Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات هوانیروز

92 posts in this topic

بلندی های لولان

 

 

 

راوی: سروان تجسس و نجات، عباس شكروی

 

در سال هاي جنگ در شهرك شاهين شهر اصفهان زندگي مي كردم. اوايل بهمن ماه 1365 بود. يكي از روزها پس از پايان خدمت روزانه، همراه با ديگر دوستان سوار اتوبوس پايگاه شدم. روز كاري سختي را پشت سر گذاشته وآن قدر خسته بودم كه وقتي سرم را به پشتي صندلي گذاشتم، پلك هايم روي هم افتادند. چشمانم هنوز گرم نشده بودند كه يك باره با فريادهای همكارانم از سه چهار صندلي اتوبوس از خواب پريدم. «! شكروي! شكروي » تلنگر اشاره يكي از بچه هاي پشت سرم، حواسم را متوجه جلو اتوبوس كرد:
عباس! بلند شو! دژبان با تو كار داره.
با نگاه به سرباز دژبان كه كنار راننده ايستاده بود، سر و چشم را به علامت سؤال تكان دادم كه گفت:
 فرمانده پايگاه با شما كار داره!

متعجب از اتوبوس پياده شدم و به سوي ستاد فرماندهي رفتم. داخل دفتر فرمانده پايگاه كه شدم، آجودان با دست اشاره به اتاق فرماندهي كرد. كلاه از سر برداشتم و با نگاه به سرو وضعم در داخل آيينه ديواري، به داخل اتاق فرماندهي رفتم. با اداي احترام، خبردار ايستادم و چشم به او دوختم. فرمانده پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان درآن زمان سرهنگ غلامرضا صفايي نژاد بود. پشت ميز نشسته بود و نامه ها را تندتند امضا مي كرد. با سر جواب احترامم را داد و با نوك خودكار اشاره كرد تا نزديك او روي صندلي راحتي بنشينم. هنوز كامل جابه جا نشده بودم كه سه چهار سؤال پشت سر هم كرد:

چطوري غلامرضا؟ انگار شاهين شهر زندگي مي كني؟ چند تا بچه داري؟مشكلي كه نداري؟

از بين سؤالاتي كه مسلسل وار پرسيد، فقط توانستم به يكي از آنها جواب دهم كه پاسخ آن هم با سؤال بعدي نيمه تمام ماند. تنها توانستم بگويم:

يك پسر و يك دختر دارم. پسرم 4 سال و...

بلافاصله حرفم را قطع كرد و با خيره شدن به چشمانم گفت:

فردا صبح زود قبل از خدمت با وسايل نجات كامل كنار باند پرواز باش! لباس گرم يادت نره! حتماً با خودت بيار يك فروند « تي  سي » كنار باند ايستاده. همان جا باش تا من هم بيام. برو بسلامت!

زماني كه قيافه متعجبم را ديد، گفت:
كاري داري؟

جناب سرهنگ! اول اينكه اسم من علي رضاست نه غلام رضا. دوم اينكه چرا از طريق...
در حالي كه با ته خودكار سرش را مي خاراند، گفت:

مگر من چي گفتم؟

هيچي قربان! فقط پنج شش بار غلامرضا صدايم كرديد!
 ببخشين! مأموريت اضطراريه. آره! به همين خاطر هم از طريق گردان ابلاغ نكردم با « تي سي » مي ريم. در ضمن يك نفر هم با ما مي آد. برو سريع به كارهات برس و صبح زود پايگاه باش!
با اداي احترام از اتاق خارج و از پله هاي ستاد به پائين سرازير شدم. تو دلم با نق و نوق و اينكه حالا چه طوري تا شاهين شهر بروم؟ در حال رفتن به سوي درِ دژباني بودم كه با شنيدن صداي بوق خودرويي، خودم را كنار كشيدم و به راهم ادامه دادم. هنوز دو سه قدم نرفته بودم كه صداي بوق دوباره بلند شد. عصباني سرچرخاندم كه بگويم از آن طرف برو! كه ديدم خودرو فرماندهي است و راننده اش از پشت شيشه اشاره مي كند كه بروم و سوار شوم. تا آمدم به خودم بجنبم، خودرو كنارم توقف كرد و راننده پياده شد و گفت:

سركار استوار! بفرمايين سوار شين!
آن قدرخوشحال شدم كه حد نداشت. با تصور اينكه دست كم قسمتي از راه را با خودرو فرماندهي مي روم، از پايگاه خارج شدم. گرماي بخاري خودرو آن قدر لذت بخش بود كه نفهميدم چه وقت خوابم برد. فقط يادم هست با صداي راننده كه مي پرسيد:
سركار استوار! مقابل كدام خانه توقف كنم؟
بيدار شدم. ناباور از اينكه در شاهين شهر و بخش خانه هاي سازماني هوانيروز هستم، تند گفتم:
پلاك 27 . سر همان پيچ روبه رو پياده مي شم. دستت درد نكنه!
فردا صبح، هوا هنوز تاريك روشن بود كه خودم را به پايگاه رساندم و مستقيم به اتاق عمليات رفتم. از مسئول آماده عمليات، جسته گريخته شنيدم كه يك فروند بالگرد شينوك ظهر ديروز روي يكي از ارتفاعات برفگير غرب سقوط كرده است. حدس زدم كه مأموريت ضرب الاجل ما هم نبايد بي ارتباط با آن سقوط باشد. با نگاه به داخل ساك لوازم امداد، كمبودهاي دارو و پانسمان و لوازم موردنياز را تكميل كردم و سريع به سوي باند پرواز دويدم. شبح يك هواپيماي توربوكماندر از دور ديده مي شد. نزديك كه شدم خدمه پروازي آن درحال جنب و جوش بودند. نفس نفس زنان درحال گذاشتن ساك لوازم نجات داخل قسمت بار هواپيما بودم كه صداي سرهنگ صفايي نژاد را خطاب به كروچيف هواپيما شنيدم:
اين متخصص نجات ما هنوز نيومده؟
قبل از اينكه كروچيف لب بازكند، از زير بال هواپيما بيرون آمدم و با اداي احترام گفتم:
اينجا هستم جناب سرهنگ!
غلام رضا! بدو سوار شو كه وقت نداريم!
بي اختيار خنديدم و به داخل هواپيما رفتم. درحال بستن كمربند نجات بوديم كه غرش موتور هواپيما بلند شد و بعد از چند ثانيه از روي باند برخاست. مسافران آن هواپيماي 9 نفره غير از خدمه پروازي، فقط من و فرمانده پايگاه بوديم. كنار پنجره نشسته بودم و چشم به توده هاي پراكنده ابر كه به سرعت از كنارشان پرواز مي كرديم، دوخته بودم. آن هواپيما چنان راحت وبي سروصدا پرواز مي كرد كه احساس مي كردم بي حركت روي زمين هستم.برخلاف بالگرد، نه سروصداي موتور به گوش مي رسيد و نه گلوله هاي دشمن و پدافند به سويمان شليك مي شدند و نه از طرف هواپيماهاي دشمن تحت تعقيب و اضطراب بوديم.
 غرق مقايسه آن هواپيما با بالگرد بودم كه در باند فرودگاه اروميه كه اطرافش از برف سفيدپوش بود، به زمين نشستيم. از همان لحظه كه از هواپيما پياده شديم، سوز سرماي غرب در تنم نشست. آن شب را در ميهمانسراي پادگان لشكر 64 بوديم. البته فرمانده پايگاه به اتاق مخصوص رفت و مرا هم به يكي ديگر از اتاق ها هدايت كردند. صبح زود با سروصداي يكي از خدمه هاي ميهمانسرا، وسايل را برداشتم و از اتاق خارج شدم.سرهنگ صفايي نژاد و فرمانده لشكر و چند نفر در سرسراي ميهمانسرا ايستاده درحال صحبت بودند. با اشاره سر و چشم سرهنگ صفايي نژاد به يك نفر كه لباس هوابردي به تن داشت، فهميدم كه او همان شخصي است كه ديروز گوشزد كرده بود كه با ما خواهد آمد. تا آن لحظه هنوز هم به صورت دقيق از چگونگي و كم و كيف مأموريت اطلاعي نداشتم. از ميهمانسرا كه خارج شديم يك خودرو منتظرمان بود. داخل آن كه نشستيم فوري حركت كرد. فرمانده پايگاه با نگاه به ما دو نفر گفت:
ديروز يك فروند شينوك توسط پدافند دشمن هدف قرار گرفته و در ارتفاعات لولان در داخل خاك عراق سقوط كرده است. محل سقوط را مي دانيم؛ اما از خلبانان و كروچيف ها و سرنشينان آن تا اين لحظه هيچ گونه خبري نداريم. حواستون را خوب جمع كنين، ما براي شناسايي مي ريم.
خودرو در دل جاده تنگ و پوشيده از برف و يخ زوزه مي كشيد و به سرعت جلو مي رفت. از پشت شيشه و مه غليظي كه همه جا را در خود گرفته بود، چشم به كناره هاي جاده و ارتفاعات كه پوشيده از برف بودند،دوخته بودم. برخلاف تصورم كه فكر مي كردم مثل هميشه تا محل سانحه با بالگرد خواهيم رفت، اين بار با اتومبيل مي رفتيم. مسافت ديگري كه رفتيم همان كوره راه تنگ و باريك هم تمام شد و خودرو متوقف شد. از آنجا به بعد يك دامنه و كوه در مقابل مان قرار داشت و بقيه راه را بايد پياده مي رفتيم.قدم كه از خودرو به زمين گذاشتيم، شلاق سوزنده سرما به سر و صورتمان نواخته شد. يقه ها را بالا زديم و با شال سر و صورتمان را پوشانديم و در ميان همان مه غليظ شروع به رفتن كرديم. هنوز بيش از 50 قدم نرفته بوديم كه صفايي نژاد گفت:
 حواستون را خوب جمع كنين! از اينجا به بعد داخل خاك دشمن هستيم. با شنيدن كوچك ترين صدايي فوري استتار كنين! ديده بان ها و گشتي هاي دشمن به صورت سواره و پياده درحال گشت و ديده باني هستند.
با هشدار صفايي نژاد، بيشتر احتياط كرديم. خوشبختانه وجود هواي مه آلود باعث شد تا اندازه اي از ديد نيروهاي گشتي و ديده بان هاي دشمن در امان باشيم. از آن به بعد بايد احتياط بيشتري مي كرديم. درجه آن نيروي هوابردي همراه، استوار يكم و نامش خاتمي بود. بر و بازو و قامت ورزيده اش نشان مي داد كه بايد از نيروهاي ورزيده و نخبه هوابرد باشد كه براي آن مأموريت انتخاب كرده اند. خاتمي مجهز به مسلسل و نارنجك بود و من نيز مسلح به يك تفنگ « ژ- 3 » قنداق كوتاه همراه داشتم
سرهنگ صفايي نژاد هم به كلت مسلح بود.
از همان لحظه اي كه داخل خاك عراق شديم، صداي تيراندازي هاي پراكنده اي به صورت رگبار و تك تير به گوش مي رسيد. درحالي كه چهار چشمي به اطراف نگاه مي كرديم، در ميان مه غليظ و توده هاي برف كه ارتفاع آنها در بعضي نقاط تا كمر آدم هم مي رسيد، حركت مي كرديم و جلو مي رفتيم. حدود 25 دقيقه در راه بوديم كه يك باره مواجه با شبح بالگرد شينوك سقوط كرده شديم. در مقابل چشمان مان يك مشت آهن پاره درهم مچاله شده را در حالي كه بيش از دو سوم آن در زير چادري از برف مدفون بود، ديديم. از ظواهر آن كه در بين محوطه گودال مانندي سقوط كرده بود، مي شد حدس زد كه تا آن لحظه كسي به آن نزديك نشده است. با احتياط از سه جهت به آن نزديك شديم.مأموريت ما فقط شناسايي محل سقوط بالگرد بود و پس از يافتن آن،بايد سريع اقدام به بازگشت مي كرديم و ادامه مأموريت را به گروه هاي نجات و ريكاوري واگذار مي كرديم. با اينكه وضعيت درهم شكسته بالگرد نشان مي داد، كسي نبايد زنده مانده باشد؛ اما سرهنگ صفايي نژاد گفت:
 ما كه تا اينجا اومده ايم. نگاهي هم به داخل بالگرد مي كنيم، شايد كسي زنده مانده باشد.
با اين نيت، خاتمي بيرون ايستاد و من و فرمانده پايگاه از پاره گي قسمتي از بدنه به داخل بالگرد رفتيم. هنوز پا به داخل نگذاشته بوديم كه بوي متعفن و مشمئز كننده اي مشام مان را طوري آزار داد كه فوري مقابل بيني مان را گرفتيم. چشم به دل تاريكي داخل بالگرد دوخته بوديم و قصد جلو رفتن داشتيم كه از شدت آزار آن بوي متعفن مجبور به ترك سريع بالگرد شديم.خاتمي با تصور اينكه با خطري مواجه شده ايم، سريع حالت جنگ و دفاع گرفت و انگشتش به سوي ماشه رفت كه موضوع را به او هم گفتيم. فوري سه ماسك پارچه اي و چراغ اضطراري را از داخل ساك بيرون آوردم و با بستن ماسك ها بر روي بيني و دهان مان، دوباره داخل بالگرد شديم. چراغ برق اضطراري دستي را كه روشن كردم، با درهم ريختگي عجيبي از وسايل،قطعات، دستگاه ها، صندلي هاي شكسته و سوخته و درهم مچاله شده مواجه شديم. به هم ريختگي داخل بالگرد نشان مي داد كه سقوط شديد و اسفباري داشته است. آثار خون در چند جاي كف و ديوارهاي داخلي بالگرد به چشم مي خورد؛ اما به هر طرف كه نگاه كرديم، نشاني از جنازه هاي خلبانان وخدمه نديديم. با كنار زدن وسايل شكسته دو سه متر كه جلو رفتيم با تعدادي لاشه گوسفند كه به صورت پخته و متعفن درآمده و روي هم انباشته شده بودند، مواجه شديم. در قسمت ديگري كه نزديك به در عقب بود،مقداري مواد غذايي مانند نان، حبوبات و تعدادي حلب هاي سوخت پر وخالي روي هم تلنبار شده ديديم. موضوعي كه ما را بيشتر كنجكاو كرده بود،همان بوي تعفن بود كه ربطي به لاشة گوسفندان و نفت و بنزين نداشت. آن بو طوري در فضاي داخل بالگرد انباشته بود كه مجبور شديم با وجود داشتن ماسك، باز هم براي تنفس، هر از چند گاهي يك بار به كنار در برويم و نفس تازه كنيم. از ديدن مواد غذايي و حلب هاي سوخت و حبوبات، حدس زديم بالگرد مأموريت بردن آذوقه و سوخت به مردم يكي از روستاها يا پادگاني را داشته كه بر اثر هدف قرارگرفتن يا دليل ديگري سقوط كرده است.وقت زيادي نداشتيم و مي بايد قبل از بروز هرخطري به ويژه برطرف شدن مه، بالگرد را ترك و بر مي گشتيم؛ اما آن بو بدجوري مشكوك مان كرده بود.هرچه به دنبال يافتن آثاري از خلبانان و كروچيف ها و احتمال داشتن سرنشين، هرجا را زير و رو كرديم، چيزي نيافتيم. در آخرين لحظه كه قصد برگشت داشتيم، دوباره به سوي لاشه گوسفندها رفتيم. بوي تعفن بيشتر ازهمان قسمت بود.
از وضعيت انباشته شدن لاشه ها، فكري به ذهنم رسيد و شروع به كنار زدن آنها كردم. در حال كنار زدن لاشه ها بودم كه ناگهان مواجه با يك جنازه به رو افتاده كه لباس پرواز به تن داشت، شدم. جنازه را كه برگرداندم، آه از نهادمان برآمد و بي اختيار پلك روي هم فشرديم. او را خوب مي شناختيم. جنازه متعلق به مهدي دجپور يكي از كروچيف هاي گردان شينوك بود.فرمانده پايگاه هم او را خوب مي شناخت، چون خودش مدتي فرمانده گردان شينوك بود و دجپور هم يكي از نيروهاي گردانش بود. بالگرد شينوك برخلاف بالگردهاي ديگر داراي دو كروچيف است. قسمت زيادي از بدن دجپور سوخته و فقط كمي از صورت او كه داخل كلاه هلمت قرار داشت،سالم مانده بود كه ما هم او را از روي صورتش شناسايي كرديم. جنازه را آرام از لاشه ها جدا و دوباره به كنار زدن بقيه لاشه هاي گوسفندها ادامه داديم،لكن جنازه ديگري نيافتيم. جنازه را با گذاشتن روي برزنت يك صندلي شكسته به قسمت روشن كشيديم و براي آخرين بار يكبار ديگرهم تمام قسمت ها را وجب به وجب جست وجو كرديم، لكن آثار ديگري پيدا نكرديم.من و خاتمي همچنان در حال بررسي و جست وجو بوديم كه سرهنگ صفايي نژاد گفت:
 شكروي! بقيه بچه ها يا زنده مونده و فرار كرده اند، يا زير برف مدفون هستن. يا اينكه به دست گشتي هاي دشمن اسير شده اند. معطل نكنين مه دارد كمرنگ مي شود.
با هشدار فرمانده پايگاه، دست از جست وجو برداشتيم و در يك هماهنگي سريع، تصميم گرفتيم جنازه را همراه خود ببريم. هر چند در ميان  انبوه برف و موقعيت تپه سخت ماهورها، بردن آن بسيار مشكل و باعث كندي بازگشت ما مي شد؛ اما فرمانده پايگاه تأكيد كرد كه حتماً بايد تخليه اش كنيم. جنازه را با مقداري از كيسه هاي حبوبات محكم پيچيديم و از بالگرد خارج كرديم. امكان كول كردن يا با دست بردن آن به هيچ وجه مقدور نبود. با نگاه به اطراف و بالگرد، اشاره به درِ كوچك بالگرد كه كردم، سرهنگ صفايي نژاد هم تائيد كرد. در را كه فقط به يك پيچ و لولا وصل بود،از بدنه جدا كرديم و جنازه را با مقداري از سيم ها و بافه هاي كنده شده بالگرد، محكم به در سيم پيچ كرديم. اگر مي توانستيم به صورت سورتمه از آن در استفاده كنيم، خيلي خوب مي شد. مشكل فقط قسمت جلوِ در بود كه لبه آن را با چند ضربه بالا آورديم. بافه ها را طوري بسته بوديم كه دو نفر مي توانستند با گرفتن دو سر آنها، در و جنازه را روي برف ها بكشند. يا علي(ع) گفتيم و حركت كرديم. ابتدا مشكل بود؛ اما قلق حركت دادن كه دستمان آمد، كار راحت تر شد. بيشترين ترس ما از برطرف شدن مه و ديده شدن توسط گشتي ها و ديده بان هاي دشمن بود. مه آرام آرام داشت محو و دامنه ديد نيز وسيع تر مي شد. خوشبختانه مسير بازگشت سرازيري بود و كمك مي كرد كه زياد خسته نشويم؛ مگر اينكه سر سورتمه به داخل برف فرو مي رفت كه مجبور مي شديم مسير را عوض كنيم. سعي هم مي كرديم از بين شيارها حركت كنيم كه ديده نشويم. عرق ريزان در حال كشيدن سورتمه بوديم كه يك باره صداي پرواز بالگردي را شنيديم. سريع روي زمين خوابيديم و چشم به آسمان دوختيم. سه فروند از بالگردهاي جنگنده غزال دشمن بودند كه از فاصله دوري پرواز و در حال نزديك شدن به محل ما بودند. فوري روي جنازه و در را با برف پوشانديم و خودمان هم تا جايي كه امكان داشت به داخل برف فرو رفتيم و چشم به آسمان و بالگردها دوختيم. فاصله آنها هر لحظه كمتر و ترس ما بيشتر مي شد. خدا خدا مي كرديم از بالاي سر ما عبور نكنند كه خوشبختانه همان طور هم شد. هم ارتفاع سقف پرواز آنها بالا بود و هم اينكه بالاي سر ما نيامدند.چشم به آنها دوخته بوديم، از فاصله حدود پانصد متري ما عبور كردند و به سرعت دور شدند. خط حركت سورتمه در روي برف ها چنان مشخص بود كه اگر مقداري از ارتفاع شان را كم و يا از بالاي سر ما عبور مي كردند، معلوم نبود سرنوشت ما به كجا ختم مي شد. هر سه بالگرد جنگنده بودند و كاري از ما بر نمي آمد. آنها كه دور و محو شدند، سريع از زير برف ها بيرون آمديم و با تمام توان شروع به كشيدن سورتمه كرديم. با اينكه هوا بسيار سرد بود؛ اما عرق از سر و صورتمان جاري بود تا به داخل خاك ايران رسيديم. از نشانه هاي خطوط مرزي كه گذشتيم، مثل آوار روي برف ها ولو شديم. هر چند كه ناي حركت نداشتيم؛ اما پيدا كردن محل سقوط بالگرد و به ويژه آوردن جنازه شهيد دجپور، رضايت هر سه نفرمان را به دنبال داشت.
از آنجا به بعد را با خيال راحت تري حركت كرديم. در همان دامنه كوه توقف كرديم و سرهنگ صفايي نژاد با بي سيم دستي كه همراه داشت با راننده خودرو تماس گرفت و دستور داد كه سريع خودش را به ما برساند.درحال بازكردن سيم ها و بافه ها از اطراف جنازه و در بوديم كه خودرو رسيد.جنازه را داخل آن گذاشتيم و به سمت اروميه حركت كرديم. بعد از دو ساعت به پادگان لشكر 64 اروميه رسيديم. در بين راه، فرمانده پايگاه گوشزد كرد كه براي حفظ روحيه نيروهاي هوانيروز كه در پادگان لشكر مستقر بودند، شهادت دجپور را مخفي نگه داريم. هنوز در داخل پادگان لشكر توقف نكرده بوديم كه نيروهاي خلبان و فني هوانيروز اطراف خودرو را گرفتند و تا
آمديم به خود بياييم، جنازه روي زمين بود و گريه بچه ها و همرزمانش بود كه فضا پر مي كرد.
يك ساعت بعد، كالبد شهيد دجپور را به صورت امانت به سردخانه اروميه سپرديم و دوباره به لشكر بازگشتيم.شب در ميهمانسراي لشكر بودم كه سرهنگ صفايي نژاد احضارم كرد و پس از قدرداني گفت:
 فردا صبح همراه جنازه با يك دستگاه آمبولانس به رشت مي ري و اونو را از طريق معراج شهدا به خانواده شهيد تحويل م بدي!
جناب سرهنگ! نشوني از خانواده اش ندارم.
دستورات لازم را داده ام. كساني هستن كه به آنها اطلاع بِدن و شما روهم راهنمايي كنن.
فردا صبح زود به سوي رشت حركت كردم. پس از رسيدن به رشت، به معراج شهداي آن شهر رفتم و جنازه را تحويل دادم. چون هوا تاريك شده بود و جاده ها يخبندان بودند، مسئولان معراج از رفتنم ممانعت كردند. شب را در يكي از اتاق هاي معراج شهدا خوابيدم. مسئولان واحد ايثارگران هوانيروز، علاوه بر اينكه هماهنگي هاي لازم را با مسئولان رشت براي برگزاري هرچه باشكوه تر مراسم تشييع جنازه شهيد دجپور به صورت تلكس و تلفني انجام داده بودند، از من هم خواستند كه تا پايان مراسم حضور داشته باشم. از اين نظر، در تمام مراسم از كفن و دفن و تشييع تا خاكسپاري در كنار خانواده اش با عنوان نماينده هوانيروز ماندم و فرداي آن روز به سوي اصفهان حركت كردم.
دو روز بعد از رسيدن به اصفهان، گزارش مراسم تشييع و خاكسپاري شهيد دجپور را روي ميز فرمانده پايگاه  سرهنگ صفايي نژاد  گذاشتم.گزارش را خواند و پس از قدرداني، دستور داد كه پنج روز استراحت كنم.اما صبح دومين روز استراحت، يكي از نيروهاي نجات و تجسس پايگاه، با حكم ابلاغ مأموريت جديد، مقابل درِ خانه ام در شاهين شهر ايستاده و مرا به پايگاه فرا مي خواند.

