Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

سفری به سرزمین دشمن

با سلام و احترام . خیلی خوشحال شدم وقتی جناب کلافه با اس ام اس اطلاع داد که انجمن دوباره فعال شده است . من هم برای قدر دانی از زحمات ایشان ماجرای سفرم را به عراق که حدود یکماه قبل بود را تقدیم میکنم . امیدوارم دوستان بپسندند . به مرور و تا یکی دو روز آینده به شرط حیات .

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

1- از خانه تا مرز

با سلام . خدمت دوستان عارضم که بنده از کودکی ارادت خاصی به اهل بیت پیامبر سلام ا.. علیها داشته و دارم . در میان آن بزرگواران همواره نام علمدار و سپهسالار کاروان کربلا روح و جانم را صیقل میداد . همین ارادت سبب شده بود تا آرزوی زیارت آن بزرگواران و بخصوص سالار شهیدان دو عالم مولایم حسین (ع) و برادر با وفایش آقایم ابوالفضل العباس (ع) را داشته باشم . شاکرم خداوند مهربان را که امسال بر این کمترین بنده اش منت نهاد و آرزوی مرا برآورده نمود .

سالها قبل به بهانۀ آزادی حرمین این دو بزرگوار جنگی برپا بود که همه میدانیم نتیجۀ آن را . هرچند در آن سالها در سنین جوانی و ناپختگی هم میدانستم که آزادی آن دو حرم مقدس تنها شعار است برای تحریک دوستداران آن بزرگواران ولی امروزه بخوبی دریافته ام که همان شعار آزادی کربلا و عبور از کربلا برای رسیدن به قدس شعاری بوده که تنها مخترعش را میتوان نادانی بیسواد دانست . بگذریم .

از روز عید غدیرخم فکر سفر به کربلا در سرم افتاد . برای گذرنامه اقدام کردم . یکی دو روز به حرکت به سمت عراق وقت بود که اخبار قیام مردم عراق را شنیدم . چندتا اس ام اس هم آمد که فعلا عجله نکنید . ولی من تمام سفر را برنامه ریزی کرده بودم . در روز معین به سمت مرز حرکت کردم . بنده به اتفاق همسر و همشیره و پسر همشیره ( آقا وحید ) بودم . به کرمانشاه رسیدم . مقصدم را مرز مهران تعیین کرده بودم . در کرمانشاه به علت خستگی تصمیم گرفتیم به مهمانسرای لشکر81 رفته اتاقی بگیریم و استحمام و استراحتی کرده سپس با تجدید قوا به سمت مهران برویم . ساعت حدود 8 صبح به مهمانسرا که هتل گلایول بود رسیدم و با ارائۀ کارت ایثارگری اتاقی گرفتم . تا ساعت حدود 12 آنجا بودیم .

به سمت مهران راه افتادیم . تنگۀ مرصاد را دیدم . آنگونه که در موردش صحبت میکنند اقدامی برای تجلیل از دلاورانی که در آن تنگه در برابر دشمنان در تابستان 1367 مردانه ایستادگی کرده بودند ندیدم . به نزدیک اسلام آباد غرب که رسیدم یکی از اقوام که در مرز مهران بود اطلاع داد که به مهران نیایید که از صبح به علت ازدحام نه آب پیدا میشود و نه نان . علی رغم دعوت از مردم برای حضور در عراق کمترین امکانات را مهیا نکرده بودند . به ما گفتند اگر خواستید بیایید حتما آب و غذا با خود داشته باشید . ضمن اینکه عبور مسافران از مرز مهران هم بسیار کُند انجام میشود .

همراهان گفتند چه کنیم . زنگ زدیم شهرستان و از مرزهای دیگر پرسیدیم گفتند که مرز خسروی باز است . از اسلام آباد تا مرز خسروی تقریبا همان قدر راه بود که تا مرز مهران . گفتم از خسروی برویم . به سمت قصر شیرین رفتیم . بعد از سی و چند سال دیدن آن خطه از میهن برایم خیلی جالب بود . بسیاری از نقاطش را میدانستم . خاطرات تلخ و شیرینی برایم تداعی شد . کرند غرب یا دالاهو سرزمین حماسه های ارتشیان بود . داستان ها دارد دالاهو برای آیندگانش . رسیدیم به سرپل ذهاب . وضعیت نابسامان مردمش و کانکس ها قلب هر بیننده ای را می آزارد . بعد از گذشت حدود دو سال هنوز میتوان درماندگی و بی عرضگی مسئولین را بخوبی نظاره گر بود . نتوانستم خودم را راضی کنم داخل شهر برویم . از همان کمربندی شهر میشد به عمق فجایع در آن شهر مرزی پی برد . به قصر شیرین رسیدیم نگذاشتند به سمت مرز برویم . گفتند عراقی ها از ساعت 16 مرز را تعطیل میکنند .

