Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

شهید سپهبد علی صیاد شیرازی (صیاد دلها)

52 posts in this topic

بهر حال یادش بخیر . با هوانیروزیها برو بیایی داشت . عجب روزگاری بود

راستی کلافه جان این حسنعلی ابراهیم چی شد . دیر اومد و زود رفت . حیف بود . نکنه از انجمن قهر کرده .

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

بهر حال یادش بخیر . با هوانیروزیها برو بیایی داشت . عجب روزگاری بود

راستی کلافه جان این حسنعلی ابراهیم چی شد . دیر اومد و زود رفت . حیف بود . نکنه از انجمن قهر کرده .

 

بله جناب سرهنگ کمی دلگیر بود !

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوستان با سلامی دوباره

بنده سالروز شهادت سپهبد صیاد شیرازی را تسلیت میگم

خوود بنده هم نفهمیدم چه شد که ایشان یکدفه قهر کردن و رفتن

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شهید پروینی، خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی

 


همسر شهید پروینی می گوید: کمال خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی بود و وی همیشه تاکید داشت با خلبان آذری که منظورش کمال بود به ماموریت ها اعزام شود.


به گزارش اروم نیوز، شهید کمال پروینی در سال 1345 در روستای شیرآباد ارومیه دیده به جهان گشود، و در دامان پدر و مادری مذهبی پرورش یافت.

وي در سن 20 سالگی در کمیته انقلاب اسلامی سنندج مشغول به خدمت شد و همزمان در دانشگاه افسری ادامه تحصیل داد و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی به دوره خلبانی راه يافت.

shahidparvini1-1-208880.jpg

شهيد كمال پرويني بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت 6 سال در پاکسازی میادین مین در کردستان و دشت آزادگان، اهواز و شلمچه فعاليت كرد و پس از آن برای گذراندن دوره عالیه به اصفهان و از آنجا به کرمانشاه اعزام شد.

و در نهايت در سال 85 وارد هوانیروز ارومیه شد و به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

 

وجیهه پروینی، همسر شهید کمال پروینی در گفت و گو با خبرنگار اروم نیوز با ذکر خاطراتی از شهید پروینی گفت: کمال پسرعموی پدرم بود او به دلیل اخلاق و رفتار خوبی که داشت زبانزد خاص و عام بود، زماني كه خانواده اش به خواستگاری من آمدند با شناختی که از وی داشتم پیشنهادشان را قبول کردم.

مراسم عقد و عروسی ما با مهریه 500 هزار تومان در سال 1369 برگزار شد، آن زمان من 19 سال داشتم و کمال 23 ساله بودكه یک زندگی کاملا ساده و به دور از تجملات را در کنار هم آغاز كرديم.

shahidparvini1-5-208884.jpg

بعد از تشکیل زندگي مشترك هر دو ادامه تحصیل داديم من در شغل معلمی به خدمت مشغول شدم و کمال راه خدمت به وطن و انقلاب اسلامی را پیش گرفت.

کمال در زندگی همیشه صبور و خنده رو بود و هیچ گاه خنده از لب های کمال محو نمی شد و در سخت ترین شرایط نیز سعی می کرد با کلماتی دلنشین و طنزآلود با ما صحبت کند.

در تمام دوران عمر کوتاهی که داشت کمال الگوی متانت و وقار، سخت کوشی ودین داری بود، او بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود و کسی را آزار نمی داد.

او بسیار فروتن بود و ما تا لحظه شهادت نمی دانستیم که چه درجه ای دارد، وقتی بچه ها از او سوال می کردند که بابا تو چه درجه ای داری؟ میگفت: من سرباز اسلام هستم.

کمال خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی بود و همیشه تاکید داشت با خلبان آذری که منظورش کمال بود به ماموریت ها اعزام شود.

 

حاصل زندگي مشتركمان دو دختر است كه دختر بزرگم زهرا متولد سال 1371 است که در رشته پزشکی در شهر تبریز مشغول به تحصیل است و دختر کوچکم هانیه هم متولد سال 1373 است که و در رشته IT درس می خواند.

سردار همیشه به من توصیه می کرد که دخترانی با حجاب و مومن تحویل جامعه دهم، او به درس و نماز خواندن آنها خيلي اهمیت می داد.

