Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات هوانیروز

92 posts in this topic

دوم فروردین 1358 به من اطلاع دادند که پادگان سنندج در محاصره عناصری از گروهای مسلح قرار گرفته است و خانواده های نیروهای ارتش در حال قتل و عام هستند با شنیدن این خبر برای پیدا کردن خلبانان به منازل و آدرس هایی که داشتم مراجعه کردم ولی به علت تعطیلات نوروزی و بهم ریختگی اوضاع کسی پیدا نمی شد و یا زیر بار نمی رفت . تا ینکه عده ای از دوستان را پیدا کردم و با هماهنگی هایی که به عمل آمد با 3 فروند بالگرد دیگر به طرف سنندج پرواز کردیم و زیر رگبار گلوله در میدان صبحگاه پادگان فرود آمدیم که دیدیم سیل جمعیت زن و بچه از طرف خانه های سازمانی به طرف بالگرد ها سرازیراست و کرد های مسلح که پادگان را در محاصره داشتند به اتفاق عوامل داخلی پادگان مبادرت به تیر اندازی به طرف آنان می کنند . عده ای به بالگرد رسیدند و عده ای با فرزندان خود روبه روی چشم ما در خون خود غلتیدند. در حالی که نمی توانستیم کاری انجام دهیم قلبم از این همه نا مردمی و نا جوانمردی به درد آمده و اشک از چشمانم سرازیر بود .

دشمن را نمی دیدم که از کجا به طرف زن و بچه های بی دفاع آتش گشوده است . زمانی که به طرف عقب کابین چشم انداختم متوجه شدم حدود 25 الی 30 نفر زن و بچه داخل بالگرد شده اند . چاره ای جز بلند شدن با این تعداد به نظر نمی رسید وقتی خود را برای بلند شدن آماده کردم در کنار بالگرد استواری را دیدم مشغول جدا کردن دخترش از خود بود . دختر که حدود 20 ساله به نظر می رسید پدرش را در آغوش گرفته بود و با خود به طرف بالگرد می کشید و از سوار شدن بدون او امتناع می کرد اما پدر فریاد می زد از اینجا برو تا من بفهمم با ید چه کار کنم؟ و در حالی که اشاره به کشته های خانواده نظامیان می کرد با فریاد بلند می گفت ( چه کسی انتقام اینها را می گیرد ؟) و دخترش را به زور سوار بالگرد کرد و در حالی که به من نگاه پر از معنی که حاکی از غم و درد بود می کرد به طرف یک پهلوی صبحگاه خزید . من با یک دنیا درد و کوهی از رنج و غم بالگرد را از زمین بلند کرده و به طرف کرمانشاه به پرواز در آمدم . بقیه بالگرد ها هم به همین ترتیب عمل کردند و عده زیادی از خانواده های نظامیان داخل پادگان سنندج را به پایگاه کرمانشاه تخلیه کردیم .

 

 

03642125859816290749.jpg

فردای آن روز مصادف با سوم فروردین 1358 بود . ترمینال فسک پایگاه کرمانشاه شاهد حضور یک گردان از گارد جاویدان سابق بود که برای پاکسازی فرودگاه سنندج از هواپیما پیاده شدند . فرمانده آنان که اسمش را یاد ندارم سرگردی بود که بعد از یک سخنرانی پر شور که برای گردان خود ایراد کرد آنها را بر سر وجد آورد . یادم هست که این جمله را با قوت و قدرت خاصی بیان کرد که بر دل افرادش تاثیر عمیقی گذاشت و آن این بود که گفت :ما می رویم تا این لکه ننگی که با نام گارد شاهنشاهی بر پیشانی ما زدند در این نبرد با خون خود پاک نماییم . آنها را سوار کردیم و با تعدادی از بالگرد های دیگر به طرف سنندج رفتیم . آنها را در همان میدان صبحگاه پادگان سنندج پیاده نمودیم و برگشتیم . در حالی که بالگرد ها مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بودند.....
خاطره اي از سرهنگ خلبان زعفراني.

19 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرتیپ ۲ بازنشسته خلبان رحمان قضات


31485637909288673275.jpg


عملیات خیبر اولین عملیاتی بود که در آن خلبانان هوانیروز، اقدام به هلی‌برن (حمل افراد) شبانه نمودند، آن هم بدون امکانات شب پرواز از قبیل دوربین دید در شب و غیره و کلید اصلی عملیات هم این پرواز شبانه بود.


در این عملیات، جزایر مجنون شمالی و جنوبی عراق به تصرف رزمندگان اسلام در آمد و چون هیچ گونه راه خشکی بین نیروهای خودی و نیروهایی که در جزایر حضور داشتند وجود نداشت، لذا کلیه تدارکات این نیروها به خصوص در روزهای اول به وسیله بالگردهای شنوک و ۲۱۴ انجام می‌گرفت و در کنار این قضیه، تیم‌های آتش هم جهت کمک به رزمندگان و پاسخگویی به پاتک‌های سنگین نیروهای بعثی به طور دائم در حال پرواز بودند.


با توجه به پروازهای شناسایی که هواپیماهای عراقی انجام می‌دادند، متوجه ارتباطی شدند که قایق‌های تندرو ایرانی، بین منطقه خشکی خیبر و جزایر مجنون از داخل کانال آبی که از قبل آماده کرده بودند و از داخل نیزارها می‌گذشت، به وجود آورده بودند و تدارک نیروها را انجام می‌دادند، لذا جهت توقف کردن این ارتباط با استفاده از هواپیماهای سبک خود که سرعت کمتری داشتند (PC-V) و به پرواز در آوردن آنها بر فراز این کانال ارتباطی و هدف قرار دادن قایق‌ها، عملاً حرکت آنها را متوقف نمودند.


 


49386829237329571438.jpg


 


در این حال سلاحی که بتواند در عمل پرواز آنها را متوقف نماید، با توجه به وضعیت خاص این کانال، وجود نداشت. در نهایت، مقابله با این هواپیماهای سبک به خلبانان کبری هوا نیروز واگذار گردید و قرار شد هر زمانی که آنها در روی این کانال حضور داشتند، بالگردهای کبری نیز پرواز نمایند و با تیربار آنها را هدف قرار دهند و یا حداقل آنها را از منطقه فراری دهند تا قایق‌ها بتوانند مأموریت‌ خود را انجام دهند که این کار به خوبی به وسیله خلبانان کبری انجام می‌گردید


در یکی از مأموریت‌ها من به اتفاق دو فروند بالگرد دیگر با ۲ فروند از این هواپیماها درگیر شدیم و شلیک از دو طرف انجام می‌گرفت. در حین درگیری، احساس کردم که از فروند دوم تیم (خلبان رضا مقدمی و خلبان محمد خیری یزدی) صدایی به گوش نمی‌آید، زیرا هرچه آنها را صدا کردم جوابی دریافت نشد و متوجه شدم که بایستی برای آنها اتفاقی افتاده باشد، هرچه دنبال آنها گشتیم با توجه به نیزار بودن منطقه پروازی ‌چیزی پیدا نکردیم؛ لذا با توجه به اتمام سوخت به ناچار به محل خود بازگشتیم و از فرمانده خواستیم که بار دیگر جهت پیدا کردن آنها به منطقه درگیری برگردیم ولی آنها با توجه به شرایط منطقه و خطری که ممکن بود خود ما را تهدید نماید، با این کار موافقت نمی‌کردند و به دلیلی کار این خلبانان را تمام شده و شهید محسوب می‌نمودند ولی در نهایت با اصرار من که لیدری تیم را عهده‌دار بودم، پس از مدتی با خواسته‌ام موافقت نمودند و من بلافاصله با یک تیم آتش دیگر و بالگرد رسکیو به منطقه درگیری برگشتیم و پس از مدتی کوتاهی جستجو خلبانان را در حالی که بالگرد آنها سقوط و تماماً زیر آب فرو رفته بود و تنها نوک یکی از اسکیدها از آب بیرون بود و این دو خلبان هم که روی اسکید آویزان بودند، پیدا نمودیم و با پرواز بالگرد رسکیو بر روی وسیله و سوار نمودن آنها، این دو خلبان از مرگ حتمی نجات پیدا نمودند، چون در غیر این صورت آنها طعمه گرازهای وحشی داخل نیزارها می‌شدند.


این بالگرد در اواخر سال ۱۳۶۲ توسط تیم فنی اعزامی از فسک اصفهان و تیم امداد و نجات پایگاه پشتیبانی عمومی اصفهان از منطقه تخلیه شد و پس از تعمیرات اساسی به خط پرواز بازگشت.


 


60931157659910851038.jpg


16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان محمد قاسم دژستان

 

 

93088957303893159906.jpg

 

مأموریت داشتم 3 دستگاه خودرو جیپ و تعدادی نیرو را به یکی از مناطق عملیاتی " فتح المبین " ببرم. وزن هلیکوپتر پیش از حد سنگین شده بود و قدرن مانور کردن را از ما گرفته بود. سعی می کردیم به آرامی پرواز کنم تا خودروها صدمه ای به هلیکوپتر نزنند.

مقداری از مسیر را طی کرده بودیم که کروچیف از داخل گوشی گفت:

- میگ عراقی ... مییییگ

از آنجا که من قدرت مانور نداشتم و هلیکوپتر شینوک نیز با آن بزرگی هدف خوبی برای هواپیماهای عراقی بود تنها کاری که می توانستم انجام دهم کمی هلیکوپتر را بالا و پائین بیاورم که آنهم بی تأثیر بود.

شهادتینم را بر زبان جاری ساختم و همانطور مستقیم به راهم ادامه دادم و هر لحظه منتظر اصابت موشک بودم. لحظات برای سرنشینان هلیکوپتر سخت و کشنده بود. ناگهان کروچیف فریاد زد:

- هواپیما افتاد ... افتاد !!

من به سمتی که او نشان داده بود منحرف شدم و دیدم هواپیما سقوط کرده و در حال سوختن است. با اندکی جستجو متوجه خلبان هواپیما شدم که با چتر نجات در حال سقوط بود. بلافاصله خود را به خلبان عراقی رساندم و او را سوار کردم و به پایگاه بردم.

او در بازجویی اولیه گفت که هدفش زدن هلیکوپترهای شینوک بوده ولی قبل از اینکه موفق به این کار شود توسط پدافند مورد اصابت قرار گرفته و سقوط کرده است

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سرهنگ خلبان " صفر پایخان " 

 

 

 

يگانهاي عراق در پيشروي اوليه خود در جبهه هاي غرب و شمالغرب ايران ارتفاعات سركوب منطقه را كه از نظر عملياتهاي نظامي بسيار مهم هستند، اشغال كردند و مواضع پدافندي خود را متكي به اين ارتفاعات سازمان داده و با اشغال نقاط مشرف و سركوب و ديده باني مناسب، هرگونه حركات نيروهاي خودي را در مسافتهاي دور تحت نظر داشتند.
با طولاني شدن جنگ، دشمن مواضع پدافندي خود را با احداث ميادين متراكم مين، مستحكم كرد و نفوذ به آن را بسيار مشكل ساخت.
به اين ترتيب اكثر حملات زميني نيروهاي خودي با ناكامي مواجه شده و نگهداري اهداف كوچك نيز با توجه به پاتكهاي مكرر عراق بسيار سخت ميشد.
از جمله نقاط سركوب و استراتژيك در منطقه غرب، از رشته كوههاي بازي دراز، قراويز، جرميان و شياكوه در مناطق عمومي سرپل ذهاب، گيلانغرب و قصرشيرين ميتوان نام برد.
اين نقاط در روزهاي اوليه جنگ از سوي نيروهاي دشمن تصرف شده و از نظر پدافندي بسيار مستحكم شدند، به طوري كه تا كيلومترها فاصله حركت نيروهاي خودي زير ديد مستقيم نيروهاي عراقي قرار داشت.
لازم به ذكر است كه در هجوم روزهاي نخست جنگ تحميلي شهر گيلانغرب هم در آستانه سقوط قرار گرفت كه با پايمردي و رشادت غيور مردان و دلير زنان خطه گيلانغرب، نيروهاي دشمن به عقب رانده شدند؛ بعدها اين نبرد را نبرد ملي ناميدند.
براي مقابله با تهديد گيلانغرب، قرارگاه مقدم نيروي زميني ارتش با حضور 3 گردان نيروي مردمي و سپاه پاسداران، يك گردان ژاندارمري، هوانيروز و نيروي هوايي در غرب كشور در مورخ 20 آذر 60 عمليات آفندي مطلع الفجر را طرح ريزي كرد و به وسيله نيروهاي تحت كنترل خود اين عمليات را اجرا كرد.
عقب راندن و تقليل ديد نيروهاي عراق از منطقه و تصرف نقاط سركوب از اهداف اين عمليات بود كه در مناطق دشت گيلانغرب به سمت قصر شيرين و تنگه قاسم آباد ارتفاعات برآفتاب، دار بلوط، دشت شكميان، ارتفاعات چرميان و ارتفاع معروف شياكوه اجرا شد.
انهدام تعدادي تانك و خودرو، كشته و زخمي شدن بيش از يكهزار و 700 نفر از قواي دشمن، انهدام تعداد زيادي سنگر اجتماعي و انفرادي، به اسارت در آمدن 140 نفر از قواي دشمن و تصرف قله شياكوه را ميتوان از نتايج عمليات مطلع الفجر نام برد.

