Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

61 posts in this topic

خاطرات سرلشکر غلامرضا خلیلی که شاید بهتر باشد ایشان را شهید خطاب کنیم. البته ظاهرا خاطرات ایشان دستخوش سا...ور های زیادی شده است که در صورت دسترسی به آنها حتما در اینجا قرار خواهم داد. 
 
*** 
 

1551704_655453327829810_1725428938_n.jpg

به ایران كه برگشتم زمزمه دوره‌ای بسیار مهم و اساسی میان كل نیروهای نظامی پیچیده بود. شنیده می‌شد حتی برای معرفی به امتحان باید شرایط بسیار ویژه‌ای داشت. تازه شروع كردم به پرس‌وجو در مورد كم و كیف دوره كه فهمیدم اسمم را برای امتحان قبلاً‌ رد كرد‌ه‌اند. ناخواسته میان نیروها معروف شده بودم. حتی مسئولین هم روی من انگشت می‌گذاشتند. البته بی علت نبود. زحمت زیادی كشیدم. مداوماً به ورزش می‌پرداختم و مرتب دانسته‌های دوره‌های پیشین را مرور می‌كردم این بود كه همواره آماده بودم. 
كم‌كم فهمیدم دوره واقعاً همان‌طوری كه می‌گفتند ممتاز است. قرار بود از میان كل نیروهای مسلح 33 نفر را انتخاب كنند و برای یك دوره تروریستی و ضدتروریستی به اسرائیل بفرستند. این تقریباً عالی‌ترین دوره‌ای بود كه در آن زمان در كل دنیا در این زمینه برگزار می‌شد. چون اسرائیلی‌ها به خصوص پس از ماجرای فرودگاه «انتبه» برتریشان را در این مورد ثابت كرده بودند. 
در ماجرای «انتبه» رزمندگان فلسطینی یك هواپیمای اسرائیلی را می‌ربایند و در «موگادیشو» پایتخت «اوگاندا» به زمین می‌نشانند و افراد آن را گروگان می‌گیرند. نیروهای «موساد» از فضای چهار كشور مختلف عبور می‌كنند، وارد فرودگاه می‌شوند. فلسطینیان را می‌كشند و همه گروگاهان را سالم آزاد می‌كنند. گستردگی عملیات و میزان تلفات كم اسرائیلی‌ها (فقط یك كشته) باعث شد عملیات انتبه در آن زمان خیلی سروصدا كند. 
آن طور كه شنیده بودیم رئیس عملیات «انتبه» (میچ ساكا) یكی از اساتید دوره خواهد بود. این بود كه اشتیاق برای شركت در این دوره بسیار زیاد بود. برای من هم شركت در دوره و یادگیری فنون پیشرفته اهمیت فراوانی داشت. حتی اگر آموزش دهنده آن بدترین دشمنان اسلام باشد. 
این را هم باید بگویم عملیات نظامی با عملیات سیاسی تفاوت دارد. مثلاً در عملیات سیاسی، هر كشور به دشمنان خود تروریست می‌گوید و خود را ضدتروریست می‌خواند. اما در عملیات نظامی به ارزش‌ها توجه نمی‌شود. یعنی هر كس كه یك عملیات - اعم از ربودن هواپیما، ترور.. - را با هر نیتی انجام دهد، تروریست است و هر كه با آن مقابله كند ضدتروریست. حال با هر مسلك و یا مرامی كه می‌خواهد باشد. این گروه‌ها در هر كشور اسم به خصوصی دارند. در آمریكا «دلتافورس»، آلمان (G.S.G.I) در انگلیس (S.A.S) و... در اسرائیل «موساد». 
كم‌كم به زمان امتحان نزدیك می‌شدیم. حدود 2000 نفر از زبده‌ترین افراد نظامی كشور برای امتحان معرفی شده بودند. از شهربانی، ژاندارمری، ساواك، حراست مهرآباد و... امتحان بسیار سخت و مشكلی بود. تنها مواد بدنی و ورزشی نبود. به هوش، حافظه و سرعت انتقال هم خیلی بها می‌دادند. بالاخره با هر مرارتی كه بود امتحان تمام شد و 33 نفر انتخاب شدند كه البته یكی از آن‌ها من بودم. از تیپ نوهد 17 نفر اما از جاهای دیگر بسیار كم پذیرفته شدند. مثلاً از ژاندارمری دو نفر، از شهربانی دو نفر و از جاه‌های دیگر هم همین تعداد. 
دوره ضد تروریستی سه ماه طول كشید. در آن‌جا من به عنوان یكی از شاگردان ممتاز شناخته شدم و جایزه ویژه‌ای هم گرفتم. از گذشته و كنار می‌شنیدیم كه می‌گفتند حالا این افراد نورچشمی‌های شاه هستند. واقعاً هم برایمان خیلی خرج كرده بودند. 
تا به آن روز دوره‌های متعددی دیده بودم. دوره مخابرات الكترونیك (تله تایپ و مرس)، دوره پیاده، دوره چتربازی، دوره نیروی مخصوص، دوره تكاور و رنجر، دوره غواصی، دوره ضد گریلا، دوره چریكی و ضد چریكی، خنثی‌سازی بمب (در كمیته ضد خرابكاری)، دوره نجات غریق و دوره تكواندو. اما این دوره من را تا مرحله استادی پیش برد.
و در همین زمان اتفاق مهم زندگی‌ام رخ داد. آشنایی با شخصیت و نهضت امام خمینی (ره). قبلاً گفتم كه خانواده ما به طور سنتی مذهبی بودند. منتهی فقط در حیطه مسائل شرعی، یعنی روزه، نماز... اما به سیاست كاری نداشتیم. اما به واسطه همین زیرساخت مذهبی به مساجد و تكایا رفت و آمد داشتیم. در یكی از همین مساجد بود كه برای اولین بار حرفی از امام (ره) شنیدم و اعلامیه‌ای از ایشان دیدم. 
البته ویژگی‌های شخصیتی خودم هم كمك كرد تا به این سمت كشیده شوم. مثلا از همان اوایل حتی در ذهنم نمی‌توانستم پذیرای ظلم چه در حق خود و یا دیگران باشم. از خودم می‌پرسیدم كه آیا همیشه یك عده باید یك عده دستور دهند و یك عده همیشه اجرا كنند؟ اما این دقیقا چیز بود كه در ارتش اجرا می‌شد. برای همین سعی می‌كردم حداقل در حوزه شخصی خودم از شدت این روند بكاهم. مثلا رفتارم با افراد زیر دستم به گونه‌ای بود كه آن‌ها خیلی هم سریع جواب داد. و آن ها با محبتی ساده (كه در ارتش آن موقع چیز كمیابی بود) به طرفم كشیده می‌شدند و احساسی دوستی می‌كردند. و این بعدها در جذب آنها به نهضت نقش زیادی داشت. حتی در كارهای نظامی هم دوستی و محبت كار ساز بود. چون آنها هر دستوری را با طیب خاطر قبول می‌كردند البته من هم سعی می‌كردم از لحاظ نظامی برای زیر دستانم الگو باشم. دوره‌های خوبی دیده بودم و ظاهر یك نظامی را هم همیشه در حد نهایت رعایت می‌كردم. لباس، پوتین، مقررات رفت و آمد و ... 
خاطرم هست، سال 5 در پادگان حر "باغ شاه سابق " بودیم. مراسم سان و رژه بود. 3 هزار نفر در صبحگاه بودند. فرمانده وقت نیروی زمینی، "اویسی " معدوم بود. اعلام كردند كه یك نفر بیاید طریق صحیح پش فنگ پافنگ را نشان دهد. از 3 هزار نیرو صدا و از هیچ كس در نیامد. تا من اعلام آمادگی كردم و رفتم بالا. و اگر اغراق نباشد بی عیب و نقص آن كار را انجام دادم، طوری كه اویسی و یك سكه طلا به من جایزه داد. 
سعی می‌كردم به افراد كم درآمد‌تر كمك كنم. چون مسئول بودم و توانایی این كار را داشتم. همیشه حدود 300 -400 تومان را حقوقم را به بچه‌هایی كه می‌دانستم نیاز دارند، می‌بخشیدم. 
همین روحیه و منش باعت شد كه وقتی سخن حق و شیرین حضرت امام (ره) و نهضتش به گوشم رسید راحت در جانم نشست. خیلی زود جذب نهضت شدم و شروع به تهیه و پخش اعلامیه كردم. 
مانند تمام طول زندگی‌ام در این جا هم همسرم شانه به شانه و یا شاید جلوتر از من حركت می‌كرد. شب‌ها همراه هم اعلامیه‌ها را كه در طول روز تكثیر كرده بودیم در خانه تا می‌كردیم. او همواره خود به هیات‌ها و مجالس زنانه و من هم به قلب ارتش شاه می‌بردم. 
هر روز صبح چند تا از آنها را همراه خودم به داخل پادگان می‌بردم. و سعی می‌كردم در هر اتاقی یك دو تا بیندازم كم كم چند تا از بچه‌ها مثل شهید محمد نصر اللهی و محسن افشار هم با من همراه شدند. 
برای این كه محفوظ‌تر بمانند، در كارهای كم اهمیت‌تر شركتشان می‌دادم ولی به هر حال بچه‌های زحمت كش و خوبی بودند كه در آن شرایط و در قلب سلسله اعصاب حكومت شاه یعنی ارتش كارهای انقلابی می‌كردند. یك تكنیك ویژه هم برای رد گم كردن داشتم. هر روز صبح می‌رفتم به ضد اطلاعات تیپ و چند تا از اعلامیه‌ها را به آنها می‌دادم و می‌گفتم دیشب آنها را به خانه‌مان انداخته‌اند، آنها هم حسابی تشویقم می‌كردند و می‌گفتند: "اگر باز هم انداختند، بیاورید "این كار را می‌كردم كه اگر یك بار با اعلامیه‌ها گیر افتادم بگویم داشم آنها را به ضد اطلاعات می‌بردم تا آنها هم سابقه ذهنی داشته باشند. ظاهرا آن قدر نقشم را خوب بازی كرده بودم كه در روز پیروزی انقلاب وقتی بعضی‌ از آنها دستگیر شده بودند از انقلابی بودن من كلی اظهار تعجب می‌كردند. به طور مثال سروان تمه چی كه بعدها تیمسار شد و در نهایت بازنشسته به من گفت: "حسابی ما را گول زدی! همه آن اعلامیه‌ها خط و خطوط خودت بود. " 
دیگر كم كم فعالیت را گسترش داده بودیم یعنی خودم به قم می‌رفتم و اعلامیه‌های اصلی را از آنجا به تهران می‌آوردم. 
یك بار همراه افشار و دوستی به نام قاسم كه بچه یافت آباد بود و رابطه مان را در قم می‌شناخت، به قم رفتیم. صندوق عقب را با حدود 1000 تا اعلامیه پر كردیم. و به سمت تهران حركت كردیم. 
جلو عوارضی نیروهای شهربانی جلو همه‌ی ماشین‌ها را متوقف می‌كردند و سپس به بازرس كردن آنها می‌پرداختند. ما را هم كنار كشیدند. هیچ مدرك نظامی همراهم نبود با خودم گفتم: دیگر گیر افتادیم. بچه‌ها هم حسابی ترسیده بودند. افسری جلوی ماشین آمد. 
- بیاید پایین و در صندوق عقب باز كنید. 
رنگ بچه‌ها پریده بود. البته خودم هم خیلی بهتر از آن‌ها نبودم. اما با خودم مدام تكرار می‌كردم. این را از سر می‌گذارنیم... رو كردم به بچه‌ها و گفتم: حواستان باشد می‌خواهم بلوف بزنم ". 
حالت چهره‌ام را عوض كردم و خیلی مصمم و عبوس پایین آمدم. سعی می‌كردم رفتار و گفتارم كاملا نظام و خشن باشد. 
افسر گفت: در صندوق عقب را باز كن! 
آرام و مرموز نزدیكش شدم. 
گفتم: "ما همكار هستیم جناب سروان " 
سرم را آوردم كنار گوشش 
- كسی متوجه نشود. از كمیته ضد خرابكاری هستیم. 
حالا نوبت آنها بود كه رنگ عوض كنند. همین كه اسم ساواك آمد فورا سلام نظامی داد و گفت: "ببخشید قربان! بفرمایید. " 
- نه اشكالی ندارد. شما وظیفه‌تان را انجام می‌دهید. 
آرام و مطمئن سوار ماشین شدم و گاز را تا انتها فشردم از خطر جسته بودیم. 
چهارمین ماه از دوره‌های گروگان (ضد تروریستی) گذشته بود كه خبر آمد یك دوره تكمیلی در ایران زیر نظر استادان انگلیسی برگزار می‌شود. در این دوره كه دوره خوبی بود علاوه بر ما گروه‌های نظامی دیگری هم بودند. 
دوره سه ماه و نیم طول كشید كه طی آن عضو بهترین نفرات بودم. روزهای آخر دوره همزمان شده بود با اوایل سال 56 و شروع تظاهرات علنی مردم. البته نه به ضورت گستردگی سال 57. یكی از همین روزها همراه چند مربی انگلیسی سوار یك استیشن بودیم. در ماشین یك سلاح MP5 یك قبضه سلاح یوزی و یك سلاح كمری اسمیت در ماشین داشتیم. حدود 5.6 هزار گلوله یوزی هم همراهمان بود. محل آموزش جاده قم بود. بعد از ظهر هنگام برگشتن از میدان شوش كه می‌گذشتیم متوجه‌ی ازدحام مردم شدیم... مردم تجمع كرده بودند و جسته و گریخته شعار می‌دادند. دو مربی انگلیسی هم همراهم بودند. یك لحظه فكر كردم آنها را میان مردم رها كنم تا خود مردم حسابشان را برسند اما چون هم ماشین نظامی بود و هم خودم لباس فرم تنم بود، ممكن بود از خجالت خودم هم در آیند. این بود كه از این فكر گذشتم. 
وقتی مربی ها را در پادگان پیاده كردم به بهانه این كه برای ادامه‌ی آموزش بیرون كار دارم و باید وسایلی بیاورم، از پادگان خارج شدم در حالی كه گلوله‌ها و اسلحه‌ همچنان بار ماشین بود. 
به مررو دو نفر دیگر از درجه داران كادر عباس سلیم و مسعود خوش پسند هم به ما پیوستند. به گوشم رسیده بود كه حضرت امام (ره) فرمان خروج نظامیان را از ارتش شاه داده‌اند. سعی كردم با رهبران رده بالای انقلاب در داخل كشور رابطه برقرار كنم تا هم آنها را با توانایی خودمان آشنا كنم و هم این كه فعالیت‌یمان روال منطقی و سازمان یافته پیدا كند. 
رفتم با یكی از دوستان مساله را در میان گذاشتم. او گفت: "البته همه رهبران و شخصیت‌های انقلابی قابل احترامند اما تو بهتر است با كسی كار كنی كه به دلت بنشیند. " 
تحقیق را شروع كردم و با خیلی‌ها مشورت كردم و دفعه بعد با دو تا از بچه‌ها، از یكی از دوستانم خواستم كه ما را پیش حضرت آیت الله مهدی كنی " ببرد. 
صبر كرد شب كه شد ما را برد بیت ایشان برد. با آیت الله كنی مفصل صحبت كردم. به ایشان گفتم چه دوره‌هایی دیدم و چه كارهایی از ما ساخته است و این كه می‌خواهیم به فرمان حضرت امام (ره) ارتش را ترك كنیم آیت الله هم تاكید كرد: حالا كه می‌خواهید فرار كنید حتما به فكر خانواده‌هایتان باشید كار خطرناكی است، آنها حتما سراغ به آنها می‌آیند. " 
از آیت الله اجازه یك سری عملیات نظامی را گرفتم با اكراه قبول كرد و گفت: در این مورد حتما مسائل ایمنی را رعایت كنید و حتما دقت نظر داشته باشید كه آدم بی گناه آسیب نبیند. " 
از خانه آیت الله كه بیرون آمدیم قضایا را طور دیگری می‌دیدم. حالا رسما به جرگه انقلابیون پیوسته بودم. از طرف دیگر از این كه می‌دیدم یك روحانی چه قدر خوب همه جوانب یك مساله را می‌شكافد لذت می‌ّردم. اعتماد به نفسم هم زیاد شده بود. 
فردای همان روز من و چهار نفر دیگر از ارتش فرار كردیم و تا پیروزی انقلاب هرگز بازنگشتیم. آن طور كه فهمیدم من جزو اولین و معددو نظامی‌هایی بودم كه از ارتش شاه فرار كرده بود و البته تنها كسی كه با داشتن زن و بچه این كار را كرد. همسرم همیشه در جریان كارهای من بود. آن روز هم با وجود یك بچه دو ساله و مقداری وسیله به جای دیگری رفتیم، و تا پیروزی انقلاب به خانه خودمان هم برنگشتیم. هر چند شب، یكبار خانه یكی از دوستان و فامیل می‌ماندیم. تا این كه یك روز در یكی از راهپیمایی‌ها جلوی بیمارستان امام خمینی (ره) یكی از دوستان قدیمی "حاج داوود قربانی " را دیدم. در دبیرستان با هم همكلاس بودیم اما مدت‌ا بود از حال و روز هم خبر نداشتیم. 
- خوب چه خبرها؟ 
پس از كمی گپ و گفت و گو خبر اصلی را به او دادم. 
- از ارتش فرار كردم. 
تا فهمید دیگر در ارتش شاه نیستم گل از گلش شكفت. خودش در انقلاب بسیار فعال بود. من و همسرم را به خانه‌اش دعوت كرد در آنجا اتفاق جالبی افتاد. همسرم با همسر حاج داوود دوستان قدیمی از آب درآمدند. خیلی‌ با هم گرم گرفتیم همین آشنایی و محبت‌های حاج داوود باعث شد چند ماه باقی مانده را با همسرم و كودكمان در خانه آنها ماندنی شویم. دیگر خیالم از بابت خانواده راحت شده بود. 
خیلی زود فهمیدم همان شبی كه ما پهلوی آیت الله كنی بوده‌ایم بلافاصله پس از رفتن ما آیت الله را دستگیر كرده‌اند. نگران شدم چون با كس دیگری ارتباط نداشتم و می‌ترسیدم كه ارتباطم با رهبران انقلابی قطع شود. اما این نگرانی بی مورد بود چرا كه دوستم اصغر نوری هم رزم و هم گردانید پسر برادر حجت الاسلام والمسلمین علی اكبر ناطق نوری بود. اصغر من را برد پیش حاج آقا ناطق. مفصل با ایشان آشنا شدم و از سوابقم گفتم. او هم من را به برادر شهیدشان عباس ناطق نوری معرفی كرد. 
از اینجا بود كه دوره جدیدی از زندگی نظامی من آغاز شد. چیزی كه در ابتدای ورودم به ارتش هرگز فكرش را نمی‌كردم كه روزی یك مربی آموزشی خوب از كار در بیایم. من دوره‌های زیادی دیده‌ام. دوره پیاده، الكترونیك مخابرات تكلس، تله تایپ،‌مورس ، رنجر، دانشكده افسری مقدماتی و عالی، دافوس، رهایی گروگان، سه مرحله دوره تروریستی و ضد ترورستی (اسرائیل، انگلیس، آلمان و... ) 
همه اینها باعث شد خلاء آموزشی بیش نیروهای انقلابی را درك كنم و همه همتم را برای برطرف كردن آن به كار بندم. حالا برای خودم گرانب‌بهاترین چیز سابقه‌ای آموزش 24 ساله در ارگان های مردمی مانند بسیج، كمیته، سپاه و ... است. قولی معروف است كه می‌گویند استاد بیشترین درسش را از شاگردانش فرا می‌گیرد. تا به حال طی دوره‌های مختلف 35 هزار شاگرد تربیت كرده‌ام. پس از فرار از ارتش شاه به شدت خود را مدیون مردم می‌دانستیم. برای این كه به این جا برسیم برایم هزینه زیادی خرج شده بود. همانطور كه گفتم تنها در دوره اسراییل خرج هر كدام از ما یك میلیون و پنجاه هزار دلار شده بود. آن هم در سال 56. این پول مگر از جیب چه كسی داده شده است؟ تك تك مردم ایران. چطور می‌توانستم به خودم بقبولانم مالیات آن پیرزن رختشوی سیستان و بلوچستان خرج من شود و من دینم را ادا نكنم؟ به همین دلیل بود كه با خودم عهد بستم هرچه را كه تا به حال آموخته‌ام باید در اختیار نیروهای انقلابی بگذارم. اول با جمعی از برادران هیئت‌های اعتلافی و فداییان اسلام شروع كردم و بعد از آن با بیت مرحوم طالقانی و حاج آقا سعیدی و پوراستاد و اصغر خدیر و دیگر دوستان مثل حاج صفا و.. بیشتر این آموزشها در خانه‌ها داده می‌شد. 30، 40 یا 50 نفر جمع می شدند و كلاس برگزار می‌شد. بعدها به این هم اكتفا نكردم در هر مسجدی كه امكانش بود بچه انقلابی ها را جمع می‌كردم و آموزش می دادم. در منطقه‌های یافت آباد، باغ فیض، دربند، خیابان ایران. روز به روز هم بیشتر می شدند. البته هدف آموزش‌های طولانی نبود. چون هم وقت این كار نبود و هم در آن زمان نیاز ما این نبود. دوره‌ها نهایتا 20 روز طول می‌كشید. ولی تا جایی كه امكان داشت همه چیز را یاد می‌دادم. چون تقریبا هر نوع سلاحی كه لازم بود داشتم. مقداری سلاح كه از پادگان آورده بودم بقیه را هم در جریان انقلاب از مراكز نظامی به دست می‌آوردم. 
در طول این حمله‌ها به مسائلی برمی‌خوردیم كه زنگ خطر گروه‌های معاند را به گوش می‌رساند. گروه‌هایی كه بعدها به ضدانقلابیون معروف شدند. از حركات و رفتارشان مشخص بود كه چیزهایی فراتر در سر دارند مثلا در حمله‌ها هیچ وقت جلو حركت نمی‌كردند. می‌گذاشتند بچه حزب اللهی ها حمله كنند بعد كه همه چیز آرام می‌شد م آمدند داخل و تا جایی كه می توانستند اسلحه جمعه می‌كردند و با خودشان می بردند. یك مورد را كاملا به یاد می‌آورم. 
آن روز قرار بود به كلانتری 10 در نزدیكی میدان شهدا حمله كنیم. مسئول عملیات من بودم. روی هم رفته هفت، هشت نفر بیشتر نبودیم. همه از شاگردهای خودم كه جنگ شهری را كاملا آموزش دیده بودند. قبل از حمله گفته بودم به هر كس كه مقاومت نكرد كاری نداشته باشند. 
ساعت 10 صبح حمله را آغاز كردیم. با شروع حمله متوجه شدیم از پشت سرمان گلوله شلیك می‌شود. برگشتم عقب دیدم حدود پانزده، بیست نفر صورتشان را مثل سرخپوستها رنگی كرده‌اند و دارند شلیك می‌كنند. چند گلوله ای هم به سمت ما شلیك كردند. بلافاصله به بچه ها گفتم بعد از گرفتن كلانتری مواظب اسلحه‌ها باشند. 
حمله كه شروع شد مقاومت زیادی صورت نگرفت. بعضی از پلیسها از ترش خودشان را از پشت بام می انداختندپایین وسط خیابان اما بیشترشان وقتی برخورد خوب ما را می دیدند تسلیم می‌شدند. لباس‌های فرمشان را پاره می‌كردند و می‌رفتند میان مردم البته عده‌ای هم مقاومت كردند كه از پسشان برآمدیم. از ما تنها شهید نصراللهی زخمی شد. آن هم نه با گلوله بلكه موقع حمله كتفش به در گرفت و پاره شد. یكی از پلیسها هم با قنداق ژ-3 زده بود تو صورت افشار كه نصف صورتش كبود شده بود و از سرش خون می آمد. 
تقریبا عملیات تمام شده بود كه صورت رنگی‌ها ریختند تو كلانتری. 
«حاج علی موحد» از من پرسید اینها كی هستند؟ 
- از ما نیستند؟ 
در تمام طول انقلاب كارشان همین بود پشت سرما می آمدند، عملیات كه تمام می شد می ریختند و اسلحه‌ها را می بردند ما هم موضوع را جدی تر گرفته بودیم. در حمله به رادیو و تلویزیون مواظب بودیم. آنجا هم بچه‌های حزب الهی جلو بودند كه عده‌ای از چریك‌های فداییان خلق خودشان را قاطی كردند. اما این بار دقت كردیم و آنها نتوانستند در هیچ مرحله‌ای اسلحه بردارند. 
قضیه پادگان حر یا باغ شاه سابق فرق داشت. آنجا یك پادگان بزرگ بود و مواظبت از همه جای آن كار مشكلی بود. آدم‌های كم عقلی هم بودند كه كار را خراب‌تر می‌كردند. مثل «ابراهیم میرزایی» كه آن موقع سروان بود و بعدها ادعای استادی تن و روان كرد و كلی برای خودش دبدبه و كبكبه راه انداخت. چندی بعد مدعی ریاست جمهوری هم شد. این آدم با تانك دیوار پادگان را خراب كرد و وارد پادگان شد. میرزایی از لحاظ روانی احتیاج داشت خودش را مطرح كند و قهرمان بازی در بیاورد. بعدها هم به سیاست كشیده شد كه اصلا برای این كار مناسب نبود و همه دیدیم كه عاقبت او چه شد. كم عقلی همین آدم باعث شد پادگان حفاظتش را از دست دهد. این پادگانی بود كه من سالها در آن زندگی كرده بودم و به جای جای آن وارد بودم. اما به هر حال یكی دو انبار اسلحه آن را خالی كردند و بردند. خاطره جالبی در این باره برای من اتفاق افتاد كه حالا هم وقتی به یاد آن می افتم افتخار می كنم. 
بعد از اینكه پادگان فتح شد آن هم پادگان نیروی مخصوص و ستون فقرات ارتش شاه، عده‌ای شاید هم از روی حسن نیت، تابلویی درست كردند و رویش نوشتند «پادگان لاهوتی» و زدند به سر در پادگان. من تا تابلو را دیدم رفتم بالا و آن را آوردم پایین. البته كینه شخصی با «حجت الاسلام لاهوتی» نداشتم. به هر حال او جزو معدود روحانیونی بود كه در فتح پادگان حضور داشت. پیام امام (ره) را هم او از رادیو خوانده بود. اما حرف من این بود كه تا بزرگانی مانند حضرت امام و آیت الله مطهری و بهشتی هستند كه هنوز هیچ جا به نام آنان نشده صلاح نیست اسم شخص دیگری روی محلی بیاید. بلافاصله رفتم تابلوی بزرگی پیدا كردم و خودم رویش نوشتم «پادگان حر» توكل به خدا كردم رفتم بالا و زدم به سردر پادگان. برای میدان هم همین كار را كردم. برای كارم دلیل داشتم درست بود تیپ نوهد ستون فقرات ارتش شاه بود اما در میان آنها افراد مخلص و بزرگی كه در ادامه به آنها اشاره خواهم كرد هم بودند. كسانی كه بعدها شهید شدند با این كار می‌خواستم به آنها بفهمانم ممكن است شما در مرحله‌ای از انقلاب رو به روی امام (ره) و مردم ایستاده باشید اما حالا می‌توانید مثل حر به انقلاب بپیوندید و دیدیم كه چگونه برای بسیاریاز انها همین اتفاق افتاد. 
ریشه این مسئله به اتفاق جالب دیگری كه برایم در مأموریت عمان افتاده بود برمی گشت. از آنجا عادت كرده بودم كه همواره یك چفیه بیندازم گردنم. یعنی تقریبا از سال 54، چه در آموزشها و چه در مأموریتها یك چفیه دور گردنم بود. همین قضیه باعث شده بود كه در جریان انقلاب و آموزشها همه گمان كنند كه من فلسطینی یا لبنانی هستم. من هم به خاطر مسائل امنیتی هیچ وقت آنها را از اشتباه در نمی آوردم. گذاشتم این نظریه بین همه جا بیفتد. حتی در تظاهرات و متینگها هم چفیه را از گردنم باز نمی‌كردم. 
ارتباطم از طریق حاج علی اكبر ناطق نوری و برادرشان شهید بزرگوار عباس ناطق نوری تنظیم می‌شد. تا همین امروز هم خدا را شكر می كنم كه ورود من به جریان انقلاب از طریق روحانیت درست كردار و پاكدامن بود. معلوم نبود اگر همراه گروه‌های دیگر كه برخی حتی چهره اسلامی هم داشتند می شدم عاقبتم به كجا می‌كشید. هم عاقبت دنیوی و هم اخروی. روحانیون بلندمرتبه‌ای مانندحضرت آیت الله طالقانی، آیت الله مهدوی كنی و بعدها استاد شهید مطهری و شهید دكتر بهشتی. به خاطر حشر و نشر با همین بزرگان بود كه به من این احساس دست داده بود كه توانایی‌هایم چند برابر شده. من دوره‌های زیادی دیده بودم دوره‌هایی كه برخی از آنها واقعا پیشرفته و نادر بود. اما همه آنهایی كه در كار نظام و ارتش هستند می‌دانند كه تمام این توانایی‌های فیزیكی زمانی بهترین كارایی را دارند كه در بستر یك روحیه مناسب قرار گیرند. یعنی همان اتفاقی كه برای من در آن سالها افتاد. به همین علت با اینكه دیگر دیگر از ارتش حقوق نمی‌گرفتم اما راحت زندگی می‌كردم. تنها كمكی كه به من و دونفری كه با من فرار كردند می‌شد مبالغی بود كه حاج آقا سعیدی می‌دادند كه تا روز پیروزی انقلاب حدود 11 هزار تومان شد. البته آن دور نفر مجرد بودند. 
من از روزی كه از ارتش فرار كردم، مسلح بودم. حتی در خیابان. در آموزشها هم از همان اسلحه‌هایی كه از پادگان آورده بودم استفاده می‌كردم. مجبور بودم همیشه مسلح باشم چون حكم تیرم دست ساواك، شهربانی و ارتش بود. یعنی اگر هركدام از این سه نیرو من را دستگیر می‌كردند قانونا می‌توانستند همان جا اعدامم كنند. 
یك روز در خیابان «باباییان» جلو «باغ گلستان» در حال گذر بودم كه ناگهان به یك گروه گشتی ارتش برخوردم. لباس شخصی تنم بود. خواستم خیلی آرام از كنارشان رد شوم اما من را شناختند. بچه‌های ارتش بودند و به هر حال همدیگر را در یگان‌های مختلف دیده بودیم. یكی دونفرشان هم می‌دانستند فرار كرده‌ام و حكم تیرم را هم داده‌اند. اسلحه‌شان را مسلح كردند و آمدند جلو. 
- ایست! تكان نخور. 
حالا دیگر با زندگی در بحران عادت كرده بودم و می‌دانستم مهمترین مسئله در این مواقع حفظ كردن روحیه است. آرام گفتم:‌ چی شده؟ همچنان اسلحه به سمتم بود. 
گفتم: چه خبره بابا؟ من مسلح نیستم. 
یك نفر امد جلو و من را گشت. اسلحه را طوری زیرشكم پنهان كرده بودم كه مطمئن بودم پیدا نمی‌كند. كامل من را گشت. 
- مسلح نیست. 
- ببرینش داخل ماشین. 
یك «ریو» آنجا بود. من را بردند توی آن. چند نفری را هم مراقبم گذاشتند كه همه‌شان را می‌شناختم. آنها هم همینطور. یكی‌شان سرصحبت را باز كرد. 
- چه كار می‌كنی خلیلی؟ 
- هیچی. افتادیم در خط امام و انقلاب. 
یكی دیگر پرسید: «امام كیست، دیگر؟!» 
آنها واقعا نمی‌دانستند حضرت امام (ره) كیستند و انقلاب از كجا ریشه می‌گیرد. 
- حضرت امام (ره) خمینی را نمی‌شناسی؟ مرجع بزرگ شیعه را؟ رهبرمان؟ آیت‌الله خمینی؟! 
با تعجب نگاهم كردند. فرصت را غنیمت شمردم و یك كلاس پانزده دقیقه‌ای توجیهی در عقب ماشین گذاشتم. از خرداد 42 گفتم و از خیانت‌های شاه و دخالت‌های آمریكا، اسراییل و انگلیس در امور كشور خلاصه به گوشه‌ای از هر مسئله اشاره كردم. بعد از تمام شدن صحبت‌هایم به وضوح برخوردشان عوض شده بود. هرچند از همان ابتدا هم خیلی بد برخورد نمی‌كردند. از نگاهشان می شد فهمید كه نگران سرنوشتم هستند ولی می بایست احتیاط را رعایت می‌كردم. 
- خلیلی تا فرصت هست فرار كن. 
اما احتیاط واجب بود. گفتم: نكند وقتی دارم فرار می‌كنم از پشت بزنید؟ نامردی نكنید؟! 
- چرا تو را بزنیم. تو كه اسلحه نداری؟ 
- مطمئنی؟ 
- خودمان گشتیم. 
- پس مطمئنید؟ 
ناگهان اسلحه را كشیدم و گرفتم سمتشان. یك اسلحه اسمیت بود با 14 گلوله. آنها 12 نفر بودند. سه چهار نفرشان واقعا نگرانم بودند. 
- خلیلی معطل نكن. اگر فرمانده بیاید كارت تمام است. می دانیم كه حكم تیرت را داده‌اند. 
- مطمئن باشم؟ 
- معطل نكن 
-در آغوششان گرفتم و رویشان را بوسیدم. سریع خودم را از ماشین پایین انداختم. رفتم سمت خیابان باباییان و از سمت پارك به سرعت دور شدم. 