داخل قصر شیرین دوری زدیم و در همان ابتدای شهر هلال احمر چادرهایی را برای اسکان برپا کرده بود . چادری گرفتیم و تعدادی پتو هم دادند و شب را خوابیدیم . صبح زود به سمت مرز رفتیم . از قصرشیرین تا مرز حدود 25 کیلومتر راه بود . با خودم گفتم زرنگ بودم که به خسروی آمدم و در خلوتی از مرز عبور میکنم . در همین رویاها بودم و حدود 5 کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که جلوی ماشین را گرفتند و گفتند باید ماشین را اینجا بگذارید . هرطور بود مامورین را رد کردم به امید رسیدن به مرز . چند کیلومتر جلوتر دوباره ماشین را متوقف کردند . البته جاده را هم با موانع بسته بودند . هرجا بیابان مسطحی بود یک ارگان آنجا را پارکینگ کرده بود و تا جایی چشم کار میکرد ماشین پارک شده بود . ناچار شدم ماشین را به داخل پارکینگ برده و با ساک ها بیاییم لب جاده و با اتوبوس به سمت مرز برویم . هنوز بیش از 20کیلومتر تا مرز فاصله داشتیم . ازدحام جمعیت زیاد بود . من تنها زرنگ نبودم خیلی از هموطنان از من زرنگ تر بودند و خسروی را برای عبور انتخاب کرده بودند . نزدیک به دو ساعت برای سوار شدن اتوبوس معطل شدم . مردم اصلا رعایت حال مرا که با ویلچر بودم نمیکردند . هرکس تلاش میکرد خود و خانواده اش را سوار اتوبوس کند .

با عبور از آن وارد خاک میهن شده بودند .   علی رغم شوق زیادی که برای زیارت داشتم میخواستم برگردم . خیلی دشوار بود . تازه هنوز در خاک خودمان بودیم و اینقدر جمعیت بود . اگر پسر همشیره همراهم نبود قطعا برمیگشتم . وحید گفت بروم ماشین را بیاورم شما را تا مرز برسانم ماشین را برگرداندم . گفتم این راه خوبی است . تو یک نفری میتوانی راحت با اتوبوس بیایی . به ماموری که وسط جاده بود گفتم بگذارد مرا با ماشین شخصی به مرز ببرد و ماشین را برگرداند . مامور ابتدا مخالفت کرد ولی زود راضی شد . ماشین را آورد و سوار شدیم و خود را به مرز رساندیم . حدود دویست متری ورودی مرز پیاده شدیم به وحید گفتم ماشین را همین اطراف پارک کن که در برگشتن همین مکافات را نداشته باشیم . ماشین را پارک و لوازم را برداشتیم و به سمت ورودی مرز راه افتادیم . مرز خسروی همان مرزی است که اولین عزیزان اسیر در چنگال دشمن با عبور از این مرز وارد میهن شدند .  ادامه دارد

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

2- از مرز خسروی تا بغداد

18 مهرماه 1398بعد از حدود دو ساعت معطلی که شامل طی نمودن مسافتی حدود 2 کیلومتر از اولین مانع و نشان دادن گذرنامه به مأمورین و ایستادن در صف برای ضرب مهر خروج از کشور بود قدم به خاک عراق گذاشتیم .

z3m_01.jpg

اینجا ورودی خاک عراق است . باید دوباره در صف می ایستادیم تا مهر ورود به عراق در گذرنامه ثبت شود . هوا خیلی گرم و آفتاب داغ  بود . عبور تقریبا به کندی صورت میگرفت . یکی از مأمورین عراقی از ساختمان بیرون آمد و مرا به همراه وحید از صف خارج و با خود به داخل ساختمان برد . بدون نوبت گذرنامۀ ما را مهر زدند و از درب دیگر خارج شدیم . بعد از گذراندن این مراحل که واقعا دشوار بود به سخت ترین مرحله یافتن ماشین برای رفتن به مقصد رسیدیم .

