Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

وقتی که پلنگ خواب است خاطرات سرهنگ خلبان حسین وکیلی

82 posts in this topic

دوستان عزیز ، همانطور که خدمتتون عرض کرده بودم ، به تازگی کتابی روتحت عنوان وقتی که پلنگ خواب است مطالعه کردم که خاطرات سرهنگ خلبان حسین وکیلی از استاد خلبانان کبری هست ، به دوستان قول داده بودم که بخش هایی که از این کتاب رو که برام جالبه توی انجمن قرار دهم تا دوستان استفاده کنند ، البته پیشنهاد می کنم که دوستان کتاب رو خریداری و مطالعه کنند ، حالا برای آن دسته از دوستانی که فرصت کافی جهت مطالعه کل کتاب ندارند ، و به منظور نشر مساظل جنگ بخش هایی از اون رو اینجا می آورم ، لطفا کسانی که این مطالب رو کپی می کنند و در انجمن های دیگر قرار می دهند ، منبع اصلی رو که کتاب وقتی پلنگ خواب است نوشته حجت شاه محمدی و منتشر شده توسط انتشارات سوره مهر ذکر فرمایند .

 

بخش اول : تیمسار سرلشگر منوچهر خسروداد

 

در مجموعه هوانیروز ، آمریکایی ها از خسروداد به شدت می ترسیدند ، همین که خبر آمدن او به یکی از پادگان ها با مراکز آموزش هوانیروز می رسید به قول معروف همه ماست ها را کیسه می کردند .

یک روز طی یکی از بازدید ها ، در حضور تمام دانشجویان خلبانی ، هنرجویان فنی ، اساتید ایرانی و نیروهای کادر ، در مراسم صبح گاه مطالبی را عنوان کرد که با توجه به زشتی کلمات ، همه آنها را نمی توانم بازگو کنم . اما در بحث خودکفایی و عدم وابستگی ، در مقابل چند آمریکایی حاضر در مراسم جملاتی را اظهار کرد که هنوز هم باورم نمی شود از زبان او جاری شده است . مسلما تمام کسانی که آن روز در مراسم صبح گاه حضور داشتند این اظهارات او را هنوز به یاد می آوردند ، او گفت :

( این پدر سوخته ها می گویند ، خلبان های ایرانی یک مشت چوپان هستند که از دهات آمدند . راست می گویند ، اما چشمشان کور است که ببینند همین چوپان ها دارند اساتید آمریکایی را آموزش می دهند . من به شما حقوق خوب می دهم تا خوب بخورید ، خوب بخوابید و خوب درس بخوانید و خوب یاد بگیرید ، خوب بپوشید و خانواده شما در رفاه کامل باشند برای این که تلاش کنید تا از اینها کار را یاد بگیرید ، تا این بی پدر و مادرهای مادر ق ......ه را که پول و نفت این مملکت را به یغما می برند بیرون کنیم . اینها مفت اینجا نیامده اند . من همین قدر که بدانم شما کار را یاد گرفته اید ، با لگد این مفت خورهای بی پدر و مادر را از مملکت بیرون می ریزم )

 

حرفهایش را صادقانه می زد در آن زمان نیاز نبود برای ما جانماز آب بکشد ، از قدرت خوبی برخوردار بود و رو در روی آمریکایی ها حتی روسای شرکت بل و ژنرال های آمریکایی می ایستاد و حرفش را میزد . شاید همین حضور و قدرت او بود که موجب احترام ما می شد . اما این ما بودیم که با رعایت نکردن اصول اساسی فرهنگ و مذهبمان ، نخواستیم و نتوانستیم شایسته عمل کنیم.

 

چهار سال پیاپی از نزدیک با کسانی کار کردم که مسلمان نبودند اما تعهد داشتند . عوامل شرکت بل واقعا در اجرای کار متعهد و با وجدان بودند و چماق بالای سر نیاز نداشتند ، در روزهایی که خودشان آموزش می دادند و خودشان امتحان می گرفتند ، آیا نمی توانستند در کارشان تقلب کنند و نیروی ضعیف تحویل ارتش بدهند ؟ به راحتی این کار برایشان امکان پذیر بود اما تعهدشان مانع از این کار می شد .

 

خسرو داد در روش فرماندهی ، مدیر خوبی بود و از یگان و نیروهایش خوب دفاع می کرد و در عوض ، توقع داشت که ما هم مثل نیروهای آمریکایی خواسته هایش را برآورده کنیم .

حسن ستاری یکی از خلبان های هوانیروز بود که قبل از انقلاب برخوردی با یکی از امرای ارتش داشت که شرح آن را زبان خوش می گویم :

( به من ابلاغ کردند که با یک فروند 206 یکی از امرای ارتش را به جایی برسانم ، وقتی او را دیدم ، پرسیدم مقصدش کجاست ؟ ، متاسفانه با تکبر خاصی گفت بعدا می گویم ، داخل هلی کوپتر که نشستم ، سوالم را دوباره پرسیدم ، این بار با چوب تعلیمی توی سرم زد و همان جواب را داد . موتور را که روشن کردم ، دوباره پرسیدم و او دوباره با تعلیمی اش توی سرم زد و همان جواب را داد . از زمین که بلند شدم باز سوالم را پرسیدم ، متاسفانه ذوق پرواز و مقام آنچنان ایشان را در خود گرفته بود که فکر می کرد تاکسی سوار است ، نه حرمت قایل می شد و نه به قوانین پرواز احترام می ذاشت . برای اینکه او را به نوعی سرزنش کرده باشم ،  با چند بار جابجایی سریغ فرامین موجب شدم که هلی کوپتر تکان های شدیدی بخورد . این مسله که اتفاق افتاد ، ترسید و پرسید : جناب سروان اتفاقی افتاده؟

جواب دادم : بله متاسفانه هلی کوپتر دچار اشکال شده و باید برگردیم . ایشان که نمی خواست موقعیت دلپذیرش را از دست بدهد ، پرسید : آیا کاری از دستم بر می آید که انجام بدهم ؟ من هم یکی از سوییچ های بالای سرم را نشان دادم و گفتم اگر می خواهید به پرواز ادامه بدهیم باید تا مقصد این انگشتش را روی آن سوییچ نگه دارد. هم موقع رفتن و هم موقع بر گشت مجبوش کردم که این کار را بکند. موقع پیاده شدن رو کرد و گفت : به تیمسار می گویم که با چه هلی کوپتر خرابی مرا به پرواز برده ای تا شما و مسولان را تنبیه کند .

