Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

به جان هواپیمایم قسم...

مادر شهید خلبان قنبرزاده
 
به جان هواپیمایم قسم... جواب کنکور سراسری که آمد، امیرهوشنگ با شوق فراوان روزنامه قبولی‌اش را به خانه برد. همزمان در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران و رشته خلبانی دانشگاه خلبانی قبول شده بود...



گفتگو با مادر شهید خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده

جواب کنکور سراسری که آمد،  امیرهوشنگ با شوق فراوان روزنامه قبولی‌اش را به خانه برد. همزمان در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران و رشته خلبانی دانشگاه خلبانی قبول شده بود. وقتی خبر قبولی را به خانواده‌اش داد، همه غرق در خوشحالی بودند اما مادر حس خوبی نداشت. همیشه حتی از شنیدن اسم خلبانی هم از زبان امیرهوشنگ هراس داشت. گرچه می‌دانست پسرش بین این 2رشته تحصیلی، بی‌برو برگشت خلبانی را انتخاب خواهد کرد اما باز هم دلش طاقت نیاورد و رو به امیرهوشنگ گفت: «پسرم بهترین رشته مهندسی در بهترین دانشگاه قبول شدی و بی‌دردسر برو سر کلاس مهندسی و بذار منم خیالم راحت باشه.» امیرهوشنگ نگاهی ملتمسانه به پدرش کرد و با زبان بی‌زبانی از او خواست تا بار دیگر مادر را به تحصیل او در رشته‌ای که از کودکی آرزویش را داشته راضی کند. بالاخره پدر و پسر کار خودشان را کردند و مادر گرچه از صمیم قلب راضی نبود اما به خاطر شوق و علاقه امیرهوشنگ، به تصمیم فرزندش احترام گذاشت. اینها گوشه‌ای از زندگی حاجیه خانم معصومه بیات، همسر سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده، از مسئولان معاونت وقت عملیات نیروی زمینی ارتش و مادر شهید سرتیپ خلبان امیرهوشنگ قنبرزاده از خلبانان شجاع نیروی هوایی ارتش است. در ادامه روایت زندگی پرفراز و نشیب این زن صبور را می‌خوانید.

یک زندگی منظم

 

زندگی با یک ارتشی کار ساده‌ای نیست، همسر شهید سرتیپ قنبر قنبر‌زاده، از روزهای آشنایی با همسرش صحبت می‌کند و می‌گوید: «18سالم بود که با قنبر آشنا شدم. ازدواج ما یک ازدواج سنتی بود اما من با میل و علاقه خودم به خواستگاری او جواب بله دادم. نمی‌دانم چرا اما از همان نگاه اول احساس کردم آدم خوش قلبی است. ثمره این ازدواج 2 فرزند یعنی امیرهوشنگ و امیرمهدی بودند. آن زمان او یک افسر نیروی زمینی بود. گرچه چند سال‌ از خدمتش همزمان با دوره شاهنشاهی بود اما روحیات اخلاقی او زمین تا آسمان با افسران شاه فرق داشت و عاشق امام خمینی(ره) بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با میل و اشتیاق به ارتش جمهوری اسلامی پیوست تا به میهن اسلامی‌ خدمت کند.»

او از زندگی با یک ارتشی و نظم و انضباط در خانه‌شان صحبت می‌کند و می‌گوید: «‌یک فرد ارتشی، آدم بی‌نهایت منظم و مقرراتی است. زندگی با قنبر، ناخواسته رفتارهای من را هم تغییر داد و همه اعضای خانواده منظم شدیم و سر ساعت به فعالیت‌های خودمان می‌رسیدم. بعد از سال‌ها هنوز هم این نظم ارتشی در خانه ما جاری است.»

 

 

 

 ShowPicture.aspx?ID=f948c11a-af31-4570-8

ShowPicture.aspx?ID=8fda046b-d751-45ea-9

 

طراحی نقاشی شهیدان قنبرزاده در خیابان شهید بهشتی ـ خیابان شهید قنبرزاده

 

سرلشکر قنبر‌زاده وقتی برای بار آخر عازم جبهه شد 30 سال خدمتش به پایان رسیده بود و در شرف بازنشستگی بود. همسرش به این موضوع اشاره می‌کند و می‌گوید: «‌در آخرین مأموریتش به جبهه رفت و شهید شد. پیش از رفتنش از او خواستم تا در تهران بماند و در جشن فارغ‌التحصیلی امیرهوشنگ شرکت کند. هیچ‌وقت برای رفتنش به جبهه این‌قدر نگران نمی‌شدم و اصرار به ماندش نمی‌کردم. در جواب خواهش‌های من گفت: «من به این کشور تعهد دارم و نمی‌توانم در زمانی که به من احتیاج دارند، پشت میز بنشینم. باید به منطقه جنگی بروم.» از من اصرار و از او انکار اما بالاخره او کار خودش را کرد و به جبهه رفت، هنوز چند هفته‌ای از رفتن او به جبهه نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند.»

