Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

خاطره ای از جناب سرهنگ خلبان قهرمان اف-۴ جلیل پوررضایی

سیزدهم آذر 1359
ساعت 4 بعد از ظهر بنده بعنوان فرمانده شکاری تاکتیکی اسکادران 32، همراه با سرهنگ دوم برات پور معاون عملیاتی و سرهنگ قاسم گلچین فرمانده پایگاه در پست فرماندهی جمع شده بودیم. جت فالکن 9 نفره ای در پایگاه فرود می آید و دقایقی بعد یک استوار یکم با نامه ای محرمانه از معاونت عملیاتی نیروی هوایی وارد پست فرماندهی میشود و آن را تحویل فرمانده پایگاه می دهد.
سرهنگ گلچین نامه را باز می کند و پس از آنکه متن آن را مرور می کند نامه را بدست جناب برات پور می دهد و می گوید: "مأموریت شناسایی جاده ای که باید فردا انجام پذیرد."
جناب برات پور برگۀ مأموریت را پر وامضاء می کند و سپس رو به بنده کرده و در حالیکه برگه را روی میز کنار تلفنهای مستقیم قرار می دهد، می گوید: "برای شما".
من هم برگه مأموریت را کلمه به کلمه مرور می کنم که اینطور نوشته شده بود: " فردا، جمعه، یک دسته دو فروندی فانتوم هر یک مجهز به 6 بمب MK-82 جهت حمله به قطار حامل مهمات که از دوز خورماتو به مقصد پایگاه التاجی در10 کیلومتری شمال شهر بغداد."
با تعجب محل زمان روی هدف یا اصطلاحاً T.O.T. Time On Target را خالی می بینم که برگه را به جناب برات پور نشان می دهم و می پرسم: "زمان روی هدف چه موقع است؟"
جواب داد که "نمی دانم"
"منظورت چیه؟ قطار چه موقع ایستگاه را ترک می کند؟"
جناب برات پور سرش را تکان داد و گفت: "نمی دانم."
مصرانه ادامه دادم: "پس چه موقع پرواز کنم وقتی زمان روی هدف را ندارم یا نمی دانم قطار کی از ایستگاه حرکت می کند؟ اگر زمان حرکت قطار از ایستگاه را بدهید می توانم در مسیرش به بغداد محل آن را محاسبه و زمان پرواز را بدست بیاورم."
جناب برات پور رو به فرمانده پایگاه می کند و می گوید: "جناب سرهنگ نه زمان روی هدف در امریه قید گردیده و نه زمان حرکت."
جناب گلچین پاسخ می دهد: "خوب با فرماندهی نیرو تماس بگیرید و پی گیر قضیه باشید."
در حین گفتگوی جناب براتپور با مرکز متوجه شدم که آنان از جزئیات عملیات اطلاعی ندارند و دستور از ستاد مشترک مخابره گردیده. سپس ایشان با سرهنگی در ستاد مشترک تماس می گیرند و جویای جزئیات عملیات میشود که مجدداً متوجه میشود که امریه از سوی وزارت دفاع است.
با خودم فکر کردم که اینگونه عملیاتها در حیطۀ اختیارات و وظایف وزارت دفاع نیست . وزارتخانه دفاع که مسئولیت تهیۀ ادوات جنگی و نیروی انسانی برای نیروهای مسلح را دارد و نه چیز دیگر.
احساسم این بود که یک جای مسئله اشکال دارد و یا در انتقال اطلاعات اشتباهی رخ داده است. بعداً متوجه میشوم که سرگرد محمود اسکندری، از همدوره های بنده، نیز مأموریت مشابهی در جنوب عراق برایش تدارک دیده شده.
جناب براتپور می گویند: "در هر صورت این مأموریت باید انجام بگیرد. به من بگویید که زمان پرواز را برای چه ساعتی تنظیم کنم. در هر صورت کسی نمی تواند عملیات را کنسل کند چون ممکن است سرپیچی از فرمان یا ترس از عملیات قلمداد گردد و حداقل باعث از دست دادن شغلهایمان شود.

