Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

hasan%20ali%20ebrahimi%20(1).png




ایالات متحده امریکا اولین مهاجم به ویتنام نبود اما اخری شد. پیش از امریکایی ها ، فرانسوی ها سه استان تونکن ، آنام ، کوچین چین را همراه لائوس و کامبوج ضمیمه امپراتوری خود کرده بودند.



اما حمله ژاپنی ها در سال ۱۹۴۲باعث بیرون راندن فرانسوی ها شد ولی بعد از شکست ژاپن در سال ۱۹۴۵ ویتنامی ها به این نتیجه رسیده بودند که عاقبت می توانند متحد شوند و از زیر سلطه بیگانگان بیرون روند اما فرانسوی ها خیال دیگری داشتند و برگشتند




هوشی مین کمونیست رهبر اصلی نبرد برای استقلال بود او ارتش مقاومت ویت مین را به وجود اورد و ویت ها برای ادامه مبارزه به جنگل ها برگشتند تا مبارزه را تا هرجا که امکان دارد ادامه دهند.


یکی از مراکز مقاومت منطقه کشاورزی و کاملا پوشیده از جنگل شمال غربی سایگون بود که تا مرز کامبوج ادامه داشت.


فرانسوی ها با حملات انتقامی مداوم توجه خاصی به این منطقه نشان دادند.


کشاورزان منطقه برای یافتن محلی امن فرار نکردند بلکه زمین را کندند.




تکنولوژی در اختیار نداشتند تنها ابزارشان ظرفیت مورچه وار برای کارهای شاق ، بردباری ، شناخت منطقه و زیرکیشان بود.



بیل کلنگ و سبد های حصیری هم داشتند.هرگز معلوم نخواهد شد چند میلیون تن خاک را جابجا کردند.


وقتی فرانسوی های شکست خورده در ۱۹۴۵ ویتنام را ترک کردند،



سراسر مثلث اهنی به هزارتویی از چاه و تونل تبدیل شده بود و هیچ کس هم چیزی درباره اش نمی دانست.


 


 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites


hasan%20ali%20ebrahimi%20(8).png



آمریکایی ها امدند و حکومتی را سرکار اوردند که به نظر ویت ها آلت دست قدرت استعماری دیگر بود.


آن ها دوباره به جنگل و جنگ چریکی برگشتند و کندن را از سر گرفتند.



تا سال ۱۹۶۴ بیش از ۳۵۰ کیلومتر تونل ، حفره گذرگاه و مخفیگاه داشتند همه در زیر زمین.



وقتی امریکایی عاقبت از وجود هزارتوی زیرزمینی باخبر شدند، پیچیدگی سیستم تونل ها نفسشان را از حیرت بند اورده بود.



چاه های عمودی چنان پوشانده شده بودندکه حتی از چند سانتیمتری در کف جنگل قابل تشخیص نبودند.



زیرزمین گاهی تا پنج طبقه دالان وجود داشت که کمترین عمقشان پانزده متر زیر زمین بودند.


این دالان ها به وسیله گذرگاه های باریک و پیچ در پیچی بهم متصل می شدند که فقط یک ویتنامی یا یک ادم ریزنقش و لاغر میتوانست در آنخا بخزد.



طبقات را دریچه هایی که گاهی رو به بالا و رو به پایین به هم وصل می کرد.



آن ها نیز استتار شده بودند تا به شکل دیوار های انتهایی تونل دیده شود.


زیر زمین ، انبار، سالن اجتماعات ، خوابگاه ، تعمیرگاه ، سالن غذا خوری و حتی بیمارستان وجود داشت.



در سال ۱۹۶۶ یک تیپ رزمی کامل می توانست در زیر زمین مخفی شود اما تا زمان حمله تت هرگز به چنین تعدادی نیاز پیدا نشد.



مهاجمان نمی توانستند به این هزار تو نفوذ کنند.



اگر دالانی عمودی لو میرفت احتمال زیادی وجود داشت که در انتهایش یک تله انفجاری کار گذاشته شده باشد.



شلیک به انتها تونل ها نتیجه ای نداشت ، هر چند متر جهت آن ها عوض میشد در نتیجه گلوله مستقیم در دیوار انتهایی فرو میرفت. دینامیت گذاری هم بی فایده بود.



در تاریکی مطلق زیرزمین چندین هزار شبکه هزارتو وجود ، اما فقط یک محلی آن ها را میشناخت.



گاز هم بی نتیجه بود زیرا در تونل محفظه هایی پر از آب مثل لوله U شکل وجود داشت زیر توالت کار گذاشته بودند.




شبکه در زیر جنگل تقریبا از حومه سایگون تا نزدیکی مرز کامبوج ادامه داشت.



