدا یکم  هوشنگ صمدی  

 

از چندماه پیش از شروع انقلاب تا بهار 1359 نیروی دریایی ایران هیچ مانوری در خلیج‌فار انجام نداده بود. انجام مانور، یا به قول امروزی‌ها رزمایش، در واقع یک نوع تمرین رزم و نبرد است. اگر ارتشی بخواهد آمادگی خودش را در زمینه‌های فرماندهی و رزم حفظ کند، باید سالانه یکی دو مانور انجام بدهد. به دنبال مانور عراقی‌ها در خلیج فارس، نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران هم در اواخر اردیبهشت 1359 برای اولین بار پس از انقلاب، در آب‌های شمالی خیلج فارس یک مانور بزرگ و سنگین انجام داد. در این مانور چهار روزه، یازده فروند کشتی و چند فروند هواپیما و هلی‌کوپتر شرکت داشتند.
گردان یکم تکاوران هم در این مانور نقش موثری داشت. ما در این مانور متوجه شدیم برخی از تکاوران در مواردی چون پیاده شدن از کشتی به ساحل و برخی مسائل دیگر دچار مشکل هستند که با آموزش‌های لازم، این مشکل را برطرف کردیم. در کل مانور خوبی بود و ما را با قوت و ضعفمان آشنا کرد.
از دورن قبل از انقلاب طرحی دفاعی در دریا و زمین مقابل نیروهای عراقی تهیه شده بود. با توجه به وقوع انقلاب اسلامی در ایران و تغییراتی که در این مدت رخ داده بود، لازم بود آن طرح مورد بازبینی و بازنگری قرار گیرد و به روز شود. بنابراین، امرا و کارشناسان نیروی دریایی طرح دفاعی «شاهین» را تدوین کردند و کمی بعد به طرح «ذوالفقار» تغییر نام داد. براساس این طرح، اهداف نیروی دریایی عراق وتجهیزات و امکانات آن به طورکامل شناسایی شد. طبق این طرح، در صورت شروع جنگ دریایی، نیروی دریایی ایران می‌دانست باید به کجا حمله کند و چه مناطقی و تأسیساتی از عراق را در دریای خلیج فارس مورد حمله قرار داده و منهدم کند.
و همچنین با توجه به ادعاهای امارات متحده عربی، طرحی دفاعی از جزایر ایران در خلیج فارس به نام طرح «درفش» تهیه شد. بر اساس این طرح، تکاورهای نیروی دریایی در بوشهر باید در کمتر از چهار ساعت آماده اعزام به جزایر و هلی برن در آن‌ها و دفاع از جزایری چون سیری، فارسی، ابوموسی، تنب کوچک و بزرگ و خارک می‌شدند.
تنش‌های زمینی و گشت‌های دریایی روز به روز بیشتر می‌شد. از اوایل بهار 1359 کاملاً عیان و آشکار بود که عراق به زودی جنگی را به ایران تحمیل خواهد کرد. در مجموع حدود نود تکاور در خرمشهر، آبادان و اهواز داشتم. آن‌ها ضمن حفظ امنیت خرمشهر، در رمز و پاسگاه‌های مرزی در شلمچه و اطراف رودخانه کارون هم به نیروهای ژاندارمری کمک می‌کردند. چندین مورد درگیری با نیروهای عراقی گزارش شد.
تکاوران مستقر در خرمشهر و اهواز مرتب گزارش‌هایی در همین زمینه برای ما ارسال می‌کردند. نیروهای ارتش عراق در مرز جنوبی و به خصوص در مرز استان خوزستان نیروی زرهی مستقر کرده و مشغول سنگرسازی و استقرار تجهیزات و امکانات جنگی بودند. همه سران درجه اول سیاسی در تهران هم از این موضوع اطلاع داشتند. جابه‌جایی نیروهای عراقی، جاده‌سازی و مسیر منتهی به مرز ایران، سنگرسازی و سایر استحکامات بارها از طریق گروهان‌های مستقر در منطقه به ستاد نیروی دریایی و سایر سازمان‌های مسئول گزارش شده بود.
اما من در مرداد 1359 تصمیم گرفتم خودم را پیش از موعد بازنشسته کنم. راستش از هرج و مرج و نبود برنامه خسته شده بودم. تا آن روز بیست سال تمام خدمت کرده بودم. این بودکه تقاضای بازنشستگی کردم که بلافاصله هم از سوی نیروی دریایی تهران و هم از سوی ستاد مشترک ارتش پذیرفته شد. قرار شد فرمانده جدید گردان بیاید و من پُستم را تحویلش بدهم و به تهران برگردم. از تیر 1358 که به بوشهر رفته بودم، خانواده‌ام در تهران بودند. در همان اوایل شهریور از گردان یکم تکاوران در بوشهر یک دسته ده نفره را به خرمشهر اعزام کردم. در آنجا عراق در مرزهای زمینی با نیروهای ژاندارمری درگیر شده بود. اوضاع روز به روز در مرز شلمچه و پاسگاه‌های مرزی خراب‌تر می‌شد. در اواخر شهریور 1359 امریه بازنشستگی ام از تهران به منطقه دوم نیروی دریایی بوشهر آمد و من خودم را آماده رفتن به تهران کردم. منتظر بودم فرمانده جدید گردان تکاوران معرفی شود تا به تهران بروم و بازنشستگی‌ام را آغاز کنم.

پایان قسمت  سی و دوم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدا یکم  هوشنگ صمدی  