دهها دستگاه خودروی ون و خودروهای شخصی عراقی و تعدادی اتوبوس ایرانی مسافران را از گذرگاه مرزی به شهرهای عراق می بردند . عراقی ها از اربعین و ارادت مردم ایران به اباعبدا... الحسین (ع) نهایت سوء استفاده را میکردند . فاصلۀ مرز خسروی تا بغداد کمتر از 200 کیلومتر است . بابت این مسافت خودروی شخصی با ظرفیت 4 نفر از هر نفر 150000 تومان یعنی 600000 هزار تومان و خودروی ون با ظرفیت 13 نفر از هر نفر 120000 هزار تومان یعنی 1560000 تومان و خودروی مینی بوس با ظرفیت 21 نفر از هر نفر 80000 هزار تومان 1680000 تومان کرایه میگرفتند . چنانچه داخل ایران که تورم و گرانی کمر مردم را شکسته است راننده ای یک ریال اضافه دریافت کند ضمن اینکه ابتدا خودمان را ج ... ر میدهیم مراجع دیگری چون ستاد مبارزه با گرانفروشی و ستاد 124 و پلیس راه و چندین ارگان دیگر خرخرۀ رانندۀ بیچاره را می سایند . ولی هیچ نهاد و ارگانی نه از سوی دولت مقتدر ایران و نه دولت عراق نبود تا با رانندگان فرصت طلب عراقی برخورد کند . مردم هم سرگردان بودند . گرچه نباید از بی ارزش بودن پول ملی غافل بود . شنیدم که در کربلا هموطنی میگفت پول عراقی همراه نداشتم و پول ایرانی چند اسکناس ( ده هزار تومانی ) به راننده دادم که راننده بیشرمانه پولها را پرت کرد توی صورتم و میگفت اینها بی ارزش هستند باید پول عراقی بدهی که هموطنانی که پول عراقی داشتند برایم چنج کردند .

همین مسیر در داخل ایران از نصف مفت خوری عراقیها هم کمتر است . اولین نشانۀ اقتدار و صلابت کشورم را در برخورد رانندگان عراق با زائرین اربعین خودم شخصا مشاهده کردم . به هر مصیبتی بود مینی بوسی را سوار شدیم و به راه افتادیم . جدای از صندلی های استاندارد مینی بوس داخل راهرو نیز صندلی هایی تعبیه شده بود که نفر اضافه سوار میکردند . راننده ابتدا کرایه ها را جمع و سپس راه افتاد . از پایانه که خارج شدیم خودرو متوقف شد . راننده با اشاره و ایما و بعضا الفاظی به ما فهماند که باید چندتا خودرو که جمع شد همراه با اسکورت نیروهای نظامی حرکت کنند . میگفت مسیر ناامن است . چند دقیقه بیشتر طول نکشید که تعدادی خودرو جمع شدند و به راه افتادیم . یک خودروی نظامی جلوی ستون به راه افتاد . چندتا عکس از آن گرفتم . البته از آنجا که میترسیدم مرا به جرم جاسوس یا نیروی داعش دستگیر نکنند عکس ها را یواشکی گرفتم .

dnwy_02.jpg

0gpb_02-1.jpg

pmdt_02-2.jpg

در طول مسیر هر یک کیلومتر و بعضا هر پانصد متر یک خودروی نظامی با تعدادی نفر مجهز به دوشکا و سلاح انفرادی در فاصله ای 10 تا 50 متر از جاده مستقر بودند . این جدای از پاسگاههای نظامی و حدود 10 ایست و بازرسی بود که در مسیر احداث شده بود . کلا نا امنی و خطرناک بودن جاده را بخوبی میشد دید . آنچه برایم جالب بود اینکه پاسگاههای بین مسیر هیچ شباهتی به مقر نیروی نظامی و انتظامی نداشت . بیشتر به مخروبه شبیه بود تا مقر نظامی آنهم در آن منطقه ای که اطباع کشورهای دیگر عبور میکنند .

ibse_02-3.jpg

t0wt_02-4.jpg

jncd_02-5.jpg

با خود گفتم گلی به گوشۀ جمال مسئولین ایران . لااقل در ظاهر سازی و فریب دادن سرآمد هستند . یک خاطره هم بگویم گرچه برایم تلخ بود ولی خواندنش خالی از لطف نیست .

