Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات هوانیروز

92 posts in this topic

راوي: سرهنگ خلبان محمدرضا مهديون

 

در عمليات محرم، مأموريتي در منطقة كويتۀ عراق انجام داديم. از پشت ارتفاعات حمرين وارد خاك عراق شديم و ضربات كوبنده اي به نيروهاي آنها وارد كرديم. خلبانان هوانيروز از خيلي نقاط كور كه نيروهاي دشمن فكر مي كردند صعب العبور است، به راحتي پرواز و عبور مي كردند. يكي از آن مناطق، منطقۀ كويتۀ عراق، مشهوربه منطقۀ "طيب" بود.ما چهارنوبت پرواز درآن منطقه انجام داديم وحتي آنها را هم دورزديم.چشمانشان از تعجب درحال بيرون زدن از حدقه ها بود.

يك روز بعد از ظهر خبر آوردند كه نيروهاي عراق روي ارتفاعات حمرين كه مشرف به رودخانۀ دويرج و منطقۀ پيچ انگيزه است، مستقر شده اند ونيروهاي ايراني را از همان ارتفاعات هدف قرار مي دهند. اين موضوع چنان برايشان مهم بود كه آن را از طريق اخبار و رسانه هايشان هم در بوق و كرنا كرده بودند. در يك جلسۀ توجيهي، بنا شد كه ما عمليات بال برد را با اجراي آتش انجام دهيم كه نيروهاي خودي روي آن ارتفاع مستقر شوند و دشت آزاد شود. اين عمليات اگر به نتيجه مي رسيد دو حسن عمده براي ما داشت.هم راديو عراق و نيروهايش خفه مي شدند و هم دشت از تيررس گلوله هاي توپ و ساير تجهيزات دشمن رها مي شد.با وجود اينكه اطلاعات كاملي دربارۀ ارتفاعات حمرين و نيروهاي مستقر دشمن به ما داده بودند؛ اما باز هم خودمان يك شناسايي كامل از بالا انجام داديم و خيز به خيز با دوربين تمام نقاط ضعف و قدرت آنها را بررسي كرديم. قبل از پرواز، هماهنگ شديم يك گروه ديگر هم روي زمين آمادۀ پرواز باشد كه پس از بازگشت ما، بلافاصله جايگزين ما شود.

پرواز كرديم و از نقطه اي در شمال غربي ارتفاعات حمرين كه نزديك به جنوب دهلران بود، وارد خاك عراق شديم و يكباره در پشت مواضع دشمن ظاهر شديم. آتشبارها و ديده بان هاي آنها با تعدادي نيرو روي ارتفاعات مستقر بودند. با ديدن ناگهاني بالگردهاي ما، آنچنان بهت زده شدند كه دهانشان بازماند. ما هم معطل نكرديم و همه آنها را با راكت، موشك وتوپ هاي 20 م م شكار كرديم. در آن ارتفاعات ما دو نوبت پرواز و مأموريت انجام داديم و آنجا را از لوث وجود دشمن پاك كرديم. نيروهاي خودي هم بي درنگ خودرا به محل هاي آنها رساندند وجايگزين شدند.ازهمان لحظه،هم راديو عراق خفه شد و ديگر حرفي دربارۀ ارتفاعات حمرين نزد و دشت هم در اختيار نيروهاي ما قرار گرفت.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان نادر پاويز  

 

 

اوايل سال 1360 بود. دو گروه از نيروها و بالگردهاي هوانيروز در مناطق چنانه وعين خوش مستقربودند.من هم در چنانه بودم. نيروهاي عراق از طريق فكه حمله كرده بودند.سرمان خيلي شلوغ بودواز صبح تا عصر يكسره در پروازبوديم. حتي زماني هم كه ميخواستيم سوخت بزنيم، بازهم ملخها مي چرخيدند و پشت فرامين بالگرد نشسته بوديم.عمليات و پرواز در منطقۀ عين خوش شديد شده بود و نياز به بالگرد بيشتري داشتند.قرعه به اسم من و عطاالله شادمان اصابت كرد كه به كمك آنها برويم. با يك فروند بالگرد 214 از چنانه بلند شديم و به سمت عين خوش پرواز كرديم.هنوز پايه ها را به زمين نگذاشته بوديم كه ابلاغ مأموريت براي تخليۀ مجروح كردند. مجروحان را كه بيشتر ضربۀ مغزي و قطع نخاعي بودند، از نقاطي كه اسم باغچه روي آنها گذاشته بودند سوار مي كرديم و در بيمارستان اهواز پياده مي كرديم. محل استقرار ما در عين خوش كنار لشكر 21 حمزه بود هواپيماهاي دشمن محل لشكر را شناسايي كرده بودند و روزي دوبار براي بمباران مي آمدند؛ اما بيشتر مواقع به خاطر وجود پدافند لشكر دست خالي باز مي گشتند. مقر ماهم كه دركنارلشكربود،ازآن بمباران ها بي نصيب نمي ماند. هرچند نمي توانستند كاري انجام دهند؛ اما دلهرۀ آنها و سروصداي پدافند اعصاب مان را به هم ريخته بود. به ويژه عصرها كه خرد و خسته از پروازو عمليات باز مي گشتيم.

آن روز صبح با ديدن بارش باران و مه غليظي كه منطقه را پوشانده بود واصلاً مساعد پرواز نبود، گمان كرديم پروازي صورت نمي گيرد؛ اما زودتر از هرروز به سراغ من و عطاالله شادمان كه هم پرواز بوديم آمدند و گفتند:

-  چون شما به منطقه آشنا هستيد بايد مأموريت انجام دهيد!

آنروزصبح هم با وجود اينكه هوا مه و باراني بود، بازهم هواپيماهاي عراقي آمدند و از همان بالا مقداري بمب ريختند و رفتند. به قول بچه ها "جيره مان را فراموش نكردند" ابلاغ مأموريت هم كه شد ما معطل نكرديم وبي درنگ داخل بالگرد نشستيم و تا نزديك غروب يك سره پرواز و تخليۀ مجروح انجام داديم. البته هوا ازظهر به بعدصاف وباران هم قطع شد.نزديك غروب بود كه خسته و كوفته به عين خوش بازگشتيم و در يكي از گوشواره ها فرود آمديم. بالگرد را خاموش كردم و درحال پياده شدن بودم كه سرو كله هواپيماهاي دشمن پيدا شد. عطا راه افتاد كه به سوي سنگر برود؛ اما من همان بالاي خاكريز گوشواره ايستادم و چشم به حركات آنها دوختم. كروچيف بالگرد كه در حال بستن ملخ ها بود گفت:

-  پاويز! بيا پائين! صداي هواپيما مي آد.

-  آنها را دارم مي بينم.

-  بيا پائين وضع خطرناكه.

-  نترس! ملخ را كه بستي مي آم.

غيراز كروچيف، دو سه نفر ديگر هم در اطراف بالگرد پرسه مي زدند. ازخاكريز پائين آمدم و به كروچيف و آن دو سه نفر گفتم:

-  بچه ها از بالگرد دورشيد. اگر بمباران كردند، آتش نگيريم.

آنها به پشت خاكريز رفتند و من هم با همان خستگي كه در تنم بود درسينۀ خاكريز خوابيدم و دوباره چشم به آسمان و آنها دوختم.عطا كه مقابل در سنگر ايستاده بود، از همان دور داد زد:

-  نادر تورو جدت بيا بريم سنگر! داره خطرناك ميشه.

سه فروند هواپيماي دشمن در آسمان مي چرخيدند و ضدهوايي ها هم پشت سرهم به سوي آنها شليك مي كردند. همان طور كه چشمانم به هواپيماها بود، بي اختيار توي دلم گفتم:

-  خدايا! روي اينها را هرطور كه خودت صلاح مي دوني كم كن. اين هواپيماها خيلي ما را چزوندند.

خدا را شاهد مي گيرم هنوز دو سه ثانيه از دعا و آرزويم نگذشته بود كه يكباره ديدم از قسمت عقب يكي از سه هواپيما دود و شعلۀ آتش بيرون زد و هواپيما كه تعادلش به هم خورده بود، به سمت زمين سرازير شد. چند ثانيه بعد حتي صداي متلاشي شدن آن را هم از دور شنيدم. در همان زمان صداهاي تكبير هم از نيروهاي پشت ضدهوايي ها به آسمان رفت. كروچيف وآن دو سه نفر هم كه صحنۀ هدف قرار گرفتن هواپيما را ديده بودند، از جا برخاستند و يكي از آنها گفت:

-  پاويز بلند شو بريم سنگر كه موندن فايده نداره

- بابا! من تازه يه ذره جيگرم خنك شد. بذارين يه مقداري خستگيم دربره، الآن مي آم.
به دنبال آنها، صداي عطا اين بار بلندتر در گوشم پيچيد:
- نادر! تورو به جون بچت بيا! اعصاب مونو داغون نكن.
- داد نزن بابا! الآن ميان و مي گن شما منطقه رو بلديد. برويد خلبانش را پيدا كنيد.
اين را هم يادم رفت بگويم، زماني كه هواپيما را زدند خلبان آن ايجكت كرد و با چتر بيرون پريد.خلاصه، خودم را به سنگر رساندم و داخل شدم. صداي چند انفجار كه معلوم بود از بمباران آن دو هواپيماي باقيمانده است، از بيرون به گوش رسيد و قطع شد. درحال باز كردن بند پوتين هايم بودم كه تلفن قورباقه اي سنگر به صدا درآمد. قبل از اينكه عطا گوشي را بردارد، با خنده گفتم:

-  به طور حتم بايد برويم خلبانش را پيدا كنيم.

عطا گوشي را برداشت و به نزد گوشش برد و بعد از شنيدن حرف هاي طرف مقابل روي تلفن گذاشت و با حالت معني داري به من نگاه كرد و گفت:

-  باز نكن. همان كه تو گفتي شد. بايد بريم خلبانشو پيدا كنيم.

-  نگفتن كجا افتاده؟

-  چرا! نزديك رودخانۀ دويرج سقوط كرده و نيروهاي خودي دستگيرش كرده اند. بايد بريم آنجا.

دوباره به گوشواره رفتيم و سوار بالگرد شديم و استارت زديم و از زمين بلند شديم. به سوي همان منطقه اي كه گفته بودند، پرواز كرديم. خلبان هواپيما را كه دستگير كرده بودند، زخم و زيلي روي برانكادر آوردند و با همان برانكارد سوار بالگردش كردند. از زمين بلند شديم و به سمت عين خوش پرواز كرديم. در ميان نيروهاي لشكر فرود آمديم و بالگرد را خاموش كرديم. وضعيت خلبان زياد خوب نبود و چند جاي بدنش خوني
بود. ماهم پياده شديم وهمراه خلبان مجروح به بهداري موقت لشكررفتيم وقتي از نزديك او را با موهاي وزوزي و ناخن هاي بلند و كثيف ديدم،خنديدم و به شادمان گفتم:

-  صدام اينارو با تورگرفته يا با تله؟

همه زدند زير خنده و پزشك با معاينۀ او كه بيهوش بود، گفت:

-  وضعش زياد خوب نيست.