قسمت  سی  و سوم


در شهریور 1359 عراق علناً جنگ را آغاز کرد و در 23 شهریور جانشین فرمانده نیروی دریایی ناخدا مصطفی مدنی نژاد و ناخدا کاشانی از تهران به بوشهر آمدند و در زیرزمین ساختمان چهارده طبقه پایگاه نیروی دریایی بوشهر، مستقر شدند و قرارگاه مقدم جنگ را در همان زیرزمین ایجاد کردند. اسم این قرارگاه را هم «نیروی رزمی 421» گذاشتند. در آن زیرزمین همه تجهیزات مخابراتی و الکترونیکی وجود داشت و از 26 شهریور رسماً تأسیس شد. همچنین افسران زبده، باسواد و فهیم را در این ستاد مستقر کردند. کل امکانات رزمی نیروی دریایی ایران در پایگاه‌های چهارگانه خرمشهر، بندرعباس، بوشهر و انزلی زیر نظر نیروی رزمی 421 قرار گرفتند. منطقه دوم دریایی بوشهر به ستاد جنگ و فرماندهی نیروی دریایی ایران تبدیل شد.
در خرداد 1359 و چندماه قبل از شروع جنگ ناخدا ابریشمی فرمانده ناو تیپ هشتم نیروی دریایی مستقر در خرمشهر دو ناو جنگی به نام‌های «بایندر» و «نقدی» را که در اسکله نیروی دریایی در خرمشهر لنگر انداخته بودند به سمت آب‌های آزاد خلیج فارس و بوشهر گسیل داد تا اگر جنگی شروع شد، آن شناورها در خرمشهر مورد اصابت گلوله‌های عراقی قرار نگیرند. همچنین در پنجم شهریور ناوهای «کهنمویی» «میلانیان» به اضافه کلیه ناوچه‌های توپ‌دار 65 پایی و همه یگان‌های شناور قابل حرکت را از خرمشهر خارج کرد و به دریا فرستاد تا در دریا و منطقه مانوری مناسب آمادگی درگیری با دشمن را داشته باشند. این یک تدبیر خردمندانه بود که ناخدا ابریشمی اندیشید. اگر آن ناوها و کشتی‌های جنگی در اسکله خرمشهر باقی می‌ماندند، قطعاً مورد هدف گلوله‌های خمپاره و توپ عراقی‌ها قرار می‌گرفتند و غرق می‌شدند، کما اینکه سه فروند ناو جنگی «لنگه»، «هرمز»، کشتی تشریفاتی و چهار ناوچه دیگر، که خراب و در دست تعمیر بودند، در روزهای اول جنگ بدون شلیک حتی یک تیر، با آتش عراقی ها در ساحل خرمشهر و در رودخانه کارون غرق شدند. همچنین یکی دو روز قبل از شروع رسمی جنگ، دو ناوچه نیروی دریایی مورد هدف عراقی‌ها قرار گرفت و غرق شد. در این حادثه تلخ چند نفر از پرسنل این دو ناو شهید و مجروح شدند.
در پی این اقدام درست و منطقی در خرمشهر شایع شد که فرمانده ناوتیپ هشتم نیروی دریایی خیانت کرده و کشتی ها و ناوهای نیروی دریایی را از خرمشهر خارج کرده تا حضور نداشته باشند و نتوانند از خرمشهر دفاع کنند! این شایعه ضربه زیادی به حیثیت نیروی دریایی وارد آورد. نمی‌دانم چه کسانی آگاهانه یا ناآگاهانه و با چه انگیزه‌ای پشت این شایعه بودند، اما پخش آن شایعه اثر بدی در روحیه مردم غیرنظامی خرمشهر و آبادان گذاشت. مردم تصور می‌کردند خیانتی صورت گرفته و فرمانده ناوتیپ از دفاع شانه خالی کرده است، حال اگر این کار را نمی‌کرد، چندین ناو و کشتی نیروی دریایی ارتش بیخود و بی‌جهت مورد اصابت قرار می‌گرفت و در آن موقعیت حساس از بین می رفت. در کل باید گفت جنگ نیروی دریایی ایران با عراق از حدود یک ماه قبل از هجوم رسمی و گسترده عراق به ایران، آغاز شده بود.
اما من باید به یک واقعیت تلخ اشاره کنم. همان‌طور که پیش از این هم به طور مفصل شرح دادم، برای ارتش و حتی نیروهای سپاه پاسداران در خوزستان، از نیمه دوم 1358 مسلم شده بود که عراق قصد تجاوز به ایران را دارد. اینکه در برخی از کتاب ها و مصاحبه‌ها گفته می‌شود که ارتش ایران غافلگیر شد، اصلاً و ابداً درست نیست. نیروی زمینی و دریایی ایران از ماه‌ها قبل وقوع جنگ با عراق را پیش‌بینی کرده و به طور روزانه به تهران گزارش داده بودند. اما با کمال تأسف چهره‌های سیاسی کشور به این گزارش‌ها اعتماد و اعتنا نکردند. من در یکی از بولتن‌های عراقی‌ها، که در یکی از عملیات‌ها از سنگر فرماندهان عراقی بهدست آوردیم، خواندم که لشکر زرهی اهواز در شروع جنگ فقط هشت دستگاه تانک چیفتن آماده رزم داشت که آن‌ها هم خدمه کامل نداشتند. کادر سیاسی کشور به هشدارهای ارتش و سپاه توجه نکرد. در تهران سیاسیون چنان مشغول درگیری و زد و خورد با هم بودند که فریاد ارتش و سپاه به گوششان نررفت و شد آن چه شد...

پایان  قسمت سی و سوم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران  نیروی دریایی در خرمشهر 

خاطرات ناخدا یکم  هوشنگ صمدی  

قسمت  سی و چهارم  

در درگیری‌هایی که عراقی‌ها در مرز خرمشهر با تکاوران ما داشتند،در روزهای 29،30 و 31 شهریور ماه چند تن از نیروهای اعزامی به خرمشهر به شهادت رسیدند: ناواستوار کورش شهبازی در 29 شهریور، مهناوی یکم منصور دوس و ناواستوار دوم جمشید قهرکی در 30 شهریور و ناواستوار دوم محمدعلی گردکانی در 31 شهریور و روز شروع جنگ شهید شدند. همچنین مهناوی یکم جواد صفری در اولین روز جنگ در محور شلمچه، زمانی که دشمن وارد خاک ما شده بود، آنقدر با تیربار مقاومت و ایستادگی کرد تا بالاخره عراقی‌ها با گلوله تانک موضع او را هدف قرار دادند و به شهادت رسید.
روز 31 شهریور عراق با دوازده لشکر، شامل پنج لشکر زرهی، پنج لشکر مکانیزه و دو لشکر پیاده از غرب و جنوب به ایران حمله و تجاوز کرد. هر لشکر زرهی نه گردان زرهی و هر گردان هم دارای 54 تانک بود.
در همان روز من داشتم کارهای تسویه حسابم را انجام می‌دادم تا آن روز هم فرمانده گردان یکم تکاوران بودم و هم جانشین فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر. بازنشسته شده بودم و می‌توانستم با خیال راحت به تهران بروم و از دوران بازنشستگی‌ام در تهران یا حتی خارج از ایران لذت ببرم.
در ابتدای جنگ فرمانده منطقه دوم دریایی بوشهر ناخدا رزمجو بود. آن روز حدود دوی بعد از ظهر از ستاد تکاوران پیاده به طرف دفتر فرمانده منطقه می‌رفتم. در پارک موتوری یک دفعه صدای هواپیما در آسمان شنیدم و بعد دو هواپیمای میگ عراقی در بالای سرم ظاهر شدند. یکی از هواپیماها رگباری کنار پایم شلیک کرد. تیرها در پانزده متری من به زمین خورد، اما آسیبی به من نرسید. فهمیدم که جنگ به طور رسمی شروع شده و عراقی‌ها از هوا و زمین به خاک مقدس ایران تجاوز کرده‌اند. به عنوان یک افسر ارتش که بیست سال بود در نظام خدمت کرده بودم، از این جنگ و تجاوز دلگیر و برافروخته شدم. فکر کردم دیگر جای بازنشستگی و شانه خالی کردن از مسئولیت دفاع ازکشورم نیست و از همان جا مستقیم به دفتر جناب ناخدا رزمجو، فرمانده منطقه نیروی دریایی بوشهر رفتم. ایشان مشوش و ناراحت بود. سلام نظامی دادم. بلند شد آمد طرفم و با من دست داد. بعد از کمی صحبت گفت: «خبری برایت دارم، امروز عراقی‌ها رسماً جنگ را شروع کردند.»
-  بله. خودم پرواز و شلیک هواپیماهایشان را دیدم.
-  داری تسویه حساب می‌کنی؟
-  بله قربان
آهی کشید و گفت: «می خواهی بمانی یا بروی؟»
فکر همه چیز را کرده بودم و بزرگ‌ترین و حساس‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفته بودم. گفتم: «فکر می‌کنید می‌توانم بروم؟»
-  تو بازنشسته شده ای. می‌توانی بروی.
در حالی که سعی می‌کردم بغض گلویم را فرو بدهم و بر خودم مسلط باشم، گفتم: «نه! می‌مانم. اگر بروم تا آخر عمر پیش خودم و خانواده‌ام شرمنده می‌شوم.»
بعد اضافه کرد: «فردا خانواده‌ام به من نمی‌‌گویند که تو بیست سال حقوق گرفتی برای چنین روزی و وقتی به وجود تو نیاز داشتند، چرا همه چیز را رها کردی و برگشتی؟ من برای آن‌ها جوابی ندارم و حرف‌ آن‌ها درست و منطقی است. من برای این چنین روزی ساخته و تربیت شده ام. برای چنین روزی در ایران و انگلیس دوره دیده‌ام. چقدر در عملیات‌ها و مانورها شرکت کرده و چقدر مهمات مصرف کرده‌ام. الان می‌توانم بگذارم و بروم؟ نه جناب ناخدا، نمی‌روم، می‌مانم و از کشورم دفاع می‌کنم.»

