Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

شهدای ژاندارمری، شهربانی و ...

79 posts in this topic
خواهر شهید سلمان اژدری در گفت‌وگو با دفاع پرس:
خواهر شهید بهرام سلمان اژدری گفت: هر بار شخصی از من سراغ برادرم را می‌گرفت، می‌گفتم: دیگر برنمی‌گردد. نمی‌توانستم باور کنم یک پسر با ۲ متر قد به جبهه رفته باشد و حالا چهار تکه استخوانش را بیاورند. وقتی وسایل شخصی و اتیکت نام برادرم را روی لباس رزمش دیدم، لحظه‌ای حالم دگرگون شد. حالا یقین دارم که آن پیکر متعلق به برادرم است.
 

زهره سلمان اژدری خواهر شهید بهرام سلمان اژدری در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس در خصوص شهادت برادرش، اظهار داشت: پنج خواهر و برادر بودیم. ۱۰ ساله بودم که بهرام به خدمت سربازی رفت. پیش از او نیز برادر دیگرم در جبهه بود.

وی ادامه داد: ۱۰ ماه از سربازی بهرام گذشته بود که تماس گرفت و خبر داد که چند روز دیگر به مرخصی می‌آید. روز بعد مجدد تماس گرفت و گفت که به جهت آغاز عملیات، مرخصی وی لغو شده است.

خواهر شهید تصریح کرد: برادرم چندی بعد در زبیدات مفقود شد. پدرم تا شوش به دنبالش رفت، اما خبری از او نبود. پدر و مادرم تا آزادی اسرا امید داشتند که برگردد. حتی گمان می‌کردیم شاید در زندان‌های عراق باشد، ولی نیامد. آن زمان دیگر یقین یافتیم که شهید شده است. با وجود اینکه می‌دانستیم احتمال زنده بودنش خیلی کم است، چشم به راهش بودیم. خانه پدریمان را که فروختیم به یکی از اقوام سپردیم که اگر بهرام زنگ زد، به ما خبر بدهید.

برادرم جان داد تا اختلاس‌گراها نباشند/ اتیکت لباس رزم برادرم، نظرم را تغییر داد

سلمان اژدری خاطرنشان کرد: پدرم ۲۱ سال و مادر ۱۷ سال پیش از دنیا رفتند. به خاطر دارم روز‌هایی را که از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم مادرم در اتاق دیگری قالب عکس بهرام را در آغوش گرفته و آرام گریه می‌کند. مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت: من چطور بدون بهرام زنده مانده‌ام؟! زمانی که پس از ۲۹ سال خبر بازگشت پیکر برادرم را آوردند، به یاد مادر و پدرم افتادم که چقدر چشم انتظار آمدنش بودند. تا به امروز برای برادرم هیچ مراسم یادبودی برگزار نکردیم.

وی با بیان خاطره‌ای از برادرش گفت: بهرام به مهربانی معروف بود. از منطقه برای تک تک اعضای خانواده نامه می‌نوشت و به طور جداگانه با آن‌ها صحبت می‌کرد.

خواهر شهید ادامه داد: پدرم در شرکت مینو کار می‌کرد. ما بهترین خوراکی‌هایمان را برای بهرام کنار می‌گذاشتم تا به منطقه ببرد. زیرا منطقه‌ای که بهرام در آنجا خدمت می‌کرد، آذوقه به سختی بدستشان می‌رسید. به خاطر دارم بهرام می‌گفت: ما سه جوان ۲۰ ساله هستیم که با دو تخم مرغ سیر می‌شویم. وقتی امروز خبر اختلاس‌ها را می‌شنوم. بسیار ناراحت می‌شوم، زیرا جوان‌های ما از این کشور دفاع کردند و از جانشان گذشتند تا عدالت و امنیت در کشور حاکم شود نه اینکه برخی به منافع خود برسند.

