Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

تمامی مطالب این پست از کتاب رقص دلفین ها که مربوط به خاطرات سرهنگ خلبان غلامرضا علیزاده نیلی و به کوشش حجت شاه محمدی است نقل میشود

برای حفظ حق و حقوق روایت گر خاطرات و نگارنده تمامی خاطرات بصورت ناتمام درج می شود تا دوستان علاقه مند ضمن تهیه این کتاب، هم به روایتگر و نگارنده کمکی ناچیز کرده باشند و هم اینکه با بخشی از دلاوریهای مردان آهنین هوانیروز آشنا شوند و این خاطرات را به دوستان و عزیزان خود هدیه بدهند

 

****

گرفتاری های قبل از جنگ 

 

بیست و هفتم شهریور ماه 1359، برای اجرای ماموریتی ، با تعداد دیگری از بالگردهای جنگنده کبری عازم اهواز شدم. جنگ هنوز رسمیت پیدا نکرده و منطقه تقریبا آرام بود. بالگرد را در فرودگاه قدیمی لشکر 92 زرهی پارک کردم و به اتفاق دیگر دوستان به باشگاه ژاندارمری رفتم.

تا آن روز ، هیچ کدام از خلبانان هوانیروز در جنگ های کلاسیک شرکت نکرده بودند تا با ادوات زرهی و توپخانه و ضدهوایی آشنا باشند. از طرف دیگر، مسئولان وقت در اهواز هم قدر و قیمت وسایل پرنده ی هوانیروز را نمیدانستند. در مجموع، ندانستن ها و ندیده های بسیار، کنار یکدیگر گرفته بود و می خواستیم با آنها به جنگ صدها دستگاه تانک و توپ و خمپاره برویم.

مشکل دیگر عدم وجود امکانات کافی و پرسنل متخصص بود که باعث می شد مردم و نیروها هر روز در مقابل هجوم سنگین دشمن عقب نشینی کنند. ستون پنجم هم در این بین فعالیت زیادی داشت و به آتش جنگ بیشتر دامن می زد. مسئولان رده بالا و پایین ارتش هم از ما توقع داشتند در مقابل آن همه تجهیزات ، <<معجزه>> کنیم. گاه، آنقدر مهمات و پرسنل به داخل بالگردهای ترابری می ریختند که وسیله ی پرنده قدرت پرواز را از دست می داد. اما هر چه بود، بخاطر دفاع از میهن اسلامی، تحمل می کردیم و تنها معجزات الهی ما را نجات می داد. 

وضعیت نیروهای رزمنده زمینی هم به دلایل مختلف بسیار ناهنجار بود. به گونه ای که در همان روز اول، خلبان ها با گرفتن اسلحه، ..... 

 

 

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سپاس از مدیریت محترم مجموعه ،

گفته اند ناقص ولی نه در این حد دیگه !!   :slow:   که جمله رو نصفه بذاری کاکو  :eyes_droped_resize:

لااقل یکی از خاطرات را کامل میذاشتید تا دوستان اصلا" با قلم نویسنده و نوع مطلب و خاطرات آشنایی پیدا کنند تا بعد برای خریدش تصمیم بگیرند

راستی اگه مقدوره اطلاعات بیشتری از کتاب بذارید ، مثل انتشارات ، قیمت و ...    :money_resize:

و اصلا" چرا نام کتاب رقص دلفین هاست؟

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با تشکر از جناب AH-1J بابت نقطه نظراتشان 

اگر همه اش بنویسم که فایده ای نداره. باید یک جایی تمومش کنم که همه تشنه بمونن  :grin: 

اسم کتاب برگرفته از یکی از ماموریت های بر فراز خلیج فارس می باشد که این یک خاطره رو کامل درج می کنم. کتاب از انتشارات سوره مهر بوده و قیمتش هم 1100تومان می باشد.

 

****

اولین ماموریت جنگی

 

عراقی ها تا پشت کارخانه نورد اهواز و منطقه <<دب حران>> پیش آموده بودند. ما هم وقتی دیدیم اوضاع به قول معروف،<< قمر در عقرب>> است و فرمانده ی مشخصی وجود ندارد، خودمان شدیم فرمانده ی اتاق جنگ، افسر عملیات و افسر اطلاعات و به طور کلی، تمام مسئولیت ها را به عهده گرفته و به صورت خودکار به پرواز در آمدیم.

به اتفاق ستوانیار خلبان مسعود نیک مرد ، جداگانه به سمت کارخانه ی نورد پرواز کردیم. بالگردهای دیگر هم، در تیم های دو تایی و سه تایی، هر کدام به سمتی دلخواه اوج گرفتند، بی آنکه بدانیم دشمن در کدام منطقه مستقر است و استعداد نیروهایش در چه حد می باشد.

