Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

69 posts in this topic

 #دلنوشته

 

کاش می شد تمامِ آدم‌های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید،

 

برایشان چای ریخت، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد.

 

 

کاش می‌شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم‌ها گفت؛ که غم و اندوه، رفتنی است و روزهایِ خوب در راه‌اند، که حالِ همه‌مان خوب خواهد شد...

 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

 

 مردم ایران حتی میدانند در اتاق جنگ چه خبر است

 

 بهمن ماه سال 1365 از منطقه عملیاتی جنوب با دریافت یک هفته مرخصی به منزل مراجعه کردم ،، اقوام ، دوستان ، به دیدن من می امدند ، و بعد از احوالپرسی ، همه می گفتند ، مگر عملیات نیست چگونه مرخصی دریافت کرده اید ، من سکوت می کردم ، مدت 48 ساعت از مرخصی ام سپری شده بود ، هر کجا می رفتم با هر کسی یا جمعی مواجه میشدم با این جمله و این سئوال مواجه میشدم ، مگر عملیات نیست ، چگونه بمرخصی امده ای سئوال اکثر مردم بود

 

 صبح روز سوم مرخصی ام بود با اذان نماز صبح پدرم از خواب بیدار شدم ، بیدرنگ رادیو را روشن کردم ، صدای مارش جنگ و عملیات فاو یک لحظه قطع نمیشد پدرم بمحض شنیدن مارش جنگ نزد من امد و گفت پسرم عملیات شده ، تو چگونه به مرخصی امده ای ، اشک در چشمانم جاری شد و گفتم پدر منطقه عملیاتی فاو بیش صد کیلومتر با جبهه و خط ما فاصله دارد و واحد ما در این عملیات شرکت ندارد ،

 

 پدرم گفت ، من هم می دانستم که چند روز دیگر عملیاتی در پیش است ، ، من از خجالت و سئوالات مردم تا پایان مرخصی ام از خانه خارج نشدم و بعد از پایان مرخصی بی سرو صدا عازم جبهه شدم 

 

 مردم فهیم ایران ، قبل از اینکه جنگ سالاران از اتاق جنگ خارج شوند ، میدانند ، در اتاق جنگ چه خبرهایی بوده است ، و نیز همه سخنانیکه از زبان مسئولین کشور جاری میشود ، مردم همان لحظه راست را از دروغ تشخیص میدهند ، و اگر هم چیزی نمی گویند ، نشان از بزرگواری و چشم پوشی و بخشش مردم فهیم ایران زمین دارد ،،،

 

 قبل از اینکه مسئولان مسئله ای را اعلام کنند ، مردم انرا میدانند

 

 با احترام ،، 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites
در ۱ ساعت قبل، حسنعلی ابراهیمی سعید گفته است :

با سلام

 

 مردم ایران حتی میدانند در اتاق جنگ چه خبر است

 

 بهمن ماه سال 1365 از منطقه عملیاتی جنوب با دریافت یک هفته مرخصی به منزل مراجعه کردم ،، اقوام ، دوستان ، به دیدن من می امدند ، و بعد از احوالپرسی ، همه می گفتند ، مگر عملیات نیست چگونه مرخصی دریافت کرده اید ، من سکوت می کردم ، مدت 48 ساعت از مرخصی ام سپری شده بود ، هر کجا می رفتم با هر کسی یا جمعی مواجه میشدم با این جمله و این سئوال مواجه میشدم ، مگر عملیات نیست ، چگونه بمرخصی امده ای سئوال اکثر مردم بود

 

 صبح روز سوم مرخصی ام بود با اذان نماز صبح پدرم از خواب بیدار شدم ، بیدرنگ رادیو را روشن کردم ، صدای مارش جنگ و عملیات فاو یک لحظه قطع نمیشد پدرم بمحض شنیدن مارش جنگ نزد من امد و گفت پسرم عملیات شده ، تو چگونه به مرخصی امده ای ، اشک در چشمانم جاری شد و گفتم پدر منطقه عملیاتی فاو بیش صد کیلومتر با جبهه و خط ما فاصله دارد و واحد ما در این عملیات شرکت ندارد ،

 

 پدرم گفت ، من هم می دانستم که چند روز دیگر عملیاتی در پیش است ، ، من از خجالت و سئوالات مردم تا پایان مرخصی ام از خانه خارج نشدم و بعد از پایان مرخصی بی سرو صدا عازم جبهه شدم 

 

 مردم فهیم ایران ، قبل از اینکه جنگ سالاران از اتاق جنگ خارج شوند ، میدانند ، در اتاق جنگ چه خبرهایی بوده است ، و نیز همه سخنانیکه از زبان مسئولین کشور جاری میشود ، مردم همان لحظه راست را از دروغ تشخیص میدهند ، و اگر هم چیزی نمی گویند ، نشان از بزرگواری و چشم پوشی و بخشش مردم فهیم ایران زمین دارد ،،،

 

 قبل از اینکه مسئولان مسئله ای را اعلام کنند ، مردم انرا میدانند

 

 با احترام ،،

 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

دلنوشته زيباي يك رزمنده برای نسلهای بعد...


حتما بخوانید وجنگ آمد.......