روز بعد، جمعه، همسرم قرار بود که غذای مورد علاقه ام، سبزی پلو با ماهی سفید، را تهیه کند که در ساعت 2:30 بعداز ظهر نیز دو تیم استقلال (تاج) و پرسپولیس فینال مسابقات فوتبال را برگزار می کردند.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا به این نتیجه برسم که ظهر زمان مناسبی برای انجام عملیات میباشد. پدافند عراقیها در حال تعویض شیفت جهت ناهار و خواندن نماز هستند. ما ساعت 12:00 پرواز می کنیم و حدود 30 دقیقه بعد به محل هدف میرسیم. تقریباً 5 دقیقه صرف انجام مأموریت شناسایی و بمباران میشود و 30 دقیقه جهت بازگشت به پایگاه. حدوداً هم نیم ساعت صرف پارک کردن در شلتر، پرکردن فرمهای مربوط گردان نگهداری اسکادران و سپس رفتن و پر کردن فرمهای بعد از مأموریت در پست فرماندهی. تا برسم به منزل ساعت 2 خواهد بود که سبزی پلو با ماهی در انتظارم خواهد بود و پشت سر آن هم بازی فینال فوتبال. از این بهتر نمی شود!!
از جناب براتپور می پرسم: "اشکالی ندارد فردا پرواز را برای ساعت 12:00 برنامه ریزی کنیم؟" که هم جناب براتپور و گلچین می گویند: "مشکلی نیست."
بنده ستوان یکم بهمن سلیمانی را بعنوان کابین عقبم و سروان فیروزی بهمراه ستوان یکم پرویز دهقان را بعنوان شماره 2 انتخاب کردم که در واقع بهمن و آقای دهقان هر دو خلبان جنگی بودند بر خلاف کابین عقبهای آمریکایی که اصولاً خلبان نبودند.
به علت ماجرای گروگانگیری سفارت آمریکا و تحریم تسلیحاتی آنها علیه ایران، نیروی هوایی ما قطعات یدکی و دیگر لوازم مورد نیاز هواپیماها را دربافت نمی کرد. به همین علت تاریخ غذای کیتهای نجاتمان منقضی گشته بود و به جای آن یک بسته مخلوط کشمش، پسته و گردو هنگام سوار شدن به هواپیما بر می داشتیم.
چهاردهم آذر 1359
در ساعت 6 بامداد در حالیکه دو فرزندم در خواب شیرین بسر می برند را می بوسم و ازهمسرم خداحافظی می کنم. سوار بر جیپ به سمت پست فرماندهی می روم و جهت انجام مأموریت مشغول به برنامه ریزی میشوم. پس از تهیه مسیر پروازی آنرا به افسر اطلاعات عملیات نشان می دهم و از او می پرسم: "آیا در مسیر رفت و برگشت چیزی داریم یا نه؟" به این معنا که در نزدیکی مسیر پرواز پدافند عراقی وجود دارد یا خیر. بعد از کنترل مسیر برروی نقشه به انگلیسی جواب داد: "خیر قربان، مسیر پاک است."
در ساعت 10:00 نقشه را بر روی میز اتاق جنگ پهن می کنم و خلبانان منتخب را در جریان عملیات قرار می دهم. متذکر میشوم که زمان حرکت قطار را نداریم و اگر نتوانستیم قطار را ببینیم، بعنوان هدف دوم با گردشی 90 درجه ای به سمت مرز ایران در امتداد جاده ای در خاک عراق ادامه مسیر می دهیم که آن را روی نقشه نشان می دهم. در ادامه می گویم که اگر با نیروهای دشمن برخورد کردیم آنها را هدف قرار می دهیم و در غیر اینصورت با توجه به بالا بودن ریسک فرود آمدن با بمبهای فعال تمامی بمبهای خود را بر روی یک پل در مسیر خالی خواهیم کرد.
ساعت 11:00 سوار بر ون پست فرماندهی را ترک می کنیم. ستوان سلیمانی در حال خوردن تنقلات بستۀ کیت نجاتش است. به او می گویم: "بهمن جان، یک کمی هم برای روز مبادا بذار!!" همگی می خندند و ایشان به من تعارف می کنند. می گویم: "ممنون بستۀ خودم هست."

دقایقی بعد برای گرفتن کلاه و جی سوت وارد اتاق می شویم و پس از آماده شدن دوباره سوار بر ون به سمت شلترها می رویم.
برای این مأموریت، فانتوم های ما به 6 عدد بمب MK-82 که هر کدام 500 پوند وزن دارند به همراه پادهای اختلال الکترونیکی و 635 تیر فشنگ 20 میلیمتری در دماغه هواپیما مجهز میشوند.
دور هواپیما چرخیده و بازرسی های پیش از پرواز را انجام می دهم. سپس وارد کابین میشوم و با کمک خدمۀ زمینی مشغول بستن اتصالات چتر نجات، ماسک اکسیژن، رادیو و غیره می شوم. اینترکام را کنترل می کنم: "بهمن صدایم را میشنوی؟" "واضح و بلند." جوابم را می دهد.
در سکوت کامل رادیویی به سمت باند حرکت و سپس پرواز می کنیم. از فراز کوههای زاگرس عبور می کنیم و بلافاصله برای آنکه ردیابی نشویم ارتفاع را تا حدود 100 پایی کاهش دادیم. شماره 2 با گرفتن فاصله از من آرایش تاکتیکی گرفت. آسمان صاف و دید نامحدود داریم.
مستقیماً به سمت دوز خورماتو پرواز می کنم که پس از رسیدن به شهر گردشی برروی آن انجام می دهیم که به جزء چند واگن در اطراف قطاری مشاهده نمیشود. از ستوان سلیمانی می پرسم: "اون پایین قطاری می بینی بهمن؟" که پاسخ می دهد: "هیچی سرگرد."
در امتداد ریلی که قرار بود قطار را پیدا کنیم بصورت مارپیچ به سمت التاجی در ده کیلومتری شمال بغداد ادامه مسیر می دهم. کم کم شهر بغداد و برجهای آن از دورنمایان میشوند ولی هیچ اثری از قطار دیده نمی شود.
طبق برنامه 90 درجه به چپ گردش می کنیم و به سمت مرز بر می گردیم. اکنون حدود 60 ناتیکال در درون خاک عراق هستیم. دو دقیقه بعد 3 عدد تانک را بر سر تقاطعی می بینیم. با خودم فکر می کنم که این تانکها اینجا چکار می کنند. شاید برای تأمین جاده مستقرند. دکمۀ رادیو را فشار می دهم: "3 تا تانک، ساعت 10، دو مایل. شماره یک درگیر میشه." شماره 2 دکمۀ رادیو را فشار می دهد بدین مضمون که صدایم را شنیده است.

حالت "جفت" (Pair) را برای رها کردن بمبها انتخاب کرده، نمایشگر هدف را در وسط تانکها قرار می دهم و دو عدد بمب رها می کنم. . چند ثانیه بعد از روی تانکها عبور کرده و پشت سرم را نگاه می کنم. بنظرم میرسد که بمبها حدود 100 پایی تانکها اصابت می کنند. از ستوان سلیمانی می پرسم که محل اصابت بمبها را دیده است و در جواب می گوید 50 پایی هدف. "پس ترکشها به آنها اصبت کرده." "قطعاً خورده" در جواب به من اطمینان داد.
شماره 2 را نمی بینم که از او سؤال کنم. پس از فرود دوربینهای جلو و عقب را بازبینی می کنیم که دقیقتر از نتیجۀ بمباران آگاه شویم.