سرهنگ خلبان صفر پايخان كه خود يكي از خلبانان شركت كننده در اين عمليات بود در اين باره ميگويد: فشار نيروهاي عراقي در پاتكهاي همراه با آتش پرحجم كه سعي در بازپس گيري مناطق از دست رفته به خصوص قله شياكوه را داشتند، وضعيت بسيار سختي را براي نيروهاي خودي به وجود آورده بود.
وي ميافزايد: هر لحظه بر تعداد مجروحان نيروهاي خودي اضافه ميشد؛ از طرفي به طور مكرر رزمندگان زميني تقاضاي پشتيباني نزديك هوايي و تأمين تداركات از قبيل مهمات، غذا و آب را از فرماندهان عمليات داشتند و هشدار ميدادند در صورت عدم پشتيباني احتمال عقب نشيني به مواضع اوليه متصور است.
سرهنگ خلبان بازنشسته هوانيروز ادامه ميدهد: از اين رو فرمانده قرارگاه و مسئولان هدايت كننده عمليات، خواستار پشتيباني هوانيروز از نيروهاي خودي به هر نحو ممكن بودند. با توجه به اينكه
سرهنگ ناصر ژيان فرمانده پايگاه هوانيروز كرمانشاه خود در منطقه حضور داشت، هماهنگيهاي لازم جهت انجام 2 سورتي پرواز تاكتيكي رزمي در تاريكي شب به عمل آمد.
 

64461944194256404977.jpg


وي خاطرنشان ميكند: اين نخستين بار بود كه خلبانان هوانيروز عمليات رزمي را در شب و در طول جنگ انجام ميدادند، چون برابر روش جاري پروازي هوانيروز (SOP) به علت عدم وجود تجهيزات ديد در شب بر روي وسايل پرنده و همچنين عدم آموزش خلبانان در پروازهاي رزمي شبانه، آن هم در ارتفاع پست و در منطقه كوهستاني كه هيچ گونه مجوز پروازي صادر نميشد و كليه وسايل پرنده نيم ساعت قبل از غروب آفتاب در محل استقرار خود بر روي زمين قرار داشتند و هيچ خلباني مجاز به پرواز نبود.
سرهنگ پايخان ميگويد: در آن شب با توجه به وضعيت فوقالعادهاي كه براي رزمندگان زميني پيش آمده بود، مقرر شد نيازمندي نيروهاي در خط، به وسيله 4 فروند 214 كه از سوي يك تيم آتش اسكورت ميشدند به منطقه جلو منتقل شده و در برگشت مجروحين را به پشت خط انتقال دهند.
وي ادامه ميدهد: هماهنگي لازم انجام گرفت و به دستور فرمانده پايگاه خلبانان آماده اجراي مأموريت شدند؛ از مواردي كه اين مأموريت را دچار مشكل ميكرد محدوديت دالان پرواز، كوهستاني بودن منطقه و آتش پرحجم دشمن بود.

 

69376424370747837090.jpg


سرهنگ خلبان بازنشسته هوانيروز تصريح ميكند: قبل از پرواز با هماهنگي قرارگاه نيروهاي زميني، آتش توپخانه و خمپاره اندازهاي خودي به منظور امنيت بالگردها در حين رفت و برگشت به منطقه قطع شد و پس از انجام كليه هماهنگيها با نيروهاي خودي در خط به سمت منطقه پرواز كرديم.
وي مي افزايد: پس از رسيدن به منطقه كه با يك ناوبري بسيار دقيق انجام شد، بالگردهاي 214 بارهاي خود را خالي كرده و مجروحان را سوار كردند؛ هم زمان تيم آتش با استفاده از نور شليك سلاحهاي دشمن منطقه آنها را مورد هدف قرار دادند چون دشمن تصور انجام چنين عملياتي نداشت، در سورتي نخست غافلگير شد و عكسالعمل زيادي نشان نداد ولي در سورتي دوم پرواز، دشمن متوجه عمليات بالگردها شد و با اجراي آتش سنگين خود، مزاحمت زيادي براي بالگردها و نيروهاي خودي به وجود آورد.

 

52197783566802775943.jpg


سرهنگ پايخان اضافه ميكند: به ياري خداوند بزرگ اين عمليات با موفقيت انجام شد و ضمن تغيير وضعيت منطقه، روحيه رزمندگان نيز تقويت شد و آنها به پشتيباني قاطع هوانيروز در هر برهه از رزم اميدوار شدند.


منبع: كتاب حماسه هاي ماندگار هوانيروز

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

آن روز 9 ساعت پرواز عملیاتی داشتیم و از نظر پروازی رکورد جدیدی زده بودیم . برای آنکه زمان را از دست ندهیم حتی هلی‌کوپتر را بدون آنکه خاموش کنیم سوخت می زدیم و بلافاصله به پرواز در می آمدیم. من لیدر تیم بودم و سرهنگ بدیع همدانی همراه من بود.مأموریتمان نجات خلبانان ساقط شده بود و در ضمن هلی‌کوپترهای کبرا را نیز هدایت می کردیم .همه پروازهای ما موثر بود چرا که دشمن در منطقه فتح المبین در دشت باز قرار گرفته بود و ما در هر سوتی پرواز تعدادی از ادوات و تجهیزات آنها را منهدم می کردیم و افراد دشمن را به کام مرگ می فرستادیم .
چیزی به غروب خورشید نمانده بود، عملاّ آخرین پرواز روز را انجام می دادیم . از منطقه "مولاب" به پرواز در آمدیم و مسیری را که صبح، در چهار دقیقه طی کرده بودیم ، به علت عقب نشینی دشمن ده دقیقه طول کشید. یکی از هلی‌کوپترهای کبرا که حامل موشک "تاو" بود همراه ما بود و توسط سرهنگ بابای و سرهنگ فضل ا... مشهدی هدایت می شد . ما در حین درگیری از دو طرف مورد هجوم دشمن بودیم. از طرفی پدافند وسیع زمینی عراق به ما تیراندازی می کرد و از آسمان هم هواپیماهای عراقی تلاش می کردند ما را از حرکت باز دارند. در چنین شرایطی، در حین اجرای عملیات هر دو طرف را زیر نظر داشتیم که مورد هجوم ناگهانی دشمن قرار نگیریم .
بابایی و مشهدی مشغول شکار تانکها بودند که ناگهان رادیو به صدا در آمد و فضل ا... مشهدی گفت:
-   
بچه ها مراقب باشید! پشت سر تانکها دو فروند هلی‌کوپتر دیدم.

من بلافاصله محلی را که مشهدی اشاره کرده بود زیر نظر گرفته و متوجه شدم که دو فروند غزال عراقی حرکتهای دورانی انجام می دهند. این حرکت معنایی جز این نداشت که ما پس از انجام عملیات و در حال برگشت از پشت مورد اصابت آنها قرار خواهیم گرفت و بلافاصله با هلی‌کوپتر موشک انداز هماهنگ کرده و قرار شد که همزمان با شکار تانکها به سوی هلی‌کوپترهای عراقی نیز یورش ببریم .
در آن هنگام هلی‌کوپترمشهدی و بابایی فقط دو فروند موشک "تاو " داشت و باید خیلی دقت می کردند تا موشکها هدر نرود.بابایی با هماهنگی
مشهدی اولین موشک را به سوی یکی از هلی‌کوپترهای عراقی شلیک کرد .موشک از هلی‌کوپترجدا شد  و من با نگاهم مسیر موشک را به دقت دنبال می کردم. موشک رفت و رفت و در وسط هلی‌کوپترعراقی به هدف نشست و تلی از آتش از آسمان به زمین افتاد.
در آن لحظه آرزو کردم ای کاش یک تیم فیلمبرداری در هلی‌کوپتر ما حضور داشت و از این صحنه افتخار آفرین فیلم می گرفت.
هلی‌کوپتر دومی با دیدن این وضع در امتداد خاکریز شروع به فرار کرد.بابایی و مشهدی به دنبال آن پرواز کردند.خدمه تانکها و ضدهوایی با دیدن هلی‌کوپتر از پشت سلاحهای خود بیرون پریده و شروع به دویدن کردند. من با دیدن این وضعیت از روی تانک های عراقی عبور کرده و به دنبال هلی‌کوپتربابایی و مشهدی پرواز کردم.
برای آنکه بتوانم صحنه درگیری هلی‌کوپتر کبرا با هلی‌کوپتر عراقی  را به خوبی تماشا کنم کمی اوج گرفتم. هلی‌کوپتر کبرا خودش را به پشت سر هلی‌کوپتر غزال رساند. هلی‌کوپتر عراقی به صورت مارپیچ پرواز می کرد تا مورد هدف قرار نگیرد. هلی‌کوپتر کبرا با حوصله و صبر زیاد بدون اعتنا به نیروهای عراقی که در زیر پایمان بودند خود را به هلی‌کوپتر غزال نزدیکتر کرده و موشک را رها کرد. موشک پس از شکافتن هوا به بدنه هلی‌کوپتر غزال خورد و آن را نیز به تلی از آتش تبدیل کرد.
پس از انجام این عملیات از روی نیروهای عراقی دور زدیم و به طرف پایگاه خود "مولاب " به پرواز در آمدیم.آفتاب آخرین تشعشع خود را به روی زمین می پاشید و تاریکی با اصرار خود را به زمین تحمیل می کرد.
از لحظه ای که ما هلی‌کوپترهای عراقی را زده بودیم تا آن هنگام که در حال فرود در پایگاه مولاب بودیم بیش از بیست دقیقه می گذشت. با خود گفتم فردا باید برای رسیدن به نیروهای عراقی زمان بیشتری صرف کنیم چون حتما تا آن موقع نیروهای عراقی باز هم عقب نشینی کرده و از ما دورتر خواهند شد.

 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مهران جان با سلام

عکسی که بالای مطلب صفر پایخان زده اید مربوط به شهید اسیایی است لطفا تصحیح بفرمائید

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سلام جناب ملایری عزیز

چشم الساعه

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

سرهنگ خلبان اردشیر کریم زاده در زمان جنگ خلبان بالگرد بل 214 بودند. در نوشتاری که در «هوانیروز در عملیات کربلای 5 آمده, ایشان میفرمایند:

در اين عمليات من خلبان بالگرد 214 بودم. وظيفه اين بالگرد، تخليه مجروحين، امور نجات خلبانان و انتقال نيرو و تجهيزات به مناطق گوناگون است. ما در حين عمليات كربلاي 5 وظيفه داشتيم، مجروحان را از پشت جهبه به بيمارستان صحرايي امام علي (ع) كه در نزديكي شهر آبادان مستقر بود، منتقل کرده و از آنجا به بيمارستان گلستان اهواز برسانيم.
در شب تولد امام علي (ع) نزديك ساعت 9 به وسيله افسر رابط به ما خبر دادند كه دو رزمنده بسيجي كه هر دوی آنها فرمانده گردان و فرمانده تيپ بودند و دچار ضربه مغزي شدهاند، بايد هرچه زودتر به بيمارستان مجهز منتقل شوند. اين در حالي بود كه نميتوانستيم در شب پرواز كنيم و پرواز در شب با اين بالگرد ممنوع بود. از سوی ديگر، اگر اين بسيجيان را تا صبح به بيمارستان منتقل نميكرديم، حتما به شهادت ميرسيدند.
يكي از همكاران نيز كه نگران وضعيت اين دو مجروح بود، از من پرسيد آيا ميتوانم آنها را با بالگرد منتقل كنم كه گفتم، در عملياتهاي خيبر و بدر اين كار را انجام داده ام، اما در آن زمان، پروازها با دستور فرماندهي بوده و ما براي اين كار تمرين كرده بوديم و استثنا بود، ولي به هر حال به او پاسخ مثبت دادم؛ به شرط اينكه مجوز پرواز را از پست فرماندهي براي پرواز داشته باشم.
پس از پانزده دقيقه با خواست خداوند، مجوز پرواز گرفته شد. تقريبا ساعت به 9:20 دقيقه شب رسيده بود كه من براي پرواز كردن آرام از زمين بلند شدم. چون شب بود و تاريك، به همكاران سپرده بودم به بيمارستان گلستان اهواز اطلاع دهند تا بیست دقيقه بعد چراغ گرداني را در محل نشستن بالگرد «پد» مستقر كنند تا بتوانيم محل را تشخيص دهيم.