این اولین حادثه خطرناكی بود كه بعد از فرار از ارتش پیش آمد. خیلی امیدوار شدم. متوجه شدم انقلاب ارتش را در خواهد نوردید. زیرا زمینه‌هایش كاملا آماده است. تنها عده قلیلی بودند كه تا انتها در كنار شاه ماندند. عده‌ای بی‌اطلاع بودند و برخی هم می‌ترسیدند. 
اصلا همین اتفاق باعث شد فعالیتم را بین بچه‌های ارتش بیشتر گسترش دهم. در این مورد تحلیلی داشتم. می‌گفتم اگر كسی صددرصد تفكرات مذهبی داشته باشد هنگام ورود به ارتش 50 درصد آن از بین می‌رود. واقعا اوضاع ارتش به همین صورت بود. به علت نوع رفتار با نظامیان، شیوه گذراندن اوقات فراغت و تبلیغاتی كه روی آن‌ها می‌شد. در هنگام خدمت هم نصف دیگرش از بین می‌رفت. و فقط 25 درصد ظاهر و باطن از مذهب شخصی ارتشی باقی می‌ماند. تصمیم ما این بود كه همین 25 درصد را حفظ كنیم و در صورت امكان آن را افزایش دهیم. به همین علت با آنهائی كه آماده‌تر بودند جلسات مخفیانه می‌گذاشتم و نقص اصلی‌شان را برطرف می‌كردم. یعنی تحلیلی از اوضاع مملكت و جریان انقلاب در اختیارشان قرار می‌دادیم. كم كم این حركت نظم بهتری پیدا كرد. در سطح كل كشور انقلاب از طریق ارتشیان انقلابی روند مناسب و پرشتابی گرفت. در راستای همین روند بود كه یكی از بركت‌خیزترین دوستی‌ها برای من به وجود آمد. دوستی‌ای همدلانه و عطرآگین. دوستی‌ای كه در تمام لحظات چه در لحظات خطر و چند قدمی مرگ و چه در هنگام پیروزی و شادی برامی فراهم شد. و آن آشنایی با امیر سرافراز ارتش اسلام شهید سپهبد صیاد شیرازی بود. 
در سال‌ 56 در رابطه با گسترش نفوذ تفكر انقلابی در ارتش ماموریتی به اصفهان داشتم. در آن جا آقای «روح‌الامین» و «تیمسار رضا». 
آن‌ها تلفنی با صیاد تماس گرفتند و قرار را در یكی از همین جلسات آموزش گذاشتند. در خانه یكی از آشنایان دور هم جمع شدیم. بعد از پذیرایی مختصر تیمسار رضا من را معرفی كرد و بعد به سمت او اشاره كرد و گفت: «ایشان هم مهندس صیاد شیرازی هستند.» 
برایم جالب بود كه از تجربیات او در اصفهان خبردار شوم. توضیحاتی داد. من هم گفتم چه تخصص‌هایی دارم از شنیدن آن‌ها خیلی خوشحال شد. هر دو كارهای مهمی داشتیم كه باید به آن‌ها می‌رسیدیم. اما انگار هر دو در همان برخورد اول به هم علاقه‌مند شده بودیم. 
صیاد گفت: «من یك ماه دیگر به تهران می‌آیم.» 
آدرس خانه را به او دادم. شاید می‌خواست تحقیق كند. خانه‌مان آن زمان در خیابان سپه غربی «امام خمینی‌(ره)» بود. ماموریتم در اصفهان تمام شد و به تهران برگشتم. 
حدود یك ماه بعد خبردار شدم كه صیاد به تهران آمده است. هماهنگی‌ها را مرحوم مظاهری انجام داد كه اصفهانی بود. حدود 5 بعدازظهر بود كه صیاد به خانه تلفن زد كه من دارم می‌آیم. 
وقت نماز مغرب به خانه‌مان رسید. بعد از این كه وضو گرفتیم خیلی اصرار كرد من جلو بایستم. قبول نكردم بالاخره با اصرار زیاد به او اقتدا كردم. بعد از نماز یكی دو ساعتی صحبت كردیم. صحبت بیشتر درباره ارتش نوین و سازماندهی مناسب آن برای شرایط پس از پیروزی بود. صیاد برای هر مرحله طرحی داشت. مثلا برای مقابله با شاه، كودتا یا انقلاب. نكته جالب این بود كه هرچه در مسائل كلی و مفاهیم تئوری به هم نزدیك بودیم، از لحاظ تخصصی تفاوت داشتیم. صیاد یك توپچی متخصص و یك متخصص كاردان بود كه بیشتر درباره سازماندهی و چارت‌بندی فكر می‌كرد و من به موارد تروریستی و ضد تروریستی و مقابله با اغتشاشات، كنترل شورش و ضد شورش توجه داشتم. صیاد البته از من خواست اگر فرصت شد او را هم آموزش دهم. تا پیروزی انقلاب 4 جلسه آموزش اختصاصی هم به صیاد دادم. در همان فرصت كوتاهی كه همدیگر را می‌دیدیم. انصافا آموزش‌ها را خیلی سریع یاد می‌گرفت. از ضریب هوشی بالایی برخوردار بود. ملاقات‌های ما تا چند ما پس از انقلاب محدود شد به همین جلسات كوتاه و مكاتبات. چند بار چند جزوه خواست كه برایش فرستادم. از آن پس دوستی ما شكل دیگری گرفت كه درباره آن بعداً خواهم گفت. 
همین روزها كه طرح ترور تیمسار «خسروداد» فرمانده وقت تیپ نوهد را ریختم. تمام برنامه‌ها مرتب بود و وسایلی كه می‌خواستم آماده كرده بودم. برای كسب اجازه شرعی خدمت آقایان رفتم. آیت‌الله كنی تاكید كردند در این مسیر حتی قطره‌ای خون بی‌گناه ریخته نشود. گفتند:‌ «اگر این طور شود شما قبل از این كه به ما یا مردم جواب دهید باید پیش خدا جوابگو باشید.» 
صبح لباس كامل نظامی‌ام را پوشیدم. یك ساك دستی همراهم بود كه در آن یك اسلحه، دو گاز اشك‌آور و سه دودانگیز، از آنهایی كه هنگام چتربازی به خودمان می‌بستیم، جاسازی كردم. یك برگه احضار جعلی درست كردم مبنی بر احضار من توسط تیمسار خسرو داد. 
خب این ملعون را خوب می‌شناختم. چون فرمانده خودمان بود و از عمق فساد و وابستگی‌اش به نظام شاه مطلح بودم. 
با همان شكل و شمایل و همراه با ساك دستی به در پادگان حر فعلی رفتم. محل كار خسروداد چسبیده به پادگان بود. با تحكم رفتم جلو دژبانی. 
- خلیلی هستم، با تیمسار خسروداد قرار ملاقات دارم. 
دژبان‌ها به شدت احترام گذاشتند. مسئولشان یكی از سربازها را همراهم كرد. الا كمی خیالم راحت شده بود. می‌دانستم تا اتاق خسروداد مشكلی پیش نمی‌آید. تنها نگران این بودم كه آشنایان قدیمی من را نبینند. سرباز من را به اتاق انتظار رساند. برگه جعلی را به آجودان خسروداد نشان داد و خودش رفت. گوشه‌ای آرام نشستم. اوضاع را بررسی كردم. در اتاق چند افسر نشسته بودند و داشتند با هم صحبت می‌كردند. سعی كردم توجه‌شان را جلب نكنم. 
باید هرچه زودتر كارم را شروع می‌كردم. یكی دو نفر برای ابراز آشنایی طرفم سر تكان دادند، اما انگار نمی‌دانستند از ارتش فرار كرده‌ام و حكم تیرم را داده‌اند. از طرفی حرف‌های آیت‌الله مهدوی كنی خاطرم بود كه گفته بود قطره‌ای خون بی‌گناه نریزد. مدتی صبر كردم. اما انگار قصد خروج از اتاق را نداشتند. من هم نمی‌خواستم با آن‌ها درگیر شوم. هرچه فكر كردم دیدم صلاح نیست حالا دست به كار شوم، از جایم بلند شدم تا آرام خارج شوم، اما همین موقع صدای یك نفر بلند شد. 
- این خلیلی است. حكم تیرش را داده‌اند. نگذارید فرار كند. حتما برای خرابكاری آمده. 
ناگهان وضع عوض شد. همه به جنب و جوش افتادند. من هم معطل نكردم. در ساك را باز كردم و قبل از این كه آن‌ها كاری انجام بدهند دو گاز اشك‌آور و دودانگیز را انداختم وسطشان و خودم را از اتاق بیرون انداختم. 
صدای داد و فریادشان را می‌شنیدم. اوضاع به هم ریخته بود اما من به تمام سوراخ سمبه‌های پادگان حر آشنا بودم. به سرعت خودم را رساندم كنار دیوار، بالا رفتم پریدم تو خیابان كمالی و دور شدم. هر عملی یك تجربه است. این ناكامی باعث شد از آن به بعد به مساله پوشش توجه بیشتری بكنم و خیلی بی‌گدار به آب نزنم. 
بعدازظهر رفتم پیش حاج‌آقا ناطق و كل ماجرا را تعریف كردم. حاج‌آقا هم ضمن شكرگذاری به خاطر سلامتی من گفت: «باید خیلی مواظب باشی ما مثل شما كم داریم.» 
كه البته نظر لطفش بود. 
از این به بعد دو وظیفه اصلی را به طور موازی انجام می‌دادم. اول انتقال تخصص‌ها و مهارت‌ها و دوم جذب و سازماندهی نیروهای انقلاب در ارتش. هر چه به زمان ورود امام (ره) و پیروزی انقلاب نزدیك‌تر می‌شدیم شناسایی افراد مردمی در ارتش آسان‌تر می‌شد. چون ترسشان می‌ریخت.

15

Share this post


Link to post
Share on other sites

تمامی این خاطرات به نقل از گزارش حماسه و مقاومت فارس است. کمی که چه عرض کنم یه کم بیشتر جای تامل داره ظاهرا زیادی دستکاری شده و اصل خاطرات نیست !!!!!!!!!!

 

یك بار نیروهای تیپ خودمان - نوهد - پشت بیمارستان شریعتی مستقر بودند. تظاهرات مردمی با شور در جریان بود. من هم همان دور و برها مواظب اوضاع بودم. البته نیروها و ارتش دخالت زیادی نمی‌كردند اما چند ساواكی بودند كه با لباس نظامی و شخصی نیروها را تشویق به شدت عمل می‌كردند. آن‌ها را می‌شناختم. جلوتر رفتم و به چند نفر از بچه‌ها كه آشنا بودند موضوع را گفتم كه مواظب باشند و گول این ساواكی‌ها را نخورند. در میان بچه‌ها كسی به نام «جواد تختی» كه بچه كرمانشاه بود. جوان مؤدب و خوبی بود به من گفت: «آقای خلیلی شما این روزها دشمن زیادی داری. فكر نكن همه دوست هستند، تا برایت دردسر درست نشده برو. 
همین برخوردها باعث می‌شد ما در كارمان دلگرم‌تر شویم. به همین سبب بود كه از دو سه نفر شروع كرده بودم و حالا می‌توانستم به صورت بالقوه روی چهل درصد افراد ارتش حساب كنم. البته میان آن‌ها آدم‌های خبیثی هم بودند كه به هیچ چیز ایمان نداشتند. 
یك سال پیش از شروع انقلاب از میان هم دوره‌ای‌ها سه نفر به ساواك پیوستند. چون نیروهای نوهد بدون اغراق از آماده‌ترین افراد ارتش آن زمان بودند. ساواك خیلی سعی كرد آن‌ها را جذب كند. این سه نفر «موسی شیرزادی»، «علی اكبر تركاشوند»‌و «ستوان حسنی» بودند. شیرزادی جوان پاكی بود كه در همان اوایل با چند جلسه صحبت و استدلال به نیروهای انقلاب پیوست، اما «تركاشوند» آدم دجال به تمام معنی شاه دوست بود. آن‌ها چون در ساواك بودند خیلی سریع فهمیده بودند كه من فرار كرده‌ام. ردم را گرفته بودند و متوجه شده بودند كه برخی مواقع در خانه «حسین رسولی» هستم. «حسین رسولی» بچه مؤمن و مذهبی‌ای بود. همسرش هم همین‌طور. ولی آن اوایل خیلی در مسائل عملی انقلاب شركت نمی‌كرد. اما با توجه به شناختی كه از ما داشتند و متقابلا ما از آنها، به هم اعتماد كرده بودیم. من قسمتی از سلاح‌ها، اعلامیه‌های حضرت امام(ره) و كتاب‌هایم را به خانه رسولی آورده بودم. حدود هفتاد درصد از كتاب‌های دكتر شریعتی را داشتم و همه را در خانه رسولی جاسازی كرده بودم. 
یك شب خانه رسولی بودم كه ناگهان چند نفری به داخل خانه ریختند. اتاقی كه ما در آن بودیم كنار در اتاق پذیرایی بود. یعنی وقتی در پذیرایی باز می‌شد در اتاق پشت در پذیرایی مخفی می‌شد. از صداها تركاشوند را شناختم. همراه همسرم و كودكم پشت رختخواب‌ها پنهان شدم. مسلح بودم. 
تركاشوند همه خانه را گشت. نه سلاح‌ها را پیدا كرد نه اعلامیه‌ها را. تمام مدت در اتاق پشت رختخواب‌ها بودم. مسلح بودم و می‌توانستم از پسشان بربیایم اما در خانه زن و بچه بود. پس باید احتیاط می‌كردم. كار خدا بود كه درب اتاقی كه ما در آن بودیم دیده نمی‌شد، آن شب رفتند. فردای همان روز دوباره به خانه رسولی آمدند كه ما نبودیم. روبروی خانه رسولی یكی از اقوامش زندگی می‌كرد، تركاشوند در خانه آن‌ها رفت و آمد داشت. آن‌ها دختری داشتند پانزده ساله كه چون مؤمن و مذهبی بوده چادر بر سر در را باز می‌كند. تركاشوند ملعون فكر می‌كند این دختر محجبه همسر من است و شروع می‌كند به آزار و اذیت و كمی هم دست درازی. 
تا سال‌ها از این مطلب خبر نداشتم تا شب عروسی این شیرزن. آن شب او همه چیز را برایم گفت كه با این كه او را آزار داده بودند حتی كلمه‌ای به مامورها نگفته بود. گفت: این كار را به خاطر انقلاب كرده است. 
اما در میان ارتشیان انسان‌های شریفی هم بودند كه بعدها با شهادتشان رشك ما را برانگیختند. یاد ماجرایی می‌افتم كه روبروی بیمارستان امام خمینی(ره) اتفاق افتاد. روز قبل از آن در سطح شهر درگیری‌های زیادی روی داده بود. بیمارستان پر از مجروح بود. دور و بر بیمارستان هم پر از نیروهای نظامی. «آیت‌الله طالقانی» و «حجت‌‌الاسلام دعایی» می‌خواستند داخل بیمارستان شوند كه ماموری كه مقابل در بود مانع شد. من دورادور مراقب بودم. فرمانده را می‌شناختم‌ ، «سرگرد اطاعتی» بود. از بچه‌های خوب ارتش. آرام خودم را به او نزدیك كردم. بعد از كمی حال و احوال با دست آیت‌الله طالقانی را كه هنوز آن طرف خیابان ایستاده بودند نشان دادم و گفتم: «سرگرد! می دانی این آقا كیست؟» 
- نه! كیه؟! 
- ایشان حضرت آیت‌الله طالقانی هستند و آن دیگری هم حجت‌الاسلام دعایی مسئول دفترشان. 
عنوان‌ها را با تاكید گفتم. 
گفتم: مگر فكر می‌كنی می‌خواهند چه كار كنند؟ می‌خواهند با پزشك‌ها صحبت كنند تا به مردم بهتر برسند. یعنی وضع مردم برایت مهم نیست؟ 
این را كه گفتم به فكر فرو رفت. مقابل در چند قدمی زد. 
سرگرد اطاعتی فرمانده گردان مستقر جلو در بود اما فرمانده بالاتری هم در آنجا داشت، به نام سرهنگ نیك باقری كه در ماجرای كودتای نوژه فرار كرد. نیك‌باقری فرمانده كل نیروهای مستقر در محل بود. سرگرد رفت طرف او. نفهمیدم به سرهنگ چه گفت اما پس از چند لحظه آمد سمت من و چشمكی زد. فهمیدم اوضاع روبراه است. به سمت حضرت آیت‌الله رفتم و بهشان گفت: می‌توانید داخل شوید. 
نفس همین حركت برای ما یك پیروزی بود. عبور چند روحانی از میان انبوه نیروهای نظامی به داخل بیمارستان را مدیون سرگرد شهید اطاعتی بودیم. سرگرد در واقع از همان لحظه جزو نیروهای انقلابی شد. 
اولین مجروحیت سرگرد در جریان انقلاب به وجود آمد. در روزی كه استاد نجات‌الهی تیر خورد، اطاعتی فرمانده نیروهای مستقر در میدان انقلاب بود. از صبح شاهد بودم كه اطاعتی چند بار جلو نیروها را گرفت كه به سمت مردم شلیك نكند. اما در طرف دیگر میدان نیروهای گارد مراغه مستقر بودند كه از او حرف شنوی نداشتند. آدم رزل و كثیفی به نام علی دریانی هم آن دور و بر بود كه نیروها را تشویق به تیراندازی می‌كرد. دریانی محافظ تیمسار شفاعت ، فرمانده نوهد بود. او در محله‌های پایین شهر و فاحشه‌خانه‌ها باج گیر بود. تحریكات علی دریانی داشت كارگر می‌افتاد. سرگرد اطاعتی با وجود آدم‌هایی مانند دریانی نمی‌توانست آشكارا عمل كند. آرام خودم را رساندم به پشت علی دریانی سرم را بردم كنار گوشش: 
- علی خودت را جمع كن. 
ناگهان برگشت. مستقیم در چشم‌هایش نگاه كردم. من را خوب می‌شناخت. چیزی نگفت. سرش را انداخت پایین و دور شد. آن روز دیگر آن دور و برها پیدایش نشد. 
سرگرد اطاعتی توانست جلو نیروهای خودش را بگیرد اما گارد مراغه همچنان به سمت مردم شلیك می‌كردند. در لحظه‌ای كه شدت شلیك افراد گارد اوج گرفته بود سرگرد رفت سمت آن ها. من خیلی از آن ها دور نبودم. شاهد تمام ماجرا بودم. سرگرد هنوز به ان ها نرسیده بود كه تیر خورد و افتاد روی زمین. با شتاب خودم را به او رساندم. تیر خورده بود به شانه‌اش و ترقوه‌اش شكسته بود. سریع او را سوار ماشینی كه داشتیم كردم به راننده گفتم سریع حركت كند. 
در ماشین ابتدا به هوش بود. گفت: حالا چه می‌شود خلیلی؟ 
- هیچی! تو در راه انقلاب و اسلام مجروح شدی. این كه چیز بدی نیست. 
لبخندی به نشانه رضایت روی لب هایش نشست. چند لحظه بعد از هوش رفت. دست در جیب‌هایش كردم. در جیب بغلش كارت عبور و مرور در هنگام حكومت نظامی را پیدا كردم. كارتی بود كه تنها فرمانده‌های رده بالای ارتش و ساواكی‌ها داشتند. موقعیت بسیار خوبی بود. فكر كردم اطاعتی هم كه حالا حالاها در بیمارستان خواهد بود. كارت را در جیبم گذاشتم. 
دیگر به بیمارستان رسیده بودیم، او را تحویل دادم و دور شدم. 
پس از انقلاب شهید اطاعتی را برای معالجه به لندن فرستادند. او كسی بود كه طول كانال "مانش " را شنا كرده و از اساتید نمونه غواصی و شنای ایران بود. روحش شاد. 
این كارت خیلی به دردم خورد. چند بار كه در تظاهرات كنار مردم مراقب اوضاع بودم، نیروهای شهربانی و ارتش جلویم را گرفتند. كارت را نشان دادم. سعی می‌كردم این كار را با تحكم و سرعت انجام دهم. تا جلویم را می‌گرفتند محكم می‌گفتم: دور شوید از خودتان هستم. 
بعد سریع كارت را نشان می‌دادم و می‌گذاشتم توی جیبم. آن ها هم بلافاصله محكم سلام نظامی می‌دادند و دور می‌شدند. 
به ویژه یك روز را خوب به خاطر دارم. امام (ره) دستور داده بودند حكومت نظامی شكسته شود. من در خیابان بریانك بودم. وسایلمان هنوز خانه حسن رسولی بود. همسر و كودكم هم خانه آنها خواب بودند. سركوچه بودم مردم در حال آتش زدن گاز پیك‌نیكی بودند و لاستیك می‌سوزاندند. نزدیك جمعیت شدم به ایشان گفتم: مواظب باشید شهربانی دستور بازداشت دارد ممكن است محاصره شوید. 
هنوز حرفم تمام نشده بود كه متوجه شدم تمام محل رانیروهای شهربانی محاصره كرده‌اند. تا جایی كه ممكن بود مردم را فراری دادم. اما در نهایت خودم و یكی دو نفر دیگر دستگیر شدیم. ما را سوار جیپی كردند به میدان بریانك كه رسیدیم بلند داد زدم: ستوان نگه دار. 
یك ستوان شهربانی جلو نشسته بود. بی‌محلی كرد و حرف بدی هم زد. یك لحظه حكم اعدامی كه در دست ساواك، شهربانی و ارتش بود آمد جلوی چشمم. داشتند من را می‌بردند كلانتری. بدون شك همین كه می‌رسیدیم و شناسایی می‌شدم معطل نمی‌كردند. دوباره این بار با تحكم بیشتری فریاد زدم: مگر نمی‌گویم نگه دار. 
راننده زد روی ترمز. 
من را پیاده كنید. 
ستوان برگشت عقب را نگاه كرد. خیره نگاهم را به چشم‌هایش دوختم. انگار سحر شده بود. از ماشین پیاده شد، من را پائین آورد اما هنوز مشكوك بود. دستبند به دستم بود ولی با ترس نگاهم می‌كرد. 
گفتم: من مامور هستم، نمی‌خواهم با این ها بروم كلانتری . لو می روم. 
ستوان تازه به حرف آمده بود. 
- مدركتان؟ 
دست كردم در جیبم و كارت را درآوردم. خودم هم نمی‌دانستم این كارت این قدر ارزش دارد. ستوان همان جا وسط خیابان ، نصف شبی چنان احترامی گذاشت كه تعجب كردم. 
- معذرت می‌خوام قربان. 
-دستت را بینداز پایین، همه فهمیدند 
-قربان اجازه بدهید برسانیمتون قربان 
-لازم نیست ،فقط دست‌هایم را باز كنید. 
بیچاره پرید و دستبند را باز كرد. بازی را باید تا آخر ادامه می‌دادم. گفتم: برای آن كه آن ها متوجه اصل قضیه نشوند وانمود كنید از دست شما فرار كرده‌ام. 
حرفم تمام نشده بود كه شروع كردم به دویدن و مثلا فرار كردم. 
از آن طرف در محل و خانه پیچیده بود كه خلیلی را گرفته‌اند. همه چشم به راه و مضطرب از سرنوشت من خواب از چشمشان پریده بود. وارد محل كه شدم زن و مرد همه نگران ایستاده بودند. تا من را دیدند دور و برم ریختند. گفتم: 
این جا جمع نشوید. ممكن است دوباره بیایند. بروید خانه بهتر است. 
این اولین باری بود كه از كارت استفاده كردم و متوجه اهمیت آن شدم. در طول جریان انقلاب خیلی به دردم خورد.البته كارت دیگری هم داشتم كه ظاهر شیك و دیپلماتیكی داشت. این كارت مربوط به زمان بازی‌های آسیایی 1974 تهران بود.در آن زمان من یك دوره سه ماهه خنثی سازی بمب زیر نظر جلیل اصفهانی یكی از قوی‌ترین بمب‌گذاری‌های آن موقع دیدم. حالا او در آمریكا دارد به آن ها خدمت می‌كند. 
از طرفی چون این دوره را ساواك برگزار كرده بود عنوان كارت كمیته ضد خرابكاری بود. كارت شیكی بود با ظاهری شكیل كه هر كه آن را می‌دید گمان می‌كرد از مسئولین رده بالای ساواك هستم و حسابی احترام می‌گذاشت. به خصوص نیروهای شهربانی و ارتش كه واقعا از ساواك می‌ترسیدند. اما كارت شهید اطاعتی در شب‌های حكومت نظامی خیلی به دردم خورد كه اصلا مخصوص آن زمان ساخته شده بود. 
پس از به دست آوردن كارت، از طرف نیروهای نظامی خیالم راحت شده بود اما از طرف مردم نه. بیشتر اوقات در كنار تظاهرات مراقب اوضاع بودم. مسلح هم بودم. كافی بود یك نفر مشكوك شود و من را بگردد. اسلحه را پیدا می‌كردند و حتما فكر می‌كردند ساواكی هستم و با آن خشم انقلابی هیچ نیرویی نمی‌توانست جلویشان را بگیرد. همین مسئله را روزی در جلسه‌ای با آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی در میان گذاشتم. خوب در آن موقع نیروهای انقلاب دارای تشكیلات منسجمی نبود كه همه دارای كارت شناسایی و یا كدهای شناسایی باشند. 
شهید مطهری به شوخی گفت: نكند از مرگ می‌ترسی؟ 
-این چه فرمایشی هست حاج آقا. من می‌گویم مردن به دست مردم، آن هم این طوری؟ 
شهید بهشتی با همان آرامش و لبخند همیشگی گفت: آقای خلیلی! هر كس تا حالا شما را نگه داشته، از این به بعد هم نگه می‌دارد. خیالت راحت باشد. 
لحن و كلام شهید بهشتی طوری بود كه حجت بر من تمام شد. واقعا روحم آرام گرفت. 
كم كم ورود حضرت امام (ره) نزدیك می‌شد. من هم جزو كمیته استقبال از حضرت امام (ره) در بخش امنیتی بودم. روز ورود حضرت امام (ره) روز غریبی بود. به هر جا چشم می‌انداختی جمعیت موج می‌زد. از اتفاقی كه می‌ترسیدم بر سرم آمد. چند ساعتی به ورود امام (ره) مانده بود، من همراه گروهم در كابین دولت فرودگاه مهرآباد بودم. شش نفر بودیم كه دو به دو گوشه و كنار گشت می‌زدیم. طبعا مسلح و مراقب اوضاع بودیم. 
ناگهان یكی از نیروهای گارد پرواز كه دورادور همدیگر را می‌شناختیم من را دید. می‌دانستم از من خوشش نمی‌آید اما نه تا این حد. سر و صدایش بلند شد: 
این را می‌شناسم. از دوره دیدهای تروریستی ارتش است. 
سكوت حكمفرما شد. همه من را نگاه كردند او همچنان سر و صدا می‌كرد. 
-حتما آمده كاری انجام بده. 
نه كارتی همراهم بود ونه مدرك دیگری كه نشان دهد از نیروهای انقلابی هستم. تازه كارت اطلاعاتی و ساواك در جیبم بود. یك لحظه به دور و برم نگاه كردم. هیچ یك از بزرگانی كه من را بشناسند آن نزدیكی نبودند. وضع بدی بود. جمعیت كم كم نزدیك شدند. كار داشت بالا می‌گرفت.چاره‌ای نبود مگر اینكه مثل همیشه دست پیش بگیرم. 
داد زدم: دروغ است. بیایید من را بگردید. 
پیراهنم را بالا زدم. البته كسی نزدیك نشد. شكم‌بندی داشتم كه اسلحه در آن بود. خودم كه نگاه می‌كردم اسلحه كاملا معلوم بود. قاعدتا هر كس جلویم بود باید اسلحه را می‌دید. اما صدای كسی در نیامد. هر لحظه منتظر بودم جلو بیایند و بگردند اما اتفاقی نیفتاد. پس از چند لحظه یك نفر گفت: خوب متفرق شوید. یك جا جمع نشوید. 
من هم از خدا خواسته دور شدم. دو، سه ثانیه بعد صدای شهید بهشتی را شنیدم كه صدایم می‌كرد. از تهدید و اتفاقی كه چند لحظه قبل افتاده بود بی‌خبر بود. 
-آقای خلیلی! شما بروید جلو. امام آمدند. 
انگار قیامت شده بود. مسئول كل عملیات امنیت حاج آقا ناطق بود كه من هم با ایشان هماهنگ می‌كردم. پشت بلیزری كه حضرت امام (ره) را می‌آوردند، چند مینی‌بوس بود كه بیشتر سرنشینان آن ها خودمان بودیم. یعنی مسئولین امنیت. من هم بیشتر مسیر خیابان انقلاب را در یكی از مینی‌بوس‌ها بودم. قسمتی از مسیر هم روی بلیزر بودم. وقتی از امنیت مسیر اطمینان كافی پیدا كردیم به بیمارستان امام خمینی رفتم و از آن جا هم به بهشت زهرا (س). مسیر حضرت امام (ره) را باید تامین می‌كردیم. در تمام مدتی كه امام (ره) در بهشت زهرا(س) سخنرانی می‌كردند من با لباس شخصی و مسلح دور و بر جایگاه در حركت بودم. صحبت‌هایشان كه تمام شد رفتند « امامزاده قاسم» منزل حاج آقا رسولی محلاتی. من هم به كمیته رفته و تا روز سوم كه امام آمدند مدرسه رفاه، ایشان را ندیدم. 
روز سوم در مدرسه رفاه حاج آقا ناطق گفت:« آقای خلیلی! حاضر باش خدمت حضرت امام می‌رویم.» 
همراه با حمید نقاشیان، شهید عباسعلی ناطق نوری، حسین و مرتضی ناطق نوری هم بودند. امام می‌خواستند بروند نماز كه ما ایشان را در ورودی نمازخانه دیدیم، وارد نمازخانه شدیدم. تنم شروع كرد به لرزیدن. 
باور نمی‌كردم روبروی این بزرگ مردم تاریخ اسلام ایستاده‌ام. یكی یكی به دست بوس حضرت امام (ره) رفتیم. هر كه جلو می‌رفت حاج آقا ناطق شرح كوتاهی از خودش و فعالیت‌هایش می‌داد. من كه جلو رفتم ، امام دستشان را به سرم كشیدند. حرف های حاج آقا ناطق كه تمام شد امام به من گفتند:« شما خار چشم خیلی‌ها هستید، مواظب باشید خار به چشم خودتان نرود.» 
حال و هوای عجیبی داشتم. تمام تنم داغ شده بود و می‌لرزیدم. خم شدم تا دستشان را ببوسم. با متانت خاصی دستشان را كشیدند عقب. 
فرصت را غنیمت شمردیم و نماز را به امام اقتدا كردیم. بی‌شك یكی از شیرین‌ترین و به یادماندنی‌ترین نمازهایم همان نماز جماعت بود. نماز كه تمام شد از خدمت امام (ره) مرخص شدیم، رفتیم به حسینیه مدرسه. 
آن جا چند تا از بچه‌ها را دیدیم. وقتی فهمیدند كه كجا رفته بودیم خیلی ناراحت شدند. به خصوص این كه چد نفر از ما ماجرا را با آب و تاب تعریف می‌كردند. مطمئنشان كردم به همین زودی دوباره همگی خدمت ایشان خواهیم رفت. 
فردای آن روز تقریباً تمام كسانی كه تا آن موقع از تیپ نوهد به انقلاب پیوسته بودند جمع شدند. هشتاد نفری می‌شدیم. همدیگر را می‌شناختیم، دوستی به نام « فقیهی» آرم نوهد را روی پارچه‌ای كشیده بود. خدمت امام (ره) كه رسیدیم از ایشان خواستیم آرم را امضا كنند. فقیهی پرچم امضا شده را به عنوان یادگاری با خودش برد. 
از آن پس با حضور امام دلمان قرص‌تر شد و كارها شتاب بیشتری گرفتند. حوزه عمل با تصرف پادگان‌ها، كلانتری‌ها و دستگیری عوامل رژیم بود كه یكی پس از دیگری به خوبی انجام می‌شد. در ضمن به كارهای قبلی هم می‌رسیدیم از جمله پخش اعلامیه. 
روز 21 بهمن در میدان بهارستان بودیم. من یك طرف خیابان بودم و همسرم طرف دیگر. اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را پخش می‌كردیم. 
شهید محمد نصر‌اللهی هم آن دور و بر با پیكانش می‌چرخید. ضمن این كه اعلامیه‌ها را پخش می‌كردم چشمم به طرف دیگر خیابان بود و مواظب همسرم بودم. البته او مسلح به یك اسلحه لاما بود. نگرانی من بیشتر متوجه فرزندم بود كه برای رد گم كردن در آغوش مادرش می‌خندید. یكی از دفعات كه سرم را برگرداندم متوجه شدم پلیسی او را دستگیر كرده است. داشت او را همراه خود می‌برد. كلانتری 9 نزدیك میدان بود. اگر او را به آن جا می‌بردند آزادی‌اش غیرممكن می‌شد. معطل نكردم. از خیابان گذشتم و خودم را رساندم به پیاده‌رو آن طرف. حركتم را ادامه دادم و خودم را محكم زدم به پلیس. ولو شد روی زمین. فریاد زدم: 
« فرار كن!» 
همسرم با كمك مردم از مهلكه گریخت اما در این فاصله پلیس از زمین بلند شده بود و اسلحه رولورش را سمت من گرفته بود. هیچ كس جرأت نكرد جلو بیاید. چاره‌ای نبود ، باید همراهش می‌رفتم. ناگهان متوجه شهید نصر‌اللهی شدم. ماشینش را كنار ما نگه داشت. پایین آمد و شروع كرد به فحش دادن به من. بعد هم گفت:« سركار بیا این مردیكه را با خودمان به كلانتری ببریم.» 
بنده خدا به محمد اطمینان كرد. كاملا مطمئن شد كه او یكی از شاه دوست‌های دو آتشه است. من را سوار ماشین كرد و خودش هم كنارم نشست. محمد میدان را دور زد و به جای این كه به سمت كلانتری برود به سمت خیابان ایران رفت. پلیس تا بیاید بفهمد چه شده سریع مچش را گرفتم و پیچاندم و بعد سرش را كردم زیر صندلی. بلافاصله خلع سلاحش كردم. دستبدش را هم گرفتم بعد هم گفتم لباسهایش را در بیاورد. به دردمان می‌خورد. البته تو این فاصله یكی دو مشت زد كه به صورتم خورد. اما اشكالی نداشت . ما كه كارمان را انجام داده بودیم. 
محمد ماشین را در یك كوچه خلوت نگه داشت. بنده خدا را با یك زیرپوش و شورت وسط كوچه رها كردیم و حركت كردیم. داد و فریاد می‌كرد و به دنبالمان می‌دوید، اما دیگر صبر نكردیم. 
و بالاخره انتظار به سرآمد و 22 بهمن فرا رسید. فرمان تاریخی امام مبنی بر شكستن حكومت نظامی و فرار بختیار طلیعه آزادی را خبر داد. 
ما كه كاملا درگیر مسائل انقلاب بودیم می‌بایست شادی را می‌گذاشتیم برای بعد و حواسمان را جمع مسائل جدید می‌كردیم. 
یكی از اولین وظایف ما دستگیری عوامل رژیم گذشته بود. اولین كسی كه به سراغش رفتم « تیمسار خسروداد» بود. با همكارم « لطفی» رفتیم به كاخ « تمیشان» در لویزان. خسرو داد آنجا بود. دستگیرش كردیم و به مدرسه رفاه آوردیمش. باید او را تحویل مقامات مسئول می‌دادم. 
متهم را از در پشتی مدرسه داخل آوردیم تا مردم متوجه او نشوند. چون همیشه تعدادی از مردم دور و بر مدرسه رفاه تجمع می‌كردند. زمانی كه داشتیم خسرو داد را به داخل می‌بردیم ناگهان خانمی كه كنار در ایستاده بود فریاد زد:« من این را می‌شناسم، این خسرو داد ملعون است.» 
گفتم : ساكت خواهرم مردم متوجه می‌شوند. 
بنده خدا بغض كرده بود و به خسروداد فحش می‌داد. 
ـ این بی‌شرف جگر من را كباب كرده. این دختر من را بیچاره كرده. 
بعدها فهمیدم كه دختر آن خانم بعد از عمل ننگین خسروداد خودكشی كرده است. 
سعی كردم آرامش كنم: 
- خواهر من یواش! الان مردم متوجه می‌شوند و می‌آیند این طرف. این به هر حال در پناه اسلام است. باید در دادگاه محاكمه شود. 
ـ پس من چه كار كنم كه دختر 19 ساله‌ام به دست این حیوان بدبخت شد. هر طور شده باید انتقامم را بگیرم. 
دلم واقعا سوخت. من می‌دانستم خسروداد و بیشتر امرای ارتش شاه چه انسان‌های فاسدی بودند. حالا هم این مادر دلسوخته جلوام ایستاده بود و گریه می‌كرد. 
گفتم: نمی‌دانم خواهر هر كاری می‌خواهی بكن ولی مردم متوجه نشوند. تفی به صورت خسروداد انداخت و گفت:« زندگی ما را خراب كردی...» و بعد به شدت زد زیر گریه. خسروداد را بردیم تو. همان شب آقای خلخالی حكم اعدامش را صادر كرد. جالب این كه تیمسار خسروداد، فرمانده نیروهای مخصوص و هوانیروز، نورچشمی شاه و یكدانه ژنرال مملكت، قبل از اعدام از ترس در شلوارش ادرار كرد.!!!!
تیمسار شفاعت را هم در مدرسه رفاه اعدام كردند. من از نزدیك می‌شناختمش. در قم، زمانی كه به بیت آقای شریعتمداری ریختند، من آن جا بودم. وقتی گرفته بودنش من را نشان دادند و گفتند:« او را می‌شناسی؟» 
گفت:« نه! من اصلا ندیدمش» 
البته بعداً گفته بود اگر اسم واقعی‌اش را می‌گفتید می‌شناختمش. 
شفاعت خصوصیاتی شبیه ناپلئون داشت. آدم كثیفی بود. افسران زیردستش را به مأموریت می‌فرستاد و هم زمان به ناموسشان چشم داشت. در «نور» ویلایی كنار ویلای تیمسار ناصری داشت كه تمام عیاشی‌ها و مشروب خوری‌ها و قمار بازی‌هایشان را آنجا انجام می‌دادند. 
جالب این كه با تمام این كثافت‌ كاری‌ها نماز هم می‌خواند. خودم نماز خواندنش را دیده بودم. 
یكی دیگر از كسانی كه در مدرسه رفاه اعدام شد« تیمسار یزدجردی» بود. یزدجردی بعد از خسروداد فرمانده نوهد شد و پس از آن فرماندار نظامی خراسان.آدم بیسوادی بود. از نزدیك با او برخورد داشتم. چند سال پیش از آن، زمانی كه هنوز در ارتش بودم نمایشگاهی در پادگان برگزار كرده بودند. افراد، كمیته، كمیته شده بودند و چون من اولین آموزش تخصصی‌ام مخابرات بود، شده بودم مسوول كمیته مخابرات. به مدعوین و بازدید‌كنندگان در مورد دستگاه ها توضیح می‌دادم. یكی از روزها یزدجردی هم آمده بود. مدعوین جلو دستگاهی به نام « وی زور» رسیدند. این دستگاهی بود كه می‌شد با آن مورس فرستاد و همزمان با آن صدا را هم پخش می‌كرد. یزدجردی تا دستگاه را دید، گفت: این دستگاهی است كه می‌شود از این جا با تركیه تماس گرفت. 
داشت اشتباه میگفت، من كار اصلی دستگاه را توضیح دادم و گفتم: البته قربان این دستگاه آموزشی است. 
یزدجردی كه دید دارد جلو بقیه خراب می‌شود داد زد: نه شماها نمی‌فهمید. این همان است كه من می‌گویم.
وقتی یزدجردی را دستگیر می‌كنند با بسیجی! كه مسوول نگهبانی از او شده بود درگیر شده بود. خوب آن موقع نیروها هنوز تجربه نداشتند اما شهامت و ایمان بسیار داشتند. یزدجردی طی درگیری می‌خواهد نگهبانش را خلع سلاح كند. با این كه از سلاح چند گلوله شلیك می‌شود اما یزدجردی سلاح را رها نمی‌كند. تا اینكه ما پس از شنیدن صدای تیراندازی بلافاصله سروقتشان رفتیم. 
نگهبان مجروح شده بود اما نگذاشته بود او فرار كند. یزدجردی هم همان جا در مدرسه رفاه اعدام شد. 
اسفند 57، اولین مأموریت رسمی نظام جمهوری اسلامی به من محول شد. حكمی مبنی بر مصادره اموال عوامل رژیم گذشته و واگذاری آن به مردم. همینطور دستگیری برخی از روحانی نماها. البته مسوولیت اصلی بر دوش شهید عباس علی ناطق نوری بود كه من به عنوان معاون نظامی همراهش بودم. یك تیم 12 نفره از بچه‌هایی كه در طول مبارزات انقلاب خودی نشان داده بودند، دست‌چین كرده بودم. همراه شهید ناطق هم، برخی از شاگردان و آشنایانش بودند. البته خودم به طور رسمی یك حكم شخصی داشتم مبنی بر جمع‌آوری، سازمان دادن و آموزش نیروهای مؤمن منطقه. محل مأموریت ما استان مازندران بود. بر همین اساس اولین گردان سپاه در این استان را در ساری به وجود آوردم. 
مقر اصلی ما «كاخ تمیشان» در نور بود. كاخی كه اشرف پهلوی پیش از انقلاب از آن استفاده می‌كرد. در آمل البته بزرگانی همچون آیت‌الله جوادی آملی و حسن‌زاده آملی كه از استوانه‌های انقلاب در منطقه بودند حضور داشتند. هر چند یك سری جوجه كمونیست در بیت آیت‌الله جوادی آملی رفت و آمد داشتند كه همیشه در كار ما سنگ‌اندازی می‌كردند. خود آیت‌الله چون در منطقه حضور پررنگی داشت، سعی می‌كرد با آن ها مدارا كند، اما وقتی شیطنتشان بیش از حد شد یك روز همراه شهید ناطق خدمتشان رفتیم. شهید ناطق به لحاظ استواری سخن و دانش انصافاً دانشمند برجسته‌ای بود. من به جرأت می‌توانم بگویم این شهید حتی از برادرش حاج علی اكبر ناطق نوری تندتر بود. خلاصه با یكی دو جلسه بحث حضرت آیت‌الله را مجاب كردیم كه رفت و آمد ضد انقلابیون به بیت ایشان صلاح نیست و این ها قابل هدایت نیستند. 
یكی از كارهای مهمی كه كردیم و همان موقع هم فكر می‌كردم به هر حال دارم برای آخرتم كاری می‌كنم، گرفتن زمین از ملاكین و دادن آن به كشاورزان بود. در آن منطقه به مزرعه‌دارانی كه تنها روی این زمین كار می‌كردند و از خودشان زمینی نداشتند« آكاره» می‌گفتند. ما تنها در یك روستا به نام « مهره وریچ» از فئودالی به نام « مهدوی» دو هكتار زمین گرفتیم و بین عده‌‌ای از آكاره‌ها قسمت كردیم. یا در جای دیگری، یك هكتار از زمین‌های سازمان گوشت قدیم را به كشاورزان دادیم كه كلی دعایمان كردند. البته مال ما نبود كه بخواهیم به خاطرش فخر بفروشیم. 
زمین‌های خودشان بود كه پس از سال‌ها زور شنیدن باز به خودشان بر می‌گشت. 
در هر حال ما تا اردیبهشت 58 در مازندران ماندیم و قسمت اعظم مأموریتمان انجام پذیرفت. البته دوست داشتم روز اول اردیبهشت كه روز تولدم بود تهران باشم اما فشار كارها نگذاشت. روز یازدهم بیشتر كارها تمام شده بود. حالا من وارد 26 سالگی شده بودم. سال‌ها پیش از این زن فالگیری به من گفته بود كه در 26 سالگی اتفاق بدی برایم می‌افتد. آن قدر بد كه ممكن است به مرگم منجر شود. 
شب پیش حال خوبی نداشتم. از نظر جسمی طوریم نبود اما از لحاظ روحی حالت عادی نداشتم، انگار می‌دانستم كه می‌خواهد اتفاقی بیفتد. تا 1 نیمه شب خوابم نبرد. آن چند ساعتی را هم كه خوابیدم در پریشانی به سر بردم. ساعت 4 از خواب پریدم. نماز خواندم و دیگر خوابم نبرد. آن روز یك دوره اختتامیه آموزشی بود. قرار بود من سخنرانی كنم و بعد از آن همگی به تهران برگردیم. 
ساعت 8 صبح بود. پشت تریبون،‌رفتم. افراد دوره 150 نفری می‌شدند. محل سخنرانی محوطه روبازی بود كنار یك پارك كوچك. پسرم كه در آن موقع 4 سال بیشتر نداشت همراهم بود. از همان ابتدای صحبت متوجه یك «بی.‌ام. و» مدل 2002 بودم كه در خیابان نزدیك محل سخنرانی ایستاده بود. در پایان سخنانم، سوره والعصر را خواندم و از بچه‌ها خداحافظی كردم. لحظه‌ای از بی‌.ام. و، غافل شدم. سرم را كه بالا گرفتم دیدم دو نفر از آن پیاده شدند. هنوز عكس‌العملی نشان نداده بودیم كه یك نارنجك تفنگی انداختند نزدیك ما و صدای یكی دو رگبار هم آمد. آن دو نفر بلافاصله پریدند توی ماشین و فرار كردند. 
نارنجك در یك متری من افتاد، اما عمل نكرده بود. بلند شدم و رفتم نزدیك. یك نارنجك تفنگی بود با پرهای بزرگ در انتها. جمعیت به هم ریخته بود. برخی دویدند و بعضی هم كه با تجربه‌تر بودند روی زمین دراز كشیده بودند. 30 ثانیه گذشته بود اما نارنجك هنوز هم نفجر نشده بود. 
آن‌جا پارك بازی بچه‌ها بود. باید می‌رفتیم اما صلاح ندیدم بدون خنثی كردن نارنجك از آن جا بروم. كسی هم آن‌جا نبود كه بتوانم به او این كار را به او بسپارم. خبر به همه جا پیچید و جمعیت زیادی تو پارك ریخته بود. قبل از هر كاری باید منطقه را امن می‌كردیم. به بچه‌ها گفتم جمعیت را از محل دور كنند. خلوت كردن محیط پارك و آماده كردن همه شرایط برای خنثی‌سازی، یك ساعت و نیم طول كشید. چهار نفر بودیم. غیر از من «بكشلو»، شهید نصراللهی و دوستی به نام دهقان هم بودند. پسرم هم دورتر پشت ماشین ایستاده بود. 
خنثی كردن نارنجك از لحاظ علمی، باید مرحله به مرحله انجام می‌شد تا هم خسارت كمتری وارد شود و هم اینكه این طور امنیت بیشتری داشت. 
ابتدا طنابی انداختیم به انتهای نارنجك و خودمان رفتیم پشت دیوار پناه گرفتیم. چند بار طناب را كشیدیم. خیلی هم محكم. اما منفجر نشد. 
مرحله بعدی این بود كه كنار آن نارنجكی منفجر كنیم تا هر دو با هم منفجر شوند، نارنجك را انداختیم. نارنجكی كه انداختیم منفجر شد اما اولی نه. با خودم گفتم نكند فاسد شده باشد. 
مرحله دیگری را امتحان كردیم. از همان دور با تیر چند بار زدیمش اما باز هم منفجر نشد. با هر تیر پنج، شش متر به اطراف پرتاب می‌شد اما عمل نمی‌كرد. نیم ساعتی از شروع خنثی‌سازی گذشته بود. تقریبا داشتم مطمئن می‌شدم فاسد شده و دیگر عمل نمی‌كند، افشار گفت: 
- من می‌روم و برش می‌دارم. 
جلویش را گرفتم و گفتم: 
- نه آقا جون. شما جوانی و مجرد. اگر خدای نكرده طوریت شود من نمی‌توانم جوابگو باشم. خودم می‌روم. 
- نه شما نروید. 
اما حریفم نشدند. رفتم جلو. بچه‌ها هم در چند متری‌ام ایستاده بودند. 
سر نارنجك سوراخ سوراخ شده بود. به افشار گفتم: یك بار دیگر عمل كشش را انجام می‌دهیم. چرا كه آماده‌ی انفجار است. طناب را بیاورید. طناب را آوردند. 
- این دفعه خودم می‌اندازم ته نارنجك 
طناب را گره زدم. از سر نارنجك گذراندم و آن را در انتهای نارنجك مماس با پره‌ها سفت كردم. این طوری با كوچكترین اشاره، شوك به آن وارد می‌شود و منفجرش خواهد شد. سر طناب را گرفتم و به بچه‌ها گفتم سر دیگرش را بگیرند و بروند پشت شیار زیر پله‌ها پنهان شوند. همه كه پنهان شدند خیالم راحت شد. همین كه خواستم بلند شوم شدت انفجار هفت، هشت متری پرتم كرد عقب. نارنجك منفجر شده بود. علت آن این بود كه پشت پله‌ها، یكی از بچه‌ها می‌خواهد حركت كند كه پایش گیر می‌كند به طناب و با كوچكترین اشاره این بار نارنجك منفجر می‌شود. خواست خدا بود. 
در لحظه اول هیچ چیز نفهمیدم. موج انفجار من را گرفته بود. سینه‌ام سفت شده بود و چند لحظه‌ای كاملا نفسم بند آمده بود. بعد كم كم نفس كشیدم. 
- حاجی ... حاجی ... چی شد؟ 
همه ریخته بودند دورم. از چشمم خون می‌زد بیرون. درد همه وجودم را فرا گرفته بود. با چشم دیگرم نگاه كردم. پره نارنجك را دیدم كه توی چشمم بود. سه چهار سانتی فرو رفته بود. همان لحظه با همان حال یاد صحبت امام (ره) افتادم. همان صحبتی كه اولین روز ملاقات به من گفتند: شما خار چشم خیلی‌ها هستید. مواظب باشید خار به چشم خودتان نرود. 
ای امام! تو چه دیدی كه در همان لحظه اول این را به من گفتی؟! 
دور و بری‌ها حسابی به هم ریخته بودند بخصوص این كه پسرم هم آن‌جا بود. همه دست و پایشان را گم كرده بودند. من نمی‌بایست قافیه را می‌باختم. سعی كردم حتی در لحنم هم آرامش باشد. 
- طوری نشده، نترسید! ماشین را بیاورید! 
انگار نیرو گرفته بودند. با بیمارستان تماس گرفتند تا اتاق عمل را آماده كنند. همین طور گفتند یك هلیكوپتر هم آماده كنند تا اگر لازم شد به تهران بروید. ماشین سریع آمد و رفتیم بیمارستان. در اتاق عمل دیدم یك اره دست دكتر هندی است. به بچه‌ها گفتم: نگذارید دست به من بزند كار دستم می‌دهد. من را زودتر به تهران ببرید. چون پاهایم به شدت مجروح شده بودند خصوصا پای چپم كه از ران تا بالا خونریزی داشت. 
هلیكوپتر آمد و در حیاط بیمارستان نشست. من را همان طور با برانكارد به حیاط بردند و با هزار زحمت سوار هلی‌كوپتر كردند. پسرم تمام مدت با من بود. 
- حركت كنید. 
اما مثل این كه حكمت خداوندی چیز دیگری می‌خواست. چون خلبان هر كاری می‌كرد هلیكوپتر روشن نمی‌شد. همراهمان یك بنده خدایی بود كه مرتب با همان لهجه شمالی می‌گفت: من شما را چهار ساعته می‌رسانم تهران. 
- چه كار كنیم حاجی. 
- ببینید خلبان چه می‌گوید. 
خلبان گفت: نمی‌شود، برای شارژ دستگاه ای.پی.یو می‌خواهد. 
گفتم: چقدر طول می‌كشد تا آن را بیاورند 
- حداقل یك ساعت 
- نه فایده ندارد 
- بعد رو كردم به همان دوست شمالی گفتم: شما گفتید چند ساعته ما را می‌رسانید؟ 
- من؟! چهار ساعته 
- خوب من و پسرم همراه این برادرمان می‌رویم 
دوباره ما را پیاده كردند و گذاشتند داخل یك آمبولانس. به بچه‌ها هم گفتم: شما هم سریع وسایل را جمع كنید و زود بیایید. 
آمبولانس حركت كرد. من ساعت 9:5 صبح زخمی شده بودم ساعت 4 بعد از ظهر رسیدم تهران، یكسره رفتیم بیمارستانی فارابی. آن‌جا خانمی آمد و نگاه كرد گفت: ما الان نمی‌توانیم كاری انجام دهیم. ببریدش بیمارستان انقلاب تو خیابان پاستور. بیمارستان انقلاب هم كه رسیدیم گفتند ما پزشك نداریم و بروید بیمارستان ارتش. این بار رفتیم بیمارستان 501 ارتش. تقاطع خیابان بهشتی و ولیعصر. از آن طرف به محض این كه ما از شمال حركت می‌كنیم بچه‌ها بی‌سیم می‌زنند تهران و آن‌ها هم به دستور آیت الله مهدوی كنی و حاج سید احمد، اتاق عمل بیمارستان جرجانی را برای من آماده می‌كنند و یك گروه از بچه‌ها می‌آیند جلو عوارضی منتظر من. اما راننده ما را از راهی دیگر می‌آورد. خبر ما از بیمارستان فارابی به آن‌ها می‌رسد. آن‌ها هم بیمارستان به بیمارستان دنبال ما می‌آیند. تا این كه در رادیولوژی بیمارستان 501 ارتش ما را پیدا كردند.داشتند از من عكس می‌گرفتند. 
- حاج غلام كجایی بابا؟! نصف شهر را دنبالت گشتیم. 
دوباره من را سوار آمبولانس كردند و بردند بیمارستان جرجانی میدان امام حسین (ع). تا حالا 3 ساعت بود كه رسیده بودیم تهران و داشتیم تو شهر می‌گشتیم . یعنی از زمان مجروح شدن حدود 9، 10 ساعت می‌گذشت و من هنوز بیهوش نشده بودم و بدنم داشت مقاومت می‌كرد. 
گفته بودم كه دان 4 تكواندو داشتم. بسكتبالیست بودم و كشتی‌گیر. 
همان فعالیت‌های ورزش حالا داشت جواب می‌داد. تا رسیدیم بیمارستان جرجانی اكیپ پزشكی را آماده دیدم. دكتر محمدرامین، خانم دكتر مهشید، دكتر اكبر ضرابی و دكتر ملك مدنی و ... یك گروه 9 نفره پزشكی كه مثل فرزند خودشان به من رسیدند. البته بیشترشان را می‌شناختم. بخصوص دكتر رامین را. پیش از انقلاب به آن‌ها آموزش نظامی داده بودم. 
دكتر رامین آمد نزدیك من و گفت: غلام می‌دانی چی شده؟ 
- بله. فكر كنم یك چشمم را از دست داده‌ام. 
- درسته. این تركش كلا چشمت را سوزانده. برای درآوردنش باید عمل جراحی سنگینی انجام دهیم. فردا عملت می‌‌كنم. 
- اشكالی نداره 
دوستان به خانواده اطلاع داده بودند. همسرم بعدها به من گفت: آن روز از صبح منتظر جنازه‌ات بودم. خودت گفته بودی كه در 26 سالگی اتفاقی برایت می‌افتد. 