همانطور که در امتداد جاده پرواز می کنیم متوجۀ چندتا سیلو با سقفهای حلبی میشوم. از ستوان سلیمانی می پرسم: "بهمن، چند تا سیلو در جلو می بینم. شاید تأسیسات نظامی باشند؟" "هیچی رو نقشه ندارم سرگرد."
دو دل میشوم که بمبها را رها کنم و در حالیکه از روی سیلوها عبور می کنم پایین را نگاه کرده و صدها گاو را می بینم. خوشحال میشوم که آن زبان بسته ها را دشمن فرض نکردم!

چند مایل جلوتر پل کوچکی را می بینم که قبلاً در روی نقشه بعنوان هدف جایگزین آن را انتخاب کرده بودم. اطراف پل را نگاه می کنم و متوجۀ عبور دو دستگاه خودرو شخصی سفید و قرمز رنگ میشوم. پیش خودم فکر می کنم که اینها افراد غیر نظامی هستند و ارتباطی با این جنگ لعنتی ندارند.
چیزی حدود 30 ناتیکال مایل درون خاک عراق قرار داریم. حالت "متعدد" (Ripple) را برای رهاسازی بمبها انتخاب می کنم تا تمامی 4 عدد باقیمانده بمبها را بر روی هدف بریزم. دو خودرو شخصی از پل عبور کرده بودند و من در نقطّۀ رها کردن بمبها بودم. چهار بمب باقیمانده را رها کردم. اولی کمی کوتاهتر از پل اصابت کرد. دومی به وسط پل و سومی به نرده های آنسوی پل برخورد نمود. چهارمی هم به پل اصبت ننمود و بداخل رودخانه افتاد. می دانستم که بمبها اثر تخریبی چندانی به بار نمی آورند چون مناسب از بین بردن پل نبودند. آنها بمبهای 500 پوندی و فیوز آنها از نوع تماسی بود.
برای لحظه ای شماره 2 را در دیدم ندارم و از ستوان سلیمانی پرسیدم: "بهمن شماره 2 کجاست؟"
"اونا بمبهاشون رها کردن و در یک مایلی ساعت 4 ما هستند جناب سرگرد."
در این موقع ما در 25 ناتیکال مایلی مرز به سمت شمال در حرکتیم که ناگهان صدای اخطار موشک بهمراه نشانه های چشمک زن برروی صفحۀ نمایش سیستم اخطار (Radar Homing And Warning) و رادار هواپیما نمایان می گردد که به معنای قفل راداری و آماده شلیک موشک زمین به هوا میباشد.
با خودم فکر کردم که افسر اطلاعات گفته بود که هیچ تهدیدی در مسیر پروازی ما نیست. از قرار اطلاعات مربوطه نادرست یا قدیمی بوده و علی الظاهر سیستم قدیمی اختلال الکترونیکی یا کار نمی کردند و یا عراقیها به کمک روسها سیستمهای بروزتری جهت مقابله با پادهای ECM ما را داشتند.
کد "گردش، گردش" را اعلان کرده، همزمان دسته موتورها را تا آخر باز و پس سوزها را روشن می کنم. هواپیما را بشدت براست می گردانم و قبل از اینکه بر اثر فشار ناشی از جی به حالت بیهوشی دچار شوم از گردش خارج میشوم. لحظاتی بعد هواپیما تکان شدید می خورد و صدای انفجاری به گوش میرسد که بدنبال آن تکان شدید دوم و صدای انفجار مجددی میشنوم. چراغهای اخطار آتش و ازدیاد حرارت هر دو موتور روشن میشوند.
اولین عکس العمل من این بود که بگویم: "عجب، ما را زدند بهمن." و در پی آن از گردش خارج شدم و تقریباً به سمت پایگاه تغییر مسیر دادم و شروع به چک کردن هواپیما کردم. به غیر از قدرت موتور که به 75% رسیده اند و به اندازی کافی جهت پرواز نمی باشند، بقیۀ نمایشگرهای موتور در حد قابل قبول بودند. فرامین هم هنوز کار می کردند ولی سرعت هواپیما در حال کاهش بود. امیدوارم که تعدادی از نشانه ها و چراغهای اخطار چشمک زن بخاطر اتصال کوتاه (شورتی) بردها باشد و از ستوان سلیمانی می پرسم: "پشت سر هواپیما چی می بینی بهمن؟"

سریعاً جواب میدهد: "دود زیادی از پشت سر ما خارج میشه جناب سرگرد."
نتیجه می گیرم که هواپیما واقعاً آتش گرفته است. یکی از موتورها را خاموش می کنم ولی چراغ اخطار آتش کماکان روشن می ماند. موتور دیگر را روشن نگه میدارم تا هیدرولیک و برق هواپیما را از دست ندهم. برای اینکه هواپیما را سبکتر کنم دکمۀJettison (Panic) را فشار میدهم تا سه عدد باک اضافی و پایه های اتصال بمبها را بیاندازم ولی اتفاقی نمی افتد. متوجه میشوم سیستمهای برق هواپیما بر اثر انفجار موشک نیز آسیب دیده اند. آنقدر مشغول ارزیابی هواپیما و کنترل آن بودم که به کل فراموش کرده بودم تا شماره 2 را از وضعیت خطرناکمان آگاه کنم.