همانگونه که گفتم از صبح در راه بودیم . خستگی و تشنگی و گرسنگی از سویی و دنبال ماشین بودن از سویی و مشاهدۀ رفتار زشت رانندگان عراقی هم از سوی دیگر خیلی اذیتم کرده بود . اینکه داخل کشور رسانه ها فقط مردم را به حضور در اربعین تشویق میکردند ولی عرضۀ در اختیار گذاشتن کمترین امکانات را نداشتند و مردم را داخل کشور عراق به حال خود رها کرده بودند تنها نشان از سیاست سراسر اشتباه مسئولین داشت . چه فایده دارد چند میلیون ایرانی در چند روز مشخص جمع شوند ولی با آنان رفتاری شود که شایستۀ آنها نبوده و نیست . در میان ایرانی ها پیرزن و پیرمرد و کودک و حتی نوزاد هم بود . افرادی هم چون بنده دارای معلولیت کم نبودند . در همین افکار بودم که بین دو نفر از هموطنان بحث شد . ظاهرا یکی از هموطنان که فردی بی منطق هم بود با دیدن نیروهای نظامی عراق در حریم جاده جوگیر شده بود و گفت خدا را شاکر باشیم که داخل ایران امنیت داریم . و حضور مردم ایران را در آن روزها در عراق یکی از نشانه ها و دلایل وجود امنیت میدانست . اعصابم خیلی بهم ریخته بود . هموطن دیگری که با این هموطن جوگرفته بحث میکرد گفت بگذار تا من یک نشانه از امنیت ایران را برایت بگویم . اگر داخل کشورت راننده باشی یا مغازه دار و ریالی از مشتری بیشتر بگیری با تو چنان و چنین میکنند . همین رفتار راننده ما را کفایت میکند که ما تعداد 20 ایرانی هستیم و او یک نفر است ولی تا کرایه اش را از تو نگرفت حاضر نشد راه بیفتد . معنی امنیت ما این است که این رانندۀ بیشعور به ما بیست و چند نفر به اندازۀ هشتاد هزار تومان یعنی هشت هزار دینار عراقی اعتماد نداشت . امنیتی که تو از آن میگویی هشتاد هزار تومان هم ارزش ندارد . با میانجیگری بقیه بحث آن دو نفر پایان یافت .

سی کیلومتر مانده به بغداد محوطۀ نسبتا بزرگی بود که در آنجا باید پیاده میشدیم . موکب بزرگی بود که هزاران نفر را پذیرایی میکرد . حدود ساعت 15 به آن موکب رسیدیم . آب و غذا بود زیاد هم بود . ولی خدا زیاد کند غذایش طوری بود که من نتوانستم دو قاشق بیشتر بخورم . چند ساعتی را استراحت کردیم . در آنجا خودروی ون زیاد بود برای رفتن به شهرهای مقصد ولی کرایه ها همچنان بالا و سرسام آور بود . تصمیم گرفتیم حالا که نزدیک بغداد هستیم ابتدا به کاظمین برویم . دوباره وحید برای یافتن ماشین رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت ماشین آماده هست . سوار شدیم . دوباره راننده ابتدا کرایه ها را جمع کرد . نفری سی هزار تومان برای حدود چهل کیلومتر پرداخت کردیم . ادامه دارد .

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

3- اولین شهر زیارتی

 

ساعت حدود 21 وارد کاظمین شدیم . جو امنیتی کاملا مشهود بود . پیاده شدیم و از هموطنی مسیر حرم امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) را پرسیدیم . راه زیادی نبود . پیاده راه افتادیم . اینجا نیروی نظامی و انتظامی بیشتر دیده میشد . چندین نیروی نظامی و انتظامی با لباس های متفاوت در عراق حضور دارند .

r6y2_03.jpg

is39_03-2.jpg

جالب اینکه در کاظمین هم رد پایی از صنعت ایران دیدیم و کلی خندیدیم . بله پراید نازنین را در کاظمین دیدیم ولی خیلی خسته بود خیلی .

i81j_03-1.jpg

در مسیر موکبی را دیدیم . بساط چای مهیا بود . تصمیم گرفتیم در آن موکب استراحت کنیم و صبح به زیارت برویم . جوانی در حال خدمت به زوار بود . جوانی خوش سیما که اندک زبان فارسی را میدانست . در حال نوشیدن چای با او صحبت کردم . میگفت اصالتا ایرانی است . اجدادش حدود 600 سال قبل در طالقان می زیسته اند . خواب از چشمانمان رفته بود . نمی خواستم این چند روزه را در خواب سپری کنم . جلوی موکب فضای زیبایی بود . در آنجا با این جوان که محمد نام داشت صحبت میکردیم . از حال و هوای عراق و اوضاع می گفتیم . بحث به زمان صدام کشیده شد . از محمد پرسیدم نظرت در مورد صدام چیست ؟ گفت صدام آدم بسیار ستمگر و قصی القلبی بود . مردم هراس زیادی از صدام و عواملش داشتند . ولی از من بپرسی میگویم خدا صدام را رحمت کند . خندیدم گفتم چرا ؟ گفت در زمان صدام عراقی ها خیلی راحت تر و بهتر زندگی میکردند . وضعیت معیشت مردم خیلی خوب بود . بیکاری کم بود . بعد از صدام زندگی برای مردم عراق تبدیل به جهنم شده است . امروز با قیام مردم عراق و حضورشان در خیابان علی رغم کشته شدن صدها نفر فهمیدم که محمد به من چه گفت .