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

ببخشید که بی ربط میام وسط این ماجرا

 

یه پیرمرد فالگیر هم در شیراز (باغ ارم) به من گفت توی 26 سالگی یه اتفاق خیلی بدی برات می افته ...... منم منتظرش بودم و از قضا اتفاق هم افتاد

یه چیزای دیگه ای هم پیشگویی کرد که هنوز نشده

************************************************************************************

راستی کاکو بالاخره سرنوشت این جناب خلیلی چی میشه

جون به لبمون کردی !!

اگه فعلا" نمی خواهی رسانه ایش کنی یواشکی در گوشم بگو حداقل !!

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

وقتی خانواده آمدند هنوز بی هوش بودم. زمزمه ها را می شنیدم. حوالی ده و نیم شب ، همسرم بالای سرم بود. 
- غلام! چطوری؟ 
- خوبم. 
- خدا را شكر كه زنده‌ای. مسئله‌ای نیست 
نه گریه می‌كرد و نه دلتنگی. روحیه‌ی قوی او سرزنده‌ترم كرد. بعد گفت: امتحان الهی است. هدیه‌ای از طرف خدا. من كه به فال نیك می‌گیرم. 
همان لحظه خدا را شكر كردم كه این قدر قوی‌ و خوددار است. با این حال در نگاه و صحبتش انگار غمی نهفته بود كه گمان می‌كردم از جنس دیگری است و می‌خواهد از من پنهان كند. اما بالاخره به حرف آمد. 
- غلام! 
- چیه؟ 
- چیزی می‌خواهم به تو بگویم. هر چند می‌دانم در حال حاضر شاید صلاح نباشد اما می‌ترسم خودت بعدا از من گله‌ كنی كه چرا نگفته‌ام. 
- خبر بدی است؟ 
سرش را به نشانه تأیید تكان داد. 
- بگو! می‌شنوم. 
بعد سرش را انداخت پایین و با اندوه گفت: نیم ساعت پیش خبر دادند كه آیت الله مطهری ترور شدند. تیر به پیشانی‌شان خورده و شهید شده اند. 
خدا شاهد است تا خبر را شنیدم تمام بدنم مور مور شد. انگار تمام دردهایی كه از صبح تحمل كرده بودم یكباره به تنم خزید. در عرض پنج، شش ثانیه تمام خاطراتی كه از شهید مطهری داشتم مثل یك نوار فیلم از جلو چشمم گذشت. به یاد خانواده‌اش افتادم و پیشانی خونی‌اش. 
من كه بیشتر از 12 ساعت درد وحشتناكی را تحمل كرده بودم طاقتم تمام شد و بیهوش شدم. 
وقتی به هوش آمدم خانمی را دیدم كه لباس سفید پوشیده بود، مثل فرشته‌ها. همه جا سفید بود. یك لحظه فكر كردم آن دنیا هستم. همه‌اش داشتم دنبال چیزی می‌گشتم ولی نمی‌دانستم چیست. كم‌كم سوزنی كه به زیر چشمم فرو می‌رفت را احساس كردم. بعد آدم‌های دور و برم را شناختم و دیدم خانم دكتر مهشید دارد گونه‌آم را جراحی می‌كند. 
- به هوش آمده! 
- چاره‌ای نیست. دیگر نمی‌توانیم بی هوشش كنیم. چیزی نمانده تمام شود. بهتر است ادامه بدهیم. طاقت می‌آورد. 
صداها را به وضوح می‌شنیدم. درد خیلی شده بود. دست و پایم را محكم به تخت بسته بودند. یك لحظه ساعت را دیدم. 11 صبح بود. دوباره از حال رفتم. 
دوباره كه به هوش آمدم جای دیگری بودم. دكتر رامین و دكتر ملك مدنی بالای سرم بودند. 
- چطوری؟ 
- خوبم. 
بعد ناگهان همه چیز یادم آمد و انگار پتكی خورد به سرم. می‌خواستم مطمئن شوم. به دكتر رامین گفتم: دكتر خبر آقای مطهری راست است؟ 
دكتر با ناراحتی گفت: بله متأسفانه، شهید شده. 
دیگر مطمئن شدم. همه ناراحت بودند اما من چند لحظه فكر كردم و بعد احساس واقعی‌ام را به دكتر گفتم: چرا تأسف؟! او آرزویش شهادت بود. كاش من هم با او شهید شده بودم. 
پرستاری كه بالای سرم بود زد زیر گریه. جلوی خودم را گرفتم. هر چند بغضی سخت در گلویم بود. بالاخره من را با برانكارد گذاشتند توی آسانسور تا به اتاق خودم منتقل شوم. در راهرو بیست الی سی نفری منتظر من بودند. از جمله آیت‌الله مهدوی كنی و مرحوم حاج سید احمد آقا. آن‌ها را كه دیدم روحیه‌ام صد چندان شد. 
دیگر هر روز عیادت كننده‌ها به بیمارستان می‌آمدند. از بیت آیت‌الله طالقانی ، حاج آقا سعیدی آمد و از طرف بیت آیت‌ا... بهشتی هم به عیادتم آمدند. 
روز دوم از روی تخت بلند شدم. این اولین بار بود كه مجروح می‌شدم. یك چشمم را از دست داده بودم. ابرویی از استخوان گربه برایم درست كرده بودند. عصب‌های یك طرف صورتم از كار افتاده بود كه جراحی پلاستیك كردند. در هر حال چون پزشك ایرانی روی جراحاتم كار كرده و آن هم به این خوبی ، خیلی راضی بودم. 
پس از 19 روز از بیمارستان مرخص شدم. 
از بیمارستان كه مرخص شدم بلافاصله از طرف شورای انقلاب حكم مسئولیتی به من ابلاغ شد. مسئولیت حفاظت و امنیت صدا و سیما. كارم در آن جا بسیار سخت بود. گاهی تا نیمه‌های شب در جام جم می‌ماندم.
در آن زمان قطب‌زاده سرپرست صدا و سیما بود. آدمی بسیار جاه طلب و خود فروش. خودش را تا شورای انقلاب كشانده بود. بیشتر مواقع بنا به ضرورت شغلی همراهش بودم، در جلسات شركت می كردیم. به همین خاطر كاملا می‌شناختمش. آدم فاسدی هم بود. با خانم‌های همكار، روابط صمیمانه‌ای داشت. حتی در برخی موارد غیر شرعی. ضمن اینكه از تحركات سیاسی اش هم مشخص بود در حال انجام كارهایی برخلاف مصالح نظام و حتی ضد امام (ره) بود. من تمام گزارشات را مخفیانه به بیت آیت‌ا... طالقانی و منتظری می‌رساندم. قطب‌زاده در بیت ایشان نفوذ داشت. من باید خیلی مراقبت می‌كردم تا متوجه قضایا نشود. هر چند به این اكتفا نمی‌كردم و مطالب مهم را به حاج احمد آقا هم می‌گفتم. بیشتر از همه با شهید چمران دردل می‌كردم كه برخی مطالب را می‌پذیرفت و برخی را نه. از قدیم با هم دوست بودند و دكتر بعضی چیزها را انگار دوست نداشت باور كند و می‌گفت: تحقیق می‌كنم. 
از من مدرك می خواست كه با شرایطی كه در سازمان صدا و سیما داشتم نمی‌توانستم در اختیارش بگذارم. به هر حال كج‌دار و مریض با قطب زاده سر می‌كردم، كم و بیش حركاتش را زیر نظر داشتم و گزارش می‌دادم. 
در همان اوضاع و احوال به واسطه مسئولیتی كه داشتم یعنی امنیت صدا و سیما در سرتاسر كشور سفرهایی هم به شهرستان می‌كردم. از جمله سفری داشتم به سنندج. مدیر مركز صدا و سیمای آن موقع كردستان دكتر زیبا كلام بود. 
بعد از سركشی از مركز و صحبت با مسئولان فكر كردم بهتر است به قلل و ارتفاعات هم سری بزنم. قائله كردستان هنوز به طور رسمی شروع نشده بود اما ضد انقلاب تحركاتش را شروع كرده بود. موقعیت مناسبی پیش آمده بود تا هم شهرهایی را كه تابهم حال ندیده بودم، ببینم و هم ارتفاعات و مناطق كوهستانی منطقه را مورد شناسایی قرار دهم و چه خوب شد كه این شناسایی‌ها در همان ز مان انجام شد. چون زمینه‌ای شد برای حضور فعالی كه بعدها در كردستان پیدا كردم و فصل تاز‌ه‌ای از زندگی‌ام در آن سرزمین سپری شد. فصلی پر از خاطرات از یاد نرفتنی. 
از همان لحظه‌ای كه در بیمارستان خبر شهادت آیت‌ا...... مطهری را شنیدم قسم خوردم، كه قاتلینش را بگیرم و به دست قانون بسپارم. زمانی كه مرخص شدم البته سریع به صدا و سیما رفتم اما به لحاظ این كه هنوز مسئول آموزش بچه‌های سپاه بودم، با نیروهای مسلح ارتباط داشتم و نیز همچنان با شهید عباس علی ناطق نوری در ارتباط بودم. 
كم‌كم كار جمع‌آوری اطلاعات از ضاربین و كلا آن گروهك تروریست شروع شد. ردها تا جایی دنبال شد كه ثابت كرد این ترور و ترورهای بعدی كار گروهی به نام فرقان است. زمانی كه مسبب اصلی مشخص شد، از طرف مسئولان زیربط به عنوان مسئول نظامی دستگیری این گروه انتخاب شدم. 
اما گروه فرقان؛ گروهكی بود كه از منافقین منشعب شده بود. به ظاهر مذهبی بودند و اسلام را تبلیغ می‌كردند اما اسلام ساخته و پرداخته ذهن خودشان را. تفسیر غلطی از آراء و عقاید دكتر شریعتی می كردند و كینه غریبی از روحانیت و سرسلسله آنان حضرت امام (ره) در دل داشتند. 
نقشه‌شان این بود كه اول دور و بر امام را از ستون‌های انقلاب خالی كنند سپس نقشه شومشان را اجرا كنند. این بود كه در ابتدا استاد مطهری و دكتر مفتح را به شهادت رساندند و سپس به جان آقای هاشمی رفسنجانی سوء قصد كردند كه موفق نشدند و پس از آن شهید طرخانی را ترور كردند. عناد و كینه‌شان آنقدر شدید بود كه حتی شخصی به نام «یوآخیم لایت» كه بازرگانی آلمانی‌ای بود و در رابطه با مسائل نظامی و بازرگانی به انقلاب كمك می‌كرد را به قتل رساندند. نشریه‌ای هم داشتند به نام «آرمان مستضعفین» و یك شورای انقلاب هم برای خودشان تشكیل داده بودند كه اعضای آن ده نفر بود. رئیسشان آدمی بود به نام «اكبر گودرزی» ایدئولوگی هم داشتند به نام «عسگری». 
البته بعدها كاملا مشخص شد، سرنخ این گروه به دشمنان انقلاب به خصوص آمریكا می‌رسید. خود اكبر گودرزی پیش از آن چند سالی در آلمان ساكن بوده، زمانی كه اسناد لانه جاسوسی برملا شد سندی هم از «تام ست» كاردار سفارت آمریكا به دست آمد كه اعلام كرده بود، فرقان با آن‌ها در ارتباط بوده است. البته این موضوع از قبل كاملا مشخص بود اما با این اسناد خیانت و وابستگی این گروهك بیشتر مشخص شد. 
بلافاصله پس از آشكار شدن ارتباط آن‌ها با آمریكا فردی از اعضای گروهك به نام «آیت» كه در زندان در حال گذراندن دوران محكومیتش بود، خودش را دار زد. شاید به خاطر فرار از ننگ، شاید هم به علت لو نرفتن اطلاعات دیگری از این گروه. 

 

997e86e7b7c2.jpg

اکبر گودرزی رییس گروهک فرقان با لباس روحانیت و لباس شخصی به هنگام دستگیری

 

از لحاظ مالی هم طرفدار تئوری «هدف وسیله را توجیه می‌كند»، بودند. به بانك ها دستبرد می‌زدند و پولشان را از این راه به دست می‌آوردند. در هر حال پس از شناسایی اولیه عملیات شروع شد. آنقدر شناسایی‌ها خوب انجام گرفته بود و بچه‌ها خوب آموزش دیده بودند كه اكثر اعضای گروه فرقان بدون درگیری به دام افتادند. حتی عده ای در هنگام خواب دستگیر شدند.تنها در دستگیری گودرزی درگیری شد كه خودش و محافظش تیراندازی كردند و یك نارنجك هم انداختند طرف ما. مجبور شدیم به ساختمان حمله كنیم و پس از زخمی شدن گودرزی آن‌ها را بگیریم... در كل عملیات دو شهید بیشتر نداشتیم كه علت شهادت آن‌ها هم حجب حیایشان بود. 
یكی از برادران به نام «داوود ریزه» كه جزو بچه‌های واحد اطلاعات بود، زمانی كه به یكی از خانه های تیمی می‌رود و می‌بیند ساكنان خانه زن هستند به خاطر حجبی كه داشته به آن‌ها نگاه نمی‌كند. آن‌ها هم از فرصت استفاده می‌كنند و او را با تیر می‌زنند و این برادر درجا شهید می‌شود. 
یكی دیگر از مشكلاتمان همین حضور زن‌ها در گروه بود كه بعضا درگیر می‌شدند. حتی سه تا از آن‌ها به نام «حلیمه محمدزاده»، «نادره عزیزی»، «زهرا ترابی» و «نسرین حاتمی» رئیس گروه های عملیاتی بودند. 
عزیزی و محمدزاده همسران برادران مرآت بودند. شیرین حاتمی هم همسر علی حاتمی بود او اهل كشان بود و با فردی به نام كشانی در قلهك فعالیت می‌كرد. حوزه فعالیت حلیمه محمدزاده، نظام آباد و حوالی میدان امام حسین (ع) بود. من خودم مدام شیرین حاتمی را تعقیب می‌كردم. همه جا زیر نظر ما بود. حتی چند بار خانه‌شان را عوض كرد. حتی بعضی وقت‌ها عمدا خودم را نشانش می‌دادم تا روحیه‌اش خراب شود و بداند همه جا دنبالش هستیم. یك بار من را كه دید گفت: «حتی اگر یك روز به زندگی‌ام مانده باشد تو را می‌كشم.» 
و من لبخندی تحویلش دادم . 
برخود لازم می‌دانم، از شهید لاجوردی یادی بكنم. این مرد بزرگوار در بحث با معاندین و گروهك‌ها و برگرداندن آن‌ها به سمت اسلام نقش مهمی داشت و بی‌چشمداشت با برهانی قاطع آن‌ها را مجاب می‌كرد. 
خیلی‌ها می‌گفتند حكم این افراد اعدام است و دیگر گفت‌وگو با آن‌ها حاصلی ندارد. اما شهید لاجوردی اعتقاد داشت اگر آن‌ها با ایمان بمیرند بهتر است تا گمراه به آن دنیا بروند. این بود كه با همه آن‌ها بحث‌های دقیق و شدید ایدئولوژیكی می‌كرد و از آنجایی كه منطق منطقی سخت می‌كرد بیشتر آن‌ها برمی‌گشتند. به طور مثال تمام گروه فرقان به جز گودرزی توبه كردند، چه آن هایی كه به اعدام محكوم شدند و چه آن هایی كه زندان رفتند یا آن هایی كه آزاد شدند. 
كار دیگری كه شهید لاجوردی كرد تسهیل در دیدار زن و شوهرها در زندان بود. ایشان اجازه می‌داد با هم مواجه شوند و همدیگر را ببینند یا حتی اگر نیاز شرعی دارند برطرف كنند. یادم است شب قبل از اعدام حاتمی، شهید لاجوردی اجازه داد با همسرش شیرین (نام مستعار) حاتمی دیدار كند. من آن نزدیكی بودم. كمی دورتر ایستادم تا اگر خواستند حرف خصوصی بزنند، بتوانند. شیرین حاتمی برگشت سمت من و گفت: «ها این‌جا ایستادی تا گریه من را ببینی؟ مطمئن باشد من تا آخر هم گریه نمی‌كنم.» 
- این چه حرفی است كه می‌زنی خواهر؟ 
اما به خاطر عناد و دشمنی كه با ما داشت این طور فكر می‌كرد و همین شیرین حاتمی به دلیل این كه مسئول یكی از گروه‌های عملیاتی بود حكمش اعدام بود اما چون باردار بود، دادگاه حكم را به تعویق انداخت تا بچه به دنیا بیاید پس از آن شیردادن به بچه بود كه حكم را به تعویق انداخت. مدتی كه گذشت توبه كرد و هنوز هم دارد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. 
پس از این كه همه گروه دستگیر شدند و به دادگاه انقلاب تحویل داده شدند تازه مسائل جدیدی را فهمیدیم. یكی این كه آن‌ها قصد ترور من را هم داشته‌اند. یكی از آن‌ها به نام «بهرام آذر تیموری» فرمانده گروه ترور من بود كه در حكمش 26 جرم درج شده بود. آن زمان خانه ما در خیابان كارون بود. اعضاء گروه ترور «آذر تیموری»، «علی نیكنام» و «یاسینی» بودند. نیكنام‌ها دو برادر بودند. علی نیكنام بچه ضعیف الجثه اما موتور سوار زبردستی بود كه همراه با «اسماعیل بصیری» و «علی بصیری» كه بچه‌های «قصرالدشت» سر چهار راه «خوش» بودند، یك تیم تشكیل داده بودند و بانك می‌زدند. چهار بانك زده بودند و در هر چهار سرقت موفق بودند و از دست مأمورین فرار كرده بودند. همین علی نیكنام وقتی دستگیر شد زیر دست شهید لاجوردی بسیار زود توبه كرد و اطلاعات خوبی درباره اعضاء اصلی گروه داد. نیكنام‌ها همسایه ما بودند. خانه آن ها پنج تا خانه آن طرف‌تر بود. یاسینی ضارب اصلی شهید مفتح بود. مادر یاسینی تا مدت‌ها بعد از اعدام پسرش صبح‌های خیلی زود از ساعت چهار صبح می‌ایستاد دم خانه ما و به من فحش می‌داد. اما من همیشه سعی می‌كردم با روی گشاده با او برخورد كنم. تا او را می‌دیدم می‌گفتم «سلام خانم یاسینی» 
او بلند می‌گفت: «جرثومه فساد. آخوندیسم تبهكار» اما من هیچ وقت چیزی جز سلام و علیك به او نگفتم یا كاری نكردم. آن زمان اوج فعالیت‌های من و همسرم بود. با این كه دو تا بچه داشتیم اما فعالیت‌های آموزشی‌مان قطع نمی‌شد. این زمانی بود كه مدتی همسرم به آبادان رفته بود و آن جا در مكتب قرآنی به چند تا از خواهران آموزش عقیدتی و نظامی می‌داد. خود من هم مدتی به برادران ‌آموزش دادم. همزمان كار در صدا و سیما هم را هم ادامه می‌دادم. صدا و سیما بیوكی در اختیار من قرار داده بود كه با آن رفت و آمد می‌كردم. صبح‌های خیلی زود می‌رفتم سر كار. یاسینی زیر ماشین بمبی كار گذاشته بود، من هم از همه ‌جا بی‌خبر ماشین را روشن كرده و راه افتاده بودم، اما بمب عمل نكرد. من تا زمان برگزاری دادگاه این گروه از موضوع بی‌خبر بودم. 
در جریان دادگاه ، بی‌ریشه بودن این گروه خیلی بیشتر مشخص شد. به طور مثال گودرزی در كتاب «فرقان نور» از طرف خودش حكم شرعی داده بود زنانی كه در خانه‌های تیمی هستند به جز شوهرانشان به مردهای دیگر هم محرم هستند، كه واقعا چیز غریبی بود. این را باید بگویم كه تمام زنان حاضر در این گروه محجبه بودند و هر حال مسلمان. مثلا شیرین حاتمی هم با چادر ظاهر می‌شد هم با ماتنو و روسری، نادره عزیزی با مانتو و روسری، حلیمه محمدزاده كه همیشه با چادر بود اما این حكم شرعی گودرزی دیگر چیز غریبی بود. در دادگاه، رئیس دادگاه گفت: «آقا! این حكم را شما داده‌اید؟!» 
گودرزی گفت: «شما چرا همین جایش را می‌خوانید؟ بالا و پایین‌اش را هم بخوانید.» 
رئیس دادگاه گفت: «اصلا این كتاب دست خودتان. بخوانید!» 
ساكت شد و چیزی نگفت. 
پسر شهید مطهری هم در دادگاه فریاد زد و به گودرزی گفت: «بای ذنب قتلت. به چه گناه كشته شدند؟ من خوشحالم كه پدرم شهید شده .این درست است كه از میان ما رفت، اما اگر شهید نمی‌شد گمنام می‌ماند اما حالا به تمام دنیا شناسانده می‌شود.» 
حرف‌های این بچه هفت ساله آب سردی بود روی تمام افكار و عقاید گروهك فرقان و گودرزی رهبرشان، كه هیچ جوابی نداشتند. 
در هر صورت غائله گروه فرقان با تمام پستی و بلندی‌هایش به اتمام رسید و واقعا ریشه آن‌ها خشكید و از بین رفت.