دیگر میدانم جزء خروج اضطراری کاری از دستمان بر نمی آید. ولی از این مسئله نیز آگاهم که ایجکت کردن همانا و به اسارت درآمدن همان. ستوانیکم سلیمانی را اینچنین از موقعیتمان مطلع می کنم: "بهمن، ریسک می کنیم و هواپیما را تا آنجایی که میشود به سمت مرز پیش می بریم. بمحض رسیدن به سرعت واماندگی ایجکت خواهیم کرد."
"چشم جناب سرگرد." ستوان سلیمانی یکی از مؤدب ترین و مجرب ترین خلبانان دورۀ خودشان هستند.
تقریباً از 500 نات سرعت به 200نات سرعت میرسیم. کمی ارتفاع گرفتم و در حدود 200 تا 300 پا از سطح زمین در دره ای که توسط کوه احاطه گردیده در حال پرواز هستیم. جهت عبور از این ارتفاعات کمی دستۀ فرامین را به عقب می کشم ولی چند ثانیه بعد پدال سمت چپ می لرزد و صدای اخطار واماندگی بصدا در می آید. به ستوان سلیمانی می گویم که ایجکت می کنیم و همزمان دستۀ خروج اضطراری را می کشم. صدای راکتهای هر دو صندلی را میشنوم و با فشار زیادی که ناشی از انفجار آنهاست از هواپیما به بیرون پرتاب میشوم و برای چند ثانیه از هوش میروم که حاصل رانده شدن سریع خون از سر به سمت پاها است. بمحض آنکه به هوش می آیم بالای سرم را نگاه می کنم و می بینم که چتر نجاتم باز شده و بعد به پایین نگاهی می اندازم و متوجه میشوم بیش از 50 پا با زمین فاصله ندارم. معمولاً خلبانان جنگنده چترباز نیستند و در واقع دروس تئوری فرود با چتر را می بینند. از این آموزشها بیاد می آورم جهت دفع ضربۀ وارده هنگام فرود با روی زمین غلت بزنم. ولی پوشش محل فرود از درختان بلوط و سنگهای صخره ای است. فرصتی برای هدایت چتر نیست و محکم روی پاهایم فرود می آیم. خوشبختانه هیچ بادی نمی آمد و من به پشت نمی افتم. چتر نجات هم در چند قدمی من به زمین می نشیند. روی پاهایم می ایستم و درد شدید در محل عمل آپاندیسم مرا فرا می گیرد. حدود یک ماه پیش آپاندیسم را عمل کرده بودم.