وارد منطقه عملیاتی که شدیم، خودرویی در حال عقب نشینی بود. چون با وضع دشمن آشنا نبودیم و اطلاعاتی از آنها نداشتیم، تعجب کردیم. اما وقتی به چشم خودمان دریای تانک و نیروهای دشمن را دیدیم، به سرنشینان خودرو حق دادیم عقب نشینی کنند. چندبار در اطراف منطقه پرواز کردیم و با انتخاب موقعیت و مکان مناسب، آماده ی شلیک راکت ها و موشک ها شدیم. خودروی در حال عقب نشینی نیز، با دیدن ما گوشه ای ایستاد و سرنشینان آن، منتظر عکس العمل ما شدند. مشت های گره کرده ی آنها، دائماً بالای سرشان تکان می خورد.

بالگرد من حامل موشک های ضد تانک بود. در هر نقطه از دشت مقابل که می خواستم، می توانستم تانکی را انتخاب کرده و منهدم نمایم. این اولین بار بود که شکل و شمایل تانک ها را در حال هجوم می دیدم. کمی ترسیده و دلهره ای سخت را در وجودم احساس می کردم، اما عواملی ناشناخته، ذوق خاصی را در من به وجود آورده و باعث شدند بر خود مسلط شده، آماده ی اولین شکار شوم.

با گرفتن حالت تهاجم، از کمک خلبان خواستم آماده ی رها سازی اولین موشک بشود و با شور و اشتیاق وصف ناپذیری منتظر دیدن اولین انفجار شدم. اما هر چه انتظار کشیدم، اتفاقی رخ نداد. سویچ رادیو را فشردم و علت را از کمک خلبان پرسیدم. جواب داد:<<موشک از مقر بیرون نمی آید>>

ما ناشی جنگ، عراقی ها هم ناشی هدف قرار دادن ما، با انواع و اقسام سلاح ها، به رویمان آتش گشودند. اما گویی سپری در مقابل ما قرار داشت. نمی توانستم بیش از آن معطل کنم. ترسیدم، خدا هم از بی فکری من خسته شده، سپرش را از مقابلم بردارد. با عصبانیت تمام سر کمک خلبان فریاد کشیدم:

-سویچ ها و فیوزها را نگاه کن. ببین درست زده ای؟

او هم تکرار می کرد; همه چیز درست است، اما نمی دانست چرا موشک رها نمی شود. شوق دیدار انهدام تانک به ناراحتی روحی ام تبدیل شده بود. از طرف دیگر، فریادهای مسعود هم که از طریق رادیو، صدایش را می شنیدم، بر این ناراحتی می افزود. نه می توانستم به او و نه به کمک خلبانم ایرادی بگیرم. سال ها از آموزش موشک های ضد تانک گذشته و تا آن روز هم از آن استفاده نکرده بودیم. بنابراین، چیزی به یاد نمی آوردم و علت رها شدن موشک را نمی بافتم.

کار بیش از حد طول کشید و بالاخره مسعود صدایش بلند شد.

-این همه تانک دنبال چه می گردید؟من مهمات ندارم. باید برم عقب. مشکل را از طریق رادیو برایش بازگو کردم و از او خواستم به عقب برگردیم. مسعود جلوتر از من پرواز می کرد که ناگهان انفجار سنگینی زیر بالگردش، او را میان گرد و خاک فرو برد. بدون توجه به ارتفاع کم، مسیر پرواز را تغییر دادم که ناگهان بالگردم به جسم سختی روی زمین برخورد کرد. سکندری کوچکی خورد و اوج گرفت. مسعود را کاملا فراموش کردم. منتظر بودم حادثه ای رخ بدهد. انفجاری، سقوطی و یا حداقل صدایی بشنوم. اما ناباورانه دیدم، بالگردم کاملا سالم است و کلیه نشان دهنده ها سلامت آن را تایید می کنند. مسعود هم از میان گرد و غبار بیرون آمده و در حال پرواز بود. در تماس رادیویی هر دو از وضع یکدیگر با اطلاع شدیم. 

از بالای سر نیروهایی که کنار جاده ایستاده و چشم امید به ما بسته بودند، عبور کردیم. بعضی ها با حرکات دست و پا ، فحش های بدی را نثارمان کردند. یک نفر آنچنان دستش را تا آرنج تا کرد و نشان داد که گویی در باشگاه پرورش اندام مشغول تمرینات بازو است.

 

.... 

:=B: 

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

dm-JF60.jpg

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کاکو جان تکلیف من چی می شه از کجا واز کدوم منیع این را پیدا کنم اخه من دل ندارم

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خودم بصورت خصوصی برات تعریف میکنم رضا جون 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

امشب اهواز سقوط می کند 

 

اوضاع منطقه جنوب شدیداً بحرانی شده بود. عراقی ها هر روز چندین کیلومتر پیشروی می کردند. با دستور بنی صدر مبنی بر انتقال نیروهای محلی به شهرهای خودشان، پادگان های جنوب هم عملاً فاقد نیروی لازم در جهت مقابله با عراقی ها بود. دشمن خود را تا پشت دروازه های شهر رسانده بود.