-  انگار بايد او را به بيمارستان گلستان اهواز ببريم.

-  خير! فرمانده لشكر گفته كه بايد به هوش بيايد تا از او بازجويي كنيم.

-  دكتر! اين بدبخت ضربۀ مغزي شده. اگر تخليه نشه، مي ميره!

-  دستور فرمانده لشكره، من كاري نمي تونم بكنم.

ناراحت به سوله فرمانده لشكر رفتم و به او گفتم:

-  آن خلبان ضربۀ مغزي شده و قادر به دادن مصاحبه و بازجويي نيست.هوا هم اگر تاريك بشه ما مجاز به پرواز نيستيم. اگه تخليه نشه، امشب مي ميره!

-  خير! بايد بازجويي شه. شما مي تونيد پرواز كنين و برين!

ما ناچار به مقر خودمان پرواز كرديم و ديگر با خبر نشديم كه آن خلبان،زنده ماند يا مرد...

 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

گوشي را كه برداشتم في الفور گفت:

-  سپهري از عمليات هستم. جناب پاويز؟!

-  دستكم مهلت مي دادي من يك الو يا سلامي ميكردم، بعد حرف ميزدي! شايد اصلاً من خانه نبودم.

 

-  پس بچه هاي ديگه...

-  منصوري رفت بهداري و اميدي هم مرخصي است. تك و تنها...

-  خب، حالا چه كار داشتي؟ نكنه...

-  داشت يادم ميرفت. گوش كن! فردا يك مأموريت ايلام داري. با وسايل بيا!

-  مرد حسابي! من پريروز از جنوب آمدم. انگار درحال استراحت مأموريت هستم.

-  هيچكس نبود. مأموريت يكروزه است. صبح ميري وعصر برميگردي.

-  موضوع چيه؟ همپروازم كيه؟ چرا اين قدرغيرمترقبه؟

-  يك بالگرد تو ايلام زمينگير شده و احتياج به قطعه داره. چند تا قطعه وسه نفر از بچه هاي فني را ميبري و بلافاصله سروته ميكني. هم پروازت هم تعيين شده.در ضمن يادت باشه دو نفرهم مسافرويژه داري!

-  كي هستند؟ شخصي يا نظامي؟

-  والاّ تا اين لحظه من هم نميدونم. اسامي آنها راهنوز نداده اند.

 و همانطوركه غيرمترقبه زنگ زده بود،همان طورهم يكباره قطع كرد.
متعجب وگوشي به دست ايستاده بودم كه همسرم با لحن طنز مانندي گفت:
 - منتفي شد؟
- چي منتفي شد؟
- يادت رفت؟
- يكباره يادم آمد كه فردا ظهردر خانۀ يكي ازفاميل ناهارميهمان هستيم

- خودت كه فهميدي. ميتونم نرم؟
- سر جشن تولد دخترمان يادت هست چي گفتي؟ تا وقتي اين جنگ هست به ما ميهماني نيامده...

يكي از بالگردهايمان درايلام نقص فني پيدا كرده و زمينگير شده بود.قبل ازاينكه پروازكنيم، دونفر مسافر ويژه را هم با جيپ آوردند و سوارشدند.مسير پرواز ما، از پايگاه هوانيروز كرمانشاه به ايلام بود. ما خلبان ها هميشه درداخل ساك پروازمان غير از وسايل مورد نياز پروازمثل نقشه،گونيا، پرگار، قطب نما و... دو سه وسيلۀ ثابت شخصي هم داريم كه يكي ازآنها فلاسك چاي است. نوشيدن يك ليوان چاي پس ازيك پرواز بحراني وخستگي و كوفتگي بيش ازحد،آن چنان لذتي دارد كه آن را با هيچ چيزعوض نمي كنيم. زماني كه از پايگاه بلند شديم، از طريق برج هشدار دادند كه مقداري باد درمسير پروازو بويژه باد شديد درارتفاعات داريد؛ خيلي مواظب باشيد!در حال پرواز بوديم كه هم پروازم، قليچ خاني گفت:

- نادر! من يادم رفت فلاسك چاي بيارم. تو آوردي؟
درحالي كه خودم هم هوس نوشيدن چاي كرده بودم، با خنده گفتم:
- آره! اون هم چه چايي. تازه دم و لب سوز. نبات زعفراني هم توش ريختم كه حال كنيم .
و بلافاصله فرامين كنترل را به او سپردم و فلاسك چاي و دو سه ليوان يك بار مصرف را كه داخل پلاستيكي بودند ازداخل ساك بيرون آوردم وكنار دستش گذاشتم. فرامين را دوباره گرفتم و گفتم:
- تو اول بخور! بعد هم من مي خورم

دو ليوان چاي را ازفلاسك پركرد و مشغول نوشيدن ليوان خودش شد.ليوان چاي خودش را كه نوشيد، فرامين را به او سپردم و من هم آرام آرام مشغول نوشيدن چاي شدم. چاي داخل ليوان هنوز به نصف نرسيده بود كه به يكي از ارتفاعات بلند رسيديم كه بايد از روي آن عبور مي كرديم و پس ازطي مسافتي در ايلام فرود مي آمديم. ليوان نيمه خالي را كنار فلاسك گذاشتم و فرامين را از قليچ خاني گرفتم و آرام آرام شروع به بالا رفتن از آن ارتفاع كردم. به قلۀ كوه كه رسيديم، شدت باد چنان زياد بود كه مثل تازيانه روي سر و بدنۀ بالگرد مي خورد و باعث تكان هاي شديدي در آن ميشد.فرامين را محكم گرفته بودم و سعي مي كردم با حفظ كنترل بالگرد، از ميان آن باد وحشي عبور كنم كه خوشبختانه عبور كرديم. قله را كه بسلامت پشت سرگذاشتيم، پس از سه دقيقه در پادگان نظامي ايلام فرود آمديم.افراد گروه فني همراه با وسايل يدكي بالگرد و دو مسافر ويژه پياده شدند. من هم موتور بالگرد را خاموش كردم و در انتظار توقف ملخ ها براي پياده شدن بودم كه هم پروازم اشاره به بيرون كرد و گفت:

-  نادر! انگار آن دو نفر با ما كار دارند!

از پشت شيشه كه نگاه كردم همان دو مسافر ويژه را ديدم كه مقداري دورتر از بالگرد ايستاده و چشم به ما دوخته اند. به هم پروازم گفتم:

-  حتماً مي خواهند تشكر كنند. ما كه كاري نكرده ايم.

و به خاطر اينكه معطل نشوند، به كروچيف گفتم برود وآنها را بدرقه كند.كروچيف رفت و برگشت و گفت:

-  جناب سروان! آنها با شخص شما مي خواهند حرف بزنند.

ملخ ها كه ازحركت ايستادند از بالگردپياده شدم و بسوي آنها رفتم. در همان زمان آن دو نفر هم بسوي من آمدند. مقابلم كه رسيدند يكي از آنها سرش را نزديك صورتم آورد و بالحن مخصوصي كه با نوعي هشدار و ملامت همراه بود، گفت:

-  برادر خلبان! شما تا زماني كه از آن فلاسك نخورده بوديد، خيلي خوب خلباني مي كرديد؛ اما ازوقتي از محتويات آن فلاسك خورديد، يكجور ديگر شديد. نزديك بود بالاي آن كوه همه ما را به كشتن بدهيد. لطفاً اينكار را نكنيد براي خودتان و مسافران خطرناك است
- من كه چشمانم چهار جفت شده بودند، سريع به داخل بالگرد رفتم و با فلاسك و دو ليوان خالي بازگشتم. با حالتي عصبي ليوان ها را به دست آنها دادم و هر دو ليوان را از فلاسك پركردم و عصباني گفتم:

-  تو را به جان آن كسي كه دوست داريد قسم تان مي دهم، بخوريد!

آن شخصي كه هشدار را داده بود، ابتداچاي داخل ليوان را دو سه باربو كرد وسپس يك قلپ ودوقلپ نوشيد وبا تعجب به نفردوم نگاه كرد.مي خواست چيزي بگويد كه من مهلت ندادم و با همان لحن به دومي هم گفتم:

-  من قسم تان دادم! شما هم بخوريد!

دومي هم همان بوكشيدن ها و نوشيدن را انجام داد و با حالت منفعل و شرمنده اي نگاه به صورت اولي كرد و سر و ابروهايش را به علامت منفي دوسه بار بالا برد. همان نفر اول يك باره تغيير لحن داد و با حالت متعجبي گفت:
-  اين كه چاي است!.
همان طور كه عصباني خيره به صورت آنها شده بودم، پرسيدم:
-  پس مي خواستين چي باشه؟ شما مسلمونيد؟
و چون ميهمان بودند، لب فرو بستم و چيزي نگفتم.آنها نگاههايي به صورت يكديگر و من كردند و پس از چند بارعذر خواستن، عقب عقب رفتند تا از مقابل چشمان مان دور شدند. با فرستادن صلواتي خشمم را فرو خوردم و به طرف قليچ خاني و كروچيف كه عصباني به مسير رفته آنها چشم دوخته بودند، بازگشتم.

 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دردوران دفاع مقدس، ما با حوادث و اتفاقات تلخ وشيريني جدا از جنگ، مواجه ميشديم كه مسبب بعضي از آنها خود ما بوديم. نيروهاي هوانيروز از نظر رفاقت و دوستي تا جايي پيش رفته بودند كه مثل انگشتان يك دست بودند. غم اگربود متعلق به همه بود و شادي هم اگر پيش مي آمد باز هم همه شريك مي شدند. يكي از مسائلي كه در مأموريت ها هيچوقت فراموش نميكرديم،زمينه سازي وايجاد برنامه هايي بود كه غم و غصۀ دوري از خانواده را تا اندازه اي هرچند كوتاه هم باشد، براي بچه ها فراهم و لحظاتي آنها را از جنگ و مصائب آن دور كند.