برادرم جان داد تا اختلاس‌گراها نباشند/ اتیکت لباس رزم برادرم، نظرم را تغییر داد

سلمان اژدری در پایان خاطرنشان کرد: هر بار شخصی از من سراغ برادرم را می‌گرفت، می‌گفتم: دیگر برنمی‌گردد. نمی‌توانستم باور کنم یک پسر با ۲ متر قد به جبهه رفته باشد و حالا چهار تکه استخوانش را بیاورند. حتی زمانی که خبر بازگشتش را شنیدم باور نکردم. گفتم این استخوان‌ها نمی‌تواند برای برادرم باشد، اما وقتی وسایل شخصی و اتیکت نام برادرم را روی لباسش دیدم، لحظه‌ای حالم دگرگون شد. حالا یقین دارم که آن پیکر متعلق به برادرم است.

بنا بر این گزارش، شهید وحید سلمان اژدری فرزند اسدالله، متولد ۴۷، اعزامی از استان البرز بود. این شهید بزرگوار در سال ۶۷ به جنگ اعزام و در تک دشمن در منطقه عملیاتی زبیدات به شهادت رسید.

 

منبع:http://defapress.ir/fa/news/281187/برادرم-شهید-شد-تا-اختلاس‌گران-نباشند-اتیکت-لباس-رزم-برادرم-نظرم-را-تغییر-داد

 

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

گزارش خبرنگار اعزامی جام‌جم از خانواده شهید مراد بدیع دهقان در زابل

قصه عاشقی ننه مراد

ماه‌پری خودش اینجاست، زابل، فلکه بسیج، خیابان هیرمند، هیرمند یکم؛ دلش اما اینجا نیست، جا مانده آن طرف یک دیوار بلند، یک دیوار محکم که فاصله شده بین دو کشور و فاصله انداخته بین او و پسرش. ماه‌پری، دلش را از خیلی سال پیش جا گذاشته سر مزار پسرش، سر مزار شهید مراد بدیع دهقان؛ مزاری که حالا مدت‌هاست آن طرف دیوار مرزی ایران و افغانستان است. از همه دنیا دل ماه‌پری، به همین مزار خوش است، مزار پسری که 27 مهر 1370 سفر کرد به آسمان، شهید شد.

 

مرادِ ماه پری، سرباز بود، سرباز هنگ مرزی؛ اما نه اینجا در مرز خودشان، او اعزام شده بود به ایلام، جایی حوالی صالحآباد شهرستان مهران؛ مرز غربی کشورمان.

مراد همانجا شهید شد و ماهپری بدیع دهقان، از همان موقع شد ننهمراد؛ مادری که اسم مراد ورد زبانش است حتی همین حالا که در خانهاش را به روی ما باز کرده و میزبانمان شده. ما که میرسیم شش روز است که توفان شن چتر شده روی سر زابل. ننهمراد سرفه میکند، مدام و پشت سر هم. نفسش به سختی بالا میآید و میگوید: «قبلا غبار اینطوری نبود، اینقدر زیاد نبود، هیچ سالی زابل این همه خاک نداشت.»

موقع مصاحبه آرام صحبت میکند و بریده بریده، صدایش خوب شنیده نمیشود و حرفهایش را عروسش زربیبی، برای ما تکرار میکند.

زربیبی، زن مراد بوده، مادر سه بچه‌‌ای که از مراد به یادگار ماندند و ننه مراد در تمام این سالهای بعد از شهادت مراد، هیچوقت از او جدا نشده، حتی حالا که دوتا از نوههایش شوهر کردهاند و یکی از آنها از دنیا رفته. قصه زربیبی و ننهمراد، قصه عروس و مادرشوهری است که یک دلخوشی بیشتر ندارند: مراد؛ کسی که عزیز هر دو نفرشان بوده. آنها هر روز به عشق مراد چشمهایشان را باز میکنند و هر شب با یاد مراد به خواب میروند. مراد اینجا زیر سقف این خانه کوچک و ساده، اول و آخر همه حرفهاست.

ما نشستهایم روبه روی ننهمراد، زنی لاغراندام و ریزنقش که دلتنگی نام دیگرش است. از مراد که میپرسیم، سرش را میچرخاند سمت دیوار و نگاهش میافتد به عکس پسرش روی دیوار. آنوقت غرق میشود در خاطرات مراد؛ به دنیا آمدنش، قد کشیدنش، بزرگشدنش، دامادیاش، سربازیاش.