پایان  قسمت  سی و چهارم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات  ناخدایکم  هوشنگ صمدی  

قسمت  سی و پنجم 

مستقیم به دفتر جناب ناخدا رزمجو، فرمانده منطقه نیروی دریایی بوشهر رفتم. ایشان مشوش و ناراحت بود. سلام نظامی دادم. بلند شد آمد طرفم و با من دست داد. بعد از کمی صحبت گفت: «خبری برایت دارم، امروز عراقی‌ها رسماً جنگ را شروع کردند.»
-  بله. خودم پرواز و شلیک هواپیماهایشان را دیدم.
-  داری تسویه حساب می‌کنی؟
-  بله قربان
آهی کشید و گفت: «می خواهی بمانی یا بروی؟»
فکر همه چیز را کرده بودم و بزرگ‌ترین و حساس‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفته بودم. گفتم: «فکر می‌کنید می‌توانم بروم؟»
-  تو بازنشسته شده ای. می‌توانی بروی.
در حالی که سعی می‌کردم بغض گلویم را فرو بدهم و بر خودم مسلط باشم، گفتم: «نه! می‌مانم. اگر بروم تا آخر عمر پیش خودم و خانواده‌ام شرمنده می‌شوم.»
بعد اضافه کرد: «فردا خانواده‌ام به من نمی‌‌گویند که تو بیست سال حقوق گرفتی برای چنین روزی و وقتی به وجود تو نیاز داشتند، چرا همه چیز را رها کردی و برگشتی؟ من برای آن‌ها جوابی ندارم و حرف‌ آن‌ها درست و منطقی است. من برای این چنین روزی ساخته و تربیت شده ام. برای چنین روزی در ایران و انگلیس دوره دیده‌ام. چقدر در عملیات‌ها و مانورها شرکت کرده و چقدر مهمات مصرف کرده‌ام. الان می‌توانم بگذارم و بروم؟ نه جناب ناخدا، نمی‌روم، می‌مانم و از کشورم دفاع می‌کنم.»
جناب ناخدا رزمجو که تحت تأثیر حرف‌های من قرار گرفته بود مرا بوسید و با دست به شانه‌ام زد و گفت: «درود بر تو! از افسر لایق و شجاعی مثل تو انتظارم همین بود.»
بعدهم گفت: «پس حالا که نمی‌خواهی بروی، نیروهایت را جمع کن و برو خرمشهر. امریه آمده که گردان تکاوران بلافاصله به خرمشهر بروند و از این بندر دفاع کنند. فعلاً به طرو شفاهی به تو اعلام می‌کنم و بعداً هم کتبی اعلام خواهم کرد».
برگشتم به واحد تکاوران. احساس می‌کردم کوه سنگینی بر دوشم گذاشته شده است. دفاع از شهر مهمی چون خرمشهر با آن وسعت مرز زمینی با عراق، کار کوچکی، نبود. هواپیماهای عراقی در ساعت دوی بعد از ظهر فرودگاه بوشهر را بمباران کرده بودند. بعدها فهمیدم که چندین فرودگاه دیگر در شهرهای دیگر را هم بمباران کرده‌اند. وقتی به واحد تکاوران رسیدم ساعت اداری تمام شده بود و تقریباً همه رفته بودند. بلافاصله آماده باش اعلام کردم. افسران و فرماندهان گروهان‌ها را جمع کردم و جلسه کوتاهی با آن‌هاگذاشتم و شروع جنگ و رفتن به خرمشهر را برایشان تشریح کردم.
گفتم: «مأموریت گردان ما دفاع از خرمشهر است. ساده اما سنگین!»
فرماندهان گروهان‌ها دسته‌جمعی گفتند: «جناب ناخدا، خیلی هم ساده و سبک است! اصلاً هم سنگین نیست! ما برای چه این همه آموزش دیده‌ایم و از در و دیوار بالا رفته‌ایم برای چنین روزی!»
از این حرف و روحیه بالای افسرانم خوشحال شدم. سنگینی بار مسئولیت و مأموریت بردوشم کمتر شد! یکی یکی آنها را بوسیدم و گفتم: «انتظارم از شما افسران شجاع هم همین است!»
از افسران لایق و شجاع و کاردان من در گردان تکاوران، ستوان حسینی بای بودکه ماه‌ها در خرمشهر خدمت کرده بود. امریه انتقالش از بوشهر به تهران آمده بود و داشت تسویه حساب می‌کرد. به او گفتم: «چه کار می‌کنی؟ می‌روی یا می‌مانی؟»
آن افسر ایران دوست گفت: «دیگر تمایل ندارم به تهران بروم. هرجا که واحد برود، من هم می‌روم.»
لبخندی از سر شادی و رضایت زدم و گفتم: «پس خودت را آماده رفتن به خرمشهر کن! امشب می‌رویم.»
بعد از این جلسه کوتاه فرماندهان گروهان‌ها شروع به جمع‌آوری پرسنل تحت امر خود کردند. افسری که در گردان و بوشهر می‌ماند، ستوان عایدی بود که باید کارهای تدارکاتی و نیازهای ما را در خرمشهر را در پایگاه پیگیری می‌کرد. ما از مدت ها قبل خودمان را آماده این کارزار کرده بودیم. تا به کارها سروسامان بدهم و گردان یکم تکاوران را، که حدود ششصد نفر بودند آماده اعزام به آبادان و خرمشهر کنم. 