چند روز بعد آجودان خسروداد مرا احضار کرد. حقیقتا ترسیده بودم و بر روی ادامه خدمتم خط قرمز کشیده بودم . وقتی به دفتر فرماندهی رفتم ، خسرو داد گفت : یکی از امرای ارتش را با هلی کوپتری به پرواز برده ای که اشکال داشته است . ایشان به من گفته اند این وسایلی که خریده ام به درد نمی خورد و باید آنها را پس بدهم .

بعد از من توضیح خواستند و من هم تمام اتفاق را آنطور که بود برای ایشان تعریف کردم و آماده بودم تا دستور شدیدترین تنبیه را بدهد . بر عکس آنچه که فکر می کردم ، وقتی حرفم تمام شد ، خندید و گفت : حقش بوده ، برو سر کارت و نگران نباش  کسی که برای خلبان من احترام قایل نمی شود و فرماندهی او را در پرواز به زیر سوال می برد و جواب سوالش را نمی دهد ، نباید از این بهتر باهاش برخورد کرد .

قبل از پیروز انقلاب ، جضور و قدرت خسرو داد باعث شکوفایی هوانیروز شده بود و این در حالی بود که نیروی زمینی هیچ گاه نگاه مثبت و سازنده ای به هوانیروز نداشت .

شاید اگر توسعه هوانیروز با انقلاب هم زمان نمی شد ، امروز این یگان می توانست خدمات بهتری به انقلاب و جنگ و کشور بکند .

 

 

خاطره ای که خودم از برخورد با خسرو داد دارم این است که در زمانی که تازه پروازهای عملیاتی ام را هلی کوپتر 205 شروع کرده بودم ، مانوری در منطقه دارنگون شیراز برگزار شد ، صبح روز شروع عملیات ابلاغ کردند که با ستوان خسرو صالحی که خلبان یکم 205 بود به دارنگون بروم . بعد هم اطلاع دادند که تیمسار خسرو داد با هواپیما به فرودگاه شیراز خواهند آمد و باید از آنجا ایشان را به منطقه مانور ببریم.

صالحی از خلبانان قدیمی هوانیروز بود و چندین بار اینگونه ماموریت ها را انجام داده بود پس تمام حواسم را جمع کردم و گوش به حرف های او سپردم :

( قبل ار فرود هواپیما ، ما باید موتور هلی کوپتر را روشن کنیم . هواپیما که وارد پارکینگ شد و موتورش را خاموش کرد ، ما باید پرواز کنیم و هلی کوپتر را نزدیک هواپیما ببریم . وقتی تیمسار خواستند سوار هلی کوپتر شوند ، من پیاده می شوم شما کنترل ها را در اختیار می گیرید تا تیمسار روی صندلی خلبان یکم بنشینند.

با تعجب پرسیدم : مپر خودشان پرواز می کنند؟

صالحی بعد از اینکه به سوالم جواب مثبت داد ، توضیحاتش را این گونه دنبال کرد :

تیمسار به عنوان فرمانده هوانیروز با تمام وسایل پرنده هوانیروز می تواند پرواز کند . برابر قوانین استاندارد پرواز ، باید با استاد خلبان یا خلبان یکم با تجربه پروازشان انجام شود تا اگر خدای نکرده هلی کوپتر دچار مشکل شد ، سالم روی زمین بنشینند. وقتی تیمسار روی صندلی نشست من در هلی کوپتر را می بندم و به طرف شما می آیم . شما هم وقتی تیمسار کلاه پروازشان را روی سرشان گذاشتند ، کنترل ها را در اختیارشان قرار داده و پیاده می شوید تا من جای شما بنشینم ، خودت هم می روی کابین عقب و قسمت پشت سوار می شوی . از زمان شروع پرواز تا برگشت حق صحبت با کسی را نداری و اگر همراهان تیمسار سوالی داشتند ، می گویی از من بپرسند.

توضیحات صالحی کامل بود و سعی کردم به گونه ای رفتار کنم تا مورد ایراد قرار نگیرم.

هواپیما که داخل پارکینگ شد ، هلی کوپتر را نزدیکش بردیم و طبق برنامه صالحی پیاده شد تا تیمسار را به سمت هلی کوپتر هدایت کند . من هم با دلهره فرامین را در اختیار گرفتم تا وقتی خسروداد کلاه پروازش را گذاشت ، آنها را تحویل او بدهم . وقتی رو صندلی نشست ، تعدادی از فرماندهان ارشد و معاونتهای هوانیروز در کابین عقب نشستند . ستوان صالحی بعد از اینکه مطمین شد که تیمسار کمربندش را بسته و کلاه پرواز را به سر گذاشته ، در را بست و به سمت من آمد . من هم منتظر بودم تا خسروداد فرامین را به دست گیرد تا طبق قرار جایم را به صالحی بدهم.

زمانی که تیمسار کلاهش را گذاشت، به او سلام کردم و خواستم فرامین را در دست بگیرد ، جواب سلامم را داد اما فرامین را در دست نگرفت ، وقتی دیدم صالحی منتظر است تا من پیاده شوم ، با صدای بلند گفتم : ببخشید قربان ! کنترل ها با شما ، من خلبان دوم هستم . باید پیاده شوم تا خلبان یکم بنشیند .

خونسرد جواب داد : نمی خواهد پیاده شوی ، خودت بنشین .

صالحی هم هر چند لحظه یکبار با دست به پهلویم می کوبید تا پیاده شوم . به او اشارهکردم و گفتم : تیمسار می گویند ، پیاده نشو ، خودت بنشین .

باورش نمی شد ، بازهم فشار آورد تا به خسرو داد بگویم و پیاده شوم ، اما دیگر جرات نداشتم که حرفم را تکرار کنم. صالحی که این طور دید ، به کابین عقب رفت و موضوع را با معاون خسرو داد در میان گذاشت ، او هم به اتفاق بقیه سرش را از بین دو صندلی جلو آورد و با صدای بلند گفت : قربان ایشان تازه خلبان شده . تجربه پرواز را ندارد ، طبق مقررات شما باید با یک نفر که ساعت پرواز بالا دارد پرواز کنید .

خسرو داد با چشمانی خشم آلود نگاهش کرد و مشغول بازدید سوییچ ها شد ، معاونش برای بار دوم حرفش را تکرار کرد  و جوابی نگرفت . دفعه بعد یکی دیگر از همراهانش موضوع را مطرح کرد ، خسروداد ، دستش را زیر گلوی او گذاشت و وی را به عقب هل داد و با عصبانیت فریاد کشید :

سر جاتون بنشینید ، مگه خلبان نیست ؟ ! خودش باید پرواز کنه . من می خواهم همین تازه خلبان شده ها پرواز کنند . می خوام ببینم چقدر یاد گرفته ، عرضه داره فرمانده هوانیروز رو پرواز ببره یا پولای این مملکت رو به باد دادیم؟ چه موقع اینها باید تجربه پیدا کنند ؟ تمام کارها رو خودتون قبضه کردید و نمی ذارید جوونا خودشون رو نشون بدن . مانور مال ایناست و باید از حالا یاد بگیرن.