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

جا داشت از شهادت "تیمسار سپهبد شهید قرنی" (اولین رئیس ستاد ارتش ج.ا.ا) که بدست همین گروهک فرقان و قبل از شهید مطهری ترور شدند هم یادی می شد .!!!

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

روزی شهید «اسماعیل هجرتی» و دوست دیگری به نام «گل محمدیان» آمدند صدا و سیما پهلوی من. بعد از سلام و احوالپرسی سر صحبت را باز كردند. 
- آقای خلیلی ! چند وقتی است، یك سری از افسران ارشد ما را به جلساتی می‌كشانند و حرف‌هایی علیه انقلاب می‌زنند. انگار فكرهایی هم در سردارند. 
چند و چون قضیه را بیشتر جویا شدم. همه چیز را توضیح دادند و بعد هم اضافه كردند: «ما از شما امین‌تر كسی را سراغ نداریم.» 
گفتم منتظر خبر باشند. بلافاصله با شهید عباس ناطق نوری تماس گرفتم و همراه ایشان رفتیم خدمت حاج سیداحمد آقا. یك لیست شامل 22 نفر از افسرانی كه شروع به شیطنت كرده بودند و بعدها اعمال آن‌ها منجر به كودتای نقاب شد، خدمت ایشان دادم. هنوز البته شش ماهی به جریان اصلی كودتا مانده بود. حاج احمد‌آقا هم بلافاصله لیست را برده بودند خدمت امام. حضرت امام (ره) هم انگشت روی اسم دو نفر گذاشته بودند كه این دو تا انسان‌های پاكی هستند ولی بقیه ممكن است خطا كنند ، مواظب باشید. 
قرار بر این شد كه شهید هجرتی همچنان به آن جلسات رفت و آمد داشته باشد و اطلاعات را به ما منتقل كند. چند ماهی گذشت. پس از ماجرای گروه فرقان كم‌كم به چیزی نزدیك می‌شدیم كه بعدها به كودتا نوژه معروف شد. دورا دور مواظب اوضاع و احوال این گروه از افسران و درجه داران بودیم. یكی از كسانی كه جزو اقدام كنندگان اصلی بود و از افراد نوهد، به نام «ایرج بهی» آمده بود و اطلاعات ذیقیمتی درباره زمان و چگونگی عملیات داده بود. همین طور شهید «ناصر محمدی» كه پسر مذهبی‌ای بود، همراه كسی به نام «خانی» كه البته همچنان در كنار كودتاچیان بودند، نیز آمده بود. ناصر محمدی هنگام كودتا در اثر یك اشتباه به دست نیروهای خودی به شهادت رسید.
زمان وقوع كودتا قرار شد افراد ما به دو دسته تقسیم شوند. یك عده در تهران و قسمت دیگر در همدان. «تیمسار دادبین» و «اصغر نوری» به اضافه «شهید شهرام‌فر» به پایگاه نوژه همدان رفتند و من در تهران ماندم. شبانه باخودم یك گردان برداشتم و به پادگان ولی عصر رفتم. بیشتر كودتاچیان از افراد نوهد بودند كه تك‌تكشان را می‌شناختم و می‌دانستم چه تخصص‌هایی دارند همه‌شان افراد ورزیده‌ای بودند البته لیستی هم از دادستانی به ما تحویل داده شده بود. بعضی از كودتاچیان را هم گروه‌های تروریست تشكیل داده بودند كه مواظب آن‌ها هم می‌بایست می‌بودیم. بیشتر هم قصد گرفتن انتقام شخصی داشتند. از جمله علی دریانی كه قصد داشت من را بكشد. 
مسئولیت تمام افراد نوهد با من بود. از ساعت 12 شب كه عملیات شروع شد تا ساعت 3 صبح، 84 نفر را دستگیر كردیم. بیشترشان را درخواب یا هنگام فرار در خانه‌هایشان بازداشت كردیم. البته اكثراً مسلح بودند و امكان درگیری هم وجود داشت اما در هیچ موردی چنین اتفاقی نیفتاد. تنها یك نفر توانست فرار كند كه او هم بعداً دستگیر شد. 
در هنگام بازجویی عوامل كودتا خیلی زود اعتراف می‌كردند. از جمله این كه هر كدام 10 هزار تومان پول گرفته بودند. سران اصلی اعدام و بقیه زندانی شدند. البته عده‌ای هم كه پیش از شروع عملیات ما فرار كرده بودند به فرانسه رفتند و دور و بر بختیار را گرفتند. 
قسمت دیگر عملیات دستگیری خلبان‌هایی بود كه قرار بود در «پارك لاله» جمع شوند و پس از آن به «مهرآباد» بروند. 16 فروند هواپیما منتظر آن‌ها بود. 40 فروند هم در پایگاه نوژه همدان. ابتدا قرار بود مناطق حساس تهران را بمباران كنند و پس از آن شهرستان‌ها را، اما كل این طرح به عللی انجام نشده بود. پیش از آن قرار بود افسری از افراد كودتا، گردانی از نوهد را به بهانه مأموریتی به مهرآباد ببرد و آن‌ها را آن‌جا مستقر كند تا از خلبان‌ها در برابر حمله احتمالی ما حمایت كنند. اما دو روز پیش از آغاز عملیات مسئولین ارتش بدون آنكه از حضور گردان در كودتا خبر داشته باشند آن‌ها را به مأموریتی در كردستان می‌فرستند. با این واقعه كل این قسمت از كودتا عقیم می‌ماند. اما در كردستان این گردان با عملیات هلی‌برن كومله و دمكرات روبرو می‌شوند و اكثر آن‌ها به اسارت در می‌آیند!!!!. از جمله فرمانده آنان. برادری از جهاد كه او هم در اسارت كومله و دمكرات بود برایم تعریف كرد در اسارت هم بند آن فرمانده بوده است. می‌گفت روزها با او بحث می‌كرده تا او را متوجه اصل قضایا كند. در نهایت هم از كارش پشیمان می‌شود و توبه می‌كند. آن برادر جهادی می‌گفت این فرمانده دوبار طرح فرار می‌ریزد. دفعه اول موفق نمی‌شود و در مرحله دوم عوامل ضدانقلابیون او را با تیر می‌زنند كه كشته می‌شود. ما كه در آغاز از اصل قضایا خبر نداشتیم او را مرده‌ای عادی قلمداد می‌كردیم اما بعدها فهمیدیم پیش از مرگ توبه كرده و به جرگه شهدا پیوسته است. خوب، این درست كه با انتقال گردان به كردستان قسمت مهمی از كودتا عقیم مانده بود اما افراد این گردان از جلو چشم ما دور شده بودند و ما نمی‌توانستیم بر كار آن‌ها نظارت مستقیم داشته باشیم به علاوه همیشه احتمال وقوع خطر از سوی آنان وجود داشت. هنوز چند روزی از كشف و دستگیری عوامل كودتا نگذشته بود كه «شهید فلاحی» من را خواست. این شهید بزرگوار من را كاملاً می‌شناخت و می‌دانست تخصص اصلیم در مورد عملیات تروریستی و ضدتروریست است. مسئله گردان نوهد را گوشزد كرد و گفت: «به شما مأموریت می‌دهم تا قضایا را پیگیری كنید. هر طور كه صلاح می‌دانید عمل كنید.» 
بعد از آن گفت: «صیاد شیرازی را هم فرستاده‌ام آنجا، شما هم برای عملیات ویژه بروید منطقه. این كار فقط از شما برمی‌آید. منتهی هیچ كس از اصل مأموریت مطلع نشود.»
از این‌كه به منطقه می‌رفتم خوشحال بودم این مأموریت با روحیه من بیشتر می‌ساخت تا بودن در تهران و محیط اداری. قطب‌زاده هم به وزارت امور خارجه رفته بود. «حجت‌الاسلام موسوی خوئینی‌ها» سرپرست صدا و سیما بود. مطلب را با ایشان در میان گذاشتم. ابتدا ساز مخالف زد. گفت: «ما به شما نیاز داریم.»
گفتم: «حاج‌آقا! كارها در صدا و سیما روی روال افتاده است هر كس دیگری هم بیاید می‌تواند این كار را انجام دهد. حالا من در منطقه بیشتر به درد می‌خورم. تازه من از طرف تیمسار فلاحی مأموریت دارم.» 
پس از بحث و گفت‌وگوهای زیاد آقای خوئینی‌ها موافقت كرد. دو روز بعد شهید فلاحی هلی‌كوپتری در اختیارم گذاشت كه به وسیله، آن مستقیم رفتم سنندج. جای جای سنندج درگیری بین نیروهای ما و ضدانقلابیون رخ می‌داد. یكی از سرسخت‌ترین نیروهای معارض «شیخ جلال حسینی» و برادرش «عزالدین حسینی» و دیگران بودند. 
مركز اصلی‌شان بانه بود اما در سنندج هم با نیروهای ارتش و سپاه می‌جنگیدند. 
زمانی كه رسیدم به فكر افتادم در شهر گشتی بزنم و اوضاع را بررسی كنم. در قسمتی از شهر ساختمانی 2 طبقه‌ای را به من نشان دادند كه از بالای آن و خانه‌های اطرافش بیشترین تیراندازی به سمت نیروهای ما می‌شد. یك نفر گفت: «تا حالا هركس وارد خانه شده برنگشته» 
همان لحظه تصمیم گرفتم وارد شوم. همراهم یك تیم كوچك از بچه‌های سپاه بودند. یكی دو نفرشان از شاگردان خودم بودند. نزدیك ساختمان كه رسیدم بهشان گفتم: «هر كاری می‌كنم شما هم بكنید» 
ورود به ساختمانی كه افرادی مسلح در آن هستند شرایط خاصی را می‌طلبد كه در آن لحظه نمی‌شد كاملاً برای آن‌ها توضیح داد. وارد ساختمان شدیم. به حیاط نگاهی انداختیم. دیدم دو تا از بچه‌های ما در حیاط افتاده‌اند. شهید شده بودند. راه‌های رفتن به طبقه بالا را بررسی كردم. به بچه‌ها گفتم: «می‌خواهم پاكسازی كوچكی بكنم، مواظبم باشید.»
سلاح آن‌ها «كلاشینكف» بود. من یوزی داشتم و یك سلاح كمری كه 14 تا گلوله می‌خورد. همراهمان یك جوان 17 ساله هم بود. لحظه‌ای حواسم به بررسی راه‌های ورودی به طبقه بالا بود كه متوجه نشدم چه طور رفت توی حیاط. اصلاً‌ متوجه نشدم چرا رفت. انگار ناخودآگاه كشیده شد آن‌جا. بسیار خطرناك بود، نه تنها بالای بام بلكه در تمام پشت‌ بام‌های اطراف ضدانقلابیون مستقر بودند. من ناگهان چشمم به او افتاد. رفت طرف جنازه‌ای كه نزدیك آشپزخانه افتاده بود، ضدانقلابیون را بالای بام دیدم تا آمدم او را متوجه آن‌ها كنم دیدم قبل از آن‌كه حرفی بزند افتاد زمین و دیگر تكان نخورد. به همراهم گفتم: آقا یدالله این از ترس افتاد یا تیر خورد؟ 
- نمی‌دانم. 
چند بار صدایش كردم. اصلاً تكان نمی‌خورد. عجیب بود. یدالله گفت: «من می‌روم خبری بگیرم.»
- برو! مواظبم. 
یدالله با یك خیز رفت طرف جوان. چند متری ما بودند. 
- چی شده؟
- تیر خورده تو سفیدرانش. شهید شده. 
به همین راحتی شهید شده بود. اما چاره‌ای نبود باید عملیات را ادامه می‌دادیم. گفتم:‌«حالا كه آن‌‌جا هستی برو آشپزخانه ببین چه خبر است» 
رفت چند لحظه بعد سرش را آورد بیرون. 
- خبری نیست. 
- زود برگرد. 
دوباره اوضاع را بررسی كردم. برای رفتن به طبقه دوم می‌بایست چند نفری را كه بالای بام خانه روبرو بودند می‌زدیم. همان‌هایی كه مسعود را شهید كرده بودند. دو سه نفری بودند. آن‌ها را زدم. بلافاصه از بالای سر خودمان هم شلیك شروع شد. درگیری شدید شد. گلوله‌هایم تمام شد اما خوبی‌اش این بود كه دیگر از روبرو ما را نمی‌دید. به یدالله گفتم: «مواظب من باش تا بروم بالا» 
آرام رفتم طبقه دوم. آن‌جا خبری نبود به راه پشت‌بام نزدیك شدم. به خرپشته رسیدم. گلوله‌هایم تمام شده بود. كارد تیزی داشتم كه از یك دوست پزشك گرفته بودم. یادگار پدرش بود. كارد را گذاشتم میان دندانهایم و خود را آرام از خرپشته كشاندم بالا. سرم را كه كمی بالا آوردم دیدم دختری شلیته‌پوش سلاحش را به سویی نشانه رفته و دارد شلیك می‌كند. پشتش به من بود. هنوز استقرار كامل پیدا نكرده بودم كه آرنجم صدایی كرد. دختر متوجه من شد همین كه آمد برگردد سریع كارد را فرو كردم توی گردنش و پیچاندم. از سلاحش كه آزاد بود یك رگبار فشنگ رو به زمین شلیك شد. تفنگ را از دسهایش بیرون آوردم و خالی كردم روی خودش. یدالله هراسان روی پشت‌بام رسیده بود. 
- چی شده؟ 
- كشته شد. 
بعد به دوروبر نگاه كرد چند جنازه دیگر هم آن‌جا بود.
- می‌بینی، اینها بچه‌های ما هستند. 
چند نفری از بچه‌های سپاه بودند كه جنازه‌هایشان روی آن پشت بام و بام‌های دیگر رها شده بود. از روی بام‌های دیگر ضدانقلابیون ما را می‌دیدند. زن كه كشته شد ولوله‌‌ای روی بام‌های دیگر برپا شد و همه من را نشانه می‌دادند. بلافاصله تیراندازی‌ها هم شروع شد. چند تیری انداختیم و بلافاصله پایین آمدیم.
پایین كه رسیدیم یك گروه از بچه‌ها را سوار جیپ دیدم پرسیدند: «كجا بودید؟» 
خانه‌ را نشان دادم. 
- آن بالا 
- می‌دانید؟ خواهر عزالدین حسینی كشته شد. یكی از بچه‌ها، آن بالا زدش، شما ندیدید؟ 
پشت بام را نشان می‌داد و می‌گفت: «رئیس زن‌ها بود حالا دیگر گروهشان متلاشی می‌شود.»
تازه فهمیدم قصه چه بوده. هنوز داشتند تعریف می‌كردند.
- مثل این‌كه سرش را بریده‌اند حالا حتماً دنبال ضاربش می‌گردند. 

گفت: نكنه شما بودید. 
- من؟! 
- هیچ‌كس چشم‌بندی مثل شما ندارد. 
آن روزها برای این‌كه گردوخاك به چشم مصنوعی‌ام نرود چشم‌بندی تكی به چشم داشتم.
- شاید كس دیگری هم مثل من چشم‌بند داشته باشد. 
- نه. این‌جا هیچ‌كس مثل شما چشم‌بند نمی‌زند. بهتر است سوار جیپ شوید و همراه ما بیایید.
وارد شهر كه شدم دیدم واقعاً شهر ملتهب است. انگار مشهور شده بودم. رفتم پادگان همه از من می‌پرسیدند واقعاً تو این كار را كرده‌ای؟ بعد كه تأیید كردم همه خوشحال شدند یك نفر هم گفت: «نمی‌دانی این بی‌پدر چه‌قدر از بچه‌های ما را شهید كرد؟» 
در عرض یك ساعت تمام سنندج بسیج شدند، تا من را بگیرند. 
نقشه‌ای كشیدم. هواپیمای C130 آمده بود فرودگاه و می‌خواست مجروحان را ببرد. من آشكارا با همان چشم‌بند رفتم سمت فرودگاه آن‌جا كه رسیدم مخفیانه چشم‌بند را برداشتم، لباسهایم را عوض كردم و برگشتم. آن‌ها به گمان این كه من داخل C130 هستم با خمپاره آن را زدند كه الحمدالله چیزی نشد. برگشتم شهر و رفتم پادگان، شب را آن‌جا ماندم. گرگ و میش صبح به سقز رفتم، و از آن‌جا با هلی‌‌كوپتر به بانه رفتم. در بانه برخوردم به بچه‌هایی كه در كودتای نوژه قرار بود در عملیات شركت كنند البته پیش از رسیدن من، در عملیات هلی‌برن كمین خورده بودند. یكی از هلی‌كوپترهای عمل‌كننده در دامنه كوه ایربابا كه بلندترین ارتفاع منطقه است خورد زمین و هر 19 نفر سرنشین آن اسیر شدند. بینشان همان فرمانده‌ای كه قبلاً گفتم هم بود. 

بانه كه رسیدم دیدم هم صیاد آنجاست، هم تیمسار دادبین كه آن موقع ستوان بود. اصغر نوری، شهید شهرام‌فر و تمام دوستانی كه در پنج، شش سال گذشته با هم بودیم و دوستی‌مان محكم شده بود، آن‌جا بودند. 
ماجرای مأموریتم را به صیاد گفتم، گفت: «با این حساب قسمت اصلی مأموریت تو قابل پیگیری نیست.چون بیشتر آن گردان از بین رفته‌اند و بقیه هم كه در پادگان هستند و می‌توانیم به راحتی آن‌ها را زیر نظر بگیریم.»
شهر تقریباً دست ضدانقلابیون بود. نیروهای ارتش و سپاه به طور كامل استقرار نداشتند. ارتش در پادگان بیرون شهر مستقر بود. بچه‌های سپاه هم در مقرهای خودشان. صیاد كه توپچی قابلی بود از داخل پادگان توپ‌های اطراف پادگان را به سمت نقاط اصلی تجمع ضدانقلابیون هدایت می‌كرد. در آن زمان این مؤثرترین اقدامی بود كه ما می‌توانستیم علیه ضدانقلابیون انجام دهیم. اما بعدها با سروسامان دادن نیروها كارهای بیشتری صورت گرفت. 

مقر اصلی من پادگان شد. دو كار را همزمان با هم پی‌ گرفتم. یكی آموزش نیروها و دیگری گشت‌های روزانه و پاك‌سازی منطقه بود. تقریباً برای تمام نیروهایی كه از طرف سپاه گسیل شده بودند یك دوره آموزش ترتیب دادم به خصوص افراد بیت حضرت امام (ره) سردار جعفری و دیگران كه بیشترشان یك تفنگ دستشان گرفته بودند و به منطقه آمده بودند. حتی بعضی‌ها همان یك تفنگ را هم نداشتند. 
پیروز شدن در منطقه كردستان مستلزم دانستن انواع جنگ‌های چریكی بود كه با جنگ‌های منطقه باز بسیار متفاوت بود. این دقیقاً همان چیزی بود كه من دوره‌های آن را گذرانده بودم و حالا می‌توانستم در اختیار رزمندگان بگذارم. از جمله پیش‌مرگ‌های كرد كه در همان پادگان بانه آموزش می‌دیدند. بعد هم به مقر سپاه منتقل شدند. مسئولیتش با شهید پیچك بود. بعد هم آقای تاجیك و كاظمی از اطلاعات سپاه آمدند و بعد هم شهید خادمی. به هر حال تمام كسانی كه به آن پایگاه می‌آمدند آموزش می‌خواستند. چه از نظر اطلاعاتی و چه از نظر امنیتی، نظامی و سیاسی، آن‌قدر كار زیاد و پرشتاب بود كه باعث شد 17 ماه تمام یك سره در منطقه بمانم. سردشت، كامیاران، مریوان، سقز، ارومیه، بوكان، میاندوآب، ایوان‌دره، سنندج فرقی نمی‌كرد. هر جایی كه قرار بود عملیاتی صورت گیرد و یا پاكسازی انجام شود حاضر بودیم. به خصوص پاكسازی اطراف پادگان كه شخصاً به عهده خودم بود.

من و شهید شهرام‌فر و اصغر نوری را گذاشته بودند در پادگان و دادبین را مسئول «گردنه خان» كه منطقه بسیار خطرناكی بود بین سقز و بانه كرده بودند. اكثر نیروهای ضدانقلابیون از آن‌جا به نیروهای ما حمله می‌كردند. تیمسار دادبین هم با شجاعت مثال‌زدنی‌اش تمام وقت مراقب آن‌جا بود. 

برنامه اصلی ما فرستادن گشتی از داخل پادگان به اطراف بود تا منطقه از ضدانقلابیون پاكسازی شود. یك روز در میان تا شعاع بیست، سی كیلومتری، اطراف می‌رفتیم. و در برخی موارد هر روز كمین می‌زدیم و ضدانقلابیون را عاصی می‌كردیم. نمی‌گذاشتیم آرام باشند. آن‌ها هم با ما درگیر می‌شدند. در جاده‌ها، دهكده‌ها،... چه روز و چه شب. ابتدا یك زخمی، دو زخمی دادیم و بعد شهید دادیم، یكی، دو تا و بعضی وقت‌ها سه، چهارتا، و گاهی پنج شهید. طوری شده بود كه صبح وقتی من از خواب بیدار می‌شدم بچه‌ها می‌گفتند: «اخ! مسئول مرگ آمد.» 
در این فاصله خود شهر هم، خیلی امن نبود. محل استقرار من پایگاه ارتش در خارج از شهر بود. اما چون در مقر سپاه هم كار زیاد داشتیم (آموزش‌ها و غیره) و هم دوستان زیادی، همیشه بین مقر سپاه و پایگاه ارتش در رفت و آمد بودم. معمولاً شب‌ها تا دیروقت در مقر سپاه می‌ماندم و بعد به پایگاه ارتش می‌رفتم. بیشتر مواقع پیاده و بعضی‌ وقت‌ها هم با ماشین «آهوئی» كه داشتم. بیشتر هم سعی می‌كردم تنها باشم. یك شب كه داشتم پیاده می‌آمدم، نزدیك میدان انتهایی شهر كه پس از آن جاده پادگان شروع می‌شد، فریادی شنیدم كه گفت: «ایست!» 
با خودم گفتم یا خودی است و دارد شوخی می‌كند، یا دشمن است كه صلاح نیست حتی لحظه‌ای بایستم. سریع شروع كردم به دویدن. هفتاد، هشتاد متر جلوتر كوچه پشت بیمارستان بود. همین كه شروع به دویدن كردم تیراندازی كردند. دیگر مطئمن شدم ضدانقلاب هستند، نایستادم، فاصله 4 كیلومتری تا پادگان را یك نفس دویدم. 
شب دیگر حوالی نه، ده شب بود كه دوباره داشتم از مقر سپاه می‌آمدم. این بار با ماشین به همان میدان رسیده‌ بودم، داشتم به سمت جاده پادگان دور می زدم كه یك رگبار تیر خالی شد طرف ماشین سریع فرمان را پیچاندم سمت چپ خیابان، در حین حركت در را باز كردم تا خودم را پرت كنم، اما نتوانستم، پایم زیر پدال گاز گیر كرده بود. چاره‌ای نبود سرم را خم كردم زیر فرمان. ماشین همچنان در حال حركت بود و آن‌ها هم تیر می‌انداختند. من هم از همان‌جا چند تیری انداختم بالاخره پایم را آزاد كردم و از ماشین پریدم بیرون. چند گلوله‌ای خورد به شیشه و بدنه ماشین. خودم را كشاندم سمت انبوهی از سبدهای خالی مرغ كه كنار میدان چیده بودند. پشت آن‌ها مخفی شدم. پنج دقیقه بعد بچه‌های پایگاه كه صدای تیراندازی را شنیده بودند، «فرهاد حق‌شناس» و چند تا از بچه‌های دیگر به میدان رسیدند. 
فردا صبح به محل رفتم ماشین 9 گلوله خورده بود. محل مخفی شدن و كمین ضدانقلاب‌ها را هم پیدا كردیم. خونی بود این به معنی زخمی شدن آن‌ها بود. 
شب دیگری در خانه یكی از اهالی دعوت بودیم. ترسی نداشتیم. اگر ما را جایی دعوت می‌كردند، می‌رفتیم. چند نفری با من بودند از جمله شهید «خادمی». ساعت‌های ده، ده و نیم شب بود كه رسیدیم مقر سپاه. به شهید خادمی گفتم: «من می‌روم پادگان بچه‌ها را آماده كنم، صبح ساعت 4 برای گشت، می‌خواهیم بیرون برویم. 
«عسگری» و «تاجیك» هم بودند گفتند: «بگذار برسانیمت» 
گفتم: «نه. خودم می‌روم» 
شهید خادمی گفت: چند دقیقه دیگر می‌روم طرف شهر، می‌خواهی با هم برویم؟ 
- نه. بهتر است با هم نباشیم. من تنهایی می‌روم شما هم اگر خواستید بعداً بیایید.
پیاده راه افتادم. در شهر وضع به نظر مشكوك می‌آمد. تحركاتی بود سایه‌هایی را می‌دیدم كه می‌پریدند این طرف و آن طرف. اوضاع را كه این‌ طور دیدم زدم، تو كوچه پس كوچه‌ها خودم را رساندم به همان میدان انتهایی شهر كه بهترین جا برای كمین گرفتن علیه ما بود. بیمارستان كنار میدان بود. یك راه كه می‌خورد به پادگان و راه دیگر به جاده اصلی می‌رسید كه به سمت سردشت و گردنه خان می‌رفت.
به میدان كه رسیدم صدای تیراندازی شنیدم. منتهی سمت من شلیك نمی‌شد. اما احتیاط را از دست ندادم و شروع كردم به دویدن سمت پادگان. دویست، سیصد متری نرفته بودم كه متوجه شدم جیپی در جاده به دنبال من است. سرعتم را زیاد كردم. در همان لحظه شروع كردند به تیراندازی به طرف من هرچه در توان داشتم در پاهایم جمع كردم و به صورت زیگزاگ دویدم. به صدمتری پادگان كه رسیدم ترس دیگری وجود را فرا گرفت. فكر كردم نكند نیروهای خودی به من حمله كنند. چون حتماً تا به حال می‌بایست از صدای تیراندازی متوجه غیرطبیعی بودن اوضاع می‌شدند. به در پادگان رسیدم اما هیچ صدایی از داخل نمی‌آمد. یك لحظه فكر كردم نكند پادگان را هم گرفته و خلع سلاح كرده باشند. اما دیدم به داخل بروم بهتر است، تا به دست پشت‌سری‌ها كه هنوز داشتند می‌آمدند و شلیك می‌كردند بیفتم. رفتم سمت سیم خاردارها و از روی آنها پریدم داخل پادگان. به پشت سرم نگاه كردم جیپ جلوتر نیامد و برگشت. حالا با خیالی راحت اوضاع پادگان را زیر نظر گرفتم. اما دیدن اوضاع آن‌جا حسابی از كوره بدرم برد. سربازها و نگهبان‌ها تخت خوابیده بودند. فریادم بلند شد. 
از خواب پریدند و شروع كردند به معذرت‌خواهی. آن‌ها را رها كردم و رفتم پیش فرمانده پادگان.
- آقا این چه وضعشه؟ شما مثلاً مسئولید؟ مگر صدای تیراندازی را نشنیده‌اید؟ درجه‌دارها و افسرهایتان را بفرستید گشت.  
- باشد باشد الان خودم می‌روم بررسی می‌كنم.
با حالی بد به اتاقم رفتم. بلافاصله با مقر سپاه تماس گرفتم. خواستم بهشان خبر بدم اوضاع شهر مشكوك است، مواظب باشند. تلفن زنگ می‌خورد ولی كسی گوشی را برنمی‌داشت. حالا ساعت 11 شده بود. دیدم چاره‌ای نیست بهتر است، منتظر باشم چون فردا صبح زود باید به گشت می‌رفتیم. هنوز دستم زیر سرم بود و چشمهایم گرم نشده بود كه دوباره صدای شلیك چند گلوله را از تو شهر بلند شد. از جا پریدم. 
- ای داد و بیداد حتماً كسی را زدند.
ناگهان یادم آمد شهید خادمی می‌خواست به شهر بیاید. معطل نكردم. سوار جیپ شدم، به چند نفری هم گفتم سوار شوند. 
ما نمی‌آییم تو شهر درگیری است و ما را می‌زنند. 
- دیگر كارد می‌زدند خونم درنمی‌آمد. پایم را فشردم روی پدال گاز و از پادگان خارج شدم تو جاده، هنوز به میدان نرسیده بودم كه دیدم یك نفر دارد به سمت پادگان می‌دود. خوب كه نگاه كردم دیدم تاجیك است. هراسان و ناراحت زدم روی ترمز. 
- چه خبره 
- آقای خلیلی بیا كه خادمی شهید شد. 
- شهید؟! چه اتفاقی افتاده
سوار شد. به حرف آمد. 

- چند دقیقه بعد از شما حركت كرد آمد شهر. با ماشین بود. با چهل میلیمتری زده‌اند پس كله‌اش. 
- آخر چه‌طوری؟ من یك ربع بیشتر نیست رسیده‌ام پادگان. 
سر شهید خادمی كاملاً از بین رفته بود. پسرخاله‌اش هم همراهش بوده كه مجروح شده بود. مسئله عجیب این بود كه شهید خادمی حدود یك ماه پیش قرار بود، با خواهری كه برای تبلیغات آمده بود و به جمع‌آوری اطلاعات آشنا بود ازدواج كند. ما هم شروع كرده بودیم به تدارك دیدن مراسم عروسی. اما یك هفته قبل، آن خواهر همین طور كه داشته با اسلحه‌‌اش بازی می‌كرده، گلوله‌ای شلیك می‌شود و در جا شهید می‌شود. 
در همان مسجدی كه آن خواهر را غسل داده و كفن كرده و فرستاده بودند، كاشان، تن شهید خادمی را هم غسل دادند. اما این خون‌ها خاصیت خودش را هم داشت، فردای آن روز عظیم‌ترین راهپیمایی كه تا آن زمان شهر به خاطر داشت علیه ضدانقلاب صورت گرفت. تمام مقامات محلی و بزرگان حتی مفتی شهر هم آمده بودند.
درست است كه درگیری روزمره‌ با ضدانقلاب و آموزش نیروهای خودی كار اصلی من شده بود اما مأموریت پیگیری مسئله نوژه را هم فراموش نكرده بودم. پیش از آن شاهد بودم كه چطور طی یك عملیات هلی‌برن، 19 نفر از آن‌ها اسیر ضدانقلاب شده بودند.
روزی به من خبر رسید جنازه سه نفر از آن‌ها كه به دست ضدانقلاب كشته شده در ده «بوئین‌ علیا» دفن شده‌اند. پیش خودم فكر كردم هرچه باشد آن‌ها هم وطن هستند و حتماً خانواده‌هایی دارند كه منتظر جنازه‌هایشان هستند. غیر از این، همكارم در نیروهای مخصوص بودند. بوئین علیا از پادگان فاصله زیادی داشت. برای رفتن به آن‌جا باید با احتیاط كامل حركت می‌كردم. ستون سنگینی را به سمت ده حركت دادیم. صدنفری می‌شدیم. هم از بچه‌های ارتش و هم سپاه. هفده، هجده ماشین داشتم و اسكرپین و تانك هم بود. هفت ده را پاكسازی كردیم تا به بوئین علیا رسیدیم. به ما گفتند جنازه‌ها در بوئین سفلی دفن هستند. حركت كردیم سمت آن‌جا. صدمتری بود تا به محل دفن برسیم، لندوری را دیدم كه میان درخت‌ها پنهان كرده بودند. لندور نو بود. گفتم: «بچه‌ها این حتماً سر باطری‌اش مشكل پیدا كرده یا بنزین تمام كرده طوریش نیست.» 
به ستوان سیفی گفتم: آقا مجید! تا ما جنازه‌ها را در می‌آوریم و تو آمبولانس می‌گذاریم شما این ماشین را آماده كن تا همراه خودمان ببریم. 
بچه‌های دیگر هم همراهمان بودند. منتهی من با ستوان مجید سیفی راحت‌تر بودم. بچه مؤمنی بود و از همان اوایل با صیاد كار می‌كرد. باز هم به ستوان تأكید كردم خیلی مواظب باشد.
رفتیم قبرها را شناسایی و نبش قبر كردیم. جنازه‌ها را بیرون آوردیم. مطمئن كه شدیم خودشانند آن‌ها را داخل آمبولانس گذاشتیم. یك ماهی می‌شد زیر خاك بودند و حسابی بو می‌دادند. هنوز كارمان تمام نشده بود كه دیدم دودی از اطرافمان به آسمان بلند شد. دقت كه كردم دیدم از محل لندور است. ماشین داشت در آتش می‌سوخت متوجه اصل قضیه نشدم.
- آقا مجید چی شده؟! 
برایم توضیح داد.
بین ما برادری از بچه‌‌های ارتش بود كه پنجاه سالی داشت. بازنشست شده بود. اما، دوباره به خط مقدم برگشته بود. آدم متدینی بود اما نمی‌دانم چرا وقتی آمده بود نزدیك ماشین گفته بود بهتر است آن را آتش بزنند. این را كه شنیدم اعصابم خرد شد. خیلی ناراحت شدم. 
- آخر این چه كاری بود كه كردید؟ من مسئول این ستون هستم .جان تك تك شماها به عهده من است. می دانید این كار چه عواقبی می‌توانست داشته باشد.
حسابی جوش آورده بودم. اما خوب به هر حال باید ستون را حركت می‌دادیم و برمی‌گشتیم. هنگام حركت به بچه‌ها گفتم: «با این دودی كه بلند شده حتماً ضدانقلاب متوجه شده، تو جاده كمین می‌خوریم، خیلی مراقب باشید.» 
ستون را سپردم به شهید حسین معصومی از افسرهای زرنگ و انقلابی. بچه چیذر بود و در سوسنگرد شهید شد. جنازه‌اش در همان چیذر دفن است. تیمی داشت از بچه‌های جسور و شجاع. ته ستون را كه سپردم به او تقریباً خیالم راحت شد هر اتفاقی بیافتد او ستون را جلو می‌كشاند. 

- خودم همراه بچه‌های سپاه رفتم سرستون. سوار استیشن بودم به همراهانم گفتم: هر وقت كمین خوردیم تا گفتم همه بیرون می‌پرید. 