پایان  قسمت  سی  و پنجم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر 

خاطرات ناخدا یکم  هوشنگ صمدی 

قسمت  سی و ششم


چند ساعت طول کشید. در این فاصله تکاوران آمدند و تجهیز شدند. به هر کدام پنج خشاب بیست تایی فشنگ تحویل داده شد. مهمات از انبار مهمات تحویل و بارگیری شد. ماشین‌ها را آماده و باک همه خودروها را پر از بنزین کردند. یکی دو تانکر بنزین هم آماده حرکت با کاروان شد. آشپزخانه صحرایی هم آماده حرکت شد. بیسیم‌ها و باتری آن‌ها را چک کردند و همه چیز برای رفتن به جبهه و دفاع از خاک میهنم آماده شد. 
قبل از حرکت فرماندهان را روی نقشه توجیه کردم. دستور عملیاتی کتبی صادر شده از ستاد منطقه دوم دریایی بوشهر را برای فرماندهان قرائت کردم و بر مبنای مأموریت واگذار شده روی نقشه اقدامات ابتدایی را انجام دادیم و تقسیم منطقه استقرار در خرمشهر را به حرکت بعدی و پس از رسیدن به نزدیکی‌های خرمشهر موکول کردیم.
قبل از رفتن نفرات گردان را جمع کردم و درباره خطر ستون پنجم و حساسیت موقعیت برایشان سخنرانی کردم. در بخشی از سخنانم گفتم: «شما برای دفاع از آبادان و خرشمهر می‌روید. مواظب هرگونه تحرک ستون پنجم باشید. در طول مسیر ممکن است مورد حمله هوایی دشمن قرار بگیریم. حتی ممکن است گروه‌هایی از ستون پنجم و عوامل و مزدوران دشمن به ستون حمله چریکی کنند. ما دفاع هوایی نداریم. خیلی مواظب خودتان باشید.»
بعد از سخنان من نیروها از خانواده‌هایشان خداحافظی کردند. صحنه تأثیربرانگیزی بود. برخی از افراد خانواده تکاورها گریه می‌کردند. جناب ناخدا رزمجو فرمانده پایگاه و رئیس عقیدتی- سیاسی هم آمده بودند. تکاوران از زیر قران کریم عبور کردند و در ماشین‌های نظامی نشستند. 112 خودرو شامل کامیون و جیپ تفنگ 106، موشک تاو و تیربار امریکایی بودند. مسئولان پایگاه و عده‌ای از مردم بوشهر هم برای بدرقه آمده بودند. لحظات تاریخی و باشکوهی بود و افسوس که به دلایل امنیتی از آن شب پرشکوه هیچ عکس یا فیلمی تهیه نشده است.
تقریباً همه پرسنل رزمی و حتی کادرها و پرسنل گردان تکاوران را برای بردن به خرمشهر بسیج کرده بودم. فقط برای حراست و نگهداری از تأسیسات چند تکاور در سایت بوشهر ماندند. همچنین اکثر تکاوران اس بی اس هم در سایت ماندند تا اگر اتفاق خاصی در دریا و جزایر افتاد، از وجودشان استفاده شود. به مرکز آموزشی تکاوران در منجیل هم تلفنگرام کردیم و از آن‌ها خواستیم که در اسرع وقت، پرسنل تکاوری را که دوره آموزشی‌شان کامل شده به خرمشهر بفرستند.
ساعت درست دوازده نیمه شب 31 شهریورماه خودم هم از زیر قرآن رد شدم و سوار جیپ فرماندهی شدم و از بوشهر به مقصد آبادان و خرمشهر راه افتادیم. من و سه بیسیم‌چی و راننده در جیپ فرماندهی در جلوی ستون حرکت می‌کردیم. یکی از بیسیم‌چی‌ها، ناواستوار غلام غالندی بود که اتفاقاً خودش هم بچه آبادان بود. در دل تاریکی شب و بدون آنکه خودروها چراغ روشن کنند، در وضعیت آماده باش وضعیت قرمز، ستون حرکت کرد. برای احتیاط در یک کیلومتری جلوی ستون، دو دستگاه جیپ حامل تیربار حرکت می‌کردند که حکم دیدبان و شناسایی داشتند و موظف بودند هر حرکت مرموز و غیرعادی را بلافاصله با بیسیم به من گزارش کنند.

پایان قسمت  سی و ششم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدا یکم هوشنگ صمدی

قسمت سی و هفتم 

به شدت مضطرب بودم. استرس وحشتناکی داشتم. خدا را گواه می‌گیرم که در آن لحظات هیچ به زن و بچه‌هایم فکر نمی‌کردم. در آن لحظات همه فکرم آن ششصد نفری بود که به من سپرده بودند. در میان بچه‌های تکاور، به جز افسران، بقیه همه زیر 27 و 28 سال سن داشتند. همه بچه‌های خودم بودند. پدری بودم که آن‌ها را به کمینگاه دشمن می‌بردم. خیلی برایم سخت بود.
در جیپ فرماندهی سه بیسیم روشن بود که یکی با واحدهای موجود در ستون در تماس دائم بود و یکی با پایگاه و سومی هم با ستاد. هر آن منتظر حمله دشمن بودم. در سرتاسر کاروان و ستون نظامی اعزامی ما حتی یک پدافند ضد هوایی نبود تا پوشش هوایی ما را تأمین کند. اگر هواپیماهای دشمن به ستون حمله می‌کردند عملاً کاری از دست ما ساخته نبود. همین موضوع مضطربم کرده بود. برای حفظ مسائل امنیتی قبل از حرکت به راننده کامیون‌ها و ماشین‌های نظامی سپردم که فاصله خودشان را با خودروی جلویی بین صد و پنجاه تا دویست متر حفظ کنند. به آن‌ها گفته بودم: «فرض کنید، خودتان تنها به خرمشهر می‌روید و همراه ستون نیستید. ماشین جلویی و عقبی خودتان را فراموش کنید! هر کس حافظ خود ماشین خودش باشد. ضمناً راه را هم گم نکنید.»
بنابراین، اگر دشمن به ستون حمله می‌کرد، در آن صورت و با وجود حفظ فاصله، خسارت و تلفات کمتری به ستون وارد می‌آمد. منطقه پر از ستون پنجم بود و هواپیماهای دشمن در آسمان منطقه جولان می‌دادند. در مسیری که به طرف آبادان می‌رفتیم، ناخودآگاه یاد درس‌ها و مانورهایی افتادم که در دوره عالی فرماندهی در شیراز و انگلستان گذرانده و شرکت کرده بودم. با خودم گفتم الان و امشب، وقت عمل به آن‌هاست.
از ستاد نیروی رزمی 421 با من در تماس بودند و از وضع جاده و حرکت ستون می‌پرسیدند. ناخدا یکم مدنی نژاد، جانشین فرماندهی نیروی دریایی و فرمانده قرارگاه مقدم نیروی دریایی در نیروی رزمی 421 مدام با من در تماس بود و از وضعیت ما سوال می‌کرد و اطلاعات جدیدی را که در اختیارش قرار گرفته بود در اختیارم می‌گذاشت.
در دل شب و تاریکی هوا از برازجان، گناوه، دیلم و امیدیه گذشتیم. هرچه به آبادان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم، بر اضطراب من افزوده می‌شد. اگر از زمین به ما حمله می‌شد، می‌توانستیم از خودمان دفاع کنیم، اما چون هیچ پوشش هوایی نداشتیم، از حمله هوایی به ستون هراس داشتم. دائم با فرماندهان در تماس بودم و می‌خواستم که آخرین وضعیت خودشان را اعلام کنند.
حدود ساعت پنج و نیم صبح اول مهر 1359 و در دومین روز شروع رسمی و علنی جنگ سرستون تکاوران، گردان یکم نیرو دریایی به نزدیکی آبادان رسید. طول ستون حدود ده کیلومتر بود و خوشبختانه از مبدأ تا مقصد خطری تهدیدمان نکرد و کسی هم آسیب ندید. ستون خارج از آبادان برای مدت کوتاهی توقف کرد و صحیح و سالم و بدون هیچ تلفاتی وارد شهر جنگ زده آبادان شد.
آبادان در شعله‌های آتش می‌سوخت. دود غلیظی از تانکفارم‌های شرکت نفت، که روز و شب گذشته توسط عراقی‌ها با گلوله‌های توپ، کاتیوشا، و خمپاره مورد هدف قرار گرفته بودند، بلند بود. برخی از مردم در حال ترک شهر بودند. صدای انفجار از دور و نزدیک به گوش می‌رسید. من تا آن روز به آبادان و خرمشهر نرفته بودم و جایی را نمی‌شناختم. از نظر امنیتی وارد کردن ستون به آن بزرگی به یک شهر جنگ زده غیر عقلانی و خطرناک بود.این بود که به ستون دستور دادم در بیابان‌های اطراف آبادان پراکنده شوند و تکاوران و تجهیزاتشان در گروه‌های کوچک ده نفره، با حفظ امنیت آهسته و بدون جلب توجه ستون پنجم و دشمن وارد شهر بشوند.