 

 

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان كاووس جهانگيري

 

 

به اتفاق سرگرد قربان فرجي از اصفهان براي شركت در عمليات والفجر 4 با يك فروند بالگرد 214 عازم غرب كشور شديم. به منطقه استقرار گروه هوانيروز كه رسيديم، توسط سرپرست گروه كه سرهنگ علي رحماني  بود،براي تخليه مجروح از نقطه اي در خاك عراق به ايران، توجيه شديم. دو روز متوالي اين كار را انجام داديم. صبح روز سوم، از طرف سرهنگ شمسي پور كه افسر عمليات بود، مأموريت جديدي واگذار شد. بايد سريع به محلي به نام سروآباد مي رفتيم. سوخت زديم و فوري پرواز كرديم. به سروآباد كه رسيديم، افسر رابط هوانيروز كه در آن نقطه مستقر بود، به ما گفت:
بالگرد رو خاموش كنين و منتظر باشين!

بالگرد را در محلي كه براي تخليه مجروح اختصاص داده بودند، متوقف كرديم و تا ساعت 16:00 در انتظار ابلاغ مأموريت جديد مانديم. در كنار بالگرد ايستاده و گرم حرف با هم پروازم بودم كه يك خودرو جيپ از راه رسيد و در فاصله اي از بالگرد توقف كرد. سرهنگ صياد شيرازي از آن پياده شد و مستقيم به سوي ما آمد. دست هايمان بي اختيار بالا رفت و برايش اداي احترام كرديم. پس از جواب دادن به احترام ما، نقشه اي را روي زمين پهن كرد و با نشان دادن نقطه اي در روي نقشه،گفت:
-  جهانگيري! به اين نقطه پرواز مي كني و از شخصي به نام... يك بسته امانت را مي گيري و سريع بر مي گردي

با صياد زياد پرواز كرده بودم و تا اندازه اي با روحيات و خلق و خوي او آشنا بودم. بلافاصله گفتم:
-  جناب سرهنگ! آن شخص را چه طوري شناسايي كنم؟ شايد...
منظورم را فهميد و دو كلمه را به صورت رمز به زبان آورد كه بايد با آن شخص رد و بدل مي كردم
- منظورم بيشتر از نظر چهره، قد، قامت و لباس بود. يك علامت شناسايي، چيزي....
-  بارك الله! تو بايد مي رفتي مأمور امنيتي مي شدي
و درحالي كه تبسمش به لبخند تبديل شده بود، اضافه كرد:

- نگران نباش! آن شخص خودش به سوي شما خواهد آمد

محل دريافت امانت، در داخل خاك عراق بود. با اينكه از همان ابتدا ذهنم به سوي پرواز از نقطه اي كور به داخل خاك عراق بود؛ اما او هم اشاره كرد و با انگشت گذاشتن روي نقطه ديگري از نقشه، گفت:

-  اينجا مي دوني كجاست؟

-  از اين مسير چندين بار نيرو و مهمات به داخل عراق به صورت بال برد برده ام. دو نقطه كور ديگر هم در اين مسير داريم؛ اما اين بهترين است

تبسم معني داري روي لبانش نشست و با لحن خاصي گفت:

-  خوب است، خوب است. خودت كه بهتر مي دوني. پس سريع برو و زود برگرد!

بي درنگ داخل بالگرد شديم و به سوي مقصد پرواز كرديم. پس از پشت سرگذاشتن آن نقطه و وارد شدن به داخل خاك عراق، مواجه با شيارهاي كوچك و بزرگي مي شديم كه براي ما حائز اهميت بودند. با ارتفاع كم در داخل آن شيارها پرواز مي كرديم كه از ديد رادارها و ديده بان ها و هواپيماهاي دشمن، در امان باشيم. پس از مسافتي پرواز، نقطه را پيدا كرديم و فرود آمديم. قبل از فرود، هم پرواز و كروچيفم را توجيه و هشدارهاي لازم را به آنها دادم:

-  حواستون را خوب جمع كنيد! داخل خاك دشمن هستيم و امكان وقوع هر اتفاقي هست.

محل فرود ما در كنار يك زمين مزروعي با دو نشاني داده شده از سوي صياد بود. هر دو نشاني درست و چند نفر هم به ظاهر در حال كشاورزي بودند. نگران چشم به آنها و اطراف دوخته بوديم كه يكي از آنها بيل را به زمين گذاشت و داخل آلاچيق مانندي شد. بعد از لحظه اي كوتاه كه بيرون آمد، دو بسته زير بغلش بود. چند ثانيه توقف كرد و با نگاه به اطراف، از داخل زمين راه افتاد و به سوي ما آمد. دوباره به كمكم و كروچيف، سفارش لازم را كردم و با دست گذاشتن بر روي اسلحه اي كه كنار دستم بود، خود را آماده كردم. آن شخص مستقيم به سمت من آمد و در كنار در ايستاد. شيشه پنجرۀ بالگرد را هنوز نيم باز نكرده بودم كه اولين كلمه رمز از دهانش بيرون آمد. جوابش را كه مثل خودش با رمز دادم، كلمه دوم را به زبان آورد. پاسخ آن كلمه را هم دادم و با همان احتياط به او خيره شدم. نيمي از صورتش در زير پارچۀ شال مانندي مخفي بود. دررا كه باز كردم، بدون هيچ سخني دو بسته زير بغل را روي زانوانم گذاشت و سريع به سوي دوستانش رفت و يك باره غيب شدند. من هم كه فرامين پرواز در دستانم بود، بالگرد را بي درنگ به پرواز درآوردم و از همان مسيري كه آمده بوديم، پرواز كردم. در حالي كه هر سه نفرمان با خود كلنجار مي رفتيم كه يك باره كجا غيبشان زد؟! تا لحظه اي كه داخل خاك خودمان نشده بوديم، همچنان در اضطراب بوديم. از مرز كه عبور كرديم، نفس راحتي كشيديم و اندكي از نگراني مان كاسته شد.

