Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

پس از ۳۰ سال صورت گرفت؛ برگزاری مراسم وداع با پیکر شهید «جمشید عباسی»

مراسم وداع با پیکر شهید تازه شناسایی شده «جمشید عباسی» دقایقی پیش در معراج‌الشهدای تهران برگزار شد.
 
 

پایان فراق 30 ساله در معراج شهدای تهران صورت گرفتبه گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، خانواده و دوستان شهید تازه شناسایی شده «جمشید عباسی» دقایقی پیش با حضور در معراج الشهدای تهران پس از ۳۰ سال با پیکر این شهید وداع کردند.

مراسم وداع با پیکر شهید جمشید عباسی امشب در حسینیه شهدا واقع در شهرری، خیابان شهید رجایی، خیابان امامزاده ابوالحسن، شهرک عمران برگزار خواهد شد.

مراسم تشییع پیکر این شهید بزرگوار فردا (پنج‌شنبه ۲۱ دی‌ماه) ساعت ۱۰ از درب منزل شهید واقع در شهرری، شهرک عمران، کوچه ۲ پلاک ۸ به سمت امامزاده الوالحسن برگزار خواهد شد.

پیکر شهید در امامزاده ابوالحسن به خاک سپرده می شود.

مراسم یادبودی نیز در روز جمعه ۲۲ دی ماه در امامزاده ابوالحسن برگزار می شود.

بنا بر این گزارش، شهید جمشید عباسی فرزند غلامحسین، در تاریخ یکم فروردین ماه 1343 در گنبد کاووس چشم به جهان گشود.

وی در دوران دفاع مقدس از سوی ارتش جمهوری اسلامی به عنوان سرباز به مناطق عملیاتی اعزام شد و در منطقه عملیاتی سومار و عملیات کربلای ۶ به شهادت رسید و پیکرش مفقود شد. از این شهید بزرگوار یک‌دختر به نام آرزو به یادگار مانده است.

چندی پیش پیکر این شهید بزرگوار از سوی کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف و هویت وی از طریق آزمایش DNA شناسایی شد.

 

منبع:http://defapress.ir/fa/news/273460/برگزاری-مراسم-وداع-با-پیکر-شهید-جمشید-عباسی

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
فردا در معراج شهدا برگزار می‌شود؛
مراسم وداع با پیکر شهید تازه شناسایی شده جمشید عباسی ۲۰ دی ماه در معراج شهدا برگزار می‌شود.

وداع با پیکر شهید عباسی پس از ۳۰ سال

گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، خانواده و دوستان شهید جمشید عباسی فردا چهارشنبه ۲۰ دی‌ماه با حضور در معراج شهدا پس از ۳۰ سال با پیکر شهید خود وداع خواهند کرد.

این مراسم فردا ساعت ۱۲ با حضور عموم مردم برگزار می‌شود.

بنا بر این گزارش، شهید جمشید عباسی اعزامی از ارتش جمهوری اسلامی در سومار و عملیات کربلای ۶ به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید بزرگوار از طریق آزمایش DNA شناسایی شده است.

 

منبع:http://defapress.ir/fa/news/273417/وداع-با-پیکر-شهید-عباسی-پس-از-۳۰-سال

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
همسر شهید تازه شناسایی شده در گفت‌وگو با دفاع پرس:
همسر شهید «جمشید عباسی» گفت: یکی از درخواست‌های شهدا از ما حفظ حجاب بود. اجابت درخواست شهدا کوچک‌ترین کاری است که می‌توانیم در قبال ازخودگذشتی آن‌ها انجام دهیم.
 
 

«خدیجه چگینی» همسر شهید تازه شناسایی شده «جمشید عباسی» در گفت‌و‌گو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، اظهار داشت: من و جمشید اواخر سال ۶۳ ازدواج کردیم. همسرم پس از به دنیا آمدن فرزندمان عازم خدمت مقدس سربازی شد. هفته‌ای چند نامه از جبهه برای من می‌فرستاد. در نامه‌هایش تاکید می‌کرد که مراقب آرزو باشم. او معتقد بود که باید از خاک کشورش دفاع کند. خودش را سرباز امام زمان (عج) می‌دانست. 