در مناطق دیگر هم شبکه های گوناگونی وجود داشت اما هیچ کدام به پای تونل های کوچی cu chi نمیرسید که به نام نزدیک ترین شهر نامیده شد.



بعد از باران های موسمی خاک رس منطق نرم و کندن ، کنار زدن و حملش آسان میشد. در هوای خشک مانند بتن سخت بود.



پس از مرگ کندی از اوایل بهار ۱۹۶۴ امریکایی ها دسته دسته به ویتنام آمدند ، آن هم نه به عنوان مشاور بلکه برای جنگیدن.



آن ها از نظر تعداد ، وسایل و نیروی آتش برتر بودند اما دشمنی در مقابل خود نمی دیدند زیرا چیزی پیدا نمی کردند



فقط گاهی اگر شانس می آوردند جسد یک ویت کنگ را پیدا میکردند اما تلفاتشان روزبروز بیشتر میشد.



در ابتدا تصور میشد ویت کنگ هعا همان دهقانان سیاهپوشی هستند که روزها در میان میلیون ها شلوار سیاه دیگر گم بودند



و شب ها تبدیل به چریک میشدند. اما چرا آنقدر در روز تلفات داشتند و دشمنی را نمی دیدند؟



در ژانویه ۱۹۶۶ گردان قرمز بزرگ تصمیم گرفت مثلث اهنی را یک بار برای همیشه پاکسازی کند و عملیات جلوگیری نام گرفت


 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites


hasan%20ali%20ebrahimi%20(5).png





آن ها کارشان را از یک انتها شروع کردند و به شکل بادبزنی جلو رفتند.



آنقدر مواد منفجره داشتند که برای از بین بردن کل هند و چین کافی بود.



به انتهای دیگر رسیدند و هیچ کس را پیدا نکردند.



تیراندازی از پشت خط متحرک سربازان آغاز شد و سربازان امریکایی پیج کشته دادند.



تیرانداز هر که بود فقط تفنگ روسی قدیمی گلنگدن داری داشت اما بهرحال گلوله ای به قلب انسان فرو میرفت در هر صورت کشنده بود. سربازان برگشتند و دوباره زمین را گشتند.



جز چند لانع روباه و دو پنگاه حمله هوایی که پوشش خوبی هم نمیداد چیزی پیدا نکرند و حتی شخص سیاه پوشی در حال فرار دیده نمیشد تا به او شلیک کنند.




روز چهارم، گروهبان استورات گرین که مانند باقی همقطارانش به ستوه امده بود ، برای رفع خستگی روی زمین نشست.



در دو ثانیه اول در حالی که پشتش را با دست گرفته بود از جا پرید.



ویتنام همه جور جانوری داشت از مورچه گرفته تا عقرب و مار.



گروهبان فکر کردی چیزی او را گزیده است اما در زیرش نوک میخی را کشف کرد.



میخ بخشی از چارچوب در مخفی دالانی بود که یک راست به ظلمت زیرزمین می رفت.



ارتش ایالات متحده فهمید تیرانداز ها کجا می روند. دو سال بود که روی سر آن ها رژه می رفتند.



جنگ با ویت کنگ هایی که در تاریکی زمین زندگی می کردند و پنهان می شدند به هیچ وجه از راه دور ممکن نبود.



جامعه ای که سه سال بعد دو مرد را به کره ماه فرستاد وسیله ای برای از بین بردن تونل های کوچی نداشت. فقط یک راه برای نبرد با دشمن نامرئی باقی بود.



یک نفر باید لباس هایش را درآورد فقط با شلورا نازک نخی ، یک کلت ۱۹۱۱ کارد و چراغ قوه به اعماق
تاریک ، بدبو ، بدون هوا ، ناشناخته ، روی نقشه نیامده ، تله گذاری شده ، مرگبار و بسیار ترسناک هزار توی دالان های باریک بدون خروجی شناخته شده برود و ویت کنگ های منتظر در مخفیگاهشان را بکشد.




چند نفری برای اینکار پیدا شدند.


آدم های تنومند و درشت به درد نمیخوردند.


۹۵ درصدی هم از فضاهای بسته وحشت داشتند به کار نمی آمدند. آدم های مناسب ، افرادی ساکت با صدای ملایم خوددار و کم اهمیت نما بودند که اغلب در واحدهایشان تکرو به حساب می آمدند.


باید بسیار خونسرد و حتی بی احساس با اعصاب آهنین و تقریبا مصون از ترس، دشمن واقعی زیرزمین می بودند.



سلسه مراتب اداری ارتش که هرگز از بکار بردن ده کلمه برای برای رساندن مفهومی که در دو کلمه خلاصه میشد ترسی نداشت آن ها را ” پرسنل کاوش تونل ” نامید. آن ها خودشان نامشان را ” موش های تونل ” گذاشتند.

