Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

تمبر یادبود امیر احمد دادبین از فرماندهان با سابقه ارتش رونمایی شد

در سومین کنگره ملی سرباز صلح ایران، تمبر یادبود امیر احمد دادبین از فرماندهان با سابقه ارتش رونمایی و توسط وزیر بهداشت باطل شد.



به گزارش خبرنگار حوزه دفاعی خبرگزاری فارس، در سومین کنگره ملی سرباز صلح ایران، تمبر یادبود امیر احمد دادبین از فرماندهان با سابقه ارتش رونمایی و توسط وزیر بهداشت باطل شد.


این مراسم با حضور امیر دادبین در محل مرکز همایش های بین المللی برج میلاد صورت گرفت و از تلاش‌ها و خدمات این امیر در نیروهای مسلح تقدیر بعمل آمد



photo_2017-07-09_22-32-32.jpg


13960415001246636349554226589464_40124_P

 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام اگر اشتباه نکنم در مقطعی از جنگ امیر دادبین فرمادۀ لشکر77 هم بودند . چنانچه دوستان بیوگرافی از ایشان دارند لطف کنند . ضمنا تا جایی که به خاطر دارم ایشان در آن سالها هیبت و تیپی واقعا ارتشی به تمام معنا داشتند . اگر ایشان همان دادبینی باشند که من میشناسم باید عرض کنم که شلوار و اورکت امریکایی ایشان را خوب بیاد دارم . شنیده می شد که ایشان یکی دو دوره در امریکا گذرانده بودند .

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

امیر سرتیپ احمد دادبین متولد سال ۱۳۳۴ در تهران. در سال ۱۳۵۳ وارد دانشگاه افسری ارتش شد. وی در سال ۱۳۵۶ دورهٔ مقدماتی رشتهٔ پیاده را در مرکز پیادهٔ شیراز گذراند و سال بعد با درجهٔ ستوان دومی وارد لشکر ۲۳ نوهد (نیروهای مخصوص ارتش) شد. سال‌ها بعد فرماندهی لشکر ۲۸ کردستان را بر عهده گرفت و در سال ۱۳۷۳ به فرماندهی کل نیروی زمینی ارتش منصوب و به مدت دو و نیم سال ارتش ضعیف و فرسودهٔ بازماندهٔ جنگ رافرماندهی کرد.

پس از آن وی مدیریت سازمان هلیکوپترسازی پنها را بر عهده گرفت. در سال ۱۳۸۴ بر اثر سقوط از کوه دماوند دچار جراحت شدید شد و سپس به کما رفت و چندی بعد بهبود یافت.

از کارهای برجستهٔ وی که بایستی سرلوحه کار فرماندهان کنونی ارتش باشد بهبود بودجه و وضعیت اقتصاد ارتش و همچنین رزمایش استراتژیک ذوالفقار «مانور بزرگ ولایت» در بیابان‌های استان قم می‌باشد.

منبع: ويكي پديا

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خبر گزاری فارس مصاحبه ای با ایشان داشت که در آن مصاحبه به نکات جالبی اشاره فرموده بودند. اگر فرصت شد لینک منبع را ارسال خواهم کرد.

3 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

احمد دادبین متولد 1334 در شهر تهران، از کلا‌ه‌سبزهای قدیمی ارتش است. در سال 53 وقتی 19 سال داشت وارد ارتش شد و 3 سال بعد توانست به عضویت تیپ 23 نوهد (نیروهای ویژه هوابرد) درآید.

او که به گفته خودش از درجه ستوانی تا امیری‌ را در منطقه غرب گذرانده، سال‌ها بعد به فرماندهی لشکر 28 کردستان رسید و در سال 1373 با حکم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شد.

امیر دادبین اگرچه تنها 3 سال در این مقام خدمت کرد اما برای همیشه در قلب افسران این نیرو ماندگار شد.