آرایش كمین باید ساعتی باشد یعنی افراد مثل شماره‌های ساعت از 1 تا 12 روی زمین قرار می‌گیرند. یك دایره كامل. اگر چهار نفر باشند روی شماره‌های 12، 3، 6، 9 و اگر بیشتر نزدیك‌‌تر. وقتی حمله دشمن شروع می‌شود هركس متوجه روبرو است و به پشت سركاری ندارد حتی اگر از آن طرف شلیك شود. حركت كردیم دقیقاً همان اتفاقی كه باید به وقوع پیوست. اولین گلوله دقیقاً از بالای ماشین ما رد شد. 
فعلاً می‌رویم جلوتر ما سرستون هستیم. 
همان لحظه با پادگان تماس گرفتم و به آن‌ها اطلاع دادم كمین خورده‌ایم، چند هلی‌كوپتر بفرستند. دومین گلوله هم از بالای سرمان رد شد پیچی جلویمان بود. 
- این دومی بود، سومی كه آمد همه می‌پریم بیرون به احتمال زیاد سرهمین پیچ حمله اصلی را شروع می‌كنند. 
حرفم تمام نشده بود كه سومی هم شلیك شد. 
- بپردید بیرون! آرایش ساعتی یادتان نرود! 
علت اصلی شلیك‌های با فاصله را می‌دانستم. ضدانقلابیان چون فاصله‌شان با ما و همین‌طور با خودشان زیاد بود با این شلیك‌ها همدیگر را از حضور ما خبردار می‌كردند دوباره فریاد زدم: «بپرید بیرون!» 
لحظه اول همه ترسیده بودند. كسی از ماشین بیرون نپرید. 
- مگر با شما نیستم.
حجم شدید آتش روی سرمان ریخت. دیدم این طور نمی‌شود. با دست محكم پشت كله هر كدامشان زدم تا حالشان جا بیاید. كمی حالشان جا آمد. یكی یكی با زور از ماشین پرتشان كردم بیرون. به راننده گفتم: «ماشین را ببر 30 متر جلوتر نگه‌‌دار.»
ما كه بیرون آمدیم ستون ایستاد و همه از ماشین‌ها پریدند بیرون دشمن از بالای ارتفاعات با دوشكا كالیبر پنجاه ما را می‌زد. بالای ارتفاعات را به دقت بررسی كردم و محل تجمع آن‌ها را پیدا كردم. شلیك كردم سمتشان. اما فایده‌ نداشت. باید با سلاح سنگین شلیك می‌شد. دویدم سمت تانك اما متوجه شدم تانك دارد صحنه را ترك می‌كند پریدم. درش را باز كردم سرگردی داشت آن را هدایت می‌كرد از نیروهای مخصوص بود اسلحه‌‌ام را طرفش گرفتم.
- اگر بخواهی فرار كنی همین‌جا می‌كشمت. 
من را كاملا می‌شناخت و می‌دانست شوخی نمی‌كنم. گفتم: «مردحسابی! جان این همه آدم در خطر است آن وقت تو داری فرار می‌كنی؟»

- چشم! هرچه شما بگویید.
- زود پیاده شو و نیروهایت را آرایش بده. 
با ترس و لرز رفت سراغ نیروهایش، شهید معصومی از نیروهای او بود اما این كجا و آن كجا؟! تانك از مسیر خارج شده بود، به دو تا از بچه‌ها به نام «ابوالحسنی» و «غلام حسینی» گفتم: «كالیبر 50 را برگردانید سمت كوه.» 
محل كمین را نشانشان دادم. آن‌ها هم با تبحر نشانه گرفتند. همین كه شروع كردند، آتش ضد انقلاب قطع شد. وقت خوبی بود كه ستون را حركت دهم. خواستم بروم سر ستون و به بچه‌ها بگویم استیشن را حركت دهند اما ناگهان باران گلوله بود كه به سمتم می‌آمد. انگار تنها من را نشانه گرفته بودند. رگبار قطع نمی‌شد، شیرجه زدم روی زمین. خودم را كه انداختم زمین گلوله‌ای آمد و پاشنه كفشم را برد. اول فكر كردم به پایم خورده چون خیلی می‌سوخت اما نه، تنها ته پوتینم را برده بود. بچه‌ها خیلی ترسیدند.  
- چی شد حاجی؟
- هیچی، حركت كنید. 
لنگ لنگان خودم را به استیشن رساندم. همان لحظه دو تا هلی‌كوپتر در آسمان پیدا شدند. بچه‌ها خیلی خوشحال شدند. خلبان‌ها هم حسابی خدمت ضد انقلابیون رسیدند. یكی دو راكت رها كردند آن‌ها حسابی از كبری می‌ترسیدند و هر وقت در آسمان پیدایشان می‌شد، عروسی بچه‌ها و عزای ضد انقلابیون بود. نیروهای كمكی «اصغر نوری» هم پیدایشان شد. یكی از بچه‌ها كه اسمش كامران بود از جایش پرید و گفت: «آخ جان» 

داد زدم: بخواب ! 
هنوز حرفم تمام نشده بود كه رگباری آمد و گلوله‌ خورد به باسنش.
- حقت بود. 
فریادش به آسمان بلند شد، نمی‌توانستیم جلو خنده‌‌مان را بگیریم. به هرحال با رسیدن نیروهای كمكی و هلی‌كوپترها امنیت برقرار شد. ضد انقلاب فرار را بر قرار ترجیح داد. هنگام حركت پرسیدم: «غیر از كامران هم، كسی مجروح شد؟»
- بله
- كی؟ 
- همین بنده خدا
دیدم به هر دو بازوی كسی كه ماشین را آتش زده بود و موقعیت ما را لو داده بود، تیر خورده. همان دست‌هایی كه ماشین را آتش زده بود. رو كردم به آسمان و گفتم:
- خدایا! ما راضی به این نبودیم.
هر دو را سوار آمبولانس كردیم و فرستادیم برای معالجه. می‌خواستیم، حركت كنیم كه یكی از بچه‌های بسیجی فریاد زد: «من می‌دانم. ما را از همین ده بوئین علیا لو داده‌اند.» 
بعد هم یك آر-پی‌-جی برداشت و به سمت ده رفت. روستا نزدیك ما، درست پائین پایمان بود. خیلی عصبانی بود. دویدم دنبالش. هشتصد متری دویدم تا بهش رسیدم. 
- كجا داری می‌روی؟ این كار را نكن. الان می‌رویم و با آن‌ها صحبت می‌كنیم. 
همین كار را هم كردیم. موقع برگشت به روستای بوئین علیا رفتیم. همه اهالی را در میدان ده جمع كردیم. ماموستا هم آمد. 
-ببینید! ما در اصل برای رهایی شما آمده‌ایم نه برای ایجاد مزاحمت. صحیح نیست كه كسی از شما محل ما را به ضد انقلاب لو بدهد، این به ضرر خودتان تمام می‌شود.
دست آخر از ماموستا، از معلم ده و از همه تشكر كردیم و حركت كردیم. بعدها فهمیدیم همان بومی كه ما را لو داده بود در یكی از درگیری‌های طرف ده «عباس‌آباد» كشته شده. 
خلاصه جنازه‌ها را با هر زحمتی بود به تهران فرستادیم اما بعد خبری را شنیدم كه خستگی كل عملیات به تنم ماند. هدف اصلی من رساندن جنازه‌ها به خانواده‌هایشان بود. اما یكی از مسئولین پادگان، سهل‌انگاری كرده و آن‌ها را در قطعه افراد گمنام دفن كردند. خبر را وقتی شنیدم كه كار از كار گذشته بود. 

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

شاید اغراق نباشد اگر بگویم به اندازه موهای سرم كمین خوردم. جالب این كه، بیشتر موارد وقتی با دیگران بودم این اتفاق می‌افتاد. به طور طبیعی بیشتر كمین‌ها پس از انجام عملیات‌ها بود و زمانی خطرناك‌تر می‌شد كه عملیات ما با موفقیت تمام می‌شد، چرا كه نیروها در این طور مواقع احتیاط لازم را از دست می‌دهند و شرایط منطقه را در نظر نمی‌گرفتند. همیشه می‌گفتم مردن در زمان حمله 10 درصد و در موقع برگشت 100 درصد ناحق است. در بازگشت از یكی از عملیات‌های موفق، كمین سختی خوردیم. بیش از 40 نفر بودیم با سه ماشین، برادران كاظمی و تاجیك هم با ما بودند. من در ماشین دوم بودم كه یك "آرو " بود. با فاصله 50 متر از هم حركت می‌كردیم. تیربار روی ماشین اول قرار داشت. به پیچی رسیدیم، ماشین اول كه از پیچ رد شد، ضد انقلاب حمله‌شان را شروع كردند. روی ارتفاعات بالای سرمان به حالت Z دو به دو مستقر شده بودند. همین كه اولین گلوله شلیك شد همه پریدند پائین. در این طور مواقع بهترین كار پیدا كردن یك سرپناه است منتهی نباید آن قدر زمین‌گیر شد كه دیگر نشود حركتی كرد. مواظب بودم بچه‌ها خیلی پراكنده نشوند. و با اشاره و فرمان‌هایی كه می‌دادم تلاش می‌كردم آرایش نظامی افراد حفظ شود. حالا باران انواع و اقسام گلوله‌ها روی سر ما می‌بارید. جایی كه من بودم 10 متری با جاده فاصله داشت. از همان جا بچه‌هایی را كه موقعیت بهتری داشتند به سمت جلو هدایت می‌كردم. ناگهان بالای ران پای راستم سوزشی را احساس كردم. خون داشت از پایم بیرون می‌ریخت. نگذاشتم بچه‌ها بفهمند. به كاظمی و تاجیك گفتم: "بكشید جلو "
حالا بعضی از بچه‌ها در موقعیتی بودند كه بتوانند از كمین خارج شوند.
- شما چه كار می‌كنید؟
- فعلا مواظب باشید، كسی متوجه نشود من زخمی شده‌ام.
- ماشین‌ها دارند حركت می‌كنند. شما چه كار می‌كنید؟
درد هرلحظه بیشتر می‌شد. تیر كلاشینكف به طور مستقیم به رانم خورده بود و غیر ممكن بود با آن حال بتوانم تا ماشین بروم.
- من خودم را می‌كشم بالا، شما زودتر بروید.
آنهائی كه زخمی نشده بودند به سمت ماشین‌ها حركت كردند. دور و بر من خالی شد. انگار ضد انقلاب متوجه شده بود كه زخمی شده‌ام چون حجم شدیدی از آتش به سمن من می‌آمد. تركشی خورد به بازوی چپم. خون از آن بیرون زد. آن هائی كه سالم بودند سوار ماشین شده بودند و رفته بودند. ضد انقلاب از بالا داشت به طرف پائین می‌آمد. با پای چپ و دست راستم، خود را تكان دادم. دیگر به هیچ چیز فكر نمی‌كردم جز این كه خودم را بالا كشیده و پناه بگیرم تا آن‌ها من را نبینند.
در ذهن من همیشه اسارت چیز بد و ناپسندی بود. آن موقع من اسیر شدن را مثل الان كه اسرا به صورت آزاده درآمده‌اند و جزو ذخایر انقلابند، نمی‌دیدم. مسئول عملیات مشترك سپاه و ارتش در منطقه بودم و با توجه به گذشته‌ای كه داشتم به هیچ قیمت حاضر نبودم اسیر شوم. اتفاقا روزی به حاج آقا ناطق خبر می‌رسد: "خلیلی اسیر شده "
ایشان گفته بود: "محال است. روحیه‌اش را من می‌دانم اگر به لحظه آخر برسد صددرصد كاری می‌كند او را بكشند. "
یقینا آن لحظه داشتم همین فكر را می‌كردم. تصمیم گرفته بودم اگر نزدیكم شوند آن قدر سمتشان شلیك كنم تا من را بزنند. با هر مشقتی بود خود را از پیچ كوه بالا كشیدم، درد هر لحظه بیشتر می‌شد و با هر حركت ضرباتش سنگین‌تر می‌شد. بالاتر كه رفتم چشمم به شیاری افتاد. با هر زحمتی بود خودم را انداختم توی آن. حالا ضد انقلاب رسیده بودند به محوطه ای كه ما كمین خورده بودیم. همه به جز چهار نفر از بچه‌های زخمی رفته بودند. آن‌ها را اسیر كردند با تحكم و برخورد بدی بردنشان. چند لحظه‌ای در محوطه گشتند تا شاید كس دیگری را پیدا كنند اما خوب آن‌ها هم می‌ترسیدند، بچه‌های ما برگردند، برای همین زیاد نماندند. زود منطقه را تخلیه كردند و به جای بانه به دهی به نام "ساوان " رفتند.
همین كه رفتند خودم را سر دادم میان شیار عمیق‌تری تا هم استتار كامل‌تری داشته باشم و هم جاده را ببینم. من هم مثل ضد انقلاب منتظر بودم بچه‌ها برگردند. اما بعدها فهمیدم آن‌ها فكر كرده بودند من در درگیری شهید یا دست كم اسیر شده‌ام و به همین خاطر حتی فكر برگشتن را هم نكرده بودند. تا عصر منتظر بودم ساعت‌ شش و نیم - هفت، مطمئن شدم بچه‌ها دیگر نخواهند آمد. حالا درد به نهایت خودش رسیده و خون زیادی هم ازم رفته بود طوری كه هر لحظه قوای بدنم تحلیل می‌رفت.
لحظه اولی كه خودم را داخل شیار انداختم و ضد انقلاب رفتند. به درگاه خدا شكرگذاری كردم. هوا تاریك كه شد به خودم گفتم هر طور شده باید خودم را تا صبح نگه دارم. می‌دانستم در این لحظات دشمن اصلی انسان از دست دادن امید و تسلیم شدن به ناامیدی است. این بود كه سرم را با هر چیزی كه می‌شد گرم كردم. اول سعی كردم ببینم چه قدر می‌توانم بدنم را تكان دهم و كجاهایم زخمی شده می‌دانستم فقط نباید خوابم ببرد. به خدا گفتم: "این بار هم جانبازی را با شهادت عوض كردم! "
البته بعضی فكرها هم به سرم می‌زد كه دست خودم نبود،‌ مثلا فكر به زن و بچه، بارها این مساله چه قبل از این واقعه و چه پس از آن برایم رخ داده بود. زمان‌هایی كه باران گلوله بر سرم می‌بارید، به فكر زن و بچه‌ام كه چه قدر به من وابسته بودند،‌ می‌افتادم و همه چیز را فراموش می‌كردم تا این كه ناگهان آتش قطع می‌شد و همه چیز آرام می‌گرفت. هر چند شب سردی بود اما سردی بدن من بیشتر، از خونی بود كه از آن رفته بود. از چند نقطه بدنم خون می‌آمد و من فقط توانسته بودم چفیه‌ام را به پایم ببندم كه همان لحظه اول غرق خون شده بود. چند باری تا آستانه خوابیدن رفتم اما به خود نهیب می‌زدم .فكرم را مشغول انواع نقشه‌ها برای پائین رفتن و رسیدن به پایگاه می‌كردم. لحظاتی هم خودم را با زخم‌هایم سرگرم می‌كردم. مثلا اول به پایم فكر می‌كردم. آن را تصور می‌كردم. نگاهش می‌كردم بعد بازوی چپم را و بعد دنبال زخم‌های دیگر می‌گشتم. تا صبح سه بار ماشین از جاده رد شد. اما در خودم آن قدر توانایی نمی‌دیدم كه بروم پائین. تازه معلوم نبود خودی باشند، كه اگر هم بودند در آن تاریكی شب ممكن بود به طرفم شلیك كنند. به همین خاطر فكر كردم به خطرش نمی‌ارزد! ساعت‌ها گذشت. با همه فشاری كه به خودم می‌آوردم لحظه‌ای خوابم برد. نمی‌دانم چه قدر گذشت. ناگهان صورتم كمی خیس شد و از خواب پریدم. شبنم بود. رطوبتی بود كه در طول شب جمع شده بود یك قطره‌اش افتاده بود روی صورتم. به حال آمدم آسمان را نگاه كردم. هوا داشت روشن می‌شد. فكر كردم تا هوا كاملا روشن نشده باید خودم را بكشانم پائین لب جاده. طراوت آن شبنم صبحگاهی، انگار نیروی تازه‌ای در جانم ریخته بود! حركت كردم. دید به جانم دوید اما به آن فكر نمی‌كردم. تنها به این فكر می‌كردم كه باید نجات پیدا كنم. هرچند متر تحلیل می‌رفتم و بالاجبار صبر می‌كردم و دوباره راه می‌افتادم. فاصله شصت، هفتاد متری تا لب جاده یك ساعت طول كشید.
پائین‌تر از سطح جاده شیاری بود كه اگر به صورت درازكش در آن پنهان می‌شد ممكن نبود دیده شوم. هوا داشت رو به روشنی می‌رفت و حتما رفت و آمدها بیشتر می‌شد. پرواضح است كه ترجیح می‌دادم ماشین خودی باشد نه ماشین‌های ضد انقلاب!
هوا دیگر گرگ و میش بود. چند لحظه‌ای گذشت. متوجه شدم از انتهای جاده سقز یك ماشین دارد می‌آید. یك لندرور كه اتاق نداشت و پشتش باز بود. فكر كردم در این موقع صبح حتما باید خودی باشد چون از سمت سقز و گردنه خان می‌آمد. چراغش هم خاموش بود. از شیار آمدم بیرون و كنار جاده دراز كشیدم. ماشین رسیده بود به من. هر چه در توان داشتم در گلویم ریختم و فریاد زدم "ایست! "
بلافاصله یك تیر هم در كردم، سینه‌ام را از لب جاده بالا آوردم. همین طور ژ - سه‌ام را تا دیده شود. تیر كه شلیك شد ماشین كنار كشید و نگه داشت.
خودم هم نمی‌دانستم این همه نیرو را از كجا آورده بودم. هنوز نمی‌دانستم خودی هستند یا نه. از ماشین آمدند بیرون دو نفر بودند لباس محلی تنشان بود دقت كردم آشنا نبودند.
- اسلحه تان را بیندازید زمین.
كلاش داشتند كه انداختند. حسابی ترسیده بودند. شاید فكر می‌كردند عده زیادی هستیم و تو كمین افتادند.
دستهایتان را ببرید بالا.
هر چه می‌گفتم گوش می‌كردند هنوز خوابیده بودم كنار جاده
- برگردید و دستهایتان را بگذارید روی تخته سنگ‌ها.
برگشتند با زحمت خودم را كمی جابجا كردم نقشه‌ها بود كه همین طور پشت سر هم می‌آمد تو ذهنم.
- آقایی، تو!
یكی‌شان برگشت. همان كه پشت فرمان بود.
- برو طناب ماشین را بردار و دست دوستت را ببند. بی هیچ حرفی كاری كه گفته بودم كرد.
- می‌آیم امتحان می‌كنم كلكی در كنار نباشد.
كارش تمام شد.
- خودت هم برو وایستا كنار كوه و رویت را بكن به آن طرف.
حالا هر دو پشتشان به من بود. عرض جاده سه، چهار متری بیشتر نبود. به هر جان كندی بود خودم را رساندم بهشان. دست بردم به طناب تا بینیم دستش را محكم بسته یا نه. محكم بود. اسلحه‌شان را برداشتم و انداختم روی شانه‌ام.
- برو به خواب تو ماشین
به آن یكی گفتم كه دستش بسته بود. به دیگری گفتم: اگر حركت كنی...
و نوك اسلحه را نشانش دادم. خیلی بیشتر از آن، ترسیده بود كه بخواهد عكس العملی نشان دهد. آن كه دستش بسته بود رفت خوابید تو قسمت باز ماشین، با زحمت خودم را كشاندم بالا و رفتم روی بار كنارش نشستم. و روی كردم به دیگری و گفتم:
- خیلی آرام می‌روی پشت فرمان می‌نشینی و می‌روی پادگان مطمئن باش كوچكترین حركت مشكوكی بكنی شلیك می‌كنم.
مثل یك بره آرام رفت نشست پشت فرمان! حركت كردیم. تا بانه هفت، هشت كیلومتر بیشتر نبود. یك ربع بعد رسیدیم توی میدان اصلی شهر كه مقر سپاه بود. بچه‌ها من را كه می‌دیدند ریختند دور ماشین.
- تو زنده‌ای؟!
- همه جا پخش شده كه تو شهید شدی!!
جا برای حرف بیشتر نبود. وضع پایم را كه دیدند هلیكوپتری آماده كردند. ساعتی بعد سوار شدیم و رفتیم مراغه آن جا سوار هواپیما شدم و به سمت تهران حركت كردیم. خبر به تهران رسیده بود. اتاق عمل را آماده كرده بودند. از فرودگاه یك راست رفتیم بیمارستان، پزشك معالج، دكتر فرودی بود. عمل موفقیت آمیز انجام گرفت.
به هوش كه آمدم اولین كارم تلفن زدن به خانه بود. كسی گوشی را بر نداشت چند دقیقه بعد باز هم زنگ زدم ولی باز هم كسی نبود یكی دو ساعت بعد چند نفر از دوستان به عیادتم آمدند.
- حالت چه طوره مرد؟ ما كه تو تمام شهر خبر شهید شدنت را پخش كردیم.
- همه جا؟!
- حتی دیروز به خانواده‌ات هم گفتیم.
حسابی جا خوردم. دكتر را خواستم بهش گفتم: آقای دكتر! من هر طور شده باید بروم خانه.
- الان بعد از عمل؟!
از من اصرار و از او انكار تا بالاخره راضی شد!!!
- فقط برای یكی دو ساعت، زود برمی‌گردی.
آمبولانس را آماده كردند و من را سوارش كردند فكر كردم حالا كه خبر كشته شدن من را شنیده‌اند حتما به خانه پدر خانمم رفته‌اند. یك راست به آن جا رفتیم. آمبولانس سر كوچه نگه داشت. ابتدا برای آن كه نشان دهیم طوریم نشده خواستم با عصا بروم. اما خیلی درد داشتم و نشد. سوار ویلچرم كردند با ولیچر وارد كوچه شدم. مادر خانمم همسایه‌ای به نام اشرف خانم داشت. كه من را كاملا می‌شناخت. داشت از تو كوچه رد می‌شد، من را كه دید اول ایستاد بعد فریادی كشید و غش كرد. كوچه شلوغ شد و ریخت به هم. دو سه نفری از زنان‌های همسایه ضعف كردند. به آستانه در خانه كه رسیدم مادر خانمم را دیدم. او هم حالش بد شد. همه فامیل آن جا جمع شده بودند و داشتند برایم عزاداری می‌كردند. همسرم و بچه‌هایم هم بودند. صحنه غریبی بود. خوشحال بودیم اما از طرفی نمی‌توانستیم احساساتمان را نشان دهیم!!!
بالاخره با هر زحمتی بود، داخل خانه رفتیم.
- بابا من مجروح شده بودم همین امروز عملم كردند حالا هم باید زود برگردم بیمارستان.
- دیروز خبر شهید شدنت را دادند. داشتیم برایت سوگواری می‌كردیم.
- پس خیلی خوب شد! حداقل به مراسم سوم خودم رسیدم.
حكایتی بود آن روز و نقل ما و گفت و گوهای شتاب زده كه نمی‌شد جلویش را گرفت. تا چشم به هم زدم 5 ساعت گذشته بود. باید به بیمارستان بر می‌گشتم.
فردای همان روز قصد كردم بروم منطقه ولی نه دكتر‌ها گذاشتند و نه خانواده. سیزده روز ماندم و دوباره به كردستان برگشتم.
كارهای قبلی را پی گرفتم. گشت‌های روزانه، و پاكسازی ضد انقلاب، در یكی از گشت‌ها، روزی به دهی رفتیم به نام "آرمرده " قبل از ورود كل منطقه را محاصر كردیم. وارد كه شدیم قبل از رسیدن ما ضد انقلاب‌ فرار كرده بودند. كارها تمام شده بود و باید بر می‌گشتیم. هر كس سوار وسیله‌ای شد و راه افتاد. از ده بیرون آمدیم در جاده به سمت پادگان می‌راندیم. ناگهان یكی از بچه‌ها گفت: "دیدید چه طور شد؟! "
- ها؟
- دو نفر از بچه‌ها جا ماندند.
ماشین را نگه داشتیم.
حالا چه كار كنیم؟
تا پادگان 10 دقیقه بیشتر راه نمانده بود گفتم: "من پیاده می‌شوم شما و آنها را بیاورید. "
پیاده شدم. آنها رفتند. به دور و بر نگاهی كردم فكر كردم بهتر است بروم روی تپه و منطقه را شناسایی كنم. از تپه رفتم بالا و دقیق منطقه را زیر نظر گرفتم.
ماشین را دیدم كه از دور دارد می‌آید آهسته از تپه پایین آمدم. به یال كوه كه رسیدم ماشین پایین پایم بود اما از سرعتش كم نكرد. با كمال تعجب دیدم دارد از جلویم رد می‌شد. در ماشین شهید تقی زهرابی هم بود.
- تقی! تقی!
اما هر چه فریاد زدم فایده‌ نداشت بعدها فهمیدم آن ها من را كنار جاده ندیده‌اند و فكر كرده‌اند كه من با وسیله دیگری خودم را به پادگان رسانده‌ام. هنوز در یال كوه بودم، داشتم با تعجب جاده را نگاه می‌كردم كه ناگهان صدای تیر اندازی بلند شد. متوجه شدم تیرها دارد به سمت من می‌آید به سرعت دویدم بالای كوه و سنگر گرفتم. تازه متوجه شدم ضد انقلاب كمین زده‌اند.
بدجوری گیر افتادم. كاملا تنها بودم و مشخص نبود از كجا دارند شلیك می‌كنند. صدای گلوله كه بلند شد هلی كوپتر كبری كه همراه ستون بود روی سرم آمد. خلبانش فرمانده عملیات كبری در سقز و بانه و آدم شجاعی بود. با علامت دست باز با او تماس گرفتم.
- من این جا هستم ناصر! روی تپه
- شما این جا چه كار می‌كنید قربان!
- این جا گیر كرده‌ام. همه رفته اند
- حالا من چه طور شما را ببرم.
هلی كوپتر نمی‌توانست در چنین جایی بنشیند. از طرفی ضد انقلاب هم مرتب به سمت من تیر اندازی می‌كرد. گفتم: "كافیست آن قدربیایی پایین كه دستهایم به اسكیت برسد. "
اسكیت همان پایه‌هایی است كه هلی كوپتر با آن روی زمین می‌نشیند.
هلی كوپتر كم كم آمد پایین تیر اندازی شدیدتر شد. ناصر هم به سمت آنها تیر اندازی می‌كرد آن قدر آمد پایین كه توانستم اسكیت‌هایش را بگیرم.
- حركت كن! یك راست برو پادگان.
جوان‌‌های امروزی حتما كلی فیلم آمریكایی "راكی " و "رمبو " دیده‌اند كه پر است از دروغ‌ و كلك‌های سینمایی. اما آن روز همه دیدند من مسیری چند كیلومتری را زیر هلی كوپتر بودم و وسط پادگان پریدم روی زمین. هر چند این حركت در برابر رشادت‌های رزمندگان در طول زمان جنگ قطره‌ای بود از دریا!
وضعیت ضد انقلاب طوری نبود كه یك جبهه واحد تشكیل داده باشند و همه از یك طریق فرمان ببرند. هر طایفه‌ برای خودش گروهی درست كرده بود، رئیس داشت و تقریبا مستقل عمل می‌كرد. از آنجایی كه من با روحیه این افراد كاملا آشنا بودم سعی می‌كردم با بعضی از آنها رابطه برقرار كنم و اگر شد معامله‌هایی با آنها انجام دهم! اسیری رد و بدل كنیم اطلاعات بگیریم و سایر موارد.
یكی از رابط های ما كسی بود به نام "جلال كلانتر " كه عضو گروهك كومله بود. من اول با برادرش "حسن كلانتر " كه مرد قد بلندی بود آشنا شدم. حسن سیاسی نبود و در بانه با زن و بچه‌اش به دامداری و كشاورزی مشغول بود. نه این طرفی بود و نه آن طرفی. آدم خوب و زحمت كشی بود. از طریق او با برادرش جلال آشنا شدم كه آدم قد كوتاه و چاقی بود او به این ترتیب برای تبادل اسرا و بعضی مسائل دیگر، رابط من و ضد انقلاب شد.
روزی جلال به من گفت: شیخ جلال حسینی برادر عزالدین حسینی می‌خواهد با من ملاقات كند. شنیده بودم با سایر گروه‌ها به هم زده است.
ممكن است بتوانم تشویقش كنم تسلیم شود. آن موقع من فرمانده عملیات مشترك سپاه و ارتش در منطقه بودم. مساله را با صیاد در میان گذاشتم او هم موافقت كرد، ولی گفت خیلی مراقب باشم.
محل ملاقات دشتی بود كنار جاده، 17 كیلومتری بانه. می‌بایست تنها می‌رفتم. افراد شیخ كه در ارتفاعات مستقر بودند خواستند خلع سلاحم كنند كه گفتم: من هیچ وقت بدون اسلحه جایی نمی‌روم.
كلت كمری‌ام همراهم بود. كاردی هم پنهان كرده بودم. راضی شدند و صحبت شروع شد. داشتم متقاعدش می‌كردم، به او گفتم: اگر با نیروهایت تسلیم شوی قول می‌دهم برایت امان نامه بگیرم. در همین فاصله كه هنوز صحبت‌هایمان به نتیجه نرسیده بود. ناگهان بالای سرمان دو هلی كوپتر پیدا شدند دیگر از این بدتر نمی‌شد.
- به ما خیانت كردی‌ها؟
حسابی عصبانی شده بود.
- چی داری می‌گی؟ خوب اگر الان شلیك كنند كه خودمم از بین می‌روم.
ترسیده بودند. دنبال جایی می‌گشتند تا پنهان شوند افرادی كه بالای ارتفاع بودند جایی برای پنهان شدن داشتند اما ما كه پایین بودیم باید فكری به حال خودمان می‌كردیم. هاج و واج داشتند آسمان را نگاه می‌كردند و نزدیك شدن هلی كوپترها را می‌پاییدند!
- باور كنید كار من نیست.
همین طور كه مثل مجسمه ایستاده بودند، گفتم: حالا چرا همین طور بدون حفاظ ایستاده‌اید، لااقل بیایید زیر پل. هنوز سوءظن داشتند اما چاره‌ای هم نداشتند به خود جلال حسینی گفتم: بیا وایستا كنار پایه پل. مطمئن‌تر است. آمد ایستاد او زیر یك پایه پل و من زیر پایه دیگر.
جلال گفت: من می‌دانم كار توست.
هنوز حرفش تمام نشده بود كه یكی از هلی‌ كوپترها راكتی رها كرد. راكت شعله كشان آمد و از زیر پل رد شد و طرف دیگر منفجر شد. هلی‌كوپتر مانوری روی پل داد و بعد رفت.
گفتم: چیزیت نشد آقای حسینی؟
-نه. تو چی؟
-الحمدالله چیزیم نشد.
حالا انگار باور كردند كار من نبوده، چون شوخی نبود. اگر راكت چند متر این طرف‌تر می‌خورد همه‌مان رفته بودیم روی هوا.
جلال گفت: حرفت را باور كردیم.
پرسیدم:خوب نتیجه حرف‌هایمان چه شد.
گفت: حالا باید فكرهایمان را بكنیم.
بعد به آسمان اشاره كرد و گفت: اما با این قضیه....
متوجه شدم كل ملاقات به احتمال زیاد بی‌نتیجه می‌ماند. من را سوار ماشین كردند و تا جایی آوردند و بعد رها كردند. بقیه راه را خودم تا بانه آمدم. رفتم پیش صیاد. سرهنگ قدركیان هم آنجا بود، همین طور فرمانده سپاه سنندج. نشسته بودند كنار هم و گرم صحبت بودند از ماموریت‌ هلی‌كوپترها می‌گفتند صیاد از سرهنگ پرسید: چی شد؟
سرهنگ قدركیان گفت: هیچی همین طور كه داشتیم می‌آمدیم كنار پل چند نفر با لباس كردی دیدیم خوب از شما اجازه گرفتیم بزنیم كه شما هم اجازه دادید.
صیاد پرسید: زدید؟
-بله یك راكت سمت‌شان شلیك كردم.
چپ‌چپ هر دویشان را نگاه كردم و رو كردم به صیاد و گفتم: دست شما درد نكند. دیگر خودتان ما را می‌فرستید ماموریت بعد دستور شلیك می‌دهید؟
صیاد با تعجب گفت: چه طور مگر؟
گفتم: بابا كنار پل من بودم و شیخ جلال حسینی. مثلا رفته بودم متقاعدش كنم تسلیم شوند. حالا اگر زده بودید ما را كشته بودید چی؟
همه زدیم زیر خنده و خدا را شكر كردیم كه این خطر هم از بیخ گوشمان گذشت.
نیمه اول سال 59 بود. تصمیم گرفته شد شهر "سردشت " هم پاكسازی شود. تا آن موقع سردشت در دست ضد انقلاب بود و هیچ نیروی پیاده‌ای به آن سمت حركت نكرده بود. تنها با هلی‌كوپتر، آذوقه و وسایل به پادگان سردشت می‌رساندیم.
طرح گسترده‌ای ریخته شد. قرار شد ستونی از پیرانشهر به سمت سردشت و یك ستون از مریوان برود، از بانه هم ستون ما به فرماندهی شهید صیاد شیرازی حركت كند. به مقیاس درگیری‌های آن زمان، ستون عظیمی بود. یك گردان پیاده هم از 55 هوابرد، توپخانه و واحدی از برادرهای سپاه كه صد نفری می‌شدند تشكیل شد.
ستون حركت كرد. تا سردشت 70 كیلومتر راه بود بیست كیلومتر كه از بانه حركت كردیم توپخانه را مستقر كردیم و نیروهای پیاده به راهشان ادامه دادند.
هفت، هشت كیلومتر دیگر را هم بدون حادثه خاصی ادامه دادیم. در همین زمان یكی از هلی‌كوپترهای خودمان كه داشت بالای سرمان مانور می‌داد دچار مشكل شد. درست متوجه نشدم چه اتفاقای افتاد. گمانم خواست راكتی شلیك كند كه گیر كرد. به یك سمت كج شد و بعد سقوط كرد و منفجر شد.تا محل سقوط دویدم اولین نفری بودم كه بالا سر لاشه هلی‌كوپتر رسیدم. متاسفانه خلبان و كمك خلبان شهید شده بودند. جنازه‌ها را گذاشتیم داخل آمبولانس و راهی‌شان كردیم. دو قطعه از هلی‌كوپتر را هم برای مطالعات بعدی برداشتیم. شروع خوبی نبود.
ستون دوباره حركت كرد رسیدیم نزدیك جاده "سیدصارم " جاده‌ای بود كه به طرف "بلكه " و "آرمرد " و خود عراق می‌رسید.نزدیك‌ترین راه برای ما بود. یك سمت جاده می‌خورد به سردشت و "وارسادین " ما از این محل دور شدیم و آمدیم بپیچیم سمت سردشت.
خوب ما سرستون دو تا اسكرپین داشتیم. تانك داشتیم. 3 كانكس پر از مهمات هم داشتیم و حدود چهل هفت و هشت كامیون كه هم نفر می‌آورد و هم آذوقه. ستون قوی‌ای بود. روی هم رفته 700 نفر بودیم حالا 35 كیلومتر از بانه دور شده بودیم. در همین لحظات خبر رسید بنی‌صدر دستور داده است ستون برگردد. او آن زمان فرمانده كل قوا هم بود. صیاد قبول نكرد یعنی نمی‌شد حالا كه این همه راه آمدیم برگردیم. می‌دانستیم بنی‌صدر در كارش صداقت ندارد. بعدها فهمیدم سرهنگ آرین، فرمانده تیپ 55 كه با ستون ما بود توده‌ای است. او در فرودگاه مهرآباد هنگام فرار دستگیر شد. او فرمانده گردانی بود كه در ستون با ما همراه بود. طبیعی بود عده‌ای هم از نیروهای او در كار اخلال كنند كه در زمانش خواهم گفت. از طرفی 100 نفری از بچه‌ها سپاه كه همراه ما بودند، تازه جایگزین شده بودند و تا حالا اصلا كمین ندیده بودند. در حین حركت تا جایی كه می‌شد آموزش هم صورت می‌گرفت. تیم به تیم می‌فرستادیم شناسایی و پاكسازی تا كمین و ضد كمین را تجربه كنند.
ساعت پنج و نیم، شش بعدازظهر بود تصمیم گرفتیم همان جا اطراق كنیم. مشرف به جایی كه مستقر شده بودیم تپه‌ای بود. صیاد رفت بالای تپه. بالاتر از آن تپه مرتفع‌تری بود. حدود چهارصد، پانصدمتر بین آن دو هم شیار مال‌رو بود. صیاد آمد پایین گفت: پشت این تپه مقر ضد انقلاب است. امشب حتما از این جا حمله می‌كنند.
بعد رو كرد به من گفت:
-غلام!
-بله
-این جا را چه طور می‌شود حفظ كرد؟
-با یك تیم می‌روم آنجا را نگه می‌دارم
-امشب را هر طور شده این جا باید حفظ شود. اگر با خمپاره بروند روی ارتفاع راحت می‌توانند رویمان آتش بریزند.
گفتم: خیالتان راحت باشد. فقط چیزهایی كه می‌خواهم به من بدهید.
یك هلی‌كوپتر خواستم. 12 نفر نیرو و یك تیربار و تا جایی كه می‌شود نارنجك دستی،‌ همه چیز زود حاضر شد. سوار هلی‌كوپتر شدیم و بالای تپه پیاده شدیم هوا داشت تاریك می‌شد و ما هنوز محل را شناسایی نكرده بودیم.به بچه‌ها گفتم دور تا دور قله را شیار بكنند و جا به جا سنگ چین درست كنند. آن ها را طوری چیدیم كه همه به سمت روبرو دید داشته باشد. یعنی یك دایره كامل. یك سرباز را هم با تیربار گذاشته سمتی كه احتمال حمله ضد انقلاب بیشتر بود. گفتم: تا صبح باید چشمتان باز باشد. این جا را باید نگه داریم.
تا ساعت 9 خبری نبود. در این زمان متوجه صدای زنگوله‌ای از دور شدم چشم گرداندم نور ضعیف چراغ قوه‌ای دیده شد.
-همه آماده باشند. مواظب باشید بینمان نفوذ نكنند.
بلند شدم و به یكی‌یكی‌شان، سرزدم و یكی دو جمله باهاشان صحبت كردم. پیش سرباز تیربارچی رفتم و گفتم نقطه امید ما تو هستی‌ها. از این جا مورچه هم رد نشود. خوب.
جواب داد: به كرم مولا هیچ كس نمی‌آید.
همین كه گفت به كرم مولا، خیالم راحت راحت شد.همه جا را چك كردم جایی كه خودم سنگر گرفته بودم جای بدی بود. درست بغل شیاری كه از پایین دره صاف بالا می‌آمد. طرف دیگر هم دره‌ای بود كه من روی دماغه‌اش بودم. تیربار دیگری بغل دستم بود. ساعت یك ربع به ده شد. بی‌سیم هم روشن كنارم بود و هر لحظه با صیاد ارتباط داشتم.
-چه خبر؟
-خیالت راحت امن و امان است.
چیزی به او نگفتم در حالی كه ضد انقلاب داشت بالا می‌آمد. به بچه‌ها تاكید كرده بودم قبل از دستور من نه حركت و نه شلیك كنند.
ساعت 10 شده بود و آنها 15 متری ما بودند.
- آتش.
حجم شدید آتش روی آن ها گشوده شد. فحش می‌دادند و به طرف پایین فرار می‌كردند. انگار شوكه شده بودند.اصلا گمان نمی‌كردند كسی آن جا باشد.
-آتش بس.
رو كردم به بچه‌ها گفتم: اینها حتما برمی‌گردند. من نمی‌خواهم با بی‌سیم باهاتان حرف بزنم شاید بشنوند. هر وقت گفتم آتش " شروع كنید و هر وقت "آتش‌بس " تمام كنید.
نیم ساعتی به آرامی گذشت. ناگهان آر‌پی‌جی بود كه می‌آمد به سمت ما، به خصوص سنگر من كه دماغه دره بود. هیچ كس از جایش تكان نخورد. فقط ریگ بود كه پاشیده می‌شد به اطراف، كوه می‌لرزید. ظرف چند دقیقه، بیست و پنج تا آر‌پی‌جی زدند طرف ما پشت سرش هم خمپاره 60 می‌زدند.
هیچ كس از جایش تكان نخورد، حتی یك گلوله هم نیندازید اصلا بگذارید فكر كنند همه مردیم.
آتش كه قطع شد به همه بچه‌ها سر زدم. متاسفانه یكی از بچه‌ها تركش خورده بود به گلویش و از آنجا گذشته بود و از پس كله‌اش درآمده بود داشت خرخر می‌كرد. صدایش در سكوت كوه می‌پیچید. سرش را بلند كردم و زیر آن چیزی گذاشتم.
مواظب باشید سرش پایین نیاید.
نه وسیله پانسمانی داشتیم و نه پزشكیار. یك چفیه بستم دور گردنش كه دستم خونی شد. با خود گفتم توكل به خدا كه زنده ب‌ماند بعد رو كردم به بچه‌ها و گفتم:
مواظب باشید تا نیامده‌اند جلو كاری نكنید. این دفعه با تفنگ شلیك نكنید به سنگ‌چین‌ها تكیه بدهید و جعبه‌های نارنجك را بگذارید كنارتان و هر وقت گفتم شروع كنید.
همه گفتند: چشم. كه این فرمانبری خیلی ارزش داشت.
صدای پای ضد انقلاب دوباره شنیده شد ده ، پانزده متری رسیده بودند.
-آتش.
بچه‌ها نارنجك‌ها را یكی یكی برمی‌داشتند و پرت می‌كردند سمت آن ها. نارنجك بود كه مثل باران روی سرشان می‌ریخت. بیست، بیست و پنج دقیقه‌ای ما فقط نارنجك پرتاب میكردیم بازوهایم درد گرفته بود. طول پرتاب‌ها از 10 متر بود تا 100 متر. آن شب چیزی حدود 60 نارنجك پرتاب كردم. ضد انقلاب در حالی كه فحش‌های ركیكی می‌دادند فرار كردند. صیاد از پشت بی‌سیم می‌پرسید: در چه حالید؟
-امن وامان- آن نیروهایی كه فرستاده بودی رسیدند. خیالتان راحت باشد.
داشتم بلوف می‌زدم كه اگر دارند می‌شنوند كه تقریبا مطمئن بودم بیشتر وحشت كنند.
تا صبح سه بار دیگر حمله كردند چون منطقه صعب‌العبور بود با الاغ سلاح‌هایشان را حمل می‌كردند. حیوان‌های بیچاره هم گاه پایشان لیز می‌خورد وعرعركنان به پایین دره می‌غلطیدند. هر سه بار با آرپی‌جی و خمپاره 60 تا می‌توانستند ما را زدند. حالا آتش ریختن یك طرف، می‌آمدند پنجاه- شصت متری و هر چه فحش ركیك بلد بودند می‌دادند. نمی‌دانم از كجا فهمیده بودند من بالا هستم مرتب می‌گفتند: فلان فلان شده بیا تسلیم شو وگرنه تكه تكه‌ات می‌كنیم.
از بی‌سیم كه حتما نفهیده بودند چون صیاد اسمی از من نبرده بود. گذاشتم تا جایی كه می‌توانند فحش بدهند و خودشان را خسته كنند. مهم این بود كه ارتفاع را حفظ كرده بودیم. دیگر خبری نشد.
ساعت چهار و نیم صبح كه هوا داشت كم كم روشن می‌شد. دو سه نفری را فرستادم پایین تا خبر بگیرند. صدمتری رفتند پایین بعد برگشتند بالا.
- چه خبره؟
- خبر خاصی نیست. فقط آنقدر خون ریخته اطراف كه نگو.
صیاد دوباره تماس گرفت. گفتم: مطمئنم دیگر برنمی‌گردند اما می‌خواهیم برگردیم.
- چیزی نمی‌خواهی؟
- فقط یك برانكارد. یك زخمی داریم.
خیلی خون ازش رفته بود. اما هنوز زنده بود دیگر صبح شده بود. هلیكوپتر آمد، سوار شدیم مجروح را هم با خودمان آوردیم او را سریع بردند بانه. اما بعد شنیدیم هفت صبح همان روز شهید شده ما تا آن موقع او را زنده نگه داشته بودیم. شاید اگر به سرعت به سنندج یا مراغه می‌رسید زنده می‌ماند اما شاید هم قسمتش این بود. از بچه‌های سپاه همدان بود.
پایین كه رسیدیم اولین نفر كه به پیشوازمان آمد صیاد بود. خیلی خوشحال بود آمد نزدیك و رویم را بوسید.
- جدا رشادت نشان دادی! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم دیگر خیلی چیزها به من ثابت شد.
من هم واقعا دوستش داشتم. شاید بهتر است بگویم عاشقش بودم. دربست در اختیارش بودم، چون می‌دانستم با چه كسی دارم كار می‌كنم كسی بود كه كارش را واقعا بلد بود.
فرمان بازگشت را نمی‌توانستیم اجرا كنیم. چون حالا دیگر توپخانه را مستقر كرده بودیم. 35 كیلومتر راه آمده بودیم و تا مقصد 30 كیلومتر بیشتر نمانده بود. گذشته از آن از پیچ سیدصارم گذشته بودیم و رسیده بودیم به "دره نمشیر " یعنی یكی از پایگاه‌های اصلی ضد انقلاب كه بعد از "دره ساوین "، بعد از ده "ساران " و "ساوین " قرار داشت گذشته بودیم كه می خورد به "دشت دلتو " و پل سردشت و خود شهر سردشت مسیری پر از دشمن بود.
ستون حركت كرد می بایست حواسمان خیلی جمع باشد امكان كمین فراوان بود. حوالی ساعت هشت و نیم نه صبح دشمن به ما حمله كرد. تمام گروه‌های ضدانقلاب آنجا جمع شده بودند. كومله، دموكرات، رزگاری، چریك‌های فدایی خلق اكثریت و اقلیت، منافقین و اشرف دهقان. همه دست به دست هم داده بودند تا این ستون به سردشت نرسید. بسیار هم مصمم بودند. پشت بی سیم می‌گفتند: ما زن هایمان را سه طلاقه می‌كنیم اگر شما به سردشت برسید.
این سنگین‌تری قسمشان بود. همه شان هم هرچه فحش لایق خودشان بود می‌دادند به خصوص به من و صیاد. ما در دره بودیم و آنان در ارتفاعات. حمله شروع شد دو تیم از بچه‌های ارتش را برداشتم و رفتم بالای یكی از ارتفاعات كه بیشتر از همه جا آتش ریخته می‌شد. از همان پایین كوه كه شروع كرده بودند به سرعت می‌رفتم بالا. تا بیست، سی متری قله كه رسیدم پشت سرم را نگاه نمی‌كردم. آنجا كه رسیدم، برگشتم. دیدم همه نیروهای ما دارند فرار می‌كنند. نزدیكم تنها "اصغر نوری " بود. از افسران خوب، شجاع و صبور پسر برادر حاج آقا ناطق نوری بود. گفتم: این طور كه نمی‌شود خیلی نزدیك هم هستیم تو یك سمت برو بالا و من از سمت دیگر می‌روم.
- نه! بیست متر بیشتر نمانده، بالا كه رسیدیم آن وقت جدا می‌شویم.
- باشد پس تو مواظب من باش و من مواظب تو!
دوباره حركت كردیم هنوز چند قدمی نرفته بودیم كه صدای اصغر را شنیدم.
- غ...غ...غ...غلام!
برگشتم طرفش. دیدم یك ضد انقلاب در یك سنگر دیده‌بانی ایستاده و اسلحه‌اش رو به من است. یعنی در حقیقت در یك لحظه چشممان به هم افتاد. من هیچ وقت با اسلحه رگبار شلیك نمی‌كنم. همیشه دو تا دوتا شلیك می‌كنم. معطل نكردم. دو گلوله شلیك كردم. خورد به كمرش. انگار از وسط تا شده باشد زمین خورد. همه نیروهای ما كشیده بودند در دامنه كوه و بالا نمی آمدند. صیاد از پایین با خمپاره 5 تا 10 متر جلوتر از ما را می‌زد. واقعا وحشت كرده بودیم اصغر گفت: بابا! این خود ما را هم می كشد. بیا برویم پایین.
آتشی كه صیاد می‌ریخت حسابی ضدانقلاب را زمین‌گیر كرد. نیروهای ما این را كه دیدند بالا آمدند. خودم را با احتیاط رساندم روی قله. اصغر هم از یك طرف، دیگر آمد. پشت یك درخت پنهان شد. نگاه كردم، ضد انقلاب مثل تیر داشتند فرار می‌كردند. هفت، هشت نفری می شدند. سمت چپمان هم حدود 300 متر پایین‌تر، عده دیگر داشتند فرار می‌كردند. تیراندازی را شروع كردیم چند نفری افتادند زمین. دنبال بقیه نرفتیم. به صلاح نبود. باید ستون را حركت می دادیم. آمدیم پایین و ستون را حركت دادیم اما نگو عده‌ای روی ارتفاع رو به رو بودند كه به بقیه گزارش دادند ما رفته‌ایم و آنها هم روی همان ارتفاع برمی‌گردند.
به هر حال ستون 5 كیلومتر دیگر جلو رفت. خودمان را كشاندیم پایین دامنه‌ كوه تا به جاده برسیم. ناگهان دوباره آتش روی سرمان ریخته شد. رگبار گلوله بود كه از روی ما رد می‌شد و به پشت سرمان می‌خورد. یكی از سربازها زخمی شده بود و بالا مانده بود هركار كردیم او را بیاوریم نشد. آتش خیلی شدید بود. همچنان درحال پایین آمدن بودیم كه شدت آتش آنقدر شدید شد كه اصغر پرید پشت یك تخته سنگ و سنگر گرفت. لحظه‌ای ایستادم و اصغر را نگاه كردم ناگهان دیدم یك گلوله آرپی‌چی دارد می‌آید طرفم. تنها كاری كه توانستم بكنم این بود كه پشتم را به آن بكنم. گلوله خورد پشت پایم. از زمین كنده شدم بی اختیار یك پشتك وارو روی هوا خوردم و با نشیمنگاه روی زمین افتادم. به دور و برم نگاه كردم با تعجب متوجه شدم چیزیم نشده فقط انگار موج گلوله پرتم كرد. اصغر از پشت تخته سنگ داد زد: وای غلام كشته شد.
گفتم: نترس بابا! ما از این شانس ها نداریم.
بلند شد.
- اوه تو زنده‌ای؟
برای خودمم جالب بود. دوباره نگاهی به سرتاپایم كردم نه! سالم بودم. فقط كفش آدیداس سفید و نویی كه برای عملیات خریده بودم، به اندازه یك سانت شكافته شده بود.
آمدیم پایین. بچه ها را هدایت كردیم، به سمتی كه بقیه بودند. "شهید نوردی " و "تیمسار آراسته " كه آن زمان ستوان بود، همراه ما بودند. به جاده كه رسیدیم دوباره از همه طرف آتش می‌ریخت روی سرمان. غوغایی شده بود نیروها را كشیدیم جلوتر. هنوز به ده "هزار سامی " نرسیده بودیم. ستون از "فمشیر " و پل كه رد شد به ده "دارساوین " رسیدیم و آنجا را پاكسازی كردیم. هنوز كامل مستقر نشده بودیم كه چند نفر از محلی‌ها انبار فرش ده را آتش زدند تا ضدانقلاب را متوجه ما كنند جایز نبود بمانیم اما نیروها گرسنه بودند. اما فرصتی برای باز كردن و گرم كردن كنسروها نبود ماست و نان داشتیم. در آن حال و هوا این غذا بیشتر از چلوكباب مزه داد! حركت كردیم بعدازظهر بود‌ آنقدر رفتیم كه شب شد آن وقت مستقر شدیم.
صبح دوباره حركت كردیم حوالی ساعت 7 نرسیده به ارتفاعات "دارساوین " آتش دوباره شروع شد. از دو طرف می زدند تازه متوجه خیانت سرهنگ آ‌رین شده بودیم حتی به گوشمان رسید هدف اصلی صیاد است و می‌خواهند او را ترور كنند. سریع برادرمان رضاعرب را كشیدم كناری و گفتم: حفاظت صیاد رابه عهده بگیر. حتی لحظه‌ای هم ازش دور نشو.
بعد آقای "سیفی " و چند نفر دیگر از بچه ها را گفتم تأمین جان صیاد را به عهده بگیرند. خودم هم سعی می‌كردم حتی الامكان از او دور نشوم درگیری به اوج رسیده بود یكی از ماشین های ما از پل پرت شد و افتاد توی دره. دیگر زمین‌گیر شده بودیم، نگاه كردم اصغر همچنان كنارم بود.
- باز كه ما دو نفر كنار هم هستیم؟ یك تكانی بخور، یك وقت دیدی هر دویمان را با هم زدن آن وقت صیاد تنها می‌ماند.
- حالا بگذار چند دقیقه‌ای با هم باشیم.
- اصغر! به خدا تیر می خوریم‌ها.
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دیدم یكی دو متری پرت شد عقب.
- چی شد!
- آخ سوختم غلام! پایم را بردار بیاور
نگاه كردم دیدم پایش سرجایش است با خودم گفتم: خدایا این چی دارد می‌گوید؟!
رفتم جلو دست زدم به رانش داغ داغ بود. فهمید رانش به علت موج انفجار آرپی‌چی از تو تركیده گفتم: صبر كن! چیزی نیست
چفیه‌ام را درآوردم و به پایش بستم. به محض اینكه كارم تمام شد دیدم شانه ام دارد می‌سوزد ، گفتم: اصغر تیر خوردم.
- شوخی نكن تو رابه خدا
-جدی می‌گویم.
گفت: شوخی نكن. تو فقط من را نجات بده و برسان به ماشین.
- بابا چرا باور نمی كنی؟
بعد لباسم را پاره كردم خون را كه دید حالش بدتر شد. تیر كلاش خورده بود به شانه‌ام با همان وضع پایین كشیدمش وضع پایم از قبل بدتر شده بود. بیشتر نیروها فرار می‌كردند چندتا از ماشینها داشتند می‌سوختند، اوضاع بدی بود یك "ریو " پایین تر بود كه در قسمت بارش چند شهید و مجروح افتاده بودند. چرخ جلویش هم داشت می‌سوخت. ضد انقلاب هم از دور داشت نزدیك می‌شد.
- ای داد و بی‌داد اصغر! دارند می آیند.
اصغر را رساندم كنار ماشین. بلندش كردم و كنار جنازه‌ها گذاشتمش داخل ماشین، خودمم رفتم كنارش آمدم اسلحه را بردارم ، دیدم دست راستم كه گلوله خورده بود اصلا تكان نمی خورد. اسلحه را با دست چپ برداشتم. اما اصلا كار دست چپ نیست! چاره نبود كنار زخمی‌ها و شهدا دراز كشیدم.
- اصغر! اصلا تكان نخور حرف هم نزن.
داشتند نزدیك می شدند، زیرچشمی نگاهش می‌كردم. هفت، هشت اسیر از سرباز و درجه‌دار هم گرفته بودند خودم را بیشتر لای جنازه‌ها فرو بردم. احتمال می دادم به جنازه‌ها هم شلیك كنند. همین طور هم شد به یكی دوتا از مجروحان و شهدا شلیك كردند. صدای تاپ تاپ قلبم را می شنیدم، همین طور صدای نفس‌های اصغر را بدتر از همه اینكه شكمش هی بالا و پایین می‌رفت. تو دلم گفتم: خدایا! رحم كن.
همانجا پشت سر هم بیست، سی آیه خواندم تا رفتند. گمانم چون چشم مصنوعی‌ام رو به آسمان بود و این چشم حالتی دارد كه انگار خونی است فكر كردند من هم جنازه‌ام.
در هر حال از كنار ماشین گذشتند و اسیران را با خود بردند. ماشینی كه ما در آن بودیم داشت می‌‌سوخت، چند دقیقه‌ای می‌شد كه رفته بودند ولی هنوز جرأت اینكه تكان بخوریم نداشتیم. بالاخره با احتیاط كمی سرم را بالا آوردم دور و بر را نگاه كردم. خبری نبود بلند شدم اصغر داد زد: نرو. من را تنها نگذار
- دارم می روم راننده بیاورم تا ماشینها را جلو ببریم.
13 ماشین سالم آنجا بود كه هیچ كدام راننده نداشت. كسی نمی آمد. بالاخره با تهدید و خواهش 13 راننده جور كردم. ماشین ها و افراد پیاده را كشیدم جلو و ته ستون را كه ما بودیم به سرستون كه صیاد بود وصل كردیم. ارتفاعی كنارمان بود آن جا را گرفتیم و مستقر شدیم.
حوالی ظهر یك فانتوم از ما روی آسمان منطقه اول آمد. خوشحال شدیم اما ناگهان ته ستون خودمان را هدف قرار داد. سه، چهار تا از ماشینها را از بین برد و پنجاه، شصت تا از بچه‌ها لت و پار شدند. بعدها فهمیدم منافقین آمده بودند روی كانال خلبان و گفته بودند كه ستون را ضد انقلاب دارد می برد، بزن! او هم زد بعد رفت سمت قصرشیرین كه آنجا سقوط كرد. این اولین هواپیما از ما بود كه سقوط می‌كرد.
دوباره در "دره دارساوین " زمین‌گیر شده بودیم. اما این بار بسیار بدتر طوری كه 45 روز تمام طول كشید. همچنان صیاد را محافظت می‌كردیم چون حالا دیگر مطمئن شده بودیم عده‌ای را ضدانقلاب هم بین خودمان هستند. گلوله هنوز توی شانه‌ام بود پزشكیاری كه گروهبان بود نزدیكم آمد، گفت: "قربان! بگذ ارید معاینه‌تان كنم. "
نگاه كرد و گفت: "گلوله هنوز هست. می‌خواهید در بیاورم؟ "
پایم هم تركش خورده بود، گفتم: "با چی می‌خوهی در بیاوری؟ "
- با پنس
- بیا! ولی مواظب باش كسی نبیند.
پنس را آورد و آرام گلوله را درآورد بعد پانسمانی جزیی كرد. گفتم: "بخیه نمی‌زنی؟ "
- نه. چون می‌خواهید بروید تهران آن جا بخیه بزنند بهتر است.
اما من نمی‌خواستم تهران بروم نمی‌توانستم صیاد را تنها بگذارم.
- حالا یكی دو تا بخیه بزن.
بالاخره زد. چند لحظه بعد هلی‌كوپتری آمد و برایمان آذوقه آورد. قرار بود مجروح ها را ببرند. صیاد به من گفت: "تو می‌خواهی بروی؟ "
- قربان! آخر شما را نمی‌توانم تنها بگذارم.
از او اصرار و از من انكار. دست آخر گفت: "من به شما دستور می‌دهم برگردید. "
من هم گفتم: "من نمی‌توانم دستور شما را اجرا كنم. اصلا ماموریت من در منطقه چیز دیگری است. "
طور خاصی نگاه كرد. گفتم: "شما خاطرت جمع باشد من چیزیم نیست، تازه، گلوله را هم درآورده‌اند. "
- اصلا می‌خواهم به شما ماموریت بدهم برای ما آذوقه بیاورید.
هر طور بود صیاد من را راهی كرد. مطلب دیگری كه گفت این بود كه اصغر را ببرم و به دكتر نشان بدهم. بالاخره سوار هلی‌‌كوپتر شدیم و به مراغه آمدیم. آن جا دكتر گفت: "مفصل دست راستت پاره شده، باید خودت را برسانی تهران. "
چون حال اصغر هم طوری بود كه نمی‌شد آن جا كاری برایش انجام داد، به سمت تهران حركت كردیم. هر دو در یك بیمارستان بستری شدیم. دكتر فرودی اول او را برد، اتاق عمل و بعد آمد سراغ من. دستم را نگاه كرد و گفت: "چرا گذاشتی گلوله را دربیاورند؟ به همین علت مفصلت صدمه دیده. "
دكتر روی دستم خیلی خوب كار كرد. طوری كه پس از چند روز دستی كه اصلا تكان نمی‌خورد به راحتی حركت می‌كرد. دو تركش هم به پایم خورده بود، اندازه یك 5 ریالی، كه آن ها را هم درآورد. دو روز بیشتر در بیمارستان نماندم، اما اصغر ماند، چون صدمه زیادی دیده بود.

