Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

106 posts in this topic

قبل از هر عملیات مهمی حسن بهمراه یک بیسیم چی با تجربه برای شناسایی منطقه مورد عملیات به شناسایی میرفت. آنقدر در خاک دشمن پیش میرفت که دیگر بیسیم چی ها هم مایل به همراهی او نبودند و خودش به تنهایی با یک کوله پشتی که داخلش مختصرترین وسایل مورد احتیاج  و یک شیشه عسل بعنوان غذا وجود داشت به پیش می رفت. آدمهای ضعیفی که توان همراهی او را نداشتند از این سر نترس میترسیدند.

آوازه بی باکی و شجاعتش در همه جا پیچیده بود. روزی فرماندهی نیروی زمینی در جلسه فرماندهان خطاب به آنها میگوید:

- این سرهنگ آبشناسان برای من آدم بسیار عجیبی است گویا ترس در این آدم راه ندارد. با کمترین امکانات به قلب سپاه دشمن می زند و میگوید باید مثل ابراهیم در آتش رفت. باید توکل کرد و نهراسید. وقتی به او گفتم سرهنگ او ابراهیم بود خلیل خدا بود ... در پاسخم گفت: یادت باشد که پروردگار مهربان همه بندگانش را دوست دارد ما توکلمان ضعیف است.

 

خودرو فرماندهی در جاده خاکی به پیش میرفت. جاده گل آلود و پر از چاله بود. سرهنگ باز فرمان داد:

تندتر برو .... تندتر برو گروهبان

گروهبان دنده را عوض کرد. چرخها یکی پس از دیگری داخل دست انداز می افتاد. آب باران و گل از زیر چرخها به اطراف پاشیده می شد. بارش برف هر لحظه شدیدتر می شد. گروهبان برگشت و به نیمرخ سرهنگ نگاه کرد. سرهنگ به جلو خیره شده بود. تصور عملی که سرهنگ می خواست انجام دهد برای او ترسناک و رعب آور بود.

- قربان ... هوا دارد هر لحظه بدتر می شود

سرهنگ بدون اینکه چمله ای به زبان بیاورد یا به گروهبان نگاه کند سرش را به علامت تأیید تکان داد. گروهبان که نمی خواست تسلیم سکوت سرهنگ بشود گفت:

- حتما فضولی مرا می بخشید ... شما بچه دارید قربان؟

سرهنگ بصورت گروهبان نگاه کرد و به گونه ای که هم چهره او را می دید و هم جاده پر از برف را می پائید خندید و گفت:

- یعنی آنقدر جوان به نظر میرسم که فکر کردی هنوز پدر نشده ام؟

گروهبان هم خندید. برای چند لحظه رعب و وحشت جاده پر برف و لغزنده و عملی که سرهنگ می خواست انجام بدهد در فضای کوچک و سرد جیپ از بین رفت و گروهبان حس کرد راحت تر می تواند با سرهنگ صحبت کند:

- نه قربان ... جبروت یک پدر مصمم و با نظم و ترتیب در تعلیم و تربیت فرزندان از صورت و رفتارتان میبارد اما تنها شناسایی رفتن در قلب دشمن آنهم تنها و در این هوای سرد خیلی نگران کننده است. مطمئنم شما از جان خودتان بخاطروطن وعقایدتان دست شسته اید اما بچه ها....

سرهنگ به شیشه جیپ خیره شده بود. برف بی امان به شیشه می نشست و با رقص برف پاک کن ها بسوی دیگر پرتاب می شد. برف پاک کنهایی که گویی در زیر شلاق برف از تاب و تب افتاده بودند و دیگر رقص آنها چندان اثری نداشت. صدای خش خش آنها با صدای گروهبان درهم آمیخت و دیگر سرهنگ نمی شنید که او چه می گوید. به یاد ساعت 12 شب جمعه گذشته که در خانه اش خوابیده بود افتاد.