فوراً اتصالات چترم را باز می کنم و به اطراف نگاه می کنم. یک دهکده در کوه مقابل در فاصلۀ نیم مایلی قرار دارد. فوراً بدنبال ستوان سلیمانی می گردم و چند صد متر دورتر در حالیکه از درختی آویزان استف او را می یابم. سریعاً خودم را به او میرسانم و کمکش می کنم تا چترش را جدا کند. همدیگر را بغل می کنیم و من می گویم که باید هر چه سریعتر حرکت کنیم وگرنه عراقیها پیدایمان می کنند. ستوان سلیمانی مؤدب ما هم می پرسد که اگر از حالا به بعد می تواند مرا به اسم کوچک صدا کند که من هم در جواب به او می گویم: "چرا که نه؟"
کتاب "پاپیون" اثر "هانری شَری یِر" را چند مرتبه خوانده بودم و همیشه پافشاری و همت این زندانی به فرار را پس از چند مرتبه شکست و نهایتاً موفقیت را تحسین می کردم. تحت تأثیر قهرمان این داستان حنی به اسیر شدن فکر نمی کردم.
ما تقریباً 20 ناتیکال مایل درون خاک عراق بودیم، در حومه و خارج از شهر که تپه های بلندی اطراف ما را احاطه کرده بودند. هواپیما ما در بالای کوهی که قصد عبور از آن را داشتیم سقوط کرده بود. دود قارچ مانند حاصل از سوختن لاشه هواپیما در آسمان نمایان بود. فشنگهای 20 میلیمتری هواپیما بر اثر حرارت خیلی زیاد بطور نامنظمی در حال شلیک کردن هستند و من نگران برخورد این گلوله ها به ما هستم. در حالیکه مشغول مخفی کردن چتر و دیگر وسایل هستیم، با شلیک هر یک از این تیرها سرمان را پایین می گیریم. بر اثر صدای انفجار مهیبی ستوان سلیمانی می پرسد: "کی داره دور ما را بمباران میکنه؟" "احتمالاً محفظۀ اکسیژن یا هیدرولیک هواپیماست." "بهتر نیست چتر و کلاهمان را همراهمان ببریم شاید بعداً بدردمان بخورد." "درسته بهمن، شاید بعداً بکارمان بیاید ولی کلاهمان سفید و چترمان نارنجیست. هر دو رنگ مشخص هستند و براحتی توسط عراقیها شناسایی میشیم."
ستوان سلیمانی موافقت می کند و در حالیکه کیتهای نجاتمان را به دوش داریم به سمت رودخانه ای در پایین کوه سرازیر میشویم تا از آن عبور کنیم. رودخانه کم عمق ولی خروشان است با سنگهای متعددی که میتوان با پریدن روی آنها از آن عبور کرد. بشدت احساس تشنگی می کنم. روی شکم دراز می کشم و دستهایم را روی دو تا سنگ قرار می دهم. به اندازۀ یک سطل آب میخورم. مدتی استراحت می کنیم و به بررسی کیتهای نجاتمان می پردازیم. بیسیمی را که بر روی موج اضطراری یو اچ اف (UHF ) کار می کند را پیدا می کنیم و من مال خودم را داخل کاپشن قرار می دهم.
"بهمن ما تقریباً 20 ناتیکال مایل داخل عراق هستیم و بعید بنظر برسه که هلیکوپتر نجات ریسک کنه و تا این مسافت وارد خاک دشمن بشه."
نقشه را پهن می کنم و نزدیکترین ده ایرانی را در آن طرف مرز به نام "نوسود" که از توابع استان کردستان است را پیدا می کنم. "اگه بطرف شمال شرق حرکت کنیم نهایتاً می رسیم به نوسود ولی فاصله روی نقشه در امتداد خط مستقیم است و با توجه به مسیر کوهستانی باید فاصله را دو برابر یعنی 40 ناتیکال مایل در نظر بگیریم." "پس چند هفته ای طول می کشه تا برسیم جلیل."
ستوان سلیمانی سعی می کند که از رودخانه عبور کند. یک یک سنگها را با دقت بررسی می کند و درحالیکه او را تشویق به رد شدن از آب می کنم اطراف را بدقت نگاه می کنم تا دشمن و یا اهالی ده ما را نبینند. از گوشۀ چشمم می بینم که ستوان سلیمانی تعادلش را از دست می دهد و با صورت بداخل آب می افتد. به سختی روی پاهایش می ایستد و در برابر فشار آب مقاومت می کند تا اینکه به آن طرف رودخانه میرسد. ستوان سر تا پا خیس شده بود و من می دانستم هوا در شب سرد خواهد شد. هر طوری که شده میبایست از خیس شدنم جلوگیری می کردم. کمی بالاتر میروم تا مسیر بهتری پیدا کنم. به روی سه تا سنگ می پرم و محض اینکه روی چهارمین سنگ پا می گذارم پایم سُر می خورد و بدرون آب می افتم. خوشبختانه عمق آب تا زیر زانوانم بود و سعی می کنم همان سنگ چهارم را با دست بگیرم که جریان شدید آب مرا به سرنوشت ستوان سلیمانی دچار می کند. به سختی از رودخانه عبور می کنم و فوراً بدنبال بیسیم خود می گردم. آب خروشان رودخانه بیسیم را با خود برده بود. رو به سلیمانی می کنم: "بهمن بیسیمم را آب برد، مال تو کجاست؟" "نگران نباشید جناب سرگرد، تو کیفمه." ستوان سلیمانی مؤدب نمیتواند مرا جلیل صدا کند.
الان دیگر ساعت 2:00 بعد از ظهر شده و ما شروع به بالا رفتن از کوه می کنیم. در دور دست صدای گوسفندها و بزها که مشغول چرا هستند شنیده میشود. همانطور که بالاتر میرویم محل سقوط هواپیما و فرودمان دیده میشود. اهالی ده بدور هواپیمای در حال سوختن جمع هستند و مشغول جمع آوری یادگاری میباشند. دو تا از آنها را می بینیم که جلیقه (قایق) نجات نارنجی رنگمان را بالای سر گرفته و بسرعت به سمت ده می دوند. اهالی ده هیچ ایده ای از موقعیت ما ندارند و شاید هم فکر می کنند ما در داخل هواپیما کشته شده ایم. ما مجدداً شروع به بالا رفتن می کنیم و من بشدت احساس ضعف می کنم. شاید این خستگی و ضعف بخاطر عمل جراحی ماه قبل باشد. حدود ساعت 4:00 بعد از ظهر به بالای کوه میرسیم و آنطرف جاده ای خاکی می بینیم. به ستوان سلیمانی می گویم که احتمالاً این جاده توسط اهالی ده استفاده میشود و نباید از آن استفاده کنیم. به او پیشنهاد می کنم که همین جا استراحت بکنیم و در شب حرکت کنیم. با این کار هم کسی متوجۀ ما نمیشود و در عین اینکه بواسطۀ تحرکمان گرم می مانیم. در طی روز در جایی مخفی میشویم و استراحت می کنیم. در تأیید حرف من ستوان سلیمانی می گوید: "هر چه شما بگویید بنده تابعم جناب سرگرد."
هر دو روی زمین می نشینیم و به صخره ها تکه می دهیم. نگاهی به محتویات کیت های نجاتمان می اندازیم. نخهای ماهیگیری، قلاب، تور، دو عدد منور، قطب نما، قوطی آب، آینه، انواع قرصها مانند مسکن، بیرون روی و غیره در هریک از کیتهای نجاتمان هست. سلیمانی می گوید که گرسنه است و نگاهی به اطرافمان می اندازیم. میوه های بلوط مانندی در اطرافمان پیدا می کنیم که تلخ مزه هستند. یک مشت مخلوط کشمش، پسته و گردو خیس شده به او می دهم و می گویم: "تو آب که افتادم خیس شدند. فکر نمی کنم اینها سمی باشند و مقداری با خودمان برای بعداً می بریم." "فکر خوبیه جناب سرگرد."

در همین حین شماره من2، بهرام فیروزی، بدون هیچ گزندی از پدافند عراق و مشکلی در چایگاه هوایی فرود می آید. واضح است که موشک زمین به هوا عراقیها روی من که جلوتر از شماره 2 پرواز می کردم قفل راداری انجام داده بود. جناب فیروزی در گزارش بعد از پرواز می گوید: "سرگرد پوررضایی توسط پدافند عراقی سرنگون شد و ایجکت نکرد چون نه پیام اضطراری از وی دریافت کرده و نه سیگنال صندلی پران (P.L.B.=Personal Locater Beacon ) را شنیده. همه در پست فرماندهی تصور می کنند که ما مرده ایم و ناراحت هستند. P.L.B. فرستنده ای است که در داخل صندلی های هواپیما کار گذاشته شده که هنگام خروج اضطراری فعال می گردد و به یافتن خلبان توسط گروه نجات کمک می کند. همگی در پست فرماندهی منجمله شماره 2 من نوع فرکانسی که پی ال بی بر روی کار می کند را فراموش کرده اند. سیستم بگونه ایست که هر دو فرستنده و گیرنده باید یکدیگر را ببینند و با توجه به اینکه ما در جهات متفاوت در حال مانور بودیم و کوهها ما را احاطه نموده بودند باعث گردیده بود تا شماره 2 سیگنال صندلی ما را دریافت نکند.