میدانی چه میگویم؟؟


آری جنگ آمد. ما به دنبال جنگ نرفته بودیم..


او آمد..


تعدادی از ما جنگیدیم..


رزمنده شدیم. عده ای رنگ رزمنده گرفتند..


عده ای نیز رنگ رزمندگی به خود پاشیدند..


وتعدادی نیز رنگ جبهه را ندیدند و راوی جنگ شدند...


عده ای رفتند...


عده ای ماندند. اما یا زخم برتن یا داغ بر دل...


وعده ای نیز داغ بر پیشانی زدند. عده ای مفقود،عده ای مظلوم،عده ای مغموم...



وعده ای نیز مذموم. تعدادی آمده بودند تا بروند. قرار را بر رفتن گذاشته بودند..


عده ای نیز آمده بودند تا بمانند.چاره ای نبود .شهیدی گفته بود.."


از یک طرف باید بمیریم.تا آینده شهید نشود.واز طرفی باید شهید شویم تا آینده زنده بماند......


راستی چه باید میکردیم؟؟؟ عده ای آمده بودند تا از خود حساب بکشند..


عده ای تا حساب های خود را تسویه کنند..


عده ای آمده بودند تا آدم حسابی شوند..


عده ای نیز حساب باز کردند..


عده ای نیز آمده بودند تا حسابی آدم شوند...


عده ای آمدند تا بی پیکر شوند...


عده ای نیز پیکر تراش..


عده ای نیز پیکره ی یک "بت". عده ای ویلچری ..


تعدادی ویلایی.. عده ای حاضر...


تعدادی ناظر....


قومی نیز غافل. واما..


دیوانگی"جوانی" ما با جنگ مصادف شد. در ما میل به زیستن زنده بود .حس عاشقی ومعشوقی نیز جریان داشت...



اما جنگ آمده بود.چه باید میکردیم؟؟؟؟


آیا جز جنگیدن چاره ای داشتیم؟؟


ما هم آینده را برای خود ترسیم کرده بودیم...


اما جنگ نزدیکتر از دور بود. جنگ بود .باید این نزدیک را پاسخ میدادیم..


ونزدیکمان دور شد ودو ر ودور ودور به ساعات ۸سال.....



باید میرفتیم به دنبال این قافله.. مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟



برای ما هم جان عزیز بود. از توپ وتفنگ وترکش میترسیدیم..



باید جرأت می یافتیم...وجنگ بود..مگر چاره ای جز جنگیدن داشتیم؟؟؟



عشق و عاشقی ومعشوقه را به امید دفاع از تمامی عاشقان ومعشوقانی مانند شما رها کردیم.....



ورفتیم....


چه باید میکردیم؟؟؟



ما بدنبال حاکم شدن نرفتیم. خواستیم محکوم تاریخ آینده نشویم..



خواستیم فردا از نگاه تیز وشماتت بار شما فرار نکنیم..ـ....



پس چه باید میکردیم؟؟؟



ما خونخواری نیاموخته بودیم..



باور کن از رنگ خون میترسیدیم..



اما به خونخواهی رفتیم .خونخواهی سرهای به ناحق بریده شده......



مگر چه باید میکردیم؟؟؟




از جنگ به بعد شکل عاشقی مانیز تغییر کرد..



عاشقی ما با دلتنگی ودلبستگی به محبوبه های شب..



محبوبه های شب عملیات..



محبوبه های جا مانده در ارتفاعات "ماووت"و جاماندگان در زیر خاک ریزهای "مجنون"...



و رفیقان رفته تا دهانه ی خلیج....



باور کنیدقطار قطار رفتیم..




واگن واگن برگشتیم...



جوان جوان رفتیم..پیر پیر برگشتیم...



راست راست رفتیم.شکسته شکسته بر گشتیم...



گروه گروه رفتیم ..دسته دسته برگشتیم...



دسته دسته رفتیم...وتنهای تنها برگشتیم....




اما ایستادیم.... آری من وتو حق داریم همدیگر را نشناسیم...



از دو نسل متفاوت...



دوستان ما آنسوی دردها ورنج ها به ساحل و ما این سمت چشم دوخته به افق های نامعلوم...



راستی اگر نمیرفتیم چه میکردیم؟؟؟



باور کنید ما هم دل داشتیم..با دل رفتیم...



بیدل برگشتیم. با"یار"رفتیم..با"بار"بر گشتیم...



با"پا"رفتیم."بی "پا"بر گشتیم.



با "عزم"رفتیم ،با"زخم"برگشتیم.



پر "شور"رفتیم ،پر"سوز"برگشتیم..



ما"پریشانیم..اما"پشیمان نه.



شکسته ایم.اما نشسته نه.



دلخسته ایم..اما دست بسته نه..



اما.....


و ما همان سر بازان پیاده ایم...



سواری نیاموخته ایم.....



سوای شما نیز نیستیم..



ما همان دیروزی هستیم.. تعداد ما میدانید در ۸سال چه تعداد بود؟؟



۳ونیم درصد از جمعیت ایران...



اما مردم تنهایمان نگذاشتند.



آری همه ی ما ۸سال بودیم...