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

هنوز جناب سرهنگ ملایری نفرمودند این خودش هست یا نه ؟ 

8

Share this post


Link to post
Share on other sites

از بیمارستان مستقیم سوار هلی‌كوپتر شدم و رفتم كرمانشاه. گفتم: «آذوقه و مهمات می‌خواهم.»
به اندازه كافی آذوقه و مهمات گرفتم و به سنندج رفتم. مسائل ستون را با سرهنگ مروكیان كه مسوول وقت عملیات بود در میان گذاشتم، قول داد همكاری بیشتری بكند. بعد آمدم سقز و از آن جا بانه و بلافاصله رفتم به ستون و به صیاد رسیدم.
اوضاع دو، سه روزه را پرسیدم، متوجه شدم «رفاهی» از درجه‌دارها نوهد كه مسوول حفاظت از صیاد بود مجروح شده .پایش روی مین رفته بود. وقتی دلیلش را پرسیدم، فهمیدم مثل این كه وقتی برای قضای حاجت رفته زیر پل، مین زیر پایش منفجر شده. معلوم شد كه در منطقه آلوده به مین هستیم. اما خوشبختانه در این دو روز با درایت صیاد نیروهای سازماندهی شده از حالت آشفتگی بیرون آمده بودند. مشكل اصلی ما حالا سرهنگ آرین و گردان 55 هوابرد بود. البته همه افراد این گردان معاند نبودند. بینشان آدم‌های جسور، شجاع و وطن‌پرستی هم بودند. حدود صد نفر از آن ها بودند كه با شایعه‌پراكنی و مغلطه ، تو دل بچه‌ها را خالی می‌كردند. به خصوص در روز سوم، چهارم كه ما را با مینی كاتیوشا زدند، حسابی حرف و حدیث‌ درست كردند و اسم آن را پاپیون گذاشتند. خوب تا حالا كسی مینی كاتیوشا ندیده بود. خوب من هم كه جزو نیروهای مخصوص بودم آن را تنها در كاتولوگ‌ها دیده بودم. برد آن 12 كیلومتر بود، دشمن آن را در دشت مستقر كرده بود. سرعتش خیلی بود. همین كه صدایش بلند می‌شد منفجر می‌شد.
چون ضدانقلاب منطقه، بیشتر افكار ماركسیستی داشتند، سلاح‌هایشان را از بلوك شرق تامین می‌كردند. برخی هم مائویستی بودند كه از چین و كره شمالی سلاح می‌گرفتند. در هر حال با هر سلاحی كه داشتند ما را می‌زدند. از هیچ نقشه‌ای هم فروگذار نبودند.
بعد از ظهری بود. هوا هنوز تاریك نشده بود. متوجه تعداد گوسفند شدیم كه داشتند از دور به سمت ما می‌آمدند. فكر كردیم چیزی نیست، گله گوسفندی هستند. هوا كاملا تاریك شده بود اما باز هم صدای گوسفندها می‌آمد. صیاد می‌گفت: «مواظب باشید، ممكن است حیله باشد.»
من و دو سه نفر دیگر برای شناسایی رفتیم. جا دارد این جا از «حمید نجفی» خلبان بسیار جسوری كه همراه ما بود نام ببرم. خلبان اف 5 بود. همراه ما با عنوان خلبان زمینی بود كه با خلبان‌های در حال پرواز در تماس بود. افسر شجاع و بی‌باكی بود. با این كه جزو نیروهای هوایی محسوب می‌شد، و مسئولیت سنگینی داشت، با این حال در همه عملیات‌های زمینی با ما شركت می‌كرد. تازه مسئولیت تقیسم آذوقه را هم به عهده داشت كه واقعا در آن شرایط مسئولیت سختی به شمار می‌رفت.
من و نجفی، رضایی و داوود عرب به شناسایی رفتیم. در تاریكی شب آرام آرام جلو رفتیم. رسیدم 100 متری گوسفندها، متوجه آدم‌های زیادی شدیم كه چسبیده به گوسفندها دارند جلو می‌آیند. صدای حرف زدنشان هم لابه‌لای صدای گوسفندها می‌‌آمد. سریع برگشتیم. به صیاد گفتم:
حدس شما درست بود لابه‌لای گوسفندها آدم است.
جواب داد: خوب فعلا صبر كنید تا حد ممكن نزدیك شوند.
وقتی كه گوسفندها، خوب نزدیك شدند، به یك باره آتش گشودیم رویشان. گوسفند و آدم بود كه می‌افتاد و لت و پار می‌شد. آتش كه تمام شد جلو رفتیم. جنازه 16 آدم و حدود 300 گوسفند بود. روزهای بعد از پشت بی‌سیم فحش می‌دادند و می‌گفتند انتقام آن ها را می‌گیریم و به ازای هر نفر، 10 نفر از شما را می‌كشیم. خلاصه دنبال گوسفندها افتادیم . هر كدام را كه زنده بودند گرفتیم و با خودمان آوردیم، چند تایی را بلافاصله سر بریدیم. آبگوشت حسابی‌ای درست كردیم و دادیم نیروها خوردند كه حسابی چسبید! تا چند وقتی آذوقه‌مان رو به راه بود.
در تمام آن 45 روز محاصره كامل بودیم. هیچ نیرویی از طریق زمین نمی‌توانست برایمان مهمات و آذوقه بیاورد. یك پد برای فرود هلی‌كوپتر ساخته بودیم كه بیاید بنشیند و مهمات و آذوقه‌ بیاورد. بعضی وقت‌ها آن قدر آتش شدید بود كه هلی‌كوپتر نمی‌نشست و آذوقه را پرتاب می‌كرد و می‌رفتیم، می‌آوردیم. اما اگر هلی‌كوپتر نیروی كمكی یا مهمات می‌آورد و لازم بود حتما بنشیند ،صیاد آتش توپخانه را هدایت می‌كرد روی ضد انقلاب تا بتواند بنشیند. خودمان هم با خمپاره‌های 120، 81، 82 و 60 میلی‌متری شلیك می‌كردیم. صیاد بی‌شك بهترین توپچی جنگ بود. حداقل این كه من در هشت، نه سالی كه در منطقه جنگی بودم بهتر از او ندیدم. به دلیل همین مهارت صیاد، در تمام مدتی كه ما آن جا بودیم هیچ كدام از هلی‌كوپترها آسیب ندیدند.
هلی‌كوپتر در بهترین حالت 16 نفر ظرفیت دارد. با این كه افرادی كه ما می‌فرستادیم عقب مجروح بودند و باید دراز می‌كشیدند، یك بار یادم می‌آید 21 نفر سوارش كردیم. البته بعضی‌ها هم برای این كه فرار كنند خودشان را به مریضی می‌زدند. كلا آدم‌هایی كه با ما بودند چند دسته بودند. زمان هنوز بهار سال 59 و اوایل انقلاب بود. هنوز كسی باور ندارد ما می‌خواهیم وارد جنگی تمام عیار شویم. كسی تجربه جنگ ندارد. درگیری هم ناگهانی به ما تحمیل شده است هنوز هیچ چیزی سر جایش نبود و دوست و دشمن از هم تفكیك نشده بودند. آدم‌هایی داشتیم كه رسما منافق بودند، می‌آمدند با سربازها و درجه‌دارها صحبت می‌كردند و شایعاتی درست می‌كردند. تا می‌آمدیم منبع شایعه را پیدا كنیم می‌گفتند: «همانی بود كه دیروز با هلی‌كوپتر رفت.» آدم‌هایی هم بودند كه غرض نداشتند اما می‌ترسیدند. خوب اگر كسی بود كه فقط می‌ترسید تكلیفمان با او روشن بود. می‌نشستیم و باهاش صحبت می‌كردیم، دل و جرات بهش می‌دادیم سعی می‌كردیم یكی دو بار با خودمان به شناسایی ببریمش. این طوری روحیه پیدا می‌كردند و به شرایط عادت می‌كردند. همین كه گلوله‌ای شلیك می‌كردند و با صدا آشنا می‌شدند ترسشان می‌ریخت. كم‌كم آموخته می‌شدند و بعد از مدتی خودشان پیشنهاد می‌كردند همراه ما در شناسایی‌ها شركت كنند. عده‌ای دیگر، افراد سرهنگ آرین بودند كه عملگراتر از بقیه بودند. سازمان یافته عمل می‌كردند. از همان روزهای اول كه كمین خوردیم تحركات آن ها شروع شد. مرتب نق می‌زدند.
- این چه كاری است، وقتی می‌بینیم نمی‌شود برگردیم.
یك بار هم دست به اقدام عملی زدند. چند روزی از زمین‌گیر شدنمان گذشته بود. عده‌‌ای از افسران و درجه‌داران نزدیكمان آمدند و به صیاد پرخاش كردند. آرین خودش هیچ وقت جلو نمی‌آمد. همان حرف‌های همیشگی را، ولی این بار با لحنی بدتر به صیاد گفتند، قصد اولیه‌شان این بود كه صیاد را جلو افراد كوچك كنند و ابهت فرماندهی‌اش را زیر سوال ببرند. بعدها فهمیدیم نقشه‌های دیگری هم دارند. مثلا این كه او را اعدام انقلابی كنند و باقی ماجراها! قبل از این پیش‌بینی این مساله را كرده بودیم، شهید شهرام‌فر و چند نفر دیگر از بچه‌های نوهد كه به آنها ای مان كامل داشتم همیشه دور و بر صیاد بودند. آن روز وقتی دیدم بیش از اندازه دارند توهین می‌كنند به بچه‌ها اشاره كردم جلو بیایند، همگی رفتیم جلویشان ایستادیم و اسحله‌ها را هم مسلح كردیم و طرفشان گرفتیم.
- اگر فكر می‌كنید صیاد تنهاست اشتباه می‌كنید. با كسی شوخی نداریم.
همه‌شان ، من و دیگر بچه‌های نوهد را می‌شناختند. می‌دانستند اگر دست از پا خطا كنند حرفمان را عملی می‌كنیم. سكوت كردند و برگشتند، تودهنی سختی خوردند و باورشان شد صیاد تنها نیست.
از فردای همان روز كار اطلاعاتی دقیقی بین نیروها شروع شد. آن هایی كه ریگی تو كفششان بود یكی یكی شناسایی كردیم. اوضاع را طوری سامان دادیم كه وضع روز به روز بهتر شد با آن كه 45 روز در یك جا ساكن بودیم نگذاشتیم نیروها افسرده شوند. با شناسایی‌ها، گشت‌زنی‌ها آنان را شاداب نگه می‌داشتیم.
مساله دیگری هم در این باره كمك زیادی می‌كرد. در تاریخ ماجرای یكی از سرداران صدر اسلام بسیار مشهور است. در جنگی زمانی كه كشتی مسلمانان به سرزمین دشمن می‌رسد این سردار كشتی‌ها را آتش می‌زند و به نیروها می‌فهماند تنها راه ممكن پیشروی به سمت دشمن است و لاغیر! ما هم به نیروها می‌فهماندیم تنها راه پیشروی به سمت جلو است و بازگشتی در كار نیست[ منظور راوی طارق ابن زیاد و ماجرای فتح اندلس است]. به همین دلیل پس از 45 روز شاید روحیه نیروها از روز اول هم بهتر بود. برعكس ضدانقلاب، روز به روز فرسوده‌تر می‌شدند و دیگر توان اولیه را نداشتند.
بالاخره فرمان حركت داده شد. در مسیر ما پلی بود كه ضدانقلابیون چند باری گفته بود زیر آن مواد منفجره گذاشته‌اند. زمان حركت چند نفر را فرستادیم. برگشتند و گفتند خبری نیست . با توكل به خدا حركت كردیم و سالم از پل گذشتیم و رسیدیم سردشت، قبلا گفتم قرار بود دو ستون دیگر هم از پیرانشهر و مریوان به سمت سردشت حركت كنند اما آن ها با دستور اولیه بنی‌صدر عقب نشسته‌ بودند و نیامدند. در سردشت استقبال باشكوهی از ما شد. از نیروهای مسلح تا مردم عادی، امام جمعه و ماموستا. برای ما پس از آن همه سختی و مرارت، روز بزرگ و فرخنده‌ای بود. اما قضیه به همین جا ختم نشد.
هنوز یكی دو روزی از ورود به سردشت نگذشته بود كه تلفنگرامی از دزفول برایم رسید. من را احضار كردند. تلفنگرام محرمانه بود و تا نرسیدم به دزفول نمی‌دانستم، چه خبر است. یك راست به پایگاه دزفول رفتیم. وارد اتاقی شدم. چند نفر از فرماندهان ارشد ارتش از جمله مرحوم تیمسار ظهیرنژاد نشسته بودند. یك نفر هم لباس شخصی آن جا بود. دقیق كه شدم دیدم بنی‌صدر است كه بالای اتاق پشت میز نشسته است. فهمیدم چه خبر است. هفته گذشته صیاد را هم خواسته بودند و مورد عتاب بنی‌صدر قرار گرفته بود كه چرا دستور عقب‌نشینی را لغو كرده است. لحظه اول بنی‌صدر چیزی نگفت. یكی از فرماندهان گفت: «شما به عنوان یكی از مسئولین چرا وقتی دستور رسید، برنگشتید؟»
گفتم: در آن شرایط صلاح نبود.
یكی دوباری همین سوال و جواب رد و بدل شد و ناگهان بنی‌صدر به حرف آمد.
- بیا طی یك نامه مكتوب بنویس صیاد اشتباه كرده تا برایت مشكلی پیش نیاید.
مستقیم در چشم هایش نگاه كردم و گفتم: «هیچ اشتباهی رخ نداده، اگر این عمل انجام نمی‌شد یك قتل عام صورت می‌گرفت. ضد انقلاب قسم خورده بود كه هیچ كس را سالم نگذارد.»
حرفم را با عصبانیت قطع كرد و گفت: «این نمی‌فهمد چه می‌گوید. زندانی‌اش كنید.»
خوب من همان موقع هم می‌دانستم ماجرا بیش از این حرف هاست و زیر كاسه نیم كاسه است. خیلی‌ها نمی‌توانستند قضیه را هضم كنند. گمان می‌كردند هدف اصلی ما تنها مخالفت با رئیس‌جمهور است. من اینها را كاملا می‌شناختم، اما این مسأله را با همه نمی‌توانستم در میان بگذارم. یعنی كسی باور نمی‌كرد. من در مهمانی های آن‌ها زیاد شركت می‌كردم. زمانی كه صدا و سیما بودم ، در مهمانی‌های افطاری كه در خانه بازرگان، سحابی یا مرحوم طالقانی برپا می‌شد، حرف‌های كنایه‌آمیز قطب زاده، بنی‌صدر و ... را می‌شنیدم. حالا هم می‌دانستم با چه هدفی به من می‌گوید بنویس صیاد خیانت كرده است. قبل از این كه از اتاق خارج شود گفت: «درجه‌اش را بگیرید و توبیخش كنید.»
من را به دزفول آوردند. در آن‌جا 24 ساعت بازداشت بودم و بعد گفتند: «برو خودت را به واحدت معرفی كن.»
ظاهرا خیلی به نتیجه كارشان خوش‌بین بودند كه راحت‌ رهایم كردند. من هم یكراست رفتم پیش صیاد.
دوباره در بانه مستقر شدم. حالا كه عملیات گسترده‌ای در پیش نبود، به پاكسازی و شناسایی منطقه پرداختیم. هر روز گشتی‌هایی راه می‌انداختیم و شناسایی می‌كردیم و اگر به ضد انقلاب برمی‌خوردیم با آن‌ها درگیر می‌شدیم. اوایل هنوز هیچ كدام از نیروهای بومی به عنوان بلد همراهمان نبودند. از یك جهت خوب بود، چون روی نقشه‌ها تنها ارتفاعات و جاده‌ها با علایم مشخص است وقتی انسان خودش روی زمین با آن‌ها روبرو شود هم می‌تواند به معبرهای عبور اشراف داشته باشد، نقاط استراتژیك را شناساییی كند و هم مناطق گسترش نیروی دشمن را ببیند. بارها از این شناسایی در عملیات‌های بعدی استفاده كردیم و چون خبره‌تر شده بودیم تلفات كمتری هم می‌دادیم. اما این كه چرا بانه را مركز عملیاتی مان قرار دادیم به این سبب بود كه از نظر نظامی، بانه به همه جا دسترسی داشت. منطقه مریوان به قم كردستان معروف است. مردم آن‌جا از همه مذهبی‌تر و البته مظلوم‌تر هستند. مریوان به بانه خیلی نزدیك‌تر از سقز به بانه بود.
شبی در اتاق جنگ بودیم، صیاد گفت: «غلام! تصمیم گرفته‌ام به شهرهای اطراف هم سر بزنم. تو هم با من می‌آیی؟»
- چرا كه نه.
از آن به بعد رفتن به شهرهای اطراف و سر زدن به دیگر برادران هم جزو كارهای روزانه‌مان شد. بیشترین جایی كه می‌رفتیم سقز بود. به مریوان كه شهید سردار متوسلیان و شهید همت هم ان جا بودند، می‌رفتیم. همراه با آن پاكسازی و شناسایی را هم انجام می‌دادیم.
در مریوان كار زیاد بود. چند باری در پاكسازی‌ها با بچه‌های سپاه، متوسلیان و شهید همت شركت كردیم. سرهنگی هم بود به نام «بهنام صفایی» كه بعدها در دزفول مجنون شد و به خارج از كشور اعزامش كردند. خیلی دوست داشت در عملیات‌ها كنار صیاد باشد. البته صیاد هم خیلی بهش احترام می‌گذاشت. شهید رسول عبادت برادر تیمسار عبادت هم آن‌جا بود.
یك روز برای شناسایی از صیاد جدا شدم. قرار بود پس از آن به سنندج بروم. سر یك دو راهی قرار گذاشتیم، آن‌ها ده، دوازده نفری می‌شدند و ما سه نفر بودیم. جدا كه شدیم ماشینمان را عوض كردیم و یكی از ماشین‌های آن‌ها را گرفتیم. من بودم و متوسلیان و یك پیش مرگ كرد. موقع برگشت، نرسیده به دو راهی، نمی‌دانم چرا راننده منحرف شد و نگه داشت. صیاد و بقیه زودتر از ما رسیده بودند و سر دو راهی بودند. چون ماشین را عوض كرده بودیم به ما شك كردند. هنوز ماشین كامل نایستاده بود كه به سوی ما شلیك شد. راننده هول كرد و پایش را محكم گذاشت روی گاز و رفت داخل بیابان. شلیك قطع شد. بیابان پر از پستی و بلندی بود. حالا خمپاره هم در اطرافمان شلیك می‌شد. راننده بیشتر ترسید، مستقیم داخل یك چاله رفتیم. من از همان اول فهمیدم، صیاد و بچه‌های دیگر هستند اما هر چه به راننده می‌گفتم نگه‌دار گوش نمی‌كرد و بیشتر می‌ترسید. ماشین كه در چاله گیر كرد از آن پریدم بیرون و دست‌هایمان را تكان دادیم. تازه، آن موقع ما را شناختند خدا رحم كرد!
من و صیاد از آن‌ها خداحافظی كردیم و با هلی‌كوپتر به سنندج رفتیم. فردای آن روز به ارومیه رفتیم. در آن‌جا سردار ایزدی و شهید آبشناسان و چند نفر دیگر از دوستان بودند. به خصوص یكی از دوستان قدیمی،‌ احمد قمردوست از نیروهای مردمی‌ای كه خودمان او را به قرارگاه ارومیه معرفی كرده بودیم. در آن‌جا كمك‌های مردمی مثل آجیل، لباس، خشكبار و خرما را جمع می‌كرد و به كردستان برای بچه‌ها می‌فرستاد. از ارومیه رفتیم میاندوآب، آن‌جا تصمیم گرفتیم برگردیم. هلی‌كوپتر حركت كرد، كه ناگهان متوجه شدیم، ستونی ابتدای جاده میاندوآب- بوكان زمین‌گیر شده است. صیاد به خلبان گفت: «همین جا بشین»
وسط بیابان پیاده شدیم. رفتیم سراغ نیروهایی كه در ورودی میاندوآب - بوكان زمین گیر شده بودند. تا آن وقت 11 شهید داده بودند. عده‌ای از نیروهای مخصوص بودند «تیمسار اسدی» و «سرهنگ فلفل كوب» كه آن موقع ستوان بود. برادر جانبازی هم بود و برادر صالح نیا فرماندار میاندوآب، كه خودش رزمنده بود. «شهید افراسیابی» هم بود كه كمك شهید آبشناسان می‌كرد، بود.
من برای اولین بار فرماندهی صیاد را در یك عملیات كلاسیك به چشم می‌دیدم. دیدم كه چطور سریع نیروهای پراكنده را جمع كرد، آرایش داد و در مسیر درست انداخت. ستون بسیار سریع و با راهنمایی صیاد به راهش ادامه داد. باید سوار هلی‌كوپتری می‌شدیم تا ستون را سالم به بوكان برسانیم. سوار كه شدیم همان‌جا در هلی‌كوپتر خبر بسیار مهمی رسید. یك حكم با ابلاغ رسمی از طرف حضرت امام (ره) مبنی بر فرماندهی سرهنگ صیاد شیرازی بر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی.
بسیار خوشحالم شدم كه صرفا به خاطر منصب جدید نبود. واقعا اعتقاد قلبی داشتم، در آن شرایط بهترین نفر برای این پست انتخاب شده است. نگاه صیاد اما چیز دیگری می‌گفت. اولین جمله‌ای كه گفت این بود: «غلام! تو یك بار به من گفتی ولی حالا مسئولیتم بیشتر شده باز هم كنارم می‌مانی؟ یا می‌روی به كارهای خودت برسی؟»
- شما چه می‌گویی؟
- من به آدمی مثل تو كه همیشه كنارم باشد نیاز دارم اما همان طور كه گفتم حالا كارهایم خیلی سنگین‌تر شده.
دستم را بردم طرفش و گفتم: «یا علی!»
دست دادیم و من را در آغوش گرفتم. از همان لحظه وظیفه‌ام را شروع شده فرض كردم. سریع از بین نیروها دو محافظ شخصی برایش تعیین كردم تا بعدها سر فرصت امر محافظت را بهتر سر و سامان دهم. داخلی هلی‌كوپتر ده نفری می‌شدیم و از بالا مواظب ستون بودیم. 20 كیلومتری بوكان به طرف هلی‌كوپتر تیراندازی شد. كنار صیاد نشسته بودم. ناگهان صیاد داد زد: «آخ!»
تیرها را می‌دیدم كه از كنارمان می‌گذرد .بعضی‌ها هم به هلی‌كوپتر می‌خورد. یكی از آن‌ها خورد به حفاظی كه پای خلبان را نگهداری می‌كند. از آن‌جا كمانه كرد و خورد به پایین پای صیاد. گفتم: «ای داد و بیداد! این همه آدم تو این هلی‌كوپتر هستند، باید این به پای شما بخورد؟ آن هم این روز؟!»
با دست اشاره كرد چیزی نشده، هلی‌كوپتر سرعتش را بیشتر كرد. در مراغه نشستیم و از مراغه مستقیم 
به تهران رفتیم. پای صیاد را پانسمان مختصری كردند و بلافاصله به ستاد نیرو رفتیم. قرار بود آن‌جا حكم صیاد به طور رسمی ابلاغ شود. در واقع نوعی مجلس معارفه بود و این شروعی بود برای چهار سال مداوم با هم بودن. شب و روز، جنگ و زیارت و تنفس در هر فضایی كه او بود.

