Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

19 posts in this topic

 #دلنوشته

 

کاش می شد تمامِ آدم‌های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید،

 

برایشان چای ریخت، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد.

 

 

کاش می‌شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم‌ها گفت؛ که غم و اندوه، رفتنی است و روزهایِ خوب در راه‌اند، که حالِ همه‌مان خوب خواهد شد...

 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

 

 مردم ایران حتی میدانند در اتاق جنگ چه خبر است

 

 بهمن ماه سال 1365 از منطقه عملیاتی جنوب با دریافت یک هفته مرخصی به منزل مراجعه کردم ،، اقوام ، دوستان ، به دیدن من می امدند ، و بعد از احوالپرسی ، همه می گفتند ، مگر عملیات نیست چگونه مرخصی دریافت کرده اید ، من سکوت می کردم ، مدت 48 ساعت از مرخصی ام سپری شده بود ، هر کجا می رفتم با هر کسی یا جمعی مواجه میشدم با این جمله و این سئوال مواجه میشدم ، مگر عملیات نیست ، چگونه بمرخصی امده ای سئوال اکثر مردم بود

 

 صبح روز سوم مرخصی ام بود با اذان نماز صبح پدرم از خواب بیدار شدم ، بیدرنگ رادیو را روشن کردم ، صدای مارش جنگ و عملیات فاو یک لحظه قطع نمیشد پدرم بمحض شنیدن مارش جنگ نزد من امد و گفت پسرم عملیات شده ، تو چگونه به مرخصی امده ای ، اشک در چشمانم جاری شد و گفتم پدر منطقه عملیاتی فاو بیش صد کیلومتر با جبهه و خط ما فاصله دارد و واحد ما در این عملیات شرکت ندارد ،

 

 پدرم گفت ، من هم می دانستم که چند روز دیگر عملیاتی در پیش است ، ، من از خجالت و سئوالات مردم تا پایان مرخصی ام از خانه خارج نشدم و بعد از پایان مرخصی بی سرو صدا عازم جبهه شدم 

 

 مردم فهیم ایران ، قبل از اینکه جنگ سالاران از اتاق جنگ خارج شوند ، میدانند ، در اتاق جنگ چه خبرهایی بوده است ، و نیز همه سخنانیکه از زبان مسئولین کشور جاری میشود ، مردم همان لحظه راست را از دروغ تشخیص میدهند ، و اگر هم چیزی نمی گویند ، نشان از بزرگواری و چشم پوشی و بخشش مردم فهیم ایران زمین دارد ،،،

 

 قبل از اینکه مسئولان مسئله ای را اعلام کنند ، مردم انرا میدانند

 

 با احترام ،، 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites
در ۱ ساعت قبل، حسنعلی ابراهیمی سعید گفته است :

با سلام

 

 مردم ایران حتی میدانند در اتاق جنگ چه خبر است

 

 بهمن ماه سال 1365 از منطقه عملیاتی جنوب با دریافت یک هفته مرخصی به منزل مراجعه کردم ،، اقوام ، دوستان ، به دیدن من می امدند ، و بعد از احوالپرسی ، همه می گفتند ، مگر عملیات نیست چگونه مرخصی دریافت کرده اید ، من سکوت می کردم ، مدت 48 ساعت از مرخصی ام سپری شده بود ، هر کجا می رفتم با هر کسی یا جمعی مواجه میشدم با این جمله و این سئوال مواجه میشدم ، مگر عملیات نیست ، چگونه بمرخصی امده ای سئوال اکثر مردم بود

 

 صبح روز سوم مرخصی ام بود با اذان نماز صبح پدرم از خواب بیدار شدم ، بیدرنگ رادیو را روشن کردم ، صدای مارش جنگ و عملیات فاو یک لحظه قطع نمیشد پدرم بمحض شنیدن مارش جنگ نزد من امد و گفت پسرم عملیات شده ، تو چگونه به مرخصی امده ای ، اشک در چشمانم جاری شد و گفتم پدر منطقه عملیاتی فاو بیش صد کیلومتر با جبهه و خط ما فاصله دارد و واحد ما در این عملیات شرکت ندارد ،

 

 پدرم گفت ، من هم می دانستم که چند روز دیگر عملیاتی در پیش است ، ، من از خجالت و سئوالات مردم تا پایان مرخصی ام از خانه خارج نشدم و بعد از پایان مرخصی بی سرو صدا عازم جبهه شدم 

 

 مردم فهیم ایران ، قبل از اینکه جنگ سالاران از اتاق جنگ خارج شوند ، میدانند ، در اتاق جنگ چه خبرهایی بوده است ، و نیز همه سخنانیکه از زبان مسئولین کشور جاری میشود ، مردم همان لحظه راست را از دروغ تشخیص میدهند ، و اگر هم چیزی نمی گویند ، نشان از بزرگواری و چشم پوشی و بخشش مردم فهیم ایران زمین دارد ،،،

 

 قبل از اینکه مسئولان مسئله ای را اعلام کنند ، مردم انرا میدانند

 

 با احترام ،،

 

0

Share this post


Link to post
Share on other sites

دلنوشته زيباي يك رزمنده برای نسلهای بعد...


حتما بخوانید وجنگ آمد.......


میدانی چه میگویم؟؟


آری جنگ آمد. ما به دنبال جنگ نرفته بودیم..


او آمد..


تعدادی از ما جنگیدیم..


رزمنده شدیم. عده ای رنگ رزمنده گرفتند..


عده ای نیز رنگ رزمندگی به خود پاشیدند..


وتعدادی نیز رنگ جبهه را ندیدند و راوی جنگ شدند...


عده ای رفتند...


عده ای ماندند. اما یا زخم برتن یا داغ بر دل...