اشک اما امان نمیدهد، با خاطرهها همراهی میکند و میآید و مینشیند روی صورت ننهمراد. آنوقت شانههایش میلرزد از گریه و او مرادش را صدا میزند و میگوید که دلتنگ اوست.

زربیبی، قصه دلتنگی ننهمراد را بیشتر از هرکس دیگری میفهمد؛ میفهمد که چرا ننهمراد دلتنگ مراد است، که چرا هروقت بخواهد، هروقت هوای مراد به سرش بزند نمیتواند مثل بقیه مادران شهدا، شهدایی که جاویدالاثر نیستند و از خودشان یک رد و نشان به جا گذاشتهاند، برود سر مزار مراد.

زربیبی، قصه دلتنگی ننه مراد را میفهمد، اما نمیفهمد چرا این اتفاق افتاده، چرا مزار مراد آن طرف دیوار مرزی ایران و افغانستان جا مانده، دیواری بزرگ و بلند که انگار نه روی خاک ایران که روی دلهای آنها کشیده شده: «از اول که این دیوار آنجا نبود، اصلا دیواری نبود. مزار مراد در گورستان روستای خودمان بود. فقط هم مزار مراد آنجا نبود، یک دشت پر از مزار آنجاست. از قدیم همه مردههایشان را آنجا دفن میکردند. ما هروقت دلمان میخواست میرفتیم و میآمدیم.»

حالا گورستان روستای لاداد و زمینهای کشاورزی اهالی روستا، مانده آنطرف دیوار مرزی: «ما خیلی دیر خبردار شدیم که دیوار کشیدهاند، آمده بودیم زابل و وقتی برگشتیم دیدیم شهیدمان مانده آنطرف دیوار. البته آن اوایل رفت و آمدمان سخت نبود، باز هم راحت رد میشدیم و میرفتیم سر مزار اما بعدها به ما گفتند که به خاطر امنیت خودمان و حفاظت از جانمان باید مراقبت بیشتری بکنند؛ به خاطر همین یک مدت که گذشت رفت و آمدمان سختتر شد.»

حالا ننهمراد و زربیبی، اگر ماشین باشد، اگر صبح زود راه بیفتند، اگر توفان شن و گرمای هوا امان بدهد، اگر کارت تردد داشته باشند، ماهی یکبار میتوانند از دیوار رد شوند و بروند آنطرف. برسند سر مزار مراد، شهیدی که حتی بعد از شهادتش هم از خاک کشورمان مرزبانی میکند.

دختری که پدرش را ندیده

زربیبی با یک سینی چای و یک بشقاب کلوچه خرمایی زابلی از آشپزخانه کوچکی که کنج خانه جا خوش کرده بیرون میآید، سینی را میگیرد رو به روی ننهمراد و ما و میگوید: «من و مراد خیلی زود ازدواج کردیم، اینجا رسم است جوانها زود بروند سرخانه و زندگی خودشان. به خاطر همین وقتی مراد رفت سربازی، من سه تا بچه داشتم. سهیلا و اسماعیل به دنیا آمده بودند و معصومه را سه ماهه حامله بودم که مراد سرباز شد. وقتی هم که شهید شد معصومه شش ماهه بود.»

از شهادت مراد حالا 27 سال میگذرد و فرزند آخرش 27ساله است. دختری که هیچ خاطرهای از پدر ندارد و برگ برگ خاطراتش را دیگران نوشتهاند: «معصومه با اینکه اصلا هیچ تصویری از پدر شهیدش در ذهنش ندارد، اما خیلی وقتها خواب او را میبیند، فکر کنم از همه ما بیشتر مراد به خواب او میآید.»