امر محافظت را جدی‌تر گرفتم. چند نفر از بچه‌های مومن نوهد، از شاگردهای خودم را انتخاب كردم تا محافظت شبانه روزی صیاد را به عهده بگیرند. هر چند خودم، تقریبا همیشه با او بودم، چه در مناطق جنگی، چه در مرخصی‌ها!
صیاد احترام خاصی برای علماء قائل بود. قبل از هر عملیات خدمت علماء می‌رسید و از آن‌ها اجازه می‌گرفت. با آن‌ها صحبت می‌كرد و از نصایح این بزرگواران بهره می برد. هیچ وقت به عنوان فرمانده نیروی زمینی خدمت آنان نمی‌رفت. بلكه، همیشه مثل یك سرباز ساده رفتار می‌كرد. حتی وقتی می‌خواستند به مشهد برای زیارت بروند و ما هم در مرخصی به سر می‌بردیم به عنوان محافظ ساده همراهشان بودیم. وقتی به بیت علماء می‌رفت با احترام خاصی وارد می‌شد. به ما گوشزد می‌كرد احترام به آنان را فراموش نكنیم. امكان نداشت به هر شهری كه می‌رویم از علماء و امامان جمعه آن‌جا دیدن نكنیم.
در ارومیه خدمت «حضرت آیت الله شهید مدنی» رسیدیم. ایشان خیلی شبیه امام بودند. اولین دیدارمان پس از منصوب شدن صیاد به فرماندهی نیروی زمینی با ایشان بود. ناهار را آن‌جا بودیم و این پیرمرد تا دم در به بدرقه‌مان آمد. در تبریز به دیدن «‌آیت الله ملكوتی» در مشهد خدمت آیت الله شیرازی و طبسی و خدمت حاج آقا میرزا جواد تهرانی رفتیم. یك بار ساعت 4.5 صبح خدمت این بزرگوار رسیدیم. من تعجب كردم كه این پیرمرد بالای هشتاد سال چطوری نان سنگگ تازه و پنیر برای ما فراهم كرد. خودش هم با آن جثه ضعف نشست، كنار سفره و مزمزه می‌كرد تا ما هم تشویق شویم و بخوریم.
در قم خدمت آیت الله بهاء الدینی و آیت الله منتظری رفتیم. در شیراز خدمت شهید دستغیب و شهید آیت‌الله حائری. یك بار حضرت آیت‌الله حائری دعایی را به ما گفت. آن موقع قلم و كاغذ همراهم نبود، به صیاد گفتم: «حالا شما یادداشت كن ، یادم باشد ازتان بگیرم.»
- باشد. این دعا برای همه است. برای من تنها كه نیست.
دعا این بود: «اللهم الجعلنی فی دركه الحصینه التی تجعل فیها من ترید»، «خداوندا من را در دژها وحصاری قرار ده كه خودت برای آن هایی كه در نظر داری، درست كرده‌ای»
این دعا، آیه محكمی بود كه ایشان به ما داد و همیشه ورد زبانمان شد. نیروی مضاعفی به ما می‌داد. كه انگار در هواپیما، هلی‌كوپتر یا صحنه جنگ و ... كسی نگهبانمان است!
یك دفعه دیگر در سفری به مشهد همراه حضرت آیت الله شهید صدوقی بودیم. ما هر وقت به یزد می‌رفتیم، خدمت این بزرگوار و آیت الله خاتمی می‌رسیدیم. هواپیما یك جت فالكوم بود. متوجه شدم شهید صدوقی مرتب دعایی را زیر لب زمزمه می‌كند. گفتم: «حاج آقا! دعایی كه می‌خوانید برای ما فایده‌ای ندارد؟»
شهید صدوقی لبخندی زد و گفت: «اشكالی ندارد، من این را به عنوان هدیه به شما می‌دهم.»
- باشد. شما كه به ما انگشتر هدیه ندادید.
دوباره خندید و دعا را گفت و من یادداشت كردم.« سبحان الذی سخرلنا هذا و ماكنا و مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون...»
در كرمانشاه خدمت شهید آیت‌الله اشرفی اصفهانی می‌رفتیم و از همه مهم‌تر هر وقت به تهران می‌آمدیم خدمت حضرت امام (ره) می‌رسیدیم.
صیاد بسیار با اخلاص و خاشعانه می‌نشست و به صحبت‌های امام گوش می‌داد. آن زمان مقام معظم رهبری رئیس جمهور بودند. هر وقت خدمتشان می‌رسیدیم صیاد بسیار محترمانه رفتار می‌كرد.
خوب فقط این نبود. صیاد عشق عجیبی هم به ائمه داشت ،به خصوص امام رضا (ع) كه دائم به آن حضرت متوسل می‌شد و به زیارتشان می‌رفت. بیشتر وقت‌ها همراهش بودم.همیشه مستقیم از فرودگاه به حرم می‌رفتیم. قبل از آن با حاج آقا سمیعی كه جزو انصار‌الحج بودند هماهنگی می‌شد و با خدام صحبت می‌شد. حاج آقا چراغچی هم كه بزرگ خدام بود بالای ضریح، اتاقك كوچكی را به ما می‌داد. از ساعت دوازده- یك می‌رفتیم زیارت تا نماز صبح.صیاد اخلاقش این بود كه دلش می خواست در هنگام نماز و دعا تنها باشد و من هم رعایت می‌كردم چند ركعتی نماز با او می‌خواندم و از اتاقك خارج می‌شدم. اما همیشه مراقبش بودم. به آقا امام رضا(ع) خیلی متوسل می‌شد. سالی پنج، شش بار به مشهد می‌رفت. به خصوص قبل از هر عملیات.
صیاد همیشه با وضو بود. یعنی در تمام آن چهار سالی كه من با او بودم دائم الوضو بود. همین اخلاق روی نزدیكانش اثر زیادی می‌گذاشت. یكی از نزدیك‌ترین افراد به او برادر بزرگوار و وارسته‌مان،جانباز« غلام آذربون» بود. آذربون از اولین روزها تا روز شهادت همراه صیاد بود. خودش یكی از سرمایه‌های ارتش بود. من این همه اخلاص بسیجی گونه را تنها در چند نفر از فرماندهان ، خود صیاد، شهید بابایی، شهید آبشناسان و آذربون دیده بودم. دیگر همراهان صیاد سرهنگ صالحی، برادر جانباز سرهنگ خرسندی، تیمسار غفر‌اللهی، تیمسار جمالی، تیمسار حسام هاشمی، تیمسار ریاحی بودند. آذربون در یكی از مأموریت‌ها ماشینش چپ شد و از ناحیه گردن قطع نخاع شد. با آذربون خیلی شوخی داشتیم. به بچه‌های نوهد می‌گفت:« خالی بند». تكیه كلامش این بود. او هم دائم الوضو بود. وارستگی‌اش زبان زد بود. گاهی در طی یك روز صد ركعت نماز می‌خواند. این دو از سرمایه‌های جنگ و ارتش بودند.
یكی از چیزهایی عجیبی كه من در سفرهای مشهد از صیاد می‌دیدم این بود كه هیچ وقت پول همراهش نمی‌آورد. وقتی خانه پدر و مادرش می‌رفتیم به من می‌گفت:« كمی پول بده غلام!»
چند بار خواستم به او بگویم آخر بابا تو مثلا فرمانده نیروی زمینی ارتش هستی. كمی پول با خودت داشته باش. یك بار كه در خانه مادرش رفته بودیم گفت:« غلام 5 هزار تومان بده.»
تمام پول همراهم 8 هزار تومان بود. با خودم گفتم:« خدایا اگر می‌گفت مثلاً ده هزار تومان بده كه آبرویمان می‌رفت.»
بیرون كه آمدم دیگر طاقت نیاوردم، گفتم:« قربان! شما هر جا می‌رویم، به من می‌گویید پول بده. آخر شاید پول همراهم نداشتم.»
ـ مگر ما با هم تعارف داریم. خوب می‌گویی ندارم.
ـ مسأله این نیست. شما همیشه سریع پولم را بر می‌گردانید. ولی بهتر نیست كمی پول همراه داشته باشید؟
ـ نه!
ـ آخر چرا؟!
ـ پولی كه من به خانواده‌ام می‌دهم باید از حقوق خودم باشد. اگر پول همراهم باشد، ممكن است، فراموش كنم، مال خودم یا مال بیت‌المال است. اما پولی را كه از تو می‌گیرم یادداشت می‌كنم و حواسم هست از حقوقم به تو برگردانم.
اولین حركت انقلابی صیاد در ارتش خیلی زود صورت گرفت. روزی من را خواست، گفت:« غلام! اگر از بچه‌های درجه‌دار كسی را می‌شناسی كه لیاقت افسر شدن دارند معرفی كن.»
خیلی خوشحال شدم كه به زیردستهایش هم توجه دارد. 14 نفر از درجه‌داران را معرفی كردم. این را همین جا باید بگویم هیچ كدام از آنها به خاطر درجه نمی‌جنگیدند.
یكی از آن ها را در شادگان حین عملیات در حصر آبادان یادم می‌آید، تانك‌های عراقی آرایش نظامی گرفته بودند و نیروها در خطر بودند. همین افسر شجاع رو كرد به بقیه و گفت:« فكر می‌كنم هر كس زودتر دستش را به این تانك‌ها برساند، اجرش پیش خدا بیشتر است!!»
دست زدن به تانك‌ كنایه از بستن نارنجك به خود و رفتن زیر تانك و منفجر كردن آن بود! مسلما!« فهمیده‌ها» در جوار این چنین فرماندهانی ظهور می‌كنند. با شجاعت تمام جلو رفت، نارنجك را داخل لوله تانك انداخت، تانك منفجر شد، خودش هم تیر خورد و شهید شد.
ما همگی و از جمله صیاد اعتقاد داشتیم، خدمت به ارتش و سپاه جنگیدن در ركاب حضرت حجت (عج) است. در تمام نقاطی كه با او بودم دعای:« الهم كن لولیك الحجة بن الحسن» را زمزمه می‌كرد.سخنرانی‌هایش را با همین ذكر شروع می‌كرد. اخلاقش هم زبانزد بود.
راضی به آزار هیچ كس نمی‌شد. در عزل و نصب‌ها هم این را رعایت می‌كرد. حتی اگر فرماندهی اشتباه هم كرده بود از او به نیكی یاد می‌كرد.
در مراسم تودیع بدشان را نمی‌گفت، فقط نقاط قوتشان را می‌گفت. پشت زیردستانش را خالی نمی‌كرد. برای عزل و نصب همیشه خودش می‌رفت. به دیگران ابلاغ نمی‌داد. به فرمانده معزول اطمینان می‌داد همچنان مورد لطف است.
روزی خبر رسید پرسنل هوانیروز كرمان تجمع كرده‌اند. نسبت به اعمال و مدیریت فرمانده‌شان اعتراض داشتند. وارد كه شدیم چند نفر از فرماندهان پایگاه به صیاد توهین كردند. می‌گفتند فرمانده ما نالایق است و تو بیخود از او حمایت می‌كنی. سخنان با لحن بدی گفته شد. رسم میهمان نوازی نبود. گذشته از این صیاد فرمانده نیروی زمینی بود و قانوناً می‌توانست آنان را توبیخ كند، اما با سعه صدر و طمأنینه رفت پشت تریبون . بعضی‌ها هنوز شلوغ می‌كردند و نمی‌گذاشتند حرف بزند. صیاد اما آرام و محكم سوره « والعصر» را خواند. جمعیت آرام شد. سخنرانی كوتاهی كرد. بعد با فرماندهان جلسه‌ای خصوصی گذاشت. در جلسه اصلاً به توهین‌هایی كه به او شده بود اشاره نكرد. بغض و كینه نداشت.
این برای یك فرمانده یك امتیاز بسیار بزرگ محسوب می‌شد. خیلی آرام صحبتش را ادامه داد و گفت:« حالا بنشینیم و صحبت كنیم و ببینیم مشكل چیست، مطمئن باشید به محض این كه رسیدم تهران كارهای لازم را انجام می‌دهم.»
سرانجام همه چیز به خوبی تمام شد. یعنی جلسه‌ای كه «سرگرد كریمی» ـ مسؤول حفاظت جلسه ـ انتظار بر هم خوردنش را داشت، به آرامی تمام شد. این روش او بود. قابلیت انعطاف پذیری‌اش بی‌نظیر بود. محیط او را نمی گرفت بلكه این او بود كه بر محیط غالب می‌شد.
یكی دیگر از خصوصیات با ارزش او این بود كه نماز را اول وقت می‌خواند. یك خاطره را به خصوص به خاطر دارم كه چطور صیاد در هر شرایطی نماز اول وقت و جماعت را ترك نمی‌كرد.
سال 64 قرار بود مانوری در سطح تهران برای آمادگی هر چه بیشتر نیروهای پلیس و شهربانی برگزار شود. منظور این بود كه یك گروه پنجاه نفری به عنوان نیروی ضد انقلاب وارد عمل شوند و بعضی از پایگاه‌ها را به تصرف خود در آورند و نیروهای پلیس از این قضیه جلوگیری كنند. خوب این تخصص من بود. با اجازه صیاد تصمیم گرفتم رهبری نیروهای مهاجم را به عهده بگیرم. پنجاه نفر از بچه‌های زبده نوهد را كه كاملاً با آن ها آشنا بودم، انتخاب كردم.
محل‌هایی كه می‌بایست به آن ها حمله شود، هم مشخص كرده بودند. یكی دو پمپ بنزین، یكی دو مركز مخابرات، مقر شهربانی، ساختمان مركزی قبلی ساواك و ... عملیات قرار بود بین ساعت 5 تا 5.5 صبح شروع شود. از ساعت 8 شب قبل از عملیات، حدودا 10 هزار نیروی پلیس در مناطق یاد شده مستقر شده بودند. با اسلحه كمری، كلاشینكف، تفنگ‌های سبك ژ ـ 3 و غیره. در واقع یك دیوار گوشتی در مقابل محل‌های مورد نظر كشیده بودند. در هر محل هم یك داور بود كه پیروزی هر گروه را مشخص می‌كرد. در ستاد نیرو هم صیاد و دیگر فرماندهان ارشد مستقر بودند. ما مراحل اولیه عملیات را از نیمه شب شروع كردیم. اسلحه نداشتیم. پیش از هر چیز باید چند نفر از نیروهای پلیس را خلع سلاح می‌كردیم. مقر اصلی گروه ما مدرسه نظام پایین میدان حر بود. لباس شخصی داشتیم اما فكر كردم این كافی نیست. عبا و عمامه امام جماعت پادگان را برداشتم و تنم كردم و با سه نفر دیگر با یك بیوك آبی كه سقفش قرمز بود، از پادگان زدیم بیرون. به راننده گفتم:« به اولین ماشین پلیس كه رسیدیم بكوب بهش.»
چند خیابان را كه گذشتیم ماشین پلیسی پیدا شد. راننده كاری كه گفته بودم، انجام داد. سریع از ماشین پریدیم بیرون پلیس‌ها هم همین طور‌ هاج و واج مانده بودند كه این حاج آقا این وقت شب این جا چه كار می‌كند. نگذاشتیم هیچ عكس‌العملی نشان دهد. اولی را بلند كردم و زدم زمین، خنده‌دار این كه همان زمان یك كامیون داشت از محل رد می‌شد.
راننده سرش را از پنجره بیرون كرد و گفت:« حسابش را برس حاج آقا!»
خنده‌ام گرفته بود. بقیه را هم به همین صورت خلع سلاح كردیم. لباس هایشان را در آوردیم. 110 نفر از بچه‌ها سوار مینی‌بوس‌هایی كه قبلا حاضر كرده بودیم و همه لباس‌های پلیس تنشان بود، به مقر پلیس در میدان فردوسی حمله كردند قرار بود آنجا را تصرف كنند. آن ها را با دیگر نیروهای پلیس وارد مقر كردیم. مقر را كه تصرف كردیم داور رای به پیروزی كامل ما داد اما نیروهای پلیس قبول نكردند، و با بچه‌های ما درگیر شدند. جالب این كه من تمام شب پیش « تیمسار عقبایی» فرمانده انتظامی تهران بزرگ آن زمان بودم. او نمی‌دانست من فرمانده حمله كنندگان هستم ومن هر چند وقت یك بار از جلو چشمش دور می‌شدم ، كاری انجام می‌دادم و بر می‌گشتم.
یكی دیگر از مراكز مورد نظر ساختمان مخابرات هفت حوض نارمك بود. نیروهای پلیس كاملاً آن را محاصره كرده بودند. هیچ كس نمی‌توانست وارد آن جا شود.«دهقان‌پور» یكی از بچه‌های ما همراه همسر و بچه‌هایش وارد مخابرات می‌شوند و آن جا را به تصرف در می‌آورد و برای نشانه‌گذاری تصرف به دیوار رنگ می‌پاشد. اینجا را هم داور به نفع ما رای داد. ولی باز نیروهای پلیس قبول نكردند و بنده خدا را جلو زن و بچه‌اش كتك می‌زدند، طوری كه روانه بیمارستان شد.
اما هدف مهم ما مقر اصلی كلانتری سوار، چهار راه قصر بود. آن جا را هم بچه‌ها با لباس مبدل تسخیر كردند. من بلافاصله رفتم آن جا تا داور را پیدا كنم اما هر چه گشتم نتوانستم او را پیدا كنم با پرس و جو فهمیدم داور را طبقه پایین تقریبا زندانی كرده‌اند. خودم را هر طوری بود بهش رساندم و گفتم ما اینجا را تصرف كرده‌ایم او هم رای صد در صد به ما داد. بعد همراه داور رفتم پهلوی تیمسار عقبایی و همه چیز را بهش گفتم. در تمام مناطق ما پیروز شده بودیم. تیمسار عقبایی پشت بی‌سیم به همه نیروها می‌گفت:« من به كسی كار ندارم، تا شب نشده باید آن كه لباس روحانی تنش بوده و سوار یك بیوك قرمز بوده پیدا كنید...» تازه جالب این بود كه بیوك ما فقط سقفش قرمز بود.
در انتهای عملیات از طرف بازرسی كل پیروزی نهایی ما تایید شد ولی شهربانی اصلاً قبول نكرد. این همه را تعریف كردم تا به اصل قضیه برسم. بعد از ظهر همان روز كه كارمان تمام شده بود زمان مغرب و عشاء با صیاد سوار ماشینش بودیم و داشتیم از خیابان كارگر می‌گذشتیم.
صدای اذان كه بلند شدن ما نزدیكی مسجد حضرت امیر(ع) بودیم. صیاد گفت:« بهترین وقت برای نماز جماعت است.»
- نه؟ آن هم تو این شلوغی؟
حقیقتش از ساعت سه - چهار بعدازظهر كه بازرسی كل پیروزی ما را تایید كرده بود، نیروهای پلیس در سطح شهر هر چه ارتشی می‌دیدند، دستگیر می‌كردند. صیاد هم لباس تنش بود. گفتم: «این ها حسابی از دست ما عصبانی هستند. ممكن است به شما توهینی شود. با این جمعیت نمی‌شود آن ها را كنترل كرد.»
- غلام! یك كلام. نماز جماعت و والسلام.
من هم چون همواره تابعش بودم همراهش رفتم. نیروهای پلیس می‌خواستند دستگیرش كنند اما خوب به هر حال حریف ما كه نمی‌شدند. حتی بعد از تمام شدن نماز ما را تا ستاد تعقیب كردند. اما هر چه بود كار از كار گذشته بود و مانور تمام شده بود.