خسرو داد هنگام بلند شدن از زمین ، چند بار تلاش کرد با برج مراقبت شیراز ارتباط برقرار کند و اجازه پرواز را بگیرد ، اما جوابی نگرفت ، دست آخر هم بدون اینکه موفق به کسب اجازه شود ، با چند ناسزای زشت ، از روی باند بلند شد ، حین برخاست زیر چشمی نگاهی به رادیو انداختم ، فرکانس ها درست بودند . آرام دست بردم و صدای آن را زیاد کردم . هم زمان صدای برج به گوشمان رسید که عاجزانه عذر خواهی می کرد و طلب بخشایش داشت ، خسرو داد هم هرچه بر زبانش آمد نثار روح اموات آن بیچاره کرد.

37 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ممنون جناب مازندزانی عزیز . خدا حاج حسین وکیلی رو برا ی ما حفظ کند ان شاالله .

24 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب عزیزی با خواندن این متن یاد خاطره ای که شما در روزی که خدمت جناب سرهنگ بودیم تعریف کردید افتادم!

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

کتاب خوبی است ولی متاسفانه ایشان قضیه شکار میک توسط هلیکوپتر کبرای  را رد کرده اند ؟!هنوز علت درج این موضوع برای روشن نشده است.با سپاس

23 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خوب اين طور كه ايشان مي گويند اين هم از داستان هايي است كه آنقدر تكرار شده تبديل به حقيقت شده است و بنده اين طور برداشت كردم كه گفته هاي ايشون درست است و امكان شكار ميگ توسط كبري وجود ندارد ، يادمان باشد كه در جنگ پي سي سون ها هم براي كبري ها مشكل ساز بودند ، چه برسه به ميگ

حالا داستان كاملش رو اينجا مي گذارم تا دوستان قضاوت كنند

24 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام

بنده مدت سی سال است با شاه محمدی دوست هستم و مدت ها با هم در تحقیقات مرکز آموزش هوانیروز همکار بودیم و دفتری هم در حوزه هنری اصفهان در خانه هنر مندان داشتیم و همچنین با حسین هم دوست هستم و از ابتدای نوشتن این کتاب نکته به نکته در جریانش بودم و با قسمتهایی از این کتاب هم موافق نبودم که با هم بحث ها داشتیم . حد اقل نزدیک به صد و خورده ای صفحه از کتاب رد شد و ارشاد آنها را حذف کرده است . در مورد زدن میگ توسط کبری حقیقت دارد اما ابهاماتی در مورد اینکه چه کسی میگ را زده است وجود دارد . در مورد خسرو داد واقعیت دارد آمریکائیها مثل سگ از او می ترسیدند . واقعا از جناب مازندرانی تشکر می کنم که زحمت انعکاس قسمتهایی از این کتاب را متقبل شده اند . این کتاب خاطرات حسین است از دوران کودکی تا پایان خدمتش . اتفاقا همین چند روز پیش حسین را دیدم و گفتم تو که تو هوانیروز اسمی بودی و برادرانت هم شهید شده اند یه کاری برای درست شدن حقوق خلبانان بازنشسته بکن . سرش رو تکان داد و گفت خدا بیامرزد پدر ومادرت را کدام اسمی دلت خوشه . بهر حال باز هم از جناب سام تشکر میکنم

32 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

فکر نمیکنم ارتش دیگه از این نوع فرماندهان به خودش ببینه. ثمین جان دستت درد نکنه.

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب سرهنگ عزیز ،  اتفاقا کاملا مشخصه که بخش‌هایی زیاد از کتاب حذف شده است ، و فکر می کنم نویسنده ( جناب شاه محمدی ) به عمد طوری متن را ویرایش ننموده اند ، که خواننده متوجه حذف قسمت‌هایی از کتاب بشود ، برای مثال در جایی جناب وکیلی اشاره می کنند به اتهامی که به ایشان وارد شده بود و جریان محاکمه و تبرئه ایشان از اتهامات که همه ماجرا طی یک روز اتفاق می افتد ، ولی در قسمت تصاویر کتاب ، تصویری است که در توضیح آن آمده : سال 73 پس از آزادی از زندان !!!!‌

در مجموع بسیار کتاب خوبی است و به نظرم با اینکه جناب وکیلی از عناصر مومن ، انقلابی و مذهبی هستند ، قضاوت عادلانه‌ای در خصوص مسائل قبل و بعد از انقلاب ارتش و هوانیروز داشته‌اند ، من که خیلی لذت بردم از خواندن این کتاب که بر خلاف بیشتر این‌گونه کتاب‌ها ، پر از شعار نیست و کمی هم به شعور توجه شده .

27 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

...

حذف شد

22 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بخش دوم : هوانیروز پس از انقلاب


جناب وکیلی در ادامه خاطراتشان به مسائل بعد از وقوع انقلاب اسلامی اشاره می کنند که در این جا برخی بخش هایی از آن را که جالب می‌باشد ذکر می‌کنم:


از بین نیروهای گروه پشتیبانی هوانیروز اصفهان که مورد اطمینان بودند ، ستوان رضا صالحی به عنوان رئیس و من را به عنوان معاون وی انتخاب کردند و به این ترتیب اولین سازمان اطلاعاتی با نام ( اطلاعات و ارشاد) در گروه ما تشکیل شد . در اولین قدم تعدادی از دوستان را که می توانستم روی آنها حساب کنم ، انتخاب کرده و سازمان اولیه را پایه گذاری کردم . هیچ یک از ما دوره خاصی در این رابطه ندیده‌بودیم و می خواستیم با توانایی‌های خود ، به جنگ نابسامانی ها برویم.


با توجه به مسئولیتی که به من دادند و اسمش با حفاظت همراه بود ،‌متاسفانه دوستان زیادی از من کناره‌گیری کردند . می ترسیدند که مبادا با توجه به شناختی که از گذشته اشان دارم ، آنها را به عنوان عواملی خاص معرفی کنم و دچار دردسر شوند .


در کارها فشار زیادی بود و یکی از دلایل بروز این فشار ها ، کنار گذاشته شدن مدیریت های رسمی فرماندهی بود که دفاتری چون (‌شورای فرماندهی ) ، ( سیاسی ایدوئولوژی) ، ( انجمن‌های اسلامی) به جای آنها تشکیل شده بود .