وی افزود: آخرین اعزام همسرم ۲۱ شهریور ۶۶ بود. پنج روز پس از رفتن جمشید، مارش عملیات کربلای ۶ را شنیدم. از آنجایی که می‌دانستم او در سومار است، نگران حالش شدم. چند روز بعد توسط نامه‌های دوستان همسرم که در خانه ما بودند، آدرس‌شان را پیدا کردم. وقتی به درب منزل دوستان همسرم رسیدم، متوجه شدم که آن‌ها شهید شده‌اند. آن زمان گمان نمی‌کردم که چشم‌انتظاری من برای بازگشت همسرم ۳۰ سال طول بکشد. در این مدت مشکل اعصاب پیدا کردم. امید به بازگشتش من را تا به امروز زنده نگه داشته است. زندگی مشترک ما ۲ سال به طول انجامید و حاصل ازدواجمان یک دختر به نام آرزو است.

حفظ حجاب، قدردانی از خون شهداست/ هیچ‌کس نمی‌دانست ما خانواده شهید هستیم

همسر شهید عباسی با اشاره به گریه‌های کودکانه دخترش، خاطرنشان کرد: دخترم زمانی که پدر دیگر دوستانش را می‌دید، گریه می‌کرد و پدرش را می‌خواست. زمانی که متوجه شد پدرش مفقودالاثر شده است، می‌گفت: «چرا پدر من باید مفقودالاثر شود؟». برای اینکه به فرزند شهید بودنش افتخار کند، به او می‌گفتم: «همیشه سرت را بالا بگیر و با افتخار بگو که فرزند شهید هستی.»

چگینی تصریح کرد: گاهی با دخترم و دوستانم بر سر مزار شهدای گمنام می‌رفتم و به نیابت از همسرم برایشان عزاداری می‌کردم و فاتحه می‌خواندم. همیشه دوست داشتم اگر روزی پیکر همسرم بازگشت، در امامزاده ابوالحسن واقع در شهرری به خاک سپرده شود.

وی عنوان کرد: در تمام این سال‌ها حضور همسرم را کنار خودم و فرزندم احساس می‌کردم. زمانی که دلتنگی بر من غلبه می‌کرد، به امید اینکه همسرم سالم بازمی‌گردد و ملاقاتش می‌کنم، آرام می‌شدم. با وجود این که می‌دانستم او شهید شده است، اما نمی‌خواستیم این موضوع را باور کنم.

چگینی اذعان داشت: گاهی به جهت فشار‌هایی که بر روی من بود، با دخترمان بداخلاقی می‌کردم. یک روز همسرم گفت: «اگر دخترمان را کتک بزنی، هرگز تو را حلال نمی‌کنم. پس از من، تو باید مراقب دخترمان باشی.» او با صحبت‌هایش سعی می‌کرد که من را برای شهادتش آماده کند.

حفظ حجاب، قدردانی از خون شهداست/ هیچ‌کس نمی‌دانست ما خانواده شهید هستیم

همسر شهید عباسی با تاکید بر حفظ حجاب بانوان، اظهار داشت: وقتی بانوان بویژه دختران جوانی را می‌بینم که حجابشان را رعایت می‌کنند، لذت می‌برم. یکی از درخواست‌های شهدا از ما حفظ حجاب بود. اجابت درخواست شهدا کوچک‌ترین کاری است که می‌توانیم در قبال ازخودگذشتی آن‌ها انجام دهیم.