ناگهان صدای هواپیمائی او را از خواب بیدار کرد. براحتی توانست تشخیص دهد این هواپیما در حال عبور و یا یک حرکت عادی نیست. با سرعت پتو را کنار زد و فریاد کشید:

- کیتی ... گیتی کجایی؟؟! بچه ها را بیدار کن. همه تان بیایید توی زیرزمین

و خودش به سمت اتاق افرا دوید. سر راه توی تاریکی دو بار پایش به چیزی گیر کرد و روی زمین افتاد. وارد اتاق افرا شد و او را در آغوش کشید و بسرعت بطرف زیرزمین رفت. گیتی, افشین و امین گوشه زیرزمین کز کرده بودند. صدای انفجار از دور شنیده میشد. او چند بار صورت افرا را بوسید و موهای بلندش را از دور پیشانی عرق کرده اش کنار زد. صورت خواب آلود دختر به نظرش چقدر زیبا آمد. افرا چشمهایش را در آغوش پدر باز کرد و به صورتش لبخند زد و گفت:

- بابا ... من تو بغل تو چیکار می کنم؟؟!!!

با این عکس العمل افرا همه خندیدند امین گفت:

- هه .. هه .. هه خانومو اگه بمب هم بالای سرش منفجر شود نمی فهمد.

گیتی به صورت حسن چشم دوخت و گفت:

- چقدر هول کردی؟! رنگ از رویت پریده. یک جوری داد کشیدی که از صدای هواپیمای عراقی بلندتر بود. خوب است تو چند ساله توی جبهه هستی و شب و روز کنار گوش ات بمبهای زیادی منفجر می شود

گیتی منتظر شد او حرفی بزند ... دلش می خواست این حرفها را از زبان خود او بشنود که عشق و علاقه ام به تو و بچه ها و دل نگرانیم به خاطر شماها باعث شد اینطور بی تاب شوم. میدانست حسن دیگر از مرگ هراسی ندارد. مدتهاست منتظر رسیدن پیک مرگ است تا جان را در راه وطن و اعتقاداتش فدا کند. شهادت برایش آرمان و آرزو شده و نرسیدن به این آرمان هرروز او را رنجور و دلتنگ از دنیا و هرچه در آن هست می کند. 

اما حسن یک کلمه به زبان نیاورد و فقط به صورت افرا خیره شده بود و با رضایت سر تکان می داد. سروصداها که خوابید صورت افرا را بوسید و برخاست و خدا را شکر کرد. با اینکه افرا بیدار بود باز او را در آغوش گرفت, به اتاقش برد و توی تختش خواباند و پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و گفت:

- بخواب دخترم ... شب بخیر

سرهنگ یکدفعه از جاده چشم برداشت و به گروهبان نگاه کرد و گفت:

- تو دختر داری گروهبان؟؟

گروهبان از ته دل خندید و از سئوال سرهنگ خوشحال شد و جواب داد:

- سه تا ... نه یکی, نه دوتا ... سه تا!!

و دوباره خندید و در ادامه گفت:

- من 5 تا بچه دارم قربان ... پسر بزرگم 17 سالش است و بقیه پشت سر آن به دنیا آمده اند

- دختر خوب است

- بله ... علاقه اش به پدر با پسرها کلی توفیر دارد. من الان دو ساله توی منطقه جنگی خدمت می کنم هنوز پسرها برام نامه ننوشته اند اما دختر 8 ساله ام تا حالا با اون خط خرچنگ قورباغه اش چند بار نامه نوشته که باباجون دوستت دارم ... باباجون عاشقتم

بعد زد روی فرمان و ادامه داد:

- خودشو شیرین میکنه پدرسوخته. عاشقتم رو با " آ " و بدون عین نوشته. نامه هایش پر از غلط غلوط است. وقتی می خوانم از خنده روده بر می شوم

 

09644705907721338763.jpg

 

سرهنگ خندید. شانه هایش تکان خورد. گروهبان هم خندید. ماشین به انتهای جاده خاکی و سیمهای خاردار رسید. گروهبان ساکت شد و به جلو خیره ماند. ترمز دستی را کشید و دو دستش را روی فرمان گذاشت. سرهنگ دستش را بطرف او دراز کرد. گروهبان دست محکم و استخوانی سرهنگ را گرم و با محبت فشرد. سرهنگ خواست دستش را از دست او بیرون بکشد اما گروهبان همچنان دست سرهنگ را در دستش نگه داشت و گفت:

- قربان مراقب خودتان باشید ... از دست من جز دعا کاری ساخته نیست.