2

Share this post


Link to post
Share on other sites


hasan%20ali%20ebrahimi%20(9).png




افسر فرمانده آن موقع ، موش شماره شش نامیده می شد.



دیگران هرکدام شماره جداگانه ای داشتند در زیرزمین دیگر درجه قربان معنا نداشت.


فرماندهان عالی ایالات متحده متوجه شده بودند که منفجر کردن تونل ها وقت تلف کردن است.


خاک رس خشک شده بسیار سفت و شبکه بسیار گسترده بود. تغییر جهت مداوم تونل ها به این معنی بود مه مواد منفجره سه صورت محدود عمل میکردند و بقدر کافی کارایی نداشتند.



سعی کردند تونل ها را غرق در آب کنند اما آب به سرعت در کف تونل ها فرو می رفت.


به علت وجود محفظه های پر از آب وارد کردن گاز هم بی فاید بود.


تصمیم بر این شد که تنها راه وادار کردند دشمن به جنگ ، رفتن به داخل تونل ها و سعی در پیدا کردن شبکه فرماندهی سراسر منطقه جنگی ویت کنگ ها است.



عقیده بر این بود که این مرکز فرماندهی ، جایی در زیرزمین بین راس مثلث آهنی در تقاطع دو رودخانه سایگون و تی تین و بیشه های بوی لویدر مرز کامبوج واقع شده است.



هدف پیدا کردن این مرکز فرماندهی ، از بین بردن کادرهای عالیرتبه و دستیابی به اطلاعات وسیعی بود که باید در آنجا وجود می داشت و در صورت موفقیت پیروزی عظیمی محسوب میشد



در واقع مقر فرماندهی زیر بیشه های هوبو در شمال کشور کنار ساحل رودخانه سایگون بود که هرگز پیدا نشد.



هربار که تانک دوزها ورودی دیگری از تونل را آشکار می کردند موش ها وارد آن جهنم زیرزمینی می شدند تا جستجو را ادامه دهند



https://www.uplooder.net/img/image/87/f0e5ed844f757df9c86405773cf4e257/12.jpg
 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

hasan%20ali%20ebrahimi%20(7).png



ورودی همیشه بصورت عمودی بود ، که همین اولین خطر محسوب میشد.



با پا رفتن به معنای در معرض خطر قرار دادن پایین تنه در مقابل حمله ویت کنگی بود که پیش از ناپدید شدن در تاریکی ، مشتاقانه در تونل کنار منتظر بود تا تیر خیزرانی نوک سوزنی را به ران امعاء و احشاء سربازان اویزان فرو کند.



زمانی که سرباز در حال مرگ را در حالی که دسته تیر دیوارهای حفره را می خراشید و نوک زهرآلود آن دل و روده اش را از هم می درید بالا میکشیدند دیگر شانسی برای زنده ماندن نداشت.



پایین رفتن به سر یعنی پذیرفتن خطر دریده شدن گلو به وسیله نیزه ، سرنیزه یا گلوله ای که از فاصله نزدیک شلیک میشد.



بی خطرترین راه آهسته پایین رفتن تا یک مترونیم آخر و بعد سریع پایین پریدن و تیراندازی به طرف کوچکترین حرکت داخل تونل بود.



اما ممکن بود کف دالان عمودی با شاخ و برگ پوشانده شده باشد تا حفره ای پر از چوب های نوک تیز دیده نشود ، نیزه هایی از جنس خیزران با نوک زهرآلود که یک راست از کف پوتین جنگی و کف پا رد می شدند و از پنجه پا بیرون می آمدند.



نوک نیزه ها به صورت قلاب ماهی تیغ دار بود و به سختی بیرون کشیده می شد و کمتر کسی از آن ها جان سالم بدر می برد.



پس از ورود به تونل و جلو خزیدن ممکن بود ویت کنگی پشت پیچ بعدی منتظر باشد ، اما مهمتر از آن خطر تله های انفجاری بود.



تله هایی به شکل های مختلف و بسیار استادانه که باید خنثی می شدند تا امکان پیشروی به وجود آید.


 

بعضی چیز های وحشت آور ابدا به ویت کنگ ها ارتباط نداشت. خفاش شهدخوار خفاش ریش سیاه گور ، هر دو در غار زندگی میکردند و روزها را ، اگر آسایششان برهم زده نمی شد به خواب در تونل ها می گذراندند.



همچنین عنکبوت های خرچنگی عظیم الجثه که انقدر تعدادشان رو دیوار ها زیاد بود که به نظر می آمد



 

دیوار در حال حرکت استو مورچه های آتشی از آن ها بیشتر بودند.
 



 

هیچکدام کشنده نبودند.


افتخار مهلک بودن به مار خیزرانی تعلق داشت که نیشش به معنای مرگ در سی دقیقه بود.