m6j9_03-3.jpg

hpf5_03-4.jpg

پاسی از شب گذشته بود که به داخل موکب که حسینیه میگفتند رفتیم و خوابیدیم . صبح برای نماز بیدار شدیم . سپس به زیارت رفتیم . به دلیل ازدحام بیش از حد جمعیت اجازه ندادند وارد حرم شوم و میگفتند ویلچر به پای مردم میخورد . البته شخصا اهل بوسیدن چوب و آهن نبوده و نیستم . ضمن اینکه مایل نبودم به کسی صدمه برسد . من هر زمان به زیارت ولی نعمت خراسانی ها امام رضا (ع) هم که میروم به ندرت وارد حرم میشوم . بعد از زیارت و ساعتی ماندن در حرم روز جمعه بود . گفتم کربلا برویم . وقتی سفر برنامه ریزی نشده باشد نمیتوان در جایی که مکان مناسبی برای استراحت نیست زیاد ماندگار شد . یک سواری را دیدیم گفت تا کربلا نفری صدهزار تومان میگیرد . سوار شدیم و به سمت کربلا حرکت کردیم . حدود یک کیلومتر مانده به حرم های دو برادر جاویدان فرزندان مولایم علی (ع) پیاده شدیم . خیابانی که با نام شارع بغداد می شناختند . خیلی شلوغ بود . موکب های زیادی توسط مردم کربلا بنا شده بود . انصافا مردم کربلا کم نگذاشته بودند . بعضا موکب های ایرانی هم دیده می شد . موکب هایی که نام و شهرستانهای ایران را خیلی درشت روی بنرهایی زده بودند . چندتا عکس از حال و هوای شهر کربلا تقدیم میکنم .

8urk_04.jpg

نمونه ای هزاران موکبی که در عراق برپا شده بود برای استراحت مهمانان

m15y_04-1.jpg

در هر گوشه و کنار بساط پخت و پز غذا برپا بود و انصافا مردم کربلا بی ریا بودند .

hqih_04-2.jpg

نمونۀ دیگری از مهمان نوازی مردم کربلا

opc8_04-3.jpg

از بساط چای هم نگو . قدم به قدم چای ایرانی و چای عراقی موجود بود .

428n_04-4.jpg

 

 

از این نفرات مسلح در کربلا بیشتر بود . ولی در لباس های مختلف .

44yz_04-5.jpg

گمان میکنم خودروهای نظامی و انتظامی عراق مانند این خودرو محصول آمریکا باشد . فقط نمیدانم چرا عراقی ها یادشان رفته بود شعار مرگ بر آمریکا را روی این خودرو ها بنویسند تا ایرانی ها دلشان خنک شود .

چند صد متری که آمدیم به یک خیابان فرعی سمت راست رسیدیم و وارد آن خیابان شدیم . موکبی بود که جمعیت زیادی در آن نبود . آنچه برایم جالب بود اینکه در انتهای هر موکب صدها پتو و متکا و تشک روی هم انباشته بود . مردم کربلا از دل و جان در خیابانها بودند . گویی اینها کار و زندگی ندارند که یک هفته مانده به اربعین اینگونه از زائرین امامشان پذیرایی میکنند . در موکب مستقر شدیم . هوا بسیار گرم بود . گرچه بسیار شوق زیارت داشتیم ولی زیارت را به غروب موکول کردیم . قبل غروب به سمت حرم براه افتادیم . جایتان خالی چه لحظه ای بود وقتی گنبد ابوالفضل العباس (ع) را برای اولین بار دیدم . قابل وصف نیست . به بین الحرمین حریم عشق و صفا و محبت دو برادر وارد شدیم . من میگویم بین الحرمین بخشی از بهشت برین است .

3o7r_04-6.jpg

jv6k_04-7.jpg

vmjp_04-8.jpg

این دو بارگاه نورانی ، بارگاه دو برادر ، دو دلاور و دو مرد جاویدان است . بارگاه هایی که از کودکی آرزوی از نزدیک دیدنشان را داشتم . خدا قسمت دوستدارانشان بکند .

خدا بر من منت نهاده بود و در زنده بودنم مرا به بهشت آورده بود . در بین الحرمین به اطراف نگاه میکردم و سعی داشتم وقایع سال 61 را برای خودم به تصویر بکشم . با توجه به محل دفن دو بزرگوار ، و محل هایی که میگفتند دستان مبارک علمدار کربلا را قطع کرده بودند و حرم نورانی سالار شهیدان دو عالم و پاره ای موارد دیگر توانستم محل تقریبی استقرار کوفیان بدعهد و هزار چهره را در مقابل سپاه عاشقان حسین (ع) به تصویر بکشم . در همان مکانی که بودم ای بسا حسین و عباس (ع) بارها از این نقطه عبور کرده بودند . آری صفایی بود با آنچه که در طول سالهای عمرم راست یا دروغ شنیده بودم . زمان زیادی از عمرم را صرف این کرده ام که نگذارم شور بیجا و افسانه های ساختۀ عده ای معلوم الحال مانع از درک واقعیت شود و شور نابجا به جای شعور در من نهادینه شود .