به مقر اصلي كه نزديك شديم، سرهنگ شيرازي را ديديم كه يك دستتش را سايه بان ابرو كرده و چشم به بالگرد و پرواز ما دوخته است. با يك بار خاموش و روشن كردن چراغ زير بالگرد، بازگشت مان را اعلام و در همان محل فرود آمديم. قصد خاموش كردن بالگرد و پياده شدن داشتيم كه سريع به داخل بالگرد آمد. با ديدن دو بسته امانتي كه روي صندلي گذاشته بوديم، صورتش باز شد و بسته ها را باز كرد. آن دو بسته شامل هفت دست لباس كردي كامل بودند. سپس چشم به ما دوخت و پس از تشكر، فوري مأموريت ديگري به ما واگذار كرد كه آن هم در داخل خاك عراق بود. اين بار بايد به سوي دره شيلر كه در محدودۀ شهر پنجوين عراق، نزديك پادگان گرمك قرار داشت، پرواز مي كرديم و يك نفر را مي آورديم. دوباره بال گشوديم و به سوي محل جديد پرواز كرديم. دركنار پادگان گرمك كه فرود آمديم، يكي از سرداران سپاه به نام حاج همت منتظر ما بود. او را سوار كرديم و سريع از زمين كنده شديم. با سرعت و ارتفاع كم در بين تپه شيارها پرواز مي كرديم. هوا رو به تاريكي مي رفت و اگر به غروب مي خورديم، حق پرواز نداشتيم. هر چند كه خيلي سعي كردم؛ اما به نقطه اوليه كه رسيديم و فرود آمديم، هم غروب شده بود و هم سوخت كم داشتيم. با تصور اينكه

مأموريت ديگري به ويژه به دليل تاريك شدن هوا نداريم، به سرهنگ شيرازي گفتم:

- هم غروب شده و هم كمبود سوخت داريم. فكر نمي كنم ماندن بالگرد در اينجا به صلاح باشه. چه دستوري مي فرمايين؟
- مشكلي نيس. بريد سروآباد سوخت بزنين و سريع به اينجا برگردين!

با شنيدن دستور كه برويد و سريع باز گرديد، حدس زدم كه مأموريت ما هنوز تمام نشده و به احتمال زياد باز هم بايد پرواز كنيم. در مسير كه مي رفتيم، هم پروازم گفت:

-  كاووس! ما كه نمي تونيم در شب پرواز كنيم. مثل اينكه صياد خيال دارد شب هم از ما پرواز بكشد.

-  خودت كه شنيدي، گفت مشكلي نيس.

به سروآباد كه رسيديم، پس از سوختگيري، دوباره به همان نقطه برگشتيم. روي زمين يك بالگرد 214 با موتور روشن و ملخ هاي چرخان نشسته و هفت نفر در حال سوار شدن به داخل آن بودند كه ما فقط سرهنگ صياد و حاج همت را توانستيم در آن تاريكي تشخيص دهيم. بازهم قصد خاموش كردن بالگرد را داشتم كه با اشاره دست سرهنگ شيرازي كه به طرف بالگرد ما مي آمد، خودداري كرديم. از ميان در نيم باز بالگرد با نام بردن محلي نزديك شهر بانه، فرياد زد:

-  جهانگيري! مقصد ما آنجاست. خاموش نكنين و دنبال ما پرواز كنين!

بلافاصله خودش و آن پنج نفر و حاج همت سوار آن بالگرد شدند و پرواز كردند. ما هم به دنبال آنها پرواز كرديم. مدت آن پرواز به دليل فرود دو بالگرد در چندين نقطه و دادن دستوراتي توسط صياد و حاج همت به نيروهايي كه در آن نقاط مستقر بودند، طولاني شد و در نهايت در نزديك بانه كه فرود آمديم باز هم با كمبود سوخت مواجه شديم. صياد و همراهانش كه از بالگرد پياده شدند، براي چندمين بار دچار اشتباه شديم. باز هم فكر كرديم آخرين مأموريت را انجام داده ايم و بايد به سقز باز گرديم كه سرهنگ شيرازي گفت:

-  سريع به سمت سقز پرواز كنين و پس از سوختگيري دوباره به اينجا برگردين!

ناچار به سوي سقز پرواز كرديم و در ميدان صبحگاه پادگان فرود آمديم.همان طور درحال روشن، سوخت زديم و براي بارسوم به سوي بانه پرواز كرديم. تاريكي آن شب به دليل ابري بودن هوا و مه بسيار غليظ، باعث شده بود كه حتي از نور مهتاب هم محروم باشيم. در مسير كه مي رفتيم دغدغۀ فرود آمدن را داشتيم. با همه اينكه چند دقيقۀ پيش از آنجا پرواز كرده بوديم؛ اما به دليل نامساعد بودن هوا، هيچ گونه نقطۀ شناسايي براي فرود برايمان متصور نبود. از اين موضوع تا اندازه اي نگران بوديم كه از طريق راديوبه ما گفتند:

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان، بهرام كاظمي

 

اولين مرحله عمليات بيت المقدس از نهم ارديبهشت ماه 1360 شروع و در سوم خردادماه خاتمه پيدا كرد. در آن مرحله گذشته از ديگر بالگردهاي هوانيروز، ما بيش از 20 فروند بالگرد شينوك بوديم كه در مناطق مختلف جنوب پرواز مي كرديم و عمليات انجام مي داديم. مناطقي با نام هاي قايق براي ما تعيين كرده بودند كه به آن مناطق پرواز و مجروحين را به بيمارستان هاي شهرهاي پشت جبهه تخليه ميكرديم. گذشته از تخليه مجروح و شهدا، مأموريت ديگري هم براي حمل نيرو، از منطقه چنانه به جلو داشتيم كه بايد انجام مي داديم. اين مأموريت هاي فشرده و سنگين موجب شده بودند كه همواره در پرواز و فعاليت باشيم. گروه های متخصص هوانيروز هم در كنار ما به صورت شبانه روز فعال بودند و يك لحظه نشد كه ما آنها را بيكار يا در حال استراحت ببينيم. بالگردهاي ترابري، شناسايي و كبر ا در منطقه خضريه مستقر بودند و محل اصلي اسكان شينوك ها در كارخانه فولاد اهواز بود.

در يكي از مأموريت ها كه لحظاتي داخل يكي از سنگرهاي پزشكاني بودم كه درحال جراحي مجروحين بودند، تا اندازه اي پي به تلاش و ايثار پزشكان و بقيۀ گروه درماني از پزشكيار، پرستار و.. بردم كه چگونه در در منطقۀ جنگي و زير بمباران و آتش توپخانه اقدام به جراحي، پانسمان و رسيدگي به مجروحين جنگي مي كردند كه تلاش آنها قابل تقدير بود. مجروحين آن سنگر بيمارستاني را ما به بيمارستان شهيد بقايي اهواز تخليه مي كرديم.

من و هم پروازم و دو كروچيف، نزديك ظهر در محوطۀ بيرون آن سنگر درحال خوردن غذا بوديم. دركنار مجروحان ايراني، اسراي مجروح دشمن را هم تخليه مي كرديم. يك اسير مجروح عراقي لنگان لنگان در حال رفتن به داخل بالگرد بود كه هواپيماهاي دشمن براي بمباران از راه رسيدند. ما ونيروهاي ايراني كه آنجا بوديم، بلافاصله در پشت خاكريزها استتار كرديم.همان اسيري كه مي لنگيد، يك باره چنان با هر دو پا شروع به فرار كرد كه همه خنديدند. هواپيماها شروع به ريختن بمب هاي فسفري كردند. نقاطي كه مورد اصابت بمب ها قرار مي گرفتند، يك پارچه آتش مي شدند و آتش به زمين هاي اطراف بالگرد كه علف و خس و خاشاك بودند نيز سرايت كرده و هر لحظه برحجم آتش افزوده مي شد. داخل بالگرد پر از مجروح بود و اگر بمبي به آن اصابت مي كرد يا آتش به آن مي رسيد، بدون استثنا همه مي سوختند. بي معطلي به سوي بالگرد دويدم و استارت زدم. كمك پروازم هم كه خلبان دالوند بود، با شنيدن صداي موتور بالگرد خودش را رساند و در اتاقكش مستقر شد. بدون اينكه بالگرد را بررسي كنيم، سريع از زمين كنده شديم و مجروحين و بالگرد را از آن مهلكه به در برديم. مجروحين را در محوطۀ هتل آستوريا (قيام فعلي) پياده كرديم و به كارخانۀ فولاد رفتيم. پس از فرود، از يكي از متخصصين هوانيروز، سرهنگ سوري خواهش كردم به اتفاق هم يك بررسي كلي از بالگرد انجام دهيم. درحين بازديد متوجه شديم بالگرد از چند نقطه هدف اصابت تركش قرار گرفته و يكي از تركش ها به شفت و موتور هم صدمه زده است . با ديدن آن وضعيت به ويژه تركشي كه به موتور اصابت و به داخل آن نفوذ كرده بود، به اين نتيجه رسيديم اگر پنج دقيقۀ ديگر پرواز مي كرديم، به طور حتم با سانحه و سقوط مواجه مي شديم.

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا پيران نژاد

 

در عمليات فتح المبين با قربانعلي بيسوت تخليۀ مجروح انجام مي داديم.مجروحان را از چند نقطه با نام هاي باغچه، قايق و اسامي ديگري كه يادم نيست، به بيمارستان هاي اهواز، دزفول و انديمشك منتقل مي كرديم. در يكي از روزها كناري ايستاده و چشم به مجروحيني كه بيشتر آنها نوجوان و جوان بودند و به داخل شينوك مي بردند، دوخته بوديم. در همين زمان دو پيرمرد بسيجي را ديديم كه با يك برانكادر ابداعي كه مشخص بود خودشان آن را درست كرده اند، با يك نفر مجروح رسيدند. مجروح بيشتر از هفده يا هجده سال نداشت و از ناحيۀ گردن و كتف و سرتاسر يك طرف بدن، آماج تركش شده بود. با اشاره به پيرمردها به بيسوت گفتم:

بيسوت، اونجا رو نگاه كن! درود به شرفشان. فكر مي كني چند سال دارند؟

 به غيرت شان! اگه غيرت نداشتند كه اينجا نبودند

در همان زمان پاي يكي از پيرمردها كه دو سر برانكادر را گرفته بود به دليل نفت سياهي كه روي زمين ريخته بودند سريد و هر دو پيرمرد با برانكادر و مجروح روي زمين غلطيدند. متأسفانه همان زمين خوردن باعث شد كه پاي يكي از آنها هم بشكند و آه و ناله اش به هوا برود. از ناله هايي هم كه سر مي داد معلوم بود خيلي درد مي كشد. او را هم كنار مجروحين داخل بالگرد خوابانديم و سريع به سوي اهواز پرواز كرديم. در محوطۀ يكي از بيمارستان هاي اهواز كه فرود آمديم، سفارش آن پيرمرد را به يكي از افراد گروه پزشكي كه مجروحين را با آمبولانس مي برد، كردم. يك سال از اين جريان گذشت. درمنطقۀ ديگركه باز هم جنوب بود، با خلبان بهرام كاظمي كه هم پرواز بودم. آنجا هم تخليۀ مجروح مي كرديم. منتها مجروحين شيميايي بودند. بعد از چند نوبت پرواز و تخليۀ مجروح، احساس كرديم كه خودمان هم مشكل تنفس داريم. پس از فرود آمدن و خاموش كردن بالگرد همراه مجروحين وارد بيمارستان علي بن ابيطالب(ع) كه نزديك آبادان قبل از سه راهي ماهشهر  آبادان بود، شديم. پزشكان با معاينۀ ما گفتند:

 شما هم شيميايي شده ايد. زود برويد حمام كنيد!

ما هم فوري لباس ها را بيرون آورديم و با گذاشتن روي نيمكت كنار درِ حمام كه در انتهاي راهروِ همان بيمارستان بود، به داخل حمام و زير دوش رفتيم. وقتي بعد از شست وشو بيرون آمديم، آه از نهادمان برآمد. لباس ها و پوتين هايمان نبودند. با دو نصفۀ حوله كه دور بدنمان پيچيده بوديم، جلوِ در حمام ايستاده و چشم به ابتدا تا انتهاي راهرو دوخته بوديم. هرچه به اطراف نگاه كرديم و از اين و آن پرسيديم، احدي از آنها خبر نداشت و همه اظهار بي اطلاعي مي كردند. مستأصل مانده بوديم كه چه كار كنيم. لباس پرواز، كيف، مدارك، پوتين و گذشته از آنها، بايد پرواز مي كرديم. هيچ اثري از آنها نبود. خوشبختانه حمام ها انفرادي بودند و در جايي قرار داشتند كه زياد مقابل چشم نبود. والا اسباب مضحكه مي شديم. از سوي ديگر، با آن وضع هم نمي توانستيم راه بيفتيم و از اين و آن سؤال كنيم. حدود نيم ساعت گذشت و ما همچنان با خنده و چه كنيم چه كنيم؟ دست به گريبان بوديم كه ناگهان آن دو پيرمرد را ديديم درحالي كه لباس هايمان را روي دست گرفته اند، به طرفمان مي آيند.مقابل ما كه رسيدند، دهانمان از تعجب و تحسين بازماند و گله و شكايت را فراموش كرديم.لباس ها و پوتين هايمان را تميز شسته و واكس زده و تا كرده مقابل مان روي نيمكت گذاشتند وقبل از اينكه حرفي بزنيم، يكي از آنها با لحن مهرباني گفت:

 ببخشيد اگر دير شد. ما لباس هاي رزمندگان را كه اينجا به حمام مي روند مي شوييم و تحويل آنها مي دهيم

بيشتر از همه متعجب مانده بوديم كه در آن فاصلۀ كوتاه چگونه آنها را شسته و خشك كرده بودند؟!
 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا پيران نژاد

 

 

در بيستم ارديبهشت ماه 1361 ، در ادامۀ عمليات بيت المقدس همچنان به تخليۀ مجروحين و شهداي عمليات مشغول بوديم. افسر عمليات سرگرد سراج الدين صفوي بود. به ما كه دو فروند بالگرد شينوك به خلباني من و محسن تورخاني و دوكمك خلبان ديگر بوديم، دستور داد:

 -سريع به شلمچه پرواز كنيد و فقط تخليۀ مجروح انجام دهيد.

 - همين؟ اطلاعات ديگري نداري؟

 - من نمي دونم، نيروهاي خودي و دشمن كجان. فقط مي دونم كه نيروهامون ديشب حمله كرده اند و از جادۀ حسينيه  خرمشهرگذشته و به طرف شلمچه در حال نفوذ هستند. بهداري صحرايي هم بعد از جادۀ اهواز- خرمشهر به طرف غرب، حدود چند كيلومتر جلوتر واقع شده است. زود بريد كه منتظر شما هستن!