 

ShowPicture.aspx?ID=3a1dbb9e-53ea-4bea-9


پرواز، آرزوی پسر

 

«بلند آسمان، جایگاه من است.» سروان خلبان شهید امیرهوشنگ قنبرزاده این جمله را به خط خوش نوشته و به همراه عکس‌هایی از شکاری بمب‌افکن اف ‌ـ 5 و پرچم زیبای ایران روی دیوار اتاق خود زده بود تا برایش یادآور تمامی هستی‌اش باشد، هستی‌ای به وسعت پرواز و به قدمت وطن.

پس از طی دوره‌های مقدماتی و تاکتیکی پرواز در دهه 60 و پس از طی دوره آموزگاری تایگر 2 مفتخر به‌عنوان استاد خلبانی این شکاری گریزپا شد. عشق بی‌حد و اندازه‌اش به پرواز منجر به قسمی زیبا شد، قسمی که به تکه آهنی جان بخشید، «به جان هواپیمایم»... مادر شهید به این موضوع اشاره می‌کند و می‌گوید: «‌بعد از شهادت همسرم، تمام هم و غم من، تربیت و موفقیت 2پسرم بود. امیرهوشنگ خلبانی و امیرمهدی رشته دندانپزشکی را ادامه دادند. علاقه امیرهوشنگ به خلبانی هر‌روز نسبت به روز قبل بیشتر و نگرانی من هم اضافه می‌شد. آنقدر عاشق پرواز بود که وقتی می‌خواست بر گفته‌هایش تأکید کند می‌گفت به جان هواپیمایم. بمیرم برای پسرم، همین هواپیما هم جانش را گرفت.»

اشک چشمان مادر را پر می‌کند و می‌گوید: «هرجا که بود لباس پرواز تنش بود. حتی وقتی به مهمانی می‌رفت لباس پرواز به تن می‌کرد. یکبار به شوخی به او گفتم: «پسرم نکند روز دامادی هم می‌خواهی لباس پرواز بپوشی؟» او حرف مرا جدی گرفت و گفت: «مادر جان یعنی می‌شود شب عروسی هم لباس پرواز تنم کنم؟» در همان سال‌ها امیرهوشنگ با دختر همسایه‌مان ازدواج کرد اما کت و شلوار دامادی پوشید.»

 

ShowPicture.aspx?ID=103485a2-2d33-45b1-9


پرواز بی‌بازگشت

 

بهار سال 1372 برای خانواده قنبر‌زاده، فصل عجیبی بود. فصلی که با روزهای خوش آغاز اما به روزهای خوش ختم نشد. بهار آن سال همسر شهید امیرهوشنگ قنبرزاده باردار بود و خانه شهید قنبر قنبر‌زاده، بعد از سال‌ها سکوت و غم، میزبان یک نوزاد تا شاید او جای خالی پدربزرگ شوخ‌طبع و مهربان را برای خانواده پر کند. آن روزها همه در تدارک خرید لوازم سیسمونی بودند. مادر اشاره‌ای به آن روزها می‌کند و می‌گوید: «‌همسر امیرهوشنگ پا به ماه بود. او به خاطر مشغله زیاد وقت زیادی برای خرید لوازم بچه نداشت و من و مادر همسرش درگیر این کار‌ها بودیم و برای آمدن فرزندش لحظه‌شماری می‌کردیم. او تأکید کرده بود که اگر فرزندش پسر باشد نام او را امیرپوریا بگذاریم. اما افسوس که حتی یک لحظه هم چهره امیرپوریا را ندید.»

صحبت کردن از آن روزها برای مادر خیلی سخت است و به همین خاطر برای چند لحظه‌ای سکوت می‌کنیم. مادر که اشک امانش را بریده خیلی کوتاه از آن روز برای ما صحبت می‌کند و می‌گوید: «‌نخستین روز اردیبهشت ماه بود که خبر شهادت امیرهوشنگ را به ما دادند. او همراه شاگردش هنگام آموزش خلبانی با هواپیما در شهر شیراز سقوط کرد و به شهادت رسید. وقتی این خبر را به من که پدر شدن فرزندم را لحظه‌شماری می‌کردم دادند، از حال رفتم. طفلک همسرش هم از حال رفته بود و پزشکان به خاطر شرایط جسمانی وخیم او، فرزندش را چند روز زودتر از موعد، با عمل سزارین به دنیا آوردند.»

مادر دیگر هیچ حرفی نمی‌زند و فقط زیر لب می‌گوید: «خدایا مصلحتت را شکر».

امیرپوریا، شیرین‌تر از عسل!