 

شب قبل از شهادتش، خواهرم منزل جدید گرفته بود، تصمیم گرقتیم به دیدار خانواده خواهرم برویم، موقع برگشتن به منزل به دخترم زهرا گفت در منزل را باز کن، زهرا هم جواب داد: بابا جان در سنگین است من نمی توانم، و کمال گفت: اگر برای من اتفاقی بیافتد تو باید این در را باز کنی و زهرا هم در را باز کرد.

فردای آن روز کمال برای ماموریت قرار شد برای ماموریت به شهر خوی برود موقع خداحافظی او با حالتی عجیب از من خداحافظی کرد..

این همسر شهید می گوید: زمانی که کمال به شهادت رسید من در مدرسه بودم وقتی به منزل آمدم بستگان مدام به من زنگ می زدند که از کمال چه خبر؟ و من غافل از همه چیز مي گفتم دیروز بهش زنگ زدم و او گفت تازه به خوی رسیده است، بعد از آن دیگر خبري از او ندارم، از تماس هاي پي درپي فاميل نگران شده بودم گوشي را برداشتم و به کمال زنگ زدم، ولی گوشی اش خاموش بود، به شهید بدیعی زنگ زدم که او هم 6 ماه بعد از کمال شهید شد، گفتم از کمال خبری دارید؟ چرا گوشی او خاموش است؟ و اوصحبتي از شهادت كمال نكرد.

به طرف خانه مادرم راه افتادم تا از آنجا زنگ بزنم و اگر اتفاقی هم افتاده باشد، بچه ها نترسند، مسیر خانه ما تا خانه مادرم 5 دقیقه بود و من در این 5 دقیقه سه بار زمین خوردم و پاهایم قدرت راه رفتن نداشت، زماني كه رسيدم متوجه شدم که كمال شهید شده است.

tm-aspx.jpg

همسر شهید پروینی می افزاید: حس عجیبی داشتم، دنیا در نظرم تاریک شد، چون دنیا بدون کمال برایم مفهومی نداشت، خیلی به او وابسته بودم و این خبر مرا از پا درآورد، ولی به یاد حرفهای سردار افتادم و به هر طريقي بود این خبر را به بچه ها دادم، دختر بزرگم 14 ساله بود و دختر کوچکم 12 سال داشت.

بچه ها خیلی بی تابی می کردند و بهانه بابا را می گرفتند، و من به یاد حرف های کمال آنها را دلداری مي دادم، بعد از سه روز پیکر پاک شهدا را به ارومیه آوردند، به چهره اش نگاه کردم، خنده همیشگی بر لب هایش جاری بود، و معصومانه و راحت خوابیده بود.

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

شهید پروینی، خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی

 

 سردار شهید کمال پروینی 

سردار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با شهید پروینی در یک مجتمع (خانه های سازمانی هوانیروز) زندگی می کردیم.

چند ماه قبل از شهادتش در تصادف رانندگی پاهاشون شکست و از لگن به پایین تا ماه ها پاشون توی گچ بود، توی یکی از مراسمات (محرم یا رمضون) در مسجد مجموعه دیدمشون که همکارانش بهش پیشنهاد می دادند و می گفتند حالا که این اتفاق افتاده ازش استفاده کن و دیگه نپر و شغل ستادی بگیر اما ایشون فقط لبخندی می زد که شاید فقط بنده معناشو متوجه می شدم چون قبلاً هم این نگاه و عکس العمل را قبل از شهادت خلبان دیگری و در پاسخ به پیشنهاد مشابه همکاران دیده بودم.

پاهاشون که خوب شد به خط پرواز برگشتند و به هوانیروز کرمانشاه منتقل شدند، هنوز فرصت پیدا نکرده بود که خونوادشو با خودش به کرمانشاه ببره و اونجا مستقر بشن که مأموریت شمالغرب و پژاک و سانحه ...