وظایف این دفاتر که هر کدام قدرتی ما فوق قدرت فرماندهی پایگاه‌ها را داشتند در روزهای اول موازی با فعالیت های ما انجام می شد . در حقیقت سازمان‌های اطلاعاتی دیگری با نام‌هایی متفاوت ، درحال انجام وظیفه بودند که با قوانین اطلاعاتی ارتش آشنایی نداشتند و به دلیل نداشتن تجربه‌ی مدیریتی در ارتش و همچنین جوان بودن اعضاء ، فرماندهان را دچار مشکل کرده بودند. به این ترتیب با روی کار آمدن سازمان سیاسی ایدوئولوژی ، روحانیون هم وارد پایگاه شدند و مشکلات ما شکل بدتری به خود گرفت.


در حقیقت بیماری‌هایی چون خبر چینی ، مجیز گویی ، و حس انتقام جویی به این دفاتر نوپا سرایت کرد . روحانیون هم که با قاعده کار در ارتش  آشنا نبودند ، با استفاده از روش های دلسوزانه ، ناخواسته جبهه‌ای مقابل ما باز کردند که در چندین مورد موجب بروز تنش شد.


هم زمان با بروز این گونه مشکلات ، گروه دیگری به نام گروه تصفیه شکل گرفت که با توجه به عملکرد نامناسبش ، مدتی بعد بین نیروهای پایگاه به گروه سیاه جامگان معروف شد .


نیروهای پایگاه به چند دسته تقسیم شده بودند :‌دسته اول ، کسانی بودند که در زمان انقلاب رو در روی نیروهای انقلابی ایستاده بودند و جرمی جز حرف زدن نداشتند . اینها فکر می‌کردند ، که حالا که انقلاب پیروز شده ، آنها را می گیرند و اعدام می کنند ، بنابراین در تلاش بودند که یا کناره گیری کنند و با خطاها را جبران کنند ، اما کسی به آنها میدان نمی‌داد.


دسته دوم ، کسانی بودند که قبل از انقلاب وضع مناسبی از نظر اخلاق و رفتار نداشتند و حالا کاسه داغ‌تر از آش شده بودند. آنها تلاش می کردند با خود نمایی و استفاده غیر اصولی از انقلاب و احکام اسلام ، جایگاهی برای خودشان پیدا کنند که متاسفانه موفق هم بودند. این دسته نو انقلابی‌های دو آتیشه بودند که بیشترین ضربه را انقلاب می زدند . مثلا اگر دیده بودند که قبل از انقلاب کسی در جایی رقصیده ، دیگر از او نمی گذشتند . با اطلاعات خصوصی که از همکاران خود داشتند ، به جان مابقی نیرو‌ها افتادند.  در واقع این گروه و اعضای گروه تصفیه که در رابطه با مسئولیت‌هایشان هیچ ضابطه و قانونی را رعایت نمی کردند ، عواملی بودند که پمن ایجاد رعب و وحشت بین نیروها ، متاسفانه باعث پایین آمدن کارایی یگان‌ها شدند.


من و یکی از بچه‌های حفاظت به اسم آقای خسروی که از این روش ها و برخورد‌ها به تنگ آمده بودیم ، جلسه‌ای تشکیل دادیم تا روش موثری را در مقابله با این‌گونه برخوردها پیدا کنیم. قرار بازدیدهایی انجام دهیم و به رفتار و برخورد نیروها نمره بدهیم و هرماه طی جلسه‌ای نتیجه را به اطلاع تک تک افراد برسانیم و کسانی را که احتیاج به راهنمایی داشتند، بدون ایجاد ترس ووحشت دعوت به همکاری کنیم.


در یکی از همین بازدیدها متوجه چند نفر از همکاران شدم که ریش‌های بلندی داشتند . بعد از پایان بازدید آنها را به دفتر احضار کردم و پرسیدم : ( چرا آنقدر ریش‌های تان بلند است ؟)


جواب دادند : ( در کتابی خوانده‌ایم که مستحب است ، ریش مرد مسلمان به اندازه یک قبضه بلند باشد)


چون در مقام مسئول قرارداشتم ، به آنها گفتم : (‌ریش بلند ، نباید معیار ارزیابی یا علامتی برای مسلمان خوب یا بد بودن باشد ، شما نظامی هستید و اگر می خواهید ریش بگذارید ، باید کوتاه باشد ، این ریش‌های آشفته و در هم پیچ خورده، انضباط ارتش را خراب می‌کند )


مدتی بعد آنها را دیدم و باز تذکر دادم ، اما توجهی نکردند . کار به جایی رسید که مجبور شدم با ارسال نامه‌های به دفتر حضرت امام کسب تکلیف کنم ،‌از دفتر استفتائات جواب رسید : (‌باید مقررات ارتش رعایت شود)


من هم عین نامه را به یگان‌ها ارسال کردن تا نیروها با وضع بهتری در پایگاه ظاهر شودند. با این حال باز هم همان تعداد نفرات نسبت به حکم امام هم توجهی نداشتند .


همین دسته از افراد که گاه عضو انجمن اسلامی بودند ، شکایت فرماندهان را به اشخاصی خارج از ارتش می‌کردند که با قانون نظام آشنا نبودند. سسرباز ساده به مسئول انجمن اسلامی شکایت می کرد ، که فرمانده‌ام گفته است : ریشت را کوتاه کن .


از انجمن اسلامی‌ها نامه‌ای به امضای یک استوار یا گروهبان به دفتر فرماندهی می‌رسید که شما چرا از ریش سرباز ایراد گرفته‌اید ؟!


و به این ترتیب ، در جلسات شورای فرماندهی ، توان مدیریتی فرمانده و مسئول زیر سوال می رفت و سر انجام با یک برچسب ضد انقلاب کنار گذاشته می‌شد.


در همین دوران که برای بازدید و امتیاز بندی یگان به یگان جلو می رفتیم ، ناگهان گروهی از هوانیروز تهران به ریاست (سرهنگ خلبان علی سعدی نام) و (سرهنگ خلبان حسین فلک پور) و تعدادی دیگر  برای انجام تصفیه‌ها وارد پایگاه شدند.


این گروه قبل از این که حفاظت را در جریان قرار دهند ، اسامی تعدادی از خلبان‌ها و نیروهای فنی را از انجمن اسلامی گرفته بودند. از روش کار ما هم با خبر بودند و با بررسی پرونده ها و نمراتی که به نیروها داده بودیم ، خوشحال شدند ، اما خوشحالی آنها از این بود که با توجوه به صورت نمرات کارشان راحت شده بود و کسانی که نمرات پایین تری داشتند را می توانند برای تصفیه انتخاب کنند.