چای ننهمراد سرد شده، او هنوز سرفه میکند و با این حال ما را میبرد به سال 70، همان زمان سربازی مراد، جزئیات زیادی از آن روزها در خاطرش نیست اما بعضی خاطرهها وصلند به جانش: «وقتی مراد افتاد ایلام، من ناراحت نشدم. آنجا هم خاک ما بود، وطن ما بود. فقط گفتم مرادجان ننه! آنجا دلم برایت تنگ میشود کاش میافتادی زابل، همین نزدیکی بودی. گفت ننه همه جا خوب است، همه جا خاک ماست. »

آخرین باری که ننهمراد پسرش را دیده 20 روز قبل از شهادتش بوده، یعنی هفتم مهر 1370، وقتی که مراد آمده بود مرخصی: «گفتم مراد جان، آنجا که میروی خطر ندارد؟ گفت چرا ننه. ما عراقیها را میبینیم. رئیس پاسگاهمان میگوید اگر چیزی سمت پاسگاه پرت کردند برندارید، حتی اگر یک خودکار باشد. اما خانم جان، مراد دوست داشت شهید شود...»

ننهمراد، خانم جان را طوری میگوید و طوری زل میزند به چشمهای آدم که دل آدم میلرزد از مظلومیت و دلتنگیاش. آنقدر که باورت بشود از وقتی مراد رفته، این زن، این مادر مجنون شده، مجنون پسرش. که دلش را از همان موقع گره زده به خاکی که مراد را در آغوش گرفته، خاکی که حالا هروقت سر مزار مراد میرود و از دیوار مرزی عبور میکند، یک مشت از آن را یادگاری میآورد این طرف دیوار: «آنجا خاک خودمان است خانم جان...حالا مانده آنطرف دیوار ...من که یادم نمیرود خاک ما بوده.»

عاشقانههای ننهمراد سر مزار پسرش

ننه‌مراد هروقت به دیوار مرزی می‌رسد، عاشقانه‌هایش برای مراد شروع می‌شود، دلش پر می‌گیرد و زودتر از او می‌گذرد از مرز؛ عاشقانه‌های ننه‌مراد طعم دلتنگی می‌دهد، دلتنگی‌های یک مادر، مادری که هروقت بخواهد، هروقت اراده کند نمی‌تواند برود سر مزار پسرش که مانده آن‌طرف دیوار مرزی. چشم ننه‌مراد بارها به این دیوار دوخته شده، چشمش بارها از ابتدا تا انتهای دیوار را، تا جایی که می‌شد دید را، دیده. ننه‌مراد جَلد همین‌جاست، همین دیوار و همین مزار و همین خاک.

دل مادر که دیوار و مرز و دیپلماسی و سیاست سرش نمی‌شود؛ دل مادر فقط مرادش را می‌خواهد که آرام شود: «مراد همیشه بین برادرانش که می‌نشست می‌گفت من شهید می‌شوم، بقیه هم می‌گفتند جنگ کجا بود که تو شهید شوی... اما آخرش همان شد که خودش می‌گفت خانم جان... الان، اگر من دلم تنگ بشود، اگر کارت تردد داشته باشیم، وسیله باشد که ما را ببرد، می‌رویم آن‌طرف دیوار مراد را می‌بینم. گریه می‌کنم دلم باز می‌شود... اما اگر نشود...»

اما اگر نشود، اگر نشود که ننه‌مراد از دیوار مرزی عبور کند، دلتنگی‌اش را می‌برد سر مزار شهدای دیگر. می‌رود گلزار بهشت مصطفی زابل. می‌نشیند سر مزار بقیه شهدا. انگار که او مادر همه آنها باشد و همه آنها بشوند پسرش، بشوند مراد. می‌نشیند همانجا و گریه می‌کند: «پسرم چهارشانه بود، قدبلند بود... رشید بود. وقتی شهید شد، حتی غریبه‌ها آمدند گفتند پسر خوبی بود. تازه آن‌موقع فهمیدیم که هوای همسایه‌ها را هم داشته، کمک‌شان می‌کرده...»