با هم در کنار هم..تو هم بودی..



آری همه بودند.نگاه محبت آمیز آن دوران به ما....



هدایای مادران وپدران شما به جبهه...



گذشتن از شام شب و هدیه به جبهه. گذشتن از فرزند واعزام فرزند دیگر. تحمل بمباران..



تشییع رفیقان ما..



دیدار وعیادت ودلجویی از جانبازان ما..



آری مردم بودند..



ایستادند..



مقاومت کردند .



تلخی چشیدند اما به رخ ما نکشیدند....



ما هنوز مدیون لقمه های سفره های شما هستیم که بیدریغ به سنگر های ماهدیه کردید...



ما هنوز به آنسو و این سو بدهکاریم...



طلبی نداریم.....



اما بدانید...



قرار "دیروز "آنچنان بود....



از امروز شرمنده ایم...


ما غارت را آموزش ندیده بودیم.غیرت را تجربه کردیم..



بخدا،بخداوبازم بخدا!!:



اینان از مانیستند.اینان از ما نیستند..


اینان گرگانی هستند که صد پیراهن یوسفان رادریده اند..



از مانیستند. از امروز شرمنده ایم....


 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

برای کسی که میفهمد،


هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است آنانکه میفهمند،


عذاب میکِشند و آنانکه نمیفهمند، عذاب می دهند مهم نیست که چه "مدرکی" دارید


مهم اینه که چه "درکی" دارید مغزِ کوچک و دهانِ بزرگ میلِ ترکیبیِ بالایی دارند کلماتی که از دهانِ شمابیرون می آید ویترینِ فروشگاهِ شعورِ شماست

پس وای بر جمعی که لب را بی تامل وا کنند چرا که کم داشتن و زیاد گفتن مثلِ نداشتن و زیادخرج کردن است!


پس نگذارید زبانِ شما از افکارتان جلو بزند!!!

 

 

پروفسور سمیعی

 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در ۱۳۹۸/۱۰/۲۶ در 7:24 PM، حسنعلی ابراهیمی سعید گفته است :

مردم فهیم ایران ، قبل از اینکه جنگ سالاران از اتاق جنگ خارج شوند ، میدانند ، در اتاق جنگ چه خبرهایی بوده است ، و نیز همه سخنانیکه از زبان مسئولین کشور جاری میشود ، مردم همان لحظه راست را از دروغ تشخیص میدهند ، و اگر هم چیزی نمی گویند ، نشان از بزرگواری و چشم پوشی و بخشش مردم فهیم ایران زمین دارد ،،، قبل از اینکه مسئولان مسئله ای را اعلام کنند ، مردم انرا میدانند

از بزرگترین مشکلات و معضلاتی که ما ایرانیان داریم بها دادن بیش از اندازه به مسئولین و یا قهرمان سازی از بعضی افراد است . ما اینگونه نبودیم . اغلب برای تحمیل یک عمل و اقدام همواره چند نفر پیش قدم میشوند و ما هم زود جوگیر و دنباله روی میکنیم . بعنوان مثال شما به یک مراسم قهرمانی ورزشی دقت کنید . مثلا در پایان لیگ فوتبال میخواهند جام قهرمانی را به تیم قهرمان بدهند . زمان اهدای جام همه داخل زمین هستند و تنها کسانی که دیده نمیشوند نفرات تیم هستند .

یا به سفر مسئولان به شهرها نگاه کنیم . مسئولی به شهری میرود و مردم به دنبالش می دوند . حرکتی که اصلا شایستۀ مردم بزرگ ایران نبوده و نیست . چند سال قبل در مهمانی بودم و تلویزیون هم روشن بود . اخبار که شروع شد اولین خبر استقبال پرشور مردمی از فلان مسئول بود . از دیدن صحنۀ استقبال از خودم بدم آمد . هر نفر تکه کاغذی در دست به دنبال ماشین مسئول دوان بودند . عزیزی در مجلس گفت یکی نیست به این مردم بگوید این رئیس جمهورها اگر عرضۀ گره گشایی از مشکلات داشتند که امروزه در یک شهر کوچک این همه کاغذ به دست نبودند که دنبالش بدوند . 

جالب اینکه خبرنگار دویدن مردم را به دنبال ماشین مسئول و رساندن کاغذ و مشکل شان را به او استقبال پرشور میدانست

مردم ایران ذر نهایت نجابت بسیار فهمیده و باهوش هستند . این مسئولین هستند که گمان میکنند خیلی زرنگ تشریف دارند . حتما دقت کردید گاهی که اخبار پخش میشود و از قول مسئولی وعده ای داده میشود شنوندگان در همان مجلس چه پاسخ هایی میدهند . آره جان عمت ، ارواح شکمت ، قبل از تو هم از این چرندیات زیاد گفته اند و . . . .

مردم می فهمند ولی مسئولین خود را به نفهمی میزنند . مردم از ابتدا می فهمیدند . افسوس که نجابت بیش از حد مردم نتوانست مسئولین را به صراط مستقیم بازگرداند . امروز نتیجۀ چهل سال نجابت مردم و لجاجت و حماقت مسئولین از ایران چیزی باقی نگذاشته است . افسوس

 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

(بنام خدا )...