يكي از پايگاههاي موقت نيروهاي هوانيروز در جنوب، پايگاه وحدتي دزفول بود. درآن پايگاه چند آشيانه با نامهاي بلبل، قناري و قمري براي اسكان بالگردها و كلاسهاي يك مدرسه را براي خواب و استراحت ما اختصاص داده بودند. در كنار راهرو آن مدرسه، يك فريزر خالي بود كه نيروها از يخ و آب آن در مواقع گرما استفاده ميكردند. استفادۀ ديگري هم به صورت طنز از آن يخچال فريزر ميكرديم كه تا مدت ها موجب خنده وانبساط خاطربود. درشبهايي كه اطمينان داشتيم فردايش پرواز وعملياتي نداريم، پوتينهاي نيروهاي تازه واردو بي خبر از آن ماجرا را پرازآب ميكرديم وداخل آن فريزرميگذاشتيم. صبح هم با ايجاد صحنه سازي كاري ميكرديم كه طرف دربه در به دنبال يافتن پوتين هايش باشد و در آخرآنها را داخل فريزر پيدا كند؛ اما به صورت منجمد و يكپارچه يخ. البته تا روز آخر مأموريت هم لو نميداديم چه كسي آن كاررا كرده است. اما...

آن روز عصركه به مدرسه بازگشتيم با ديدن يكي ازنيروهاي هوانيروز كرمانشاه كه تازه از راه رسيده بود، فكر شوخي با پوتينهايش به ذهنمان رسيد. اطمينان هم داشتيم كه فردا هيچگونه عمليات وپروازي نداريم، چون همۀ بالگردها زمينگيربودند و بايد برابرنامه اي كه از رده هاي بالاي تعميراتي آمده بود، تعميراتي روي يكايك آنها انجام ميداديم. مثل هميشه آخر شب پوتينهاي او را كه بختيارزاده نام داشت، پر از آب كرديم و داخل فريزر گذاشتيم و خوابيديم. صبح زود كه براي نماز بلند شديم، تخت بختياري زاده را خالي، اما مرتب ديديم. به خيال اينكه زودتر ازما ازخواب بيدارشده وبراي گرفتن وضو رفته، ما هم براي گرفتن وضو از اتاق خارج شديم كه دهانمان از تعجب بازماند. هرچه مقابل درو سرتا سر راهرو نگاه كرديم،اثري از پوتين هايمان نديديم. متعجب به يكديگر نگاه مي كرديم و با زبان بي زباني ميگفتم مگر مي شود دوازده جفت پوتين يك باره غيبشان بزند؟خلاصه، نمازراخوانديم و به تكاپو افتاديم. تمام مدرسه را كلاس به كلاس وتمام گوشه و كنار حياط را زيرورو كرديم. انگار آب شده و به زمين فرو رفته بودند. نبودن بختياري زاده هم به تعجبمان افزوده بود. سروصداي غيب شدن 12 جفت پوتين داشت بالا ميگرفت كه داد و بيداد يكي از بچه ها را در مقابل فريزرشنيديم كه فرياد ميزد:

-  نگردين كه پيداشون كردم. بيايين اينجا.

به مقابل فريزركه رفتيم، چشممان به داخل آن خيره ماند. دوازده جفت پوتين تا لبۀ ساق يكپارچه يخ بسته، چشم به ما دوخته بودند. مبهوت مانده بوديم به كداميك بخنديم؟ به پوتينهايمان كه يك پارچه يخ بودند يا به بختياري زاده كه ترفندمان را به خودمان زده بود؟ وقتي پوتين ها را پس از سه چهارساعت از مقابل آفتاب برداشتيم تا بپوشيم، يكي دو شماره كوچك شده بودند و به زوربه پايمان ميرفتند. وقتي هم ازعمليات درباره بختياري زاده پرسيديم، گفتند:

-  او پيك هوانيروزكرمانشاه بود. آمده بود تعدادي نامه را به ما برساند و سريع بازگردد. همان شبانه به كرمانشاه بازگشته...









 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

 

ايستاده بوديم و با خشم چشم به تكه هاي گوشت، استخوان، لباس وخونهايي كه به در و ديوارهاي خانۀ خراب شده چسبيده بودند، دوخته بوديم. يكي از بچه ها عصباني نجوا كرد:

-  به ارواح خاك مادرم قسم، اگر زنده به دستم بيفتند به شديدترين وجهي آنها را ميكشم.

بقيه هم درهمين حدود حرفهايشان را گفتند، لب گزيدند و تهديد كردند. حدود دو ماه از جنگ گذشته بود. نزديك ظهر در پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان بودم كه هواپيماهاي عراقي درآسمان شهر پيدايشان شد و منازل سازماني خانوادۀ نيروهاي هوانيروز را كه به 180 دستگاه در شاهين شهراصفهان معروف بود، بمباران كردند. تعدادي از بچه ها كه خانه هايشان درهمان بخش بود،سرآسيمه از پايگاه بيرون زدند و به سمت شاهين شهر حركت كردند. به آنجا كه رسيديم غم دنيا روي دلهايمان آوار شد.درآن بمباران، همسرو فرزندان دو قلوي يكي ازهمكارانمان سروان تيمورحسيني به شهادت رسيده بودند. هواپيماها آنچنان ناجوانمردانه منازل مسكوني را بمباران كرده بودند كه گوشت، پوست، استخوان، خون وتكه پاره هاي تن همسر و فرزندان همكارمان را روي ديوارهاي خراب شدۀ خانه اش ميديديم. همانجا قسم خورديم اگر آن خلباني كه اين كار را كرده به دستمان افتاد، در جا او را به شديدترين وضعي بكشيم.

چهار روز پس از آن بمباران، براي انجام مأموريتي به پايگاه هوانيروزمسجد سليمان در جنوب اعزام شدم. فرداي آن روز يك مأموريت پروازي درنزديك خرمشهر انجام دادم و دوباره به پايگاه مسجد سليمان بازگشتم. درپايگاه فرودآمدم و براي استراحت به خوابگاه رفتم. در حال بيرون آوردن پوتينهايم بودم كه ناگهان صداي چند انفجار پي در پي پايگاه و ساختمانهاي آنرا لرزاند. به سرعت كه ازاتاق بيرون آمدم، چند هواپيماي دشمن را درآسمان پايگاه ديدم كه پدافند در حال تيراندازي به سوي آنها بود. آن هواپيماها هم تعدادي از منازل مردم را در شهر مسجد سليمان بمباران كردند و شماري زن و بچه را باز هم ناجوانمردانه به شهادت رساندند. اين بمباران، دوباره همان ذهنيت را براي من و تعدادي ديگر از خلبانان تازه وزنده كرد كه اگر از خلبانان هواپيماهاي عراقي به دستمان افتادند، زنده نگذاريم.

دو روز از آن بمباران گذشته بود، داخل اتاق عمليات بودم كه ابلاغ كردند كه يك فروند از هواپيماهاي اف-14 نيروي هوايي، يكي از هواپيماهاي عراقي را هدف قرار داده و خلبانش دريكي از دره ها با چتر فرود آمده است؛فوري پرواز و او را پيدا كنيد!.

اين مأموريت را به من و يكي ديگر ازخلبانان واگذار كردند. باهمان نيت پيشين فوري به سوي بالگرد دويديم و پشت فرامين نشستيم و سريع از زمين بلند شديم. خلبان يكم بالگرد من بودم و فرامين در اختيارم بودند. در مسير سقوط هواپيما با ارتفاع پائين پرواز مي كرديم كه مشاهده كرديم چند نفر ازعشاير با دست اشاره به نقطه اي در مسير مقابل پرواز ما ميكنند. ادامۀ مسيرما به ته دره اي ختم ميشد كه بسيار تنگ بود. به داخل دره كشيديم و مقدارديگري كه پرواز كرديم، از دور سه نفر را ديديم كه جسمي را روي زمين ميكشند. فوري حدس زديم بايد همان خلبان هواپيما باشد. نزديكتركه شديم، انساني دست و پا بسته و طناب پيچ را ديديم كه توسط آن سه نفر روي زمين كشيده ميشد و گاه گاهي هم ضرباتي به بدن او وارد مي كردند . فوري كنار آنها فرود آمديم و من از بالگرد پياده شدم. آن سه نفرو چند نفر ديگر كه كه از اطراف تنگه به آنها اضافه شدند، ابتدا فكركردند كه ما دشمن وعراقي هستيم. قصد حمله به من و بالگرد را داشتند كه من شروع به حرف زدن كردم. آنها وقتي فهميدند ايراني و از خلبانان هوانيروزهستيم، كنار رفتند و من بالاي سرآن انسان طناب پيچ رفتم. با اطلاعاتي كه در حين پرواز از برج گرفته بوديم، فهميدم كه او بايد خلبان يكي ازهواپيماهايي باشد كه هواپيمايش هدف پدافند قرارگرفته بود. آن سه نفرعشاير هم گويا پس از پيدا كردن او قصد داشته اند او را بكشند كه آن خلبان با گفتن انا الشيعه، خودش را از مرگ حتمي نجات داده بود. منهم تا زمانيكه او را از نزديك نديده بودم و براساس همان ذهنيتي كه در خاطرم بود،فقط قصد كشتن او را داشتم. در مسير هم چند بار به خودم وعده داده بودم وقتي كه او را پيدا كردم، اول خوب با مشت و لگد به جانش مي افتم و پس ازآن به انتقام خون شهدا و به ويژه همسر و دو قلوهاي سروان حسيني
خلاصش مي كنم؛ اما زماني كه چشمانم با چشمان ملتمس او مواجه و شروع به گريه و التماس كرد، يكباره دگرگون و از آن اوج خشم چنان نزول كردم كه ضمن بازكردن طنابها ازدوربدن و دست و پاي او، شروع به دلداري ومحبت نيز به او كردم و با گفتن اينكه جانش در امان است، به او اميد زنده ماندن دادم. خلبان وقتي آن برخورد عاطفي را از من ديد، دستهايش را دورپاهايم قلاب كرد و با گريه حرفهايي به عربي گفت كه معني آنها را نفهميدم. مقداري كه ترسش ريخت، صورتش يك باره از درد به هم رفت و با شل شدن دستهايش روي زمين ولو شد. خوب كه دقت كردم و خودش با ناله اشاره به قسمتهايي ازبدنش كرد، فهميدم هم پاي او شكسته و هم از ناحيۀ كمر آسيب ديده است. فوري او را با كمك آن چند نفر عشاير سوار بالگرد كردم و به پايگاه مسجد سليمان رساندم. پزشك بهداري پايگاه با معاينه اش، گفت:

-  بايد به بيمارستان شهر برده شود.

دوباره او را به داخل بالگرد انتقال داديم. چون بيمارستان شهر را بلد نبودم، يكي از درجه داران پايگاه به نام گروهبان عرب كه محل بيمارستان را بلد بود، مأمور شد راهنماي ما شود. مسئول عمليات پايگاه هم تأكيد كرد كه قوچاني! فضاي شهر داراي بافه هاي فشار قوي زيادي است. هنگام پرواز روي شهر و فرود خيلي احتياط كن!