وعده ای نیز داغ بر پیشانی زدند. عده ای مفقود،عده ای مظلوم،عده ای مغموم...



وعده ای نیز مذموم. تعدادی آمده بودند تا بروند. قرار را بر رفتن گذاشته بودند..


عده ای نیز آمده بودند تا بمانند.چاره ای نبود .شهیدی گفته بود.."


از یک طرف باید بمیریم.تا آینده شهید نشود.واز طرفی باید شهید شویم تا آینده زنده بماند......


راستی چه باید میکردیم؟؟؟ عده ای آمده بودند تا از خود حساب بکشند..


عده ای تا حساب های خود را تسویه کنند..


عده ای آمده بودند تا آدم حسابی شوند..


عده ای نیز حساب باز کردند..


عده ای نیز آمده بودند تا حسابی آدم شوند...


عده ای آمدند تا بی پیکر شوند...


عده ای نیز پیکر تراش..


عده ای نیز پیکره ی یک "بت". عده ای ویلچری ..


تعدادی ویلایی.. عده ای حاضر...


تعدادی ناظر....


قومی نیز غافل. واما..


دیوانگی"جوانی" ما با جنگ مصادف شد. در ما میل به زیستن زنده بود .حس عاشقی ومعشوقی نیز جریان داشت...



اما جنگ آمده بود.چه باید میکردیم؟؟؟؟


آیا جز جنگیدن چاره ای داشتیم؟؟


ما هم آینده را برای خود ترسیم کرده بودیم...


اما جنگ نزدیکتر از دور بود. جنگ بود .باید این نزدیک را پاسخ میدادیم..


ونزدیکمان دور شد ودو ر ودور ودور به ساعات ۸سال.....



باید میرفتیم به دنبال این قافله.. مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟



برای ما هم جان عزیز بود. از توپ وتفنگ وترکش میترسیدیم..



باید جرأت می یافتیم...وجنگ بود..مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟؟



عشق و عاشقی ومعشوقه را به امید دفاع از تمامی عاشقان ومعشوقانی مانند شما رها کردیم.....



ورفتیم....


چه باید میکردیم؟؟؟



ما بدنبال حاکم شدن نرفتیم. خواستیم محکوم تاریخ آینده نشویم..



خواستیم فردا از نگاه تیز وشماتت بار شما فرار نکنیم..ـ....



پس چه باید میکردیم؟؟؟



ما خونخواری نیاموخته بودیم..



باور کن از رنگ خون میترسیدیم..



اما به خونخواهی رفتیم .خونخواهی سرهای به ناحق بریده شده......



مگر چه باید میکردیم؟؟؟




از جنگ به بعد شکل عاشقی مانیز تغییر کرد..



عاشقی ما با دلتنگی ودلبستگی به محبوبه های شب..



محبوبه های شب عملیات..



محبوبه های جا مانده در ارتفاعات "ماووت"و جاماندگان در زیر خاک ریزهای "مجنون"...



و رفیقان رفته تا دهانه ی خلیج....



باور کنیدقطار قطار رفتیم..




واگن واگن برگشتیم...



جوان جوان رفتیم..پیر پیر برگشتیم...



راست راست رفتیم.شکسته شکسته بر گشتیم...



گروه گروه رفتیم ..دسته دسته برگشتیم...



دسته دسته رفتیم...وتنهای تنها برگشتیم....




اما ایستادیم.... آری من وتو حق داریم همدیگر را نشناسیم...



از دو نسل متفاوت...



دوستان ما آنسوی دردها ورنج ها به ساحل و ما این سمت چشم دوخته به افق های نامعلوم...



راستی اگر نمیرفتیم چه میکردیم؟؟؟



باور کنید ما هم دل داشتیم..با دل رفتیم...



بیدل برگشتیم. با"یار"رفتیم..با"بار"بر گشتیم...



با"پا"رفتیم."بی "پا"بر گشتیم.



با "عزم"رفتیم ،با"زخم"برگشتیم.



پر "شور"رفتیم ،پر"سوز"برگشتیم..



ما"پریشانیم..اما"پشیمان نه.



شکسته ایم.اما نشسته نه.



دلخسته ایم..اما دست بسته نه..



اما.....


و ما همان سر بازان پیاده ایم...



سواری نیاموخته ایم.....



سوای شما نیز نیستیم..



ما همان دیروزی هستیم.. تعداد ما میدانید در ۸سال چه تعداد بود؟؟



۳ونیم درصد از جمعیت ایران...



اما مردم تنهایمان نگذاشتند.



آری همه ی ما ۸سال بودیم...



با هم در کنار هم..تو هم بودی..



آری همه بودند.نگاه محبت آمیز آن دوران به ما....



هدایای مادران وپدران شما به جبهه...



گذشتن از شام شب و هدیه به جبهه. گذشتن از فرزند واعزام فرزند دیگر. تحمل بمباران..



تشییع رفیقان ما..



دیدار وعیادت ودلجویی از جانبازان ما..



آری مردم بودند..



ایستادند..



مقاومت کردند .



تلخی چشیدند اما به رخ ما نکشیدند....



ما هنوز مدیون لقمه های سفره های شما هستیم که بیدریغ به سنگر های ماهدیه کردید...



ما هنوز به آنسو و این سو بدهکاریم...



طلبی نداریم.....



اما بدانید...



قرار "دیروز "آنچنان بود....



از امروز شرمنده ایم...


ما غارت را آموزش ندیده بودیم.غیرت را تجربه کردیم..



بخدا،بخداوبازم بخدا!!:



اینان از مانیستند.اینان از ما نیستند..


اینان گرگانی هستند که صد پیراهن یوسفان رادریده اند..



از مانیستند. از امروز شرمنده ایم....


 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now