همرزمان عزیز سلام ..




دلنوشته بر کسی پوشیده نیست مبنی براینکه:



ا مثال ما ایثارگران جنگ تحمیلی بمدت ۸ سال در مقابل ۳۶ کشور متحد صدام ایستاده گی کردیم ..



وبه نقاشیهای قهوه خانه ای وحماسی در ایران هم پایان دادیم علیهذ ا چون مورخین ایرانی در صحنه های نبرد دفاع مقدس پژوهش میدانی نداشته اند لذا وقتی جنگ پایان یافت شایسته بود که با استفاده از امکانات مملکت کمیته ای متشکل از مورخین وکارشناسان تاریخ نویس در ایران تشکیل بشود وایثارگران وبا توجه به نقشی که داشته اند خاطراتشان را برای اعضای این کمیته تاریخ نوس' نقل کنند تا بطور کارشناسی در یک کتاب تاریخی نگارش کنند...



وبرای نسل اینده به یادگاد بگذارند ....




که نشد بهمین علت من میخواهم .



یکی از خاطرات جنگی ام را نقل کنم..




تا استنادی داشته باشم .. اری بقول تولستو این نویسنده بزرگ روسی تبار اگردر سیاه چاله ترین..



سیاه چاله ها هم گرفتار شده باشید .



امیدت را از دست مده ...چون امکان دارد .



خداوند قادر متعال ازیک روزنه ای..




برای تو در ان سیاه چاله نوری بتاباند براین اساس اینک من جانباز میخواهم.



این پند حکمیانه تولستوی بزرگ روسی تبار.



را کمی گسترش دهم .



وبه تولستوی بزرگ هم عرض کنم مبنی براینکه لطف خداوند قادر متعال اصلن محدودیت ندارد وتنها شامل گرفتار شدگان در سیاه چاله های روسیه وامثالهم نمیشود و کمک خداوند قادر متعال در تمام عر صه ها وزندگی بشری شامل میشود بطورمثال در اواخر شهریور سال ۵۹ بود نیروهای ارتش عراق طرح های عملیاتی از پیش'تعیین شده خودشان را بمرحله اجرا گذاشتند و با استفاده از اصل غافلگیری در خاک ایران پیشروی کردند ودر یک درگیری نفس گیر و نرسیدن نیروی کمکی باعث شد.. تا من وتعدادی از همرزمان عزیزم در بند اسارت دشمن متجاوز به خاک ایران گرفتار شویم علیهذا در ان مختصاتی که ما اسیر دشمن شدیم گردان های سوار زرهی..



ومکانیزه زیادی حضور داشتند..



وسربازان عراقی هم ما را احاطه کرده بودند خلاصه درهمین حینی که بلاتکلیف نشسته بودیم یکدستگاه جیب عراقی از سمت جنوب..



امد .ودر کنار ما توقف کرد فاصله جیب تا محلی که ما اسرای ایرانی نشسته بودیم سه چهار قدمی بیشتر نبود جیپ عراقی ۲ سر نشین داشت ..



یکنفر راننده ویک نظامی عالی رتبه ارتش عراق .



بلافاصله پیاده شدند.. وبه بطرف ما امدند بسربازان عراقی به او ادای احترام نظامی کردندچندان اهمیتی نداد .



و سریع به سمت ما امد ..



یک براندازی به جمع ما اسیران ایرانی کرد و پساز چند لحظه ناگهان مچ دست من گرفت من در حالت چمباته نشسته بودم وصورتم را در بین دو دستانم گذاشته بودم تا خیلی جلب توجه نکنم .



با این حالت مچ دست من محکم گرفت و طوری دستم را بطرف بالا کشید که من متوجه شدم که ...



اره باید بلند بشم خلاصه بلند شدم ودر کنارش ایستادم با وجودیکه من قد ۱۸۷ سانتی داشتم . کمی از او قد کوتاهتر بودم او فردی هیکلی قد بلند وباهوش بود و شم نظامی اش هم 'خوب کار میکرد امیدوارم خود ستائی نکرده باشم .



من نیز یک نظامی ورزیده واموزش دیده وجویای نام برای ایران بودم ..



واو را هماورد خوبی دیدم ..




وقتی مچ دستم گرفت ..



دردلم نیزبه هوش وذکاوتش افرین گفتم .




وقتی دیدم که از او کوتاه تر م این را به فال نیک گرفتم وبا خودم گفتم خوبه با این دستم که ازاده دور کمرش حلقه میکنم واجازه نمیدم که بتواند ازکلت کمری اش استفاده کنه...



وبا خودم گفتم کلتش'میکشم..



وگلاویزش'میشم و دراینصورت سربازان عراقی هم برای نجات جان او دستپاچه میشوند واقدام به تیراندازی میکنند..



وهر دونفر ما به هم کشته میشویم..




البته این تصورات همگی در عرض چند ثانیه در ذهن من خطور کرد وبمثابه یک صحنه تصادف دو خودرو ..



خلاصه انجائی که خدا با من یار بود توسط بی سیم یکی از همان تانک ها در مجاورت قرار داشتند احضارش کردند .