وقتی به نیت آنها پی بردم به رئیس شان اعتراض کردم که آقا با حیثیت مردم بازی نکنید ، کسانی را تصفیه کنید که مطمئن هستید از عقاید خلاف خود باز‌نمی‌گردند ، فکر بعد را هم بکنید تا نیروهای متخصص و مورد نیاز را از دست ندهیم که بعد نتوانیم جمعشان کنیم .


متاسفانه قبل از ما افراد تاثیر گذار و دو آتیشه ، هیزم آتش را زیاد کرده بودندو کار از دست ما خارج شده بود.


بعد از چند روز بررسی گروه به تهران بازگشت و مدتی بعد بع ندریج اسامی نفرات را برای ما فرستاند تا آنها را به تهران بفرسیتم . افراد انتخابی مستقیما به پادگان لشگرک برده می‌شدند و تا زمان بررسی پرونده‌هایشان آنجا بازداشت بودند.


مدتی بعد از مسئولان اطلاعاتی خواسته شد تا برای بررسی پرونده‌ی افرادی که به تهران فرستاده شده بودند به لشگرک بروند. در همان جلسه اول در برگه‌ی اسامی که در مقابلم گذاشتند ، چشمم به کسانی افتاد که سابقه بدی نداشتند. اعتراض کردم و پرسیدم که چه کسانی اسامی آنها را داده‌اند .


پاسخ دادند : عواملی که داشته‌اند آنها را معرفی کرده‌اند.


در مقابل خدا و وجدانم مسئول بودم ، لذا از مسئول جلسه خواستم که قبل از حضور متهمان در دادگاه ، در جلسه بررسی عواملی که آنها را معرفی کرده‌اند حضور داشته باشند تا صحت و سقم خبر‌هایی را که داده‌آند تائید کنند.


این کار انجام شد و از تمام نفراتی که به اتهام‌های گونا‌گون بازداشت شده بودند ، به جز یک نفر همه تبرئه شدند. پرونده فرد خبر چین هم در یک جلسه ویژه مورد بررسی قرار گرفت که با سرزنش به خدمت بازگشت.


همین افراد تبرئه شده در طول جنگ بدون کوچکتری چشم‌داشتی ، رشادت‌ها و از خود گذشتگی‌هایی از خود نشان دادند که باور کردنی نبود و برخی هم به شهادت رسیدند که روحشان شاد باد.


 


منبع : وقتی که پلنگ خواب است ، حجت شاه‌محمدی


24 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز ، لطفا نظر دهید که این سلسله پست‌ها ادامه پیدا کند یا خیر . ممنونم


 


بخش سوم : جنگ ، اولین سانحه


در 17/7/59 با یک فروند کبرا برای اجرای ماموریتی به کرمانشاه رفتم ، از همان ابتدا شخص بود هماهنگی لازم وجود ندارد . معلوم نبود من با یک فروند هلی کوپتر ، چه تاثیری در کارایی گروه کرمانشاه دارم ؟


از لحظه ورود به پایگاه با مشکلی مواجه شدم که از رفتن به آنجا پشیمان شدم. خلبان‌های گروه کرمانشاه ، آنچنان با هم منسجم و رفیق بودند که برای اجرای ماموریت‌ها ، فرد غریبه را به خود راه نمی دادند . برای من هم که در گروه خود دارای جایگاه و احترام ویژه‌ای بودم ، این برخورد ها به معنای بدترین بی احترامی بود . یکی دو روز این وضع را تحمل کردم ، اما سرانجام به سراغ سرهنگ قانع فرمانده پایگاه رفتم و گفتم : اینجا چه خبره ، من از اصفهان برای کمک اومدم ، حالا دارن من رو به بازی می گیرند . یک روز می گن برو کرمانشاه ، روز بعد ایلام . خودتون می دونید که توی گروه خودم تا وقتی که من هستم خلبان‌های کبری جرات عرض اندام ندارند ، اما اینجا معلوم نیست چه خبره ، شدم مثل بوف کور !


سرهنگ مرا با خود به ایلام برد و  تلاش کرد ضمن شناسایی من به بچه‌ها ، آنها را به همکاری با من دعوت کند ، اما کار به جایی نرسید و با برگشتن او به کرمانشاه ، روز‌گار تلخم از سر گرفته شد.


 


اواخر مهرماه 1359 برای ماموریتی دوباره به ایلام رفتم ، احمد کشوری فرمانده گروه ایلام بود . نه من و نه او هیچ کدام شناختی از هم نداشتیم و فقط می دانستیم خلبان کبرا هستیم . فضل الله مشهدی یکی از اساتید خلبان مرکز آموزش معاون وی بود ، او مرا خوب می‌شناخت و با اخلاقم آشنا بود.


همان روز اول متوجه شدم ، احمد و فضل‌الله هر روز عصر به استانداری می روند و ساعاتی بعد با اطلاعاتی که از وضعیت دشمن می گیرند ، باز می گردند. بعد بدون آنکه چیزی به کسی بگویند ،‌تیم آتش را به سلیقه خودشان می چینندو به منطقه عملیاتی می‌روند. فقط خودشان می دانستند ، مسیر رفت و برگشت از کجاست . این روش برای کار تیمی مناسب نبود و می توانست خطر  ساز باشد . بنابراین در فرصتی مناسب اشکال کار را با آنها در میان گذاشتم . کشوری برخورد مناسبی نکرد و کارمان به مجادله کشید . به او گفتم : مرد حسابی این چه روشیه پیش گرفتی ؟ چرا اطلاعات را بین خلبان‌ها مطرح نمی کنی ؟ اگه کسی بین راه دچار سانحه شد یا فرود اضطراری کرد ، نمی دونه کجاست و از چه راهی باید برگرده . شما فکر کردید فقط خودتون نقطه اطمینان و اعتماد مملکت هستید و بقیه ستون پنجم‌اند؟


گرچه با این اتفاق اخلاق‌ها به هم ریخت و قدی تنها شدم . اما تا حدی موثر واقع شد و هر دور روش کارشان را تغییر دادند. یکی از این تغییرات استفاده از من به عنوان فرمانده تیم عملیات بود که روز بعد در اولین اقدام با دو تیم سنگین به سوی نیروهای عراقی یورش بردیم.


من و فضل‌الله با هم پرواز می کردیم و تیم خودمان را داشتیم ، کشوری هم با دو فروند دیگر تیم خودش را داشت. با این حال هدف عملیات برای هر دو تیم یکی بود.