با خلبان حسام روحاني از پايگاه بلند شديم و بعد از چند دقيقه به بالاي شهر مسجد سليمان رسيديم. با ديدن خيل عظيم بافه هاي فشرده كه بخاطركارخانه هاي متعدد تانك سازي وغيره كشيده شده بودند، به ياد هشدار مسئول عمليات افتادم. حدود 30 دقيقه براي يافتن بيمارستان روي شهر پرواز كرديم. متأسفانه درجه دار راهنما هم نشاني بيمارستان را فراموش كرده بود. ناچار به كمكم گفتم:

-  حسام! تو فرامين را داشته باش تا من نگاهي به ساختمانها كنم، شايد بتوانم با ديدن تابلو يا محيط بيمارستان، آنرا شناسايي كنم.
سرانجام پس از دقايقي ساختمان و تابلو بيمارستان را پيدا كرديم و درمحوطۀ كوچكي با ترس و لرز فرود آمديم. خلبان مجروح را با كلي سفارش به بيمارستان تحويل داديم و دوباره به پايگاه برگشتيم. شب يكي از خلبانان پايگاه جعفر تندرو براي مصاحبه با آن خلبان به بيمارستان رفت. زمانيكه برگشت، فهميديم همراه با خلباناني بوده كه منازل سازماني شاهين شهر اصفهان و منازل مسكوني شهر مسجد سليمان را بمباران كرده اند.فرداي آنروز نزديك ظهربود كه تعدادي خبرنگار و فيلمبردار از شهرهاي مسجد سليمان و اهواز به پايگاه آمدند تا دربارۀ يافتن و آوردن آن خلبان با من مصاحبه كنند. نورافكنها و دوربينها را دراتاق عمليات مستقركردند و صدابر را به دست من دادند و اولين سؤال را پرسيدند. هنوز بسم الله را نگفته بودم كه درباز شد و يكي ازدوستان با عجله داخل شد وفرياد زد:
-  اكبر! بدو كه نادر حبيب دلداري سانحه داده!
نادراز خلبانان بالگرد شناسايي هوانيروز و يكي از صميمي ترين دوستانم بود. با شنيدن خبر، ديگر نفهميدم چكاردارم ميكنم و در چه موقعيتي هستم. صدابر را رها كردم و به سرعت دويدم. فقط پشت سرم صداي افتادن و شكستن جسمي را شنيدم. پس از بازگشت، فهميدم كه يكي از نورافكنهاي گران قيمت گروه فيلمبرداري بوده كه با اصابت پاي من، افتاده و خرد شده است.
نفهميدم با چه سرعتي خود را به داخل بالگرد انداختم و از زمين كنده شدم. درآخرين لحظه كه ميخواستم از زمين بلند شوم، يكي از خلبانان هم به كمكم آمد. در مسيركه ميرفتيم از طريق تماس فهميدم كه نادر در حين پرواز دربالاي اهواز، با بافه هاي فشارقوي برخورد و سقوط كرده است.آنقدر جست وجو كرديم تا سرانجام بالا رفتن دودي را در مسير پرواز و سقوط او ديديم. سرآسيمه بسوي دود پروازكردم. وقتي نزديك آن دود رسيدم، با ديدن دم و اتاقك بالگرد كه هر كدام يكطرف افتاده بودند، آه از نهادم برآمد و بغض گلويم را پركرد.نزديك بود اشكم سرازير شود كه از همان بالا چشمم به نادر افتاد. با ديدن نادر كه بين تعدادي دهاتي نشسته و در يك دستش نان پيچه اي بزرگ و در دست ديگرش يك ليوان بود،نميدانستم بخندم يا گريه كنم. نان و دوغ را افراد محلي پس از مشاهدۀ سقوط براي او و كمك پروازش آورده بودند. كناربالگرد كه فرود آمدم و پياده شدم، يكباره بغضم تركيد و از شوق زنده بودن آنها شروع به گريه كردم. خوشبختانه نادروهمپروازش از آن سقوط جان سالم به دربرده بودند؛اما بالگرد بطوركامل ازبين رفته بود. آنها را سوار كردم و به پايگاه برگشتيم.

 

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

در آن هشت سال جنگ،هيچوقت چهرۀ بچه هاي هوانيروز را عبوس نديدم. ما دركنار آن ايامي كه هميشه درمقابل چشمانمان خون و مرگ جريان داشت، شبها درمناطق عملياتي براي اينكه بعضي از بچه ها درخود فرو نروند، شوخيهاي سرگرم كننده اي ابداع كرده بوديم. يكي از آن شوخيها اين بود كه يك سطل را پر از آب ميكرديم و طوري بالاي درورودي كه به داخل اتاق استراحت بازميشد، جاسازي ميكرديم كه هرنيرويي كه دست به دستگيره ميگرفت و با پيچاندن آن وارد اتاق ميشد، سطل آب روي سروتنش خالي ميشد و شليك خندۀ بچه ها به هوا ميرفت.

يا اينكه چراغ اتاق را خاموش ميكرديم و داخل كيسۀ خوابها انتظار ميكشيديم. هر كسي كه در را باز ميكرد وداخل ميشد ، او را با پرتاب پوتين و سرپايي و هر چه كه كنار دستمان بود پوتين باران يا سرپايي باران ميكرديم. ضربات اشيا در تاريكي اتاق چنان غيرمترقبه بودند كه شخص وارد شده فوري اقدام به بازگشت و فرار ميكرد.داخل آسايشگاه يا سنگر و سوله هم، چنان تاريك بود كه نميتوانست ضارب يا ضاربان را شناسايي كند. يك شب كه اين برنامه را براي يكنفر تازه وارد وبي خبر اجرا كرديم، سخت عصباني شد و به اتاق فرمانده رفت و از افراد داخل خوابگاه شكايت كرد. فرمانده كه خودش دو شب قبل مزۀ ضربات پوتين و سرپايي بچه ها را چشيده بوده، كبودي زير چشمش را به او نشان
پوتين و سرپايي بچه ها را چشيده بوده، كبودي زير چشمش را به او نشان داده و با خنده به او ميگويد:

-  برو خدا پدرتو بيامرزه! اين كبودي را ميبيني؟ دو شب قبل خود من هم ناخودآگاه وارد آسايشگاه شدم و همين بلا به سرم آمد. اگر يك ثانيه بيشتر ميماندم زير اين يكي چشمم هم سياه شده بود. جنگ اين چيزها را هم داره. برو پي كارت!

خلباني به اسم حسن ستاري داشتيم كه شهيد شد. در مأموريتهايي كه ستاري همراه گروه بود، هيچ كس جرئت نداشت توي لاك غم برود. ستاري وقتي يكنفر را ميديد كه غصه دار است و درگوشه اي درخودش فرو رفته،سريع يك سطل پراز آب ميكرد و ناغافل روي سرش ميريخت. بهمين خاطرهم، در مأموريتهايي كه ستاري حضور داشت، هيچ كس جرئت نداشت حرف از غم و غصه بزند يا...
 

 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

 

در اوايل جنگ وضعيت اسكان ما در جراحي خوب نبود. هيچ سنگر وجانپناهي برايمان درنظرنگرفته بودند و تنها محل سرپوشيده اي كه داشتيم يك چادر كوچك چهار نفره بود كه از آنهم براي اتاق عمليات استفاده ميكرديم. تمام اطراف هم نخلستان و جنگل بود. فقط يك ساختمان نيمه تمام در فاصلۀ نه چندان دوري از محل استقرارما قرارداشت كه گويا متعلق به يك مهندس بود و بخاطر جنگ آن را نيمه تمام رها كرده بود. درقدم اول دست بكار شديم و يك آبريزگاه صحرايي با چوب،سنگ، گوني، شاخ و برگ درختان درست كرديم. براي در ورودي آنهم يك پتو آويزان كرديم. براي شست وشو و استحمام هم از آب رودخانه اي كه نزديك محل اسقرار بود، استفاده ميكرديم. استفاده از آب آن رودخانه راهم پس از دو سه بار استحمام تحريم كرديم. چون ماهي هاي ريزي داشت كه كه گوشت بدنمان را گاز ميگرفتند و خوني ميكردند.وضعيت خوابيدن و زندگي در فضاي باز به دليل حيوانات و حشراتي كه مزاحممان ميشدند،آنقدر وحشتناك بود كه مجبور شديم به آن ساختمان نيمه تمام پناه ببريم.هرچند در روز آنقدر گرم پرواز ودرگير با دشمن بوديم كه شب از خستگي ناي حركت نداشتيم؛ اما آن ساختمان بي دروپيكر بازهم بهتراز فضاي بي سرپناه بيرون بود. در داخل ساختمان نيمه سازامكانات سرمايشی نداشت وگرما بيشتر از بيرون بود، لكن دست كم اين حسن را داشت كه نيمه شبها با ليسيده شدن سروصورتمان به وسيلۀ گاوها و شاخ خوردن از آنها،وحشتزده از خواب بيدار نميشديم. از طرفي، ازهجوم لشكركفشدوزكها هم تا حدودي مصون ميمانديم.

در مدتيكه درفضاي بازوآن ساختمان نيمه ساز مستقر بوديم،درسهاي خوبي از مقاومت و مبارزه با مشكلات آموختيم. در روزهاي بعد،تنها فكروذكرمان اين بود كه چطورعمليات انجام دهيم و ازكدام سمت كه امنيت آن بيشتر است، اقدام به تخليۀ جنگزده ها كنيم. مشكل ديگري هم كه گريبان گيرمان ميشد،وجود افراد جاسوس و ستون پنجم بود.خودفروختگان و وطن فروشاني كه بيشتربا تردد موتوسيكلت محل استقرارمان را به دشمن اطلاع ميدادند و زيرآتش توپخانۀ دشمن يا هدف بمباران هواپيماهاي آنها قرار ميگرفتيم. در همان مدت كوتاهي كه آنجا مستقر بوديم، چندين بار مجبوربه تغييرجا شديم. بعضي مواقع هنوز مستقر
نشده زير آتش دشمن ميرفتيم و متعجب ميشديم كه چطوربه اين سرعت محل استقرارمان را دشمن فهميده است. تا اينكه اين موضوع را هم كشف كرديم.