واین احضار طوری برای او حائز'اهمیت بود که او بلافاصله مچ دست من را رها کرد .



وسریعا سوار جیپ شد واز همان راهی که امده بودند به عقب جبهه خودشان برگشتند ..




وفرصت نکرد که با من حرف بزند..



وهمین رهائی باعث شد تا من متعاقبا شرایط دیگری پیدا کنم ودرموقعیت مناسب دیگری ازدست نیروهای ارتش'عراق فرارکنم.



البته قبل این اتفاق یکی از همرزمانم. از ما جدا کردند وبه عقب جبهه عراقیها انتقالش دادند.




و متاسفانه تا کنون به خانه باز نگشته است اینک پیام من به تولستوی بزرگ..



و این نویسنده مشهور روسی تبار بر این اینست که اگر خداوند بخواهد ..



نه تنها در سیاه چاله ترین سیاه چاله ها بلکه در روز روشن ودر برابر چشم هزاران نیروی جنایتکار ارتش عراق ..




که اسیران جنگی را به گلوله می بستند. ویا زنده بگور میکردند..



با یک چشم بهم زدن نجاتت میدهد

 





 

کهنه سر باز وایثار دفاع مقدس ..فرصتی..


 

https://www.uplooder.net/img/image/51/d17adff5d425d94d6dc3a8ab545d1995/hasan-ali-ebrahimi-said-96-.jpg

 

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

وصیت نامهٔ یک نظامی:


حال که با دستی کوتاه و آرزوهایی بلند از محضر شما عزیزان مرخص می شوم،وصیت نامهٔ کاری و آموزشی،اقتصادی و تجاری ام را به امید اجرای بند بند مفادش،خدمت شما سروران گرامی تقدیم می کنم.



امید است با اجرای دقیق آن،روح سرگردان مرا بیش از پیش در انتظار«آرامش»نگذارید.


روی تابوتم بنویسید این آخر و عاقبت کسی است که حافظ جان ومال وناموس ومایه آرامش وامنیت بود!...


تمام تقدیرنامه های مرا در مسیر قبرستان بریزید تا هیچ نظامی فکر نکند که این ها را می شود با خود برد.


دفترچه خدمات درمانی ام را بر سر قبرم بگذارید تا دیگران بفهمند که نتوانست مرا نجات دهد!.



دستانم را داخل تابوت بگذارید چون در دنیا هیچی نداشته ام!.


به صاحب خانه ام بگویید دیدی بالآخره حرفم را به کرسی نشاندم و صاحب خانه شدم.



هرچند که خانهٔ جدیدم کمی کوچک و تاریک است، ولی لااقل دیگر مشکل اجاره خانه و پول آب و برق و گاز نخواهم داشت!.


به مقامات وسلسله مراتب فرماندهی بگویید من کماکان منتظر سودسهام مهرگان وقوامین وعطرگل یاس هستم،بی زحمت آن را به آدرس مزارم ارسال نمایند!.


از کسانی که دسته گلهای قبور دیگران را کش می روند و سر قبر من می گذارند نمی گذرم.


من تمام عمرم را از وسایل دست دوم استفاده کرده ام،لذا الآن که دیگر دستم از دنیا کوتاه است،لااقل از استشمام عطر گل های تازه و فرحبخش بی نصیبم نکنید!.


به دوستان و آشنایان بگویید شبهای جمعه زود تر از سایر اهل قبور در محل حاضر هستم.



حتی برای گشت زنی وبرقرای امنیت وآرامش قبرستان، شبهای شنبه را هم به عنوان آماده باش در خدمت نظام خواهم بود! پرایدم را که ظاهر روزهای اخیر به ارج و قربی رسیده است، برای عبرت دیگر همکاران،در جلوی اداره روی داربست نصب کنید،تا همه بدانند که من به خاطر تصادف با پراید،فوت ننموده ام،بلکه در کمال تعجب به مرگ طبیعی شربت رحمت را سر کشیدم!.


به مسئولین وسلسله مراتب یادآوری کنید که در همان اولین روز فوت خود یکی از همکاران بازنشسته را در اینجا ملاقات کردم.


بندهٔ خدا شدیداً از عدم پرداخت مطالباتش گلایه داشت،خواهشمندم آبروداری کنید و ما اموات تازه درگذشته را بیشتر از این در حضور آن ها خجالت زده نکنید.



راستش را بخواهید از این می ترسم آنها یکدفعه مرا تا وصول مطالباتشان،به گروگان بگیرند!.


به همسرم بگویید از اینکه سالها با مشکلات داشته و نداشتهٔ من ساختی از تو متشکرم،ولی تنها کاری که الان از دست من برای تو برمی آید این است که روز زن را به تو تبریک بگویم.


واقعیت این است که تا وقتی در کنار هم بودیم اوضاع بد مالی و یا جنگ و جدال در حوالی سومالی!،


بهانه ای بود که از زیر بارخرید هدیهٔ روز زن شانه خالی کنم،حالا هم این خاک هایی که شدیداً اطرافم را بغل کرده اند، نمی گذارند دستهایم را توی جیبم کنم و هدیه ای درخور شأن و مقام تو تهیه کنم!...