چگینی در خصوص کنایه‌هایی که به خانواده شهدا زده می‌شود، خاطرنشان کرد: من، دخترم و دیگر اعضای خانواده‌مان به جهت دوری از حرف‌های کنایه آمیز به طور علنی اعلام نمی‌کردیم که خانواده شهید هستیم. دخترم در دورانی که دانشگاه درس می‌خواند، هیچ‌کس نمی‌دانست که او فرزند شهید است. زمانی که به اردوی راهیان نور رفتند، بخاطر گریه‌های بی‌امان دخترم، دوستانش متوجه شدند که او یادگار شهید است. ما با خداوند معامله کردیم و از این که جمشید در این راه به شهادت رسیده است، خوشحال هستیم.

همسر شهید عباسی افزود: دو سال پیش به همراه دخترم برای آزمایش DNA اقدام کردیم. هویت پیکر همسرم نیز از طریق این آزمایش شناسایی شد.

 وی به خبر بازگشت پیکر شهید اشاره کرد و گفت: طی روز‌های گذشته از کمیته جست‌وجوی مفقودین با من تماس گرفتند و اعلام کردند که به منزل ما می‌آیند. لحن صحبت‌هایشان با تماس‌های قبلی فرق کرده بود. یقین پیدا کردم که همسرم بازگشته است. نمایندگانی از معراج شهدای تهران و بنیاد شهید و امور ایثارگران به منزل ما آمدند و پس از مقدمه‌چینی خبر بازگشت پیکر جمشید را دادند. آن شب تا صبح بیدار بودم و با جمشید صحبت می‌کردم. حضورش را در خانه بیش از پیش احساس کردم. از همسرم خوشبختی و عاقبت بخیری دخترمان و شفاعت را خواستم.

به گزارش دفاع پرس، شهید جمشید عباسی فرزند غلامحسین، در تاریخ یکم فروردین ماه ۱۳۴۳ در گنبد کاووس چشم به جهان گشود. او فرزند نخست خانواده بود.  

وی در دوران دفاع مقدس از سوی ارتش جمهوری اسلامی به عنوان سرباز به مناطق عملیاتی اعزام شد و در منطقه عملیاتی سومار و حین عملیات کربلای ۶ به شهادت رسید و پیکرش مفقود شد.

چندی پیش پیکر این شهید بزرگوار از سوی کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیرو‌های مسلح کشف و هویت وی از طریق آزمایش DNA شناسایی شد. خانواده شهید روز چهارشنبه (۲۰ دی ۹۶) با حضور در معراج شهدای تهران با پیکر شهید خود پس از ۳۰ سال وداع کردند.

 

منبع:http://defapress.ir/fa/news/273527/حفظ-حجاب-قدردانی-از-خون-شهداست-هیچ‌کس-نمی‌دانست-ما-خانواده-شهید-هستیم

 

 

 

 

 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

درود به همه 

 

کاشکی یه جنگی هم میشد برای اختلاس و دزدی و بی عدالتی و حق خوری و رانت خواری و بی مسئولیتی و توهین به مردم و ظلم در دادگاه ها یه عده کشته میشدن 

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
دختر شهید عباسی در گفت‌و‌گو با دفاع‌پرس:
دختر شهید جمشید عباسی گفت: من خودم را فرزند تمام شهدای گمنام می‌دانم. هنگامی که بر مزار شهدای گمنام می‌رفتم، می‌گفتم: «اگر همسر و فرزندان شما اینجا نیستند، من دختر همه شما هستم و برایتان فاتحه می‌خوانم.»

آرزو عباسی دختر شهید تازه شناسایی شده «جمشید عباسی» در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، اظهار داشت: خوشحالم که من هم بعد از سی سال پدردار شده‌ام. با وجود اینکه پیکر پدرم را به آغوش گرفتم، اما باز هم بازگشتش را باور نکردم. با بازگشت پیکر پدرم، احساس سبکی می‌کنم.

وی افزود: با مادرم بر مزار شهدای گمنام می‌رفتیم و به نیابت از پدرم برایشان فاتحه می‌خواندیم. هنگامی که بر مزار شهدای گمنام می‌رفتم، می‌گفتم: «اگر همسر و فرزندان شما اینجا نیستند، من دختر همه شما هستم و برایتان فاتحه می‌خوانم.» من خودم را فرزند تمام شهدای گمنام می‌دانم. 