روز هشتم جنگ بود. سرهنگ وطن پور، من و تعدادی دیگر از خلبانان را احضار کرد و گفت عراقی ها تا نزدیک شهر پیش آمده اند و احتمال سقوط شهر را پیش بینی می کرد. از ما خواست، حداقل برای یک دور پرواز شب آماده باشیم. همگی در مقابل این دستور ساکت ماندیم. کسی حرفی برای گفتن نداشت. پیشروی مداوم دشمن، کمبود سلاح و مهمات، نبود نیروی بازدارنده و دیگر عوامل، همگی دست به دست هم داده و فشار زیادی را بر ما تحمیل کرده بود.

خیلی دوست داشتیم کاری انجام بدهیم، اما با خطرات متعدد در پروازهای روز و تحرکات سریع دشمن، هنوز نتوانسته بودیم موقعیت نیروهای خودی و دشمن را بطور کامل شناسایی کنیم. با این شرایط، نمی توانستیم پرواز در شب را بپذیریم، زیرا معلوم نبود راکت ها و موشک ها به چه اهدافی برخورد می نمایند. خط تماس هم آنقدر نزدیک بود که نمی دانستیم در تاریکی شب چه کسی را هدف قرار می دهیم. روشن بودن چراغ های چشمک زن بالگردها نیز می توانست ما را بهترین هدف برای عراقی ها بنماید. از طرف دیگر، اگر آنها را خاموش می کردیم، خطر برخورد در هوا محرز بود. احساس کردم، همه می دانند پرواز شب با آن شرایط، امکان پذیر نیست. در سکوت سنگین داخل سالن، صدای تپش قلب ها به راحتی شنیده می شد.

با اینکه به دفعات در پرواز های روز با خطر مواجه شده و از انجام پرواز شب هم ترس نداشتم، اما دلیلی نمی دیدم، چند فروند وسیله پرنده را در یک تهاجم از دست بدهیم. هیچ کس قادر نبود از ارتفاع بالا، ادوات و افراد عراقی را تشخص داده و دقیقا هدف ها را منهدم نماید. نتوانستم تحمل کنم و لب به اعتراض گشودم.

-جناب سرهنگ، شما نمی توانید دلیل غیر منطقی برای انجام پرواز شب بیاورید. ما هم نمیتوانیم ریسک کاری که انجامش عاقلانه نیست بپذیریم. در هوانیروز خلبان جان بر کف زیاد است، اما بالگرد زیادی نداریم. ملت به این وسایل پرنده در جهت جلوگیری از پیشروی عراقی ها نیاز دارند.

سرهنگ وطن پور با صبر و حوصله ی بسیار به حرف های من گوش داد. دوستان نیز دلایل خود را در رد انجام پرواز شب عنوان نمودند و او جواب داد:

-حرف های شما کاملا صحیح است. در این پرواز، هیچ کدام از بالگردها سالم به روی زمین نخواهد نشست و احتمالا بیشتر شما به شهادت خواهید رسید. اما اگر شما راضی به انجام پرواز نباشید، من اشکالی نمی گیرم، خودم به تنهایی پرواز خواهم کرد.

عرق سردی روی پیشانی ام نشست. نمی توانستم قبول کنم فرمانده ی عملیاتی منطقه، در پرواز شب به شهادت برسد و من نظاره گرش باشم. خوب می دانستم شرم و خجالت این کار همیشه با من خواهد بود. لذا به اتفاق دیگر خلبانان با تکبیری کوبنده اعلام امادگی کردیم. سرهنگ با لبخندی شیرین، جهت هماهنگی های لازم از اتاق بیرون رفت و ما هم مشغول طرح های عملیاتی پرواز شب شدیم. نیم ساعت بعد، در اتاق باز شد .....

 

:bouaaaaah:  :=B: 

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جالبه با این اوصاف باید حتما بخونمش کاکو بیشتر سانسور کن تا همین جاش کافیه ...

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هدف، تانک رو به رو 

 

اغلب پروازهایم را با ستوانیار خلبان داوود جدیری انجام می دادم. موشک انداز خوبی بود و سر نترسی داشت. هیچگاه ندیدم موشکی را هدر بدهد. با اینکه شلیک گلوله های دشمن را به راحتی درون دستگاه هدف یاب می دید، اما صبورانه در مقابل آنها ایستادگی می کرد و بی هیچ ترسی، موشک را تا قلب هدف هدایت می کرد. 