*حق تعالی*یارتان



 

https://www.uplooder.net/img/image/36/978db8c58e220de73c798ecfe09300b3/hasan-ali-ebrahimi-said-96.jpg

 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

دلنوشته ای از طرف بچه های شریف


ما شریفی ها!


ما که اکثرمان،


بیست و سه ساله که می شویم، یک چمدان بیست و سه کیلویی به دست می گیریم و خون به دل و اشک به چشم، از خاک خاطراتمان می رویم.



ما شریفی ها!


ما که ۱۲ سال، بچگی نمی کنیم، نوجوانی نمی کنیم، جوانی نمی کنیم و صبح تا به شب و شب تا به صبح، در کتاب هایمان چشم می دوزیم تا که یک روز، یک نفر، بودنمان را قدر بداند.



ما شریفی ها!

ما که خواستیم بمانیم و بسازیم، ولی فرصت ماندن ندادید و زندگی ما را سوزاندید. ما که کاری به سیاست کثیف نداریم و نداشتیم و نخواهیم داشت، ولی سیاست کثیف را به ما هم ربط می دهید.



ما شریفی ها!

ما که به خیال خودتان، فرار مغزها می کنیم و خبر از فرار دل هایمان ندارید، که بعد از ترک خاک وطن، چگونه یخ می زنند.



ما که لبخند های پدر و مادرمان را، سالها در یک قاب شیشه ای حبس می کنیم و شب ها عکسشان را بغل می کنیم، تا خوابمان ببرد و خبرهای تلخ ایرانی که ساخته اید را، با شنیدن صدایشان، از پشت تلفن فراموش می کنیم.



ما شریفی ها!

ما که در کوچه خیابان های ایران، بچه خر خوان، تو سری خور، خُره ی نمره، عینکی بدبخت، خوانده می شویم و از اجتماع در می رویم.



همگی امروز داغداریم.



داغدار #آرش‌پور‌ضرابی و #پونه‌گرجی ای که سه روز پیش عروسی کردند و خدا می داند روی حجله ی مرگشان چه چیزی قرار است بنویسید.



ما همگی شکایت داریم، شکایت برای زحمتی که #امین‌اشرفی کشیده تا به دانشگاه آلبرتا رسیده، ولی با یک پرواز نا موفق، تمام آرزوهایش را سوزاندید.



ما همگی ناراحتیم. ناراحت #محمد‌الیاسی، که خودش دو هفته پیش به من گفت، یک روز نوبلیست می شوم و سختی ها را فراموش می کنم، اما نمی دانم هنگام سقوط، چگونه با آرزوی نوبل، خداحافظی می کرده.




ما شریفی ها!



مثل تمام مردم ایران، از این جهنمی که ساخته اید، از خبرهای جنگ، از پروازهای ناموفقی که انگار تمامی هم ندارند، شکایت داریم.



به داد ما برسید.



 

#پرهام_جعفری

 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب ابراهیمی سعید با درود

دلنوشته هایتان برای مردم زجر کشیده همچون مرهم است . نظر شاگردتان این است که درج چنین مطالب که تنها از عمق جان ستم دیده ای برمیآید نه تنها به دل ستمگر و ظالم نخواهد نشست که او را تشویق به ادامۀ ظلم میکند . بنده در ازای نوشتن مطلبی وقت گیر تنها با یک بیت شعر نظر کلی خود را خدمتتان عرض میکنم . که همین شعر برای شناساندن مسئولین بی کفایت کفایت میکند .

ما خراب غم و خم‌خانه ز می آباد است *** ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است

خیز و از شعله می آتش نمرود افروز *** خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است

سیل کُهسار خم از میکده در شهر افتاد *** وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است

بجز از تاک که شد محترم از حرمت می *** زادگان را همه فخر از شرف اجداد است

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من *** آنچه البته به جائی نرسد فریاد است

گفته‌ای نیست گرفتار مرا آزادی *** نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است

چشم زاهد بشناسائی سِرّ رخ و زلف *** دیدن روز و شب و اعمی مادر زاد است

گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود *** کانکه در عهد من این کوه کَنَد فرهاد است

هر که یغما شنود ناله‌ی گرمم گوید *** آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است

شاعر: یغمای جندقی

3

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 7 ساعت قبل، حسنعلی ابراهیمی سعید گفته است :

من اصلا حرفی ندارم فقط سکوت میکنم

دیروزمان به سکوت گذشت . همان سکوت بیجا سبب شد امروز گوش های ناشنوا با کوچکترین صدا و چند فریاد دنیا را به چشم خود سیاه و تباه ببینند . امروز نباید سکوت کرد . هرچند سکوت امروزمان رساتر از هر فریادی است . دیروز با شکار تانک های دشمن حامی مردم بودید و امروز باید با سکوتی به بلندای رساترین فریادها به یاری ایران برخیزید . جسارتم را عفو کنید نگفتم سکوت بفرمایید گفتم فریادی از سر دادخواهی برکشید . برای دلاوری چون شما زیبنده نمی بینم در لفافه فریاد برآورد . روزگار مماشات سپری شده است . بر شاگردتان ببخشایید گستاخی اش را .  