46821286236921402190.jpg

بعد از 20 دقيقه كه پرواز ميكرديم، به محض اينكه از «كوت عبدالله» خارج شديم، چراغهاي گردان آمبولانس مشخص شد. اين در حالي بود كه در روز نيز ما براي پيدا كردن محل نشستن يا «پد» دچار مشكل بوديم و به سختي آن را پيدا ميكرديم، ولي آن شب به خواست خدا به راحتي محل نشستن را پيدا كرديم و پس از نشستن و تخليه مجروحين دوباره به آشيانه برگشتيم. بعدها پس از پرس وجو متوجه شديم آن دو رزمنده از آن مجروحيت جان سالم به در برده اند و دوباره به جبهه برگشته اند.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی: سرهنگ خلبان مهدی دادرس

 

دوم مهر 1359بود. هواپيماي توربو كماندر یا هواپيماي دو موتوره ملخ‏دار كه به منظور جابه‏ جايي مسافر مورد استفاده قرار مي‏ گيرد، قلب آسمان را مي‏ شكافت و به جلو مي ‏رفت. لكه ‏هاي ابر از زير بال هواپيما، فضايي رويايي ايجاد كرده بودند. گاهي هم لكه‏ هاي ابر كنار مي‏رفتند و مزارع كشاورزي، تصوير سبزي نشان مي‏ دادند. مسافرين هواپيما را خلبانان هليكوپتر كبرا تشكيل مي‏ دادند. حدود 50 دقيقه از شروع پرواز مي ‏گذشت و طبق برنامه، زمان زيادي تا رسيدن به فرودگاه اهواز باقي نمانده بود. ناگهان خلبان هواپيما با دستپاچگي فرياد زد: «ميگ! ميگ!» و به سرعت از مسير اصلي منحرف شد. از پنجره هواپيما نگاهي به بيرون انداختم، دو فروند جنگنده بال دلتاي ميگ21 در آسمان اهواز جولان مي‏ دادند. خلبان بسيار دستپاچه شده بود و هواپيما را مدام چپ و راست مي‏كرد. هواپيماي توربو كماندر يك هواپيماي مسافربري است و هيچگونه سلاحي ندارد. خلبان براي اينكه مورد هدف ميگهاي21 قرار نگيرد، شروع به مانور و كاهش ارتفاع كرد. اين مانورها بارها تكرار شد. من با ديدن ميگها، مرگ را مقابل چشمانم ديدم. ناگهان همه خاطرات دوران زندگي‏ام در ذهنم آمد و مثل پرده سينما از نظرم گذشت و هيچ مسئله تلخ و شريني از ذهنم دور نماند. هر لحظه آماده مرگ بودم. با شروع حمله عراق به ايران، داوطلبانه خواستار اعزام به جبهه شده بودم و اكنون هر لحظه امكان داشت هدف جنگنده‏ هاي دشمن قرار بگيرم بدون آنكه اصلاً وارد جنگ شده باشم. در آن لحظات سخت، از خدا فقط خواستم كه به من آن قدر مهلت دهد كه لااقل يك ماموريت را انجام دهم و اگر قرار است كشته شوم، كاري در جنگ انجام داده باشم. با حالت گرفتن هواپيما و پايان مانور، فهميدم كه از شر ميگهاي 21 راحت شده‏ ايم. بيش از يك ساعت و نيم بود كه در آسمان بوديم و بايد تا آن زمان به اهواز رسيده بوديم. خلبان هواپيما با آنكه مانورهاي زيادي انجام داده بود و اكنون در معرض خطر ميگها قرار نداشت ولي بازهم بسيار دستپاچه بود و ترس او از نحوه چسبيدن به دسته كنترل فرامين معلوم بود. ناگهان باند فرودگاهي در مقابل ما ظاهر شد. خلبان راديو را روشن كرد. در كنار فرودگاه، دو حلقه چاه نفت با تاسيسات مربوطه، به شدت در حال سوختن بودند. پس از شنيدن زبان عربي از راديو، ناگهان 180 درجه گردش كرد و سرعت هواپيما را به حداكثر رساند. حيرت زده كارهاي خلبان را نظاره‏ گر بوديم. ناگهان خلبان گفت: «ما در خاك عراق هستيم و اين چاهها كه در حال سوختن هستند، متعلق به عراق مي ‏باشند!» با شنيدن اين حرف، به نگراني ما افزوده شد ولي از اينكه خلبانان نيروي هوايي تا داخل خاك عراق آمده و تاسيسات آنها را به آتش كشيده بودند، احساس غرور مي كردم. آرزو داشتن كه اي كاش الآن در داخل هليكوپتر كبرا بودم و نيروهاي بعثي را هدف قرار مي ‏دادم. ولي چه مي شد كرد كه عملاً در اين هواپيما حكم اسيري را داشتم كه هيچگونه اختياري ندارد. نگاهي به خلبان توربو كماندر كردم. عرق از سر و رويش مي‏ تراويد و با اضطراب بسيار تمام حواسش روي عقربه‏ ها و هردو دستش روي دسته كنترل فرامين بود.

 

 

[URL=http://upload7.ir/]67167639329789122858.jpg[/URL]

 

او هم نمي ‏دانست كجاست و ما هم نمي‏ توانستيم كمكي به او بكنيم. برج رادار اهواز به ما جواب مي داد ولي موقعيت ما را نمي‏ دانست. با تقاضاي خلبان هواپيما، برج مراقبت براي مدت كوتاهي دستگاه «تكن» را كه استفاده از آن در منطقه جنگي ممنوع بود، روشن كرد و موقعيت هواپيماي ما را به خلبان گفت. خلبان با راهنمايي برج مراقبت به طرف اهواز گردش كرد و اين بار، در جهت صحيح به هدف نزديكتر شد. اعصابمان بسيار متشنج شده بود و از اينكه در چنين موقعيتي گير كرده بوديم و مثل اسير دست و پا بسته‏اي، نمي‏توانستيم كاري بكنيم خيلي ناراحت بوديم. لحظات به كندي مي‏ گذشتند. من از لحظه تماس با رادار اهواز، زمان را كنترل كرده مي‏كردم؛ حدود 25 دقيقه از لحظه تماس ما گذشته بود كه به اندازه 25 سال به نظر مي‏رسيد. سرانجام به فرودگاه اهواز رسيديم و به لطف خدا سالم به زمين نشستيم. هنوز همگي از هواپيما پياده نشده بوديم كه يكي از مسئولان هوانيروز به سراغ ما آمد و تخصص ما را پرسيد. به محض اينكه گفتيم همگي خلبان كبرا هستيم او خيلي خوشحال شد و به من كه سرپرستي اين گروه را برعهده داشتم، گفت:
- فوري دو فروند كبرا را بردار و برو!
- كجا برم جناب سرهنگ؟
- هركجا كه دشمن هست!
- ولي جناب سرهنگ ما بايد ابتدا توجيه شويم، بعد در عمليات شركت كنيم.
سرهنگ كه براي اعزام ما خيلي عجله داشت، رابط هوانيروز را احضار كرد و از او خواست ما را توجيه كند. آنگاه ستوان علي غزنوي ما را توجيه كرد و قرار شد خودش نيز با يك فروند هليكوپتر 214 همراه ما بيايد. بلافاصله به طرف هليكوپترهاي كبرا رفتيم. در حال سوار شدن ديديم كه سرهنگ چيزي را زير لب زمزمه و به طرف ما اشاره مي‏ كند. لحظه ‏اي مكث كردم تا صداي او را بشنوم. سرهنگ شهادتين مي‏خواند و ما را دعا مي‏ كرد. با خود گفتم اين همان پرواز است كه بازگشتي ندارد. لذا شهادتين را گفته و سپس با ذكر ياعلي هليكوپتر را روشن كردم. به نزديك ستونهاي زرهي دشمن كه از بصره به سمت آبادان و اهواز در حال حركت بودند رسيديم، پدافندهاي عراقي را ديديم كه مانند چشمه ‏هاي جوشان به سمت ما تيراندازي مي‏ كردند. خود را از تيررس دشمن دور كردم. دقايقي بعد، محل اصلي قرارگاه ادوات زرهي دشمن را شناسايي و آتش را شروع كرديم.

 

[URL=http://upload7.ir/]28053898801704090765.jpg[/URL]

 

در اهواز، كار ما اين بود كه از صبح تا شب پرواز كنيم. از سويي، نيروها و تجهيزات عراق آنقدر زياد بود كه براي مقابله با آنان، احتياج به نيروهاي بسيار بيشتري داشتيم و از سوي ديگر، درگيري در طول مرز آنقدر وسعت داشت كه نمي‏ شد همه‏ جا را با هليكوپتر تحت پوشش قرار داد. آن وقتها يعني در روزهاي اول جنگ، نيروي زميني ارتش، سپاه و بسيج به طور كلاسيك وارد نبرد نشده بودند؛ لذا هوانيروز بود كه بيشتر باعث كند كردن حركت دشمن به سمت اهواز شده بود. عراقي‏ها كه از ادامه پيشروي سريع به سمت اهواز نااميد شده بودند، از جناح آبادان شروع به پيشروي كردند. ما نيز براي مقابله، به جبهه آبادان اعزام شديم. تازه در آبادان نشسته بوديم كه يك فروند 214 به زمين نشست و دو تن از خلباناني را كه تير خورده و وضعيت وخيمي داشتند، تخليه كرد. با ديدن آنها، هرچند خيلي ناراحت شديم ولي حس انتقام‏جويي در ما تحريك شد و قسم خورديم تا آنجا بتوانيم انتقام اين عزيزان را بگيريم. عمليات در آبادان بسيار وسيع‏تر از اهواز بود. در آنجا تيم آتش زيادتر از اهواز بود و در طول روز، لحظه به لحظه يك تيم اتش در مقابل دشمن ايجاد مي ‏شد. عراقي‏ ها از عمليات هليكوپترها ضربات زيادي خورده بودند و تمام سعي آنها بر اين بود كه به نحوي ما را زمين‏ گير كنند و به همين دليل، هواپيماهايشان پي در پي به دنبال يافتن و بمباران مقر ما بودند. ما نيز به اين مسئله پي برده بوديم و سعي داشتيم كه خللي در پرواز ايجاد نشود. يك روز به ما اطلاع دادند كه عراق مشغول احداث پل بر روي «كارون» در منطقه «مارد» است. قرار شد در اولين ساعات صبح روز بعد، آن پل را تخريب كنيم. آن روز هوا خراب شد؛ نه هوانيروز و نه نيروي هوايي، نتوانستند اقدامي بكنند. نامساعد بودن هوا دو روز طول كشيد و پس از آن كمي بهتر شد. به ما اطلاع دادند كه عراق پل را زده و به طرف شرق كارون در حركت است. منطقه‏ اي كه عراق در آن پل زده بود، فاقد هرگونه نيروي دفاعي بود و اين تنها ما بوديم كه بايد يك تنه تا رسيدن نيروهاي پياده‏ نظام، به مقابله با نيروي زميني ارتش عراق بپردازيم. پروازها را شروع كرديم و به تار و مار كردن عراقي‏ها پرداختيم. هواپيماهاي عراقي به دنبال ما آمدند ولي نتوانستند محل ما را پيدا كنند. آنها بمبهاي خود را روي پالايشگاه آبادان ريختند و پالايشگاهي كه دود و آتش از آن زبانه مي‏كشيد، مجدداً مورد هجوم قرار گرفت. تمام آسمان منطقه را دود بسيار غليظي فرا گرفته بود و تصويري از مظلوميت كشور ما را ترسيم مي‏كرد. ما پي در پي پرواز مي‏ كرديم. سرانجام به علت كثرت پروازها، محل استقرار ما توسط دشمن شناسايي شد و با توپخانه مورد هدف قرار گرفت. به ناچار مجبور شديم آن منطقه را تخليه كنيم و به نخلستانهاي اطراف پناه ببريم. در آنجا امكانات غذا و استراحت وجود نداشت. يك كمپوت سربازي به عنوان شام مي‏ خورديم و در كنار نيزارها با لباس خلباني دراز مي‏ كشيديم و از ترس مار و ساير حيوانات موذي، كلاه هلمت یا كلاه خلباني خود را هميشه بر سر مي‏ گذاشتيم. در آنجا علاوه بر آنكه مراقب مارها و عوارض طبيعي بوديم، نوبتي هم نگهباني مي‏ داديم تا گرفتار شبيخون دشمن نشويم. آن شب وقتي دراز كشيدم، بار ديگر، همسر و فرزندم مقابل چشمانم مجسم شدند. باز تلخي‏ها و شادكامي‏هاي زندگيم را مرور كردم و با اين افكار شب را به صبح رساندم. پس از اداي نماز صبح با همرزمان و خوردن صبحانه ‏اي مختصر بار ديگر عمليات شروع شد. اين بار پايگاه ثابتي نداشتيم و قرار بود پس از پايان عمليات جهت سوختگيري و زدن مهمات در كنار جاده ماهشهر به آبادان بنشينيم و از همانجا نيز پرواز كنيم. ماشين سوخت، مهمات و تيم فني به طور سيار در جاده در حركت بودند كه مورد هدف هواپيماهاي عراقي قرار نگيرند.