آن روز داود، استراحت کوتاهی داشت و با ستوانیار خلبان جواد نارنجی پرواز کردم. از اهواز، با گذشتن از تپه های رملی به سوی هدف ها رفتیم. یک دستگاه تانک با فاصله از عراقی ها، در حال حرکت به سمت اهواز بود. لوله ی تانک، درست مقابل ما قرار داشت. ارتفاع ما نیز آنقدر پایین بود که به راحتی در تیررس تانک قرار گرفته بودیم.

جواد از من خواست در نقطه ای بایستم تا او تانک را منهدم نماید. پذیرفتم و منتظر ماندم. جواد با گفتن جمله ی << موشک در راه >> انگشتش را به روی کلید پرتاب گذاشت. یک لحظه، احساس ناخوشایندی به من دست داد که نکند تانک خودی باشد......

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

این خاطره رو همونطور که قول داده بودم بصورت کامل قرار میدم. البته چون کمی طولانی هست در چند قسمت میذارم 

 

رقص دلفین ها 

 

با اجرای عملیات های موفقیت آمیز از سال 1360 به بعد، صدام حسین اقدام به انجام تحرکات جدیدی نمود. از جمله اینکه ، کشتی های تجاری را در آب های خلیج فارس مورد حمله قرار می داد و قصد داشت، ضمن ضربه زدن به اقتصاد کشور ، رزمندگان و مسئولان را به نوعی وادار به تسلیم نماید. غافل از اینکه ، نیروی دریایی قدرتمند ارتش ایران، همراه هوانیروز همیشه قهرمان، در مقابلش ایستاده و قدمی به عقب بر نخواهند داشت.

 

کشتی های تجاری، برای ورود به بندر امام ، می بایستی از دهانه ی خلیج فارس عبور کرده ، خود را به اسکله ها برسانند. اما وقتی در مقابل دهانه ی ورودی بندر قرار می گرفتند، ابتدا توسط بالگردهای عراقی ردیابی، سپس از سکوهای نفتی البکر و الامیه و همچنین از بندر فاو ، با موشک هایی موسوم به کرم ابریشم، مورد حمله قرار می گرفتند. در روزهای اول، این گونه حملات برای عراقی ها بسیار موثر و موفقیت آمیز بود. اما چندی بعد، با تدابیری که نیروی هوایی به کار گرفت و با حضور بالگردهای هوانیروز ، محکوم به شکست گردید.

 

نیروی هوایی ارتش با ساخت وسیله ای ابتکاری، موفق شده بودند هدف های الکترونیکی در منطقه را کشف و توسط هواپیماهای جنگنده از هم متلاشی نمایند. از سوی دیگر، قرار شد جهت تامین امنیت لازم، کلیه کشتی های تجاری در روز معینی از هفته ، به صورت جمعی و زیر پوشش هوایی هوانیروز به بندر امام وارد شوند. برای اجرای این ماموریت، زیر نظر فرماندهی نیروی دریایی، دو فروند بالگرد کبرا(ضد تانک)، از بندر ماهشهر به سمت جزیره ای به نام <<بو سیف>>پرواز کرده و در آنجا مستقر شدیم. 

 

بوسیف، جزیره کوچکی به وسعت 2 تا 3 کیلومتر مربع و دارای سطح شنی و سنگلاخی بود. هیچ نوع پوشش گیاهی در این جزیره وجود نداشت و اکثراً بر اثر مد ناپدید می شد. لذا هیچگاه نتوانستیم شب آنجا بمانیم. این جزیره، تقریبا به صورت یک پایگاه موقت، جهت اجرای ماموریت های روزانه در اختیار ما بود. سوخت، مواد غذایی و آب خوردن نیز ، در زمان معینی توسط بالگردهای نیروی دریایی برایمان ارسال می شد. 

 

در این جزیره، علاوه بر ما چهار نفر خلبان هوانیروز ، یک نفر از پرسنل نیروی دریایینیز حضور داشت که وظیفه اش برقراری ارتباط بابالگردهای نیروی دریایی و پایگاه بوشهر بود. جزیره فاقد سلاح ضد هوایی و یا هر نوع سلاح تدافعی بود و در صورت حمله ی هواپیماهای عراقی، انهدام بالگردهای ما محرز بود. هر روز صبح ، با راهنمایی یک فروند بالگرد نیروی دریایی، به جزیره رفته و پس از اتمام ماموریت ها ، مجدداً به دنبالش جزیره را ترک می کردیم و صبح روز بعد ، با گرفتن کدهای ارتباطی جدید، مجدداً به جزیره باز می گشتیم.