 

روحشون شاد و یادشون گرامی

********************************************************

اگر از برادران گرامی که خدای ناکرده درباره شهدای ارتش قلم می زنند کسی این مطلبو می خونه، خدمتشون عارضم اولاً خدا قوت و دستمریزاد می گم و ثانیاً صرفاً جهت اطلاع عرض می کنم جسارتاً لقبی با عنوان " سردار " در مجموعه سازمان "ارتش"  تعریف نشده است،

در واقع اگر به هرم سازمان ارتش از پایین به بالا نگاه کنیم ، برای سربازان (سرباز صفر - دو - یک - سرجوخه) و درجه داران (گروهبان - استوار) = لقب "سرکار"

برای افسران جزء (ستوان 3-2-1 و سروان) و نیز افسران ارشد (سرگرد - سرهنگ 2 - سرهنگ) = لقب "جناب"

و درجات امیری (سرتیپ2 - سرتیپ - سرلشگر - سپهبد - ارتشبد) = لقب "امیر" (تا قبل از سال 1374 لقب "تیمسار") بکار برده می شود و القاب دیگر مانند   سردار   ،  حاجی  ، برادر و ...  در این سازمان (ارتش) جایگزینی برای القاب فوق و برای مؤدبانه خطاب کردن نیستند.

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خداوند رحمتش کنه . در ارتباط با اینکه خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی بوده برای من مبهمه . لابد منظور بعد از اتمام جنگ بوده چون زمان جنگ اکثر خلبانان 214 به پست صیاد میخوردند و خلبان مخصوصی نداشت که ایشان بنام درخواست کنند

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بله جناب سرهنگ، اگر مطلب درست باشه ، حتمی می بایستی برای بعد از جنگ باشه چون فارغ التحصیلی این شهید و همدوره هاشون مربوط هست به بعد از اتمام جنگ.

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

كلمه سردار اشتباه سايت اروم نيوز بود كه بنده اصلاح كردم .

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام ماجرای شهادت شهید کمال چی بود....

یه سوالم داشتم دوستان اطلاع دارن که حفاظت شخصیتهای امرای ارتش ایا هنوز تو دژبان اموزش میبینن....

شهید صیاد مگه محافظ نداشتن...

این محافظت شخصیت ها شد یدفعه ای یادم به دوره هاش اومد..یا حضرت عباس از نیرو مخصوص بدتره...خدا قسمت کنه تجربه کنید!!

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 

يكي از اصولي كه شهيد صياد به مدد نبوغ نظامي خود دريافته بود،اين بود كه با توجه به شرايط موجود ، حضور فيزيكي فرماندهان و از جمله شخص خودش  حتي زماني كه فرماندهي نيروي زميني را بر عهده داشت در نزديكترين خطوط جبهه هاي خودي به دشمن

  الزامي است؛ به همين دليل در بسياري از عمليات ها در خطوط مقدم و گاه در پشت خطوط دشمن حضور پيدا نموده،به هدايت نيروهاي عمل كننده مي پرداخت. شايد از نظر بسياري افراد ، اين كار نه تنها مزيتي محسوب نشود، بلكه ضعف مديريت

  و فرماندهي نيز تلقي شود؛ اما كساني كه با وضعيت و شرايط آن زمان جنگ آشنا هستند، به خوبي مي توانند درك كنند كه براي هدايت صحيح و واقعي عمليات هاي بزرگي كه در آن زمان انجام مي گرفت، چاره اي جز حضور بسيار نزديك فرماندهان در كنار نيروهاي تحت امر خود وجود نداشت.

 

ادامه دارد ....

 

 

 

 

با وقوع حوادث كر دستان، صياد شيرازي با درجه سرگردي به همراه سردار صفوي به غرب اعزام گرديده و در آزادسازي آن مناطق از دست عناصر ضدانقلاب شركت كرد . لياقت هاي او در كردستان باعث شد تا با درجه سرهنگي به فرماندهي عمليات غرب منصوب شود؛ اما اختلافات وي با بني صدر، به عنوان فرمانده كل قوا ، موجب بركناري و خلع دو درجه او گرديد. ديري نپاييد كه بني صدر عزل و محمدعلي رجايي به رياست جمهوري رسيد و صيادشيرازي دوباره با دو درجه ارتقا به غرب كشور اعزام شد و با تأسيس قرارگاه حمزه سيدالشهدا متشكل از لشكرهاي 64 اروميه، 28 كردستان ، تيپ هاي 23 نيروي ويژه هوابرد و تيپ 30 گرگان ، شهرهاي بوكان و اشنويه را آزاد كرد . در هفتم مهر ماه 1360 به خاطر رشادت ها و لياقتهايش، توسط رهبر فقيد انقلاب حضرت امام خميني (ره) به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد

 