منطقه کفی بود و از تپه ماهور ها برای پنهان شدن استفاده می کردیم . عراقی‌های هم مترصد زمان مناسب ، روی محلی که ما مخفی شده بودیم ، ثبت تیر کرده و دقیقه شماری می کردند تا هلی‌کوضتر از مخفیگاه خارج شود. آخرین بار که ارتفاع کم کردیم و پشت مانع پنهان شدیم ، احساس ناخوشایندی سراغم آمد. فضل‌الله استاد ماهر و دانایی بود. به او گفتم ، فکر می :نم عراقی‌های موقعیت ما رو پیدا کردند ، بهتره جامون رو عوض کنیم . بدون مکث جواب مثبت داد .


حدود صد متر جامان را عوض کردیم ، هم زمان علی زمانی و جواد پور صدری به نقطه قبلی ما رسیدند و آرام آارام از پشت تپه بالا آمدند تا آتش کند . فرصتی نبود تا به آنها هشدار دهم ، عراقی‌ها به محض اینکه ملخ هلی‌کوپتر را دیدند شروع به شلیک کردند و با انفجار اولین گلوله توپ ، هلی‌کوپتر میان کوهی از آتش فرو رفت و زمین خورد. سریع خودمان را به آنها رساندیم و از فضل‌الله خواستم تا در نزدیک‌ترین محل روی زمین فرود آید. وقتی فضل‌الله هلی‌کوپتر را به زمین نزدیک کرد ، تحمل نکردم و بدون توجه به زیر پایم با سرعت بیرون پریدم ، اما تا رسیدن پاهایم به زمین مدت زمانی سپری شد و ناگهان با تمام وزن محکم به زمین خوردم و تا تپه پایین مثل گلوله غلط زدم.


صدمه‌ای ندیده‌بودم و بلند شدم ، در آن لحظه هر دو خلبان میان آتش دست و پا می زدند . سرانجام با کشیدن دسته اضطراری درها ، موفق به نجات آنها شدم و همان لحظه محمد مهر آبادی با هلی‌کوپتر شناسایی از راه رسید و هر دو را به بیمارستان منتقل کرد.


چند روز بعد در تاریخ 4/8/59 با یک فروند هلی‌کوپتر تاو آماده اجرای ماموریت شدیم. طبق معمول مهرآبادی هم هلی‌کوپتر نجات ما بود. از کمک خلبان خواستم سیستم ها را چک کند و آماده شلیک باشد :


  • ( سیستم کاملا سالمه فقط هدف بده)
  • خوب سیستم رو چک کن ، نریم وسط میدون آتیش و بگی دستگاه کار نمی کنه

برای اولین بار بود که می خواستم از کابین عقب ، رها شدن موشک ضد تانک را ببینم . هنوز وارد میادان آتش نشده بودیم که برای اطمینان دوباره از کمک خواستم که مطمئن شود که مشکلی برای پرتاب موشک نداریم. مکثی کرد و با بررسی سویچ ها دو باره اعلام آمادگی کرد :


  • حسین جان! همین الان هدف بده تا برات پودرش کنم . نگران چی هستی

پس از موضع گرفتن از کمک خواستم اولین موشک را رها کند ، زمان بیش از حد انتظار طول کشید و صدایم درآمد :


  • چه کار می کنی؟ اگر بخواهی برای هر موشک اینقدر معطل کنی که ما رو می زنند.

وقتی گفت : دوربین چیزی را نشان نمی دهد ، وا رفتم و بدنم یخ کرد .


  • یعنی چی ؟ تو که گفتی همه چیز سالمه ، این همه ادوات که بدون دوربین هم قابل دیدنه ،‌ دقت کن وقت نداریم

رای اینکه فضای بهتری داشته باشد ، قدری ارتفاع گرفتم و بالای صخره‌ای ایستادم ، به راحتی می‌دیدم گلوله‌های توپ و خمپاره ، شیارها و صخره ها را چنگ می زنند و لحظه به لحظه بالاتر می‌آمدند . برای آخرین بار سیستم‌ها را یکی یکی نگاه کردم و با اطمینان از سلامت آنها از کمک خلبان خواستم عجله کند.


  • همه چیز دیده می شه ، اما سیستم....

با صدای انفجار سنگینی مابقی حرفش را نشنیدم . هلی‌کوپتر از حال طبیعی خارج شد ، سرش بالا رفا و سپس از سمت دم سقوط کرد.


زیر نقطه‌ای که ایستاده بودیم شیار تنگی به اندازه بدنه هلی‌کوپتر وجود داشت که بعد از چند متر عمق به رودخانه خشکی می رسید. وقتی سر هلی‌کوپتر بالا رفت در همان لحظه اول ملخ اصلی به دیواره ها برخورد کرد و از هم متلاشی شد. بعد هلی‌کوپتر مثل تکه سنگی ، مسیر شیار را با سرعت پیش گرفت و از قسمت دم به زمین اصابت کرد. چند لحظه مثل درخت کاشته شده سرپا ایستاد و ناگهان از سمت جلو ، محکم به روی زمین افتاد و تا سینه درون ماسه ها فرو رفت.


لحظاتی گیج ومنگ بودم و باورم نمی‌شد که سانحه داده ام. میان بی‌هوشی و هوشیاری ناگهان با هرم آتشی که به جلو هجوم می آوذد به خودم آمدم و تازه به واقعیت بروز سانحه پی بردو


شیشه سمت راست کاملا فروریخته بود ، با تمام قدرت خودم را به جلو پرتاب کردم اما درد سنگینی از طریق کمربند‌ها که هنوز بسته بودند به شکم و شانه هایم وارد شدو نفسم حبس شد.


تا به خود بیایم ، بوی روغن سوخته و دود و حرارت آتش ریه‌هایم را می سوزاند و سرفه امانم را بریده بود. کمربند‌ها را باز کردم . آتش بالای سرم چتری باز کرده و گاه تا چند متر جلوتر از دماغه هلی کوپتر پیش می رفت. هیچ صدایی از کمک خلبان به گوشم نمی رسیدو نگرانش بودم. در اولین اقدام دستگیره‌های اطفاء حریق را کشیدم . گرچه در آن لحظه تاثیر مثبتی نداشت اما از نظر روحی آرامم کرد و سپس به سمت جلو خیز برداشتم و هم زمان با خارج کردن سر از داخل کابین ، دسته انهدام شیشه‌ها را کشیدم که ناگهان با صدای انفحجار مهیبی ، دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد . صورتم در اثر ترکش های شیشه آسیب دید.