با توجه به آشنايي كه به منطقه داشتيم، فوري پرواز كرديم. با قطع كردن جادۀ دارخوين و گردش به راست، به پرواز در مسير ادامه داديم.مسافت ديگري كه رفتيم، تردد نيروهاي خودي را ديديم. تا چشم كار مي كرد، فقط نيرو مي ديديم. از طريق تماس راديويي به محسن تورخاني كه در بالگرد دوم بود، گفتم:

- محسن! به نظر مي رسه به خط مقدم خيلي نزديك شده ايم. مقداري از من فاصله بگير. حدس مي زنم افسر عمليات موقعيت نيروها را نمي دونست.احتمال داره ناگهاني وارد محدودۀ دشمن شيم.

- منم همين فكر را مي كنم. اشكال نداره. سعي مي كنم با فاصلۀ زيادتري از تو پرواز كنم. تو هم خيلي مواظب باش!

با همان تصميم و اضافه كردن فاصله، به پرواز ادامه داديم كه به يك خاكريز بزرگ رسيديم. نيروهاي خودمان با ديدن ما، هم زمان با ابراز احساسات با اشارۀ دست ها و سلاح هايشان، اشاره هم مي كردند كه باز گرديد و جلوتر نرويد؛ اما ما منظور آنها را درست متوجه نشديم و به پرواز ادامه داديم و از روي خاكريز و آنها گذشتيم. سرعت بالگرد ما در آن لحظه حدود 80 نات يعني معادل 150 كيلومتر در ساعت بود. همچنان پرواز مي كرديم و به جلو مي رفتيم كه ناگهان مواجه با تيراندازي از سوي نيروها و تانك و توپ ها و پدافندي كه در زير پايمان بود، شديم. در يك لحظه متوجه شدم كه آنها دشمن هستند. معطل نكردم و با چرخشي ناگهاني شروع به فرار كردم و هم زمان با فرار، هراسان به محسن گفتم:

-  محسن برگرد! من روي سردشمن هستم.

و با سرعت سرسام آوري از تيررس آنها دور شدم و در كنار نيروهاي خودي فرود آمدم. محسن هم به دنبال من، پشت بالگردم نشست. بلافاصله بالگردها را خاموش كرديم و درحالي كه احساس مي كردم موهاي دست ها و سرم سيخ شده اند، از بالگرد پائين آمدم. هنوز به خود نيامده بوديم كه تعداد زيادي از نيروها اطرافمان را گرفتند و با بوسيدن صورت مان گفتند:

-  خدا به شما خيلي رحم كرد. ما گفتيم به طور حتم هدف قرار مي گيريد. چرا به اشاره هاي ما توجه نكرديد؟

ما در آنجا تازه فهميديم كه نيروهاي عراق قبل از رسيدن ما، در آن نقطه بوده اند كه با دادن تلفات زيادي عقب نشيني كرده اند. يكي از برادران كه گويا از فرماندهان آنها بود، جلو آمد و گفت:

-  شما مگر پرچم هلال احمر ما را نديدين؟ بايد در همين نقطه فرود مي آمدين. محل برداشتن مجروحين همين جاست.

-  پرچم كجاست؟ كدوم پرچم؟

او با كنار زدن چند نفر از نيروها و نشان دادن پارچۀ كوچك سفيدي كه روي يك چوب يك متري در زمين فرو رفته بود، گفت:

-  آن پرچم ماست. شما چه طوري آن را نديدين؟

نگاهي آنچناني با مكثي چند ثانيه اي به پرچم كردم و با لبخند گفتم:

-  چرا، ديديم. منتها پرچم شما هم مثل اطلاعات كاملي بود كه افسر عمليات خودمان به ما داد. خدا خيرتان بده! زود مجروح ها را سوار كنين تا سر و كلة هواپيماهاي دشمن پيدا نشده و هدف قرار نگرفتيم، پرواز كنيم.

-  بفرماييد پرواز كنيد! هر دو بالگردتان پر است. فقط توروخدا زود بازگرديد كه كلي مجروح و شهيد داريم. بچه هاي ما در اين بيابان چشم اميدشان اول به خدا و دوم هم به شماست! خدا خيرتان بده...

محسن با نگاه به اطراف با تعجب پرسيد:

-  اين همه مجروح، مجروح كه مي كنيد، پس كجا هستند؟ ما كه كسي را نمي بينيم.

-  پراكنده هستند. وقتي صداي بالگرد شما را بشنوند، سريع آنها را به اينجا مي آوردند.

داخل بالگرد كه رفتيم چشمانمان از تعجب باز ماندند. تا سقف مجروح نشسته بود. حالا چه موقع سوار شده بودند، خدا مي دانست؟!

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا پيران نژاد

 

 

ايمان و ايران

 

فقط به عشق اين دو كلمه پرواز مي كرديم. اصلاً نفس كشيدن مان هم به خاطر اين دو كلمه بود. ايمان و ايران. علينقي پور هميشه مي گفت:

-  سه چهار بار اين دو كلمه را دادم با خط قشنگ برايم نوشتند و موقع پرواز چسباندم مقابل چشمم؛ اما استاندارد پرواز ايراد گرفت و مجبور شدم آن را بردارم.

در عمليات بيت المقدس با عنوان خلبان بالگرد شينوك پرواز مي كردم.هشت فروند بالگرد شينوك بوديم. نهم ارديبهشت ماه 1361 از اصفهان به مسجد سليمان پرواز كرديم و دهم از آنجا به اهواز رفتيم و دركارخانۀ صنايع نورد مستقر شديم. در جايي كه اسكان داشتيم، دكل هاي زيادي با رشته سيم هاي قطوري از بافه هاي برق فشارقوي وجود داشتند كه براي فرود وبرخاست ما كلي مشكل ايجاد مي كردند.كافي بود ملخ بالگردها كوچك ترين تماسي با بافه ها پيدا مي كردند. به آني يك پارچه آتش مي شديم. يك بار يكي از بالگردهاي شناسايي بدون اينكه متوجه باشد با چندرشته ازآن بافه ها برخورد كرده وتوده اي ازآنها راهمراه خود آورد بود

وقتي به زمين نشست و بافه ها را ديديم كه اطراف پايه هاي بالگرد حلقه شده اند، نزديك بود از وحشت سكته كنيم. فقط معجزه باعث شده بود كه بلايي به سر بالگرد وخلبانانش نيايد و در آسمان آتش نگيرند و پودر نشوند. مهندسين كارخانه وقتي بافه هاي قطع شده را ديدند، مبهوت و انگشت به دهان ماندند. برق تمام كارخانه در اثر همان برخورد بالگرد به بافه ها قطع شده بود؛ اما كوچك ترين آسيبي به بالگرد و دو خلبانش
 كه در ميان آهن يك پارچه بودند، وارد نشده بود. بچه هاي ما در آن مأموريت فقط دو موضوع و عامل مقابل رويشان بود كه چشم و دل به آن دوخته و بسته بودند. اولي ايمان و دومي ايران فقط همان...

عمليات در همان شب شروع شد و ما هم از صبح زود شروع به پروازكرديم. با پنج فروند از بالگردها از نقاطي مثل گرمدشت و ايستگاه حسينيه و قرارگاه فتح كه خودش بهداري هم داشت، مجروحين را به پشت جبهه انتقال مي داديم. غير از تخليۀ مجروح و شهدا، عمليات بال برد را هم براي پشتيباني نيروها انجام مي داديم. آن روز ما دو پرواز بسيار سخت انجام داديم. يك پرواز بال برد از نزديك چنانه به دارخوين و دومي هم از اميديه به خط مقدم، درست در نقطة درگيري نيروهاي دو طرف بود. يك فروند از بالگردهاي ما كه به خلباني منصور ذوالفقاري بود، در حين بال برد تيرخورد و يك موتورش از كار افتاد. تيمسار صفايي نژاد در آن بحبوحه فقط فرياد مي زد و يا ابوالفضل! يا ابوالفضل » مي گفت. شدت آتش دشمن در جايي كه ما مي خواستيم نيرو پياده كنيم، به حدي شديد بود كه هيچ كس جرئت نداشت نزديك برود؛ اما ما رفتيم، نشستيم و نيروها را هم پياده كرديم.

صداي چرق چرق گلوله هايي كه به بدنۀ بالگرد اصابت مي كردند هنوز در گوش هايم زنگ مي زنند. كمك خلبان من در آن پرواز خلبان فولادزاده و كروچيف هم حسيني  بود. ما بچه هاي هوانيروز از نهم وارد عمليات شديم.آن قدر گرم عمليات بوديم كه اصلاً خبري از مراحل ديگر عمليات بيت المقدس نداشتيم و برايمان هم مهم نبود. فقط برابر همان دو كلمۀ  « ايمان و ايران »مي خواستيم خرمشهر را آزاد و نيروهاي دشمن را با لگد از خاكمان بيرون كنيم. من الآن دارم مي فهمم كه مثلاً گرمدشت زير نظر قرارگاه قدس بود.

ساعت 24:00 بود. درحال آماده شدن براي خواب بوديم كه ابلاغ كردند:

-  سريع پرواز كنين و در ايستگاه حسينيه بنشينين!

-  اين وقتِ شب؟

-  دستور از بالاست و احتمالاً امشب يك عملياتي شروع مي شود.

هرچه هم سروصدا كرديم كه مجاز به پرواز در شب نيستيم، اهميت ندادند و گفتند كه دستور است و بايد پرواز كنيد. چاره اي نبود. مشكلات استاندارد و غيراستاندارد را به جان خريديم و پرواز كرديم. در ايستگاه حسينيه كه فرود آمديم و بالگرد را خاموش كرديم، گفتند:

-  عمليات چند روز است شروع شده و امشب هم مرحلۀ ديگري از آن شروع خواهد شد.

من درآن مقطع، از تاريخ نهم تا بيست و چهارم، اريبهشت ماه 35 ساعت با بالگرد شينوك پرواز كرده بودم. مدت زمان هر پروازمان 20 دقيقه طول مي كشيد و در هر نوبت دست كم 50 الي 60 نفر نيروي جنگنده يا مجروح را جابه جا مي كرديم. در يكي از پروازها كه هم پروازم خلبان بيسوت بود و بيش از 65 نفر مجروح سوار كرده بوديم، يكي از مجروحين كه يك نوجوان شانزده يا هفده ساله بود، يك دستش از بازو قطع شده بود. پزشك ها كمك هاي اوليه را انجام داده بودند و دست قطع شده را داخل يك پلاستيك گذاشته وبه گردنش آويزان كرده بودند تا در بيمارستان ماهشهر پيوند زده شود. اگر دير مي رسيدم آن دست تازگي و خاصيتش را از دست مي داد و ديگر قابل پيوند نبود. الله اكبر به شجاعت آن جوان. تا ماهشهر سرپا ايستاده بود وهرچه بقيه اصرار مي كردند، بنشيند، قبول نمي كرد كه مبادا جاي يك مجروح ديگر را اشغال كند. همان نيرو و اعتقاد به ايمان و ايران بود كه به من قدرت داد كه آن مجروح و بقيه را سريع به ماهشهر برسانم. هنوز مسافت زيادي پرواز نكرده بوديم كه يك فروند هواپيماي سوخوي دشمن به ما حمله ور شد. جثۀ بالگرد شينوك بسيار بزرگ و مثل بالگردهاي ديگر قدرت رزمايش سريع ندارد. تنها كاري كه توانستيم انجام دهيم، ارتفاع بالگرد را تا جايي كه امكان داشت كم كرديم و به صورت سينه مال از تيررس موشك هايش فرار كرديم. البته همان فرار باعث شد كه از مسير اوليه مان منحرف شويم و سر از دشتي در آوريم كه تعداد زيادي دكل و سيم هاي برق فشارقوي در مقابل مان بودند. براي گذر از آن دشت و بافه ها، مجبور بوديم با زياد كردن ارتفاع، از روي آن دكل ها و سيم ها عبور كنيم. ارتفاع هم اگر مي گرفتيم، هواپيماي دشمن دوباره ما را مي ديد و اين بار به احتمال قوي نمي توانستيم از چنگش فرار كنيم و هدف قرار مي گرفتيم. روي زمين هم نمي توانستيم بنشينيم چون هدف ثابت مي شديم و هواپيما راحت تر هدف مان قرار مي داد. تنها چاره آن بود كه هرطور هست عبور كنيم. اگر به خاطر آن نوجوان دست قطع شده نبود، به طور يقين دور مي زدم و از همان مسيري كه آمده بودم، مي رفتم. اما آن مسافت بسيار زياد بود و وجدانم و همان اعتقاد اجازه نمي داد كه تعلل كنم. كروچيف ما در آن پرواز استوار حسيني بود. خدا رحمتش كند. همين اواخر فوت كرد. به حسيني كه بين اتاقك ما دو خلبان سرپا ايستاده بود، با اشارۀ چشم به دو دكلي كه چند رشته بافۀ فشار قوي بين آنها بود، گفتم:

- حسيني! حواست را خوب جمع كن! مي خواهم از زيرآن بافه ها عبور كنم!

بيسوت زير لب زمزمه كرد: خدا به فريادمان برسه.

با همان نيت بالگرد را به سمت دو دكل و زير بافه ها هدايت كردم و به جلو راندم. دل تو دلم نبود. كوچك ترين تماسي با آن سيم ها موجب مي شد در هوا منفجر و به صورت تودۀ آتش شويم. با توكل به خدا تصميم داشتم اززير آنها عبور كنم. نزديك دو دكل كه رسيديم ناگهان هرسه دهانمان از تعجب باز ماند و خلبان بيسوت با تعجب گفت:

-  پس سيم ها كو؟ انگار اين دو دكل بافه ندارند!؟

و به دنبال او، حسيني هم حرف هايش تاييد كرد:

- راست ميگه بيسوت. بافه اي ندارند. اينها كه انگار بافه داشتند؟!

بعد از اينكه عبور كرديم، به چشمانم شك كردم و به بيسوت و حسيني گفتم:

-  من خودم بين آن دو دكل بافه ديدم. بايد دوباره امتحان كنم.

و با يك چرخش 180 درجه اي، دوباره يك رفت و بازگشت در بين آن دو دكل انجام دادم و بي آنكه بافه و سيمي وجود داشته باشد، گذشتيم. متحير مانده بوديم كه جريان چيست. با همان شك و ترديد به ماهشهر رسيديم و مجروحان را پياده كرديم. سه روز بعد كه در يك پرواز به بيمارستان رفتم ووضع آن نوجوان را از رئيس بيمارستان پرسيدم، با تبسم جواب داد:

-  عمل موفقيت آميز بود و پيوند دستش جواب داد. نگران نباش!

درحالي كه خدا را شكر م يكردم، از بيمارستان خارج شدم.
 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا پيران نژاد

 

سرگرد چرختابيان سرپرست و سرگرد صفوي افسرعمليات گروه هاي ، پروازي ما در جنوب بودند. خلبان هاي ديگري مثل قاسم دژستان عبدالحسين پور، جمشيد طالبي ، پولادزاده، بيسوت، بهرام كاظمي، پايكار، وابتهاج و صفايي نژاد هم در عمليات هاي بيت المقدس و فتح خرمشهر هر روز پرواز انجام مي دادند. صفايي نژاد، هم افسر رابط يكي از قرارگاه ها بود و هم پرواز مي كرد. منصور ذوالفقاري و تورخاني هم بيشتر مواقع هم پرواز بودند.