[URL=http://upload7.ir/]62487056404352132619.jpg[/URL]

اينجا نيز هواپيماهاي عراقي راحتمان نگذاشتند و در كنار جاده به ما حمله كردند. وقتي سوخوهاي22 عراقي رسيدند، ارتفاعشان آنقدر كم بود كه خلبان آنها را با چشم غيرمسلح مي ‏ديدم. تنها راه ما، خاموش كردن هليكوپتر و خارج شدن از آن بود كه بيش از چند ثانيه طول نكشيد. از هليكوپتر پائين پريدم و به دنبال جان‏پناهي گشتم ولي در آن بيابان باز، كوچكترين عارضه طبيعي جهت استتار وجود نداشت. هواپيماهاي عراقي دور زدند و دوباره بالاي سر ما آمدند. در آن لحظه فقط توانستم روي زمين دراز بكشم و هر لحظه در انتظار مرگ باشم. اولين رگبار هواپيماها از كنار من گذشت. اين بار طعم مرگ را به خوبي احساس كردم. فكر مي ‏كردم كه تنها هدف ميگهاي عراقي، زدن خلبانان بوده است. بار ديگر هواپيماهاي عراقي به طرف ما آمدند و هم چيز را به رگبار بستند. ديگر اميدي به زنده ماندن نداشتم. گرد و خاك ناشي از برخورد گلوله‏ ها به زمين كه به سر و صورتم نشسته بود. فكر مي‏ كردم خودم هم مورد اصابت قرار گرفته‏ ام. سرانجام پس از دقايقي كه براي من سالها طول كشيد، هواپيماهاي عراقي رفتند و من از زمين بلند شدم. نگاهي به خود انداختم و دست و پايم را تكان دادم. به لطف خدا چيزي نشده بود. با عجله به سمت هليكوپترها رفتم. همه هليكوپترها سالم بودند جز هليكوپتر من كه بيش از 100 گلوله خورده بود. پس از چند روز عمليات در آبادان، به ما ابلاغ شد كه به دارخوين برويم و در كنار نيروهاي سپاه عمل كنيم. در طول مسير وقتي از آسمان به زمين نگاه مي‏كردم، مردم بيچاره را مي ‏ديدم كه بابی خانمان شده ‏اند. پير و جوان، زن و مرد، هر بقچه ‏اي يا بسته ‏اي زير بغل يا كول خود گذاشته، در بيابانها آواره شده بودند. بعضي ‏ها هم دوچرخه‏ اي داشتند و روي آن بچه‏ ها و بعضي از وسائل خود را گذاشته بودند و با مشقت بسيار در حركت بودند. در اين ميان هواپيماهاي عراقي نيز هر از گاهي آنها را به رگبار مي‏ بستند. با حالتي اندوهگين به دارخوين رسيديم. آنجا با آقاي خرازي آشنا شديم. ايشان در مورد ماموريت، ما را توجيه كردند و قرار شد صبح روز بعد، عمليات انجام شود. تازه نماز صبح را خوانده بوديم و مي‏ خواستيم صبحانه بخوريم كه آقاي خرازي به سراغمان آمد و آخرين صحبتها و هماهنگي‏ها را با هم انجام داديم و عمليات آغاز شد. ستوان «داوود عباسي» خلبان 214 پس از بارگيري مقدار زيادي مواد منجره TNT و سوار كردن 4 نفر از نيروهاي سپاه، قايقي را اسلينگ كرده و به طرف هدف به راه افتاد. ماموريت من حفاظت از هليكوپتر 214 بود، زيرا با آن همه مهمات با كوچكترين آسيب، به كوهي از آتش تبديل مي‏شد. پرواز ما روي آب بود و مي‏ بايست در يكي از مناطق، اين نيروها را پياده مي‏ كرديم و برمي‏ گشتيم. وقتي به منطقه مورد نظر رسيديم، با كمال تعجب ديديم كه عراقي‏ها قبل از ما در آنجا مستقر شده اند. با پيش آمدن آن وضع، قرار شد در نقطة ديگري، نيروها را پياده كنيم. سرانجام محلي را پيدا كرديم و هليكوپتر 214 مشغول تخليه بار گرديد. در اين حال، عراقي‏ها ما را ديدند و به طرف ما آتش گشودند. با ديدن آن وضع و خطري كه هليكوپتري 214 را تهديد مي‏ كرد به طرف آنها يورش بردم و يكي از ضدهوايي ‏هاي عراق را با شليک موشک تاو منهدم كردم. دومين موشک تاو، درست به وسط پدافند دوم عراقي‏ها خورد و كمكم كه سرگرد «رستمي» بود، گفت كه متلاشي شدن آنها را ديده است. به مقر عراقي‏ها نزديك شدم. حالا در 200 متري پدافند آنها بودم. به خدمه يكي از آنها نزديك شدم و وقتي به دقت نگاهش كردم، ديدم كه از كنار توپ ضدهوايي پائين آمد و شروع به فرار كرد. او را دنبال كردم. يك شلوار كار و يك زيرپيراهن ركابي سفيد به تن داشت. حالا به حدود بيست متري او رسيده بودم و او در حال فرار بود.

 

[URL=http://upload7.ir/]75219485428575702499.jpg[/URL]

 

او را با مسلسل هدف گرفته و شليك كردم. لحظه‏اي بعد، بدن متلاشي شده‏ اش را بين زمين و هوا ديدم؛ نگاهي به اطراف كردم، همه جا پر از نيروهاي عراقي بود. آنها در دسته‏ هاي 20 و يا 30 نفري بودند و با ديدن من شروع به فرار كردند. اطراف را مي‏پائيدم و هرجا كه نيروي بيشتري مي ديدم مورد هدف راكت قرار مي‏ دادم. چنان درگير بودم كه صداي سرگرد رستمي را نمي ‏شنيدم. ضمن گردش به چپ و راست، شليك مي‏كردم؛ اين بار صداي سرگرد رستمي مرا به خود آورد: «مواظب باش! ملخ هليكوپتر به زمين نخورد!» با شنيدن اين حرف، متوجه شدم كه خيلي به زمين نزديك شدهام؛ هليكوپتر را جمع و جور كردم. در اين حال ماموريت هليكوپتر 214 پايان يافت و به طرف ما آمد. عراقي‏ها همچنان در حال فرار بودند. 5 نفري از آنها در كناري ايستاده بودند و دستهايشان را روي سر گذاشته بودند. از پارسي خلبان 214 خواستم كه آنها را سوار كند و خودم مراقب او شدم. او 5 نفر عراقي را سوار كرد و به اتفاق به طرف قرارگاه لشگر خراسان كه نزديكترين قرارگاه بود رفتيم و اسراي عراقي را تحويل داديم. آن 5 نفر، يكي فرمانده يگان، يكي افسر رسته مهندسي، دو نفر سرباز و ديگري از گروه خودفروخته مجاهدين خلق بود كه تحويل لشگر 77 داديم؛ سپس به سوي قرارگاه خود به پرواز درآمديم. پس از بازگشت از دارخوين، سپاه پاسداران اعلام كرد كه در اطراف آبادان، تانكهاي عراقي وارد عمل شده‏ اند؛ بلافاصله با دو فروند كبرا و يك فروند 214 براي شناسايي محل و يافتن تانكها به پرواز درآمديم. در كرانه غربي رودخانه كارون، در ارتفاع بسيار كم پرواز مي‏ كرديم كه ناگهان خلبان 214 اعلام كرد سه فروند هليكوپتر عراقي در حال پرواز هستند. با شنيدن اين خبر به طرف نيزارها رفتيم تا از ديد هليكوپترها در امان باشيم. بعد با كبراي دوم هماهنگ كرديم و قرار شد كه از نيزارها خارج شود و به سوي هليكوپترهاي عراقي شليك كند. بلافاصله همين كار را كرد و اقدام به تيراندازي نمود. متاسفانه دستگاه تيراندازي‏اش دچار اشكال بود و نتوانست به دقت هدفگيري كند. من بلافاصله اعلام آمادگي كرده و از ميان نيزارها خارج شدم. سه فروند هليكوپتر سنگين Mi-8 عراقي را كه به صورت دايره در يك نقطه پرواز مي‏كردند با چشم غيرمسلح ديدم و حدس زدم بايد در حال تخليه نيرو يا مهمات باشند. يا علي مددي گفتم و اولين هليكوپتر را با موشك تاو هدف قرار دادم. لحظاتي بعد هليكوپتر آتش گرفت و به زمين خورد. خلبانان عراقي نمي‏دانستند از كدام سمت مورد هدف قرار گرفته ‏اند. آنها در آسمان سرگردان بودند و بي‏ هدف پرواز مي‏كردند. به سرعت هليكوپتر خود افزودم و تا فاصله 600 متري يكي از آنها پيش رفتم و موشك تاو دوم را به سويش شليك كردم. اين يكي هم مثل هليكوپتر اولي در آسمان آتش گرفت و سپس به شدت منفجر شد. دور زدم و به نزديكي هليكوپترهاي خودي رسيدم. ناگهان خلبان 214 اعلام كرد: «موشك!موشك!» و قبل از آنكه عملي خاص انجام بدهم موشكي احتمالاً از نوع سام7 از بين هليكوپتر من و 214 رد شد و به زمين خورد. اين بار نيز به طور معجزه ‏آسايي نجات يافتيم. دور زدم و براي خيز سوم به طرف هليكوپتر سوم عراقي حركت كردم، آن را نشانه رفتم ولي هليكوپترم حركتي نكرد. فهميدم مهماتم تمام شده است. در حالي كه سريعا گردش به راست مي‏كردم، موضوع را به سايرين گفتم و به طرف پايگاه پرواز كردم. آن شب در اثر خستگي زياد، خيلي زود به خواب رفتم. صبح فردا يكي از مسئولان سپاه با قرارگاه تماس گرفت و اعلام كرد كه دو فروند هليكوپتر عراقي كه هدف قرار گرفته بودند، حامل تعداد زيادي از كماندوهاي عراقي بوده كه همگي كشته شده ‏اند.

ارديبهشت 1361 و زمان عمليات فتح المبين بود. لحظه‏ اي آرامش نداشتيم. حضور هوانيروز در اين عمليات نيز بسيار چشمگير بود. خلبانان ما با آنكه بارها عمليات انجام داده بودند، هنوز احساس خستگي نمي ‏كردند و باكمال ميل حاضر به انجام عمليات بعدي بودند. براي انجام ماموريت، قرار شد چهار فروند هليكوپتر كبرا وارد عمل شوند. بلافاصله هر چهار فروند استارت زده و به سوي محل ماموريت به راه افتاديم. از اين تيم آتش، فقط هليكوپتر من به موشك «ماوريك» مسلح بود. موشك ماوريك، موشكي بسيار گرانقيمت و با قدرت تخريب بسيار بالاست. اين موشك توسط تيم فني نيروي هوايي و هوانيروز به روي هليكوپتر سوار شده و آزمايشات آن با موفقيت انجام شده بود. من قبلاً بارها اين موشك را شليك كرده و به مشخصات فني و توانمندي‏هاي آن، آشنا بودم. در حين پرواز، چون نيروهاي دو طرف در حال جنگ و گريز بودند و بعضي وقتها يك نقطه چند بار دست به دست مي شد، تشخيص نيروهاي خودي و دشمن خيلي سخت بود. براي آنكه دچار اشتباه نشويم، بايد خيلي حساب شده عمل مي‏ كرديم و قبل از انجام هر كاري، با نيروهاي پياده خودي تماس مي ‏گرفتيم. در يكي از اين تماسهايي كه فرمانده تيم با نيروي زميني عمل كننده خودمان داشت، اطلاع دادند كه ساختمان بزرگي در داخل باغي قرار دارد كه پر از نيروهاي عراقي است و ما بايد هرچه زودتر آن را منهدم كنيم. اين ماموريت به من واگذار شد. من به نزديكي‏هاي باغ رفتم و پس از تنظيم موشك، منتظر روشن شدن چراغ قرمز شدم. اما چراغ قرمز روشن نشد و موشك ماوريك بدون روشن شدن آن چراغ، هرگز عمل نمي‏ كند. با ناراحتي بسيار مجبور شدم جهت خود را عوض كنم و از سمت غرب به باغ نزديك شوم. ناگاه با آتش شديد نيروهاي عراقي مواجه شدم و نتوانستم باغ را مورد هدف قرار دهم. از سويي هليكوپترهاي ديگر با عراقي‏ها درگير شدند و سرانجام يكي از هليكوپترهاي ما تا نزديكي باغ رفت. او با ديدن پرچم ايران، به ما اعلام كرد كه آنجا در اختيار نيروهاي خودي است. با ارتباط مجددي كه فرمانده با نيروي زميني گرفت، معلوم شد كه آن باغ در اختيار نيروهاي خودي است. وقتي اين خبر را به من دادند خيلي خوشحال شدم و خدا را بارها و بارها شكر كردم كه به ما كمك كرد تا با يك اشتباه، هم ميهنان خود را مورد هدف قرار ندهيم. سرانجام فرمانده تيم با هماهنگي نيروي زميني، مركز توپخانه دشمن را به ما نشان داد و من به قلب توپخانه دشمن يورش برده و دو موشك ماوريك خود را حواله آنها كردم.