 

اینجا هم نگذاشتند وارد حرم امام حسین (ع) و آقایم ابوالفضل العباس (ع) شوم . اصلا از اینکه مانع ورودم می شدند ناراحت نبودم . با توجه به ازدحام زیاد جمعیت و کم بودن وسیلۀ نقلیه تا همینجا که آمده بودم واقعا ارزش داشت . تا صبح یکشنبه در کربلا ماندیم . مقصد بعدی نجف بود . برای سوار شدن به ماشین مسافتی حدود 5تا 6 کیلومتر پیاده رفتیم تا به گاراژ ماشین های نجف رسیدیم . گویی جمعیت از زمین میجوشید . تا بعد از ظهر ماشین پیدا نکردیم . آنقدر جمعیت زیاد بود که چندین تریلر آمدند و مردم را سوار کردند . حدود ساعت 3 موفق شدیم سوار شویم . تا نجف حدود 80 کیلومتر راه بود . نفری 40000هزار تومان کرایه دادیم . در مسیر مردمانی که پیاده از نجف به سمت کربلا می آمدند زیاد بودند . موکب های زیادی هم برپا بود . کل مسیر موکب ها به هم چسبیده بودند . ساعتی به غروب مانده وارد نجف شدیم . نزدیک حرم مولا امیرالمومنین علی (ع) پیاده شدیم . تعداد زیادی از نیروهای ضد شورش عراق در خیابانها در حال تردد بودند . ناگفته نماند که چند روز قبل مردم عراق اقدام به برپایی اعتراضاتی کرده بودند که به دلیل نزدیک شدن به اربعین حسینی اعتراضات را متوقف کرده بودند . ولی نیروهایی نه از نوع انتظامی و نظامی معمول بلکه کاملا مشخص بود یگانهای ضد شورش بودند در خیابان حضور داشتند . نیروهایی که شقاوت و بی رحمی از هیکل و نوع رفتارشان حتی در نگاه کردن به عموم بخوبی مشهود بود .

 

نماز را خواندیم و برای زیارت حرکت کردیم . وارد صحن حضرت فاطمة الزهرا (س) شدیم . صحن بزرگی که اگر اشتباه نکنم در سه طبقه توسط ایرانی ها ساخته شده بود . گنبد نورانی امام عشق و عدالت را هم دیدم .

4xnx_04-9.jpg

بارگاه مولی الموحدین علی ابن ابیطالب (ع)

میدانستم که اینجا هم نخواهم توانست راهی به حرم بیابم . ماندم و بقیه را گفتم بروند و زیارت کنند . در نجف موکب و محل اسکان خیلی کم بود . در هر نقطه از خیابان و گذرگاهی که برای نشستن یا دراز کشیدن اندک فضایی بود مردم اُتراق کرده بودند . گویی مسئولین ایران فقط کربلا را خوب می شناختند . تمام امکانات را به کربلا و به مسر نجف تا کربلا منتقل کرده بودند . حتی نان هم به زحمت یافت میشد . با این اوصاف در نجف هم نمی شد زیاد ماند . دو شب در نجف ماندیم .

5fa4_04-10.jpg

این مکان چسبیده به پله برقی است . اینجا محل رفت و آمد است . مردم به دلیل کمبود محل اسکان حتی در راه پله ها نیز بساط خود را پهن کرده بودند .

صبح سه شنبه 23 مهرماه بعد از نماز جهت برگشتن به میهن عازم که چه عرض کنم دربدر گاراژها شدیم . حدود ساعت 9 یک ون را دیدیم . نفری 210000 هزار تومان تا مرز خسروی که حدود 400 کیلومتر بود کرایه میخواست . این یعنی نهایت بیشرمی رانندگان عراقی و نهایت ضعف و ذبونی مسئولین ما و البته نهایت و انتهای بی عقلی من بود . اگر عاقل بودم باید میدانستم وقتی مسئولین اینگونه با آب و تاب و تبلیغات گسترده برای حضور مردم در این مقطع (اربعین) حلقوم خود را پاره میکنند تنها قصدشان منافع خودشان است . همین قدر که مرا وارد خاک عراق کردند پی کار خودشان رفتند . البته یک بار چنین تجربه ای بد هم نیست . الان بنده اعلام میکنم که در اربعین آینده به شرط حیات اگر برای هر روز حضور در عراق صد میلیون تومان هم بدهند پای در عراق نخواهم گذاشت . قصد کرده ام به لطف خدا تا قبل از عید سفری به عراق داشته باشم . البته به شرط حیات و به شرط اینکه مردم عراق مانند مردم سوریه به جبران بعضی اقدامات مسئولین ایران ، با مردم ایران سر ناسازگاری نداشته باشند .