در همین زمان، سیستمهای شنود پست فرماندهی پیامهای ارسالی عراقیها مبنی بر تبریک گفتن بابت سرنگونی یک جنگنده ایرانی را می شنوند و در ادامه از پست فرماندهی درخواست میشود یک فروند هلیکوپتر جهت بازدید محل سقوط اعزام شود. پس از گرفتن مختصات محل سقوط یک فروند هلیکوپتر بلند شده و سمت محل سقوط حرکت می کند. پس از رسیدن به محل و گردش برروی لاشه هواپیما اینچنین پیامی مخابره می کند: "ما برروی لاشه هواپیما هستیم. هنوز در حال سوختن است. نشانی از خلبانان آنها دیده نمیشود. پوشش محل بگونه ایست که امکان فرود نیست. جسد خلبانان ممکن است در داخل هواپیما باشند. بهتر است چند نفر با اسب به محل اعزام شوند تا اجساد را جمع آوری کنند." طرف مقابل اعلان می کند که یک هفته طول می کشد تا آنها به محل برسند.

سرگرد محمود اسکندری پس از انجام مأموریت در پایگاه نشسته و هواپیما را در شلتر پارک می کند ولی بجای آنکه به پست فرماندهی برود و گزارش عملیات را ارائه دهد، به منزل میرود و ناهارش را میخورد. حدود ساعت 3:00 بعد از ظهر به پست فرماندهی جهت ارائه گزارش میرود. در آنجا متوجه میشود که همه ناراحت هستند و از جناب براتپور سؤال می کنند که چه اتفاقی افتاده. جناب براتپور با حالتی افسرده جواب می دهند: "جلیل را زدند." "ایجکت کرد؟" "نه." "چرا نه؟" جناب براتپور توضیح میدهد که شماره 2 ایشان سیگنال P.L.B. را دریافت نکرد. جناب اسکندری در حالیکه هیجان زده شده بودند، گفتند: "ولی من شنیدم. اول فکر کردم شماره 2 خودمه ولی بعد که فهمیدم که سالمه به خودم گفتم حتماً یکی از P.L.B. نقص فنی پیدا کرده."


PLB = Personal Locator Beacon

از آن لحظه به بعد فرماندهی تصمیم می گیرد که بسرعت هلیکوپترهای رسکیو (تجسس و نجات) را به منطقه اعزام کنند. جناب گلچین به جناب براتپور دستور میدهند که یکی دو تا فانتوم به محل حادثه بفرستند. جناب براتپور در تأیید حرف فرمانده پایگاه اذعان میدارد که اگر آنها زنده باشند حتماً با جنگنده ها تماس برقرار می کنند.

ما کماکان بین دو صخره مخفی شده ایم. ستوان سلیمانی گلایه کنان می گوید: "اونا نمی خوان یک هواپیما بفرستند وببینند که ما مردیم یا زنده ایم و ما را نجات بدهند؟" "بهمن جان، ما 20 ناتیکال مایل در خاک دشمن هستیم.وضعیت خطرناکیه. فکر نکنم ریسک فرستادن یک هواپیما و دو هلیکوپتر را بکنند. سلاح کمریت رو داری؟" باکمی شرمزدگی جواب میدهد که آنرا در منزل جا گذاشته است. به او دلداری می دهم می گویم که ناراحت نباشد چون من سلاح کمری ام را با 50 عدد فشنگ آورده ام. حدوداً ساعت 3:45 بعد از ظهر صدای جنگنده ای را در دور دست میشنویم. ستوان سلیمانی با عجله می گوید که شاید مال ما باشد و با او تماس بگیریم. من مخالفت می کنم و می گویم: "ممکنه عراقیها باشند. بهتره صبر کنیم و ببینیم هواپیما خودی یا نه."

به اطراف نگاه می کنم و دقیقه ای بعد فانتومی را در حدود 5 ناتیکال مایلی در حال گردش بسمت راست از پشت کوه ها ظاهر میشود. بیسیم را از ستوان سلیمانی می گیرم و پس از بیرون کشیدن آنتن بدون آنکه نام خلبان یا رمز پروازیش را بدانم، اینگونه پیام میدهم: "فانتومی که در حال گرش براست هستی، به گردشت ادامه بده." "جلیل تویی؟ عاشق صداتم پسر."

بلافاصله صدای جناب براتپور را می شناسم و قطره ای اشک از گونه ام سرازیر میشود.

"آره، مرسی فرج. به گردشت ادامه بده. خوبه صافش کن. مستقیم بیا جلو. بیا . . بیا . . الان داری از بالای سرمان رد میشی." چون ممکن بود عراقیها مشغول به شنود مکالمه ما باشند، نمی خواستم موقعیت دقیق خودمان را اعلان کنم. در ضمن هم میدانستم کابین عقب جناب براتپور بوسیله سیستم ناوبری هواپیما محل دقیق ما را نشان خواهد کرد. "از جات تکون نخور که الان هلیکوپترهای نجات را برایت می فرستم." جناب براتپور پس از دادن این اطمینان خاطر محل را ترک می کند و متعاقب آن یک فانتوم دیگر در ارتفاع پایین از روی سرمان عبور می کند. خلبان آن کسی نیست جزهمدوره ای خودم جناب سرگرد محمود اسکندری. "جلیل خیالت راحت باشه! من هر هلیکوپتر عراقی که بهت نزدیک بشه رو میزنم." "ممنون محمود. مراقب کوه ها باش که خیلی داری پایین پرواز می کنی." "فرقی نمی کنه کجایی، مدام می خواهی آموزش ایمنی پرواز را بدی!" و بعد با خنده ادامه می دهد: "نگران نباش بابا." جناب سرگرد اسکندری از خلبانان زبده و فرمانده اسکادران تاکتیکی 31 هستند. دقایقی بعد جناب براتپور بر می گردند و اعلان می کنند که 3 فروند هلیکوپتر در راهند، 2 فروند کبری و یک فروند بل 214. با آمدن جناب براتپور و بودن جناب اسکندری حالا دو فروند هواپیمای پوششی داریم.