 

[URL=http://upload7.ir/]26385035689546706803.jpg[/URL]

 

روز دوم عمليات فتح‏ المبين، اعلام كردند كه تانكهاي عراقي از هر طرف شروع به پاتك كرده ‏اند و از ما خواستند كه براي مقابله با آنها برويم. هليكوپترهاي ما، بلافاصله به پرواز درآمدند. سريعن خود را به منطقه‏ اي كه مورد نظر بود، رسانديم. شدت درگيري آنقدر زياد بود كه واقعاً نمي‏شد نيروي خودي را از دشمن تشخيص داد. در بعضي از نقاط، نيروهاي خودي و دشمن درهم ادغام شده و در حال جنگ تن به تن بودند. از راديوي هليكوپتر هم دائم صداي كمك به گوش مي‏ رسيد. نمي‏ دانستيم چه كار كنيم و كجا را بزنيم؟ فرمانده تيم پروازي با نيروي زميني تماس گرفت و جوياي محلي شد كه مي‏ بايست هدف واقع شود. در جواب گفته شد كه نيروي زميني با گلوله فسفري منطقه را مي‏ زند. هوانيروز همانجا را مورد هدف قرار دهد. بلافاصله گلوله فسفري در منطقه‏ اي به زمين نشست و پشت سر آن با فرياد يا علي مدد، موشك تاو را آماده كرده و به آن نقطه شليك كردم. ناگهان صداي الله اكبر راديو در گوش ما طنين افكند و من هم به حول و قوه الهي، موشك تاو دوم را پرتاب كردم و ساير هليكوپترها هم با شناسايي هدف، شروع به تيراندازي كردند و در مدت بسيار كمي، با كمك هليكوپترهاي كبرا و موشكهاي تاو، محاصره آن قسمت شكسته شد. سپس با اتمام مهمات به پايگاه خود برگشته و مهماتگيري كرديم و اين بار با يك تيم آتش اضافي به محل رفتيم. البته هواپيماهاي عراقي نيز بيكار ننشسته و براي آنكه ما را زمين‏گير كنند، مرتبن بالاي سر ما ظاهر مي ‏شدند و گاهاً با پرتاب راكت يا موشكهاي ناتوان «آتول» سعي در شكار كبراها داشتند. در اين عمليات، من در سمت راست پرواز مي‏كردم. ناگهان بر فراز يكي از تپه‏ ها، سه نفر را ديدم كه براي ما دست تكان مي‏ دادند. ناخودآگاه به آنها نزديك شدم. در اين حال، يكي از آنها خود را به داخل سنگر انداخت. اين كار مرا به شك و ترديد واداشت. تا 100 متري آنها پيش رفته بودم كه يكي بلند شد و شروع به فرار كرد. من بر سرعت هليكوپتر افزودم و از بالاي سركسي كه راس تپه بود و دست تكان مي‏ داد رد شدم و به فاصله 20 متري نفري كه فرار مي ‏كرد رسيدم. حالا از تپه رد شده و به دشت وسيعي رسيده بودم. ناگهان در مقابل خود صدها عراقي را ديدم كه در حال فرار هستند. آنها را از لباسشان شناختم. عراقي‏ها با ديدن من، شروع به تيراندازي كردند. بلافاصله تغيير مسير داده و از يكي از كبراها كمك خواستم. فرمانده ما كه از راديو صداي مرا مي‏ شنيد، گفت كه آنها 15 كيلومتر از لبه جلويي منطقه نبرد فاصله دارند و نبايد در آنجا نيروي عراقي وجود داشته باشد. در جواب گفتم: «اينها يا ديشب تك زده و تا اينجا آمده ‏اند يا از نيروهايي هستند كه نتوانسته‏ اند فرار كنند.» به هرحال، با ورود كبراي دوم، مشكل ما حل شد. كبراي دوم شروع به تار و مار كردن آنها با راكتهاي 70 ميليمتري و صدها تيرفشنگ پرداخت. سپس به نيروي زميني اطلاع داديم كه ممكن است افراد ديگري نيز در آنجا باشند و خودمان به منطقه اصلي درگيري برگشتيم. فرداي آن روز، نيروي زميني يك تيم شناسايي رزمي به آن منطقه اعزام كرد. پس از بررسي به ما اطلاع دادند كه روز گذشته در آن منطقه، بيش از 100 نفر عراقي كشته و صدها نفر مجروح و تعداد زيادي نيز به اسارت گرفته شدند.

 

 

[URL=http://upload7.ir/]74609035995685805477.jpg[/URL]

 

يكي از عملياتهاي مهم ما زدن تاسيسات پتروشيمي بصره بود. اين محل بر خلاف اسمش كه غيرنظامي است، يكي از بزرگترين پايگاههاي عراق بوده و در آنجا دو دستگاه رادار دوربرد كه از نظر نظامي اهميت زيادي داشتند، نصب شده بود؛ به طوري كه براي عراقي، نگهداري از اين رادارها بسيار مهم و براي ما هم انهدام آن يكي از ضروريات بود. عراق با تمام امكانات هوايي و زميني خود، سعي در نگهداري آن داشت و ايران نيز به تمام نيروهاي رزمي خود، اعم از زميني، هوايي و هوانيروز ماموريت آزاد داده بود كه آنجا را منهدم كنند. يك بار نيروي هوايي يك بمب 5 تني را با يك فروند F-4D روي ساختمان انداخت، ولي استحكام سطح ساختمان آنقدر زياد بود كه آسيب كلي به رادار وارد نيامد. اهميت اين رادارها در اين بود كه عملكردي مثل آواكس داشتند و مركز تجمع نيروهاي ايراني را ثبت مي ‏كردند و توپخانه خود، گرا مي‏ دادند. تنها فرقي كه اين رادارها با آواكس داشتند اين بود كه آواكس، رادار سيار و داراي برد محدودي است، ولي اين رادارهاي ثابت بودند و ميدان عمل خيلي وسيعي داشتند. هوانيروز براي انهدام آن، اقدامات زيادي كرده بود، ولي هنوز اين مهم عملي نشده بود. خلبانهاي هوانيروز ساعتها در اطراف رادار دور زده بودند كه موشك خود را روي آن قفل كنند، ولي هنوز موفق به اين كار نشده بودند. البته براي اين كار، فقط كبراهايي وارد عمل مي شدند كه موشك ماوريك داشتند. آن روز درگيري در غرب كارون، بسيار شديد بود و تمام منطقه را دود غليظ حاصل از سوختن ادوات و چاههاي نفت، فرا گرفته بود. ناگهان از نظرم گذشته كه پروازي روي پتروشيمي داشته باشم و به قول معروف، من هم شانسم را امتحان بكنم. فرمانده منطقه عليرغم اينكه من مسئوليتهاي زيادي در هوانيروز داشتم، پيشنهاد پرواز مرا قبول كرد و قرار شد به همراه يك فروند 214 و يك فروند كبرا، كه حفاظت مرا برعهده داشت، به آنجا اعزام شويم. ساعت 9:30 هليكوپتر من با دو موشك ماوريك از زمين كنده شد و به طرف هدف به پرواز درآمد. هليكوپتر كبراي دوم و به دنبالش هليكوپتر 214 كه يك گروه فيلمبرداري از برنامه «ايران در جنگ» را به همراه داشت، در اطراف من به پرواز درآمدند. در ارتفاع خيلي پائين پرواز مي‏ كرديم؛ با اين حال، زودتر از آنچه انتظار مي‏رفت، عراق به پرواز ما پي برد و ابتدا هواپيماهاي ميگ 21 و پس از آن هليكوپترهاي «هايند» دشمن در ارتفاع بالا اقدام به تيراندازي به سوي ما كردند. علت پرواز هليكوپترهاي عراقي در ارتفاع بالا، اين بود كه هم ما را هدف قرار دهند و هم پدافندشان بتواند به راحتي به سوي ما تيراندازي كند. با وجود آن همه موانع، بيش از هفت بار به طرف پتروشيمي پرواز كرده و به آن نزديك شده بودم ولي موشك ماوريك روي آن قفل نشده بود. به فكر فرو رفتم تا علت را بيابم. ناگهان علت قفل نكردن موشك را فهميدم. به ستوان ميبدي گفتم: مي ‏داني چرا موشك قفل نمي‏شود؟
- نه.
- براي اينكه ساختمان همرنگ زمين است و هرگز اين موشك از اين زاويه نمي ‏تواند كاري بكند.
- سعي كن اين فرصت طلايي را از دست ندهيم.
- بهتر است از سمت غرب هم آزمايش كنيم.
- آن منطقه ناشناخته است و مجاز به پرواز در آنجا نيستيم.
- اهميت اين موضوع بيشتر از آن است كه ما معطل بكنيم؛ پس بهتر است فرصت را از دست ندهيم و كارمان را شروع كنيم.
او حرفي نزد و بلافاصله هم نظرمان را براي تغيير مسير به هليكوپترهاي بعدي گفتيم و سپس به طرف غرب ساختمان پتروشيمي پرواز كرديم. پدافند عراق با شدت تمام شليك مي‏كرد و تعداد هليكوپترهاي عراقي كه ما را موشك باران مي‏كردند، زيادتر شده بود، ولي هنوز منتظر فرصتي بودم كه موشك قفل كند و كارم را انجام دهم. سرانجام از سمت غرب به ساختمان نزديك شديم و با توجه به به سايه‏اي كه آفتاب در سمت غربي ايجاد كرده بود، موشك قفل كرد. بلافاصله خلبان 214 را مطلع كردم كه به فيلمبردارها بگويد كه آماده باشند. ستوان ميبدي مرتب مي‏ گفت: «بزن! اين فرصت طلايي را از دست نده» سعي كردم خونسردي خودم را حفظ كنم. وقتي كه فيلمبردارها اعلام آمادگي كردند، با توكل به خدا و مولا علي، نگاهي به چراغ قرمز موشك كه علامت قفل شدن آن روي هدف بود، اندختم. چراغ قرمزتر از هميشه مرا دعوت به شليك مي ‏كرد! با توكل به خدا، كليد موشك را فشار دادم. موشك از هليكوپتر جدا شده و رفت تا از دریچه‏ اي كه باز بود وارد ساختمان شد و لحظاتي بعد، ساختمان مجهز پتروشيمي به تلي از دود و آتش مبدل شد. خلبان 214 با خوشحالي گفت: «تبريك مي گويم مهدي، هم هدف را زدي و هم تيراندازي ‏ات توسط فيلمبردارها ثبت شد.» براي اطمينان كافي، موشك دوم را نيز پرتاب كردم. اثري از ساختمان پتروشيمي تقريباً برجاي نمانده بود.

حالا من و ميبدي از خوشحالي سر از پا نمي‏ شناختيم. همه عوامل پدافندي دشمن مشغول شليك به سوي ما بودند. هليكوپتر كبراي محافظ ما شروع به تيراندازي شديد و پرحجم به طرف آنها كرد. سپس منطقه را دور زديم و هرچه آتش داشتيم برسر دشمن ريختيم و به منطقه خودي وارد شديم. در منطقه خودي احساس كردم كه هليكوپترم هر از چند گاهي يك بار ريپ مي‏زند. با اين حال كنترلش كردم و تا پايگاه رساندم. پرسنل هوانيروز در محوطه جمع شده و منتظر فرود ما بودند. فرمانده پايگاه تا نزديكي هليكوپتر آمد و نگاهي به من كرد. من با دست علامت دادم. به هر ترتيبي بود هليكوپتر را بر زمين نشانده و از آن خارج شدم. ابتدا فرمانده منطق و پس از او ساير همرزمان دور ما جمع شدند و برايمان دست زدند و صلوات فرستادند. در حال حركت به طرف اتاق عمليات بوديم كه بازرس فني به سراغم آمد و دستم را گرفت و گفت: «بيا هليكوپترت را تماشا كن!» به طرف هليكوپتر برگشتم. بدنه هليكوپتر سوراخ سوراخ شده بود. غرق در تماشاي آن بودم كه او ملخ اصلي هليكوپتر را نشانم داد. با دقت نگاهش كردم. بيش از نصف پهناي ملخ اصلي ذوب شده بود. پاهايم سست شد و ضمن تحسين هليكوپتر قدرتمند كبرا، خدا را سپاس گفتم.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوی : کارمند حشمت الله کوچکی

 

 

در غرب کشورعزیزمان ایران ، در بیست کیلومتری جنوب شرقی شهرستان سرپل ذهاب و هم جوار دهستان قلعه شاهین پادگانی است به نام  " پادگان ابوذر "

این پادگان محل اسکان رزمندگان و دلاوران زیادی در طول هشت سال دفاع مقدس بوده و ایثارگرایهای فراوانی را درآن ایام به نظاره نشسته است . یکی از آن رزمندگان شجاع و با ایمان  ، شهید سرتیپ خلبان علی اکبر شیرودی است . .

 پادگان ابوذر با نام و یاد شهید شیرودی عجین گشته است . هم اکنون دفتر کار و محل استراحت آن شهید بزرگوار ، همچنین محل فرود و پرواز هلیکوپترش موجود بوده و مورد توجه بازدید کنندگان و میهمانان این پادگان می باشد .