با خروج از هلی‌کوپتر ، در زیر شعله‌ها به سمت کابین جلو رفتم ، کمک خلبان بی حال افتاده بود و سرش به سمتی خم شده بود باریکه‌ای از خون از کنار لبش جاری بود. شکی نبود که تمام کرده و کاری از دستم بر نمی آید . اما همان لحظه ، نیرویی از درونم خواست تا او را صدا کنم:


  • بلند شو . هلی کوپتر آتیش گرفته ، الان منفجر می‌شه

چشم چپش پلک زد و بسته شد. معطل نکردم و دست بردم و کمربند‌هایش را باز کردم و دست‌ها را زیر بغلش فرو بردم و هیکل سنگینش را از داخل کابین بیرون کشیدم. وقتی بیرون آمد ، خودش روی دو پا ایستاد . وقتی خیالم راحت شد ، رهایش کردم و سمتی دویدم. چند قدم نرفته ، برگشتم و نگاهش کردم . شوکه شده بود و بی توجه به شعله‌ها هنوز مات سرجایش ایستاده بود.


  • بخواب رو زمین یا فرار کن . الان منفجر می شه!

وقتی دیدم عکس العملی نشان نمی دهد به سویش دویدم و دستش را روی شانه ام انداختم و از او خواستم که به دنبالم بیاید. حالا بین دست و پای او گیر کرده بودم و هرلحظه انتظار تکه پاره شدن خودم را می کشیدم که دو دست گرم زیر بغل هایم فرو رفت:


  • ولش کن ، بدو ، من میارمش

وقتی برگشتم ، چهره مهربان سرهنگ کشفی فرمانده توپخانه منطقه را دیدم که با دست اشاره می کرد که به سمت هلی‌کوپتر نجات بروم. به سختی خودمان را از صخره‌ها بالا کشیدیم و سوار هلی‌کوپتر نجات شدیم. محمود مثل همیشه بالاترین سرعت را به کار گرفت و به پرواز درآمد.


  • محمود جان عجله‌ای برای مردن نداریم . می تونی آروم تر بری ؟

به این جور پرواز کردن عادت داشت . اول چشم تو چشمم انداخت و بعد با عصبانیت گفت: تو وقتی از دست موشک های دشمن فرار می‌کنی ، رعایت قوانین پرواز رو می‌کنی ؟  مرد حسابی ! کلاس آموزش که نیست. فکر کنم باید داد بزنم سرت بکشم تا تو دیگه توی کار من دخالت نکنی!


  • بابا ابن تکون ها داره حالم رو به هم می زنه ، فکر من نیستی ، فکر این بد بختی باش که هنوز تو فکر اینه که چه اتفاقی افتاده.

وقتی در پایگاه کرمانشاه از هلی‌کوپتر پیاده شدم. محمود صدایم کرد و ملخ دم هلی‌کوپتر را نشانم داد. معلوم نبود برای چه خداوند آنهمه لطف را یکجا شامل حال ما کرد. هر دو ملخ دم در اثر برخورد با جسمی سخت ، علاوه بر پارگی ، خم شده بودند . با آن شرایط هلی کوپتر به هیچ شکل قابل پرواز نبود ، اما ما را صحیح سالم به پایگاه رسانده بود.


منبع : وقتی پلنگ خواب است ، حجت شاه‌محمدی

25 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

ثمین جان دستت درد نکنه.  میگم صد و اندی صفحه های حذف شده را اگر نشه چاپ کرد، آپلود که میشه کرد!!! :have-a-nice-day:

حیفه زحمت کشیده شده به هدر بره.  شاید جناب سرهنگ ملایری بتوانند واسطه بشوند و اگر صلاح دیدند این خاطرات در فضای مجازی جاودانه بشن.

 

با تشکر از زحمات 

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب S.A.M عزیز دست شما درد نکنه 

من هم توی نمایشگاه کتاب ، این کتاب و سه کتاب دیگه (رقص دلفین ها، تلگرافچی پنج ستاره ارتش و شبیه صدام) رو خریدم. اول هم قصد داشتم مثل شما که این همه زحمت می کشید بخشی از کتابها رو اینجا قرار بدم اما گفتم خوب این عزیزان از محل فروش این کتابها روزگار می گذرانند و اگر من و شما و سایر دوستان این کتابها رو بخریم، ضمن اینکه این خاطرات رو به خونه آوردیم و همیشه داریم به این بزرگواران هم کمک می کنیم تا شاید کتابهای دیگری در این زمینه به چاپ برسونن.

پس شما اگر می خواهید زحمت بکشید یک زحمت نصفه بکشید و تا اون نقاط جالب خاطره تعریف کنید و بعد رها کنید و ادامه ندید. اینجوری دوستان اگر علاقه داشته باشن میتونن کتاب رو تهیه کنن و از اول به دقت مطالعه بکنن. 

 

ببخشید که صحبت زیاد شد. ما باید به فکر چاپ کتاب خاطرات پدر بزرگوار و جناب سرهنگ ملایری باشیم. البت من خیلی وقته به این فکر هستم اما خوب تا همراهی این بزرگواران نباشه نمیتونیم کاری بکنیم.

بیش از این عرضی نیست 

21 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

...

حذف شد

20 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کلافه جان فرمایش شما کاملا متین و صحیح می‌باشد و قصد بنده هم از نوشتن بخش‌هایی از کتاب در اینجا ، این هست که دوستان با خوندن این بخش‌ها ترغیب شوند تا خود کتاب را خریداری کنند و بخوانند ، ضمن اینکه مطالبی را که از نظرم مهم تر هست و تا به حال در جایی بازگو نشده ، در اینجا ذکر کنیم تا حداقل تعداد افراد بیشتری با آن آشنا شوند. از ابتدا هم بنده خدمت دوستان عرض کردم که بخش هایی از کتاب را در اینجا خواهم آورد ، چون نوشتن کل کتاب در اینجا که نه عقلانی است ، نه منطقی و نه عملی !

به هر حال سعی می‌کنم مطالب را هر چه بیشتر خلاصه کنم تا دوستان ترغیب شوند و اصل کتاب را بخوانند.

 

عملیات بیت المقدس

روز های آخر فروردین 61 همراه تیمی ، عازم منطقه عملیاتی جنوب شدم. باز هم بی برنامگی و کمبودهای گذشته روی دلم تلمبار شد . از عذاب آور ترین لحظات ، رفت و برگشت از ماموریت بود. قاشق و چنگال و بشقاب و لیوان و تاید و دستمال کاغذی ، به همراه لباس وسایل پروازی مثل کاپشن و کلاه پرواز و در کنار آنها جلیقه ضد گلوله‌ای که بیست کیلو وزن داشت ، وبال گردنمان بود تا هرجا می رویم به دنبال خودمان ببریم.

رفت و برگشت ما ونیروهای فنی به منطقه عملیاتی بیشتر شبیه به عذاب شب اول قبر بود . تمام آنچه که نیاز داشتیم را داخل کیسه و ساک می کردیم و به سمت جبهه راه می افتادیم . تا نزدیکترین شهر به جبهه مشکلی نبود اما دردسر از جایی شروع می شد که به علت سرما و گرمای منطقه ، کنار جاده می ایستادیم و ماشین‌های گذری را التماس می کردیم.