3

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در ۱۳۹۸/۱۱/۲ در 7:08 PM، تلخک گفته است :

دیروزمان به سکوت گذشت . همان سکوت بیجا سبب شد امروز گوش های ناشنوا با کوچکترین صدا و چند فریاد دنیا را به چشم خود سیاه و تباه ببینند . امروز نباید سکوت کرد . هرچند سکوت امروزمان رساتر از هر فریادی است . دیروز با شکار تانک های دشمن حامی مردم بودید و امروز باید با سکوتی به بلندای رساترین فریادها به یاری ایران برخیزید . جسارتم را عفو کنید نگفتم سکوت بفرمایید گفتم فریادی از سر دادخواهی برکشید . برای دلاوری چون شما زیبنده نمی بینم در لفافه فریاد برآورد . روزگار مماشات سپری شده است . بر شاگردتان ببخشایید گستاخی اش را

سلام

چندی قبل در واس تاپ به کلاف عزیز عرض کردم

مرا بردند و گفتند خفه شو

خلاصه گفتم

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

(بنام خدا )...همرزمان عزیز...سلام ...دلنوشته ۳/۳/۹۸

بعدازاحضار سفیر ایران توسط صدام ... نیروهای عراقی؛ نیز؛ بطورمزبوحانه از نقاط کورمرزی عبور نموده.
ودرجاده های مرزی ایران ودر عمق خاک ایران مین گذاری میکردند.
و؛بر این اساس؛ما؛درتاریخ ۱/۶/۵۹ ..
به سرپل ذهاب اعزام شدیم
ودر مقابل نیروهای متجاوز.
عراق ؛مقابله؛ و؛ جنگیده ایم .
که فعلا مجال گفتنش نیست.
باری ؛ به این موضوع اشاره کردم
تا استنادی داشته باشم .
چندی پیش یک مصاحبه ای .
ازهمسر اقای حداد عادل در رسانه ها پخش شد ؛ و همگان نیز شنیده اند ..
همسر حداد عادل رئیس فرهنگستان ایران...در مصاحبه اشان چنین گفتند..
برای ثبت نام پسرم بدنبال یک مدرسه سالم در تهران می گشتیم
مدرسه سالم پیدا نکردیم..
لذا یک مدرسه غیرانتفاعی برای ادامه تحصیل فرزندم ؛ تاسیس کردیم
جان کلام اینجاست .
ایا همسر اقای حداد عادل هنوز نمی دانند؟؟؟
درحالیکه سفره بیش از نیمی ازایرانیان .
و هموطن اوخالی شده است ..
وزنان سرپرست خانواده هائی هستند ..
که به علت بیکاری ونداشتن درامد؛و..
برای سیرکردن شکم وتهیه کیف وکفش.. مدرسه بچه هایشان حاضر به تن فروشی شده اند؟؟؟؟؟ لذا مدارس غیر انتفاعی برای انها جذابیتی ندارد؟؟؟؟
علی الیحال به تصور من جانباز انتقاد.. همسر؛ حداد عادل از نحوه عملکرد... اموزش وپرورش ایران...
اولا ؛یک اهانت بزرگی است به امثال... ماایثارگران دفاع مقدس ؛که سالهای.... چندی درمناطق محروم و درمدارس دولتی ایران ؛تحصیل کرده ایم .
واگر بپذیریم مبنی براینکه همسراقای حداد عادل تافته جدا بافته تر از سایر زنان محترم ؛ایرانی هستند .
اری؛ رستم نیز نماد پهلوانی در جامعه.. ایران ؛است ؛ ولی در بزنگاه.. حساس تاریخی سرنوشت ساز؛ و؛ در‌‌رابطه؛ باهجومهای؛ غالب بر سرزمین ایران ؛ هیچ نقشی نداشته است ..
و؛اقای حداد عادل و این ؛رستم زمانه ما.. هم ؛سابقه حضور؛ در؛جنگ تحمیلی ندارند ..
وبه تصور من جانباز؛ قضاوت غیر منصفانه همسر...
اقای حداد عادل؛ یک توهین بزرگی است..
به نیروهای متعهد ومسئولیت پذیر وزحمتکش ارتش معنوی کشور ایران .
که بیش'از ۳۰ سال (ائم از زن ومرد ).
درسنگر علم ودانش ودر مدارس فرسوده شهرهای ایران ؛؛ ویا در سایر.. مناطق. محروم کشور؛ وبدون امکانات رفاهی وزیستی مسئولیت پذیر ومتعهد بوده اند؛ وبا عشق تدریس کرده اند.
تامحصلین ایرانی ازکاروان رشدوتوسعه.
علم ودانش جهانی عقب نباشند.
واین زحمات بی شائبه متاسفانه
در هیچ تریبونی هم گفته نشده.
باری تعارف ندارد و من جانباز نیز..
برخود ؛ عیب نمیدانم ؛ مبنی براینکه:
وقتی ما محصل مدارس دولتی ایران..
بودیم ؛اکثر پدران ومادران امثال ما دانش اموزان ؛ایرانی بیسواد..و؛یا کم سواد بودند.
لذا این معلمان عزیز ما بودند.
که شعر سرنوشت ساز شاعر نامدار. طوس فردوسی بزرگ ؛ را بطور؛استادانه.. وبه ما دانش اموزان صغرسن ؛ایرانی تفهیم کردند.. مبنی براینکه ؛ بچه ها خیلی حواستان باشد.
اگر سربه سر تن به کشتن دهید.
از ان به که کشور به دشمن دهید .
وبر این اساس بود که نسل تربیت شده. ایرانی زمانه ما با این عقبه فرهنگی غنی. توانستند..ازادوات جنگی روز جهان که دراختیار داشتند خوب بهره ببرند
ودرمقابل اتش سلاحهای سنگین. نیروهای ارتش متجاوزعراق‌‌.
و۳۶کشور متحد صدام وصد البته بدون. کمک کشورخارجی سینه سپر کنند.
تاخدای ناکرده سرزمین ایران به.. سرنوشت صحرای سینای مصر دچارنشوند.
وبهمین علت همرزمان و؛ هم نسلان من ..
به جامعه معزز فرهنگی ایران ؛ائم از ..(زن ومرد) و؛درسراسر کشور؛ قطعا بدهکارند..
چون دررابطه باپیروزی دفاع مقدس. شریک ما رزمنده گان هستند ..
هرچند که در تریبونی گفته نشده باشد.
اری ما؛ نباید مرواریدهای موجود در. گنجینه ؛دوران دفاع مقدس نگهداشته.. واز نسل جوان و اینده ایران پنهان کنیم .
ما وظیفه داریم مبنی براینکه : مستندات تاریخ دوران دفاع مقدس همانگونه که رخ داده است.
را به نسل جوان ایرانی تحویل دهیم ..نه؛ اینکه ؛ قهرمان پروری کنیم.
اری ؛همین دانش'اموزان صغر سن. دیروزی؛ که ازمدارس دولتی ایران امدند..
باحول وقوه الهی ؛از؛تمامیت ارضی ایران دفاع کردند.
و؛تعدادی ؛هم؛ به ؛خانه بازنگشتند..