اهالی روستاهای اطراف پادگان در آن سالها با شهید شیرودی انس گرفته بودند و به هنگام پرواز این خلبان دلاور ، نذر میکردند و برای سلامتی و موفقیتش با تمام وجود دعا می کردند . بچه ها به روی پشت بام خانه ها می رفتند و با تکان دادن دست ، علاقه خود را به ایشان ، نشان می دادند و با شعار " شیرودی ، شیرودی ، خدا نگهدارت باد " اورا به سوی میدان نبرد بدرقه می کردند و از دور  روی ماهش را می بوسیدند . بعد هم به انتظار می نشستند تا هلیکوپتر شهید شیرودی به آشیانه برگردد .

در یکی از روزها که هلیکوپتر شهید شیرودی و دیگر همرزمانش در حال پرواز بر فراز آسمان منطقه بودند ،  ناگهان هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر شدند و بنده با چشمان خودم می دیدم که هلیکوپتر شهید شیرودی در کنار باغی که نزدیک روستای کلاوه و پادگان ابوذر بود، فرود آمد تا مورد حمله هواپیماهای دشمن بعثی قرار نگیرد . من در آن زمان حدود دوازده سال سن بیشتر نداشتم و به همراه چند نفر دیگر از هم سن و سالانم  به جهت  علاقه ای که به شهید شیرودی داشتیم و اینکه می خواستیم اورا از نزدیک ببینیم ، به سرعت به طرف هلیکوپتر او شروع به دویدن کردیم . به نزدیکی باغ که رسیدیم . شهید شیرودی اشاره می کردکه بچه ها جلو نیایید ، خطرناک است . اما ما توجه نکردیم و با سرعت به طرف او می رفتیم . شهید شیرودی از ترس اینکه به ما آسیبی برسد با وجود هواپیما های دشمن در منطقه ، از آنجا پرواز کردند .

در یکی از روزها که به انتظار بازگشت هلیکوپتر شهید شیرودی و دیگر خلبانان به پادگان ابوذر ، نشسته بودیم ، به ناگاه به جای دیدن چهار هلیکوپتر ، تعداد سه فروند را در آسمان مشاهده می کردیم . آسمان دیده گانمان بارانی گشت و اندوهی عجیب سرتاسر وجودمان را فرا گرفت . مردم منطقه بصورت پیاده و سواره به طرف پادگان ابوذر حرکت کردند  . آری یکی از هلیکوپتر ها کم بود . اندوهی جانکاه اهالی منطقه را فرا گرفت . به پادگان که رسیدیم فهمیدیم ، هلیکوپتر مالک اشتر جبهه ها ، شیرودی قهرمان ، مورد هدف تیر دشمن بعثی قرار گرفته است و دیگر برای همیشه به آشیانه باز نخواهد گشت و به جمع ملکوتیان پیوسته

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

روز دوّم فروردين 1361، عمليات فتح‏ المبين تازه شروع شده بود. من كه خلباني هليكوپتر شینوك را برعهده داشتم، كار جابه‏ جايي نيروها به پشت خط مقدم را انجام مي‏دادم. هواپيماهاي عراقي، تلاش زيادي مي‏كردند به هرصورت ممكن، مانع اين جابه‏ جايي ‏ها شوند. لذا هميشه در كمين هليكوپترهاي CH-47 (شینوك) كه كاملن بي ‏دفاع هستند، بودند. در اين مأموريتها ما با هماهنگي هواپيماهاي اف14 پايگاه هوايي خاتمي كه به صورت CAP در اطراف ما بودند، پرواز مي‎كرديم.
(CAP پوشش هوايي مرز براي جلوگيري از نفوذ هواپيماهاي دشمن است. همچنين تأمين امنيت براي هليكوپترها و يا هواپيماهايي است كه فاقد كارايي رزمي مي‏باشند.)
آن روز (دوم فروردين 1361) همزمان با طلوع خورشيد، با 5 فروند هليكوپتر شینوك، جابه ‏جايي نيروهاي ويژه‏ ي كلاه‏ سبز را آغاز كرديم. ماموريت ما، انتقال بيش از 300 نفر نيروي ويژه از انديمشك به پشت نيروهاي عراقي بود. در طول مسير مرتب مواظب اطراف بوديم كه مورد اصابت قرار نگيريم. ناگهان خلبان هواپماي اف14 كه در شعاع 50 كيلومتري ما در حال CAP بود، با كلمه‏ ي رمز به ما گفت كه سريعن به زمين بنشينيم.
بلافاصله محلي را براي فرود انتخاب كرده و هركدام به صورت پراكنده در گوشه ‏اي نشستيم. هنوز آخرين هليكوپتر به زمين ننشسته بود كه صداي انفجاري مهيبي به گوش رسيد. اطراف كه جستجو كرديم، متوجه شديم در فاصله كمي از ما، يك ميگ23 عراقي به زمين اصابت نموده و آتش گرفته است. به طرف هواپيما رفتيم و در كنار هواپيما، با جنازه‏ ي متلاشي شده‏ ي خلبان را كه يك سرگرد عراقي بود، روبه‏ رو شديم.
ما توانستيم نقشه‏ ي نيم‏سوخته‏‎ي خلبان را كه ارزش اطلاعاتي زيادي داشت از جيب او بيرون آوريم.
موشك فونيكس هواپيماي اف14 طوري به ميگ23 اصابت كرده بود كه دو فروند ميگ23 را كه به صورت Formation پرواز مي‏كردند، باهم سرنگون ساخته بود و خلبان يكي درجا كشته شده و ديگري در چند متري سطح زمين اقدام به Eject كرده بود كه موفقيت آميز نبوده و در آتش هواپيماي خودش گرفتار شده بود.
آن روز با لطف خدا به خير گذشت هرچند بدون پشتيباني هوايي اف14 هاي نيروي هوايي، امكان هلي‏برن نيروها در عمليات فتح ‏المبين وجود نداشت و انجام عمليات هايي نظير بيت‏ المقدس كه منجر به آزادي خرمشهر شد با تلفات زياد، قابل انجام مي‏شد.

از خاطرات سرتيپ خلبان «منوچهر رزمخواه»

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

نیروی هوانیروز و بالگردهای ارتش در بحبوحه نبرد خدمات شگرفی کردند. مطلب زیر یکی از این کمک ها را بازگو می کند.
در مناطق عملیاتی هر لحظه مأموریتی تازه و نبردی دیگر در پیش بود. هنوز چند روزی از ورودمان به منطقه نگذشته بود، اما چنان با منطقه نبرد انس گرفته بودیم که با آن همه کار و تلاش به هیچ وجه احساس خستگی به خود راه نمی دادیم.
وقتی هم با موشک ها و راکت هایمان قلب نیروهای متجاوز بعثی را نشانه می رفتیم، خستگی ناشی از کار روزانه را از یاد برده و شور و اشتیاقمان برای نبرد با دشمن بیشتر می شد. در یکی از مأموریت ها قرار شد با چند فروند هلی کوپتر کبرا به منطقه دارخوین رفته و هماهنگی های لازم مأموریت های محوله را انجام دهیم.
ما هم بلافاصله بعد از صدور امریه، به پرواز در آمده، دقایقی بعد هلی کوپترها را در منطقه دارخوین خاموش کردیم.
برادر «خرازی» که چندی بعد به فیض عظیم شهادت نایل آمد، به گرمی از ما استقبال کرد و بچه ها را به قسمت عملیات برادران سپاه راهنمایی نمود.
بعد از اینکه پذیرایی مختصری از ما به عمل آمد، برادر خرازی نقشه وضعیت استقرار نیروهای دشمن را برایمان ترسیم کرد و گفت: «نیروهای بعثی آب رودخانه را به طرف جاده اهواز - آبادان هدایت کرده اند، به طوری که قسمتی از پشت جاده، به دریاچه ای عظیم تبدیل شده است. مأموریت ما این است که توسط چند نفر از بچه ها مقدار 400 کیلو «تی. ان. تی» در زیر جاده کار بگذاریم تا پس از انفجار، رخنه بزرگی در سطح جاده ایجاد شود. به این ترتیب آب دریاچه به طرف دیگر جاده هدایت می گردد و اگر این کار عملی شود طبق پیش بینی های به عمل آمده، دو لشکر عراق را آب فرا خواهد گرفت».
برادر «خرازی» با لبخند شیرین و معنی دار که هنوز تصویر آن در ذهنم بسته است، افزود: «ببینید بچه ها، قبل از شما تعدادی از برادران این مأموریت را قبول کرده اند اما بعد از ارزیابی اعلام کرده اند که انجام مأموریت برایشان ممکن نیست. شما هم دقیقاً روی همین مسئله فکر کنید و در اولین فرصت، تصمیم خود را به اطلاع ما برسانید».
در پایان صحبت هایش، برای پیروزی ما و تمام رزمندگان اسلام دعا کرد و ما هم با همه آمین گفتیم و به این ترتیب جلسه خاتمه یافت.
بعد از مشورت با بچه ها تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده این مأموریت را انجام دهیم. عصر همان روز قایق بزرگی به صورت بار خارجی به زیر «هلی کوپتر 214» بسته شد و آنگاه به همراه تیم عملیاتی به پرواز در آمدیم.
در بین راه قایق مثل یک پاندول ساعت زیر هلی کوپتر شروع به چرخش کرد. خلبان هلی کوپتری که قایق را حمل می کرد، خیلی نگران شد و مرتب وضعیت قایق را از ما می پرسید. ما هم به او اطمینان می دادیم که مسئله خاصی پیش نخواهد آمد و او را تشویق می کردیم که پروازش را ادامه بدهد.
دقایقی بعد، در نقطه ای که احتمال می دادیم عمق آب در آن جا زیاد باشد، قایق را به آب انداخته و اعضای تیم سوار بر آن شدند.
در همین لحظات نیروهای بعثی متوجه هلی کوپتری شدند که در حال پیاده کردن نیرو بود، با ضد هوایی به طرف آن تیراندازی کردند لذا تصمیم گرفتیم توجه نیروهای بعثی را به خود جلب کنیم تا «هلی کوپتر 214» بتواند به راحتی مأموریتش را انجام دهد.برای این کار خیلی سریع گردش کرده و به طرف نیروهای دشمن پرواز کردیم.
بر روی جاده اهواز - آبادان، دو قبضه ضدهوایی با حجم آتش بسیار، به طرف «هلی کوپتر 214» تیراندازی می کردند. ما هم که کاملاً متوجه آنها شده بودیم با تمام قدرت به طرفشان خیز برداشته و در یک چشم بر هم زدن، چند راکت به سویشان شلیک کردیم.
در همین لحظه خلبان کمک من، سرهنگ طایفه رستمی، با خوشحالی فریاد زد: «درست خورد به وسطش!» با یک گردش سریع، به سمت ضدهوایی دوم رفته، هنوز حدود 200 متر با او فاصله داشتم که متوجه شدم خدمه ضدهوایی ایستاده و مات و مبهوت ما را نگاه می کنند. گویا در آن لحظه شوکه شده و قدرت هر گونه عکس العملی را از دست داده بودند. چند لحظه بعد، وقتی که متوجه شد با سرعت به طرفش خیز برداشته ام، از روی قبضه پایین پرید و در حالی که به شدت دست هایش را تکان می داد، پا به فرار گذاشت. دیگر کاملاً بالای سرش رسیده بودم و چند متر بیشتر با او فاصله نداشتم، او را دنبال کردم و در یک فرصت مناسب او را به رگبار بسته و به جهنم فرستادم.
هنگام مراجعت به پایگاه، متوجه شدم که در نزدیکی مقر یک گردان عراقی، در حال پرواز هستم. پرسنل گردان با مشاهده این صحنه پا به فرار گذاشتند. به طوری که حتی یک نفر از آنها جرأت نداشت اسلحه اش را به سمت ما بگیرد.
این فرصت را غنیمت شمرده خیلی سریع به سمتی که نیروهای بیشتری در حال فرار بودند، گردش کرده و همه آنها را هدف راکت ها و گلوله های تیربار قرار دادم. حالا دیگر آنقدر به زمین نزدیک شده بودم که با هر شلیک، مقدار زیادی از سنگریزه ها با بدنه هلی کوپتر برخورد می کرد. موقعیت بسیار مناسب بود. فوراً طی تماس رادیویی موقعیتم را به پایگاه اطلاع دادم و گفتم: «بچه ها من بالای سر عراقی ها هستم، خیلی سریع به من ملحق شوید».
همین طور مشغول تار و مار کردن نیروهای بعثی بودم که خلبان «هلی کوپتر 214»، تماسش را با من برقرار کرد، او موقعیت مرا پیدا کرده و به طرفم پرواز کرد. به خلبان «هلی کوپتر 214» گفتم تا در صورت امکان در مقر گردان عراقی به زمین بنشیند.
او هم بلافاصله این کار را انجام داده بچه های ما هم خیلی سریع از هلی کوپتر خارج شده و باقی مانده نیروهای بعثی را به هلاکت رساندند. آنها همچنین چهار نفر عراقی ، از جمله فرمانده گردان را به اسارت خود در آورده، سوار بر هلی کوپتر کردند.
وقتی به پایگاه برگشتیم، همه بچه ها با تعجب به ما نگاه می کردند. مسئول پایگاه با تعجب گفت: «مگر ممکن است یک هلی کوپتر با 17 متر طول، در مقر یک گردان تا دندان مسلح عراقی بنشیند و فرمانده گردان را به اسارت بگیرد؟!»
اما به لطف خدا و همت و تلاش بچه ها، این کار غیرممکن صورت گرفت و رزمندگان اسلام همچون گذشته پیروزمندانه به پایگاه بازگشتند.
راوی:سرهنگ خلبان مهدی مدرس

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان علي علينقي پور

 

 

وقتي شنيدم يك چشمش را از دست داده، دود از كله ام بلند شد اسماعيل صحتي خيلي جگر داشت. عبداله نجفي هم كمتر از اسماعيل نبود. اصلاً همة بچه هاي هوانيروز جگردار بودند. اسماعيل به من مي گفت:

 -علي هواي منو داري؟

 -آره! برو به اميد خدا! ببينم چه كار مي كني؟!