سوار شدیم و به سمت مرز خسروی راه افتادیم . این راننده واقعا سرآمد بیشعورترین فردی بود که در این چند روز دیده بودم . اشتباه نکنم شانزده مسافر سوار کرد . حدود سه میلیون و سیصد هزار تومان برای چهارصد کیلومتر راه پول گرفت . یعنی برای نصف روز دو برابر حقوق یک ماه کارگر ایرانی پول گرفت . بگذریم بیان این موارد آزارم میدهد . نزدیک غروب به مرز خسروی رسیدیم . برجک نگهبانان دلاور روی ارتفاعات را که دیدم جان تازه ای گرفتم . نسیم میهن روح خسته ام را نوازش میداد . دیدن پرچم میهنم مرا ذوق زده میکرد . البته در عراق پرچم کشورم را می دیدم . پارچه ای که به دو قسمت تقسیم کرده بودند . یک سمت پرچم ایران و سمت دیگر پرچم عراق یا پرچم حشدالشعبی ها بود که دیدنش قلبم را میفشرد . از دیدن آن پارچه هرگز خشنود نبودم . نباید پرچم ایران را به پرچم کشوری چسباند که هشت سال در برابر همین پرچم جنگیده بودند . حشدالشعبی با کدام پیشینه و سابقه چنین افتخاری را نصیب خود کرده بود را نمیدانم .

وارد خاک ایران شدیم . به قصر شیرین آمدیم و در همان مکانی که هلال احمر چادرهایی برای اسکان زائرین برپا کرده بود چادری گرفتیم . این طرف داخل ایران برای تشویق مردم به رفتن به عراق خیلی زحمت کشیده بودند . ولی آن طرف کوچکترین امکانات وجود نداشت . اگر موکبی هم بود و غذا و خوراکی پیدا میشد از همت مردم عراق بود . البته همانگونه که گفتم در کربلا چند موکب ایرانی را دیدم ولی موکب هایی بودند که . . . .اجازه دهید موردی را بگویم .

موکبی در همان شارع بغداد بود که روی بنرش نوشته بود روایت فتح . این موکب در محوطه ای تهدادی چادر نصب کرده بود . برای غذا و چادر باید در موکب ثبت نام میکردی . رفتیم تا چادری بگیریم . مسئولی که آنجا بود گفت که فعلا چادر نداریم . برای شام هم باید در ساعتی معین میرفتیم ثبت نام میکردیم . وقتی مسئول موکب گفت چادر نداریم در حال برگشت بودیم که فردی آمد و چادر میخواست . مسئول گفت که چادر فعلا خالی نیست . مراجعه کننده گفت از طرف آقای بوق آمده ام . بلافاصله معجزه شد و امداد غیبی صورت پذیرفت و در میان چادرها یک چادر خالی رخ نشان داد . با وحید خندیدیم . گفتم یادت هست بارها از من در خصوص امداد غیبی در جنگ سئوال میکردی ؟ از محسنات این سفر همین بس که خود یک نمونه از امدادهای غیبی را دیدی .

قبل از اینکه برای سفر به عراق عزم جزم کنم قصدم این بود که اگر خدا توفیق این سفر را نصیبم کرد بعد از بازگشت از عراق سری به مناطق جنگی بزنم و تجدید خاطرات کنم . در آخرین بخش سفر به مناطق جنگی را خواهم گفت . ادامه دارد .

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

4- مناطق جنگی جنوب / گورستان آرزوهای دفن شدۀ جوانان باغیرت آریایی

24مهر ماه ساعت حدود 9 به سمت خوزستان راه افتادیم . ظهر رسیدیم گیلان غرب و برای ناهار و نماز توقف کردیم . همراهان خسته بودند . تمایل چندانی به ادامه سفر نبودند . ولی من خیلی مشتاق بودم حالا که تا غرب آمده و راه زیادی تا جنوب نیست سری تا آنجا بروم . البته به آنها حق میدادم بخصوص به وحید که واقعا در این پنج روزی که در عراق بودیم حسابی خسته شده بود . با عبور از مهران اول شب رسیدیم به دهلران . در موکبی توقف کزدیم برای نماز و احیانا استراحت . خانمی از اهالی دهلران ما را به خانه دعوت کرد . مادر این خانم از سادات بودند . با اصرار ایشان به منزل مادرش رفتیم . سپس همسر این بانوی گرامی جناب آقای همتی که فرهنگی بودند آمدند نشستند و سر صحبت باز شد . چند آدرس از ایشان گرفتم . از زمان جنگ و تصرف چند بارۀ دهلران توسط دشمن صحبت کردند . به دلیل خستگی آقای همتی زودتر ما را ترک کردند تا استراحت کنیم .