سرهنگ با مهربانی سر تکان داد. به محاسن جوگندمی گروهبان خیره شد و گفت:

- دعا بزرگترین کاری است که بندگان خدا در حق یکدیگر می کنند گروهبان ... برو در پناه حق. حتما جواب نامه های دخترت را بده نگذار چشم به راه بماند.

چشمهای گروهبان پر از اشک شد. بغض گلویش را فشار می داد و نمی گذاشت حرف بزند. چشم از صورت سرهنگ برداشت و به سیمهای خار دار خیره شد. سرهنگ دستش را دراز کرد و کوله پشتی بزرگی را از عقب ماشین برداشت. دو بند آنرا روی دوشش انداخت. چند بار خودش را تکان داد تا جای کوله پشتی روی پشتش میزان شود. بعد درب جیپ را بست و به راه افتاد. گروهبان صدای او را شنید که گفت:

- برو ... زودتر برو گروهبان والا به شب می خوری و کارت سخت می شود.

گروهبان آنقدر منتظر ماند تا سرهنگ در آنسوی سیمهای خاردار و در خاک عراق از تیررس نگاهش ناپدید شد. هیچ صدایی شنیده نمی شد و همه جا پوشیده از برف بود فقط صدای زوزه باد که دور ماشین می پیچید به گوش میرسید. گروهبان دوباره ماشین را روشن کرد و دور زد. چند بار برگشت و پشت سرش را نگاه کرد انگار منتظر بود سرهنگ برگردد. بعد در یک لحظه مثل کسانیکه مصمم می شوند کاری را انجام دهند با سرعت از آنجا دور شد

 

ادامه دارد ....... 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بعد از پنج روز سرهنگ به قرارگاه بازگشت و گفت که عراقیها به زودی حمله می کنند. همه چریکهایی را که در قرارگاه بودند احضار کرد و نفراتی که میتوانستند تا 24 ساعت آینده برای کمک به قرارگاه اعزام شوند.

با آمدن او کل قرارگاه و حتی مردم شهر دلگرم می شدند. میدانستند تا او هست شهر سقوط نخواهد کرد. در کمترین زمان چریکها و سربازانش را در دشت عباس آرایش نظامی داد. نقشه ای با خود به منطقه شناسایی برده بود که حالا روی آن و تمام حاشیه اش پر از علامت و یادداشتهای ریز و درشت بود.

او طوری نیروها را در مناطق دشت مستقر کرد که گویی گرداگرد شهر و آبادی های اطراف سد کمربندی از سرباز و سلاح کشیده شده است. نزدیکترین آبادی به مرز که در منطقه گودی قرار داشت از ترس اشغال آن به دست عراقیها تقریبا خالی از سکنه بود. سرهنگ به فکر آذوقه برای سربازانش بود. میدانست اگر انتظار طولانی شود و عراقیها دست به حمله نزنند نمی تواند امیدی به پشتیبانی قرارگاه داشته باشد. می دانست امکاناتش بسیار محدود است و جوابگوی این تعداد سرباز و چریک نیست اما نگران نبود و دلهره نداشت. در تمام طول مسیر و عقب راندن عراقیها از پشت دیوارهای شهر و روستاهای دشت عباس جای پای خداوند را دیده بود. به حمایت خداوند مهربان خیلی امید داشت. برایش مسلم بود که نقشه هایش درست پیش خواهد رفت.

در چادر فرماندهی که طول و عرض آن دو متر بیشتر نمی شد. فقط یک میز تاشو که رویش مقدار زیادی کاغذهای ریز و درشت یادداشت تلمبارشده بود. کنار کاغذها چند جلد کتاب روی هم بود. مشمای ضخیم آویخته شده در جلو چادر کنار رفت. سرگرد هدایت کننده ستونهای نظامی وارد چادر شد. سلام نظامی داد و گفت:

- قربان روستائیها برای دیدن شما آمده اند می خواهند با شما صحبت کنند.

سرهنگ با تعجب سر برگرداند و به سرگرد نگاه کرد و گفت:

- با من ؟؟!!

- بله قربان

- نفهمیدی چکار دارند؟

- خیر قربان

- بسیار خب الان میام

از سر سجاده برخاست. قرآن کوچکش را که همیشه همراهش بود داخل جیب لباسش گذاشت و از چادر خارج شد. حدود پنج, شش مردبومی با چند قاطر که بارشان دیگهای بزرگ بود در نزدیک چادر ایستاده بودند. یک زن با دو کودک خردسال که صورتشان را لای شال ضخیمی پیچیده بودند همراهشان بودند. سرهنگ جلو رفت و به پیرمردی که جلوتر از بقیه ایستاده بود سلام کرد و دست داد.