 

نحوه ی اجرای ماموریت ها بدین صورت بود که یک فروند بالگرد نیروی دریایی از پایگاه بوشهر به سمت ما آمده و به روی جزیره گردش می کرد. سپس یک فروند از بالگردهای کبرا، جهت انجام گشت دریایی، به دنبالش به پرواز در می آمد. منطقه مورد نظر، در ابتدای سکوهای البکر و الامیه با حد فاصل 2 تا 3 کیلومتر بود و میبایست به گونه ای نزدیک به آنها پرواز می کردیم که بتوانیم کوچک ترین حرکات نیروهای عراقی مستقر در آنجا را زیر نظر داشته باشیم. انجام اینگونه گشت های دریایی، اکثراً بیش از یک ساعت و نیم به طوی می انجامید. گشت و شناسایی نیز به روی یک خط مستقیم، بصورت رفت و برگشت انجام می شد. پروازهایی که تحمل انجامش بسیار سخت بود. زیرا یکنواخت بودن محیط پرواز ، باعث ایجاد خستگی مفرط و افزایش خطر می شد. این گونه ماموریت ها ، زمانی صورت می پذیرفت که کشتی های تجاری ، قصد ورود به بندر امام را داشتند. در عین حال، همیشه یک فروند بالگرد کبرا در جزیره باقی می ماند تا در صورت نیاز در کمترین زمان وارد عمل شود. بدین صورت در تمامی طول روز ، گشت مستمری در منطقه داشتیم.

 

ادامه دارد ....

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

پروازهای جزیره بوسیف با توجه به اهمیتشان، از خطرات زیادی برخوردار بودند. از جمله: بالگردهای کبرا قادر نبودند به تنهایی در مقابل تک هوایی و یا هجوم پرنده های عراقی به روی آب از خود دفاع کنند. البته هیچگاه خلبانان عراقی هوس درگیری با ما را نکردند،اما این خطر همیشه در پروازها به دنبالمان بود. مسئله دیگری که باعث تشدید مخاطرات پروازی میشد، نداشتن تمرین پرواز به روی آب بود. به همین علت ، بعضی از خلبانان در ابتدای کار دچار بیماری های پروازی می شدند(vertigo). مشکل دیگر اینکه ، امکان استفاده از دستگاههای ناوبری دریایی برای بالگردهای هوانیروز وجود نداشت و ما از بالگردهای نیروی دریایی، به عنوان راهنما و نجات استفاده می کردیم. 

 

***

 

هوای آنروز جزیره خیلی داغ بود. سایه ای وجود نداشت تا به آن پناه ببریم. تابش مستقیم نور خورشید و وزش باد شرجی و گرم و تشنگی شدید، کلافه مان کرده بود. دو ساعت پرواز و تکرار گشت در یک خط نیز اعصابمان را پیچ در پیچ کرده بود. ستوانیار رضا عباس زاده کمک خلبان و دوست دیرینه ام، همراه با بیسیمچی که در حال ارتباط با بوشهر بود، فریاد می کشیدو می گفت:<<بگو از تشنگی مردیم>>

به هر زحمتی بود، گالن های بیست لیتری بنزین را به درون باک بالگرد ریختیم و منتظر شنیدن صدای ملخ بالگرد نیروی دریایی، به سمت بوشهر چشم دوختیم. انتظارمان زیاد به طول نیانجامید. ذوق زده دبه ی نیمه خالی را روی زمین رها کرده و منتظر فرودش شدیم. بالگرد ابتدا چند لحظه ای کنار آب ایستاد و سپس آرام آرام به ساحل شنی نزدیک شد. هر سه ، لب های خشک شده مان را با زبان خیس کردیم و با فراموشی لحظات سخت گذشته، به سویش به راه افتادیم.

در باز شد و مهندس پروازش به رویمان لبخندی زد. چیزی گفت. نه تشنگی و نه صدای ملخ بالگرد، اجازه نمی دادند آنچه را او بر زبان می آورد بشنویم. وقتی از او آب خواستم، با تعجب مرا نگاه کرد و با تامل لیوان آب یخی دستم داد. مطمئن لیوان را تا ته سر کشیدم. اما وقتی شنیدم تنها لیوان آب را به تنهایی نوشیده ام، از خود متنفر شدم. تنفری که با رفتن بالگرد نیروی دریایی مبدل به یک ستیزه سخت در وجودم گردید. روی صندلی عقب که نشستم، دیگر صورت عباس زاده با لب های ترک خورده ش را نمی دیدم. قدری بر اعصابم مسلط شده بودم، اما وجدانم همچنان درونم را می خورد. نمی توانستم فکرش را بکنم که سیراب باشم و کمک خلبانم تشنه. سکوت طولانی او نیز مثل نیشتری تا عمق وجودم نفوذ می کرد. پیام خلبان نیروی دریایی، بهانه ای شد تا با عباس زاده حرف بزنم.

-روی صفحه ی رادار یک وسیله پرنده می بینم. مواظب اطراف باشید. 