رادارهای عراقی قادر به ردیابی آنها نیستند چون در ارتفاع خیلی پایین در حال پرواز هستند ولی با شنود مکالمات ما، متوجه انجام عملیاتی در اطراف محل سقوط هواپیما میشوند. عراقیها فوراً دو فروند میگ 23 را اسکرامبل می کنند. رادارهای ما آنان را شناسایی می کنند و در ارتفاع 20،000 پایی ردیابی می کنند. بعلت ارتفاع بالای آنها، نمی توانند فانتوم های ما را که در ارتفاع پست در حال پرواز هستند را با چشم ببینند. حالا ساعت 4:00 بعد از ظهر است. صدای زنگوله گلۀ بز و گوسفندی را که به ما نزدیک میشدند را می شنیدیم. دقایقی بعد ما گله را در حالیکه از مال رو پایین دستمان در حال عبور هستند می بینیم. هر طوری که هست باید از دید چوپان یا سگ گله مخفی بمانیم. ولی ناگهان با کمال تعجب دیدیم دو راس بز در 3 متری ما دارند به ما زل میزنند. اگر این بزها توجه سگ گله را جلب کنند و پارس کردن سگ، چوپان را متوجه ما کند، او بلافاصله به ده برگشته و مکان ما را به نیروهای عراقی گزارش می کند. همراه با سلیمانی چند عدد سنگ ریزه بطرف بزها می اندازیم. بعد از این همه دردسر و در شرف نجات داده شدن، اسیر گشتن بواسطۀ دو تا بز خیلی زور داشت! خوشبختانه یکی از آنان فرار می کند و دیگری بدنبال او میرود. خیالم کمی راحت میشود. صدای جناب براتپور را می شنوم: "هلیکوپترها در 5 مایلی شما هستند." "بهمن، من هلیکوپترها را هدایت می کنم و تو منور(Flare) را فعال کن."

منوٌر، سیلندری استوانه ای شکل حاوی فسفر است که طول آن تقریباً 20 سانتیمتر میباشد و دارای دو سر است. یک سر مربوط به شب که از خود نور فسفری نارنجی رنگ شدیدی ساطع می کند و دیگری مربوط به روز است که دود غلیظ نارنجی رنگی از آن خارج میشود. دقایقی بعد از فاصلۀ تقریباً 2 مایلی 3 فروند هلیکوپتر، 2 فروند کبری و یک فروند 214، که از سمت شرق در حال نزدیک شدن بودند را می بینیم. با بیسیم با آنها تماس می گیرم: "ما درست در فاصلۀ 2 مایلی جلو شما هستیم، بین دو تا صخره که درختی هم در کنارش هست." ولی با تعجب جوابی از آنها دریافت نمی کنم. دوباره موقعیتمان را تکرار می کنم ولی باز هم جوابی از هلیکوپترها دریافت نمی کنم. کمی هول می کنم. هلیکوپترها بسرعت در حال نزدیک شدن هستند و به ستوان سلیمانی نگاه می کنم. منوٌر را روشن کرده ولی خبری از دود غلیظ نارنجی رنگ نیست!! فریاد میزنم: "طرف شب رو کشیدی، طرف روز را بکش!" بیسیم را می اندازم و منوٌر دیگری را بر میدارم و سر مربوط به روز را می کشم. ولی دیگر هلیکوپترها از ما عبور کرده بودند و در دره از نظرمان ناپدید گشته بودند. مجدداً بیسیم را بر میدارم و فریاد میزنم که از روی ما عبور کردید ولی باز هم پاسخی دریافت نمی کنم. با حالتی عصبی جناب براتپور را صدا میزنم: "فرج اونا صدای منو نمی شنوند. بگو دقیقاً در همان مسیری که رفتند برگردند."

تمام محل را دود نارنجی رنگ فرا می گیرد و از دور دست صدای نیروهای عراقی که بسرعت به سمت ما در حال آمدن هستند، شنیده می شود. هلیکوپترها باز می گردند و ما دو منوٌر دودزایمان را روشن می کنیم. این مرتبه براحتی محل ما را می یابند. کبری ها آرایش تاکتیکی می گیرند و بدور محل شروع به چرخیدن می کنند. هلیکوپتر نجات 214 هم بدنبال مکانی مناسب برای فرود در نزدیکی ماست. ولی پس از چند بار تلاش ناموفق در فرود آمدن بالاخره خلبان 214 به ما اشاره می کند که به سمت دشت پایین دست برویم. عراقیها هنوز در تیررس نیستند ولی من سلاح کمری خود را آماده می کنم. شیب زیاد محل اجازه فرود به هلیکوپتر را نمی دهد و در نزدیکی ما در هوا می ماند. در کمال تعجب متوجه میشویم این هلیکوپتر نجات مجهز به بکسل جهت بالا کشیدن ما نیست. به ستوان سلیمانی اشاره می کنم که اول او برود چون مسلح نبود و من قادر بودم او را پوشش دهم. او روی اسکیدهای هلیکوپتر می پرد و توسط گروهبان اسماعیل ایل بیگی بداخل هلیکوپتر کشیده میشود. لحاظاتی بعد نیز من بدنبال او وارد هلیکوپتر میشوم. با مسئول نجات دست میدهیم. دستهایم را روی شانه های خلبانان می گذارم و بخاطر شجاعتشان از آنان تشکر می کنم. جنابان ستوان اصفهانی و شهدادی این دلیرمردان هر دو با من دست میدهند. به ما سیب و پسته می دهند که در آن موقعیت بسیار خوش طعمتر از معمول بنظر می رسیدند. همچنان که در ارتفاع پایین پرواز می کردیم، دستهایم را به صندلی خلبان تکیه می دهم تا ببینم مسیرمان به سمت سرپل ذهاب صحیح است یا نه. ستوان اصفهانی رو به من می کند و می گوید: "نگران نیاشید جناب سرگرد. ما کوه های اینجا را مثل کف دستمان بلدیم."