با سلام و احترام . یکی از بزرگترین ضعف هایی که سبب شده است بعد از گذشت حدود سه دهه حضور ارتش ایران در  جنگ روز به روز کمرنگ تر شود تعریف و تمجیدهای گاهاً بیجا و قهرمان سازی های تخیلی است . با احترام به تمام شهدا و جان باختگان ارتش در جنگ باید بگویم سرگرد صیاد شیرازی از نظر اینجانب آن فردی نبوده و نیست که دوستان در مورد ایشان گفته اند . بر اساس مدارک موجود شهید صیاد شیرازی فارغ از هر عملکردی در زمان قبل از انقلاب سرگرد بوده است . ایشان تا قبل از انقلاب درجۀ سرگردی داشته و در مناطق کردستان و ناآرامی های غرب کشور عملکردی داشتند که موجبات رضایت ریاست جمهوری وقت ( بنی صدر ) را فراهم آورد . بنی صدر به ایشان میگوید که در غرب کشور قرارگاه عملیاتی تشکیل دهد و خودش فرماندۀ آن قرارگاه باشد . سرگرد صیاد شیرازی که سالها در ارتش قدرتمند و با انضباط قبل از انقلاب خدمت کرده بود در پاسخ میگوید که افسران ارشدتر از من هستند و اگر من با درجۀ سرگردی فرمانده شوم نمیتوانم به سرگرد های ارشد تر از خود و سرهنگ2 و سرهنگان دستور دهم . بنی صدر برای رفع این مشکل دو درجه به سرگرد صیاد میدهد تا از بابت قانونی و نه از لحاظ طی مراحل قانونی ایشان بتواند فرماندۀ قرارگاهی باشد که افسران ارشدتر و با سابقه تر از ایشان در آن قرارگاه خدمت میکنند . لذا گفتن اینکه سرگرد صیاد بابت اقدامات آنچنانی دو درجه تشویقی گرفته بود صحیح نمی باشد . ضمن اینکه همان دو درجه توسط بنی صدر از سرگرد پس گرفته میشود . {{ باد آورده را باد میبرد }} سرگرد صیاد شیرازی گذشته از داشتن شجاعت و تخصص های نظامی که اکثر افسران ارتش در اوایل انقلاب دارای آن خصوصیات و مدارج بودند شاید بتوان گفت فردی انقلابی بوده است . فردی مؤمن و دارای خصوصیاتی که در اول انقلاب بازار داغی داشت . گمان نمیکنم در میان ارتشیان اوایل انقلاب که بازماندگان ارتش قدرقدرت قبل انقلاب بودند ، فرد بی ایمان و ضد انقلاب وجود داشت . ایمان  و شجاعت و میهن پرستی افسران ارتش سبب شده بود تا علی رغم بی مهری های عدیده و ارتقای درجۀ سرگرد صیاد ، تحت امر ایشان همچنان مردانه از خاک میهن دفاع کنند . این نظرات من در خصوص سرگرد شهید صیاد شیرازی بود . اگر دوستان از این توضیحات آزرده خاطر نشدند در ادامه عملکرد سرگرد صیاد را در جنگ نیز مرور خواهم کرد . ارادتمند : تلخک 

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب تلخک واقعیتها پنهان نمیماند و عرایض حضرتعالی در جاهای دیگر هم عنوان شده و علاقمندان به تاریخ ارتش میدانن موضوع از چه قرار بوده .مثلا ما خلبانهای بهتر از شهید بابایی یا دوران را نداشتیم یا نداریم ؟ چرا داشتیم و داریم قهرمانی مثل مرحوم اسکندری , ذوالفقاری و .... که سروگردنی از همه بالاتر بودند .پس چرا اینها بزرگنمایی نمیشن .فقط یه دلیل دارد اونم دیدگاه و همسویی ایدئولوژی افراد با حکومت میباشد که اینها را از هم متمایز میسازد .