اینکه چرا هنوز بعد از 23 سال، همه در نیروی زمینی از «دادبین» به نیکی یاد می‌کنند را از خود او در جریان مصاحبه پرسیدیم؛ مصاحبه‌ای که متن آن را در ادامه خواهید خواند.

 

* شما از افسران تیپ 23 نوهد بودید که  به تیپ تکاوران و یا کلاه سبزها هم معروف است. چطور وارد این یگان شدید؟

من سال 53 از دانشکده افسری امام علی(ع) فارغ‌التحصیل شدم و برای طی دوره مقدماتی، رسته پیاده را انتخاب کردم و به شیراز رفتیم. همزمان که دوره مقدماتی را در شیراز می‌دیدم، دوره چتربازی را هم طی کردم.

در آن زمان افرادی برای انتخاب واحد آمدند و تعدادی از بچه‌ها را برای یگان‌های مختلف انتخاب کردند. از ما هم تست ورزش گرفتند و ما جزو نفراتی شدیم که نمره خوبی آوردیم و برای همین تیپ نوهد را انتخاب کردیم.

یادم هست وقتی که به تیپ آمدیم، ماه رمضان بود و تعدادی از افراد روزه بودند و برخی هم نه. فرمانده گردان به من گفت دادبین شما چرا برای ناهار نیامدی؟ من هم ناراحت شدم و گفتم مثل اینکه ماه رمضان است. بعد او گفت به‌ به! شیخ حسین داشتیم، شیخ احمد هم آمد![باخنده]

من دائم منتظر بودم ببینم این شیخ حسین که او گفت، کیست.

از چند نفر پرسیدم این شیخ حسین کیه؟ که گفتند حسین شهرام‌فر است.

شهرام‌فر آن موقع برای انجام ماموریتی به عمان رفته بود.

* که بعدا تبدیل شد به یکی از بهترین دوستان شما و یکی از اولین شهدای نوهد در جنگ.

بله. ما از همان اول باهم صمیمی شدیم.

شهرام‌فر علی‌رغم اینکه درجه‌اش سروان بود ولی همه کاره تیپ بود. فرمانده ما سرهنگ بود اما هر دستوری که شهرام‌فر می‌داد همه اطاعت می‌کردند.

مثلا وقتی می‌خواست بچه‌ها اعتصاب غذا کنند، -البته مستقیم نمی‌توانست بگوید- می‌گفت این غذا خوب نیست، نخورید. همه هم به حرف او گوش می‌کردند.

یک اتاق کوچک در پادگان به عنوان نمازخانه بود که او جلو می‌ایستاد و تعدادی از بچه‌ها در همان شرایط پشت سر او نماز جماعت می‌خواندند. البته بودند افرادی که خیلی اعتقاد هم نداشتند.

* درخصوص امورات مذهبی نیروها سخت‌گیری نمی‌شد؟

محدودیتی برای انجام فرائض دینی نبود و بچه‌های مومن زیادی در ارتش حضور داشتند. اینطور نبود که ما را به خاطر مسائل دینی طرد یا محدود کنند. حتی شب‌های جمعه مراسم قرائت قرآن داشتیم و آنها هم به مسائل مذهبی کاری نداشتند.

یادم هست وقتی برای طی دوره مقدماتی در شیراز بودیم، شهید فلاحی پنجشنبه‌ها به صبحگاه عمومی می‌آمد و چند دقیقه سخنرانی می‌کرد و بعد هم یک خطبه از نهج‌البلاغه را تفسیر می‌کرد.

وقتی به دانشکده افسری رفتیم، یک آسایشگاه بزرگ را به عنوان نمازخانه درست کرده بودند. یک بار یکی از بچه‌های سال سومی از من پرسید که شما مقلد چه کسی هستید؟ من گفتم مقلد آقای خمینی. او خیلی خوشش آمد و گفت رساله آقای خمینی را چگونه تهیه می‌کنی؟

در آن زمان مرحوم پدرم رساله‌ای تهیه کرده بود که روی جلدش چیزی ننوشته بود. وقتی این موضوع را گفتم او خوشش آمد و از آن زمان من به عنوان سرگروهبان مسجد دانشگاه افسری انتخاب شدم.