پایان قسمت  سی و هفتم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر
خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی
قسمت سی و هشتم


خبر داشتم چند روزی است نیروهای تکاوران که از خرداد 1358 در خرمشهر بودند، در جاده شلمچه به خرمشهر با تانک‌های دشمن درگیر شده‌اند و چندین تانک دشمن را هم منهدم کرده‌اند. ضمناً برادران سپاهی هم بالای سد عرایض با تانک‌های عراقی درگیر شده و مشغول شکار تانک بودند. این اخبار از طریق بیسیم به من می‌رسید.
چون در آبادان جایی را بلد نبودم، تکاوری به اسم رحمان اولادآدم  را به عنوان راهنما و راننده انتخاب کردم. فرماندهان گروهان‌ها هم عبارت بودند از:
ناخدا فتح الله عسکری فرمانده گروهان یک، ناوسروان کاظمی فرمانده گروهان دو، ناوسروان علی دهقان فرمانده گروهان سه، ناوسروان علی یزدان خواه فرمانده گروه ارکان، ناخدا حسین سارنگ فرمانده گروه پشتیبانی رزمی، ناوبان یکم متقی مسئول مخابرات گردان، ناوسروان ابراهیمی افسر اطلاعاتگردان و ناوبان محمدعلی صفا کمکی وی، ناخدا ضربعلیان افسر عملیات، ناخدا رستگار جانشین فرماندهی گردان و ناخدا شهابیان افسر پرسنلی. ستوان عیسی حسینی بای هم که ماه‌ها در خرمشهر و آبادان خدمت کرده بود و این دو شهر را بمثل کف دستش می‌شناخت، مسئول گروه‌های شناسایی بود. در مجموع حدود 40 افسر در درجات مختلف در گردان تکاوران نیروی دریایی اعزامی به خرمشهر مسئولیت داشتند.
قبل از ورود به آبادان با فرماندهان ارشد گروهان‌ها جلسه‌ای تشکیل دادم. آخرین توجیه فرماندهان روی نقشه انجام شد. روی نقشه موقعیت شهر را سنجیدیم و به فرمانده دسته‌ها و گروهان‌ها سپردم افرادی را برای شناسایی در سطح شهر پخش کنند تا همه جا را شناسایی کنند. در مورد خطر ستون پنجم تأکید زیادی کردم.
شناسایی که انجام شد، از ساعت شش صبح، نیروها را گروهان گروهان به پشت پل خرمشهر فرستادم تا در آنجا دسته دسته از پل بگذرند و واردخرمشهر بشوند. ورود یک گردان به خرمشهر، آن هم در شهری که پر از ستون پنجم و زیر آتش مستقیم دشمن بود، مشکل‌ترین کارمان بود. من از همه سواد و دانش نظامی خودم که در آن بیست سال آموخته بودم استفاده کردم تا نیروها با کمترین ضربه و تلفات در خرمشهر مستقر شوند. گروهان‌ها به دسته‌های ده نفری تقسیم شدند و با حفظ امنیت وارد خرمشهر شدند.
هنوز نیم ساعت از ورود نخستین گروه ما به خرمشهر نگذشته بود که حدود شش یا شش و نیم صبح آتش گلوله‌های تانک، خمپاره، کاتیوشا و توپ‌های دشمن شروع شد. معلوم بود ستون پنجم بلافاصله ورود تکاوران را به دشمن خبر داده است. کمی بعد هم سروکله هلی کوپتر و هواپیماهای دشمن پیدا شد. ما را به شدت زیر آتش گرفتند. با آموزشی که تکاوران دیده بودند، خوشبختانه در آن آتشبازی دشمن هیچ یک از نیروهای ما آسیب ندید. به همه نیروهای تکاور سپرده بودم: «من شما را لازم دارم. مفت و مجانی نباید کشته بشوید. اول از همه حفظ جان خودتان مهم است. هر کدام از شما دست کم باید پنجاه نفر از دشمن را از پا در آورید.»
به سروان یزدان خواه فرمانده گروهان ارکان گفتم جای مناسبی برای استقرار ستاد گردان تکاوران پیدا کند. یزدان خواه هم به اتفاق چند تکاور ساختمانی دو طبقه را در ضلع جنوب شرقی مسجد جامع خرمشهر پیدا کردند. ساختمانی که به عنوان ستاد انتخاب کردیم، یک سالن بزرگ، چهار اتاق و یک زیرزمین کوچک داشت و هر چند شخصی بود، خالی از سکنه بود و هیچ وسیله شخصی در آن نبود. حدود ساعت نه صبح در طبقه هم کف آن ساختمان، ستاد گردان یکم تکاوران نیروی دریایی اعزامی از بوشهر را مستقر کردیم. ستاد ما به مسجد جامع خرمشهر نزدیک بود و شاید بیش از دویست متر با مسجد فاصله نداشتیم. برای این هم طبقه هم کف را انتخاب کردیم که اگر یکباره ساختمان مورد اصابت گلوله توپ یا خمپاره قرار گرفت، آسیبی به ما نرسد.