دختر شهید عباسی خاطرنشان کرد: با شهدا درد و دل می‌کردم، اما هرگز آن‌ها را واسطه بازگشت پدرم نکردم، زیرا عقیده داشتم که هر زمان پدرم صلاح بداند، بازمی‌گردد. اگر هم هرگز بازنگشت، حتما مصلحتی در کار بوده است.

من دختر تمام شهدای گمنام هستم/ شهدا را واسطه بازگشت پیکر پدرم نکردم

سفر ۳۰ ساله

عباس عباسی برادر این شهید بزرگوار نیز اظهار داشت: من کوچک‌ترین عضو خانواده هستم. ۱۶ ساله بودم که هر دو برادرم به خدمت سربازی رفتند. جمشید به سومار و پرویز به میانه اعزام شدند. جمشید در عملیات کربلای ۶ مفقود شد. تا چند سال پس از مفقودی، به دخترش می‌گفتیم که پدرش در مسافرت است و بازمی‌گردد.

وی افزود: پدرم ۱۰ سال پیش از مفقودی جمشید فوت کرد، اما مادرم تا پیش از اینکه آلزایمر بگیرد، نام جمشید ورد زبانش بود و عکس‌هایش را بر دیوار‌های خانه نصب می‌کرد.

برادر شهید خاطرنشان کرد: مادرم سه سال است به بیماری آلزایمر دچار شده است، به همین خاطر خبری که ۳۰ سال منتظر شنیدنش بود را به وی ندادیم.

من دختر تمام شهدای گمنام هستم/ شهدا را واسطه بازگشت پیکر پدرم نکردم

به برادرم اصرار کردم که بازگردد، اما ماند

پرویز عباسی برادر دیگر شهید جمشید عباسی در ادامه سخنان برادرش، اظهار داشت: من و برادرم با هم به خدمت سربازی رفتیم. پیش از آغاز عملیات طی نامه‌ای از برادرم خواستم تا به عقب بازگردد و من به جای او بمانم، اما نپذیرفت.

وی افزود: زمانی که پس از عملیات برای مرخصی به خانه آمدم، متوجه شدم که برادرم مفقود شده است. آن روز با لباس نظامی به خانه آمدم. یکی از همسایه‌ها گمان کرده بود که جمشید برگشته و به سرعت خبر بازگشت او را به خانواده‌اش داده بود. وقتی وارد خانه شدم همسربرادرم خبر مفقودی جمشید را به من داد.

منبع:http://defapress.ir/fa/news/273628/من-دختر-تمام-شهدای-گمنام-هستم-شهدا-را-واسطه-بازگشت-پیکر-پدرم-نکردم

 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
شهید جمشید عباسی

به همت مسئولان معراج شهدای تهران با خانواده شهید تازه تفحص شده جمشید عباسی آشنا و با تنها فرزندش آرزو عباسی همکلام شدیم.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - به همت مسئولان معراج شهدای تهران با خانواده شهید تازه تفحص شده جمشید عباسی آشنا و با تنها فرزندش آرزو عباسی همکلام شدیم. ابتدای مصاحبه از خانم عباسی پرسیدم: زمان شهادت پدر چند سال داشتید؟ ایشان در پاسخ گفت: یک سال و نیم. با خود گفتم به خاطر سن و سالی که در زمان شهادت پدر داشته، نمی‌تواند پاسخگوی سؤالاتمان باشد. قبل از گفت‌وگو نگاهی به پروفایل دختر شهید انداختم. میان همه تصاویر، تصویری به چشمم خورد که دلم را سوزاند. این تصویر متعلق به مدت‌ها قبل از شناسایی پدر بود. نقاشی کودکانه‌ای از یک مادر و دختر که کنار هم ایستاده‌اند و به جای پدر پلاکی کشیده شده است. گفت‌وگوی ما با این دختر شهید را پیش رو دارید.