همین شرایط به صورت حادتری موقع برگشت داشتیم.خسته و کوفته از مبارزه با دشمن ، ابتدا با کامیون و وانت خودمان را به نزدیکترین شهر منطقه عملیاتی می رساندیم. بعد به دنبال بلیت اتوبوس شهر را زیر پا گذاشته و در نهایت با کامیون های حمل آجر ! و نفتکش‌ها ، به مسافرت خودمان ادامه می دادیم . بازهم شهر بعد و شهر بعدی تا سرانجام خسته به منزل می رسیدیم و همان جا پشت در از خستگی به خواب می رفتیم!‌

این گونه مشکلات پیش و پا افتاده ما را راحت از پا می‌انداخت. در عملیات فتح المبین چندین بار به مسئولان تذکر داده بودم که چادرهای برزنتی نمی تواند حفاظ خوبی برای ترکش بمب باشد . بیش از چهل پنجاه نفر از خلبان‌ها و نیروهای فنی در بدترین شرایط منطقه و بدون داشتن امکانات اولیه ، چسبیده به هم  در زیر چادر می‌خوابیدند، در حالی که در قرارگاه‌ها و اردوگاه‌های دیگر ، استحکامات کافی برای جان عزیزان وجود داشت. اگر در محوطه قرار گاه ما بمب خوشه‌ای منفجر می‌شد، نیمی از گروه پشتیبانی اصفهان به رحمت بی دقتی مسئولان می‌پیوستندو ازرش خدا بیامرز هم پیدا نمی کردند.

عدم توجه به امنیت و رفاه جنگی نیروهای هوانیروز ، شاید یکی از مثال‌زدنی ترین نمونه‌های بی دقتی فرماندهانی و مسئولان جبهه و جنگ در طول دوران دفاع مقدس باشد. خدمات رفاهی ارائه شده به نیروهای هوانیروز به هیچ وجه متناسب با میزان بالای ماموریت های آنها نبود . مناعت طبع خلبانان و عدم توجه فرماندهان باعث مشکلات زیادی می‌شد که شرح آن مثنوی هفتاد من کاغذ است.

البته در زمینه ایجاد کمبود ها خودمان هم مقصر بودیم ، ماموریت‌ها را فی سبیل‌الله می رفتیم و روی برگه ماموریت می نوشتیم: ( کمک به جبهه‌ها) . مسئولان امر هم خیالشان راحت می شد و اگر حقوقی‌ هم داشتیم ، آن را از ما گرفته و به امان خدا رهایمان می‌کردند. آن روزها کسی به فکر این نبود که این مدارک را جمع‌کند و امروز به عنوان سندی از ایثار و حضور ارتش در جنگ نشان بدهدو چون ماموریت فی سبیل‌الله بود ، مدارکش را نابود می کردند تا مبادا ریا شود و از ارزش‌ها کاسته شود. بنابراین نگاه بیش از اندازه اسلامی بعضی های ما را از حقوق خودمان هم دور کرد، به طوری که امروز نیروهای هوانیروز چیز زیادی برای ارائه عملکرد خود ندارند.

حالا در اهواز و در منطقه عملیاتی بیت‌المقدس ، به نوع جدید از بی‌توجهی ها برخورد کرده‌بودم. بیش از سی فروند انواع هلی کوپتر را در کارخانه فولاد اهواز که خودش هدف اقتصادی بود ، میان هزاران کیلومتر کابل‌های فشار قوی و دکل‌های بلند پارک کرده بودند. کابل‌ها مثل تار عنکبوت آسمان بالای سرمان را آذین کرده بودند و راه فرار را بسته بودند. از هر طرف که قصد برخواستن می کردی ، دکل‌ها و کابل‌ها مقابلت صف می کشیدند. چند بار به مسئولان تذکر دادم امام آنقدر درگیر مسائل پیش از عملیات بودند که توجهی نکردند . در همین ایام یک روز در حین گشت در قرارگاه بودم که که یکی از خلبان‌ها در میان میدان ، موتور یک هلی کوپتر شناسایی را روشن کرد و آماده پرواز شد. ناگهان صدای ناهنجاری به گوشم رسید ، آنقدر مهیب بود که همه از چادرها بیرون ریختند ، بالطبع نگاهم را به هلی‌کوپتر در حال پرواز دوختم و منتظر فاجعه ماندم ، اما اتفاقی نیافتاد و هلی‌کوپتر با آرامش راهی آسمان شد. محل برخاستن را نگاه کردم ، از وحشت آنچه که میدیدم مو بر تنم راست شد، دو رشته کابل فشار قوی پاره شده و روی زمین افتاده بودند. برایم مسلم بود که هلی‌کوپتر با آنها برخورد کرده. سریع با خلبان تماس گرفتم و از وضع هلی‌کوپتر پرسیدم :

  • همه چیز خوبه ، مشکلی ندارم
  • حس نکردی به چیزی خوردی ؟

با اینکه خلبان مطمئن بود ، از او خواستم با رعایت احتیاط سریع فرود بیاید. وقتی به هلی کوپتر رسیدم از تعجب خشکم زد ، مطمئن بودم که کابل‌ها در اثر برخورد با هلی کوپتر قطع شده‌اند ، اما کوچکترین نشانه‌ای روی بدنه یا ملخ دیده نمی‌شد!

خلبان هم دچار شوک شده بود و محل و زاویه برخاستنش را کنترل می‌کرد. چند لحظه بعد مسئولین شرکت برق اهواز در محل حاضر شدند. برای اینکه مسئول خودمان را هوشیار کنم ، اولین سوالی که از برقی‌ها پرسیدم :

  • می شه این دکل‌ها را از منطقه جمع کرد؟

اجازه ندادم مسئول مربوطه به سوالم بخندد و بلافاصله گفتم:

  • اگر نمی‌شه ، حداقل برقش رو قطع کنید تا ما جزغاله نشیم.

نخواستم اثر نیش کلام و شرم اشتباه را توی صورت فردی که آن محل را برای فرود انتخاب کرده بود ببینم . راهم را پیش گرفته و در حالی که خدا را شکر می‌:رد به سمت قرارگاه رفتم.

چند روز بعد به محلی به نام خضریه نقل مکان کردیم . مسئولان یک قدم به جلو برداشته بودند . محل فرود هلی کوپترها را صاف کرده و یا ایجاد خاکریز اقدامات احتیاطی را انجام داده‌بودند.

 

ادامه دارد

منبع : وقتی پلنگ خواب است ، حجت شاه محمدی

23 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now