خواهشمند است ادامه دهید .با تشکر

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام و احترام و با تشکر از جناب IRIAF. یکی دیگر از دلایل کمرنگ شدن حضور ارتش در جنگ نسبت دادن کرامات به تعدادی از شخصیت ها توسط خودشان یا دیگران است . بعنوان مثال در خاطرۀ {{ جادۀ پیروزی }} مشخص نیست که راوی این خاطره شخص خود سرهنگ صیاد است یا فردی از ایشان نقل و قول کرده است . مهم راوی نیست مهم روایت است . در جایی آمده است که : بعضی‌ها توان درک این توفیقات ماورایی را نداشتند . اگر راوی خود شهید صیاد بوده که باید گفت اگر ایشان به کسب علم و علوم دینی در حوزه های علمیه می پرداختند به مراتب به درجات بالای دنیا و آخرت می رسیدند . یک پدر بیامرز هم پیدا نمیشود تا این توفیقات و کرامات ماورایی را برای من که بیسوادم به وضوح روشن کند و بگوید با این همه توفیقات و کرامات پس چرا در تیرماه 1367 عراق بیش از مهرماه 1359 خاک ما را اشغال کرد ؟ ما که اینهمه حاجی و سید و امیر و سردارهای رنگارنگی در جنگ داشتیم که هر کدام خود را مالک اشتری میدانند بیایند ذهن مشوش مرا تسکین داده و بگویند چرا بعد از هشت سال این همه توفیقات و کرامات ماورایی به نفع عراق رقم خورد ؟


اما در خصوص جادۀ پیروزی ایکاش مختصات دقیق منطقه ذکر می شد . منطقۀ جنوب بخصوص مناطق منتهی شده به پل کرخه را مثل کف دستم می شناسم . سالها در آن مناطق بوده ام . در ابتدای خاطره آمده است : به فکر راهی اصولی بودیم برای شکستن خط عراق .‌‌ همان وقت بچه‌های جهاد دورم را گرفتند و گفتند: « دوست داری از منطقه‌ای که غیرقابل تصور است جاده‌ای بزنیم تا بالای سر عراقی‌ها ؟ گویا مهم جلب رضایت سرهنگ بوده نه نقشه و تاکتیک و تکنیک جنگ . این یعنی اگر سرهنگ دوست نداشت گور پدر نیروها خودشان بروند از هر راهی میخواهند دمار از روزگار دشمن در بیاورند . بر اساس بخشی از خاطره منطقۀ مورد بحث دارای شرایطی نبوده است که سرهنگ صیاد روزنه ای برای تحقق این مهم متصور باشد . رمل و شن روان به قدری بود که آدم تا زانو توی آن فرو می‌رفت. علاوه بر آن دشمن اشراف کامل بر منطقه داشت و اجازه تکان خوردن نمی‌داد. حالا گیریم که خاطره صحیح و بدون بزرگ نمایی باشد . دوستان عزیز محور 151 کیلومتری شمال به تهران از سال 73 در امنیت کامل هنوز تکمیل نشده است . حال چگونه ممکن است 9 کیلومتر جاده در زمین رملی و با شن های روان علی رغم اشراف کامل دشمن که اجازۀ تکان خوردن هم نمیداده است ظرف مدت دو هفته آماده شود ؟ این جاده زیر سازی نمی خواسته است ؟ احداث این جاده چنان دور از تصور بوده که خود سرهنگ صیاد آن را شوخی پنداشته و خیلی زود فراموش کرده است . نکتۀ دیگر اینکه آیا بابت همان توفیقات و کرامات آیا دشمن کور و کر بوده است و نه ماشین آلات راهسازی را می دیده و نه حتی صدای آنها را می شنیده است ؟ نکند با بیل و کلنگ 9 کیلومتر جاده را در مدت زمان دو هفته ساخته اند ؟