چنان شيرجه مي زد تو قلب تانك ها، توپ ها و ضدهوايي هاي دشمن كه من نفسم مي گرفت. دشمن تانك هايش را به صورت خط « دش  وان » چيده بود. داخل خط مي شد، آرايش تانك ها را به هم مي ريخت و از آن طرف سالم بيرون مي آمد. پشت سرش شعله هاي تانك و توپ منهدم شده بود كه زبانه مي كشيد و به بالا م يرفت. مأموريت هاي زيادي با اسماعيل بودم. در عمليات رمضان، بالگردهاي هوانيروز تا عمق 20 كيلومتري خاك عراق داخل شدند و به دشمن ضربه زدند.

 

********************

 

پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان بوديم كه دهان به دهان مي گفتند عمليات بزرگي در پيش است اما كسي اسم عمليات را نمي دانست و اطلاعي از زمان اجراي آن نداشت. در واقع عمليات فتح المبين در پيش بود.

خدا بيامرزد نصير رادفر را. قبل ازعمليات بيت المقدس باهم در مأموريت بوديم. شب عيد بود. همه دنبال سوروسات عيد و هفت سين بودند و ما هم دنبال نيروهاي عراقي كه شكارشان كنيم. عصر بود و پرواز نداشتيم. از فرصت استفاده كرديم و با نصير رادفر رفتيم مخابرات اهواز كه به خانواده هايمان تلفن كنيم و عيد نوروز را به آنها تبريك بگوييم. مخابرات غلغله بود. همه داخل صف ايستاده بودند. نوبت من كه شد، نصير با لحن مظلومي گفت:

-علي! اجازه بده اول من تلفن كنم.

گوشي را گذاشتم روي چشم هايم و دو دستي مقابلش گرفتم:

- نوكرتم نصير جان! اين حرفا چيه مي زني ، اول تو تلفن كن!

-شماره خانه پدرش را گرفت و تندتند شروع به صحبت كرد:

- بابا سلام! عيدت مبارك. گوشي رو بده به مادر، مادر! به خدا دربست مخلصتم. خيالت راحت باشه، مواظب خودم هستم.مادرجان! گوشي رو بده به آبجي. اينجا كلي آدم تو نوبت ايستاده. چشم،چشم. تو فقط برامون دعا كن!،  آبجي سلام! عيدتون مبارك. به مولا مي زنيم درب و داغونشون مي كنيم. زودباش گوشي را بده به بقيه. زن داداش عيد خودت و داداش و بچه هاتون مبارك باشه. يادت نره، از طرف من به همه تبريك بگو!

بعد از علي در ميان غرغر پشت سري ها من هم تلفن كردم. از مخابرات كه بيرون آمديم علي خيلي خوشحال بود. او از مأموريت غرب زياد خوشحال نمي شد؛ اما اسم مأموريت جنوب كه مي آمد با شوق داوطلب مي شد ومي گفت:

- در غرب با نامردي مي جنگن؛ اما در جنوب دشمن روبه روته. اونجا مستأصل مي موني به چه كسي اطمينون كني. اما اينجا....

محل استقرار ما در عمليات بيت المقدس ايستگاه وكارخانة نورد اهواز بود.يك سرسراي بزرگ شده بود محل خواب و استراحت خلبان ها، كاركنان فني، سرباز، كارمند و كارگر. روزها مشغول پرواز درجبهه بوديم و شب ها يك پتو زير و يكي هم رومون مي انداختيم و تا صبح خروپف مي كرديم. درسته كه جنگ بود، اما بگو بخند و شادي و غصه هم داشتيم. دلامون مثل كف دست صاف و تو غم و شادي هم شريك بوديم. حسين ناظوري يادش بخير.هميشه مي گفت:

 بچه هاي هوانيروز هم تو زنده بودنشون با هم هستن و هم تو مردنشون خوناشون با هم قاطي ميشه. يك بالگرد كه سانحه مي بينه، داخلش خلبان،افراد فني، كروچيف و... هستند. خيلي هاشون در زيرخاك هم با هم همسايه هستن.

كار ما در عمليات بيت المقدس بردن نيرو و مهمات به جبهه و در بازگشت، تخليه مجروحين بود. پنج محل به اسم هاي باغچه، از يك تا پنج تدارك ديده بودند. شهدا و مجروحين را با هر وسيله اي كه گيرشان مي آمد به اين پنج نقطه مي آوردند و ما هم آنها را به عقب تخليه مي كرديم. شهدا را تحويل سردخانه و مجروحين را به بيمارستان هاي شهرهاي انديمشك،دزفول، اهواز، ماهشهر و هر شهري كه بيمارستان داشت مي رسانديم.باغچه ها حالت رمز داشتند و نزديك ترين محل به خط مقدم بودند. من بيشتر عمليات هاي باغچة پنج را با محمد كريمي انجام مي دادم. من بودم و كريمي، يك كروچيف و يك فروند بالگرد 214 . خدا هم بالاي سرمان بود و هوايمان را داشت. يك سوله كوچك هم داشتيم كه با كيسه هاي شن درست شده بود. آن سوله براي شب هايي بود كه مجبور مي شديم آنجا بمانيم. يادش بخير. آن زمان كريمي ستوان و من هم ستوانيار بودم.

يك شب كنار سوله نشسته بوديم كه خبر آوردند، يك مجروح درجه بالا را بايد به عقب تخليه كنيم. نمي دانم فرمانده لشكر بود يا فرمانده تيپ. ما تا آن شب حتي يك دقيقه هم پرواز شب انجام نداده بوديم. موقعيت اضطراري بود و بايد پرواز انجام مي شد. سراغ من كه آمدند، گفتم:

-  با كريمي هماهنگ كنيد! او از من ارشدتر است.

سراغ كريمي كه رفتند، سفت و سخت گفت:

-  امكان نداره. ساعت 23:30 است. حساب بالگرد و جان ما را نمي كنين؟

اما آنها زيربار نرفتند وگفتند:

-  دستور از بالاست و مأموريت بايد انجام بشه

كريمي وقتي ديد چاره اي ندارد، به من گفت:

-  علي جان! خلبان يكم تو هستي و مسئوليت هم به عهده خودته.

با وجود اينكه مي دانستم صبح بايد سين جيم پس بدهم، اما به خاطر رضاي خدا و حال بد مجروح، رفتيم و بالگرد را روشن كرديم. آن شب قبل از پرواز ما باد ملايمي مي وزيد؛ اما آن چنان نبود كه باعث اذيت شود. سرانجام با سواركردن مجروح، از زمين بلند شديم و به سوي اهواز پرواز كرديم. هرچه جلوتر مي رفتيم شدت باد تندتر و يك باره تبديل به طوفان شن شد. دانه هاي شن و باران با شدت روي شيشه و بدنه بالگرد ضرب گرفته بودند. طوفان به حدي شديد شد كه وقتي به آسمان بالاي دارخوين رسيديم و قصد فرود اضطراري داشتيم، ضدهوايي ها به سويمان شروع به تيراندازي كردند. هرچه فرياد مي زديم كه خودي هستيم، به دليل شدت طوفان صدايمان را نمي شنيدند. به ناچار دوباره به سمت اهواز پرواز كرديم و به هر مصيبتي بود به اهواز رسيديم كه غرق در تاريكي بود. با تجربه اي كه از پروازهاي قبل داشتم؛ به طور دقيق مي دانستم بالاي فرودگاه اهواز هستم؛ اما چراغ هاي فرودگاه خاموش و شدت طوفان شن به حدي رسيده بود و آسمان را مغشوش كرده بود كه حتي زير پايمان را هم نمي ديديم. در حين دور زدن دو سه بار با برج مراقبت تماس گرفتم و در آخر با التماس گفتم:

-  شما مگر مسلمون نيستين؟ من مجروح بد حال دارم. به خاطر رضاي خدا هم كه شده، يك لحظه چراغ هاي باند را روشن و خاموش كنين كه من بفهمم كجا بايد فرود بيام؟

سرانجام التماس هايم نتيجه داد و يك لحظه چراغ هاي باند روشن و خاموش شدند. خوشحال فرياد زدم « ديدم » و سريع به سوي محل فرود رفتم و در قسمت خلوتي از باند نشستم. پس از تخليه مجروح، سرهنگي از نيروي هوايي به داخل بالگرد آمد و عصباني فرياد زد:

-  سركار! شما ديوانه ايد؟ چه كسي در اين وقت شب و اين طوفان به شما دستور داده پرواز كنين و مجروح بياورين؟

باگردن كج گفتيم:

-  اول اينكه وظيفة ما بود، در ثاني وضعيت مجروح طوري بود كه اگر تا صبح تخليه نمي شد، زنده نمي ماند

از او داد و بيداد و تكرار اينكه بي اجازه از منطقه پرواز كرده ايد و بايد محاكمه شويد و از ما جواب دادن و زيربار نرفتن بود. با چندبار خط و نشان كشيدن، بلوزش را به سرش كشيد و غرغركنان درميان تاريكي و طوفان شن ناپديد شد. او كه رفت به ما هم اجازه پرواز ندادند و ما تازه به فكر خواب افتاديم. اگر هم مجوز مي دادند، جرئت نمي كرديم يك متر از زمين بلند شويم. سرانجام كروچيف داخل بالگرد ماند و من و كريمي به داخل يكي از اتاق هاي فرودگاه رفتيم و كنار تعدادي شهيد و مجروح خوابيديم. صبح كه بيدار شديم، دو نفر بالاي سرمان ايستاده بودند كه يكي از آنها همان سرهنگ ديشبي بود. با عجله وضو گرفتيم و پس از خواندن نماز صبح، همراه آنها رفتيم. داخل اتاقي هشدار و تهديد بود كه پشت سر هم نثارمان كردند درحين محاكمه، شخصي وارد شد و چند كلمه در گوش همان شخصي كه به ما هشدار مي داد، نجوا كرد. او كه از اتاق خارج شد، لحن آن شخص كه او را هم جناب سرهنگ خطاب مي كردند، عوض شد و با تبسم به بقيه گفت:

-  نمي دونيم چه كار بايد بكنيم. بچه هاي هوانيروز هستن و كارشون نمي تونيم بكنيم. اينها اگر نباشن، جبهه ها فلج هستن.

با سلام و صلوات از اتاق بيرون آمديم و به سوي باغچه پرواز كرديم. باران همچنان مي باريد؛ اما از شدت طوفان كاسته شده بود. به باغچه كه رسيديم گوش تا گوش مجروح و بدحال در انتظار تخليه بودند. ننشسته بالگرد پر از مجروح شد و به سوي ماهشهر بال گشوديم

من يك عكس در جنگ شخصي ام دارم كه هر وقت به آن نگاه مي كنم حالم منقلب مي شود. يازده نفر از همكارانم در آن عكس هستند كه هشت نفرشان در طول جنگ شهيد شده اند. نصير رادفر،بهزاد محرم نژاد،ايرج عيوضي،محمد امين ميرمراد زهي،علي رستمي، سيدمهدي عين علي طلب، محموديه و شاهرخ آذين.همان هشت نفري هستند كه تصاويرشان روي ديوارهاي پايگاه هاي هوانيروز به چشم مي خورند . روان شان گلباران باد




 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان ابراهيم رحيم نواز

 

 

-  امروز مثل اينكه باران با شما سر لج داره و نمي خواد شما به پرواز بريد!

صورت كه چرخاندم همان خبرنگار را ديدم كه زير سايبان مقابل سنگر ايستاده و چشم به آسمان و رگبار باران دوخته بود.با سر گفته اش را تاييد كردم و با مزاح گفتم:

-  من كه ديشب گفتم به ابرهاي جنوب نمي شه اعتماد كرد. حالا به حرفم رسيدي؟

چند روزي بود كه در نزديك فكه از دست باران زمينگير شده بوديم. شدت بارش باران در آن چند روز به حدي شديد بود كه حتي نمي توانستيم پا از سوله بيرون بگذاريم. خبرنگاري هم به واحد ما آمده بود كه از حماسه هاي هوانيروز گزارش و فيلم تهيه كند. اسم او امين بود و براي قسمت فيلم و عكس هيئت معارف جنگ ارتش كار مي كرد. مي گفت كه از سوي سرهنگ صياد شيرازي اعزام شده است. آن قدر تشنه گرفتن فيلم و خبر بود كه يك لحظه دست از سر ما بر نمي داشت. مي رفت و مي آمد و به

هر خلباني كه مي رسيد، مي پرسيد:

-  جناب سروان پس كي پرواز مي كنين؟

براي چندمين بار كه مرا ديد، بازهم پرسيد:

-  پس چه وقت پرواز مي كنين؟

-  هر وقت بارون خدا بند بياد.