۱__ نصری در این عملیات مفقود الااثر .
۲_ شهبازی دراین عملیات مفقود الااثر..
۳__حسنوند دراین عملیات مفقود الااثر...
۴__کردی در این عملیات مفقود الااثر...
۵_ جعفری تحمل ۱۰ ده اسارت...
۶_ گودزی تحمل ۱۰ ده سال اسارت ..
۷-- صارمی تحمل ۱۰ ده سال اسارت
۸__فرصتی دستگیر؛وتجربه تلخ اسارت..
۹_رضائی تجربه تلخ اسارت ..
۱۰_ازموده؛ ‌‌تجربه تلخ اسارت ..
۱۱_ تیره گانی ؛متعاقبا؛ جانباز....۱۲_طاهریان؛ متعاقبا؛جانباز.....
۱۳_مظفری ؛متعاقبا ؛شهید...
۱۴_ترکاشوند؛ متعاقبا؛ شهید..
۱۵__درفشی ؛متعاقبا؛ شهید.

کهنه سرباز و ایثارگر دفاع مقدس..فرصتی..

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

لطفاً مطالعه بفرمایید

حواستان هست که داریم خودمان را نابود میکنیم؟
بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرارمیداد:

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین المللی برخوردار بود. این زندان همه امکاناتی که باید یک زندان طبق قوانین بین المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد را دارا بود.

این زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت.
آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد.
در آن از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد، اما...
اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.
عجیب اینکه زندانیان به مرگ طبیعی میمردند.
با این که حتی امکانات فرار وجود داشت
اما زندانیان فرار نمیکردند
بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند.
آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خودشان و نسبت به هموطنان خودشان که مافوق آنها بودند رعایت نمیکردند،
و در عوض عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.
دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت
و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بود را به دست زندانیان میرساندند و نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشد.
هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خودخیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکردند را تعریف کنند.
هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت.
اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود و معلوم شده بود خلافی کرده هیچ نوع تنبیهی نمیشد.

در این شرایط همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است، چرا که:
— با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.

— با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.

— با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.

و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.
این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

نتيجه :
اگر این روزها فقط خبرهای بد میشنويم، اگر هیچکدام به فکر عزت نفس مان نيستيم و اگر همگي در فکر زدن پنبه همدیگر هستيم،
به سندرم «شکنجه خاموش» مبتلا شده ايم.

این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوشمان میرسانند و ما هم استقبال میکنیم ...
دلار گران شده ...
طلا گران شده ...
کار نیست ...
مدرسه ای آتش گرفت ...
دانش آموزان راهیان نور در جاده کشته شدند...
زورگیری در ملاءعام...

این روزها هیچ کس به فکر عزت نفس ما نیست!
شما چطور فکر میکنید؟ ..

در همین محیطای مجازی چقدر بادلیل و بی دلیل به خودمان بد میگوییم و لذت میبریم.
به خودمان فحش میدهیم و کیف می کنیم و میخندیم.

شما هیچ‌کنترلی بر دنیای اطراف و سیاست ندارید
پس به فکر خود و خانواده خود باشید
و از امروز از این شکنجه گاه ذهنی خارج شوید

1

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now