- سلام و علیکم و رحمت الله و برکاة، جناب سرهنگ

بعد خم شد که دست سرهنگ را ببوسد، سرهنگ دستش را کشید و صورت پیرمرد را بوسید. 

- خوش آمدید پدرجان، از دست من چه کاری ساخته است؟

- قدم شما روی چشم ما، به دیار ما خوش آمدید .. جناب سرهنگ آبشناسان

سرهنگ به صورت آرامبخش پیرمرد لبخند زد و گفت:

- اسم مرا هم که میدانید.

پیرمرد با اعتماد به نفس گفت:

- بله شما عزیز دل ما هستید. شما بوی اسلام و قرآن می دهید. بوی فداکاری و جانفشانی می دهید.

سرهنگ جلوتر رفت و پیرمرد را در آغوش گرفت، مردی نود ساله به نظر می رسید اما استخوانهای درشتی داشت و محاسن سفید و کلامی گیرا. در طول حرف زدنش هم لبخند بر لب داشت و هم چشمانش پر از اشک بود. با همان حال به قاطرها اشاره کرد و با بغض گفت:

- قابل شما را ندارد ... اهالی روستا، همان ها که باقی ماندند و هنوز روستا را ترک نکرده اند، وقتی دیدند ارتش به منطقه آمده تا نگذارد عراقیها روستای آنها را اشغال کنند برای سربازان شما غذای گرم درست کردند.

سرهنگ با تعجب پرسید:

- غذای گرم ؟؟؟!!!

- بله آقا، چند گوسفند ناقابل به نیت سلامتی و پیروزی شما و سربازانتان زمین زدیم ....

سرهنگ دوباره پیرمرد را در آغوش کشید و سخت میان بازوانش فشرد و گفت:

- شما کار با ارزشی انجام دادید ... چطور از شما مردم خوب تشکر کنم. چطور از زیر دین شما خارج شوم

سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:

- خدایا از تو سپاسگذارم 

و بعد به طرف دیگهای غذا رفت، در دیگ را بلند کرد، بخار غذا همراه با بوی مطبوع گوشت پخته شده فضا را پر کرد. سرهنگ به سرگرد که کنار او ایستاده بود اشاره کرد و رو به پیرمرد گفت:

- هدیه شما را با جان و دل قبول می کنیم به شرط اینکه لااقل یک وعده خودتان هم میهمان ما باشید و با ما غذا بخورید

پیرمرد سر تکان داد و گفت:

با کمال میل آقا

دستور داد دیگها را از روی قاطرها پیاده کنند. لااقل 3 وعده غذای سربازان آنهم غذای گرم و تازه رسیده بود. پیرمرد به سمت زن رفت و رو به سرهنگ گفت:

همسر این زن در جنگ شهید شده و دو کودکش یتیم شده اند. او همت زیادی کرد تا این غذا برای سربازان آماده شود. اصرار داشت همراه ما بیاید و شما را ببیند.

سرهنگ جلو رفت و با تواضع مقابل زن و دو کودک خردسالش ایستاد. زن نگاهش که با نگاه سرهنگ گره خورد بغضش ترکید وگفت:

- آقا ... شوهرم را شهید کردند، سر سیاه زمستان با خمپاره هایشان خانه ما را خراب کردند ... دختر هجده ساله ام زیر آوار مرد ... خدا شما را از برادری کم نکند ... ما بی پناه هستیم

تمام مدت که زن صحبت می کرد سرهنگ پسر کوچکش را نوازش میکرد. پسرک به پای سرهنگ تکیه داده بود و در مقابل نوازشهایش لبخند به صورتش نشسته بود. سرهنگ گفت:

- دلتنگ نباشید خواهر ... ان شالله روزهای فشار و سختی تمام می شود. دشمن را از خاکمان بیرون می رانیم و زندگی روی خوشش را به شما نشان می دهد. صبور باشید و تسلیم غم و اندوه نشوید.