8

Share this post


Link to post
Share on other sites

پس از معرفی رسمی صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی همراه هم به منطقه برگشتیم. من از همان زمان طرح به وجود آوردن یك گردان ضربت را پیگیری می‌كردم. ابتدا چارت سازمانی‌اش را كشیدم. البته پیش از این چیزی شبیه به آن در نیروهای مخصوص بود اما من سعی كردم با توجه به نیاز منطقه آرایش جدیدی به گردان بدهم. به این صورت كه آن‌ها را به تیم‌های 12 نفری تقسیم كردم. افراد هر تیم را هم دو به دو كنار هم گذاشتم. یك خمپاره‌انداز، یك كمك، یك آر - پی - چی زن یك كمك و تك تیرانداز، موشك تاو .... هر یك گردان، با ستاد و بقیه 214 نفر می‌شدند. نیروها از بچه‌های سپاه بودند. پیش از این، آن‌ها را سردار تمیزی به منطقه فرستاده بود. شهید فروغی را مسئول گردان گذاشته بودم. قبل از این آن‌ها را شهیدان «مجدی» و «كردآبادی» سازماندهی كرده بودند. بیشترشان بچه‌های اصفهان بودند. دو ماه تمام شبانه روز آموزش می‌دیدند. پس از آموزش‌های لازم گردان بعنوان گردان ضربت مسلم اعلام آمادگی كرد. اولین مأموریت را برای این گردان در منطقه «دهگلان» سنندج گرفتم. در واقع دو مأموریت پشت سر هم بود. آن قدر آن‌ها مأموریتشان را خوب انجام دادند كه خودمان هم تعجب كردیم. باید می‌رفتیم به عمق كوهستان عده‌ای از ضد انقلابیان را از بین می‌بردیم.هفت، هشت كیلومتر پیاده روی بود. این مسافت را بسیار سریع رفتیم. طی نیم ساعت اهدافمان را زدیم و برگشتیم. بدون حتی یك زخمی. كم‌كم گردان داشت اسم در می‌كرد.
31 شهریور 1359 همراه صیاد در پایگاه هوایی كرمانشاه بودیم. جلسه‌ای بود برای معرفی فرمانده جدید هوانیروز بود. پس از معرفی و اتمام جلسه، آماده شدیم تا سوار هلی‌كوپتر شویم. هنوز به آن نرسیده بودیم كه ناگهان بالای سرمان، یك كیلومتری دیوار كوه، چند هواپیما دیده شدند. ما در محوطه‌ای صاف ایستاده بودیم و داشتیم بالای سرمان را نگاه می‌كردیم. در لحظه اول تنها متوجه شدیم خودی نیستند. طور مخصوصی بودند، دماغه‌شان گرد بود، اولی رسید. همچنان مبهوت نگاه می‌كردیم كه از همان ابتدای باند بمب‌هایشان را ریخت. دومی بمب‌هایش را روی خانه‌های سازمانی ریخت. چهار فروند بودند. به نوبت آمدند، بمب‌هایشان را ریختند و رفتند. آژیر حمله هوایی تازه پس از رفتن آن‌ها كشیده شد. جنگ شروع شده بود. یك جنگ 8 ساله پر از حوادث تلخ و شیرین، بله جنگ شروع شده بود. اما چرا؟
از همان ابتدای پیروزی انقلاب به رهبری قائد اعظم امام (ره) عوامل استكبار جهانی در داخل و ابرقدرت‌ها در خارج دست به تحركاتی زدند، چرا؟ چون پسوند این انقلاب واژه اسلامی بود. حتی بحث شخص امام (ره) نبود. فكر اولیه استكبار این بود كه اتفاقی نیفتاده، حكومت شاه رفته و حكومت دیگری آمده. با این هم معامله می‌كنیم. اما اسلام كه معامله بردار نیست. ولی آمریكا و به تعبیر حضرت امام (ره) شیطان بزرگ دست بردار نبود. در داخل امثال بنی‌صدر و مدنی تا جایی كه توانستند در امر جنگ مسامحه كردند. پیش از این گفته بودم كه اوایل انقلاب، همراه همسرم به قصبه آبادان رفته بودیم و همان‌جا متوجه تحركات مشكوك عراق شده بودم. وقتی گزارش‌ها را به مركز فرستادیم، در دولت موقت و كمیسیون امنیت نظر دادند: «این ها توهمات است. بعد از هر انقلابی همه منتظر هستند كسی به آن‌ها حمله كند. مسئله‌ای نیست عراق از ترسش دارد این تحركات را انجام می‌دهد.»
اما آن‌ها بودند كه در خواب خرگوشی بودند. برای ما كه نظامی بودیم مشخص بود نوع سازماندهی آموزشی نیروهای عراقی‌ها ،گسیل و جابجایی نیروها، استحكامات و آوردن آن‌ها در مرز چیزی جدا از یك ترس ساده است. هیچ كشوری تنها به علت ترس روی استحكامات سرمایه‌گذاری نمی‌كند. استحكامات نظامی یعنی آمادگی برای جنگ و حمله و پیشروی. حتی آن‌ها تاسیساتی ایجاد كرده بودند و پاسگاه‌های مرزی‌شان را تجهیز كرده بودند. حتی پاسگاه‌های جدید احداث كرده بودند. اما جواب آن‌ها به ما این بود كه توهمات است شما دارید بزرگنمایی می‌كنید!!
موازی با این، عوامل داخلی عراق با نام «خلق عرب» مناطق جنوب را ناامن كرده بودند. افرادی را داخل خاك عراق آموزش داده و چند ماه قبل از حمله وادر خاك ما كرده بودند تا به عنوان دفاع از خلق عرب به آدم كشی بپردازند، لوله‌های خطوط نفت را منفجر كنند و گزارش تحركات نظامی ما را به عراق بدهند.
پس از همه این مقدمات بود كه صدام در صفحه تلویزیون قرارداد 1975 را پاره كرد. این پس از جاده سازی‌های عظیمی بود كه عراق تا مرز ما و گاه تا داخل خاك ایران انجام داده بود.
اما ما از 22 بهمن 57 تا 31 شهریور 59 هیچ كار بنیادی‌ای در جهت تغییر سازمان و فرهنگ ارتش انجام نداده بودیم. یا حداقل كارهایی را كه شروع كرده بودیم به نتیجه نرسیده بود. ارتش پس از انقلاب بی‌تعارف ارتش شاه بود. تمام رده‌های بالای فرماندهی وابسته به دربار و غرب بودند. ارتش، ارتش شاهنشاهی بود. برای ما تبدیل آن به یك ارتش اسلامی كار زیادی می‌برد. هر چند از پیش از پیروزی انقلاب شناسایی نیروهای مؤمن را شروع كرده بودیم اما هنوز به نتیجه نرسیده بود. تمام سران ارتش یا فراری بودند یا در خارج به سر می‌بردند و یا اعدام شده بودند. اركان ارتش متزلزل بود. علاوه بر این ،بنی‌صدر كه آمد، علاوه بر حكم ریاست جمهوری، حكم فرماندهی كل قوا را هم گرفت كه این تازه اول مشكلات بود. در ادامه خواهم گفت تفكر بنی‌صدری در چه جاهایی به نیروهای مسلح ضربه‌های سنگینی وارد كرد.
جدا از این، تفكرات خائنانه، «مدنی» وزیر دفاع بنی‌صدر هم مزید بر علت بود. او طی یكی دو حركت نابخردانه و البته خائنانه از لحاظ نظامی اركان ارتش را به هم ریخت. احكام او به ظاهر مردمی و انقلابی بود اما هر سرباز تازه به نظام آمده هم می‌فهمید این احكام چه ضربه‌هایی به ارتش می‌زند. او اعلام كرد نیروهای ارتش محل خدمتشان را خودشان انتخاب كنند. یعنی هركس هرجا دلش خواست برود. این چند ضربه اساسی به ما زد. اول این كه مردم بعضی از مناطق علاقه بیشتری برای ورود به ارتش دارند و بعضی كمتر. خب طبیعی است هر كس دوست دارد به وطنش برود، در نتیجه در برخی از مناطق كشور تراكم نیرو به وجود آمد و در بعضی جاها كمبود. مساله دوم و مهم‌تر این كه ما تقریبا در تمام مرزهای كشورمان با ضد انقلاب در جنگ بودیم. ضد انقلابیون هم بیشتر از عوامل فریب‌ خورده محلی بودند. طبیعی است نظامی اهل منطقه كمتر تمایل دارد با همشهری‌اش درگیر شود. نمونه‌های زیادی گزارش می‌شد كه بعضی افراد حتی اسلحه‌هایشان را به ضد انقلابیون می‌بخشیدند.
كار دیگر مدنی این بود كه سربازی را از دو سال به 1.5 سال تقلیل داد. آن هم در شرایط جنگی. زمانی كه یك نیرو آموزش‌های لازم را می‌بیند، تجربه ملموس درگیری را پیدا می‌كند و برای جنگ آماده می‌شود ترخیض می‌شود. از طرف دیگر بنی‌صدر و مدنی به شدت مخالف این بودند كه ارتش از حالت انفعال خارج شده و به صورت انقلابی در‌‌آید.
اما سپاه و نیروهای مردمی...
این نیروها هم به دلیل آن كه از همان ابتدای انقلاب با ضد انقلاب درگیر بودند فرصت سازماندهی نداشتند. پیش از انقلاب همان‌طوری كه گفتم در حمله به كلانتری‌ها و پادگان‌ها، بچه حزب‌اللهی‌ها نهایتا یك كلت كمری یا ژ-3 برمی‌داشتند اما گروهك‌ها هرچه دستشان می‌رسید، می‌بردند. خمپاره 120 و 60 آر-پی-چی بازوكا، تانك و حتی موشك‌انداز. همان موقع به خودم می‌گفتم: «ببین ما داریم فقط همین لحظه پیروزی انقلاب را می‌بینیم اما دشمن دارد بعد از انقلاب و جنگ داخلی را زمینه‌چینی می‌كند.» هنوز هم می‌بینیم پس از سال‌ها آن سلاح‌ها را صاحب هستند. به همین دلیل سپاه و دیگر نیروهای مردمی فرصت پیدا نكرده بودند به شكل مناسب در آیند و بتوانند جلو حمله نظامیان عراق را بگیرند. تازه این جدا از مخالفت جدی بعضی از افراد با حضور سپاه بود. تفكراتی كه به دنبال انحلال سپاه بودند و اگر نبود تلاش‌های شهید بهشتی برای گنجاندن آن در قانون اساسی ، معلوم نبود سرنوشت سپاه به كجا می‌انجامید. شهید مطهری هم همه حیثیت و نفوذش را روی تثبیت سپاه در قانون اساسی گذاشت.
با این وصف تا جایی كه می‌توانستند سپاه را در زمان شروع جنگ تضعیف می‌كردند. مثلا اگر قرار بود مهماتی به سپاه اختصاص داده شود به بهانه این كه این‌ها یك نیروی كلاسیك نیستند از آن ممانعت می‌كردند . می‌گفتند: «ارتش هست، به سپاه تفنگ ساده هم بدهیم كافیست.»
سپاه حتی یك محل آموزش اصولی نداشت. خود من در مازندران نیروها را در محلی كه محل تفریح مردم بود، آموزش می‌دادم، یعنی در فرح‌آباد ساری. در تهران در كاخ سعدآباد در انتهای پادگان، محلی را گرفتیم و آموزش‌ها را شروع كردیم. برخی از نیروها را هم در بیابان‌ها با نهایتا در مساجد آموزش می‌دادیم. محلی نبود كه پوشیده باشد تا حرف‌ها و اعمالمان پوشیده بماند.
كارشكنی دیگر این بود كه می‌گفتند بسیج باید زیرنظر ارتش باشد. از یك بند اساسنامه نیروی مخصوص، استفاده می‌كردند، مبنی بر این كه آموزش نیروهای مردم برعهده این تیپ است. بنی‌صدر و خط فكری او با استناد به همین بند می‌خواستند بسیج را از زیرنظر سپاه در آورند. در حالی كه از آن سمت در 14 شهریور 59 تحركات عراق در منطقه قصر شیرین شروع شده بود. نوار مرزی را با توپخانه و خمپاره زدند. اولین درگیری ما در 22 شهریور در نوار مرزی جنوب اتفاق افتاد كه اولین شهید جنگ از بچه‌های سپاه امیدیه در همان‌ جا به شهادت رسید، كه فردای همان روز تشییع شد. این تحركات چند روزی ادامه داشت. با سلاح سبك و نهایتا خمپاره تا این كه در 31 شهریور با تمام امكانات و آرایش 12 لشكر تا دندان مسلح از زمین و هوا به خاك جمهوری اسلامی ایران حمله كردند. در تمام طول نوار مرزی، از مرز ایران و تركیه،‌پیرانشهر، اشنویه، پوه لدیان، مهاباد، شمال غرب و كردستان، منطقه قصر شیرین، نفت شهر، سومار،‌ سرپل ذهاب تهران، دهلران، عین خوش و از ارتفاعات حمرین، فكه، چزابه، بستان، هویزه و در نهایت آبادان و خرمشهر. از آسمان هم تمام فرودگاه‌های ما را بمباران كردند. تمام باندها را منهدم شد و اگر نبود تلاش نیروهای مؤمن هوایی مگر می‌توانستیم از همان اول ثانیه‌ها، حمله‌شان را به صورت هوایی پاسخ دهیم. ارتش عراق از تمام طول 2700 كیلومتر مرزی كه با ایران داشت، به طرف ایران آمده بود، و از زمین و آسمان در حال كوبیدن بود. اما نیروهای نظامی ما به عللی كه عرض كردم نمی‌توانستند به طول كلاسیك در برابر آن‌ها ایستادگی كنند. این درحالی بود كه با خیانت‌های بنی‌صدر حتی از همان ظرفیت بالفعل نیروهای نظامی هم نمی‌توانستیم بهره ببریم.
تا یك ماه پس از شروع جنگ در منطقه «موچش دهگلان» سنندج بودیم. پس از آن كه آن دو ماموریت با موفقیت صددرصد انجام شد، صیاد با برادر صفوی هماهنگ كرد تا گردان ضربت مسلم به منطقه دارخوین برود و در شكستن حصر آبادان كمك كند. گردان اول رفت اهواز. رفتیم به پایگاه «گلف» كه شهید باقری و برادران رشید و صفوی هم آنجا بودند. رفتیم «دارخوین»‌ایستگاه محمدیه خط شیر، هدف اصلی آزادسازی پل «مارو» بود.
چند روز اول را به شناسایی منطقه گذراندیم. همان‌ موقع تصمیم گرفتیم برای عبور از كارون برنامه‌ریزی كنیم. «شهید میركمال» یكی از مربی‌های مخلص ارتش بود. به بچه‌ها آموزش غواصی می‌داد. اولین تمرین‌های عبور از كارون آنجا صورت گرفت. بچه‌ها پس از آموزش طول سیصد - چهارصد متر زیر آب را می‌رفتند. طناب كشیدیم و امتحان كردیم كه ‌آیا می‌شود نیروها را رد كرد یا نه.
صبح روز دوازدهم آبان پنجاه و نه از سنگر بیرون آمدم تا صورتم را بشویم. همان‌طور كه نشسته بودم ناگهان یك خمپاره خورد ده متری‌ام و تركشی هم به پای چشم چپم خورد. جای حساسی بود، فورا به تهران رفتم. در بیمارستان، دكتر «رسا» از چشم پزشكان حاذق روی چشمم را ترمیم كرد. به خود چشم آسیب جدی وارد نشده بود اما تركش از پای چشمم رفته بود و در فك گیر كرده بود. دو تا از دندان هایم را كشیدند تا آن را در بیاورند اما نشد. تركش یك شاخه عصبی صورتم را سوزاند و از بین برد و به دو شاخه دیگر آسیب جدی وارد شد. طوری كه الان طرف چپ صورتم فلج است.
بعدها بالای گونه‌ام را جراحی پلاستیك كردند و در حال حاضر بیش از 30 درصد حس ندارد. وقتی دستم را رویش می‌كشم تنها كمی گزگز می‌كند. 6 روز در بیمارستان بودم و 5 روز در خانه، بعد برگشتم منطقه. در این فاصله عملیات شروع شده بود و قسمت عمده‌ای از گردان ضربت مسلم در «تنگه چزابه» از بین رفته بود. گردان در جاهای مختلف شركت كرده بود و از 214 نفر سرباز اولیه تنها 35 نفر سالم مانده بودند. بقیه یا شهید و یا مجروح شده بودند. شهیدان فروغی، كردآبادی، مسجدی، اصفهانیان، در همین زمان به شهادت رسیدند.
از این پس وارد مرحله جدیدی می‌شویم. از این تاریخ هم به واسطه مسئولیتی كه داشتم یعنی همراهی همیشگی با فرمانده نیروی زمینی ارتش و هم علاقه شخصی، بیشتر عملیات‌های جنگ را پیگیری كردم. برای یك نظامی هیچ چیز جالب‌تر از نوع و زمینه عملیات جنگی نیست. از این پس تمام اطلاعاتی را كه از عملیات‌های مختلف جمع‌آوری كرده‌ام، خواهم آورد. گمان می‌كنم وقایع به این صورت برای اولین بار است كه شرح داده می‌شود.
اولین شبیخون نیروهای انقلاب به دشمن بعثی به این صورت بود كه با شروع تهاجم سراسری در اول مهر 59 دشمن به فاصله چند روز توانست از تنگه چزابه عبور كند و با تصرف بستان و سوسنگرد خود را به حمیدیه در یك كیلومتری سوسنگرد برساند. خطر رسیدن دشمن به جاده مهم اهواز - اندیمشك و قطع آن و همچنین قطع جاده‌های اهواز خرمشهر و اهواز بستان بسیار نزدیك بود. در حمیدیه با عجله سنگرهایی برای مقاومت آماده می‌كردیم. مسلم بود كه با روشن شدن هوا حركت دشمن ادامه پیدا می‌كرد.
باید همان شب كاری انجام می‌دادیم. تا آن زمان نیروهای عراقی همواره در حال پیش‌روی بودند و هیچ مانعی در برابرشان نبود. ولی آن شب تصمیم دیگری گرفته شد. شبیخونی آغاز شد كه اسطوره بی‌شكستی دشمن را در هم شكست. تعداد اندكی داوطلب شهادت به فرماندهی برادر «غیور اصلی» سازمان‌دهی شدند. اعلام شده بود هر كس داوطلب شهادت است باید جلو بیاید. هیچكس به فكر بازگشت نباشد. آر-پی-جی سنگین‌ترین سلاح بود، آن هم نه به اندازه نفرات. بقیه با تفنگ و نارنجك دستی شبیخون را شروع كردند. نفربرهای دشمن روی جاده در حال حركت بودند و برای پیشروی فردا صبح آماده می‌شدند. ساعت یك بامداد با شلیك همزمان 9 آر-پی-جی به طرف تانك‌ها و نفربرهای دشمن، شبیخون شروع شد و بچه‌ها در میان دشمن به شكار تانك‌ها و نفربرهای آنان پرداختند. البته عملیات نظم درستی نداشت. حتی چند بار مهمات تمام شد و بچه‌ها برگشتند عقب، مهمات برداشتند و دوباره جلو رفتند. با این وجود تا روشن شدن هوا دشمن در آن محور از هم پاشیده شد و مسافت زیادی به عقب رفت. ساعت 8 صبح هم چند فروند هلی‌كوپتر هوانیروز به شكار تانك‌ها و نفربرهای سرگردان دشمن پرداختند. آن‌ها كاملا متواری شده بودند. حتی از بستان هم عقب‌تر رفتند. اما به خاطر این كه ما نیروی جایگزین نداشتیم تا در مناطق آزاد شده مستقر كنیم، آن‌ها باز هم جلو آمدند. ولی مثل دفعه پیش تا حمیدیه جلو نیامدند. تازه همان‌جایی هم كه مستقر شدند شروع به سنگركنی كردند كه این اولین سنگركنی دشمن در برابر نیروهای ما بود. رارد «غیور اصلی» در بازگشت از همین عملیات به شهادت رسید.

*عملیات امام مهدی(ع) در غرب سوسنگرد در 26/12/59

نكته قابل توجه در مورد سوسنگرد این بود كه دشمن تا دیوارهای شهر پیش آمده بود. بچه‌ها هم با حفر كانال خودشان را به دل دشمن رسانده بودند. این تجربه‌ای بود كه در خرمشهر هم صورت گرفت. در كوت عبدا... و كوت شیخ تا پشت كارون كانال كنده شده بود.
این عملیات با حدود 2 هزار نفر انجام شد و فرمانده آن دوستم «اسحاق عزیزی» بود. یك سردار جنگ كه پیش از انقلاب در میدان خراسان مكانیكی داشت، لاغر اندام و خوش سیما و در حضور آن همه نظامی با سابقه به خاطر جسارت و دانایی‌اش رهبری عملیات را به عهده گرفت. عملیات در وهله اول كاملا موق بود. نیروها به دل دشمن رسوخ پیدا كردند. اما برای این كه نیروی جایگزین و پدافند نبود تا آن‌ها را تقویت كند، دشن حمله برد و نیروهای ما را عقب راند.

*عملیات در محور كرخه و دزفول به تاریخ: 15/1/60

وارد سال جدید شده بودیم. در كردستان، صیاد طرح عملیات مشترك ارتش و سپاه را داده بود كه چند باری انجام شد. از آنجایی كه در آن منطقه فرماندهی عملیات‌ها مشترك، سپاه و ارتش را به عهده داشتم، این جا هم از این نوع عملیات‌های تلفیقی استفاده كردیم. تجربه خوبی بود چون اگر كسی ایمانش ضعیف بود و احتیاج به جسارت بیشتری داشت از توان برادر با ایمانش بهره می‌گرفت و عملیات را به سرانجام می‌رساند.
منطقه عملیاتی در «جسر نادری» و «تپه چشمه» موفقیت‌آمیز بود. حدود سه كیلومتر پیشروی كردیم. تلفات دشمن از این قرار بود: انهدام 15 دستگاه نفربر؛ 80 كشته و 81 اسیر. ما هم 20 شهید دادیم.
همزمان با آن در محور شوش هم عملیاتی انجام شد. البته تمام این عملیات ها با توجه به موقعیت نیروهای خودی و دشمن كاملا محدود بود. تحركی انجام می‌شد، از موانع پدافندی خارج می‌شدیم، حمله‌ای می‌كردیم و بعد نیروها به محل‌های خود برمی گشتند.
در این عملیات 30 درصد نیروها از یگان سپاه و 70 درصد باقی مانده از ارتش بودند. دشمن سه دستگاه تانك و نفربر از دست داد. یك هلی‌كوپتر هم سقوط كرد 200 نفر كشته و 44 نفر اسیر دادند. از ما هم 15 نفر شهید شدند.

*عملیات در سه محور شوش، الله اكبر و غرب سوسنگرد در 31/2/60

عملیات در این سه منطقه همزمان بود. باز هم نیروهای مشترك و سپاه بودند. این بار نیروهای نامنظم شهید چمران هم حضور داشتند. عملیات به صورت كلاسیك و غیركلاسیك اجرا شد. عملیات در ارتفای الله اكبر كلاسیك بود در شوش هم كلاسیك و هم غیركلاسیك و در غرب سوسنگرد كاملا غیركلاسیك و چریكی انجام شد.
در شوش 2.5 كیلومتر بیشتر پیش نرفتیم. ولی در سوسنگرد 12 كیلومتر پیشروی كردیم. در الله هم حدود 8 كیلومتر كه تمام ارتفاعات الله اكبر به تصرف ما درآمد. این عملیات از چند جهت مهم بود. اول به این علت كه اولین تجربه ما در پیشروی در چند منطقه بود هر چند سه منطقه حول یك محور و در یك امتداد قرار داشتند. دیگر اهمیت خود مناطق آزاد شده كه برای ما در عملیات بعد بسیار مهم بود. به خصوص ارتفاعات الله‌اكبر كه به شمال بستان مشرف می‌شد.
عراقی ها در این عملیات حدود 7 تانك و نفربر از دست دادند. حدود 20 تانك و نفربر هم سالم به غنیمت گرفتیم. 844 نفر اسیر از آنها گرفتیم و 700 نفر از آنها هم كشته شدند. ما هم حدود 80 نفر شهید دادیم.

*عملیات در محرو شحیطیه (غرب الله اكبر)

حسن این عملیات این بود كه از نیروهای سپاه و ارتش به طور مساوی شركت داشتند. حدود 1.5 كیلومتر پیشروی كردیم كه در آن تپه «سبز» در شمال غرب شحیطیه ازاد شد. همین طور 2 روستای عرب نشین «ناجی» و «صالح حسن» در كناره شمالی كرخه.
عراقی‌ها 30 دستگاه تانك و نفربر از دست دادند. 100 نفر كشته دادند و 60 نفر از آنها به اسارت ما درآمدند ما هم 70 نفر شهید دادیم. نیروهای كشته شده عراقی بیشتر نیروهای اطلاعاتی آنها بود كه در آن منطقه گرد آمده بودند.

*عملیات شهید مدنی در سوسنگرد در 6/6/60

یك عملیات ادغامی دیگر، 30درصد سپاه و 70 درصد ارتش. تلفات عراقی‌ها 50 دستگاه تانك و نفربر، 50 نفر كشته و 190 نفر اسیر بود. ما هم 9 دستگاه تانك از دست دادیم، همین طور 168 نفر شهید. این عملیات‌ها بیشتر به دلیل زمین‌گیر كردن دشمن و سردرگم كردن آنها بود. در ضمن آرامش را از آنها می‌گرفت و در همین زمان نیروهای خودی می‌توانستند بیشتر از خود فعالیت نشان بدهند و آموزش هم ببینند و بیشتر و بهتر برای حمله آ‌ماده شوند.

*عملیات جاده وحدت

این جاده را بچه‌های جهاد از فروردین همان سال از ماهشهر شروع كرده بودند كه از بیراهه به منطقه ذوالفقاری ابادان می رسید. سه چهار كیلومتر از این جاده كاملا در دید مستقیم دشمن بود كه مرتب زیر آتش آن قرار داشت. هدف از این عملیات دور كردن دشمن و امن كردن جاده بود. به خصوص كه در عملیات بعدی می‌خواستیم از آن استفاده كنیم. با اجرا كردن این عملیات هم نیروها روحیه بهتری پیدا می‌كردند و هم اولین تجربه مشترك بچه‌های رزمنده با جهاد سازندگی شكل می‌گرفت. درست به همین دلیل بود كه اسم این جاده را وحدت گذاشته بودند. چون در این عملیات هم بچه‌های ارتش هم سپاه و هم جهاد شركت داشتند و این حركت نمونه‌ای از همكاری ارزنده جهاد سازندگی با برادران رزمنده سپاه و ارتش محسوب می‌شد.

*عملیات شهید شیخ فضل الله نوری

دیده‌بان‌های دشمن در تپه‌های «شهید موذنی» مستقر بودند كه از آنجا كاملا به ما مسلط بودند و آتش نیروهای دشمن را علیه ما هدایت می‌كردند. هدف این عملیات غیركلاسیك، نابود كردن آنها بود. نیروهای ادغامی این بار 50 درصد سپاه و 50درصد ارتش بودند. حدود دو كیلومتر پیشروی كردیم. 15 تانك از عراقی‌ها منهدم شد. آنها 100 كشته و 170 اسیر دادند.

*عملیات فرمانده كل قوا، خمینی روح خدا

زمزمه هایی مبنی بر بركناری بنی صدر از فرماندهی كل قوا شنیده می‌شد. به سبب نفرتی كه بچه‌ها از او داشتند پیشنهاد شد در جبهه دارخوین عملیاتی به نام فرمانده كل قوا خمینی روح خدا انجام شود. تا در این صورت رضایت خودشان را از بركناری او نشان دهند. اما در تمام طول عملیات چیزی ذهن بچه‌ها را آزار می‌داد. اگر عملیات پیروز می‌شد بنی صدر از آن سوء استفاده می‌كرد و همه چیز را به نام خودش تمام می‌كرد اما اگر شكست می‌خوردیم، از آن جایی كه همه نیروهای عمل كننده بچه‌های سپاه بودند، تبلیغات به راه می‌انداخت و سپاه را به بی نظمی و نابلدی در جنگ متهم می‌كرد. درهر صورت می‌توانست كام بچه‌ها را تلخ كند. اما دست خدا بالاتر از این حرفها بود. ساعت 11 شبی كه قرار بود صبح آن عملیات شروع شود از تلویزیون اعلام شد حضرت امام (ره) بنی صدر را از فرماندهی كل قوا عزل كرده‌اند. شوری میان بچه‌ها افتاد و همه هم قسم شدند هر طور شده عملیات را با موفقیت پشت سر بگذارند.
قبل از عملیات به مدت 4 شبانه روز در محور عملیاتف بچه‌ها كانال می‌كندند. حدود 130 متر درست چسبیده به دشمن، كانال به شكل T كنده شده بود كه دو سر انتهایی آن وارد میدان دید دشمن جلوی خاك ریزی به فاصله 500متری آنها بود. همانطور كه گفتم كلیه نیروهای شركت كننده از سپاه بودند. البته یك گردان تانك M47 هم حضور داشت. در ضمن آتش توپخانه هم بچه‌ها را پشتیبانی می‌كرد.
ساعت 3:30 بامداد روز 3/5/62 عملیات با شیرین كام شدن بچه‌ها از عزل بنی صدر شروع شد. پیشروی بچه‌ها در جناح شمالی نیروهای شرق كارون 3 كیلومتر و حدود هفت كیلومتر در جبهه ذوالفقاری اعلام شد. یعنی با این عملیات دشمن كه تا جاده ماهشهر ابادان آمده بود تا پشت جبهه ذوالفقاری عقب كشید. وضع در جبهه ماهشهر آبادان مناسب نبود عراقی‌ها در جاده مستقر بودند و هر كه می‌خواست از آن گذر كند اسیر می‌كردند. شهید تندگویان و مهندس یحیوی و چند نفر دیگر از مهندسین شركت نفت در همین جا اسیر شدند.
تلفات دشمن در این عملیات: انهدام 33 دستگاه تانك و نفربر، 250 نفر كشته و 246 نفر اسیر بود. از بچه‌های ما هم 120 نفر به شهادت رسیدند.

*عملیات رمضان اول

این عملیات در تاریخ 5/5/60 در منطقه «طراح» كه محور آن حمیدیه و كرخه نور بود اتفاق افتاد. «طراح» چن كیلومتری جاده سوسنگرد اهواز است. نقطه خوبی بود كه بتوانیم نیروهای دشمن را از جاده‌ای كه درست كرده بودند و به سمت هویزه، سوسنگرد و اهواز امتداد داشت بیرون كنیم. حدود 4 كیلومتری پیشروی كردیم تلفات دشمن 40 تانك و نفربر، 200 نفر كشته و 197 اسیر بود.

*عملیات شهیدان رجایی و باهنر

این عملیات بلافاصله پس از عمل ناجوانمردانه منافقین در نهاد ریاست جمهوری صورت گرفت. در روزهای 11،10 و 12 شهریور. در سه منطقه حمیدیه، كرخه نور، الله اكبر و سرپل ذهاب. عملیات در الله اكبر موفقیت نسبی داشت اما در حمیدیه كرخ نور ضمن 4 تا 5 كیلومتر پیشروی، دشمن را تا آن طرف رودخانه عقب راندیم.
مجموع عملیات‌هایی كه تا این زمان گفته شد عملیات‌هایی بود كه به صورت ایذابی انجام می‌گرفت. بیشتر شكل جنگ‌های پارتیزانی و چریكی داشت. تك‌هایی موضعی با حجم كم بود كه هدف اصلی‌اش عقب نگه داشتن و جلوگیری از پیشروی آنان بود. به طور مثال گروه نامنظمی كه خود من در منطقه طراح در اختیار داشتم به همین صورت عمل می‌كرد. مثل یك گنجشك به دشمن نوك می‌زدیم و برمی‌گشتیم. این كار را به تناوب انجام می‌دادیم. گروه‌های دیگر هم همین طور. عراقی‌ها ذله شده بودند وحشت زده می‌شدند و می‌فهمیدند منطقه امن نیست.
مقر ما مدرسه «رودابه» بود. در اهواز هم در مدرسه سعدی استقرار داشتیم. شبها هم كه خسته برمی‌گشتیم تازه كارآموزش شروع می‌شد. من همواره هر فرصتی كه گیر می‌آوردم چه در عملیاتها و چه در پشت جبهه سعی می‌كردم آموزش‌هایم را انجام دهم. سیل نیروهای مردمی و غیرنظامی به منطقه سرازیر شده بود و خیلی بد بود اگر كسی به خاطر ندانستن مسائل نظامی آسیب ببیند. برای مثال یك بار شاهد بودم برادری داشت با ژ3 تیراندازی می‌كرد كه پوكه در تفنگ ماند دیگر نمی‌توانست كاری انجام دهد. تفنگ را انداخت و گفت: این خراب شد.
اگر این اتفاق حین عملیات صورت می‌گرفت روحیه‌اش به هم می‌ریخت. رفتم جلو و تفنگ را برداشتم یكی دوبار شلیك كردم بعد با چاقو پوكه را درآوردم و تفنگ را به دستش دادم.
از این نمونه‌ها زیاد داشتیم. گیر كردن آرپی‌چی، عمل نكردن نارنجك تفنگی و... همه اینها با آموزش مناسب حل می‌شد.
در همان منطقه لشكر زرهی قزوین استقرار داشت. حركات ایذاییی ما برای آنها گران تمام می‌شد. چون بعد از هر تك، عراقی‌ها آتششان را روی سر آنها می‌ریختند. آنها هم همیشه شكایت می‌كردند كه اینها كی هستند كه از جناح چپ ما به دشمن می‌زنند.
یك دفعه مثل همیشه در حال رفتن به پشت دشمن و ضربه زدن به آنها بودیم. در راه متوجه یك سری از نفرات دشمن كه در حال حمل مهمات بودند شدیم. برادری شمالی همراه ما بود به نام «علی پور» از بچه‌های نیروی مخصوص. به عراقی‌ها حمله كردیم، بیشترشان كشته شدند و باقی مانده آنها فرار كردند.در راه برگشت همین طور كه داشتیم ماجرا را برای هم تعریف می‌كردیم و می‌خندیدیم كه چه طور عراقی‌ها فرار می‌كردند دو هلی كوپتر عراقی بالای سرمان پیدا شدند. علی پور با همان لهجه غلیظش رو به من كرد و گفت: دیدی باباجان! تو ما رابه كشتن دادی باباجان.
خنده‌ام گرفته بود نمی‌دانستم بخندم یا فرار كنم.
- حالا راحت شدی؟! بدبخت شدیم. الان ما را می‌كشند.
از خنده روده بر شده بودم. اما باید كاری می‌كردیم.
- این طور نایستید.... پخش شوید.
همه پریدند تو شیارها وكانال‌های آب، هلیكوپترها كلی گلوله و دو راكت سمت ما شلیك كردند. وقتی رفتند، دور و بر را نگاه كردم و بچه‌ها را جمع كردم به كسی آسیب نرسیده بود. هنوز حركت نكرده بودیم كه دیدیم یك نفربر عراقی به سرعت به ما نزدیك می‌شود. تمام مهمات سنگین را حین عملیات استفاده كرده بودیم و هیچی همراهمان نبود. با ژ3 هم كه نمی‌شد جلوی نفربر ایستاد. لحظه‌ای به هم نگاه كردیم تا مقر سه چهار كیلومتری راه بود. اما چاره‌ای نبود. با تمام نیرویمان شروع به دویدن كردیم. تمام مسیر را یك نفس دویدیم. این بار هم جان سالم به دربردیم. اما چسمتان روز بد نبیند نیم ساعت بعد آتش بود كه روی لشكر 16 زرهی قزوین ریخته می‌شد.
از این پس بیشتر بر روی عملیات‌های كلاسیك تمركز خواهم كرد.
در 23 مهر 59 یعنی بعد از یك ماه و سه روز پس از جنگ، اولین حمله كلاسیك نیروهای ایرانی شروع شد. فرمانده وقت نیروی زمینی مرحوم «ظهیرنژاد» بود كه فرماندهی این عملیات را هم بر عهده داشت. وی آن زمان سرهنگ بود هدف، عبور از «جسر نادری» بود. پس از جسر نادری به طرف دزفول یك باند هواپیما بود و پس از آن یك پل و بعد از آن جاده‌ای كه به «عین خوش» می رسید. در این عملیات بیشتر نیروهای زرهی شركت داشتند. گردان‌های تانك چیفتن و M60 ارتش از جسر نادری رد شدند و وارد دشت عباس شدند. اما دشمن انگار از حمله خبر داشت. نیروها كه وارد دشت شدند آنها را زیر آتش گرفت. متأسفانه حمله ناموفق بود. بیشتر تانكها منهدم شدند و چند دستگاهی هم سالم دست عراقی‌ها افتاد. نیروهای دشمن به دنبال نیروهای ما تا پل آمدند و اگر دو دستگاه از تانكها بر روی پل منفجر نمی‌شد و راه آنان را مسدود نمی‌كردند از پل می‌گذشتند. همانجا زمین گیر شدند و كار پدافندی را شروع كردند.
عملیات كلاسیك بعدی درست سه روز بعد در محور هویزه شروع شد. نقش اصلی با لشكر 16 زرهی بود. 400 نفر از نیروهای سپاه هم به عنوان نیروی پیاده همراهشان بودند. در شروع، حمله كاملا موفق بود در همان ساعت اول نیروهای پیاده به سمت دشمن حمله كردند كه دشمن با دادن تلفاتی فرار كرد. حدود 40 دستگاه تانك و 3 قبضه توپ دشمن منهدم شدند. 500 الی 800 نفر اسیر دادند. اما متاسفانه چون پیروزی خیلی آسان به دست آمده بود و نیروها هنوز بی تجربه بودند، قدر موقعیت را ندانستند. در عملیات‌ها همیشه یك اصل وجود دارد به نام اصل استفاده از موقعیت كه در این جا كاملا فراموش شده بود. نیروهای ما بلافاصله شروع كردند به جمع آوری غنایم و برگرداندن تانك‌های غنیمتی به عقب. این كار نابسامانی عجیبی در آرایش نظامی و حوزه عملیات به وجود آورد. جنگ را خیلی آسان گرفته بودند و از پیروزی غره شده بودند. دشمن هم از فرصت استفاده كرد، همین كه دید نیروهای ما آرایش طبیعی ندارند پاتك زد كه متاسفانه موفقیت آمیز بود، نه تنها غنایمی كه گرفته بودیم از دست دادیم بلكه تعدادی از تانك‌ها و نفر بر هایمان هم سالم به دست دشمنان افتاد. نیروهای ما پنجا الی شصت تانك و نفر بر را گذاشتند و فرار كردند.
عملیات بعدی عملیاتی بود كه در تاریخ 20 دی همان سال وی داد.
70 درصد قوا از ارتش و 30 درصد باقی مانده سپاهی بودند كه این هم با شكست روبرو شد. عملیات در محور ماهشهر آبادان انجام گرفت.
عملیات بعدی در سال 5/7 صبح بیست و ششم اسفند پنجاه و نه اتفاق افتاد. عراقی‌ها همیشه شب منتظر حمله ما بودند. بیشتر تمركز آنها روی نگهبانی‌های شبانه بود. به همین علت نگهبانی‌ها در روز سست می‌شد. تصمیم گرفتیم این بار در روز حمله كنیم. از برادران ارتش خواسته شد پس از این كه چهار، پنج كیلومتر پیشروی انجام گرفت، تانك‌ها را از رودخانه عبور دهند و در منطقه مستقر كنند. اما آنها اعتقاد داشتند حمله در روز دیوانگلیست و دشمن حتما مقابله می‌كند و ما موفق نمی‌شویم، تنها قول آتش تهیه دادند.
حدود 200 نفر از نیروی‌ها «تك ور» آن روز از چهار محور به دشمن حمله كردند. پیش بینی ما درست از آب درآمد عراق‌ها كه اصلا انتظار حمله‌ی ما را در روز نداشتند، كاملا سردرگم شدند و عقب نشستند. یك گردان مكانیزه و 30 دستگاه تانك و نفربر از دست دادند. همچنین 100 نفر كشته و 68نفر اسیر دادند.
اما این بار هم نیروهای جایگزین به منطقه ارسال نشد. عراقی‌ها كه متوجه این مسئله شدند، دو روز بعد پاتك زدند و مواضع قبلی را پس گرفتند. ما در این عملیات 13 شهید دادیم.
این چندمین عملیات كلاسیك بود كه با شكست روبرو می‌شد. البته چون خودمان را كاملا بر حق می‌دانستیم و دشمن را باطل از شكست هم تجربه می‌آموختیم. برای ما تجربه شد كه سازماندهی را هیچ وقت نباید فراموش كرد. گسترش نیروها باید به نحو مطلوبی انجام شود و اطلاعات‌مان از منطقه باید به میزان كافی باشد. تجربیات تلخ كه گران به دست آمده بود. به همین دلیل بود كه بعدها تقریبا چنین شكست‌هایی كمتر رخ داد.
كم كم به اولین روزهای نبرد می‌رسیم. یعنی یك جنگ واقعی و رو در رو و برابر با دشمن. یك جنگ گسترده و سازمان یافته. البته تا همین جا هم موفقیت‌های زیادی به دست آورده بودیم. این درست كه مساحت زیادی از خاك كشورمان تصرف شده بود اما به هر حال جلوی دشمن سد شده بود. آنها دیگر ترك تازی‌های اولیه را نمی‌كردند كه مثلا مثال آقا دامادها وارد ایران شوند و سه روزه تهران را بگیرند و جمهوری اسلامی را ساقط كنند. آنها تا آن زمان متوجه شده بودند، هیچ كدام از خواب‌هایشان تعبیر نشده. اما فرمان تاریخی حضرت امام (ره) مبنی بر شكسته شدن حصر آبادان نیروی مضاعفی به همه داده بود. از این جا بود كه عملیات‌های واقعی شروع شد كه چشم و دل مردم ایران را شاد كرد و كمر دشمن و حامیانش را شكست. روزهای تلخ را پشت سر گذاشته بودیم، فاجعه هفتم تیر، انفجار دفتر ریاست جمهوری و هزاران فاجعه ریز و درشت دیگر را پشت سر گذاشتیم. اما همه چیز داشت به نقطه واقعی خودش می‌رسید. دیگر بنی صدر نبود و فرماندهی واقعی در دست امام (ره) بود.

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

می شه لطفا" منبع را هم ذکر بفرمایید؟

بنظر می رسه متن دستکاری و با تغییراتی باب میل بعضی ها شده باشه

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

متن فکر کنم کلا دستکاری شده.

چون ایشون دیگه در قید حیات نیستند متاسفانه و هر کاری دوست داشتند کردن 

 

منبع خبرگزاری فارس ولی به نقل از اینجا http://defae8sale.mihanblog.com/post/category/26

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

بله متأسفانه کاملاواضحه که متن نوشته های ایشون دچار تغییرات زیادی شده. یکسری از متنها و عبارتها هستند که متأسفانه در اکثریت قریب به اتفاق خاطرات اضافه می شوند که کاملا مشخص هستند

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

خوب و بد،ترسو و شجاع، خادم و خائن در تمام جوامع بوده اند و هستند، در نیروهای نظامی هم هستند اما بدترین کار اینه که به جای اینکه دنبال اصلاح باشیم بخواهیم یک طیف از نیروی نظامی و یا یک طبقه از جامعه را مورد حمله قرار دهیم. به خاطره زیر توجه بفرمائید متوجه عرایض من خواهید شد.

 

حاج سعید قاسمی (فرمانده وقت اطلاعات و عملیات لشگر محمد رسول الله در عملیات والفجر مقدماتی) در جمع دانشجویان و ذکر خاطره در مقابل سئوالی در مورد لو رفتن عملیات والفجر مقدماتی فرمودند:

متأسفانه این فرد نفوذی یکی از نیروهای اطلاعات و عملیات لشگر ما (حضرت رسول) بود و خودم مسئول مستقیمش بودم، در یکی از آن روزهای قبل از عملیات جهت جمع آوری اطلاعات در منطقه میانی فکه در حال گشتزنی بودیم که فرد مورد نظر با کالک و نقشه عملیات در مقابل چشمان حیرت زده ما خود را به نیروهای عراقی تسلیم نمود.

شهید باقری قبل از عملیات در جلسات گوناگون مخالفت خود را با طرح عملیات اعلام کرده بود.

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

همانطور که دوستان عزیز بدرستی اشاره فرمودند، در بیشتر قسمتهای خاطرات ایشان پرشهای زیاد و بی دلیلی دیده می شه که حاکی از دستکاریهای متعددی است تا مطالب مورد نظر را در لابه لای آنان جای دهند، بطور مثال در قضیه محاصره بانه که از حدود یک تا یک ماه و نیم قبل از کودتای نقاب آغاز شده بود، مواردی را که در این خاطرات به آن اشاره شده بطور کل صورت دیگری داشت و در آن زمان سروان توپخانه (سرهنگ) صیاد شیرازی، هنوز به منطفه عملیات غرب کشور وارد نشده بود !!! تا جایگزین فرماندهی قبلی عملیات غرب کشور "سرهنگ عطاریان" گردد!! 

17

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now