عباس زاده هم پیام را شنیده بود. از او خواستم کاملا هوشیار باشد. سپس به دنبال بالگرد نیروی دریایی، در تعقیب وسیله ی پرنده ناشناس به پرواز ادامه دادم. این تعقیب، آنقدر به طول انجامید که کاملاً از محدوده ی گشت دریایی خارج شدیم. با اینکه کار خطرناکی کرده بودیم، اما پیامهای مکرر خلبان نیروی دریایی مرا مجبور می کرد به دنبالش برم

لحظه ای به خود آمدم که از اسکله ها بسیار فاصله گرفته بودیم. از خلبان نیروی دریایی خواستم ، از تعقیب وسیله پرنده به روی رادار خودداری نموده و جهت حمایت از کشتی های در حال ورود به بندر امام به منطقه بازگردد. اما دیگر دیر شده بود، صدای عباس زاده که فریاد می کشید:<<زدند،زدند>> مرا متوجه انفجاری در نزدیکی کشتی تجاری نمود.

پس از انفجار موشک، فرمانده منطقه از من خواست به محل حادثه رفته و خسارت وارده را به ستاد فرماندهی گزارش نمایم. خوشبختانه خسارتی به کشتی ها وارد نیامده بود. خوشحال به هنگام بازگشت به منطقه گشت دریایی، پیام دیگری دریافت کردم که باعث شگفتی ام شد.

-بالگرد هوانیروز ، سریع به جزیره برگردد.

برایم قابل باور نبود ، در حالی که کشتی های حامل محموله در حال ورود به بندر اما بودند، دستور بازگشت به جزیره صادر شود. گرچه می دانستم اقدامی غیر معقول است، اما نمی توانستم خودسرانه عمل کنم. 

ساعت 9:50 دقیقه صبح، آب های سواحل بندر را به قصد جزیره ی بوسیف ترک کردیم. با بالگرد کبرایی که در جزیره آماده ی پرواز بود، اطلاع دادم موتورها را خاموش کرده و منتظر دستور بعدی باشد. ساعت 10:10 دقیقه صبح بود. بیسیمچی فریادکنان به سویمان آمد.

-یکی از کشتی ها را زدند.

در این میان یک چیز غیر عادی و خارج از قواره وجود داشت. مطمئن بودم پیام بازگشت به سوی جزیره با کدهای رمز صحیح بوده و از سوی بندر صادر شده، اما چه کسی و از کجای بندر، چیزی بود که نتوانستیم به آن پی ببریم. 

روز بعد، پس از انجام اولین ماموریت، برای سوختگیری و تعویض تیم گشت به جزیره بازگشتیم. عباس زاده موقع بازدید گالن های سوخت گفت:<<تاریخ مصرف اینها گذشته،قابل استفاده نیست>> درٍ یکی از گالن ها را باز کردیم. وجود قطرات آب، حرف او را تایید می کرد. از بیسیمچی خواستم درخواست سوخت بنماید. لحظه ای بعد جواب داد:<<میگویند در گیر ماموریت هستند.دو ساعتی طول می کشد>> نگاهی به عباس زاده کردم.آنچه را فکر می کردم او بر زبان آورد.

-وقت نداریم. دو ساعت دیگر موقع گشت دریایی ماست. کشتی ها می خواهند وارد بندر بشوند. 

چاره ی کار، پرواز به سمت بوشهر بود، کاری که خالی از خطر هم نبود. تا آن لحظه، بدون بالگردهای نیروی دریایی از جزیره دور شده بودیم و حالا که میخواستیم برای سوختگیری به ساحل بازگردیم، احتمال می دادم به دلیل نداشتن وسایل ناوبری مطمئن، مسیر را گم کرده و با کمبود سوخت ، در دریا سقوط کنیم. 

 

ادامه دارد .... 

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

چاره ای نبود با همفکری عباس زاده، موتورها را روشن کرده و به سمت ساحل به پرواز در امدیم. هر چه از جزیره فاصله گرفتیم، عقربه ی سوخت خودش را به عدد صفر نزدیک تر می کرد. دلهره وجودم را پر کرده بود. زیر پا، ظلمت آب هراسناک می نمود. حتی رقص دلفین ها که با شیطنت های خاص به روی آب پرواز می کردند، بی شباهت به رقص مرگ نبود. چشم ها را به ردیف چراغ های احتیاط دوخته و منتظر روشن شدن یکی از آنها ماندم. سوال های پی در پی عباس زاده نیز مثل پتک بر سرم فرود می آمد.

-غلام به ساحل می رسیم ؟ 

مطمئن نبودم. نه ساحل بندر را می دیدم و نه جزیره را. فقط از او خواستم با خاموش کردن کولر بالگرد ، ضمن حفظ آرامش، چشم هایش را به عقربه ی سمت نما بدوزد. خودم نیز چشم ها را به انتهای آب ها دوختم. کوچکترین نقطه ی امیدی وجود نداشت. نمی توانستم از ارتفاعی که داشتم، بالاتر بیایم. گرمای شدید داخل کابین نیز کلافه ام کرده بود. خیس عرق، نفس هایم به سختی بالا می آمد. احساس کردم، تمام اکسیژن داخل کابین را به ریه هایمان کشیده ایم. حواسم جمع عقربه ها و چراغ ها بود که عباس زاده با اشاره به دلفین ها گفت <<خوش به حالشان، هوس پرواز نمی کنند>> احساس نفرت خاصی نسبت به آنها پیدا کردم. 