 

2181075.jpg شهید جمشید عباسی

 


در نبود مادرتان امروز شما راوی سال‌های انتظار و شهادت پدرتان هستید. پیش از هر چیز می‌خواهیم از مادر و پدرتان و همراه شدنشان بدانیم؟
مادر من زمان ازدواج 19ساله بود و پدرم 21 سال داشت. آنها دو سال و نیم بیشتر با هم زندگی نکردند. تنها فرزند این خانواده هم من بودم. زمانی که پدر به شهادت رسید من یک سال و نیم بیشتر نداشتم. مادر می‌گفت در آخرین اعزام، پدر از خوابی برایمان گفت که نوید شهادتش را می‌داد. گفته بود: من در خواب دیده‌ام که کلید بهشت را به من داده‌اند، شما دیگر منتظرم نباشید. من برنمی‌گردم. اگر برگردم مطمئناً تابوتم برمی‌گردد. این آخرین جمله پدر به مادر بود که به خواست خداوند محقق شد. پدرم من را به مادرم سپرد و در نهایت هر دوی ما را به خدا سپرد. گفتند هرکس در حق دخترم ظلمی کند، فردای قیامت باید به من پاسخ بدهد.
تاریخ شهادتشان کی بود؟
پدر از اوایل سال 1366 به جبهه رفت و بعد از چند ماه حضور در روند اجرای عملیات کربلای6 در تاریخ 26 شهریور ماه 1366به شهادت رسید و مفقودالاثر شد.
از نحوه شهادتشان اطلاع دارید؟ چطور مفقودالاثر شدند؟
ما هرگز از نحوه شهادت بابا چیزی نفهمیدیم. حتی این روزها که پیکر ایشان تفحص شده، کسی لحظه شهادت بابا را برایمان نقل نکرد. اصلش را بخواهید کسی از شهادتشان اطلاع نداشت. برای همین ابتدا به ما گفتند ایشان مفقودالاثر شده است. اینکه زنده باشند یا اسیر یا  شهید مشخص نیست. خوب به یاد دارم زمانی که قضیه آمدن اسرا تمام شد، من در مقطع پیش‌دانشگاهی تحصیل می‌کردم که اعلام کردند با توجه به اینکه اسیری در دست بعثی‌ها نیست، همه مفقودالاثرها جاویدالاثر هستند. یعنی شهید شده‌اند اما در حال حاضر پیکری در دست نیست. تنها چیزی که ما از آن عملیات می‌دانیم، این است که عملیات کربلای 6 به دلایلی لو رفت و پدر در محاصره و پاتک دشمن به شهادت رسید.
و مادرتان یک عمر به انتظار نشست؟
بله، مادرم هیچ وقت به ازدواج فکر نکرد. سال‌ها منتظر بازگشت بابا بود. مادر می‌گفت من دوستش دارم. هیچ کسی نمی‌تواند جای او را برایم پر کند. یک بار من از روی کنجکاوی در حالی که سن و سال زیادی نداشتم از مادرم پرسیدم: بابا یعنی چی؟ مادرم بسیار ناراحت شد. این را می‌توانستم به خوبی از چهره‌اش بفهمم. مادر گفت: نمی‌دانم باید چه جوابی به این سؤالت بدهم. یک بار هم در مدرسه یکی از دوستان این سؤال را از من پرسید و گفت: شما چه حسی به پدرت داری؟ گفتم: شما چه حسی به لمس کردن کره ماه داری، من هم همان حس مبهم را نسبت به پدر دارم.
پس مادرتان روزهای سختی را تحمل کرده، چیزی از این انتظار عاشقانه در خاطرتان هست؟
مادر من در این مدت خیلی سختی کشید. هیچ وقت با هیچ کلامی و با هیچ نوشته‌ای نمی‌توانم سختی‌ها و زحماتی را که مادر در این راه کشید برایتان بگویم. من از این انتظار عاشقانه یک خاطره دارم. با اینکه چهار سال بیشتر نداشتم برای همیشه در ذهنم حک شد.  چهار سال بیشتر نداشتم. شنیده بودیم که سری اول اسرا در حال ورود به کشور هستند و معاوضه اسرا با اسرای بعثی آغاز شده است. مادرم بدون اینکه بداند پدر قرار است بیاید یا نه، تمام کوچه و خیابان را آذین‌بندی کرد. چراغ زد و همه جا را نورانی کرد. ترتیب یک مهمانی بزرگ را داد. کلی ظرف و ظروف، صندلی و ... سفارش داد. گوسفندی خرید و در گوشه حیاط خانه بست تا زمان آمدن پدر جلوی پایش قربانی کند. به مقدار خیلی زیاد برنج و گوشت و مواد خوراکی خرید تا زمان ورود بابا از مهمان‌هایش پذیرایی کند. به تصور اینکه با آمدن پدر، ما جشن بزرگی را برایش ترتیب خواهیم داد.  کاروان اسرا پشت سر هم آمدند اما خبری از بابای من نبود. مادرم هر روز چادر به سر، دست من در دستش، قاب عکس بابا را برمی‌داشت و خانه به خانه آزاده‌ها می‌رفت تا بتواند ردی از بابا بگیرد. عکس را به همه نشان می‌داد و آنها با ناراحتی اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند. 