ننه‌مراد حالا ما را می‌برد به مهر 70، به ماه شهادت مراد: «آن عکس را ببین که روی دیوار است، این را همان‌جا در ایلام انداخته بود، قبل از شهادتش با نامه برای ما فرستاد. ما همین را بزرگ کردیم زدیم روی دیوار... آخرین عکسش است.» آخرین عکس شهید مراد بدیع‌دهقان، از روی دیوار به ما نگاه می‌کند، زربی‌بی عکس را پایین می‌آورد و ننه‌مراد عکس را مثل یک یادگاری گرانبها در آغوش می‌گیرد. می‌پرسیم ننه‌مراد آرزویی نداری؟ می‌گوید: آرزو؟ یک آرزو دارم که بماند برای خودم... یک آرزوی دیگرم هم این است بروم آن دنیا پیش مراد... یک بار دیگر صورتش را ببینم... خیلی دلم برایش تنگ شده...خیلی. موقع خداحافظی، وقتی زر‌بی‌بی درِ سرخ رنگ خانه ننه‌مراد را پشت سرمان می‌بندد می‌گوید: «ننه‌مراد خیلی دلش می‌خواهد برود مکه، برود زیارت خانه خدا... تا حالا قسمتش نشده... من از آ‌رزویش خبر دارم... کاش بشود.» ننه‌مراد اما آرام نگاه می‌کند، دستش را تکیه می‌دهد به چهارچوب فلزی در، عینکش را روی صورتش جابه‌جا می‌کند، باد می‌پیچد بین چادر مشکی‌اش، یک نگاه به آسمان می‌کند و می‌گوید: «راضی‌ام به رضای خدا، باز هم خدا را شکر... خدا را شکر مراد من مزار دارد... حتی اگر مزارش آن طرف دیوار مرزی تک و تنها افتاده باشد... وای از دل مادرهایی که پسرشان مزار ندارد... که خودش را به آنها نشان نمی‌دهد خانم‌جان...»

 

 

منبع:http://jamejamonline.ir/online/3435566471685599096

 

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
شهید بهرام بابا

پیکر شهید بهرام بابا به روستای پدری اش منتقل شد و بر دستان جمعیتی پرشکوه تا خانه ابدی اش تشییع گردید. به برکت این حضور، حالا یادمانی برای همه شهدای روستای جی ساخته شده.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، یادبود شهدای روستای جی از توابع بخش آسارای استان البرز، رونمایی شد.

وقتی پیکر مطهر ۲۵ شهید از ۵۴ شهید تفحص‌شده ناجا (ژاندارمری) در بهمن ماه سال 96 شناسایی شد، خانواده شهید بهرام بابا هم متوجه شدند که بعد از 30 سال چشم به راهی می توانند استخوان های عزیزکزده شان را در آغوش بگیرند. پدر شهید، 2 سال قبل از آن به دیار باقی رفته بود اما چشمان مادر، 4 برادر و 2 خواهرش هنوز منتظر و نگران بود.

پیکر شهید بهرام بابا به روستای پدری اش منتقل شد و بر دستان جمعیتی پرشکوه تا خانه ابدی اش تشییع گردید. به برکت این حضور، حالا یادمانی برای همه شهدای روستای جی که پیکرهایشان در تهران یا شهرهای دیگر به خاک سپرده شده اند، ساخته شده تا نمادی باشد بر جانفشانی های جوانان این روستا در جنگ تحمیلی...

این یادمان 5شنبه گذشته با حضور خانواده شهدا و اهالی روستای جی رونمایی شد.

2324423.jpg

2324424.jpg

 

 

منبع:https://www.mashreghnews.ir/news/886978/پیکر-بهرام-یاد-همه-شهدا-را-زنده-کرد-عکس

 

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
وصیت‎نامه شهید جمال نژادجواد؛
شهید جمال نژادجواد در وصیت نامه خود نوشته است: از مال دنیا هیچ ندارم و از این بابت خوشحالم. دوست دارم بی غسل و کفن به خاکم بسپارید.
 