حرفهای سرهنگ به دل زن نشست. سرش را به زیر انداخت و دیگر حرفی نزد. سرهنگ جلو رفت. جلوی پای دخترک که با موهای طلائی و مجعدش از لابلای شال پشمی سفید رنگ بیرون زده بود زانو زد. چند لحظه به صورت زیبای دخترک چشم دوخت. دختر به سرهنگ لبخند زد بعد دو دستش را زیر بغل دخترک گرفت و گونه هایش را بوسید. بعد به طرف یکی از قاطرها که بارش خالی شده بود رفت. دخترک را روی قاطر نشاند و بعد برادرش را بغل کرد و پشت سر او و روی قاطر نشاند و به پسرک گفت:

- مواظب خواهرت باش پسرجان ... تو پسر قوی هستی

پسرک دوباره به صورت سرهنگ لبخند زد و دستهایش را محکم به دور کمر خواهرش چسباند. سرهنگ با رضایت سر تکان داد:

- آفرین ... معلومه پسر حرف گوش کن و زرنگی هستی

دفع حمله عراقیها یک هفته طول کشید و عملیات با موفقیت انجام شد و دشمن تا کیلومترها عقب نشینی کرد. در طول این عملیات دست حسن تیر خورد اما کسی متوجه نشد. داخل چادر فرماندهی بالاپوش نظامی اش را پوشیده و زیپ آن را تا بالا کشیده بود. برای سرگرد فرمانده پیاده نظام این حالت او کمی غریب بود. هی کنجکاوی کرد. کنار او آمد و به خطوط چهره اش دقت کرد. رنگ   سرهنگ پریده بود. فهمید دارد درد میکشد. اصرار کرد که چه شده است؟

سرهنگ زیپ بالاپوش را پایین کشید و سرگرد دید که خون از میان گره بافتنی ارتشی او بیرون زده و تا لایه بالاپوش هم نفوذ کرده بود. سرگرد اصرار کرد که اجازه دهد تا بالگردی را بیاورند و او را برای مداوا به عقبه لشگر منتقل کنند. قبول نکرد و گفت:

- عملیات هنوز تمام نشده است. با رفتن من مردم شهر و سربازان دلشان خالی می شود. هول و هراس ورشان می دارد. می مانم تا پایان عملیات.

با یک تکه پارچه روی زخم را به کمک سرگرد محکم بست و دو روز دیگر با همان حال در منطقه ماند و همه مسئولیتهایش را به خوبی انجام داد. دستورهای لازم را برای حفظ خط و جلوگیری از خطر حمله مجدد عراقیها به شهر و روستاهای نزدیک خط صادر کرد و خیلی عادی از آنجا رفت

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

حسن برای مداوا مجبور شد حدود یکماه در تهران بماند و در بیمارستان بستری شد، هم بخاطر کتفش و هم ناراحتی شدید معده که پیدا کرده بود. پزشک برایش آزمایشهای متعدد و آندوسکوپی انجام داد.

سرانجام به این نتیجه رسید که معده او در اثر مصرف وعده های نامنظم غذایی، گرسنگیهای طولانی و مصرف غذاهای کم حجم مثل عسل و پسته و گردو دچار ضعف و مشکلاتی شده است و برای درمان باید رعایت پرهیزانه غذایی خاص، وعده های منظم غذایی و مصرف میوه و سبزیهای نیم پز را در خانه داشته باشد اما حسن فرصت انجام هیچکدام از این دستورهای پزشک را نداشت و می خواست هرچه زودتر به منطقه برگردد.

برای مدتی از فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) فرا خوانده شد و مسئولیت فرماندهی یکی از تیپها به وی سپرده شد. حسن با توانائیهایی که در خود احساس میکرد این مسئولیت را کوچک میدانست و دلش میخواست که مسئولیتهای بزرگتری را عهده دار شود. این دوران شاید سخت ترین دوران زندگی او بود. با کمترین بهانه ای عصبی می شد و بیشتر به حالت افسرده در گوشه ای با افکار خود خلوت میکرد. پس از 3 ماه نامه ای به فرماندهی نیروی زمینی نوشت و در آن دوره های آموزشی را که طی کرده بود و مسئولیتهایی را که بخوبی از پس آنها برآمده بود را برای او شمرد. در نامه اش نوشت:

- وطن اصلی یک سرباز مسلمان خاکش نیست، کشورش نیست، بلکه محدوده ای است که مکتبی که او به آن اعتقاد دارد حاکم است. من همیشه به خاطر اعتقاداتم جنگیده ام نه چیزهای دیگر. نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی این قدر شیرین که انسان افتخار و شرافتش را فدای آنها کند.