فاصلۀ ما تا دشمن بيشترازچند كيلومتر نميشد. بعضي مواقع موتوسيكلت سواراني به صورت انفرادي يا دو تركه ميديديم كه نزديك محل استقرارما اقدام به توقف وحتي به بهانه خراب شدن موتوسيكلتشان، براي
دقايقي پياده ميشدند و با موتوسيكلت ورميرفتند.يكي دو بارهم بعضي از بچه ها به دليل وظيفۀ انساني به كمك آنها رفتند، لكن خبر نداشتيم كه آنها از ايادي دشمن هستند. زمانيكه اين مورد ومسائل ديگري تكرارشد، مجبورشديم آنها را بيشتر زيرنظر بگيريم وحتي دو سه نفر ازآنها را هم دستگيروبازجويي كرديم. وقتي حرف ازدادگاه صحرايي واعدام درهمانجا به ميان آورديم، قفل زبانشان بازشد وبا گريه و التماس شروع به مظلوم نمايي كردند. تهديدها كارگرافتاد و اعتراف كردند كه با استفاده از كيلومترشمارموتوسيكلت، فاصلۀ ما تا دشمن را به رابطينشان اطلاع ميدهند ودشمن هم سريع دست بكارميشود.البته حربۀ تهديداعزام به دادگاه واعدام تيري درتاريكي بود كه به هدف خورد. اين موضوع را كه به مقامهاي بالا اطلاع داديم درجواب گفتند كه آنها را دستگير وحتي ميتوانيد موتوسيكلتشان راهم توقيف كنيد.درصورتيكه نقل وانتقال ما آنقدر سريع بود وآنچنان درگيرعمليات و تخليۀ جنگزده ها بوديم كه فرصت براي اينگونه كارها نداشتيم. منتها چشم و گوشمان را بيشتر بازكرديم وبا گماردن نگهبان دراطراف محل استقرار، ازتوقف وتردد اشخاص مشكوك جلوگيري كرديم كه خوشبختانه نتيجه داد.

در طول ايام جنگ بويژه درمنطقۀ جراحي، معجزات زيادي از خداوند ديديم و لمس كرديم كه هريك درجاي خود خاطرات زيبا و قابل تعمقي هستند.دريك مورد درمكاني كه مستقر شديم بيشتر از 2 تا 3 كيلومتر با نيروهاي عراقي و كمين آنها فاصله نداشتيم كه كشف شدن آن فقط بخاطر فراركردن يكي از خلبان ها ازمقابل يك گاو بود كه قصد شاخ زدن او را داشت.ساعد آقابالازاده تعريف ميكرد كه از پرواز كه بازگشتم به زير يكي از درختهاي نخل رفتم تا كمي رفع خستگي كنم.تكيه به سينۀ درخت دادم و با دستمالي كه رنگ آن قرمز بود درحال پاك كردن عرقهاي صورت وگردنم بودم و گاهگاهي هم با تكان دادن آن صورتم را بادميزدم تا خنك شوم. كنارم چند گاو و گاوميش درحال علف خوردن بودند. يكباره خورخور يكي ازآنها نظرم را جلب كرد. يك گاوميش با شاخهاي آنچناني مقابلم در چندمتري ايستاده بود وبا كشيدن يكي از سمهايش به زمين حالت حمله به خود گرفته بود و بدجوري به سرتا پايم نگاه ميكرد. خوب كه دقت كردم، فهميدم تكان خوردن دستمال قرمز او را تحريك كرده است. قصد كردم دستمال را درجيبم مخفي كنم، اما دير شده بود. يكباره با سروشاخ پائين گرفته شروع به دويدن به سويم كرد.حمله چنان سريع اتفاق افتاد كه حتي فرصت نكردم ساك پروازو كلاه هلمتم را از زمين بردارم. فقط بلند شدم و پا به فرارگذاشتم. چند قدم كه دويدم به گمان اينكه دست از تعقيبم برداشته است،از سرعتم كاستم و قصد داشتم توقف كنم كه صداي خورخورنفس وقدمهاي تندش را پشت سرم احساس كردم و دوباره با سرعت بيشتري فراركردم. به هر طرف كه ميرفتم و ميپيچيدم، رهايم نميكرد وهمچنان دنبالم ميدويد. چند نفراز بچه ها هم كه ناظر صحنه بودند از خنده ريسه ميرفتند.يكباره متوجه شدم كه دستمال هنوزدردستم است ونوسان آن همراه با دويدنم باعث بيشتر تحريك شدن گاو ميشود. بنابراين آنرا كه به كناري پرتاب كردم و به پشت يك نخل قطور رفتم. خوشبختانه دست از تعقيبم برداشت و بطرف دستمال رفت وكنار آن ايستاد. پوزه اش را دو سه بار به آن ماليد و بو كشيد و آرام آرام به طرف بقيه گاوها رفت.

نفس راحتي كشيدم و همانجا از خستگي ولو شدم. با آستين لباس پروازم درحال پاك كردن عرقهاي صورت و گردنم بودم كه يكباره چشمانم درميان شاخ و برگها متوقف شد و متعجب درجا خشكم زد. افراد و چند خودرو كه از سرو لباس شان معلوم بود كه از نيروهاي دشمن هستند، در آنسوي رودخانه اي كه پيش از اين درآن شنا ميكرديم، در رفت وآمد بودند.بلافاصله روي زمين خوابيدم و با كنار زدن بيشترشاخ و برگها، توانستم آنها را بهترببينم. تعداد آنهايي را كه مقابل چشمان من بودند شروع به شمارش كردم كه 67 نفرشدند، لكن شيبي شبيه خاكريز مقابلم بود و نميتوانستم فضاي بعد ازآن و تعداد وافراد ديگر را ببينم. سريع برگشتم و به سرهنگ جلالي و آسفار موضوع را گفتم. آنها هم فوري آمدند و آن نيروها و چند خودرو را ديدند. كشف آن موضع باعث شد كه بلافاصله محل استقرارمان تغيير پيدا كند و يك گروه آتش هم براي سركوب آنها پرواز كند. من بعد از ظهرهمانروز از آن منطقه پرواز كردم و به نقطۀ ديگري رفتم و ديگر خبر ندارم كار به كجا كشيد.

 

ادامه دارد ....
 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

در جراحي دو سه بار درحال تخليۀ جنگ زده ها با بالگردهاي عراقي مواجه شدم. يكبار آنها فرار كردند و يك بار هم چون تعدادشان زياد بود،مجبورشدم در نقطه اي فرود آيم. يكبارهم به مسيرم ادامه دادم و رفتم. معجزه اي را هم كه عنوان ميكنم در رابطه با بالگرد خلبان آسفار بود كه در حين عمليات رخ داد.
در يكي از پروازها كه بازهم نقش بالگرد نجات تيم آتش را به عهده داشتم، درگيري كبراها با نيروها و بالگردهاي عراقي آن قدر شديد شد كه كبراها از تمام مهماتشان استفاده كردند. تنها تعدادي گلوله در كبراي خلبان آسفار كه فرمانده گروه بود، باقيمانده بود. دليل شليك نكردن آن تعداد گلوله هم بخاطرآن بود كه گلوله در حين شليك لولۀ مسلسل گير كرد و آسفار ديگر نتوانست شليك كند. مهمات بالگردهاي جنگنده كه تمام شد بايد براي مهمات گيري دوباره به مقراصلي باز ميگشتيم. آسفار دستوربازگشت صادر كرد و درحال دورزدن بوديم كه با هشت فروند از بالگردهاي غول پيكردشمن مواجه شديم. حضورآنها ناگهاني بود وراه بازگشت ما را از همه طرف بطور كامل مسدود كرده بودند. بلافاصله هم شروع به شليك وتيراندازي كردند. وضعيت ما درست مثل اين بود كه داخل يك كوچه قرارگرفته ايم كه از روي پشت بامهاي دوطرف كوچه سنگ باران مان ميكنند.بالگردهاي دشمن در بالا بودند و ما را زير انواع آتش راكت و گلوله هايشان قرار داده بودند.درآن وضعيت وخيم، فقط تلاش ميكرديم ضمن اينكه با يكديگر برخورد نكنيم، يك طوري روزنه اي باز و از صحنه فراركنيم. درحال جنگ و گريز بوديم كه آسفار مجبور شد براي فرار از مقابل يك موشك شليك شده، ارتفاع بالگردش را تا سطح زمين كاهش دهد. همان كاهش دادن ارتفاع باعث شد پايه هاي بالگرد او يك لحظه به زمين اصابت و شوك محكمي به مسلسل معيوب بالگردش وارد شود و گلوله اي كه داخل آن گيركرده بود ،خودبه خود شليك و خارج شود. خلبان آسفار هم كه پي درپي انگشتش را روي ماشه ميگذاشته و به آن فشار وارد ميكرد كه شايد عيب رفع شود، يكباره ميبيند مسلسل از گيرخارج شده و گلوله هاي 20 م م كه هريك ميتوانند يك توپ را منهدم كنند، شليك ميشوند. همين موضوع به آسفار قوت قلب مي دهد كه دماغۀ بالگرد را با خوشحالي بسوي بالگردهاي دشمن متوجه و شروع به شليك رگبار بسوي آنها كند. ما خلبان هاي گروه هم بهت زده و هم خوشحال شديم. آسفار يكي از خلبانهاي پردل و جرئت كبراهاي جنگندۀ هوانيروز بود كه وجودش درهرگروهي متضمن پيروزي آن درمأموريت بود. در آنجا هم بيدرنگ بسوي اولين بالگرد دشمن هجوم برد وبا رگبار مسلسلش آن را به آتش كشيد كه دودكنان اقدام به فراركرد كه فرصت نيافت و درمقابل چشمان ما و بالگردهاي خودشان به زمين سقوط كرد و پس از انفجاري مهيب، قارچي از آتش و دود به هوا برخاست. بقيۀ بالگردهاي دشمن هم كه يكباره مواجه با هجوم و شليك هاي مرگبار آسفار شده بودند، به سرعت صحنه را ترك و اقدام به فرار كردند. رفع گير از آن مسلسل معيوب را در آن موقعيت بحراني و وخيم، ما غيرازمعجزه نميدانيم كه باعث شد همه سالم به محل اسكان بازگرديم.





 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

پنج شش روز بيشتر ازآغاز جنگ نگذشته بود.همراه با تعدادي ازنيروها و بالگردهاي هوانيروز در منطقۀ جراحي درمأموريت بودم. در كنار پرواز با گروههاي آتش، در تخليۀ جنگزدگان هم به ياري مردم آوارۀ خرمشهر و آبادان و روستاهاي اطراف آنها ميپرداختم. دريكي از پروازها كه تعدادي جنگزده را تخليه و درحال بازگشت براي سوار كردن گروه بعد بودم، دردل بيابان مواجه با مردي شدم كه كنار يك تريلر ايستاده بود و با بلند كردن دست به آسمان و تكان دادن آن به سوي بالگرد ما، سعي ميكرد نظر ما را به خودش جلب كند. با اينكه براي تخليۀ جنگزده ها عجله داشتم و مسافتي هم ازآن مرد و تريلر دور شده بودم؛ اما بازهم دلم سوخت و به خودم گفتم كه شايد تشنه باشد و يا اينكه مشكلي دارد كه انجام آن ازما برمي آيد. با اين تصور،سريع دورزدم و درنزديك تريلراو نشستم. البته ضمن اينكه خودم چشم وگوشم را بيشتر بازكردم، به كروچيف هم هشدار دادم كه حواست به او باشد كه اسلحه نداشته باشد. پايه هاي بالگرد كه روي زمين نشست، رانندۀ تريلر كه مرد ميان سالي بود، دوان دوان به سوي بالگرد آمد وبا راهنمايي كروچيف داخل بالگرد شد و با التماس گفت:

-  تريلرم داخل شن فرو رفته. بگسلش كن! بيرونش بيار!