 

از مال دنیا چیزی ندارم/ می‌خواهم بی غسل و کفن دفن شومبه گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، شهید جمال نژادجواد متولد ۱۳۴۳ از دلاور مردان دوران دفاع مقدس است که در ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۳۶۵ در درگیری با مزدوران کومله در منطقه بانه کردستان به شهادت رسید. او از نیروهای ژاندارمری بود که برای دفاع از کشورش به جبهه های جنگ رفت و پس از اسارت توسط نیروهای کومله آسمانی شد. در ادامه وصیت نامه زیبای این شهید را می خوانیم.

به نام الله، پاسدار حرمت خون شهیدان آنان که جان باختند تا از لقاء دوست جان بگیرند و از چیزی دفاع کردند که ابراهیم با تبر خود و موسی با عصای خود و محمد (ص) با کتاب خود و حسین (ع) با خون خود دفاع کردند. آنان که عارفانه زیستند و عاشقانه جان باختند. چه ایشان را ناسوت مرگ بود و لاهوت بهانه، که ایشان تشنه عشق بودند و عشق را جز لقاءالله نمی دیدند. خدای را سپاس فراوان که اگرچه در زمان حسین (ع) نبودم تا ندای هل من ناصر ینصرنی را لبیک گویم، در زمان خمینی فرزند حسین (ع) هستم و خدارا شکر کرده و برخود می بالم که فرماندهی چون آقا امام زمان (عج) دارم و باز سپاس بیکران خدای را که توفیق خدمت در کردستان عزیز این خطه مظلوم را به من عطا کرد.

سلام بر یگانه دوست داشتنی عالم، مادر، مادرم من رفتم، آنگونه که حسین رفت و تو بمان آنگونه که زینب ماند. مادرم در فراق من غم مخور بلکه خوشحال باش آنگونه که من خوشحالم و به داشتن مادری چون مفتخر.

تو نیز بر خود ببال که فرزندت از سربازان امام زمان (عج) بود و از برای دین خدا جان داد و تو ای پدر عزیز و بزرگوارم، از تو می خواهم که من را ببخشی و حلالم کنی چرا که واقعا شرمنده ام و جز ابراز شروم و خجالت نسبت به خوبی هایی که در حق فرزند حقیرت کرده ای هیچ ندارم. از تمام شما عزیزان، از تو مادر عزیز و پدر بزرگوار و مادر بزرگ گرامی، خواهران و برادران عزیز و دیگر اقوام و آشنایان عاجزانه التماس دعا دارم، باشد که انشالله دعاهای شما عزیزان در روز جرا به کارم آید چرا که طاعتی برای عرضه ندارم. مادر جان از مال دنیا هیچ ندارم و از این بابت خوشحالم و تنها چیزی که از من به شما خواهند ماند شاید جسدم باشم، که دوست دارم آنگونه که هست بی غسل و کفن به خاکش بسپارید، در مزارم آن گونه باشید که سزاوار است.

دوست دارم همیشه و در همه حال مخصوصا در مصائب و مشکلات به یاد خدا باشید و نیک بدانید که یاد او بهترین آرامش هاست.

در صحنه باشید و همواره امام خمینی را این نایب بر حق امام زمان را یاری دهید که نه در بیان بلکه در عمل و همواره خدای را سپاسگذار و شاکر باشید به داشتن چنین نعمتی، این جنگ را موهبتی بدانید از طرف خدای و از کمک به آن دریغ نکنید. از خداوند متعال عاجزانه درخواست بخشش دارم و دوست دارم اگر لیاقت شهادت نصیب من گنهکار شد آنگونه باشد که جسدم قطعه قطعه شود.

نگویید که من ناکام رفتم که بر کام رفتم و مرگ را بالاترین و والاترین چیزها می بینم چرا که تنها چیزی که می تواند آدمی را از این دنیای پست و پر مشقت نجات دهد و به دوست برساند، همانا مرگ من است.

خدای را شکر فراوان که لحظه مرگم را لحظه شهادتم قرار داد و از این باب نه تنها من که شما نیز خوشحال و خرسند باشید.

 

منبع:http://defapress.ir/fa/news/313613/از-مال-دنیا-چیزی-ندارم-می‌خواهم-بی-غسل-و-کفن-دفن-شوم

 

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now