پایان  قسمت  سی و هشتم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی 
قسمت سی ونهم  
بیسیم‌ها را در یکی از اتاق‌های ستاد مستقر کردیم و من با بیسیم با فرماندهان گروهان‌های خودم که در نقاط مختلف خرمشهر پخش شده بودند تماس گرفتم.
حدود یازده صبح گروهان تکاوران بدون هیچ تلفاتی در مناطق مختلف خرمشهر مستقر شدند و با بیسیم خاتمه استقرارشان را اطلاع دادند. دو گروهان هم در مدرسه مستقر شده بودند. کم کم حجم آتش دشمن هم کم ودر نهایت متوقف شد. فقط تک و توکی صدای تیراندازی به گوش می‌رسید.
در همین موقع به ما اطلاع دادند که یک ستون پنجم رفتار و حرکات ما را در آبادان وخرمشهر زیر نظر دارد و به دشمن گزارش می‌دهد. در خرمشهر و آبادان تعداد آن عناصر جاسوس زیاد بود و به کمتر کسی می‌شد اعتماد کرد. حدس زدم آن ستون پنجم یکی از نفرات خودمان باشد که پیش از انقلاب تکاور بود و در واحد خودمان در بوشهر خدمت می‌کرد و بنا به دلایلی اخراج شده بود. بومی منطقه و به عربی هم حرف می‌زد و می‌توانست به تکاوران ضربه بزند. بچه‌های اطلاعات گردان تحقیق کردند و متوجه شدند حدس من درست است. او یک تکاور عرب بود که به عنوان ستون پنجم و جاسوس با عراقی‌ها همکاری می‌کرد. البته در همان روزهای اول نتوانستیم او را دستگیر کنیم. اما به نیروهایمان سپردیم که مواظبش باشند و در صورتی که به آن‌ها نزدیک شده اعتنایی به او نکنند. آن تکاور اخراجی هم تا چند روز در خرمشهر و آبادان پرسه زد و برای عراقی‌ها جاسوسی کرد. تا اینکه در ماجرای خسروآباد بچه‌های شناسایی و اطلاعات او را همراه عراقی‌ها دیدند و ما در اولین فرصت به ستاد عملیات جنوب خبر دادیم و بلافاصله او را دستگیر کردند.
حدود ساعت دوازده ظهر اول مهر که من به همراه افسر عملیات ناخدا ابوطالب ضربعلیان به مقر هنگ ژاندارمری رفتیم که در آبادان مستقر بود. فرمانده هنگ ژاندارمری آبادان سرهنگ رضوی بود.خودمان را به او معرفی کردیم و گزارش ورود و استقرار گردان یکم تکاوران نیروی دریایی را در خرمشهر به او دادیم. بعد به اتاق اطلاعات و عملیات رفتیم و افسر عملیات از روی نقشه وضعیت دشمن و نیروهای خودی را برای ما تشریح کرد. بعد از ساعاتی به ستاد خودمان در خرمشهر برگشتیم.
پس ازچند روز به دستور مقامات رده بالای ارتش، در آبادان ستادی با عنوان «ستاد عملیات جنوب» تشکیل و سرهنگ رضوی به عنوان اولین فرمانده این ستاد منصوب شد. این ستاد در واقع فقط یک تشکیلات بود. حتی یک پزشکیار نداشت که به ما بدهد و از امکانات مناسب مخابراتی هم برخوردار نبود. فرماندهان و افسران ستاد عملیات جنوب برای شناخت ملموس جنگ در خرمشهر، به آنجا سرکشی نمی‌کردند و فقط در ساختمان ستاد نشسته بودند و فرامین را ابلاغ می‌کردند. در مجموع می توانم بگویم کم تحرک و ناکارآمد بودند.
پس از برگشتم به خرمشهر، بلافاصله با بیسیم فرماندهان گروهان‌ها را احضار کردم. به آن‌ها گفتم: «باید یک شناسایی دور افق انجام بدهیم و ببینیم دشمن در کجاها و با چه استعدادی مستقر شده و راه‌های نفوذش به خرمشهر کجاست و همچینن نقاط حساس یا آسیب‌پذیر شهر را هم شناساسی کنیم. ضمناً باید نحوه دفاع خود را از خرمشهر و مراکزی که باید حفاظت شوند هم مشخص کنیم.»
فرماندهان گروهان‌ها مأموریت محوله را انجام دادند و این مأموریت سه ساعت طول کشید. بعد هر کدام گزارش خودشان را دادند. از مجموع گزارش‌ها، یک تجزیه و تحلیل نظامی انجام شد و روی نقشه محل استقرار دشمن و مواضع دفاعی و پدافندی نیروهای خودی را مشخص کردیم.
نیروها و استعداد رزمی و زرهی عراقی‌ها در جاده شلمچه‌ و نواحی اطراف آن، یک لشکر زرهی، یک تیپ مکانیزه و یک تیپ نیروی مخصوص بود. عراقی‌ها همچنین در عمق خاک خودشان نیز لشکرها و تیپ‌های ذخیره داشتند. براساس برخی گزارش‌ها استعداد رزمی دشمن، در روز اول هجوم سراسری به خرمشهر بیش از ده هزار نیروی مسلح با آتش شدید توپخانه و پوشش مناسب هوایی بود. این درحالی بود که تکاورها و نیروهای پاسدار و مردمی خرمشهر حدود هزار نفر بودند و از هیچ نیروی زرهی، آتش توپخانه و پوشش هوایی نیز برخوردار نبودند. یعنی یک جنگ کاملاً نابرابر!
تکاوران باید در دشت وسیع شلمچه و ساحل رودخانه اروند و بخش‌هایی از خرمشهر و آبادان وضع می گرفتند و از خرمشهر و آبادان دفاع می‌کردند. براساس گزارش‌ها عمده درگیری‌ها در جاده شلمچه به خرمشهر و در پشت دروازه ورودی به شهر یعنی پل نو بود. 

پایان قسمت  سی  و نهم

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر

خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی
 
قسمت چهلم 

با تحلیل این شناسایی‌ها، به یک نتیجه مهم تاکتیکی و نظامی رسیدیم و آن این بود که استقرار گردان تکاوران نیروی دریایی در یک زمین و گرفتن موضع دفاعی ثابت و مستحکم ممکن نیست. برای اینکه استعداد اندک واحد ما و نداشتن هیچ نیروی زرهی و تانک، اجازه نمی‌داد در یک منطقه به آن وسعت پخش شویم و موضع ثابت بگیریم. ما باید از شیوه «دفاع متحرک» و شناور استفاده می‌کردیم. یعنی باید نیروهای ضربتی تشکیل می‌دادیم و به طور چریکی به دشمن ضربه می‌زدیم و به جای دیگری می‌رفتیم.
در حینی که مشغول راه‌اندازی ستاد تکاوران و شناسایی بودیم، تکاورها در چند جا با نیروهای دشمن درگیر شدند. نخستین درگیری هم در اطراف پل نو صورت گرفت، اما هیچ تلفانی نداشتیم.
ما دائم با بیسیم با بوشهر و نیروی رزمی 421 در ارتباط بودیم. البته به دلیل وسعت درگیری و نبود نیروی لازم، امکانات نوشتاری مان ضعیف بود، اما مرتب هرگونه خبر و تحرک دشمن و دیگر مسائل را با بیسیم به جاهای مختلف از جمله نیروی رزمی 421 در بوشهر به رمز گزارش می‌کردیم و از آن‌ها کسب تکلیف کردیم.
در همان روزهای اول جنگ ناگهان شایع شد که کشور امارات متحده عربی هم از فرصت استفاده کرده و به جزیره ابوموسی و تنب کوچک و بزرگ حمله کرده است. برای جلوگیری از این اشغال، نیروی رزمی 421 و ناخدا مدنی نژاد یک گروه از تکاوران زبده اس بی اس را به بندرعباس و منطقه یکم نیروی دریایی فرستاد. خوشبختانه خبر اشغال صحت نداشت و تکاورهای ما به بوشهر برگشتند.
همان روز اول پس از غروب آفتاب، یک آتش بس دوطرفه برقرار شد. گروهان‌های من در جاهای مختلف از خرمشهر مستقر شده بودند. برای اطمینان از آرامش منطقه و شبیخون عراقی‌ها، در اطراف پل نو پست نگهبانی گذاشتم تا اگر در طول شب اتفاق خاصی افتاد، فوراً نیروها را خبر کنند.
اینجا به یک خاطره تلخ هم باید اشاره کنم. در همان روز اول ورودمان به خرمشهر یکی از نیروها که پیش از جنگ خیلی ادعای شجاعت و مردانگی می‌کرد، خودش را زد به دیوانگی وکارهایی می‌کرد و حرف‌هایی می‌زد که روحیه تکاوران را به هم می‌ریخت.
تأسف‌بار اینکه مربی آموزشی هم بود! بنابراین ناچار شدم همان شبانه از خرمشهر اخراجش کنم و به جانشین فرماندهی گردان تکاور دستور دادم در اسرع وقت او را از منطقه خارج کرده و در اختیار منطقه دریایی بوشهر قرار دهد. انگیزه اخراجش را هم عدم کارایی او گزارش کند. 
همان شبانه او را به بوشهر فرستادیم و از اینکه یک مربی آموزشی را که می‌توانست نقش موثری در جنگ با دشمن داشته باشد از دست داده بودم، ناراحت بودم و هرگز نتوانستم او را ببخشم.
در همان یکی دو روز از اول جنگ، لشکر دشمن که از شلمچه به خرمشهر پیشروی کرده بود، یک ستون از نیروهایش را جدا کرد و از بالای سد عرایض دور زد و قصد داشت از پلیس راه خرمشهر بگذرد و جاده اهواز به خرمشهر را قطع کند با این کار، حلقه محاصره آبادان و خرمشهر را تنگ می‌کرد.
روز دوم مهر از هنگ ژاندارمری آبادان که عملاً به ستاد فرماندهی جنگ در آبادان و خرمشهر تبدیل شده بود، به گردان تکاوران دستور رسید یک گروهان تقویت شده از تکاوران به جاده خرمشهر- اهواز برود و بالاتر از پلیس راه در اطراف سد عرایض، از پیشروی دشمن و تصرف جاده اهواز به خرمشهر جلوگیری کند. از همان یکی دو روز قبل از شروع جنگ، پایین سد عرایض گروه‌های شکار تانک تکاور و سپاه پاسداران مستقر شده بودند و ضربات خوبی هم به دشمن زده بودند.
من گروهان یکم به فرماندهی ناخدا سوم فتح الله عسکری را با پشتیبانی گروهان پشتیبان رزمی به فرماندهی ناخدا حسین سارنگ را به این مأموریت اعزام کردم. این دو گروهان موشک تاو، تفنگ 106 و خمپاره انداز 120 میلی‌متر هم داشتند.
گروهان ناخدا عسکری در همان منطقه با دشمن درگیر شد و توانست 48 ساعت مقاومت کند. تلفات هم داشت. دو نفر از تکاورها مجروح شدند که یکی از آنها بعدها به شهادت رسید. با فشار زیادی که عراقی‌ها در جاده شلمچه بر ما وارد آورند، ناچار شدم گروهان یکم را از پلیس راه و جاده خرمشهر به اهواز، به اطراف جاده شلمچه و پل نو گردانم.