اما نکتۀ مهم دیگر که در این خاطره بسیار جالب و بیانگر حقایق کتمان شده است اینکه : از جمله یک مسئول عملیاتی داشتیم که استاد دانشکده فرماندهی ستاد بود. یعنی پخته‌ترین و عالم‌ترین چهره نظامی در اتاق جنگ. ایشان درست شب عملیات آمد پیش من و گفت: «یک برآورد عملیاتی دارم و با ۱۲ دلیل ثابت می‌کنم که صلاح نیست امشب عملیات شود. مهمات کم است . نیرو کم است و...» نامه‌اش را گرفتم و در حاشیه‌اش نوشتم: «باسمه تعالی، ۱- از اینکه تا آخرین لحظه ما را مشاورت کردی متشکرم . ۲- شما ۱۲ دلیل آورده‌ای که نمی‌شود ، من هم دلایل زیادی دارم که می‌شود . تنها ذکر یکی از آن‌ها کافی است . جاده ۹ کیلومتری جهاد جوابگوی همه مشکلات است و سریع به نیرو‌ها ابلاغ کنید تا آمده شوند . » از دلایل بالا رفتن تلفات نیروهای ایرانی همین توفیقات و کرامات ماورایی بوده است . خدا میداند چند نفر از طریق عبور کردن از این جادۀ پیروزی شهید و مجروح و اسیر شده اند . می بینید شهید صیاد به چه راحتی برای سخنان استاد دانشکدۀ فرماندهی ستاد و پخته ترین و عالم ترین چهرۀ نظامی وقت تره هم خورد نمیکند ؟ کمبود مهمات و نیرو تأثیر زیادی در هر نبرد دارد . عبور نیروهای اندک با مهماتی کم برای مقابله با دشمن یک معضل است . آیا جادۀ 9 کیلومتری جهادیان {{ جادۀ پیروزی }} خود به تنهایی میتوانست پیروزی در بر دشمن را در آن منطقه تضمین کند ؟ خدا میداند بر سر گردان تانک ارتش و گردان بسیجی ها چه آمده است . 


قبل از عملیات ما پیش بینی کرده بودیم که حداقل ۱۱ هزار گلوله توپ نیاز داریم. تمام زاغه‌ها را گشتیم و بیش از ۱۳۰۰ تا گیر نیاوردیم. اما با آن راهبرد جهاد آن قدر بی‌نیاز شدیم که تنها ۶ عدد گلوله توپ شلیک شد! علاوه بر آن تعداد زیادی زاغه پر از مهمات به غنیمت گرفتیم . ایکاش لااقل یکی از این پیش بینی ها درست از کار در میامد . اگر تنها 10% پیش بینی های مدعیان فرماندهی و مدیریت در جنگ درست می بود سرنوشت جنگ طور دیگری رقم میخورد . پیش بینی 11000 گلوله با 6 گلوله محقق شده است ؟ آن شب رزمندگان اسلام توپخانه و قرارگاه عراقی‌ها را گرفتند و ۱۸ کیلومتر به طرف تنگه چزابه پیشروی کردند. آن عملیات خوب و موفق که اولین عملیات قرارگاه کربلا بود، با رمز طریق القدس به فتح بستان، تنگه چزابه و هورالعظیم انجامید و زمینه‌ای یرای اجرای عملیات بزرگ فتح المبین شد. یک مقر توپخانه و قرارگاه عراقی ها با شلیک 6 گلوله تصرف شده است ؟ پس چرا با میلیون ها گلولۀ توپ بعد از هشت سال نتوانستیم خاک خود را از اشغال دشمن خارج کنیم ؟


ترس من از این است که نسل های بعد از ما با خواندن و شنیدن این خاطرات و داستانسرای و افسانه سرایی ها اصلا به وجود جنگ هشت ساله شک کنند . وقتی فرماندهان نیروی زمینی اینگونه بی محابا هر سخنی را بیان کرده و هیچ ترسی از قضاوت دیگران ندارند چگونه از قضاوت نسل های آینده نترسم ؟ نکته ای دیگر اینکه مگر در سالهای آ؛ازین جنگ مهندسی ارتش قادر به احداث چنین جاده ای نبوده که سرهنگ صیاد  از نیروهای جهاد خاطره نقل کرده است ؟ در ابتدای جنگ تمام داشته های نیروهای دیگر کلاش بود و کلت . نه ماشینی و نه ادوات راه سازی جز در اختیار و توان ارتش در دسترس سایر نیروها نبود .   


برای رضای خدا برای شادی روح جوانان دلاوری که خاک ایران را گلگون کردند ، به حرمت درد و رنج مجروحان و زخم خوردگان بیایید اینگونه داستانسرایی ها را بس کنیم . خدا میداند که گفتن چنین سخنانی جز آزردن دل رزمندگانی که خود شاهد خیلی از حقایق بوده اند و بی اعتماد کردن مردم و نادیده گرفتن حضور ارتشیان دلیر و نظامیان غیرتمند و میهن پرست هیچ سودی ندارد . ارادتمند تلخک


15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

عیب ما و بعضی از فرماندهانمون این بود که خود را در زمان پیامبر و جنگهای احد وبدر میدیدیم !!!!!!!!!!

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now