در همه خانه‌هایی که اسرا آمده بودند، جشن و شادی بود. من هم با خود می‌گفتم یعنی کی می‌شود بابای من بیاید و ما در خانه‌مان عروسی بگیرم. نیامدن بابا میان آزاده‌ها عذابی دیگر به عذاب‌های مادر اضافه کرد. بابا نیامد و شش ماه تمام کوچه و خیابان آذین‌بندی بود. خانه شش ماه تمام پر بود از وسایلی که مادر برای جشن ورود پدر تدارک دیده بود. گوسفند بیچاره هم در کنار حیاط خانه منتظر بود. کسی جرئت نداشت ریسه‌های چراغ را باز کند. مادرم بعد از اینکه کاملاً از آمدن بابا ناامید شد، آذین‌ها را باز کرد. همه آنها را پاره کرد و ریخت زمین.
خودتان به دنبال بابا نگشتید؟
مادرم بارها و بارها برای تشخیص هویت شهدا به معراج شهدا می‌رفت. دیدن پیکر تکه تکه شده شهدا عذابش می‌داد. متأسفانه از لحاظ روحی و روانی چیزی از ایشان باقی نماند. من دوست داشتم تا نشانی از بابا بگیرم. برای همین شروع کردم به پیگیری اینکه آیا می‌توانم بابا را پیدا کنم یا نه. از آنجایی که پدر اعزامی نیروی زمینی ارتش بود، با فرماندهان و مسئولان نیروی زمینی صحبت کردم. مادرم که متوجه شد من در حال پیگیری هستم و دارم به نتیجه می‌رسم که احتمالاً بابا به شهادت رسیده است، از من خواست کار را ادامه ندهم. قسمم داد و از من خواهش کرد و گفت دیگر دنبال موضوع نباش و پیگیری نکن. بعد از گذشت این همه سال مادر نمی‌خواست که خبر شهادت بابا را بشنود. در صورتی که قطعی‌ترین احتمال بعد از گذشت این همه سال خبر شهادت بود.

اما من به مادر گفتم: دوست دارم و این حق من است که بدانم چه بر سر پدرم آمده است. گفتم همه خانواده شهدا اکثرشان یک مزاری یا حداقل یادبودی در گلزارهای شهدا و بهشت زهرا(س) دارند، وقت دلتنگی به مزار شهیدشان می‌روند و درددل می‌کنند. من حتی آن مزار یادبود را هم ندارم.
به مادر گفتم: بابا برای من شده یک قاب عکس که روی دیوارخانه‌مان آویخته‌ام . مادر در پاسخ همه این حرف‌ها و بی‌تابی‌های من گفت: من منتظرم بابا برگردد، دلم به این خوش است، دلم نمی‌خواهد پیگیری کنی و خدایی نکرده به این برسیم که پدر شهید شده و دیگر نیست  و اینگونه شد که پیگیری را رها کردم . از طرفی می‌ترسیدم که وقتی به خبر شهادت پدر برسم مادر حالش خراب شود و تاب این خبر را بعد از این همه سال نداشته باشد. مادر همیشه ناراحت این موضوع بود و می‌گفت من دوست دارم بدانم که بابا چطور شهید شده است. اگر واقعاً بابا شهید شده دوست دارم بدانم.