پایان قسمت  چهلم  

t/

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
 
ShowObjectPicture.aspx?Width=100&Height=

 

فرمانده تکاوران نیروی دریایی در دوران دفاع مقدس نیروی دریایی ارتش ایران قوی تر از همیشه است

 

فرمانده تکاوران نیروی دریایی ارتش در دوران دفاع مقدس و آزادسازی خرمشهر گفت: نیروی دریایی ارتش نسبت به گذشته خیلی پیشرفت داشته و امروز کشوری در منطقه قادر به رویارویی با آن نیست.

ناخدا یکم بازنشسته هوشنگ صمدی فرمانده اسبق تکاوران نیروی دریایی ارتش طی نشستی در اهواز گفت: وضعیت نیروی دریایی ارتش در مقایسه با سال 1359 قابل قیاس نیست و این نیرو امروز به قوی ترین سلاح های جنگی مجهز است.

وی با انتقاد از کسانی که از اختلاف سپاه و ارتش در دوران جنگ تحمیلی می گویند گفت: برخی از افراد در داخل کشور ندانسته حرفی می زنند و معاندان هم از آن سوء استفاده می کنند.
صمدی ادامه داد: سپاه و ارتش نه تنها در دوران دفاع مقدس با هم همکاری داشتند بلکه هم اکنون نیز برای دفاع از کشور با هم هماهنگ هستند.

وی با بیان اینکه در جنگ تحمیلی 35 کشور از عراق حمایت می کردند گفت: صدام حسین تصور می کرد که روز نخست جنگ در خرمشهر، روز سوم در اهواز و روز هفتم در تهران است اما با ذلت تمام از کشور بیرون رانده شد.

فرمانده اسبق تکاوران نیروی دریایی در پاسخ به این مطلب که برخی معتقدند ارتش در زمان آغاز جنگ آمادگی مقابله نداشته بیان کرد: ارتش ما با رصدهایی که توسط تکاوران و مرزبانان انجام می شد از ماه ها پیش درخصوص احتمال شروع جنگ اخطار داده بود.
وی گفت: در فروردین سال 59 مانور یک ماهه ای با حضور نیروی دریایی، هوایی و زمینی ارتش در خلیج فارس برگزار شد که نقش مهمی در شناسایی نقاط قوت و ضعف یگان ها داشت از این رو نمی توان گفت که ارتش آمادگی مقابله را نداشت.

ناخدایکم بازنشسته صمدی خاطر نشان کرد: ارتش جمهوری اسلامی ایران در دنیا زبانزد است زیرا هیچ ارتشی تا این اندازه از پشتیبانی مردمی برخوردار نیست.

 

منبع:http://www.aja.ir/portal/Home/ShowPage.aspx?Object=NEWS&CategoryID=b8789b0b-9886-4e12-94fb-8ecaaa0f102e&WebPartID=8f4ea065-6385-42a4-b57e-87b7304cd4ba&ID=3b0abfd8-3d61-450b-bcd5-e7e8f16f3197

 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

فرمانده گردان یکم تکاوران دریایی ارتش در خرمشهر گفت: ما همواره تاکید داشته‌ایم که نیروهای مسلح به هیچ عنوان در مواضع دفاعی، سلاح و امکانات دفاعی خود نه با کسی مذاکره می‌کنیم و نه از کسی اجازه می‌گیریم

ناخدا یکم بازنشسته هوشنگ صمدی فرمانده گردان یکم تکاوران دریایی ارتش در خرمشهر در گفت و گو با پایگاه اطلاع رسانی ارتش با اشاره به سالروز آزادسازی خمشهر به برخی از مجاهدت‌های رزمندگان اسلام در عملیات بیت المقدس اشاره کرد و گفت: نیروی دریایی در عملیات بیت المقدس با سنگین ترین تجهیزات حضور داشت و این در حالی بود که  نیروی دریایی مسئولیت زمینی در منطقه نداشت و تمام ماموریت نیروی دریایی در آب و دریا و مرزهای آبی است اما در عملیات بیت المقدس با توجه به احساس مسئولیتی که در مقابل جبهه داشت با تمام امکانات خود شرکت کرد.

وی افزود: بعد از سقوط خرمشهر صدام 38 گردان در خرمشهر مستقر کرده بود و اکثر این گردان‌ها متشکل از یگان‌های چترباز، کماندویی بعلاوه پیاده و زرهی بود که به گفته صدام یک دژ تسخیر ناپذیری را تشکیل داده بودند بنابراین صدام هیچ وقت فکر نمی‌کرد که ایرانی ها بتوانند خرمشهر را آزاد کنند.

ناخدا یکم بازنشسته صمدی خاطرنشان کرد: به همین علت هم صدام گفته بود که اگر ایران توانست خرمشهر را بگیرد «کلید طلایی بصره را به آنها خواهم داد» و صدام شاهد بود که چگونه نیروهایش با خفت و زاری اصرار داشتند که پایشان را از خاک ایران بیرون بگذارند.

فرمانده گردان تکاواران نیروی دریایی ارتش در عملیات بیت المقدس تصریح کرد: پشتیبانی مردم از رزمندگان اولین اصل پیروزی ما بود. ایمان، اعتقاد به آرمان ها و انقلاب و غیرت ایرانی از دیگر عوامل موفقیت ما در جنگ بود.

وی افزود: ارتش عراق یک ارتش مزدوری بود چرا که ارتش عراق نخست با 15 لشکر، 30 تیپ مستقل و توپخانه و هواپیما و تانک حمله کرده بود اما در اواسط پنجمین سال جنگ ارتش عراق از 12 لشکر به 54 لشکر افزایش یافته بود چون از همه کشورهای عربی و آفریقایی در ارتش عراق حضور داشت و ما از همه کشورهای عربی و آفریقایی اسیر گرفته بودیم.

ناخدا یکم بازنشسته صمدی در همین باره تصریح کرد: اروپایی نیز در بعد تسلیحات نظامی همچون مواد شیمیایی، انواع و اقسام سلاح جدید حامی عراقی‌ها بودند به گونه ای که ما در جنگ تحمیلی هلی کوپتر عراقی را پایین می انداخیتم، ساعاتی بعد هلی کوپتر سوپر فرلون فرانسوی جایگزین آن می شد که با موشک های اگزوست تجهیز شده بود، وقتی موفق به زدن این هلی کوپتر نیز می شدیم شاهد به پرواز در آمدن هواپیماهای میراژ، سوپراتان دار، سوخو در آسمان ایران بودیم.