در يكي از پروازها كه هم پروازم سرهنگ جمشيد طالبي بود، خبر دادند كه خرمشهر آزاد شده است. درِ بالگرد ما به دليل فشار هوا كنده شده بود.فرود آمديم و در حال كلنجار رفتن با در بوديم كه تعدادي از خلبانان و نيروهاي هوانيروز در اطرافمان جمع شده بودند و از خوشحالي گريه مي كردند. ما اصطلاحي در پرواز به اسم (MAY-DAY) داريم كه در مواقع سانحه وفرود اضطراري به زبان مي آوريم. خلبان چوب بندي از آزاد شدن خرمشهرآن قدر خوشحال شده بود كه حدي نداشت. او سعي مي كرد با بي سيم آزاد شدن خرمشهر را به برج مراقبت اهواز خبر بدهد . آن قدر دستپاچه شده بود كه پي در پي فرياد مي زد:

-  ميدي! ميدي! خرمشهر آزاد شد!

همه ساكت بوديم و به مكالمة او گوش مي كرديم. تيمسار صفايي نژاد هم همين خبر را داد. اعضاي برج هم بسيار خوشحال شدند. دوباره پرواز كرديم و مجروحان را مقابل ميهمانسراي آستورياي اهواز پياده كرديم و دوباره پرواز كرديم. در مسير، من سعي كردم كه با تيمسار صفايي نژاد ارتباط برقرار كنم.بهرام كاظمي كه هم پرواز او بود، در جوابم گفت:

-  تيمسارحالت عادي نداره و نمي تونه جواب شما را بده.

-  چرا؟

-  از خوشحالي داره گريه مي كنه و نمي تونه حرف بزنه.

آن روزها، تمام پروازهايمان همراه با گريه و اشك شوق بود. در خرمشهر كه فرود آمديم، بدون استثنا همه پياده شديم و سجده كرديم و بوسه برخاك پاك قسمتي از ميهن مان كه مدت ها زير چكمۀ نيروهاي مزدور دشمن بود، زديم.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان محمدرضا مهديون

 

 

افسرنگهبان پايگاه بودم. پيام فرستادند كه آماده براي مأموريت باش!با شنيدن پيام، بي اختيار خنديدم. ما از اين نوع ابلاغ هاي غيرمترقبه وناگهاني خيلي داشتيم. يك بار جشن تولد دختر پنج ساله ام بود. چهار سال به دليل اينكه در جبهه بودم، نتوانسته بودم در روز جشن تولدش شركت كنم.اما آن سال در روز تولدش يكي از دوستان خلبان به جايم رفت و توانستم درخانه بمانم. كلي ميهمان هم دعوت كرده بوديم. كيك را گذاشتم روي ميز و درحالي كه به دخترم مي گفتم:

-  فوت كن! شمع ها را فوت كن!

همسرم به كنارم آمد و آهسته كنارگوشم گفت:

- رضا! يك سرباز با يك پاكت پشت در ايستاده. انگار با تو كار داره!

اسم سرباز و پاكت را كه شنيدم جشن تولد و كيك و دخترم را ول كردم و به خودم گفتم:

- رضا! جشن تولد به تو نيامده. بلندشو وسايلت را جمع و جور كن بايد بري مأموريت.

آن روز هم وقتي موقع نگهباني ابلاغ مأموريت كردند، فقط خنديدم. كلت و خشاب گلوله ها را به معاونم دادم و با جيپ پاسدارخانه به گردان رفتم. دو فروند بالگرد كبرا با سه نفر خلبان منتظرم بودند. فوري وسايلم را از كمدم برداشتم و به سوي آنها رفتم. داخل بالگردها نشستيم و به سمت نائين پرواز كرديم. در مسير كه مي رفتيم، يك فروند از بالگردهاي 214 گردان هجومي هم به ما پيوست و سه فروندي به پرواز ادامه داديم. پس از عبور از آسمان نائين بايد به سمت زاهدان و تنگۀ نصرت آباد پرواز مي كرديم.

مقام هاي مسئول خبردار شده بودند كه يك كاروان بزرگ محمولۀ مواد مخدر از مرز افغانستان وارد خاك ايران شده است. نيروهاي انتظامي و مبارزه با مواد مخدر و ارتش چند روز بود در بيابان هاي طبس به دنبال يافتن آن كاروان بودند كه تا آن لحظه ردي از آن نتوانسته بودند پيدا كنند. هم پروازم در آن مأموريت عباس حميدي بود. خدا رحمت كند شهيد قلخاني را، او هم افسر عمليات بود. وقتي به او ابلاغ كرده بودند كه فردا بايد به سمت "ز" پرواز كني؛ با همان اخلاق و لهجۀ داش مشدي كه داشت، با تعجب پرسيده بود:

- همين يكي رو كم داشتيم "ز" ديگه كجاست؟

آن لحظه من در كنارش نشسته بودم، زدم زيرخنده وگفتم:

- داش ممد! منظورش زاهدان است.

اخم هايش بيشتر توي هم رفت و گفت:

- خب مثل بچه آدم بگند زاهدان « ز» ديگه چيه!؟

درمنطقۀ نصرت آباد دو سه كاروان كوچك را قلع و قمع كرديم و افراد آنها به وسيلۀ نيروهاي زميني دستگير شدند. وقتي يكي از محموله هاي مواد مخدر را كه پشت يك وسيلۀ نقليۀ تر و تميز بود، با راكت به آتش كشيديم، بوي گند مواد مخدر تمام منطقه را پركرد. از زبان يكي از اسرا بيرون كشيده بودند كه كاروان اصلي طرف هاي بيرجند است. نگفته به سوي بيرجند پرواز كرديم. چون مي دانستيم بايد برويم. تنها نشاني كه دادند، منطقه اي به نام ده سلم بود. گفتند كه نيروهاي زميني در آنجا درگير با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر شده اند.

از طبس تا بيرجند يك سره منطقۀ كويري بود و دست كم به مدت يك ساعت بايد پرواز مي كرديم. تا چشم كار مي كرد كوير و اشعۀ سوزان خورشيد را مي ديديم. بدون اينكه كوچك ترين اطلاعي غير از آن دو كلمه ده سلم داشته باشيم و يا اينكه جنبنده اي غير از تعدادي خر و گورخر را در كويرببينيم، حدود يك ساعت در پرواز بوديم. ناچار با نيروهاي خودي تماس گرفتيم. جواب دادند:

-  ما الآن درگير با اشرار هستيم. به سمت ما بياييد!

در همين زمان صداي ديگري در راديو گفت:

-  نه! نه! آن سمت نرويد. به سمت ما بياييد!

هاج و واج مانده بوديم به كدام سمت برويم كه همان صداي اول گفت:

-  ما براي شناسايي يك لاستيك آتش مي زنيم! خودتان را سريع برسانيد!

مقدار ديگري كه پرواز كرديم از كوير خارج شديم. در مقابل مان دو لاستيك ديديم كه مي سوختند و دو نفر كنار دود و شعلۀ آتش لاستيك ها نشسته بودند و بساط چاي آنها برقرار بود. من نزديك آنها فرود آمدم و عباس نشاني ده سلم را از آنها پرسيد. با دست اشاره به سمتي كردند كه مسير يك رودخانه بود. دوباره پرواز كرديم. از كنار رودخانه با ارتفاع پائين جلو مي رفتيم كه به يك دو راهي رسيديم. يك راه به ارتفاعات ختم مي شد و سمت ديگر به دشت مي رفت. شروع به شناسايي هر دو مسير كرديم. نه در ارتفاعات مورد مشكوكي ديديم و نه در دشت. منتها درگدار رودخانه درختان گز بلندي وجود داشت كه دو سه بار از روي آنها پرواز كرديم. براي بار سوم يك باره اشعه نوري در بين درختان ديدم و مشكوك شدم. موضوع را به عباس هم گفتم:

-  عباس من يك نوري بين آن درختان ديدم. انگار مثل دادن علامت بود

-  اگر فكر مي كني مشكوك است، يك بار ديگر روي آنها پرواز كنيم!

براي بار چهارم كه روي آنها پرواز كرديم، شوكي به بالگرد وارد آمد و احساس كردم جسمي به آن برخورد كرد. به علايم كه نگاه كردم همه نرمال بودند و چراغ خطري هم روشن نشده بود. با خيال اين كه پرنده اي به بالگرد اصابت كرده، بيشتر به داخل درختان گز دقت كردم كه اين بار آن نور و برق را درچندين جا و لابه لاي درختاي با رنگ هاي ديگري ديدم. منتها عكس العمل مشكوكي نشان ندادم. مقدار كمي كه از درختان دور شديم، به عباس گفتم:

-  عباس! متوجه شدي؟ فكر مي كنم آن برق و نورها مربوط به شيشه هاي خودروهاي آنهاست كه استتارشان كرده اند.

عباس هم همين فكر را كرده بود. ناگهان تصميم گرفتيم آنها را بزنيم. در حالي كه مشغول هماهنگي بوديم، يك باره هفت هشت نفر مسلح از خودروها خارج شدند و در بين تپه هاي اطراف شروع به سنگر گرفتن كردند. پشت به آفتاب به سوي آنها هجوم برديم و در يورش اول سه دستگاه از خودروهاي آنها را با راكت و رگبار توپ هاي 20 م م منفجر كرديم و به آتش كشيديم. چون سابقۀ مبارزه با آنها را داشتم، به عباس هم گوشزد كردم:

-  حواست به آنهايي كه كمين كرده اند باشه كه با دوشيكا هدفمان قرار ندن

ضربۀ نهايي را به آنها زديم، اما متأسفانه به دليل اينكه سوختمان در حال اتمام بود، نمي توانستيم زياد آنجا بمانيم. از اين نظر، براي زدن سوخت به سمت نهبندان پرواز كرديم. در مسير كه مي رفتيم چراغ سوخت بالگرد من روشن شد و مجبور شدم در كنار يك پاسگاه به زمين بنشينم، اما آن دو بالگرد به سمت نهبندان رفتند. امكانات تدافعي آن پاسگاه بسيار كم و ضعيف بود. اشرار اگر خبردار مي شدند كه ما آنجا فرود آمده ايم، به طور حتم به سراغ مان مي آمدند و حسابمان با كرام الكاتبين بود.

خوشبختانه زياد آنجا نمانديم و تانكر سوخت بعد از دو سه ساعت آمد وباك بالگرد را پركرد. پس از سوختگيري هم باز متوجه نشدم كه بالگرد هدف اصابت گلولۀ اشرار قرارگرفته است. سريع پرواز كردم و در بيرجند فرود آمدم.صبح كه به سوي بالگرد براي پرواز رفتيم، در حين بازديد متوجه شدم زير ملخ به اندازۀ يك نعلبكي سوراخ شده است. همان لحظه بود كه فهميدم آن شوك، مربوط به گلولۀ ضدهوايي بوده كه اشرار در زماني كه بالاي درختان گز بوديم، به سويمان شليك كرده بودند.

مأموريتي كه با عنوان سه روزه رفته بوديم، تا آن لحظه 18 روز طول كشيده بود. همچنان به دنبال ردگيري كاروان بوديم كه خبر رسيد كاروان و اشرار را يافته اند. تعداد زيادي قاچاقچي با جديدترين تجهيزات و سلاح هاي روز در ارتفاعات مشرف به تنگ نصرت آباد مستقر شده بودند. آنها حتي به موشك هاي جديد استينگر و دوشيكا و ضدهوايي هم مجهز بودند. زماني كه بالاي سر كاروان سوداگران مرگ رسيديم،

 غروب بود. درگيري بسيار شديد بود و از همه طرف سلاح ها شليك مي كردند. ابتدا با هواپيماي سسنا آنها ومواضعشان را شناسايي كرديم و سپس وارد عمليات شديم. در آن مأموريت باز هم دو نفر از خلبانان هوانيروز را ديدم كه در مأموريت هاي بعدي شهيد شدند. آنها خلبان قرباني و خلبان هوشنگ اصلانلو بودند.قبل از پرواز و درگير شدن با اشرار، خلبان اصلانلو را ديدم كه با چند خلبان جديد در حال مشاجره لفظي بود. آنها اصرار داشتند به خاطر بالا رفتن ساعت پروازشان، پرواز كنند و اصلانلو به خاطر جديد بودن و تجربه نداشتن آنها در نبرد با اشرار، با پرواز آنها مخالفت مي كرد. وقتي ديدم كار دارد بالا مي گيرد، پادرمياني كردم و به خلبانان جديدگفتم:

- اين قدر داد و بي داد نكنين. در آينده آن قدر پرواز مي كنيد كه خودتان هم خسته مي شين

اما آنها زيربار نرفتند و سفت و سخت گفتند:

-  مي خوايم پرواز كنيم

وقتي پافشاري بيش از حد آنها را ديدم، ياد خودم افتادم كه من هم بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشكده، تمام عشق و شورم پرواز كردن بود.

پشت فرامين بالگردها نشستيم و به سوي اشرار پرواز كرديم. نيروهاي پياده از زمين و بالگردهاي ما به همراه هواپيماهاي نيروي هوايي از آسمان يك باره روي سرشان آوار شديم و چنان آنها را كوبيديم و قلع و قمع كرديم كه يك نفر نتوانست فرار كند. بيشتر آنها كشته و حدود 15 نفر هم اسيرشدند. آنها حتي حين درگيري به سوي بالگرد ما موشك هم شليك كردند.همراه با اسرا، مقدار زيادي مواد مخدر و تعدادي خودروهاي نو كه قيمت هر كدام از آنها برابر دست كم 10 سال حقوق هريك از ما بود، از آنها به غنيمت گرفته شد. بالگرد اصلانلو و قرباني مدتي بعد در همان منطقه به وسيله اشرار ناجوانمردانه هدف قرار گرفت و هر دوي آنها بعد از سقوط به شهادت رسيدند. خلبان هايي مثل رشيدي حق شناس، جمشيديان، خدادادي وتعدادي ديگر حتي از نيروهاي متخصص هوانيروز هم در مبارزه با سوداگران مرگ، در شرق كشور به شهادت رسيدند. نيروهاي هوانيروز در مبارزه با سوداگران مرگ هم مثل خط مقدم جبهه، حرف اول را مي زدند.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اواخر دهه هفتاد شمسی بود که نیروهای اطلاعاتی محل دقیق اختفا و فرماندهی یکی از سرکرده های اشرار را شناسایی کرده و از هوانیروز درخواست کمک کرده بودند تا به محل رفته و غاری که اشرار در آن پنهان شده و مقر اصلی آنهاست مورد اصابت قرار داده ، منهدم کنند.

شرایط و اوضاع طوری بود که می بایست این اقدام بسیار سریع و البته با رعایت اصل غافلگیری صورت می پذیرفت 

به همین جهت و نیز بخاطر حساسیت و اهمیت موضوع ، از ستاد فرماندهی مأموریتی به یکی از خلبانان کبرا ابلاغ می گردد و وی را که با نام کوچک مورد خطاب قرار داده بودند به این مأموریت فرستادند که با کمک خلبان خود و بصورت تک فروندی به اطراف بیرجند و محل مورد اشاره حرکت کرده و مأموریت را انجام دهند.