من، هم پرواز و كروچيف در حالتي قرار گرفته بوديم كه بي اختيار شروع به خنده كرديم. منتها طوري نخنديديم كه آن مرد فكر كند مسخره اش مي كنيم. به او توضيح داديم كه اين بالگرد نه وسايل بگسل دارد و نه آن قدر قدرت كه بتواند تريلر به آن بزرگي را از داخل شن بيرون بكشد، لكن باور نكرد. با التماس و گريه از ما ميخواست كه اينكار را برايش انجام دهيم.ناچار با وعده و وعيد اينكه ميرويم و كمك برايت ميفرستيم، از زمين بلند شديم و پرواز كرديم. در مسير كه ميرفتيم با وجود اينكه ميدانستم كشيدن تريلر از ميان شنها به بيرون از قدرت ما خارج است، اما دلم ميخواست يكجوري به او كمك ميكردم.
با همين افكار به كنار جنگزده ها رسيديم و با سوار كردن تعدادي از آنها كه فقط 25 نفر زن بودند، قصد بلند شدن از زمين را داشتيم كه كمكم احمد گنجوي روي شانه ام زد و با انگشت اشاره به جلوِ بالگرد كرد. نگاه كه كردم، يك زن را ديدم كه دو سه زن ديگر زير بازوهايش را گرفته اند و تلاش ميكنند او را به بالگرد برسانند. وضعيت زن طوري بود كه نميتوانست راه برود و پاهايش روي زمين كشيده ميشدند. داخل بالگرد آن قدر مسافر سوار شده بود كه سرودست هاي تعدادي از آنها قسمتي از فضاي اتاقك ما را هم گرفته بود. با اين وجود، فرود آمدم و به كروچيف گفتم:
-  يك جوري آن بنده خدا را سوار كن ! انگار حالش خيلي بده.
كروچيف فوري درِ يك طرف بالگرد را تا نيمه باز كرد، اما هرچه داد وبيداد و التماس كرديم، هيچكس پياده نشد. دستها را بهم قلاب كرده بودند كه كسي را نتوانيم پياده كنيم. در همان كش و قوسي كه با مسافرين داشتيم، زن را به كنار بالگرد رساندند و فهميديم بارداراست. از قطره هاي درشت عرقي كه روي صورت او بود ودندانها را از درد رويهم فشارميداد،فهميديم بدجوري زجرميكشد.ناچارازبالگرد پياده شدم تا شايدبا تهديد بتوانم يك نفر را پياده و او را سوار كنم كه آنهم نتيجه نداد. تازه همان لحظه متوجه شدم كه آن زن را حتماً بايد با دو نفر همراهش كه مادر و خواهر او هستند، سوار كنم. از ما اصرار و از مسافران انكار، حتي يكنفر هم پياده نشد، ولي با نشستن روي زانوهاي يكديگر، سرانجام توانستيم آن سه نفر را هم سوار و از زمين بلند شويم. درحين پرواز به طور دقيق ميفهميدم كه بالگرد ازشدت سنگيني مسافر، تعادلش به سختي حفظ مي شود. هنوز مقداري از مسير را نرفته بودم كه با ديدن تريلر كه از داخل شن بيرون آمده بود و با خط گرد و خاك دنبالش در حركت بود، بسيار خوشحال شدم و با نشان دادن تريلر به هم پروازم، گفتم:

-  اين همان تريلر نيست كه راننده اش مي خواست بگسل اش كنيم؟

همزمان با خنده و جواب مثبت او، به كنار تريلر رسيديم و دست تكان دادن راننده اش را با دوبار خاموش و روشن كردن نورافكن زير بالگرد جواب داديم. نزديك شادگان بوديم كه يكباره سروصدا و دو سه جيغ آنچناني را با وجود اينكه كلاه هلمت سرم بود، شنيدم. سرآسيمه كه به عقب نگاه كردم،سر و چشمها را متوجه قسمتي ديدم كه زن باردار را نشانده بوديم. هشدار كروچيف هم كه گفت:

- انگار وضع آن خانم خوب نيست

مزيد برعلت شد. با دلهرۀ اينكه زن باردار در حال زايمان است يا اتفاقي برايش افتاده، بر سرعتم افزودم. به شادگان كه رسيديم، به سمت نقطۀ مسطحي در كنار يك نخلستان را كه براي پياده كردن جنگ زده ها اختصاص داده بوديم، حركت كردم. بالاي همان نقطه درحال كم كردن ارتفاع براي فرود بودم كه هم پروازم گنجوي از طريق راديو با خوشحالي گفت:

-  اكبر! بچه به دنيا اومد.

آنقدر خوشحال و ذوق زده شدم كه يك لحظه فراموش كردم داخل بالگرد هستم و هدايت فرامين را دارم. بي اختيار ميخواستم دستانم را بالا بياورم و كف بزنم كه متوجه فرامين داخل پنجه هايم شدم. به عقب كه نگاه كردم چهره هاي همه را خوشحال و خندان ديدم. آن خوشحالي و ذوق آن صورتها را در آن بحبوحۀ جنگ و بحران آوارگي هيچوقت فراموش نكرده ونخواهم كرد.

سرانجام پايه هاي بالگرد كه به زمين نشست و مسافران پياده شدند، ما هم چند لحظه اي پياده و از بالگرد فاصله گرفتيم تا آن زن و نوزادش را كه صداي گريه اش را ميشنيديم، جمع و جوركنند. يكي از وانتهايي كه آنجا بود، به كنار بالگرد آمد و زن و نوزادش را با كمك زنهاي ديگر سوار كرد واز بالگرد دور شد. مسئلۀ مهم اين بود كه فهميديم حتي ناف بچه را هم بريده اند. گذشته از فراموش نكردن چهره هاي خندان مسافران پس از تولد آن نوزاد، مورد ديگري را هم نميتوانم فراموش كنم، زمانيكه ما سه نفر (دو خلبان و كروچيف) به داخل بالگردرفتيم كه پروازكنيم، با ديدن كف بالگرد كه آنرا تميز شسته بودند، اشك در چشمانمان حلقه زد.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

در حال جمع و جور كردن ساك پروازم بودم كه صدايش در گوشم پيچيد:

-  انگار بايد باهم پرواز كنيم!

سر كه چرخاندم او را ديدم. هرمز بود. مثل خودم با وسائل در دست سرحال و قبراق ايستاده بود.سلام و خوش و بشي باهم كرديم و باسرعت بسوي باند دويديم. دربين راه پرسيد:
- كروچيف كيه؟
- نمي دونم. مأموريت آنقدرغيرمترقبه بود كه فرصت نكردم با بروبچه هايم هم خداحافظي كنم.
 -حالا بايد كجا بريم؟
 -فقط ميدونم جنوب وجراحي.
- جراحي ديگه كجاست؟

به كنار بالگرد كه رسيديم بهزاد ابراهيمي و تعدادي جعبه و بسته را با چند نفرازنيروهاي فني آنجا ديديم. بهزاد طنابهاي ملخها را بازكرده و درحال بازديد و بررسي بارهايي بود كه بايد داخل بالگرد ميرفتند. ساك و كلاه را داخل بالگرد گذاشتيم و با هرمز شروع به بازديد قسمتهاي مختلف بالگرد كرديم. من از بالا شروع كردم و او از پائين. هم زمان با تمام شدن بازديد،زرگراني و ناظوري هم به كنار بالگرد آمدند. زرگراني افسر عمليات بود وناظوري معاون گردان. با اشارۀ ناظوري، بسته ها به داخل بالگرد رفت و افراد هم روي صندليها نشستند. من و هرمز هم پشت فرامين نشستيم و آماده براي پرواز شديم. زرگراني دستور مأموريت را داد و ناظوري سفارشات مورد نياز را كرد:

-  اكبر! خيلي حواست باشه. مستقيم تا مسجد سليمان پرواز ميكني وآنجا بعد از سوختگيري به جراحي ميري. بسته ها و قطعات را به جلالي تحويل ميدي و سريع بر ميگردي. تومسير هم اگر وضعيت قرمز شد،يكجا بشين تا وضعيت سفيد بشه. برو به اميد خدا!

اولين مأموريت جنگي ام را در همان ماه اول شروع جنگ، در جبهۀ جنوب انجام دادم. به من و هرمز زندي نژاد دستور دادند تعدادي كارتن كه حاوي قطعات بالگرد بودند از پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان به جراحي ببريم. گروهي از هوانيروز به سرپرستي سرهنگ محمد حسين جلالي ازدومين روز شروع جنگ در جنگلهاي جراحي مستقرشده بودند.حدود 8 صبح بود كه با يك فروند بالگرد ترابري 214 بسوي جنوب پرواز كرديم. در مسيركه ميرفتيم، دو سه بار وضعيت قرمز شد؛ ولي اهميت نداديم و فقط به كم كردن مقداري از ارتفاع بسنده كرديم. در پايگاه هوانيروز مسجد سليمان فرود آمديم و پس از سوختگيري،بلافاصله پرواز كرديم. از آنجا به بعد بايد بيشتر احتياط ميكرديم . بالگرد ما جنگنده نبود و لقمۀ لذيذي ميتوانست براي هواپيماهاي دشمن باشد.به جراحي كه رسيديم دربين نيروهاي هوانيروز فرود آمديم و كارتنهاي قطعات را زمين گذاشتيم وافراد فني هم پياده شدند. قصد بازگشت داشتيم كه سرهنگ جلالي مخالفت كرد و گفت:
 - فعلاً همينجا بمانيد! به شما احتياج داريم.

هرچه گفتيم كه ناظوري تأكيد كرده كه حتماً برگرديم، اهميت نداد وگفت:

-  خودم با ناظوري تماس ميگيرم.