صبح زود راه افتادیم . از موسیان گذشتیم . همراهان همچنان معترضم بودند که زودتر به سمت منزل برویم . قصد داشتم تا شلمچه بروم . به سه راهی دشت عباس رسیدم . اینجا را خوب بیاد داشتم . در این سه راه یک ایستگاه صلواتی بود که وقتی در خط ابوغریب بودیم اینجا از ماشین پیاده میشدیم چیزی میخوردیم و با ماشین دیگر به سمت ابوغریب میرفتیم . منطقه خیلی تغییر کرده بود .

bskg_05.jpg

این عکس را دقیقا سر سه راهی دشت عباس گرفتم . هنوز هم دلاوران ارتش علی رغم کمبودها و بی توجهی های زیادی که نسبت به این دلاوران میشود در این مناطق حضور فعالی دارند .

آن سرزمین تفتیدۀ سوزان که حتی یک درخت نداشت امروزه به لطف خدا بسیار سرسبز شده بود .

c6jo_05-1.jpg

این جادۀ ابوغریب به سمت سه راه فکه است . تقریبا نزدیک همان میدان نبردی که در 21 تیرماه 1367 آخرین حملۀ عراق از این منطقه آغاز شده بود . نزدیک همان محلی که تنها گردان163 از لشکر77 چند ساعتی مقابل دشمن ایستاد . وجود درختان و کشت و کار هموطنان اجازه نداد تا با تماشای اطراف بتوانم خوب محل را تشخیص دهم . 

سمت راست پیچیدیم و به سمت ابوغریب آمدیم . در بیابانی که جان صدها هزار نفر را در آنجا فدای منافع مادی چند نفر از خدا بی خبر کرده بودند امروزه تأسیسات نفتی برپا بود . سی سال قبل نمیدانستیم که در منطقه ابوغریب ذخایر نفتی وجود دارد .

fwxr_05-2.jpg

7q2b_05-3.jpg

این تأسیسات نفتی ابوغریب است . از سه راه دشت عباس که به سمت ابوغریب میرفتیم تأسیسات سمت راست جاده بود . علی رغم وجود تابلوی عکاسی ممنوع دلم نیامد چندتا عکس نگیرم . ضمن اینکه امروزه در ایران تابلوهای ممنوع خاصیت خودش را برای همه بخصوص مسئولین از دست داده است .

بعد از عبور از تأسیسات نفتی به یک سه راهی رسیدیم که حدس میزدم همانی باشد که به سه راه فکه میرود . سمت چپ پیچیدیم . وحید رانندگی میکرد و من محو تماشای گورستان آرزوهای دفن شدۀ خود و صدها هزار جوان ایرانی بودم .

در حاشیۀ جاده هموطنانم به کشت و کار مشغول بودند . خدا را شکر که یک وجب از این سرزمین به چنگال دشمن نیفتاد . به محدوده ای رسیدیم که آخرین گلوله های کلاش و چند آرپی جی را در جنگ به سمت دشمن شلیک کرده بودم . محل آخرین رویارویی ایران با عراق در تابستان سال 1367 که منجر به شکست ایران در جنگ شد . محیط به دلیل کشت و کار و رویش درختان خیلی تغییر کرده بود و نمی توانستم به درستی محل درگیری را بیابم . همراهان همچنان معترض بودند . به آنها حق میدادم خستۀ سفری سخت بودند . آنها نمیدانستند اینجا کجاست . نمیدانستند این محل چه حکایت های ناگفته و ناشنیده در دل خود دارد . اصرار به ماندن و پیاده شدن نکردم . با خود گفتم در فرصتی مناسب دوباره باید تنها بیایم . به سه راه فکه رسیدیم . هنوز بنای دژبانی سه راه سرپا چون کوه ایستاده بود . این دژبانی را خوب بیاد داشتم . از این سه راه که البته چهار راه بود یک راه همانی بود که ما آمدیم سمت راست به سمت خط و پاسگاه فکه میرفت سمت چپ به سمت پل کرخه و اندیمشک و از راه روبرو هم به سه راه منتظری و بستان می رسیدیم . جاده روبرو به دلیل فرسایش خاکی شده بود . ادامۀ سفر با وجود اعتراض همراهان بی فایده بود . به سمت پل کرخه پیچیدیم و به اندیمشک آمدیم . ساعتی در اندیمشک ماندیم و به سمت تهران و سپس خراسان براه افتادیم .

163q_06.jpg

امیدوارم این سفرنامه مورد دوستان را خسته نکرده باشد . ببخشید خیلی طولانی شد . ولی مایل بودم شما را نیز در این سفر همراه خود داشته باشم . ایام بکامتان . ارادتمند : تلخک

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0