ما بالاخره به سر پل ذهاب میرسیم. صدها نفر از همرزم هایمان به استقبال می آیند و به چای داغ و کاپشن های گرم میدهند. با خلبانان هلیکوپترهای کبری دست میدهم و از آنان تشکر می کنم. به خاطر دارم که یکی از خلبانان جناب پیشگاه هادیان از خانواده های بنام بندر انزلی بود. شبانه با هواپیما به کرمانشاه میرویم و برای شام مرغ سوخاری میل می کنیم. فرمانده یگان ارتش مستقر در کرمانشاه ما را بوسیلۀ اتومبیلش، یک شورولت بلیزر، همراه با راننده شخصی اش و یک نفر دژبان مسلح به پایگاه هوایی شاهرخی می فرستد. در ورودی پایگاه صدها نفر با شادی فراوان به استقبال ما می آیند. بعد از یک ساعت معاینه توسط پزشک پایگاه روانه منزل میشوم. همسرم شام مقصلی برای من و تعدادی از میهمانان خلبان که منتظر ورودم بودند تدارک دیده بود.

فرزند 4 ساله ام می گوید: "بابا عراقیها تق تق تو را زدند؟" با لبخند جوابش را میدهم: "نه بابا، بابا پدر اونا رو در آورد!"

27 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بسیار زیبا و جالب نوشته شده بود...ممنون

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تشکر. این ترجمه فارسی یک خاطره ایشان هست که در بخش انگلیسی انجمن اول منتشر شده بود.

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بسیار زیبا بود . اینهمه رشادت و از جانگذشتن ستودنیست .

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب سرهنگ مازندرانی چرادیگه نمیان انجمن نکنه بازکسی ناراحتشون کرده.

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در 3/9/2014 در 2:34 AM، Phoenix گفته است :

سیزدهم آذر 1359

چهاردهم آذر 1359


ما بالاخره به سر پل ذهاب میرسیم. صدها نفر از همرزم هایمان به استقبال می آیند و به چای داغ و کاپشن های گرم میدهند. با خلبانان هلیکوپترهای کبری دست میدهم و از آنان تشکر می کنم. به خاطر دارم که یکی از خلبانان جناب پیشگاه هادیان از خانواده های بنام بندر انزلی بود. شبانه با هواپیما به کرمانشاه میرویم و برای شام مرغ سوخاری میل می کنیم. فرمانده یگان ارتش مستقر در کرمانشاه ما را بوسیلۀ اتومبیلش، یک شورولت بلیزر، همراه با راننده شخصی اش و یک نفر دژبان مسلح به پایگاه هوایی شاهرخی می فرستد. در ورودی پایگاه صدها نفر با شادی فراوان به استقبال ما می آیند. بعد از یک ساعت معاینه توسط پزشک پایگاه روانه منزل میشوم. همسرم شام مقصلی برای من و تعدادی از میهمانان خلبان که منتظر ورودم بودند تدارک دیده بود.

فرزند 4 ساله ام می گوید: "بابا عراقیها تق تق تو را زدند؟" با لبخند جوابش را میدهم: "نه بابا، بابا پدر اونا رو در آورد!"

 سلام بر قهرمان بزرك،عمو جان محمد هستم پسر محمود لطفاً از احوال خود و خانواده بهمون خبر بديد.مشتاق ديدارتون هستم.

image.jpg

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در 21 ساعت قبل، Eskandari.mohammad گفته است :

 سلام بر قهرمان بزرك،عمو جان محمد هستم پسر محمود لطفاً از احوال خود و خانواده بهمون خبر بديد.مشتاق ديدارتون هستم.

image.jpg

 

جناب سرهنگ پور رضایی در این انجمن حضور ندارند. 

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در ۱۳۹۳/۴/۱ ه‍.ش. در 4:09 PM، فانتوم وتامکت گفته است :

جناب سرهنگ مازندرانی چرادیگه نمیان انجمن نکنه بازکسی ناراحتشون کرده.

با سلام.

جناب مازندرانی عزیز خوشبختانه در سلامت کامل بسر میبرند و هیچ مشکلی هم به شکر خدا ندارند ولی همانطور که میدانیم و ثمین جان هم  در چند ماه پیش فرمودند علت کم کاری پدر محترمشان فقط مشغله کاری است  وگاها به انجمن سر میزنند  و مطالب ارسالی دوستان را نیز مطالعه میکنند ولی من فکر میکنم حقیقتا فرصت جواب به تمام سوالات ناتمام دوستان را ندارند . با اینحال من به شخصه با مطالعه سوالات دوستان و جوابهای این عزیز به بسیاری از دانستنیها و جواب سوالات دست یافتم.و فکر نکنم جناب مازندرانی و ثمین عزیز سوالی را بی جواب گذاشته باشند.

با آرزوی سلامتی این عزیز و خانواده محترمشان.

4 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هر ناتیکال مایل معادل چند کیلومتره؟

 

 

...نقشه را پهن می کنم و نزدیکترین ده ایرانی را در آن طرف مرز به نام "نوسود" که از توابع استان کردستان است را پیدا می کنم. "اگه بطرف شمال شرق حرکت کنیم نهایتاً می رسیم به نوسود ولی فاصله روی نقشه در امتداد خط مستقیم است و با توجه به مسیر کوهستانی باید فاصله را دو برابر یعنی 40 ناتیکال مایل در نظر بگیریم." "پس چند هفته ای طول می کشه تا برسیم جلیل."

...

با سلام
احتراماً، هر ناتيكال مايل معادل 1.852 كيلومتر است كه برابر با مايل دريايي است و در فارسي آنرا گره دريايي يا بطور خلاصه گره نيز ميگويند.
هر مايل (مايل معمولي كه در كشورهاي انگلوساكسون بهنوان واحد مسافت روي خشكي، بجاي كيلومتر بكار ميرود)، 1.609344 كيلومتر است و نبايد با ناتيكال مايل يا مايل دريايي اشتباه شود.


 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now