-گور پدر دلفین ها، عقربه قطب نما را نگاه کن.

خیلی راحت تر از من بود. با خنده ریزی دستش را بالا آورد و گفت:<<ساحل>>. بعد، لحظه ای مکث کرد و ادامه داد: <<حالا رقص دلفین ها قشنگ است؟!>> 

بدون توجه به افسر عملیات که پشت سر هم فریاد می کشید; کی به شما اجازه داد جزیره را ترک کنید؟ دستگیره های اتصال برق موشک ها را جدا کردیم. مشغول سوختگیری، افسر عملیات کنارمان ایستاد و پرسید:<<حالا چطوری بر میگردید؟>> عباس زاده دستی به شانه اش کوبید و گفت:<<اگر زیاد شلوغش نکنی، اتفاقی نمی افتد. خودمان بر می گردیم.>>

موقع پرواز به سمت ساحل، مطمئن بودم اگر انحراف مسیر هم پیدا می کردیم، بالاخره نقطه ای از خلیج فارس را پیدا می کنیم. حالا برای برگشتن، وضعیت کاملا فرق کرده بود. جزیره چون نقطه ای در دل دریا قرار داشت و مجبور بودم با امکانات ناوبری ناقص آن را پیدا کنم.

سایه ی جزیره که از دور مشخص شد، پیام بیسیمچی به گوشم رسید. 

-سریع تر بیایید نوبت گشت شماست.

بدون آنکه در جزیره فرود بیاییم، به دنبال بالگرد نیروی دریایی به سمت منطقه گشت ادمه پرواز دادیم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. این بار، تماشای رقص دلفین ها برایم لذت دیگری داشت.در گروههای چند تایی به روی آب شیرجه می رفتند. یکی از انها رقص کنان لحظاتی را به روی آب حرکت کرد.

-چقدر قشنگ هستند.

عباس زاده جوابم را نداد. اما چیزی پرسید که به صندلی میخکوب شدم.

-غلام دستگیره ی برق موشک ها را وصل کردی؟

چاره ای نبود. می بایست هر چه سریعتر به جزیره بازگشته و اتصال برق موشک ها را برقرار می ساختم، در غیر اینصورت در مقابل خطرات احتمالی، قدرت هیچگونه دفاعی از خود را نداشتیم. چیزی را بهانه کرده و به خلبان نیروی دریایی، اعلام وضعیت اضطراری کردم. 

دقایقی بعد، با آمادگی کامل به سمت محل ماموریت به پرواز در آمدیم. این بار با نگاه به دلفین ها که آرام شده بودند، عباس زاده را مخاطب قرار دادم.

-خوش به حال ما که می توانیم پرواز کنیم.

هنوز به محل ماموریت نرسیده، رادار منطقه اعلام کرد یک فروند هواپیمای عراقی به سمت ما در حال پرواز است. خلبان نیروی دریایی پرسید، چه باید بکند؟ صدایم را صاف کرده و سینه را جلو دادم.

-نترس، تا ما را داری غصه نداشته باش.

عباس زاده روی دستگاه هدف یاب، دنبال هواپیما بود و من هم چهار چشمی اطراف را می پاییدم. با خود تکرار می کردم خلبان عراقی جرئت نزدیک شدن به من را ندارد. نه اینکه ترسیده باشم، بلکه راهی به جز دلداری دادن به خود نمی یافتم. در صورت حمله هواپیمای عراقی و بروز کوچکترین اشکال در سیستم های پروازی، ممکن بود به قعر آب های خلیج فارس رفته و خوراک کوسه ها بشویم. هیچ نقطه ای هم وجود نداشت تا در پناه آن از چشم خلبان عراقی پنهان شویم. بنابراین با قلبی تپنده و دست و پایی لرزان، منتظر واقعه ماندم. در آن دقایق، احساس می کردم به انتهای خط زندگی رسیده ام. حتی فشار دندان های کوسه را به روی بدنم به راحتی حس کردم.

از ترس انچه ذهنم را پر کرده بود، درون صندلی کوچک و کوچکتر می شدم که صدایی گرم و آرام به گوشم رسید.

-عقاب هوانیروز نگران نباش. هدف منهدم شد.