یا مثلا یادم هست وقتی در دانشگاه افسری بودیم هرکس که می‌خواست روزه بگیرد، حوله‌اش را روی میله تخت آویزان می‌کرد تا موقع سحر او را بیدار کنند.

یک روز من پست سوم بودم که زمانش به سحر می‌خورد. وقتی به آسایشگاه رفتم دیدم روی همه تخت‌ها حوله است و برای همین چراغ‌ها را روشن کردم. البته یکی دو نفری هم اعتراض کردند چون روزه نمی‌گرفتند ولی قاطبه افراد اینطور بودند.

* چطور شد که قبل از شروع جنگ به غرب رفتید؟

مدت زیادی از برگشتن ما به تهران نگذشته بود که انقلاب پیروز شد و یکی از اولین مناطق کشور که بلافاصله ضدانقلاب آنجا را به ناامنی کشید، همین مناطق کردستان بود. گروه‌هایی مثل دموکرات و کوموله و دیگران آنجا به شدت فعال بودند.

با شهید شهرام‌فر تصمیم گفتیم به کردستان برویم. می‌گفتیم به هرحال ما نظامی هستیم و وظیفه داریم که آنجا حضور پیدا کنیم.

به فرودگاه مهرآباد رفتیم و سوار یک هواپیمای C130 شدیم. حوالی قزوین بودیم که هواپیما دور زد و به سمت تهران برگشت. من به شهرام‌فر گفتم غلط نکنم اینها می‌خواهد ما را پیاده کنند. گفت نه برای چه؟ گفتم چون ما همینطوری و بدون هماهنگی آمده‌ایم.

همین هم شد. وقتی برگشتیم، از ما امریه خواستند. شهرام‌فر آن موقع سروان بود. گفت مگر نمی‌بینید که جنگ است؟ ما برای تفریح که نمی‌خواهیم برویم.

به هرحال قبول نکردند و گفتند حتما باید امریه داشته باشید. شهرام‌فر رفت پیش شهید فلاحی که فرمانده نیروی زمینی بود و امریه گرفت. دوباره سوار هواپیما شدیم و به سنندج رفتیم.

وقتی آنجا رسیدیم، درگیری‌ها به نقاط مختلف کردستان کشیده شده بود. حزب دموکرات و کوموله نیروهایشان را در شهرها و روستاها سازماندهی کرده بودند و  قسمتی از آذربایجان غربی و کردستان و قسمتی از کرمانشاه در کنترل آنها بود.

* در همان ماه‌های ابتدایی انقلاب یعنی در تابستان سال 59، یک اتفاق مهم رخ داد که کودتای ناکام نقاب بود. این کودتا چطور کشف شد و نقش نیروهای ارتشی در خنثی سازی آن چه بود؟

19 تیر 59 از بانه به تهران آمده بودیم که سرهنگ فروزان‌ به شهرام‌فر گفته بود قرار است کودتا شود و شما باید سریع به همدان بروید تا آن را خنثی کنید.

من تعجب کردم و گفتم اصلا این حرف معنی ندارد. در انقلابی که این همه مردم از آن پشتیبانی می‌کنند و امام به این عظمت آن را رهبری می‌کند کودتا اصلا معنی ندارد.

من نمی‌خواستم بروم ولی با اصرار شهرام‌فر رفتم. سوار یک پیکان شدیم و به همدان رفتیم. من هم با لباس شخصی بودم.

آنجا به سپاه همدان رفتیم و فرمانده سپاه همدان گفت که اینها (کودتاچیان) امشب برنامه کودتا دارند و داشت راجع به آن صحبت می‌کرد. من اصلا توجه نمی‌کردم و می‌گفتم کودتا اصلا امکان ندارد.