خوب به یاد دارم زمانی که پیکر شهید حججی را می‌خواستند به کشور بازگردانند مادر بی‌تاب بود. وقتی هم که فیلم‌های ایشان از اسارت و شهادت منتشر شد، مادر گفت خدا را شکر اگر بابا شهید شده ما در بی‌خبری هستیم و نحوه شهادتش را نمی‌دانیم. وگرنه تا ابد بیش از این عذاب می‌کشیدیم و می‌سوختیم. دو سال پیش رفتیم تا تست دی‌ان‌ای بدهیم. وقتی رفتیم بسیاری از خانواده‌ها را دیدیم که آمده بودند برای انجام همین آزمایش برای شناسایی عزیزانشان. دیدن این همه خانواده که شبیه هم هستند سخت بود . تلخ بود که باور کنیم این همه جوان رفتند و امروز خانواده‌هایشان اینگونه بی‌تاب بازگشتشان هستند.
بعد از حدود 30سال، خبر پیدا شدن بابا چطور به شما اعلام شد؟
20 دی ماه بود که به مادر اطلاع دادند که پیکر شناسایی شده و قرار است به آغوش خانواده‌اش بازگردد. کمی بعد در حالی که ما اصلاً تصورش را هم نمی کردیم نتیجه دی‌ان‌ای‌ها آمد و پیکر پدر شناسایی شد . خوشبختانه بابا پیدا شد. بعد از سال‌ها چشم‌انتظاری ، بعد از 30 سال فراق. آرامش روحی و روانی مادرم بعد از شناسایی پیکر پدر اصلاً قابل وصف نیست. وسایلی همراه پدر بود مثل قمقمه، خودکار ، دو سکه، قاشق، آینه و شانه .
با وجود سن و سال کمتان در زمان شهادت پدر ، باید بابا را از پس خاطرات جسته و گریخته اطرافیان و مادر شناخته باشید. می‌خواهم از این شناخت برایم  بگویید .
راستش را بخواهید من آنقدر کوچک بودم که واقعاً چیزی از پدر در ذهن ندارم اما آنچه امروز من را در کنار شما قرار داد تا اینگونه از پدر دلاورم برایتان روایت کنم، همان شنیده‌ها و خاطراتی است که به گفته خود شما از پس خاطرات جسته و گریخته اطرافیان و مادر شنیده و در یاد سپرده‌ام.  برای من سخت است که امروز و در زمان حال از افعال گذشته استفاده کنم اما شنیده‌ام که پدری مهربان داشتم . مهربان و بخشنده و این از بهترین و خاص‌ترین شاخصه‌های ایشان بود. وقتی از پدر برایم می‌گویند روی این دو ویژگی تأکید زیادی دارند. واقعاً هم حقیقت دارد که خدا خوب‌ها را گلچین می‌کند. نمی‌گویم چون پدر من است اینگونه بوده است. نه، همه شهدا خوب بودند که انتخاب شدند. می‌خواهم بگویم پاسخ شما در رابطه با شناخت پدر و شاخصه‌هایش در این جمله خلاصه می‌شود که پدر حتماً انسان خوبی بوده که خدا جانش را برای خود خرید و انتخابش کرد . پدر بعد از تشییع و خاکسپاری در امامزاده‌ابوالحسن(ع) شهرری آرمید.

 

منبع:https://www.mashreghnews.ir/news/827002/این-قاب-عکس-بابای-من-است

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now