تله معمولا از یک نی خیزران یک متری تشکیل شده بود که با زاویه ای رو به پایین در سقف جاسازی می شد و بیشتر از دو و نیم سانتیمتر آن بیرون نبود.



مار در تله افتاده و خشمگین با سر روبه پایین در داخل نی محبوس شده بود.


انتهای پایینی خیزران را با چوب پنبه ای از جنس کرک و پر بسته بودند از وسطش یک نخ ماهیگیری رد شده و بعد از سوراخ قلابی در یک طرف دیواره و سوراخ قلابی دیگر در دیواره دیگر گذاشته شده بود.



اگر سرباز در حال خزیدن با این نخ برخورد میکرد چوب پنبه سر خیزران بالای سرش بیرون می آمد و ما پشت گردنش می افتاد و کار تمام بود

 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

hasan%20ali%20ebrahimi%20(4).png




تونل ها موش هم داشت ، موش هایی واقعی ، تونلها بهشت واقعی موش ها بودند و آن ها به شکلی سرسام آور در آن ها زاد و ولد می کردند.



درست همان طور که سربازان آمریکایی هرگز زخمی با حتی جسدی را تونل ها رها نمی کردند ، ویت کنگ ها هم از این که جسر رفقایشان را روی زمین باقی بگذارند تا جزو امار تلفات افتخار آمیز آمریکایی ها شود بیزار بودند.



ویت کنگ های کشته را زیر زمین می آوردند و در دیواره تونل ها به حالت جنبی دفن می کردند و رویشان را با گل تر می پوشاندند اما یک لایه خاک رس جلو دار موش ها نبود.



مرده ها منبع غذایی پایان ناپذیری بودند و موش ها به اندازه گربه شدند.




با این وجود ویت کنگ ها هفته ها و گاهی ماه های متوالی در این تونل ها زندگی می کردند و به انتظارورود آمریکایی به قلمروشان و پیدا کردن و کشتنشان می ماندند.




آن هایی که داخل تونل می رفتند و زنده بیرون می آمدند به بوی تعفن و این زندگی نفرت آور عادت می کردند.



آن تو همیشه گرم ، چسبناک ، تنگ و ظلمات بود. بوی بدی هم می داد.



ویت کنگ ها در ظرف هایی سفالی ادار و مدفوع می کردند و وقتی ظرف ها پر می شد با گل رس رویش را می پوشاندندو در کف تونل ها دفن می کردند.



اما موش ها روی آن ها را می خراشیدند و باز می کردند




سربازانی که تبدیل به موش های تونل می شدند با این که از مسلح ترین کشور روی زمین می آمدند ناچار می شدند تکنولوژی را کنار بگذارند و به انسان های بدوی تبدیل شوند.



فقط می توانستند یک کارد سنگری ، یک کلت 1911 ، یک چراغ قوه ، یک خشاب اضافی و دو باتری یدکی با خود ببرند.




گاهی یک نارنجک دستی هم بدردشان می خورد اما برای نارنجک انداز هم خطرناک و گاه مرگ آور بود.



صدای انفجار در فضاها تنگ پرده گوش را پاره می کرد اما بدتر از آن انفجار اکسیژن موجود را تا شعاع صد متری را از بین می برد و سربازها پیش از ورود هوای تازه خفه می شدند.



برای موش تونل ، استفاده از اسلحه خود به معنی لو دادن محل خود و اعلام ورود بود.



او هرگز نمی دانست چه کسی در تاریکی و سکوت در انتظارش است.



از این نظر ویت کنگ ها همیشه برتری داشتند فقط کافی بود بی صدا منتظر شوند تا دشمن به طرفشان بخزد.



اعصاب خرد کن تر و مرگ آورتر از همه ، کار رد شدن از دریچه هایی بودند که بهم دالان های سطوح مختلف را ف معمولا به طرف پایین بهم وصل میکردند.



آغلب انتهای تونل بن بست بود اما آیا واقعا بن بست بود؟




اگر اینطور بود چرا از اول آن را کنده بودند؟


موش تونل در تاریکی در حالی که نوک انگشتانش چیزی جز دیواری گلی در جلو یا چپ و راستش را لمس نمی کرد ، چاره ای جز استفاده از چراغ قوه نداشت.



نور اغلب دریچه ای را در دیوار یا کف یا سقف اشکار میکرد که استادنه استتار شده بودند و به آسانی دیده نمی شد.



در این مرحله یا ماموریت نا تمام باقی می ماند یا دریچه باز میشد.



اما چه کسی آن طرف دریچه منتظر بود؟


 

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

هرچند این مطلب رو خانم گلرویی هم منتشر کرده بود اما خوندن دوباره ش خالی از لطف نبود 

فقط عکسهای مطلب باز نشد

2

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now