ساعت نزدیک 7 بود و هوا داشت تاریک می‌شد که گفتند برویم آن جایی که می‌خواهند اسلحه تحویل بگیرند را شناسایی کنیم، جلوی پایگاه نوژه.

با شهرام‌فر رفتیم نزدیک پایگاه که پر بود از سنگریزه‌هایی که برای جاده‌سازی ریخته شده بود.

به من گفتند که آنها می‌آیند اینجا تا اسلحه‌شان را تحویل بگیرند. چند نفر می‌خواهی تا به آنها کمین بزنی؟ پرسیدم چند نفر هستند؟ گفتند که مشخص نیست اما شاید از 100 نفر بیشتر باشند. من هم گفتم که خب شما هم 100 نفر به من بدهید که بشود عملیات کرد و کمین زد.

خلاصه بررسی کردند و 40 نفر بیشتر بسیجی پیدا نکردند که به ما بدهند و گفتند فقط 40 نفر است. گفتیم عیب ندارد با همین 40 نفر می‌رویم.

به آنها گفتم که تا من شلیک نکردم، هیچکس شلیک نکند چون ممکن است متوجه شوند و بقیه آنها نیایند و همه چیز به هم بخورد.

شهید شهرام‌فر هم مسئول رفتن به داخل پایگاه شد تا از پرواز هواپیماها جلوگیری کند.

ساعت حدود 12 یا یک شب بود که اولین ماشین آمد. ما هم با آن 40 نفر منتظر بودیم و طبق قرارمان، کسی تیراندازی نکرد.

آن ماشین آمد و یک دور زد و وقتی دید کسی نیست، رفت. بلافاصله با بی‌سیم به سرهنگ نوری که او هم از بچه‌های نیروی مخصوص بود گفتم که یک ماشین آمد و کسی هم پیاده نشد و الان آمد طرف شما. آنها ماشین را با گلوله زدند.

در آن ماشین یک درجه‌دار هم حضور داشت که شهید شد و گویا خود او بود که کودتا را لو داده بود.

به هر حال این ماشین را بردند و جلوی قهوه‌خانه‌ای نگه داشتند. ما هم به آنجا رفتیم.

بقیه کودتاچی‌ها هم وقتی آن ماشین را جلوی قهوه خانه می‌دیدند که ایستاده (چون شب بود نمی‌دیدند که تیر خورده) می‌آمدند و کنار آن پارک می‌کردند و ما آنها را می‌گرفتیم. تعدادی هم اینطور دستگیر شدند.

به ما گفتند همانجا بمانید تا اگر ماشین دیگری آمد آن را بگیرید. ماشین دیگری نیامد و ما هم نزدیکی‌های صبح به سمت تهران راه افتادیم.

صبح هم طبق اطلاعی که ما به بچه‌ها داده بودیم، به پارک لاله تهران رفتند و تعداد دیگری از کودتاچی‌ها که آنجا جمع شده بودند را دستگیر کردند.

از بچه‌های نوهد هم در میان کودتاچی‌ها بودند و ما هم برخی آنها را می‌شناختیم و شروع کردیم به بازجویی از آنها. در بازجویی می‌گفتند چه کسی به آنها چه میزان پول داده و چه کار قرار بود بکنند.

بعد از این ماجراها، بنده و شهید شهرام‌فر و اصغر نوری (برادرزاده آقای ناطق‌نوری) به تیپ برگشتیم و من بعدا به مریوان رفتم.

امام (ره) هم فرمودند به افرادی که در خنثی‌سازی کودتا شرکت داشتند یک درجه بدهید.

من آن موقع ستوان دوم بودم و چند روز مانده بود تا ستوان یک شوم. در مریوان بودم که تو بی‌سیم اطلاع دادند «سروان دادبین» به فلان جا برود.