مدتی بعد فرماندهی لشگر نیروهای مخصوص را عهده دار شد و دوباره راهی مناطق جنگی شد تا طرحهای عملیاتی را برای شکستن هیمنه دشمن طراحی و اجرا کند.

سه ماهی بود که رفته بود و خبری از او نبود. بعد از عملیات قادر با بدنی خسته،فرسوده و ناتوان به خانه آمد. لباسهایش خاک آلود و تنش رنجور بود. با زحمت توانست آبی به سرو صورتش بزند و در میان رختخوابی که برایش پهن کرده بودند دراز کشید. با نگاه مهربانش اطراف را پائید، بچه ها را یکی یکی تماشا کرد. آهسته دستهای افشین را در میان دستهایش که از تب شدید داغ شده بود گرفت و گفت:

- پسرم ... افشینم ... تا میتوانی بخوان. وقت خیلی کم است. از دست رفتن فرصتها را حتی نمی توانی تصور کنی، بخوان و به آموخته هایت عمل کن، اگر چنین نکنی برکه آموخته هایت با باتلاق تبدیل خواهد شد. همه چیز را قصه و پوچ می پنداری و سرانجام همه آنها فاسد و غیر قابل استفاده می شوند و یا به سمی خطرناک تبدیل خواهند شد.

از فشار تب کم کم پلکهایش روی هم افتاده بود و دیگر تاب حرف زدن نداشت. گیتی چند قطره داروی استامینوفن را زیر زبانش چکاند و بیقرار بالای سرش نشست، وقتی دید تب امانش را بریده یک ظرف یخ آورد و پارچه ای را در آب یخ مرطوب کرد و روی پیشانی و پاهایش گذاشت، تب چنان حسن را بی حال کرده بود که هیچ نمی فهمید، بی حالی حسن گیتی را هم بی تاب کرده بود. هربار که پارچه مرطوب را روی پیشانی و پاهای او می گذاشت و برمی داشت به آرامی بوسه ای بر پیشانی و گاهی بر کف پاهایش میزد و با خود زمزمه میکرد:

- خدایا ... این پاها چقدر خسته اند، چقدر در راه دفاع از دین و قرآن زحمت کشیده اند، اینها پای یک رزمنده اند که حرمت فراوان دارند.

هنوز روشنایی خورشید به خوبی روی بامها و کوچه ها و خیابانها پهن نشده بود که صدای تلفن به صدا درآمد. گیتی گوشی تلفن را برداشت و در جواب کسی که سراغ حسن را می گرفت گفت:

- حسن بیمار است و حالش مناسب نیست

حسن خودش را به گیتی رساند و گوشی تلفن را گرفت. چند کلامی بین او و تلفن کننده رد و بدل شد. ناگهان حسن عصبانی شد و فریاد کشید:

- چرا دقت نکردید و مسائل حفاظتی را ساده انگاشتید؟ چرا عملیات لو رفت؟ چرا اجازه دادید نیروها پراکنده شوند؟ چرا اجازه دادید نیروها از ترس خطر عقب نشینی کنند؟ در اولین فرصت همه را جمع کنید، هیچکس حق ترک محل خدمتش را ندارد منهم تا چند ساعت دیگر آنجا هستم.

گیتی خیلی نگران شد. چند بار آمد از جلو حسن این طرف و آن طرف رفت تا شاید حواسش به او برگردد و از عصبانیتش کاسته شود اما حسن هر بار با مهربانی به صورت او خیره شده و با آرامش لبخند زد. انگار نه انگار که این قدر عصبانی است و نگران اوضاع و شرایط پیش آمده در خط مقدم است. صبحانه را نخورده لباسش را پوشید و با عجله راهی شد و در جواب سئوال گیتی گفت:

- باید بروم ... اگر آنجا نباشم زحماتم از بین میرود. جان بچه های مردم در خطر است

گیتی گلابی ای را که نصفه نیمه پوست کنده بود به سویش دراز کرد. حسن گفت که نمیخورد. گیتی با التماس گفت:

- تو رو خدا دستم را برنگردان، بخور ... لااقل همین یک گلابی را

حسن به علامت تسلیم دستها را بالا برد و در حالیکه چشم میگفت گلابی را از دست گیتی گرفت و با ولع نوش جان کرد. گیتی با نگرانی پرسید:

- حالا کجا میروی؟ به کدام سمت؟

حسن لبخندی زد و جوتب داد:

- کربلا!! بگو سوغاتی چی برایت بیاورم؟

بعد قرآنی را که دست گیتی بود گرفت و آنرا گشود و چند آیه از آن را به عادت همیشگی خداحافظی خواند و آنرا بست  و بوسید و داد دست گیتی و به سرعت از خانه خارج شد.

چهاردهم محرم سال 1364 هجری شمسی (هفتم مهر) بود که عراق با پخش سرود شادی و جشن خبر شهادت حسن را اعلام کرد.

چند روز بعد گفتند که حسن برای شناسایی امکانات و تجهیزات دشمن و تثبیت موقعیت نیروهای خودی در عملیات قادر بسوی ارتفاعات لولان رفته و ترکش گلوله های توپ دشمن که بی امان منطقه را می کوبیدند سرانجام در نیمه های روز پاهای مردانه اش را از حرکت و پیشروی باز داشته و منطقه سرسول با خون مطهرش عطر شهادت به خود گرفته است.

و بدین سان شاهین کوهستان سرلشگر حسن آبشناسان به شهادت رسید و ارتش یکی از بهترین افسران تاریخ خود را از دست داد

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کلافه جان سلام

در عکس اخری کسی که یک چشمش رو با کاوری بسته بادی گارد صیاده . اون چشمش مصنوعیه و شب ها موقع خواب باز می ماند که حالت وحشتناکی داشت . اسمش رو یادم رفته اما از هوابردیهای بسیار ورزیده و جنگجو و دلاوری بود . تفریحش این بود که وقتی خواب به سرش می زد می رفت و چند نفر از دشمنان رو سر می برید . خیلی کم حرف بود و بسیار جدی . ببین می تونی اسمش رو پیدا کنی و از سرنوشتش پرس و جو کنی . با اینکه یک چشمش نا بینا بود اما یکشب تو سقز برای ما خشاب گذاری و مسلح کردن تفنگش رو نمایش داد که ما فقط صداش رو می شنیدیم و آنقدر سریع این کار رو می کرد که ما نمی توانستیم حرکاتش رو ببینیم و از او درخواست کردیم ( slow motion ) انجامش بده تا ببینیم چکار می کنه . خیلی سریع بود . یکدفعه چند نفر اسیر رو آورده بود تا ببریم ارومیه . گفتم دستهای اینها رو ببند یکدفعه رو هوا کاری نکنند . چند تا فحش نثارشون کرد و گفت غلط کرده اند پس من اینجا چکاره ام و هلشون داد تو هلی کوپتر . کلاش انگار یه اسباب بازی بود تو دستش . خلاصه پیداش کن نمیدونم

 

درود و عرض ادب خدمت استاد گرامی 

 

احتمالا پیداشون کردم. ایشون ظاهرا سرلشکر غلامرضا خلیلی از نیروهای ویژه هوابرد می باشند. 

 

انشااله اگر به خاطراتشون دست پیدا کردم حتما یک پست برای ایشون باز می کنم 

 

متاسفانه ایشون در سال 85 بر اثر جراحات ناشی از جنگ از دنیا رفته اند   :unhappy_resize: 

 

1551704_655453327829810_1725428938_n.jpg

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

fb75f6caf329.jpg


 


516f67e91241.jpg

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
بینهیات سپاس جناب جنت سرشت

 

متن فوقالعاده بود

 

روحش شاد 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

dcd64aee6735.jpg


8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

dd06d4ac1c55.jpg


8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

13979121434721.jpg


9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

139791214349322.jpg


8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
سرهنگ آبشناسان در این عملیات شهید شدند!
 