از لحظه شروع مأموریت و پرواز از اصفهان تا منطقه و محل استقرار اشرار غافلگیری بخوبی انجام می گیرد و خلبان کبرا موفق می شود با پیدا کردن غار و اجرای آتش سنگین ، کلیه اشرار داخل غار را به هلاکت رسانیده و تمامی تجهیزات و تسلیحاتشان را نابود سازد ، مخصوصا" اینکه سرکرده اشرار هم داخل غار بوده و به هلاکت می رسد.

البته تعدادی از اشرار در خارج از غار حضور داشتند که با سلاح های خود اقدام به تیراندازی به هلیکوپتر کبرا می کنند که خلبان در پاسخ ، آنها را با توپ 20 م.م مورد هدف قرار داده از بین می برد اما ظاهرا" تعدادی از گلوله های آنها به هلیکوپتر اصابت کرده بوده بطوریکه باعث از دست دادن سریع سوخت بالگرد می شود ، هر چند در این شرایط و مطابق کتاب می باست خلبان به سرعت فرود آمده و از بالگرد دور شود اما خلبان شجاع هوانیروز پس از پایان مأموریت و انهدام کامل مواضع اشرار و سوداگران مرگ ، از محل دور می شود و خود را به نزدیک ترین پاسگاه در منطقه ای امن رسانده و ساعاتی بعد و با رسیدن تانکر سوخترسان و نیز نیروهای فنی و تعمیراتی ، پس از انجام اقدامات اولیه هلیکوپتر به پایگاه مادر تخلیه می گردد.

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان محمدرضا مهديون

 

دومين روز جنگ بود كه به من ابلاغ شد با يك گروه سه فروندي  (دو فروند بالگرد كبرا و يك فروند بالگرد ترابري 214) به بوشهر پرواز كنم. درابتدا از اصفهان به سمت شيراز پرواز كرديم. خلبان يكم هاي بالگردهاي كبرا خلبان ابراهيم تهراني و خلبان اردلاني بودند. به شيراز كه رسيديم درپايگاه نيروي هوايي سوختگيري كرديم و بلافاصله به سمت بوشهر پرواز كرديم. در پايگاه نيروي هوايي بوشهر كه فرود آمديم، ما را سريع به اتاق جنگ بردند. خلبان هاي بالگردهاي نيروي دريايي هم در اتاق جنگ حضور داشتند. ناخدايي با نام رياحي، فرمانده عمليات بود. ايشان بدون مقدمه گفت:

-  وضعيت منطقه بسيار بحراني است. شبانه روز آماده براي پرواز وعمليات روي آب باشين!

با شنيدن سخنان ناخدا رياحي، ما  (خلبانان هوانيروز)  با سه مشكل اساسي مواجه شديم. در يك هماهنگي سريع با ديگر خلبانان كبرا و ترابري214 به ناخدا رياحي گفتم:

-  ما ترسي از انجام پرواز و عمليات نداريم؛ اما به سه دليل نمي توانيم اين پرواز را انجام دهيم.

1) تا اين لحظه ما هيچ گونه پروازي در شب انجام نداده ايم.

2) تا اين لحظه روي آب پرواز نكرده ايم.

3) بالگردهاي هوانيروز قابليت پرواز روي آب را ندارند و اين كار فقط مخصوص بالگردهاي نيروي دريايي است.

ناخدا رياحي و ديگر افرادي كه در اتاق جنگ بودند، وقتي استدلال هاي منطقي ما را شنيدند، در يك هماهنگي سريع اعلام كردند:

-  پس آماده باشين فردا به سوي خرمشهر پرواز كنين!

فردا صبح، سپيده نزده به سمت خرمشهر پرواز كرديم. نزديك خرمشهركه رسيديم، دستور عوض شد و گفتند كه به سمت اهواز برويد!. فضاي خرمشهر را دود غليظي گرفته بود و صداي انفجارهاي پياپي را به خوبي مي شنيديم. وارد خرمشهر نشده به سمت اهواز پرواز كرديم. درحال فرود درفرودگاه اهواز بوديم كه دستور سوم هم ابلاغ شد:

-  در پادگان لشكر 92 زرهي اهواز بنشينيد!

از صبح كه از بوشهر بلند شده بوديم، تا آن لحظه از هر منطقه اي كه عبور كرده بوديم، در همه جا مواجه با دود و انفجار و آتش بوديم. وضعيت منطقه هم يك سره قرمز بود و هواپيماهاي دشمن و خودي در همه جاي آسمان جنوب جولان مي دادند و ضمن درگيري با هم، بمباران هم مي كردند.برابر همان دستور از فرود در فرودگاه اهواز خودداري كرديم و در پادگان لشكر 92 زرهي اهواز به زمين نشستيم. هنوز از بالگرد خارج نشده بوديم كه سرهنگ وطن پور به كنارمان آمد و به خلبان تهراني كه سرپرست گروه بود،گفت:

-  تهراني! گروهت را بردار و برو به محور اهواز خرمشهر! يك شناسايي كامل با رزم انجام بده و سريع بازگرد

اولين عمليات ما در آغاز جنگ در تاريخ 1359/7/3 انجام شد. نيروهاي دشمن تا پشت كرخه پيشروي كرده بودند و شهر اهواز و پادگان زير گلوله هاي توپخانۀ دشمن بودند. پنجمين روز جنگ بود كه زاغۀ مهمات لشكر هدف قرار گرفت و مهمات آن منفجر شد. وضعيت شهر بسيار آشفته بود و عده زيادي از مردم درحال ترك شهر بودند. اگر دشمن موفق به تصرف اهواز مي شد؛ به طور حتم تمام خوزستان از دست مي رفت. اهواز فرودگاه بين المللي داشت و موقعيت راهبردي خوبي براي عراق بود.

عمليات هايي كه ما  (گروههاي پروازي هوانيروز) در آن روزهاي ابتداي جنگ در جنوب انجام مي داديم، بدون فرمان و فرمانده بودند. صبح ها بدون اينكه حتي صبحانه بخوريم، پرواز مي كرديم و در بيشتر روزها اصلاً فراموش مي كرديم ناهار هم بخوريم. آن قدرگرم پرواز و زدن ضربه به نيروهاي دشمن بوديم كه نمي فهميديم وقت چه طوري مي گذرد. روزها نيروهاي دشمن را عقب مي زديم و آنها در شب كه ما پرواز نداشتيم، دوباره پيشروي مي كردند .يكي از روزها خبر رسيد كه يك فروند از بالگردهاي جنگندۀ ضدتانك درآبادان دچار سانحه شده و بايد سريع يك فروند جايگزين آن شود. همۀ خلبان ها در اهواز گرم پرواز و انجام مأموريت بودند. من و خلبان مهدي مدرس  تازه چند دقيقه بود كه بعد از چند پرواز سنگين از بالگرد پياده شده بوديم كه لقمه اي غذا بخوريم. وقتي ديديم افسر عمليات به دنبال خلبان براي فرستادن بالگرد به آبادان است، نگاهي به چشمان هم كرديم و مدرس با تبسم مخصوصي گفت:

-  رضا ! بريم آبادان؟

-  ما آمده ايم اينجا با دشمن بجنگيم. چه فرقي مي كند اهواز يا آبادان باشد. برو بريم!

بلافاصله با لقمه اي در دست به سوي افسر عمليات رفتيم و آمادگي مان را براي رفتن به آبادان اعلام كرديم. افسر عمليات كه از داوطلب شدن ما خوشحال شده بود گفت:

-  حواستون باشه از طريق جادۀ اهواز به آبادان پرواز نكنين كه خيلي خطرناكه. ميانبر بزنين و از طريق شادگان خود را به آبادان برسونين.مي تونين به ايلام برين. آنجا مقر نيروهاي هوانيروز مشخص است.

ما سريع داخل بالگرد شديم و به سمت شادگان پرواز كرديم. برابر توصيۀ افسر عمليات از راه شادگان ميانبر به سمت آبادان پرواز كرديم. به آبادان رسيده بوديم؛ اما نمي دانستيم آنجا آبادان است. چون فضاي شهر را آن قدر دود و آتش گرفته بود كه شهر به طور كلي معلوم نبود. در آن لحظه اگر يكي از بالگردهاي كبراي خودي را نديده بوديم، به پرواز ادامه مي داديم و به طور يقين سر از بصره در مي آورديم. زماني كه بالگرد كبرا را ديديم، گمان كرديم آن كبرا دارد خود را از فضاي دود و آتش دور مي كند كه به سمت نقطۀ امني برود. دنبال آن كبرا كه رفتيم به سه راهي خرمشهر آبادان رسيديم ودر كنار يك نخلستان شماري از بالگردهاي هوانيروز را در روي زمين ديديم.آن سه راهي به نام نخلستان هاي زيتون هم معروف بود. پس از چند ساعت پرواز، سرانجام در بين بالگردها فرود آمديم. البته هنوز هم مشكوك بوديم كه با تماس ديگري از آنجا هم به جاي ديگري پرواز نكنيم. در آنجا با سرهنگ جلالي مواجه شديم كه افسر عمليات منطقه بود. تعدادي از خلبانان مثل عباس نبيئيان و جواد نارنجي و محمد رضا صحرايي را هم در زيتون ديديم. فرود ما هم زمان با فرود يك فروند بالگرد ترابري 214 بود. چشم به بالگرد داشتيم كه درِ سمت راست آن باز شد و يك نفر را با برانكادر بيرون آوردند و به سمت يك آمبولانس دويدند و داخل آن گذاشتند. وقتي پياده شديم و پرسيديم كه چي شده؟، گفتند:

-  بالگرد صحرايي و جواد نارنجي را زده اند.

صورت هايمان در هم رفت و ناراحت شديم. صحرايي و نارنجي ازخلبان هاي بالگرد جنگندۀ ضد تانك بودند و بالگردشان در حين عمليات هدف قرار گرفته بود. گلوله به سامانۀ هيدروليك بالگرد اصابت كرده بود؛ اما خلبانان آن با وجود اينكه مجروح شده بودند با مهارت از سقوط بالگرد جلوگيري و آن را روي زمين فرود آورده بودند.گلوله از جلوبه اتاقك خلبان و كلاه هلمت صحرايي اصابت كرده بود. زماني كه قصد داشتند كلاه هلمت را از سر صحرايي بيرون بياورند، موها و پوست سرش هم همراه با كلاه هلمت جدا شدند. هر دو را بلافاصله به بيمارستان آبادان بردند.هنوز عرق تن ما خشك نشده بود كه سرهنگ جلالي دستور داد:

-  سريع به منطقه اي كه بالگرد هدف قرار گرفته، پرواز كنين و وضعيت بالگرد را مورد شناسايي قرار بدين

به دليل اينكه ما هيچ گونه آگاهي از محل فرود بالگرد نداشتيم ونمي دانستيم در كجا فرود آمده است. رضا اختياري داوطلب راهنمايي ما شد و گفت:

-  محل درگيري و فرود را من بلدم كجاست. بيايين با هم بريم!

با خلبان اختياري به سوي منطقه فرود بالگرد پرواز كردم. از بالا كه به بالگرد نگاه كردم، آن را سالم ديدم و مشكل خاصي نداشت. سريع به محل استقرار بازگشتيم و به جلالي گفتيم:

-  بالگرد بايد سريع تخليه شه. اگر امشب در آن محل بمونه، دشمن يا آن را مي بره و يا اينكه منهدم مي كنه

بالگرد سانحه داده را به دليل بحراني بودن منطقه، نمي شد به وسيلۀ بالگرد ديگري از آنجا تخليه كنيم. تخليۀ بالگرد با بالگردي ديگر داراي شرايط سختي است كه بايد رعايت شود. وجود نيروهاي دشمن همراه با بالگردها و هواپيماهاي جنگي آنها و به ويژه ستون پنجم، اين اقدام را به صفر مي رساند. اگر اين كار را مي خواستند انجام دهند، چه بسا هر دو بالگرد را از دست مي داديم. از اين نظر بنا شد كه بالگرد سانحه داده با همروي بالگردهاي كبرا، به وسيلۀ تريلر از منطقه تخليه شود. سرهنگ جلالي دستور براي تخليۀ بالگرد را صادر كرد و نيروهاي فني براي يافتن جرثقيل و تريلر وگذاشتن بالگرد روي آن، به تلاش افتادند، اما به شب خوردند. صبح كه بالاي سر بالگرد رفتيم، آن را منفجر شده ديديم. بقاياي متلاشي شده آن روي زمين بود.

پروازهاي بكاو و بكش از همان فرداي آغاز جنگ شروع شدند. از صبح تا غروب به دنبال يافتن تانك ها و ستون هاي دشمن پرواز مي كرديم و پس ازيافتن آنها، شروع به شكار و انهدام آنها مي كرديم. تمام تلاش ما آن بود كه نگذاريم تانك هاي دشمن به اين طرف رودخانه كارون نفوذ كنند. آنها را بايد در همان غرب رودخانه زمينگير و بعد با پروازهاي هجومي اقدام به زدن آنها مي كرديم. ما آنها را صبح تا غروب با ضربت هاي پي در پي به آن طرف رودخانه فراري مي داديم؛ اما شب دوباره به اين طرف مي آمدند. آن قدرتانك و ادوات زرهي داشتند كه اگر يكي را منهدم مي كرديم، ده دستگاه ديگر جايگزين آن مي كردند. تمام تلاش ما در آن چند روز آن بود كه نگذاريم دشمن شرق رودخانه را تصرف كند. خدا را شاهد مي گيرم در آن نقطه اي كه ما عمليات انجام مي داديم، غير از بالگردهاي هوانيروز و شماري از نيروهاي هوابرد كه به صورت نامنظم با دشمن مي جنگيدند، نيروي ديگري نبود تنها ما بالگردها و تعداد كمي از نيروهاي چريكي بوديم كه در بين آنها داوطلباني از نيروهاي هوانيروز را هم مي ديديم كه گاه و بي گاه پيش ما مي آمدند ولحظاتي كنار ما مي نشستند و دوباره مي رفتند. از آن داوطلبان زميني هوانيروز تعدادي مثل عقيلي، عبدالله زاده، بوربور و شماري ديگر در مقاطع مختلف از همان سه راهي زيتون تا زير پل خرمشهر و سوسنگرد و بستان به شهادت رسيدند. خون هوانيروزي ها در جاي جاي دشت خوزستان و جبهه هاي غرب در طول 8 سال جنگ ريخته شده است.