هم زمان، یک فروند هواپیمای F-14 نیروی هوایی پرقدرت ارتش با ارتفاع کم از بالای سرمان عبور کرد و در نقطه ای نه چندان دور، چیزی با سرعت درون آب فرو رفت.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در یکی از این رویدادها، بالگرد کبری شماره 4494 ـ 3 در مورخه 19 /1 / 63 به خلبانی خلبان ایرج ماسوله و کمک خلبانی خلبان عباسزاده که همراه تیم آتش در مأموریت اسکورت کاروان کشتیها بودند، بالگرد 212 نیروی دریایی که بالگرد رسکیو هم بود، مورد اصابت آتش دشمن قرار گرفته و در آبهای خلیج فارس سرنگون میشود و بالگرد دوم کبری مورد بحث نیز هدف ترکش در ناحیه شیشه ها و ملخها میگردد که خلبان جهت ادامه پرواز و دید کافی اقدام به رهاسازی شیشه های بالای سرخلبانان میکند (بالگرد کبری مجهز به سیستم jetisson سیستم رهاسازی شیشه های بالای سرخلبانان در مواقع ضروری میباشد).

 

در مورد مطالبی  که به نقل از جناب عباس زاده دریکی از سایت ها  به آن اشاره کردند درست نمی باشد . در سال 63 و در هنگام اسکورت کاروان ها توسط هلی کوپترهای هوادریا در تاریخ 63/1/9 هلی کوپتر زنده یاد شهید ترویجی توسط میگ23 هدف قرار گرفت و هلی کوپتر هم از نوع سی کینگ بودو نه 212 ( شاید در هنگام نجات خدمه این هلی کوپتر توسط پدرم در نزدیکی سکوی البکر با وجود حجم آتش سنگین پدافند و هواپیماهای عراقی که بر روی هلی کوپتر ایشان در زمان نجات خدمه  سی کینگ بود جناب عباس زاده  فکر کردند هلی کوپتر پدرم مورد هدف قرار گرفته )   در همان سال و  چند ماه بعد هلی کوپتر 212 به خلبانی پدرم و در زمان اسکورت کاروانها در اطراف خارک سانجه دادند و علت سانحه هم نقص فنی در موتورهای هلی کوپتر بود و نه مورد هدف قرار گرفتن .  یک توضیح کوچک در مورد هلی کوپترهای هوادریا این است که این هلی کوپترها مانند تمامی هلی کوپترهایی که در ایران می باشند فاقد سیستم های ناوبری مخصوص پرواز بر روی دریا هستند  و از همان آلات دقیقی که دیگر هلی کوپترها استفاده می کنند بهره می برند( چون در بعضی جاها دیدم که گفته شده هلی کوپترهای هوادریا از سیستم های ناوبری مخصوص پرواز بر روی اب استفاده می کنند ! ) . و در مورد رادار هم  سی کینگ ها دارای سونار و رادارasw برای کشف اهداف سطحی و زیر سطحی بودند و همچنین تعداد 5 یا 6 فروند از 212 ها دارای رادار LN-66 کشف اهداف دریایی بودند که به علت  ضعیف بودن این رادارها و مشکلات فنی که داشتند در زمان جنگ کارایی چندانی نداشتند و این رادارها هم کمکی در رابطه با پرواز بر روی اب به خلبان نمی کند . ونقش هلی کوپترهای هوادریا در این عملیات این بود که بعد از اعلام رادار و یگان های شناور نیروی دریایی مبنی بر وجود هلی کوپترهای سوپر فرلون و شناورهای دشمن در منطقه در هنگام اسکورت کاروانها  هلی کوپترهای هوادریا به عنوان راهنما و لیدر دسته پروازی به پرواز در می امدند و کبراها نیز  پشت سر انها تا رسیدن به نقطه مورد نظر برای درگیری  پرواز می کردند و تا اینجا مشکلی نبود چون کبراها ارتفاع و مسیر پروازی بر روی اب را با هلی کوپترهای هوادریا تنظیم می کردند و خطر گم شدن و  vertigo برای انها نبود.  بیشترین مشکل زمانی به وجود می امد که کبراها در زمان درگیری با واحدهای دشمن  و جدا شدن از دسته پروازی  به علت همان مسائلی که  جناب سرهنگ علیزاده هم به ان اشاره کردند در مورد اشنا نبودن خلبانان هوانیروز در پرواز بر روی اب  و گم کردن مسیر بود . که اگر اشتباه نکنم به علت همین ریسک بالا و خطر از دست دادن هلی کوپترها ی هوانیروز این طرح ناتمام ماند .

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در 2/26/2014 در 7:53 PM، kalafe2006 گفته است :

به هر زحمتی بود، گالن های بیست لیتری بنزین را به درون باک بالگرد ریختیم و منتظر شنیدن صدای ملخ بالگرد نیروی دریایی، به سمت بوشهر چشم دوختیم. 

با اجازه از جناب kalafe2006

عکسی هست مربوط به سوختگیری کبری با گالن های بیست لیتری که توسط سربازها و خلبان انجام می شود . در ساحل خلیج فارس و شایدم در یکی از جزایر. شاید بی ربط به این خاطره نباشه : )FqeS4.jpg

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0