عملیات «قادر» در 24 تیر ماه 1364 نخستین عملیات مستقل ارتش پس از عملیات بدر (در عملیات بدر به دلیل استفاده عراق از سلاح شیمیایی ناکام ماند) بود و سرهنگ «علی صیاد شیرازی» فرماندهی آن را بر عهده داشت. در این عملیات یگان‌هایی از سپاه و ارتش حضور داشتند.
این عملیات دو ماهه طی سه مرحله و با نامهای قادر 1، 2 و 3 اجرا شد و هدف از انجام آن در غرب، تسلط بر شهر «سیدکان» استان «اربیل» عراق و آزادسازی بلندی‌های منطقه بود.
رزمندگان ایرانی در ساعت 2 بامداد با رمز «یا صاحب الزمان (عج)» خطوط پدافندی دشمن را شکافته و از غرب شهر «اشنویه» ایران به سوی بلندی‌های «کلاشین» عراق پیشروی کردند. در هر یک از مراحل این عملیات هدف‌هایی تأمین شد، اما عواملی هم‌چون پاتک‌های سنگین دشمن سبب گردید تا سرانجام این عملیات در تاریخ 18 شهریور ماه 1364 با عدم موفقیت کامل روبرو گردد و تنها به انهدام نیروها و ماشین جنگی دشمن اکتفا شود. سرهنگ «حسن آبشناسان» فرمانده تیپ 23 نوهد نیروهای تکاور ارتش در روند این عملیات به شهادت رسید.
عمليات قادر در حالي طرح ريزي و اجرا شد كه ركود قابل توجهي جبهه‌هاي جنگ را فراگرفته بود. عمليات بدر كه در ابتدا موفق بود ولي به دليل به كارگيري وسيع سلاح شيميايي توسط عراق،اهداف تصرفي تثبيت نگرديد،آخرين عمليات گسترده نيروهاي ایران در مقابل عراق قبل از عمليات قادر بود.
بر اساس تصميمات فرماندهي كل،نيروهاي ايراني براي حفظ روحيه آفندي و جلوگيري از رخوت و سستي يگان‌ها و پرهيز از تلفات سنگين ناشي از عمليات‌هايي كه به دلايلي به موقعيت منجر نمي‌گرديد هر يگان تا رده تيپ مؤظف شد با اجراي گشتي‌هاي رزمي به استعداد گردان و گروه‌ها آرامش را از دشمن سلب نموده و راهي براي انجام يك عمليات گسترده باز نمايد.

در اين ميان تنها منطقه‌اي كه مي‌توانست با توجه به وضعيت آب و هوا عمليات گسترده‌اي در آن انجام گيرد شمال غربي‌ترين خطوط مرزي كشورمان بود كه در صورت موفقيت اهداف قابل توجهي را تامين مي‌نمود.

به دلیل کوهستانی و صعب العبور بودن مناطق، واحد های تکاوری همچنین یگان های مهندسی نقش مهمی رو ایفا کردند!
در اين عمليات تيپ 23 تكاور، تيپ 28 پياده كردستان، تيپ يكم لشگر 77 پياده خراسان، گردان تكاور لشگر 64 اروميه، تيپ 55 هوابرد شيراز با كمك و پشتيباني گردانهاي توپخانه، مهندسي، هوانيروز و نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران و با همراهي و مشاركت رزمي و تاكتيكي يگانهاي سپاه پاسداران شرکت داشتند.

(البته این عملیات هم مثل بقیه عملیات ها ناگفته هایی داره که در یک پست جداگانه خدمتتون عرض میکنم)

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

سرهنگ آبشناسان در این عملیات شهید شدند!

 

عملیات «قادر» در 24 تیر ماه 1364 نخستین عملیات مستقل ارتش پس از عملیات بدر (در عملیات بدر به دلیل استفاده عراق از سلاح شیمیایی ناکام ماند) بود و سرهنگ «علی صیاد شیرازی» فرماندهی آن را بر عهده داشت. در این عملیات یگان‌هایی از سپاه و ارتش حضور داشتند.
 

 

 

چند چیز متناقض و مجهول در یک سطر 

 

1- نخستین عملیات مستقل ارتش ؟؟؟ تیرماه 64 ؟؟ یعنی تا اون تاریخ ارتش هیچ عملیات مستقلی انجام نداده ؟

2- با حضور یگانهایی از سپاه و ارتش ؟؟ پس معنی مستقل چی میشه ؟ 

3- شهید آبشناسان طراح و فرمانده عملیات قادر بودند نه شهید صیاد. فکر میکنم در این تاریخ شهید صیاد فرمانده نیروی زمینی بودند 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now