دشمن محل استقرار ما را در سه راهي زيتون شناسايي كرده بود. بعد از ظهر همان روز هواپيماهايش آمدند و بمباران كردند. خوشبختانه به نيروها وبالگردها آسيبي وارد نشد؛ اما فهميديم كه ديگر نبايد آنجا بمانيم. همان شبانه بالگردها را پرواز داديم و به محلي به نام جراحي كه نزديك منازل سازماني كاركنان پتروشيمي بود، برديم. در آنجا هم با يك سلسله مشكلات مواجه شديم كه مهم ترين آنها حيوانات ريز و درشت نخلستان ها بودند. همان شب جلسه اي در يكي از اتا قهاي نيمه ساز و بي سقف خانه اي تشكيل داديم سرهنگ جلالي گفت:

-  صبح زود آماده براي مأموريت و ضربه زدن به دشمن باشين. به تانكرهاي سوخت و خودروهاي مهمات هوانيروز دستور داده ام به خاطر صرفه جويي در وقت، در جادۀ آبادان مستقر شوند. هر زمان كه به سوخت ومهمات احتياج داشتيد، در كنار آنها فرود آييد. آنها كاملاً توجيه شده اند.

صبح قبل از روشن شدن هوا كنار بالگردها بوديم. نيروهاي فني تمام بالگردهاي كبرا را در طول شب مهمات گيري كرده بودند. آنها هم كمتر از ما تلاش نمي كردند و زحمت نمي كشيدند. يك بار با نگاه به صورت خستۀ يكي از آنها كه مي دانستم تا صبح بيدار بوده، به او گفتم:

-  انگار خيلي خسته يي! برو يك گوشه اي، يك چرتي بزن

-  به موقعش هر دو با هم مي خوابيم.

هيچ وقت نديدم كه نيروهاي هوانيروز در جبهه ها حرف از من و تو بزنند.فني و خلبان دركنار هم ايثار مي كردند.همه آماده در كنار بالگردها ايستاده بوديم كه سرهنگ جلالي هم به عنوان افسر عمليات و هماهنگ كننده، داخل يكي از بالگردهاي ترابري 214 نشست. هم پرواز من در آن صبح، خلبان راستگو بود. تا ظهر يك سره عمليات انجام داديم و شمار زيادي از تانك ها و تجهيزات و افراد دشمن را نابود كرديم. در هر نقطه اي كه وارد عمليات مي شديم، بعد از تمام شدن مهماتمان، فقط دود و آتش و تانك هاي متلاشي و اجساد نيروهاي دشمن بودند كه پشت سرمان جا مي گذاشتيم. نيروهاي دشمن در طول جنگ از هيچ نيرويي غير از هوانيروز و هوابردي ها وحشت نداشت. آن روز ما با ضربه هاي سنگيني كه به آنها وارد كرديم، چنان عاصي شان كرديم كه هواپيمايشان را به سراغ مان فرستادند. بعد از ظهر هم پرواز من عوض شد و به جاي راستگو، عباس نبيئيان جاي او نشست. نبيئيان همان خلباني بود كه با برخورد پايۀ بالگردش به زمين و زمينگير شدن بالگردش، ما آمديم وجايگزين او شديم. شب قبل كه زير يكي از نخل ها كنار هم خوابيده بوديم،عباس زمزمه كرد:

-  رضا! من خيلي آرزو دارم...

-  من فقط يك آرزو دارم. آن هم اين است كه يك بار ديگر بچه ام را ببينم

بعد از ظهر مه غليظي منطقه را پوشاند و ديد بسيار محدود شد. پرواز كه كرديم از دو جناح وارد منطقۀ عمليات شديم. خلبان رضا اختياري با بالگرد راكت انداز از يك سو حمله مي كرد و من با بالگرد موشك انداز تاو از جهت مقابل. به خاطر مه مجبور بودم موشك ها را تك تك و با هدايت بزنم كه به هدف اصابت كنند. در يك تماس راديويي به رضا اختياري گفتم:

-  رضا! سعي كن راكت هاتو با دقت شليك كني كه من هم بتوانم موشك هايم را دقيق به هدف بزنم.

بلافاصله دو موشك به قسمت جنوب غربي نيروهاي دشمن شليك كردم و به رضا گفتم:

-  جاتو را با من عوض كن كه نيروهاي دشمن تشخيص ندهند كدوم يك از ما بالگرد موشك زن هستيم.

رضا قبول كرد و بلافاصله جابه جا شديم. هدايت بالگرد با عباس بود وتيرانداز من بودم. به عباس گفتم:

-  عباس حواست باشه من مي رم كه با دوربين هدف بگيرم

چشم به عدسي دوربين گذاشتم و اولين تانك عراقي را ديدم. بالگرد در حال بالا و پائين شدن بود. در حالي كه سعي مي كردم روي تانك قفل كنم با پرخاش به عباس گفتم:

-  عباس! چه كار داري مي كني؟ بالگرد را آرام نگهدار! دارم روي هدف قفل مي كنم

-  رضا! من حالت بدي دارم. سرم داره گيج ميره.

- مي خواي از منطقه بيرون بريم؟

-  نه بابا، يك كاريش بكن!

با اينكه عباس وضعيت خوبي نداشت و دقيق نمي توانست بالگرد را هدايت كند؛ اما من بعد از تانك اولي، دومي را هم با نشانه گيري دقيق زدم وفريادهاي دمت گرم عباس و يكي دو نفر را هم از راديو شنيدم. چشم به دوربين درحال هدف قراردادن سومين تانك بودم كه يك باره جسم سنگيني به بالگرد اصابت كرد و تا آمدم بفهمم چي شده، قسمتي از بالگرد در هوا منفجر شد و با سرعت عجيب و سرسام آوري به سوي زمين سرازير شديم. درهمان حالتي كه بالگرد به سمت زمين براي سقوط مي رفت، احساس مي كردم جان از بدنم درحال خارج شدن است. فقط يك چيز در مغز وذهنم دوران داشت كه آيا مي توانم يك بار ديگر بچه ام را ببينم؟ديگر چيزي نفهميدم. فقط يادم هست كه از حرارت و داغي بيش ازحدي كه به بدنم وارد مي شد، به هوش آمدم. ابتدا چيزي درك نمي كردم وفقط مات به اطرافم نگاه مي كردم. خودم را داخل بالگرد مي ديدم؛ اما درحالت عادي نبودم. يك احساس منگ مانندي وجودم را گرفته بود و درحالت خاصي غوطه ور بودم. آخرين بارخيال كردم داخل يك سفينه هستم و سفينه در فضا كج شده است. دو سه بار پلك هايم را فشردم و بيشتر دقت كردم. مقداري از آن منگي بيرون آمدم و يك باره فهميدم كه خير، نه فضايي هست و نه سفينه اي وجود دارد. داخل بالگرد خودم هستم كه يك طرفه روي زمين خوابيده است و منهم داخل آن روي شانه و يك طرف بدنم افتاده ام. دوباره دچار توهم شدم و گمان كردم خواب مي بينم؛ اما از سوزش حرارتي كه هرلحظه بيشتر به بدن و به ويژه سر و صورتم مي خورد، فهميدم كه خواب هم نيستم. تمام اين موارد گنگي و مبهوتي شايد بيشتر از 30 ثانيه طول نكشيد كه يك باره صحنه هاي پرواز و دوربين و زدن تانك مقابل چشمانم شروع به حركت كردند و به اصابت آن جسم سخت به بالگرد و سقوط ختم شدند. همان لحظه بود كه فهميدم هنوز زنده هستم. اشك در چشمانم جمع شد و ناليدم:

-  خدايا! تا اينجا زنده ماندم، از اينجا به بعد هم كمكم كن كه بتوانم دست كم بچه ام را ببينم.

با حرارتي كه يك لحظه به صورتم خورد از آن حالت هم بيرون آمدم وچشم به اطرافم دوختم. در ميان مشتي آهن پاره محصور شده بودم. اولين كاري كه كردم دست به كمربند نجاتم بردم. قلاب كمربند هم گويا در اثر ضربه آسيب ديده بود و باز نمي شد. تمام قدرتم را به انگشتانم منتقل كردم وبا دو سه فشار به زايده قلاب، سرانجام كمربند را باز كردم. آن را كه باز كردم احساس كردم سينه و شكمم از داخل يك منگنه محكم آزاد شدند. حالا شعله هاي آتش را به خوبي مي ديدم كه باد حرارت آنها را به سرو صورتم مي كوبيد، معطل نكردم. هر طور بود بدن و پاهايم را از داخل آهن پاره ها بيرون كشيدم و از بالگرد درب و داغان خارج شدم. آن لحظه ديگر همۀ اتفاقات را به ياد داشتم و چشمانم بي اختيار به دنبال يافتن عباس مي چرخيدند. يكي دوبار هم فرياد زدم:

-  عباس! عباس! كجايي؟ چرا جواب نميدي؟

و بلافاصله به سمت اتاقك عباس رفتم و نگاه به داخل آن كردم كه انگاردنيا را روي سرم كوبيدند. به طور كامل مي فهميدم كه تمام موهاي بدنم سيخ شده اند و دست و پايم به لرزه افتاده اند. عباس داخل اتاقك بود؛ اما سرنداشت. از شانه به بالا فقط خون و رگ هاي قطع شده بود كه از آنها هم خون بيرون مي زد. تا چند ثانيه همان طور شوك زده و مبهوت نگاه مي كردم.هرچه به خودم فشار مي آوردم كه شايد بتوانم پلك هايم را ببندم يا سرم رابچرخانم، اين قدرت را در خودم نمي ديدم. اگر قطره هاي خون زخم سرم كه در حال خون ريزي بود به مقابل چشمانم نمي آمدند، شايد ساعت ها در همان حالت بهت زده و وحشت مي ماندم و تكان نمي خوردم. جاري شدن خون زخم سرم باعث شد كه دست به چشمانم براي پاك كردن ببرم و از آن حالت بيرون بيايم. در حقيقت تا آن لحظه هم متوجه زخمي شدن سرم نشده بودم و فكر مي كردم آن قطره ها عرق هستند. وقتي قرمزي خون را روي انگشتانم ديدم و دوباره دست به صورت و سرم بردم و نگاه كردم، ازرنگ قرمز و درد جاي زخم متوجه شدم سرم شكافته است. آخرين نگاه را به جنازۀ بي سر عباس كردم و با سرعت به سوي جهتي كه فكر مي كردم نيروهاي خودي هستند، شروع به دويدن كردم.

در لحظه اي كه بالگرد ما هدف گلولة مستقيم تانك قرار مي گيرد و پس از سقوط شروع به سوختن مي كند، خلبانان بالگرد نجات، فكر مي كنند آن آتش مربوط به سومين تانكي است كه من هدف قرار داده ام. بعد از چند دقيقه كه گروه در حال بازگشت به مقر اصلي مي شود، بچه ها مي فهمند كه اثري از بالگرد ما نيست. آن وقت است كه شروع به گرفتن تماس مي كنند؛چون جوابي نمي شنوند، در پي ما مي آيند. بازگشت بالگرد نجات هم زمان با دويدن من به سمت نيروهاي خودي بود. وقتي بالگرد نجات را ديدم، دستمال سفيدي را كه دور گردن داشتم، باز كردم و براي آنها شروع به تكان دادن كردم. خوشبختانه مرا ديدند و در يك نشست و برخاست بالگرد، موفق شدم خودم را به داخل بالگرد نجات بياندازم و از مهلكه نجات پيدا كنم.وضعيت زخم سرم و خون ريزي آن طوري شديد بود كه بالگرد با سرعت به سوي آبادان پرواز كرد و در داخل محوطه بيمارستان طالقاني به زمين نشست. در بيمارستان هم محيط امن نبود. مرا داخل آمبولانس گذاشتند وبه سوي ماهشهر حركت دادند. در مسير كه مي رفتيم از پشت شيشۀ آمبولانس بالگرد كبراي راكت انداز را ديدم كه وسط جاده دركنار تانكرسوخت فرود آمده و در حال سوختگيري است. در همان حال هواپيماهاي دشمن هم از راه رسيدند. گويا آنها بعد از انجام مأموريت درحال بازگشت بوده اند كه با ديدن بالگرد روشن در داخل جاده، قصد مي كنند آن را بزنند رانندة آمبولانس هم با ديدن هواپيماها، آمبولانس را در كنار جاده متوقف كرد و سريع از آن پائين پريد. من هم بلافاصله پياده شدم و خودم را به كنار يك پايۀ بتني بافه هاي فشارقوي رساندم و سنگر گرفتم. هواپيماها دوبار اقدام به شيرجه براي زدن بالگرد كردند؛ اما بافه هاي فشارقوي اجازۀ بيشتر پائين آمدن را به آنها ندادند. قبل از شيرجۀ سوم، سرهنگ جلالي كه خودش خلبان بالگرد كبرا بود، سريع به داخل بالگرد رفت و آن را از آن مهلكه به در برد. هواپيماها وقتي از زدن بالگرد نااميد شدند، مردم جنگ زده اي را كه روي جاده و اطراف آن بودند، به رگبار بستند و چندين نفر را شهيد و مجروح كردند. هواپيماها كه رفتند ما هم حركت كرديم و به بيمارستان ماهشهررفتيم

 

 

ادامه دارد .....
 


 

 
 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

به طور دقيق يك سال از شهادت عباس نبيئيان گذشته بود. آن روز درمأموريت جنوب بودم و سرهنگ جلالي فرمانده پايگاه هوانيروز كرمان شده بود. با من تماس گرفت و گفت:

- مهديون! خانوادۀ عباس نبيئيان به جبهه آمده اند. بيا با آنها صحبت كن!در ضمن عمليات شكست حصر آبادان تمام شده و منطقه الآن در دست ماست. بيا با بالگرد برو بالاي منطقة سانحه و بقاياي بالگرد پرواز كن شايد بتواني جنازۀ عباس را پيدا كني كه اين بندگان خدا دست خالي از اينجا نروند

در آن زمان كه ما در منطقه بوديم، شخصي به نام كاوه خود و اتومبيلش را وقف جنگ كرده بود. او با نيروهاي هوانيروز خيلي صميمي شده بود وبيشتر مواقع براي ما اقدام به آوردن يخ، آذوقه وكمك هاي مردمي مي كرد. زماني كه سرهنگ جلالي آن مطلب را گفت، يكباره به ياد آقا كاوه افتادم و موضوع عباس نبيئيان را با او در ميان گذاشتم. بنا شد به اتفاق يكديگر براي پيدا كردن بقاياي جنازۀ عباس به منطقه برويم. با كاوه به مقر مهندسي بروجرد در جنوب رفتيم و مقداري وسائل با چند نفر نيروي كمكي گرفتيم وبه سوي منطقه حركت كرديم. من حواشي منطقه اي را كه سانحه داده بوديم مي شناختم و به طور كامل به ياد داشتم. به طور دقيق بالاي سر بالگرد سوخته رفتيم. در فاصلة 200 متري بالگرد ما، يك فروند بالگرد متلاشي شدۀ دشمن هم وجود داشت كه به وسيلۀ آتش نيروهاي خودي سرنگون شده بود. از بالگرد ما فقط بدنۀ تكه پاره و سوخته اش همراه با سه عدد موشك عمل نكرده كه پره هاي آنها پاره شده بودند، وجود داشت. قسمت عقب بالگرد را هم پيدا كرديم كه با خاك پوشيده شده بود. حدس زدم زماني كه عراقي ها به بالگرد سوخته و جنازۀ بي سرعباس كه داخل آن بود،مي رسند، همان قسمت را با جنازه در زيرخاك دفن مي كنند. حدس ديگرم اين بود كه بقاياي جنازه به طور حتم بايد داخل بالگرد و زير خاك باشد. كنار تل خاك نشستم و با لبۀ بيلچه آرام آرام شروع به كنار زدن خاك ها كردم همچنان جلو مي رفتم كه قفسۀ سينة عباس پيدا شد. آن را طوري كه خرد نشود داخل يك كيسۀ پلاستيك گذاشتم. در قسمتي ديگر از آن تل خاك،استخوان هاي ساق پا و زانوهاي او را هم پيدا كرديم. گلولۀ تانك مستقيم به اتاقك عقب بالگرد اصابت و سر عباس را كنده بود. قسمتي از جمجمۀ سر را هم كه به شكل هلال بود همراه با تكه هاي ديگري يافتيم و همه را تحويل سردخانۀ ماهشهر داديم كه به خانواده اش تحويل دهند. عباس نبيئيان هم جزء آن چند نفر شهيد هوانيروز شد كه سرهايشان در جبهه از بدن جدا شد.