فرمانده گردان تکاواران نیروی دریایی در دفاع مقدس خاطر نشان کرد: همکاری نهادهای ارتش و سپاه در زمان جنگ به ویژه عملیات بیت المقدس را بسیار خوب بود،  این همکاری در عملیات بیت المقدس شکل ویژه‌تری به خود گرفت. سه قرارگاه عملیات بیت المقدس را بر عهده داشتند که نیروهای سپاه و ارتش در هر سه قرارگاه حضور داشتند.

وی به بهانه گیری غربی ها از ایران در خصوص توانمدی دفاعی اشاره کرد و گفت: دشمن امروز مدام نسبت به تجهیزات دفاعی ما به ویژه در مقوله موشک‌ها ایراد می‌گیرد، این ایرادات دور از انتظار نبوده و نیست چرا که دشمن نمی تواند چشم دیدن پشرفت و قدرتمند شدن ایران را داشته باشد، بلکه دشمن می‌خواهد ما ضعیف شویم تا بر ما فشار آورد و امتیاز بگیرد.

ناخدا یکم بازنشسته صمدی تصریح کرد: جمهوری اسلامی ایران همواره  تاکید داشته‌است که به هیچ عنوان در مواضع و امکانات دفاعی خود نه با کسی مذاکره می کند و نه از کسی اجازه می‌گیرد. ارتش جمهوری اسلامی ایران، وزارت دفاع و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آنچه را به آن نیازمند است را خود تهیه می‌کند و دست نیازشان را به کسی دراز نخواهند کرد.

مشروح مصاحبه را اینجا ببینید

 

منبع:http://www.aja.ir/portal/home/?news/73099/67557/1504560/برای-تامین-نیازهای-دفاعی-از-کسی-اجازه-نمی-گیریم

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

قسمت چهارم 
هر طور بود که کلاس های هشتم و نهم را در همان دبیرستان پهلوی شهرمان خواندم. کلاس نهم را که تمام کردم، در تابستان 1334، برادرهای بزرگم مرا به تهران بردند تا در آنجا زندگی و تحصیل کنم. منزل ما در حوالی چهار راه سیدعلی و خیابان سعدی تهران بود. البته مادرم و یکی از برادرهایم در همان اردبیل ماندند. برادرهایم احمد، جبرئیل و میکائیل چندسالی بود به تهران رفته بودند و در خیابان سرسلسبیل مغازه‌ای گرفته و مشغول به کار شده بودند. احمد و جبرئیل، مغازه کتابفروشی داشتند. من هم رفتم وردست آن‌ها درهمان کتابفروشی مشغول به کار شدم.
پاییز 1334 در تهران به دبیرستان بهبهانی رفتم. کلاس‌های ده، یازده را در همین دبیرستان تمام کردم. برای سال دوازده به مدرسه ای در خیابان لاله‌زار رفتم، برای اینکه من در اردبیل زبان فرانسه خوانده بودم و در تهران فقط در آن مدرسه بود که زبان فرانسه تدریس می‌شد. دبیر درس فرانسه ما یک ارمنی بود که اسمش یادم نیست. این بود که به آن دبیرستان که در کوچه روزنامه کیهان بود رفتم و در خرداد ماه سال 1337 دیپلم ریاضی گرفتم.
در همان کلاس دوازده بودم که مادرم فوت کرد. او مدت‌ها بود به سرطان حنجره مبتلا شده بود و برای مداوا به تهران آمده بود اما کار از کار گذشته بود و دکترها جوابش کردند. بنابراین به اردبیل بازگشت تا در خانه خودش بمیرد. مادرم درست روز چهارشنبه سوری سال 1336 در اردبیل فوت کرد. برعکس روزی که پدرم مُرد، هنگام مرگ مادرم، بر بالینش نبودم. چند روز بعد از عید سال 1337 بود که در تهران خبر آوردند مادرم فوت کرده است. مادرم را بیشتر از پدرم دوست داشتم و از شنیدن خبر مرگش دنیا مقابل چشمانم تیره شد و شوکه شدم.

فصل دوم
پس از گرفتن دیپلم در رشته ریاضی باید وضعیت نظام وظیفه‌ام را روشن می‌کردم. بنابراین، به پادگان«6-0» که در خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران) بود، مراجعه کردم. برای اینکه تعداد دیپله‌ها بیش از نیاز ارتش بود، لذا با قرعه‌کشی تعدادی را برای سربازی انتخاب می‌کردند و تعدادی هم معاف می‌شدند. قرعه من سرباز افتاد!
بازوی مرا گرفتند و بردند داخل سالنی و یک دست لباس و پوتین به من دادند و شدم سرباز! چون دیپلم داشتم، ستوان سوم وظیفه شدم. دوره شش ماهه آموزشی را در همان پادگان سطنت‌آباد گذراندم. رسته‌ام مخابرات بود. سه ماه اول رزم انفرادی و درس‌های نظامی بود و سه ماه دوم دروس تخصص درباره مخابرات، درس‌هایی درباره تلگراف، بیسیم، تله تایپ و تلفن صحرایی.
پس از پایان دوره به ما سردوشی و درجه ستوان سومی دادند و من برای ادامه خدمت به اداره مخابرات نیروی زمینی رفتم که در پادگان جمشیدیه بود و شدم مسئول مخابرات مرزبانی غرب کشور. هم تله تایپ داشتیم و هم بیسیم، بنابراین، دائم با غرب کشور در ارتباط بودیم و اخبار و گزارش‌هایی روزمره  را به ما گزارش می‌کردند؛ مسائلی مثل خرابی بیسیم‌ها، نوار تله تایپ، باطری بیسیم و قطع شدن تلفن‌های صحرایی! حقوق ماهیانه هم به ما می‌داند. مثل یک کارمند از ساعت هفت تا دوی بعد از ظهر سرکار می‌رفتیم و پس از پایان کار هم به مغازه کتابفروشی برادرهایم می‌رفتم و به آن‌ها کمک می‌کردم یک سال در پادگان جمشیدیه خدمت کردم و مهرماه 1339 بود که دورۀ خدمتم تمام شد. به من پیشنهاد کردند در همان اداره مخاطرات با درجه ستوان سومی بمانم و خدمت کنم، اما می‌خواستم ادامه تحصیل بدهم و با درجه بالاتری جذب ارتش شوم. این را هم بگویم که برادرانم خیلی اصرار کردند جذب بازار بشوم و کاسب بشوم، اما به کاسبی در بازار علاقه چندانی نداشتم.
مرداد یا شهریور ماه 1339 بود که دانشکده افسری برای پذیرش دانشجو آگهی داد. در کنکور این دانشکده شرکت کردم، چون از همان کودکی به نظامی‌گری و نظامی شدن علاقه خاصی داشتم. در کنکور قبول شدم. بعد از آن به بهداری ارتش معرفی شدم و معاینه پزشکی کاملی انجام شد. خیلی هم سخت گرفتند، اما در معاینه پزشکی هم قبول شدم. اول آبان همان سال وارد دانشکده افسری شدم. فرمانده دانشکده افسری در زمان ورود ما سرلشکر محمود جم بود. چون قبلاً در دوره خدمت نظام وظیفه سردوشی و درجه ستوان سومی داشتم، نسبت به دانشجویان دیگری که بدون سردوشی وارد دانشکده شده بودند، از امتیاز بیشتری برخوردار بودم. همین موضوع باعث شد دانشجویان سال‌های دوم و سوم نسبت به من حساس‌تر شوند و به آزار و اذیت من بپردازند و به اصطلاح روی من «مانور» بدهند یا به قول معروف حال مرا بگیرند!

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0