-  نمي دوني فيلم گرفتن در هواي باراني چه لذتي داره.

-  در هواي باراني؛ اما نه در اين هوا كه آسمان به زمين وصل شده است.حالا هم اگر خيلي دلت لك زده فيلم تهيه كني، برو به فرمانده عمليات بگو تمام قوانين را زير پا بگذارد و ما رو به پرواز بفرسته.

-  راستي اگر الآن توي اين رگبار باران به شما ابلاغ كنند كه پرواز كنين،چه كار مي كنين؟

-  چه كار داريم بكنيم؟ پرواز مي كنيم.

-  يعني توي اين باران سيل آسا هم مي تونيد پرواز كنين؟

آره! اگر لازم و اضطراري باشه، توي آتش جهنم هم پرواز مي كنيم.

 همان طور كه چشم به باران دوخته بود، سرو دستانش را به طرف آسمان گرفت و گفت:

-  خدايا! يك كاري بكن اينها پرواز كنن و من دست خالي به تهران برنگردم

با تعجب و تبسم چشم به او دوخته بودم كه سرباز عمليات آمد و گفت:

-  جناب سروان! شما رو عمليات مي خوان!

فوري لبه هاي يقة گرم پوشم را بالا زدم و به سوي سنگر عمليات دويدم.داخل كه شدم، فرمانده عمليات نقطه اي را در اطراف پاسگاه فكه در روي نقشه نشان داد و با عجله گفت:

-  رحيم نواز! نيروهاي دشمن در اين نقطه با استفاده از هواي نامساعد درحال جابه جايي وسيع هستن. از بالا دستور دادن هرطور كه مي شه جلوِ اين جابه جايي را بگيرين.

نمي دانم چرا يك باره توي دلم به خودم گفتم كه انگار دعاي خبرنگاره مستجاب شد. افسرعمليات در ادامه سخنانش گفت:

-  دو فروند بالگرد كبرا و يك فروند شناسايي 206 براي اين مأموريت در نظر گرفته شده. سريع پرواز كنين!

از سنگر عمليات كه بيرون آمدم، با همان خبرنگار سينه به سينه شدم.لب باز كرد حرف بزند كه مهلت ندادم و گفتم:

- امين! انگار دعات مستجاب شد. بدو دوربين و وسايلت را بردار و دنبال من بيا!

-  مي خواي پرواز كني؟

-  مگر نگفتم كه دعات مستجاب شد؟ بدو تا دير نشده.

قبل از اينكه به سوي سنگر برود، فرياد زد:

-  مگر نشنيدي كه مي گويند دعا در زير باران مستجاب مي شه؟!

قبل از اينكه جوابش را بدهم از مقابل چشمانم غيب شد. ساك پرواز و كلاه هلمتم را برداشتم و همراه بقيه خلبان ها به سوي سه بالگردي كه كروچيف ها تايدان هاي آنها را باز كرده بودند، دويديم. در زير شدت بارش باران درحال بازديد بالگرد بودم كه صداي امين را در كنارم شنيدم:

-  جناب سروان رحيم زاده! اين بالگرد كه بيشتر از دو نفر جا ندارد. پس من كجا سوار شوم؟

بي اختيار خنديدم و با چرخاندن شانه اش به سوي بالگرد شناسايي 206 كه داخل گوشواره ديگري آماده پرواز بود، گفتم:

-  برو سوار آن بالگرد شو! معطل نكن

از زمين كه بلند شديم و مقداري جلو رفتيم، مواجه با مهي شديم كه هر لحظه غليظ تر مي شد. به منطقه مورد نظر كه رسيديم، ديد كافي نداشتيم.

دنبال علامتي براي يافتن هدف مي گشتيم كه چراغ هاي روشن خودروهاي دشمن، مشكل را حل كردند. معطل نكرديم و شديدتر از باران، راكت ها را به سوي آنها شليك كرديم. دعا مي كردم كه آن خبرنگار بتواند بيشترين بهره را از صحنه هاي انهدام و آتش گرفتن تجهيزات و تانك هاي دشمن ببرد و فيلم و خبر تهيه كند. نيروهاي دشمن كه به دليل باران و مه و بدي هوا انتظار پرواز و حضور ما را در بالاي سرشان نداشتند، چنان غافلگير و دستپاچه شده بودند كه قدرت هرگونه تصميم گيري را از دست داده بودند. ما هم با خيال راحت و به لطف خدا تمام آنها را به آتش كشيده و منهدم كرديم و بدون كوچك ترين آسيبي به محل استقرارمان برگشتيم. از بالگرد كه پياده شدم،سريع به داخل سنگر رفتم كه چشمم به امين افتاد. در بين چند نفر از بچه ها نشسته بود و عمليات انجام شده را با آب و تاب تعريف مي كرد. مرا كه ديد، خنده اش بيشتر شد و با نوعي قدرداني و تشكر گفت:

-  جناب سروان رحيم زاده! به خدا چنان صحنه هاي زنده اي گرفتم كه نظيرشان را هيچ كس تا امروز نديده است. صدا و سيما همه را بدون معطلي پخش خواهد كرد

امين راست مي گفت. تمام صحنه هاي آن عمليات را در روزهاي آتي بارها از شبكه هاي مختلف سيما تماشا كرديم. صحنه هايي كه خود ما هم باور نداشتيم كه عامل به وجود آمدن آنها بوده ايم.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان ابراهيم رحيم نواز

 

پس از انجام مأموريت فكه، روز بعد مأموريت ديگري ابلاغ شد. خواستند كه يكي از سايت هاي موشكي دشمن كه در منطقه رقابيه مستقر بود را نابود كنيم. همان خبرنگار و فيلم بردار جنگي  امين  هم همراه ما آمد.

در آن مأموريت هم دو فروند بالگرد جنگندة كبرا و يك فروند بالگرد 206 به عنوان نجات بوديم. امين ديگر تا اندازه اي با نوع بالگردها و مقررات پروازي آشنا شده بود و نياز به پرسش از اين و آن را نداشت. وقتي به طرف بالگرد مي رفتم، او را ديدم كه كنار بالگرد نجات ايستاده و با دو نفر از خلبانان در حال مصاحبه و گرفتن فيلم و

عكس است. با ديدن من و هم پروازم، يك لحظه دوربين را به سوي ما چرخاند و همراه با گرفتن فيلم، دستي هم با خنده برايمان تكان داد كه ما هم جوابش را داديم. اصولاً خبرنگاران و افرادي كه به محل استقرار گروه هاي هوانيروز در مناطق جنگي مي آمدند،خيلي زود با بچه ها صميمي مي شدند و ديگر دلشان نمي خواست از آنها جدا شوند. در ساعات روز اگر عمليات داشتيم،همراه ما به منطقه مي آمدند و در شب هم سنگر به سنگر، سوله به سوله مي رفتند و از نيروهاي خلبان و فني فيلم عكس، مصاحبه و خاطره مي گرفتند. در لحظه رفتن و جدا شدن هم كلي نشاني و شماره تلفن با بچه ها رد و بدل مي كردند.

با سه فروند بالگرد گروه، سكوت دشت را مي شكستيم و در حال رفتن به سوي رقابيه و سايت موشكي بوديم. مي رفتيم كه آن را هدف قرار دهيم و حماسه ديگري بر حماسه هاي هوانيروز بيافزاييم و وحشت و ضربة ديگري به نيروهاي عراقي وارد كنيم. سكوت به طور معمول انسان را بيشتر به سوي خدا دعوت مي كند.من هم در حين پرواز در حال راز و نياز با خدا بودم و صورت همسر و فرزندانم در مقابل چشمانم قرار داشتند براي آنها و همه مردم كشورم هم دعا مي كردم. به نزديك منطقه كه رسيديم، ناگهان تمام تصاوير محو شدند و فكر و ذكرم به سوي دشمن معطوف شد. يقين داشتم كه بقيه خلبانان و سرنشينان بالگردها نيز حالاتي مثل من دارند.

با رسيدن به منطقه و استقبال آتش و غرش توپ هاي پدافند دشمن سكوت هم فراري شد و فهميديم به دشمن و سايت موشكي نزديك شده ايم. با انجام چند رزمايش و جنگ و گريز، محل سايت را پيدا كرديم. بالگرد نجات از ما فاصله گرفت و ما  دو فروند بالگرد كبرا آماده براي عمليات شديم. در يك آن خبرنگار جنگي  امين  را از پشت شيشه ديدم كه از شيشه باز بالگرد نجات، در حال فيلم برداري است. سفارش محافظت و امنيت او را در بين راه به خلبان هاي بالگرد نجات كرده بودم كه ميهمان است ومواظبش باشند.

در يك هماهنگي فوري با كبراي دوم، قرار گذاشتيم او ضمن درگيري با دشمن، هواي بالگرد ما را هم داشته باشد كه بتوانيم سايت را منهدم كنيم.سايت در جايي قرار داشت كه اطراف آن را با چند پدافند محصور كرده بودند و زدن آن قدري مشكل بود. من هدايت بالگرد را به عهده داشتم و هم پروازم تيرانداز بود. با دو سه حركت، محل دقيق سايت را براي او مشخص كردم و پس از شليك دو سه راكت به سوي تجهيزات و نيروهاي دشمن، با ترفند اينكه از صحنه عمليات در حال فرار و دور شدن هستيم، ناگهان عقب گرد كرديم و دوباره صاعقه وار به سوي سايت و پدافندهاي اطراف آن حمله ور شديم. هنوز نيروهاي دشمن به خود نيامده بودند كه موشك ها وراكت هاي ما سايت و توپ هاي پدافند و نيروهاي دشمن را به آتش كشيدند و منهدم كردند. چنان بلبشويي در قسمت سايت و خودروهاي آن به وجود آورديم كه فقط انفجار، آتش، دود و كشته هاي دشمن بودند كه خودنمايي مي كردند. از زدن و انهدام سايت كه مطمئن شديم، دور زديم و قصد بازگشت به سوي قرارگاه را داشتيم كه ناگهان گلوله توپي در زير دم بالگرد ما منفجر شد. شدت موج انفجار به حدي شديد بود كه هدايت بالگرد براي لحظه اي از اختيارم خارج شد و بالگرد با سرعت و سر به سوي زمين وسقوط رفت. آن لحظات و شوك وارد شده بيشتر از چند ثانيه طول نكشيد كه به خودم آمدم و با ديدن زمين در كمترين فاصله با بالگرد، ناگهان با فرياد "ياابوالفضل" فرمان را با تمام قدرت به بالا كشيدم. سر و نوك بالگرد كه مي رفت با زمين برخورد كند، به صورت ناگهاني انحنا گرفت و قبل از سقوط با صداي تكان دهنده اي اوج گرفت. با تسلط بيشتر برروي فرامين، توانستم آن را به حالت عادي و پرواز درآورم. عرق سردي پيشاني، سر و صورتم راپوشانده بود و احساس مي كردم موهاي بدنم سيخ شده اند. به علايم نشان دهنده كه نگاه كردم، خوشبختانه همه را سالم ديدم. نيروهاي دشمن تا مسافتي ما را با گلوله بدرقه كردند و تا وقتي كه ديدند از تيررس آنها دور شده ايم، دست از تيراندازي كشيدند.

درحال فرود در زمين و گوشواره قرارگاه بودم كه متوجه شدم نيروهاي قرارگاه  خلبانان و متخصصين  چشم به بالگرد ما دوخته و با دست و انگشت اشاره به جلوِ بالگرد مي كنند. آن لحظه متوجه نشدم، اما زماني كه فرود آمديم و از بالگرد پياده شديم و به مقابل آن رفتيم، دود از كله ام بلند شد و شروع به شكرگزاري كردم. مسلسل و متعلقات آن كه در قسمت زير و جلو بالگرد قراردارند، از بيخ و بن كنده شده بودند. آنجا بود كه فهميديم آن صداي تكان دهنده اي كه درحين جلوگيري از سقوط و اوج گرفتن بالگرد شنيده بوديم، مربوط به برخورد مسلسل بالگرد به زمين و كنده شدن آن بوده است. اين بار هر دو با هم شروع به شكر و استغاثه از پروردگار كرديم كه اگر در آن حالت، ملخ اصلي بالگرد با زمين برخورد كرده بود، به طور يقين سقوط كرده و با متلاشي شدن بالگرد، مرگ ما را هم رقم مي زد. موضوع عجيبي هم كه ما را به فكر فرو برده بود، عدم برخورد ملخ به زمين بود كه اين اتفاق بدون استثنا بايد رخ مي داد؛ اما رخ نداده بود. بيشتر از ما آن خبرنگار جنگي  امين  از آن صحنه تعجب كرده بود و درباره آن حرف مي زد.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0