تا برگهاي مأموريتمان را امضا نميكرد و اجازه نميداد، نميتوانستيم منطقه را ترك كنيم. ناچار پياده شديم و به ميان بقيۀ بچه ها رفتيم.محل استقرار گروه ما در جراحي، داخل جنگل وسيعي بود. كشاورزان در
زمينهاي كنار جنگل انواع نعمتهاي خدا، از هندوانه، خيار و خربزه گرفته تا ساير ميوه ها را كاشته بودند و روزي دو سه وعده از آنها را برايمان مي آوردند. نعمت فراوان، اما هوا بسيار گرم و شرجي بود. هواي داغ و شرجي باعث شده بود كه بچه ها مجبور شوند شبها را داخل كيسۀ خواب بخوابند.دليل آن هم وجود انواع حيوانات به ويژه حشرات موذي بودند. در چند روزاول كه در جراحي بوديم، جا و مكان معيني نداشتيم. از نظر وضعيت غذايي و محل خواب هم در مضيقه بوديم. دليل آنهم نابساماني هايي بود كه يكباره همه را گريبان گير خود كرده بود. پيروزي انقلاب، تغيير نظام واغتشاشات غرب كشور و چند نقطۀ ديگر و بالاتر از همه وقوع جنگي غيرمترقبه و ناخواسته، مشكلات عديده اي بودند كه براي مردم، كشور ونيروهاي مسلح به وجود آمده بودند. به جرئت ميتوانم بگويم كه همان شرايط حاد زندگي و نبرد در جبهه هاي جنگ بودند كه باعث شدند نيروهاي هوانيروز آبديده شوند و درهرموقعيت و شرايطي بتوانند گليمشان را از آب بيرون بكشند. فرمايش امام(ره) كه فرمود: جبهه هاي جنگ، دانشگاه هستند

به طور كامل دربارۀ ما هوانيروزيها صدق ميكند. دانشگاهي كه دانشجويان آن دروس را به طورعملي ياد گرفتند و بكار بستند. من هيچوقت در طول هشت سال جنگ، درهيچ شرايط و نقطه اي نديدم كه نيروهاي هوانيروز به خاطر خورد و خوراك، لوازم زيست و مسائل رفاهي گله واعتراضي داشته باشند. اصولاً برابر قوانين و استاندارهاي جهاني، ايجاب ميكند نيروهايي كه به نحوي با وسايل پرنده و پرواز سروكار دارند، از نظر امكانات زيستي و خوردوخوراك در شرايط بهتري باشند كه بتوانند تمركز كافي براي پرواز يا انجام كارهاي تخصصي از خود نشان دهند؛ اما نيروهاي هوانيروز ثابت كردند كه آبديده شدن را همراه با عمل در شرايط سخت به دست آورده اند. منطقۀ جراحي هم كه اولين گروه هوانيروز در آنجا مستقر شده بود، اولين كلاس آنها بود كه بايد پشت سر ميگذاشتند. درآن منطقه اگر غذا دير وزود ميشد، كسي نق نميزد. نيروها به طور خودكار به دنبال يافتن مايحتاج ميرفتند. در دوسه روز اول، خوراكمان فقط نان و هندوانه بود. هندوانه را از زمينها و جاليزهايي كه در اطرافمان فراوان وجود داشتند،فراهم ميكرديم و نان ازطريق بالگردها يا اوقاتي كه سرهنگ جلالي از راه زمين به اهواز ميرفت، در زمان بازگشت برايمان مي آورد. وضعيت غذايي پس از چند روز به روال عادي بازگشت و غذاي گرم فراهم شد؛ اما بازهم بچه ها آن خوراكهاي طبيعي را بيشتر ترجيح ميدادند. يكي از مشكلاتي كه در جراحي دست و پاگير بچه ها بود، حيوانات و حشرات بودند. مشكلي كه هم اذيت بود وهم بعضي اوقات باعث انبساط خاطر ميشد. مزاحمت گاوها و گوساله ها فقط ليسيدن سر و صورتمان با زبانهاي زبروسوهان مانندشان بود. بارها داد و فرياد و صداي اعتراض همراه با طنز بچه ها را در نيمه هاي شب ميشنيديم كه با ليسيده شدن سروصورتشان به وسيلۀ گاوها از خواب بيدار شده و به دنبال آنها ميدويدند. اولين مورد همانشب اول به سرمان آمد. هرمز خيلي به سر و وضعش ميرسيد و سعي ميكرد هميشه آراسته و تميزباشد. آنشب هم قبل از خواب، در مقابل نور چراغ يكي از خودروها نشست و ميخواست صورتش را اصلاح كند كه يكي از بچه هاي قديمي داد زد:

-  هرمز اگه نزني راحت تري!

-  پانزده سال است كه صورتم هميشه تروتميز نگهداشتم.

شروع به زدن ريش اش كرد. من كه خودم را آماده كرده بودم بعد از هرمز صورتم را اصلاح كنم، از آن دوست قديمي كه با لبخند معني داري به هرمز نگاه مي كرد، پرسيدم:

-  چرا نزنه؟ مگه مشكلي هست؟

-  صبر كن! نيمه شب ميفهمي!
خلاصه، بعد از هرمز منهم اصلاح كردم و با برداشتن كيسۀ خواب براي خوابيدن به كنار بچه ها كه رديف به رديف زير درختهاي نخل بودند،رفتم.با ديدن آنها كه درآن هواي شرجي و گرم به داخل كيسه ها رفته بودند،تعجب كردم و از يكي پرسيدم:

-  اينها چرا تو اين هواي داغ داخل كيسه رفتند؟ ميپزند...
-  تو هم اگر بري داخل كيسه به نفعت است.
گوش نكردم و روي كيسه درازكشيدم. هرمزهم همانزمان رسيد وكيسه اش را كنار من پهن كرد. با اينكه با لباس كامل بوديم؛ اما هنوز دو سه دقيقه نگذشته بود كه با اولين نيش گزنده و دردناك يك پشه فريادم به هوا رفت و براي كشتن پشه، سيلي محكمي به صورتم نواختم. هرمزهم مثل من شروع به غرغر كرد:

-  اِ كه بر پدرتان لعنت كه نيشتان از روي لباس هم سوراخ ميكنه.

خلاصه، تحمل بقيۀ نيشها را نكرديم و ماهم مثل بقيه تا گلو به داخل كيسه رفتيم و زيپ آن را تا زير گلو بالا كشيديم. با اينكه احساس ميكرديم داخل تنورنانوايي خوابيده ايم؛ اما تحمل آن گرما و عرق را به نيش پشه ها ترجيح داديم و چشمها را بستيم. آنقدرخسته بوديم كه پلك رويهم نگذاشته خوابمان برد. در ميان خلسۀ شيرين خواب يكباره احساس كردم يك نفردرحال كشيدن يك سوهان زبربه صورتم است. چشمانم را كه باز كردم نزديك بود از وحشت سكته كنم. در ميان تاريك روشن شب كلۀ سياه و بزرگي با دو چشم براق مقابل صورتم بود و زبانش كه به اندازۀ يك كفگير بود پشت سرهم به صورتم كشيده ميشد. آن قدروحشت كرده بودم كه جرئت نمي كردم فرياد بزنم. در همين حال يكباره با فريادهاي وحشت زدۀ هرمز، آن كله گنده از مقابل صورتم كناررفت.هراسان خودم را از كيسه بيرون انداختم كه صداي قهقهۀ بچه ها بهوا رفت. هاج و واج به آنها نگاه ميكردم و دنبال آن كله و سوهان بودم كه يك گاوميش غول پيكر را چند قدم آن طرف تر ديدم كه خونسرد در حال ليسيدن سر و صورت يكي ديگر ازبچه هاست. در همين زمان هرمزهم كه سربه دنبال يك گوساله گذاشته بود با اعصاب داغان بازگشت و خندۀ بچه ها كاملتر شد.

گاوها، گوساله ها وگاوميشها غير از ليسيدن سر و صورت و لگدمال كردن تن و بدنمان، آزار ديگري نداشتند؛ اما پشه هاي جنگلي و باتلاقي خوزستان دمار از روزگارمان درآن چند شبي كه محل خواب سرپوشيده نداشتيم درآوردند. زمانيكه صداي وزوز يا سوت مخصوصشان در گوشمان طنين اندازميشد، وحشتزده به سروصورت ميزديم و دستها وسروصورتمان را به داخل كيسه خواب ميبرديم وزيپ را تا آخرميكشيديم.البته صبحها كه از خواب بيدار ميشديم، صورت و دست هايمان مثل بچه هاي آبله مرغان گرفته بودند. به قول يكي از نيروها پشه هاي خوزستان از روي پوتين هم نيش ميزدند. مزاحم ديگرهم كفشدوزكها بودند كه اگر تك و جفت پرواز ميكردند، مسئله اي نبود؛ اما امان از وقتي كه سروكله شان به صورت ديواري چند لايه و فشرده در آسمان پيدا ميشد.هروقت كه فرياد بلند " حمله " يكي از بچه ها با خنده بيرون مي آمد، ميفهميديم كه لشكر كفشدوزكها درحال نزديك شدن وحمله هستند. تنها كاري كه از دستمان بر مي آمد، فقط اين بود كه فوري روي زمين بخوابيم و دست وبازوها را محافظ سروصورت و گردن كنيم. كافي بود يك آن دهان باز كنيم. ديگر فرصت بسته شدن پيدا نميكرديم چون پراز كفشدوزكهاي رنگارنگ و ريز و درشت ميشد. شايد براي بعضي غيرقابل باور باشد؛ اما ما اين حقيقت را بارها درمنطقۀ جراحي ديديم و تجربه كرديم.
با دستور سرهنگ جلالي از بازگشت منصرف شديم و شب اول را با همان پذيرايي، ليسيده شدن توسط گاوها و نيش پشه ها با غرغر به صبح رسانديم. حوالي ساعت 09:00 بود كه قرار شد به عنوان بالگرد نجات همراه گروه آتش كه دو فروند بالگرد كبرا بودند به منطقۀ درگيري پرواز كنيم.خلبان يكم يكي از كبراها سروان آسفار و خلبان يكم كبراي دوم ولي رستمي بودند. آن زمان خرمشهر هنوز سقوط نكرده بود. به صورت يك گروه سه فروندي از زمين بلند شديم و پس از پشت سرگذاشتن سه راهي شادگان، وارد يك دشت كويري شديم كه به جنوب غربي خرمشهر ختم ميشد. نزديك خرمشهر كه رسيديم نيروهاي دشمن را ديديم. دو بالگرد كبرا وارد جنگ با نيروها و تانك و توپهاي آنها شدند و ما از فاصله اي نه چندان دور ناظر بزن و بكش آنها بوديم. در حالي كه كبراها درگير بودند، من يكباره متوجه تعداد زيادي از مردم جنگزده شدم كه با وضع اسفباري رو به سوي بالگرد ما ميدوند و با دست اشاره به دهانشان ميكنند. ارتفاع ما زير 50 پا بود و آنها را به وضوح ميديديم. حداكثر ارتفاع ما به خاطر ميگهاي دشمن 20 تا 15 پا بود. من با ديدن آن افراد كه بيشتر آنها زن و بچه و افراد پير بودند، مقدار ديگري از ارتفاع بالگرد كم كردم و ضمن اينكه حواسم به جنگ كبراها هم بود، مقداري به آنها نزديك شدم. با بيشتر دقيق شدن به آنها به هرمز گفتم:

-  هرمز! اين بندگان خدا به چي اشاره ميكنند؟ انگار گرسنه هستند!.
طاقت نياوردم و يك لحظه در كنار آنها فرود آمدم و با نگاه به كروچيف،قصد داشتم به او بگويم يك لحظه پائين برود و از آنها سؤال كند مشكلشان چيست؟! اما كروچيف كه زودتر در را نيمه بازكرده بود، سريع پائين پريد ودر يك رفت و بازگشت فوري، با لحن ناراحتي گفت:
-  جناب سروان! اين بدبختها جنگزده هستند. آب ميخواهند.همه تشنه هستند...