بی‌سیم‌چی ما خندید و گفت ما سروان دادبین نداریم. بعد به من گفت آنها نمی‌دانند که تو قرار است ستوان یک شوی. من هم به شوخی گفتم حالا شاید سروان شده باشم.

دوباره سؤال کردند و گفتند نه سروان دادبین! بعد که به تهران آمدیم، فهمیدم بعد از اینکه حضرت امام دستور ارتقاء درجه داده بودند، از آنجایی که فقط چند روز مانده بود من ستوان یک شوم، سرهنگ فروزان لطف کرده بود و گفته بود این چند روز را صبر می‌کنیم تا دادبین ستوان یک شود بعد درجه‌ای که امام فرموده بودند را به او بدهیم. لذا درجه سروانی را به من دادند.

** وداع با دوست قدیمی در ارتفاعات غرب

* شهرام‌فر کی و کجا به شهادت رسید؟

اوایل مرداد سال 60، ایشان در کردستان درحال بازگشایی جاده بانه به سردشت بود و قرار هم بود با هم برویم اما او زودتر به همراه چند نفر به بالای یکی از ارتفاعاتی رفت که ضد انقلاب به شدت به آنجا حمله می‌کرد. شهرام‌فر هم 4-5 نفر آنها را زده بود اما همانجا از ناحیه پیشانی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهید شد.

ما در آن زمان در بانه بودیم و قرار بود فردای آن روز عملیات را آغاز کنیم اما شهرام‌فر همان شب برای انجام عملیات رفته بود. پیکر شهید شهرام‌فر و چند تن از همراهانش در دست ضد انقلاب ماند و بعدا در ازای دو نفر از افراد زخمی آنها، پیکر این شهدا را پس گرفتیم.

* در زمان فرماندهی شما در نیروی زمینی ارتش، رزمایشی برگزار شد که به گفته بسیاری، بزرگترین رزمایش خاورمیانه بود. این مانور چه اهدافی داشت و چطور آن را اجرا کردید؟

آن رزمایش، رزمایش بسیار بزرگی بود و به یاد دارم موقعی که می‌خواستیم آن را شروع کنیم، برخی برای آقا نوشته بودند که این رزمایش تعداد زیادی تلفات خواهد داد و با آن مخالفت می‌کردند.

من خدمت ایشان رفتم. آقا فرمودند من شنیدم ممکن است در این رزمایش چند نفر کشته بدهیم که این برای من غیرقابل قبول است.

برای ایشان توضیح دادم و عرض کردم که اینطور نیست و نهایتا ایشان قبول کردند که این رزمایش انجام شود.

* فکر می کنم برای اولین بار در این رزمایش از گلوله‌ها و مهمات جنگی استفاده می‌شد.

بله دوستان هم همین موضوع را به آقا گفته بودند که این رزمایش، رزمایش ساده‌ای نیست و می‌خواهند از گلوله جنگی استفاده کنند و خطرناک است اما ایشان به ما اجازه این رزمایش را دادند و ما هم با گلوله‌های جنگی، خمپاره و هلی‌کوپتر و هواپیما اهداف را منهدم کردیم.

البته من به قرآن هم متوسل شدم و بعد که استخاره گرفتم و این جواب آمد که می‌گفت «کار بزرگی می‌خواهد انجام شود، انجام دهید» دلم کاملا قرص شد.

اسم این رزمایش را هم «رزمایش ولایت» گذاشتیم و خود حضرت آقا هم تشریف آوردند و از اول مانور آنجا بودند و شب را هم همانجا خوابیدند و ما نماز صبح را پشت سر ایشان خواندیم.

* بالاخره تلفاتی دادین یا نه؟

نه هیچ تلفاتی نداشت و فقط یک مجروح داشتیم که دچار آسیب‌دیدگی سطحی شد.

این رزمایش آنقدر مهم بود که به نقلی در بهای نفت هم تاثیر گذاشت و کمی قیمت آن را بالا برد.

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now