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یاد این شهید و تمامی شهدای جنگ گرامی باد.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان محمدرضا مهديون

 

در عمليات كربلاي 4، يكي از گروه هاي هوانيروز در نقطه اي با نام "عقاب" در سه راهي آبادان - ماهشهر مستقر بود. يك روز متوجه شديم كاميوني در فاصله اي نزديك به ما  حدود يك صد متر انگار به گِل نشسته است. خيال كرديم گرفتار مشكل شده و بعد از رفع مشكل، خواهد رفت. حتي چند نفر خيال داشتند به كمك راننده اش بروند كه فرصت نشد. در همان زمان، هواپيماهاي دشمن هم پي در پي ظاهر مي شدند و محل ما را بمباران مي كردند. كاميون آن روز بعد از يكي دو ساعت رفت، اما بمباران تا شب ادامه داشت. فردا حدود ظهر بود كه دوباره همان كاميون را با همان وضعيت منتها درضلع ديگري از قرارگاه ديديم. هنوز چند دقيقه اي از به گِل نشستن كاميون نگذشته بود كه سر و كلۀ هواپيماها دوباره پيدا شد و شروع به بمباران كردند. در همين زمان يكي از نيروهاي خودمان از راه رسيد و با اشاره به آن كاميون گفت:

-  بچه ها! من يك كله اي ديدم كه از داخل آن كاميون چشم به بالگردهاي ما دوخته بود، نمي دونم چرا وقتي متوجه شد كه من به او نگاه مي كنم، زود سرش را دزديد و قايم شد.

يكباره جرقه اي به مغزمان اصابت كرد. هنوز حرف آن دوست مان تمام نشده بود كه با بچه هاي حفاظت اطلاعات كاميون را محاصره كرديم و از در و ديوار آن بالا رفتيم. در پشت اتاقك كاميون، يك كارتن بزرگ و مقداري خرت پرت روي آن ريخته شده بود. وسايل را كه كنار زديم و در كارتن را باز كرديم دهانمان از تعجب باز ماند. يك نفر با يك دستگاه بي سيم نشسته بود و دستگاه هنوز روشن بود وصداهايي به زبان عربي از آن به گوش مي رسيد. رخت و لباس و بدنش را كه كاويديم، از پشت كمرش يك قبضه كلت بيرون كشيديم. راننده و آن نفر را به قرارگاه برديم. آنجا هرچه از آنها سين جيم كرديم، فقط گفتند:

-  ما بسيجي هستيم.

يكي دو نفر دل شان براي آنها سوخته بود و اصرار مي كردند كه آزادشان كنيم؛ اما بچه هاي اطلاعات ول كن نبودند و آن دو نفر را سوار جيپ كردند وبردند. بعد از دو سه ساعت كه بازگشتند خبرهاي تكان دهنده اي برايمان آوردند. آنها ستون پنجم و از جيره خواران دشمن بودند كه براي آنها اطلاعات جمع مي كردند. بمباران چندين بارۀ قرارگاه هاي ما هم در نتيجۀ اطلاعات وگراهايي بود كه آنها به نيروهاي عراقي مي رساندند و آنها هم وارد عمل مي شدند.

با شنيدن آن موضوع، مجبور شديم همان لحظه تغيير مكان دهيم و به دارخوين برويم

 

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان محمدرضا مهديون

 

دو فروند بالگرد كبرا و يك فروند بالگرد نجات بوديم. از جراحي به سمت آبادان پرواز مي كرديم كه به نيروهاي دشمن ضربه بزنيم. نيروهاي عراقي در نقطه اي كه نزديك سه راهي آبادان  ماهشهر بود، مستقر شده بودند. آن نقطه چون به شكل سرپستونك بود، ما هم اسم آن را سر پستونك گذاشته بوديم. در آن پرواز مأموريت داشتيم كه به آنها ضربه بزنيم. با رابط زميني كه از نيروهاي پياده بود، تماس گرفتيم و از او خواستيم ما را به محل نيروهاي عراقي هدايت كند. رابط زميني كه لهجۀ آذري داشت، شروع به راهنمايي ما كرد:

-  بياييد! بياييد! بياييد...

همان طور كه تكرار مي كرد « بياييد » يك مرتبه متوجه شديم روي سر نيروهاي دشمن هستيم و آنها هم پي در پي به سوي مان شليك مي كنند.اگر فوري نجنبيده و فرار نكرده بوديم، هر سه بالگرد هدف قرار گرفته وسرنگون شده بوديم.پس از فرار، دوباره با رابط زميني تماس برقرار كرديم و عصباني گفتيم:

-  مرد حسابي! تو كه نزديك بود همۀ ما را به كشتن بدي؟ اين چه جور هدايت كردنيه؟

-  شما مگر بمب نمي ريزين؟ خب من بردمتون رو سر نيروهاي عراق كه آنها را بمباران كنين.

مانده بوديم بخنديم يا عصباني باشيم. يكي از خلبان ها به او گفت:

-  حاجي! ما خلبان بالگرديم. هواپيما كه نداريم كه بمباران كنيم. ما از سه كيلومتري دشمن را با موشك و راكت مي زنيم!

-  خب بالام جان، من چه تقصيري دارم. شما بايد پيش از اين خبرمي دادين. يادتون باشه دفعه بعد حتماً بگوييد! تا منم بدونم چه كار بايد بكنم.حالا چه كار كنم؟

يكي از خلبان ها داد زد:

-  هيچي! همان جوري به كارت ادامه بده.

و با لحن طنزي به ما گفت:

-  بابا ول كنين بيايين بريم. اگر به حرف اين بابا گوش بديم، يك راست بايد بريم دست بوسي عزرائيل...

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان محمدرضا مهديون

 

در عمليات كربلاي 5، گروه اصلي ما در اميديه مستقر بود؛ اما 15 روز قبل از عمليات، تعدادي از ما را به منطقۀ شلمچه انتقال دادند. زمزمه هايي شنيده مي شد كه قرار است در آن منطقه عملياتي انجام شود. روز قبل به صورت زميني براي شناسايي مواضع دشمن رفتيم. به وسيلۀ دوربين تمام استحكامات به ويژه درياچه اي را كه براي ممانعت از عبور نيروهاي ما به وجود آورده بودند را با دقت ديديم و بررسي كرديم. شناسايي تا بعد از ظهر طول كشيد و پس از آن خسته و كوفته به دارخوين بازگشتيم. فرمانده پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان در آن زمان، سرهنگ محمد انصاري بود. انصاري مرا صدا كرد و گفت:

-  مهديون! سريع با خودرو به پايگاه اميديه مي روي و وسايل پرواز خلبانان را كه آنجاست با خودت مي آوري! ما هم بي سيم مي زنيم بالگردها را از آنجا بياورند.

قبل از اينكه حركت كنم، به حاجي وكيلي گفتم:

-  حاجي! يادت نره جاي خواب براي من نگهداري!

با يك خودرو، سريع خودم را به پايگاه اميديۀ نيروي هوايي رساندم و لوازم بچه ها را همراه با موشك هاي تاوي كه آنجا داشتيم، بار زدم و با ترفند از پايگاه خارج شدم. دژبان اجازه نمي داد موشك ها را خارج كنيم و مي گفت:

-  بايد مجوز و صورت جلسه باشد تا اجازه خروج بديم.

اگر مي خواستم دنبال صورت جلسه بروم، سه روز طول مي كشيد. با كلي زبان ريختن و اينكه موشك ها داخل خودرو بوده و اصلاً پياده نكرده بوديم، اززنجير عبور كردم و پا را تا آخر روي پدال گاز فشردم.ساعت 01:30 بود كه به دارخوين رسيدم. خسته و كوفته خوابيدم.عمليات صبح همان روز شروع شد. گروه اول كه خلبانانش محمود بابايي ووكيلي و چند نفر ديگر بودند، پرواز كردند. وقتي بازگشتند، بالگرد هر دونفرشان تير خورده بود؛ اما اصابت تيرها طوري نبودند كه دو بالگرد رازمينگير كنند. گروه دوم هم بلافاصله رفتند و بازگشتند. آنها هم همان بلا به سرشان آمده بود. نوبت گروه ما شد. قبل از اينكه داخل خط پرواز شوم،حاجي وكيلي گفت:

-  هركس صدقه مي خواد بده، همين الآن بده.

من ده تومان سكه پول خرد ته جيبم داشتم كه وقت و بي وقت آن را به هوا مي انداختم. آن سكه را به حاجي دادم و از او پرسيدم:

-  حاجي! تو اين مأموريت روي آب هم بايد پرواز كنيم؟

-  آره رضا! روي آب هم پرواز داريد. آن هم روي درياچه...

-  من شنا بلد نيستم و تو يك استكان آب غرق مي شوم، تا چه برسد به درياچه.

با همان خنده ها و سر و صداها به كنار بالگردها رفتيم و سوار شديم. به ما گفته بودند كه نيروهاي خودي نقاط جنوب غربي و شرق محلي را كه بايد عمليات انجام دهيم، گرفته اند. شما فقط بايد نقطه غربي را بزنيد؛ اما غافل از اينكه آن نقاطي كه گفته بودند امن است، همه به وسيلۀ دشمن اشغال شده است. پشت فرامين بالگرد نشستيم و پرواز كرديم. هم پرواز من در آن مأموريت خلبان رضا فضيلت پور بود. فرامين هدايت بالگرد در دست او بود و من تيرانداز بودم. به روي درياچه كه رسيديم، در همان ابتداي ورود با شليك دو موشك، دو هدف مهم دشمن را زديم. سرپرست گروه حاجي وكيلي بود.پس از زدن آن دو هدف، حاجي پيام فرستاد كه بچه ها دور مي زنيم.متأسفانه من صداي حاجي را نشنيدم و بالاخره نفهميديم اشكال ارتباط داشتيم يا خير. در همان لحظه يكباره احساس كردم جسم سنگيني محكم به دم بالگرد اصابت كرد و بالگرد با نوك رفت كه به داخل درياچه سقوط كند. فقط فرصت پيدا كردم فرياد بزنم:

-  رضا! رضا داري چه كار مي كني؟

اما ديرشده بود و بالگرد با دماغ به داخل درياچه شيرجه رفت و ته درياچه به يك طرف خوابيد.لحظه هايي در زندگي هر انساني هست كه هيچ وقت نمي تواند آن لحظات را فراموش كند. براي من هم يكي از آن لحظه هاي فراموش نشدني عمرم همان لحظه اي بود كه در زير آب داخل بالگرد بودم. تمام آن وقايع شايد بيشتر از 30 ثانيه طول نكشيد. بالگرد كه مقداري آرام گرفت و از حركت ايستاد، به خودم گفتم:

-  رضا! بخواب كه اينجا جات خوبه.

اما يك مرتبه از آن شوك آني بيرون آمدم و دوباره به خودم نهيب زدم كه چي چي جات خوبه؟ بدبخت داري مي ميري! تكان بخور!.بلافاصله كمربند نجاتم را آزاد كردم. تمام شيشه هاي دو اتاقك بالگرد در اثر برخورد با آب شكسته شده بودند؛ اما نه به صورتي كه پائين بريزند. هريك از شيشه هاي شكسته مثل خنجر تيز دو لبه اي شده بودند كه تمام دستانم را چاك چاك كردند. آثار آن بريدگي ها هنوز روي دستانم هستند. با هر جان كندني بود تكه هاي شيشه را كنار زدم و خودم را از بالگرد بيرون كشيدم و با گرفتن بدنه بالگرد، خوشبختانه بدون اينكه دچار زحمت شوم به سطح آب كشيده شدم. از طرفي هم تعجب مي كردم چرا فقط همه چيز را با يك چشم مي بينم؟ به سطح آب كه رسيدم فوري به روي قسمتي از دم بالگرد كه هنوز زير آب نرفته بود، رفتم و خودم را نگهداشتم. در آن موقعيت سخت تمام حواسم به رضا بود و پشت سرهم فرياد مي زدم:

-  رضا! رضا! رضا! كجايي؟ چرا جواب نمي دي؟

در حين دلهره و صدا زدن يك باره هيكل رضا را ديدم كه لجني از زير آب بيرون آمد. من كه شنا بلد نبودم و دستم را به قسمتي از دم گرفته بودم،خوشحال فرياد زدم:

-  رضا داري شنا مي كني؟ حالت خوبه؟

رضا با خيره شدن به صورتم و حالت خاصي گفت:

-  نه بابا! كدوم شنا؟! مگه نمي بيني؟ رو پاهام ايستاده ام.

و در همان زمان بود كه باز همان حالت يك چشمي ديدن يادم آمد و با دست بردن به چشمم، به رضا گفتم:

-  رضا، نمي دونم چرا اين چشمم نمي بينه.

 و هم زمان با پائين آوردن دستم و ديدن خون، قبل از اينكه حرفي بزنم، رضا با همان لحن آرام گفت:

-  نترس چيزي نشده! يك خراش كوچيكه.

آن قدر داغ بودم كه نمي دانستم تركش به يك طرف صورتم اصابت كرده است.خوشبختانه رضا مشكلي نداشت وسالم بود. جاي درنگ نبود.مي بايد قبل ازاينكه نيروهاي دشمن برسند،هر طور شده خود را نجات ميداديم. بنابراين با تلاش شروع به دور شدن از بالگرد كرديم. حدود 200 متر دور شده بوديم كه صداي بالگردي را شنيديم. خلبان بالگرد نجات در آن پروازمحمد خدابنده لو بود. او كه ما را از دور ديده بود، چنان با سرعت به طرف ما پرواز مي كرد كه پايه هاي بالگردش آب را شكافتند و از دو طرف بالگردش دو ديوارۀ بلند آب به هوا رفت. به نزديك ما كه رسيد سرعتش را كم كرد ونيروهاي نجات ما را فوري به داخل بالگرد كشيدند و خدابنده لو با همان سرعت از درياچه كنده شد و به آسمان رفت. به قرارگاه كه رسيديم و پياده شديم، اولين حرفمان اين بود:

-  ما را همان جايي زدند كه شما گفتيد دست نيروهاي خودي و امن است.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0