 

وقتی پیکر امیرهوشنگ در سردخانه بیمارستان بود و همه دوستان و آشنایان در بهت و ناراحتی برای مراسم خاکسپاری خودشان را آماده می‌کردند همسر شهید در بیمارستان، یادگاری او را با اشک و ناله به آغوش کشیده بود. هیچ‌وقت تصور هم نمی‌کرد لحظه به دنیا آمدن فرزندشان، این چنین داغدار امیرهوشنگ باشد. اما خداوند به وعده خود عمل کرد و بعد از سختی، آسانی و خوشی را به آغوش خانواده قنبر‌زاده عنایت کرد. خداوند فرزندی به این خانواده داد که به گفته خودشان شباهت عجیبی به پدرش دارد و مادر هر ‌زمان دلتنگ امیرهوشنگ می‌شود به سیمای امیرپوریا نگاه می‌کند. اینک امیرپوریا سال سوم رشته پزشکی است و علاقه خاصی به مادربزرگش دارد.

 

ShowPicture.aspx?ID=995be279-ee64-433d-9


وقتی پیش مادر، از امیرپوریا حرف می‌زنیم، گل از چهره او می‌شکفد. بالاخره بعد از ساعت‌ها ناراحتی و اشک، لحظه‌ای خنده بر لبان او می‌نشیند و او با ذوق و شوق فراوان از نوه دوست داشتنی‌اش با افتخار صحبت می‌کند و می‌گوید: «سرنوشت امیرهوشنگ هم مثل پدرش با شهادت گره خورده و او هم رفتنی بود. خدا این امیرپوریا را به من یادگاری داد تا هر‌وقت دلتنگ امیرهوشنگ شدم، به پسرش محبت کنم.

بزرگ کردن یک پسر بدون حضور پدر برای من و مادر و خانواده عروسم، خیلی سخت بود اما به خاطر شیرینی حضور امیرپوریا همه این سختی را به جان خریدیم. ماشاء‌الله‌ نوه‌ام 24 ساله‌ است و برای خودش مردی شده. چند سال دیگر هم آقای دکتر می‌شود.»

گفتن از نوه آنقدر برای مادربزرگ شیرین است که ما را با خود به خاطره‌ای دور می‌برد. امیرپوریا از همان کودکی و بی‌دلیل مرا به جای مادربزرگ، عسل صدا می‌کرد. من هم مخالفتی نکردم و دوست داشتم هر‌جور که دلش می‌خواهد مرا صدا کند. کمی بزرگ‌تر که شد عسلی صدایم کرد. از زبان او 2 نوه دیگرم هم مرا عسلی صدا می‌کنند.»

گفتن این جملات مادربزرگ را به شوق می‌آورد، از کنار ما بلند می‌شود و کتابی را از قفسه می‌آورد. روی کتاب هم «عسلی» نوشته شده است. گویا کتابی است داستان‌وار از زندگی شهیدان قنبر‌زاده که نویسنده شوق و ذوقی داشته و عنوانش را با نام مادربزرگ انتخاب کرده است. حالا این روزها، حاجیه خانم بیات، در همسایگی خانواده پسر دوم خود یعنی امیرمهدی زندگی می‌کند و به انتظار دیدن امیرپوریا در لباس سفید پزشکی نشسته است.

 

 

امیرسرتیپ خلبان شهید امیرهوشنگ قنبرزاده

 

 

ShowPicture.aspx?ID=ce56cefc-7061-48b8-b 

·         نام: امیرهوشنگ

·         نام خانوادگی: قنبرزاده

·         محل تولد: تهران

·         تاریخ تولد: 1343/01/14

·         مدرک تحصیلی: رتبه اول فارغ‌التحصیل دانشکده خلبانی

·         علت شهادت: سقوط هواپیمای جنگی اف ـ 5 در شیراز در یک پرواز آموزشی

·         تاریخ شهادت: 1372/02/01

·         مزار شهید: قطعه: 44، ردیف:107، شماره: 24 بهشت‌زهرا(س) تهران

 

 

سرلشکر شهید قنبر قنبرزاده شوئیلی

 

 

ShowPicture.aspx?ID=20a50fd8-0451-483d-9 

·         نام: قنبر

·         نام خانوادگی: قنبرزاده

·         محل تولد: روستای شوئیل، بخش رحیم‌آباد شهرستان رودسر

·         تاریخ تولد: 1314/05/14

·         مدرک تحصیلی: کارشناسی علوم دفاعی

·         محل شهادت: اندیمشک

·         تاریخ شهادت: 1365/08/12

·         مزار شهید: بهشت زهرا(س) تهران

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

گرامی باد نام و یاد شهدای این مرزو بوم به خصوص شهیدان قنبر زاده . راه این عزیزان پر رهرو باد .

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

چقدر خوبه که آدم با عشق زندگی کنه و با عشق در راه عشق جان به جان آفرین تسلیم کند.

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now