تمام موجودي آب ما در داخل بالگرد، يك كلمن بود . كلمن را به آنها كه تعدادي زيادي بودند وهرلحظه هم به تعداد آنها اضافه ميشد، داديم.متأسفانه همانجا هم فهميديم كه چند نفر از آنها كه بيشتر كودك بودند،بر اثر تشنگي مرده اند. آنها با گريه و التماس ميگفتند كه سه روز است كه از خرمشهر خارج شده و در آن بيابان سرگردان هستند.درآن لحظه ما براي انجام عمليات آمده بوديم و غير از همدردي كارديگري از دستمان بر نمي آمد. مقداري آنها را دلداري داديم و ناراحت اززمين بلند شديم و به سوي دو فروند كبرا پرواز كرديم. عمليات دو بالگرد كه تمام شد به مقراصلي مان در جراحي بازگشتيم. تا آنجا يك لحظه فكر آن بندگان خدا از ذهن و مغزم بيرون نميرفت. از بالگرد كه پياده شدم سريع پيش سرهنگ جلالي رفتم و با دادن شرح وضعيت آواره ها، به ويژه تشنگي و مردن بعضي از بچه هاي آنها را به او گفتم و پيشنهاد تخليۀ آنها را تا شادگان با بالگرد دادم. فاصله زياد نبود و تخليۀ آنها با بالگرد تا شادگان، بيشتر از ده دقيقه زمان نياز نداشت. از طرفي، اگر در آن بيابان ميماندند، امكان بمباران و كشته شدن آنها توسط ميگها و بالگردهاي دشمن و خطرات ديگر خيلي زياد بود.سرهنگ جلالي در ابتدا قبول نميكرد و ميگفت:

-  مأموريت ما چيز ديگري است و نميتوانيم از هدف اصلي دورشويم.

البته استدلال او تا اندازه اي درست و منطقي بود؛ اما آن آواره ها هم هموطنان ما بودند و بايد كاري برايشان انجام ميداديم. درآن موقعيت زماني، غير ازهمان چند بالگرد ترابري و جنگندۀ هوانيروز، وسيلۀ ديگري براي تخليۀ آنها وجود نداشت. بالگردهاي كبرا هم كه فقط جا براي خلبان وكمك خلبان داشتند وعملاً نميتوانستند به آنها كمك كنند. فقط ما چند بالگرد ترابري 214 بوديم كه اگر اجازه داده ميشد ، به كمكشان ميرفتيم. دو پا را دريك كفش كرديم و اصرار بيش از حد من و زندي نژاد باعث شد كه بقيۀ نيروهاي خلبان وفني هم به هواداري ما و نجات آن جنگزدگان جلو آمدند. دسته جمعي آن قدراصراروتهديد كرديم كه سرهنگ جلالي سرانجام مجبور شد قبول كند. چون ميدانست امكان داشت كار به جاهاي باريك بكشد و ما پرواز نكنيم. منتها مبناي نجات آنها را برآن گذاشتيم كه درخلال عمليات كبراها، ما هم مردم جنگزده را تخليه كنيم و هم مواظب جنگ كبراها باشيم كه اگر سانحه اي دادند به كمك آنها بشتابيم. از سويي چون بيشترين افراد آواره در قسمت خروجي شهر بودند، اولين مكان را براي سوار كردن و نجات آنها، در محوطه اي كه همان ابتداي خروجي خرمشهر بود، انتخاب كرديم. نيم ساعت بعد دوباره دستور پرواز وعمليات صادر شد و من و هرمز هم به سمت بالگرد نجات همراه گروه دوم آتش پرواز كرديم. كبراها كه درگير عمليات شدند، ما هم معطل نكرديم. سريع درهمان محوطۀ خروجي خرمشهر فرود آمديم. فرامين دردست من بود و با نشستن بر روي زمين انتظار داشتم كه به آني به سوي بالگرد هجوم بياورند و سوار شوند؛ اما هرچه انتظار كشيديم خبري نشد. چند نفر از آنها هم با ديدن ما شروع به فراركردند. فهميدم كه آنها خيال كرده اند ما از بالگردهاي دشمن هستيم. فوري فرامين را به هرمز سپردم و با پياده شدن از بالگرد به سوي آنها رفتم و از همان فاصله كه ميدويدم فرياد زنان گفتم:

-  نترسيد! ما ايراني هستيم و براي كمك شما اومده ايم. زود باشين تا دير نشده سوار شين!

آنها با شنيدن صداي من كه فارسي حرف ميزدم مكث كردند تا به ميان آنها رسيدم و با قسم و آيه متقاعدشان كردم كه ما دشمن نيستيم. اطمينان آنها را كه جلب كردم. از شانس بدشان، اكثر آنها فارسي بلد نبودند و فقط با زبان عربي حرف ميزدند و حتي لباس عربي هم به تن داشتند. سرانجام سه چهار نفر فارسي بلد به كمكم آمدند و موفق شدم اطمينان آنها را بيشتر جلب كنم. به همان سه چهار نفر دستورات لازم را دربارۀ چگونه سوار شدن را تندتند دادم كه با كروچيف براي سوارشدن هماهنگ شوند كه خداي ناكرده اتفاقي برايشان رخ ندهد. شرط اول را هم براي نجات آنها، ابتدا سوار شدن كودكان، پيرها و زنها گذاشتم. قرار بعدي هم اين شد كه درهر پرواز 15 نفر را سوار و در شادگان تخليه كنيم. اولين گروه را سوار كردم و با سرعت بسوي شادگان پرواز كردم. يكنفر ازهمان فارسي بلدها هم همراه ما آمد. در سه راهي شادگان كه فرود آمديم و آنها را پياده كرديم، يكباره به سويمان هجوم آوردند و سرو صورتمان را غرق بوسه كردند. خوشبختانه در آن سه راهي تعدادي خودروهاي كمپرسي، كاميون و وانت ديديم كه كمكهاي مردمي براي جهاد خوزستان آورده و درحال تخليۀ آنها درانبار جهاد كه كنار يك نخلستان قرار داشت، بودند. در يك هماهنگي انسان دوستانه با راننده هاي آن خودروها، قرار شد آواره هايي را كه ما پياده ميكنيم، آنها با سوار كردن داخل وانتها و كاميونها، از سه راه شادگان به ديگر شهرهاي خوزستان تخليه كنند. خوشحال از اينكه وسيلۀ تخليۀ آنها از سه راه شادگان به بعد هم فراهم شد، با همان يكنفر فارسي بلد، دوباره به سوي بقيه پرواز كرديم. در بين راه به كروچيف گفتم كه صندلي ها را جمع كند تا بتوانيم تعداد بيشتري را سوار كنيم. در كنار آنها كه فرود آمديم و آن نفر با آنها حرف زد و چگونگي نجات گروه اول را تعريف كرد، ديگر مشكلي نداشتيم. آنروز با همان ترفند توانستيم تعداد زيادي ازآن آوارگان كه را بيشتر آنها زن، كودك، افراد مسن و بيمار بودند، از آن بيابان و مهلكه نجات دهيم. درهرپرواز كه ميرفتيم دو مسئوليت روي دوشمان بود، هم بعنوان بالگرد نجات مواظب كبراها بوديم و هم اينكه جنگ زده ها را تخليه ميكرديم.خلبانها آنروز آنقدر براي نجات دادن جنگزده ها احساس مسئوليت ودلسوزي ميكردند كه برايشان مهم نبود چند نفر را سوار ميكنند. كمترين مسافر درهر پرواز 25 نفر بود. ما حتي از زمان مهمات گيري بالگردهاي كبرا هم براي نجات آن آوارگان استفاده ميكرديم.

دريكي از پروازها كه بالگردم پر از مسافر بود، با سه فروند از پرنده هاي دشمن مواجه شديم. آنها را كه از دور ديدم، ابتدا فكركردم هواپيماي دشمن هستند. در يك هماهنگي با هرمز، قصد دور زدن و بازگشت كردم كه با نزديك شدن آنها، فهميدم بالگرد هستند. با اين وجود، به دليل اينكه بالگرد ما جنگي نبود، باز هم قصد بازگشت كردم كه آنها زودتر ازما دور زدند و با حالت وحشت زده اي دورشدند و درنقطه اي بين نيروهاي خودشان فرود آمدند. پس از فرود آنها، گرد و خاك زياد و دود غليظي ديديم كه به هوا بلند شد، منتها نفهميديم مربوط به سقوط بود يا دليل ديگري داشت. آمار پرواز وتخليۀ جنگزده هايي كه آنروز فقط بالگرد ما به سرهنگ جلالي گزارش شد، دوازده نوبت با 480 نفر جنگزده بود. بقيۀ بالگردهاي ترابري هم مثل ما كم و بيش اقدام به نجات آنها كردند.
پس از آن روز، مسئوليت دوم خلبانان بالگردهاي هوانيروز، تخليۀ آوارگان هم شد.من از تاريخ 1359/7/27 تا 1359/8/10 كه در آن منطقه بودم، با خلباناني چون احمد گنجوي، حسام روحاني و هرمز زندي نژاد بدون استثنا هرروز اين كار را انجام ميداديم.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

انهدام سکوهای دیده بانی عراق توسط هوانیروز
 
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بین بنادر جنوبی کشور در خلیج فارس، بندر امام خمینی (ره) به دلیل داشتن امکانات راهآهن و جادهای مناسب، نزدیکی به تهران و نواحی مرکزی، داشتن تأسیسات مدرن بارگیری و تخلیه بار و قابلیت پهلوگیری تعداد زیادتر کشتی نسبت به سایر بنادر از توانمندی بیشتری در حمل و نقل کالاهای ترانزیتی برخوردار بود و همچنین مجاورت آن با بندر نفتی ماهشهر نیز بر اهمیت آن افزوده بود؛ به همین دلیل بیشتر کشتیهای تجاری و حامل مواد نفتی در مسیر این بندر در رفت و آمد بودند و نیروهای متخاصم عراقی نیز به منظور فلج کردن توان اقتصادی کشور به کشتیهایی که در مسیر خلیج فارس به بنادر ایران خصوصاً بندر امام خمینی (ره) و ماهشهر در رفت و آمد بودند، حملهور میشدند زیرا این 2 بندر در برد هواپیماها و بالگردهای عراقی بوده و با حداقل زمان پرواز آنها را در تیررس خود قرار میدادند و در این کار نیز تا حدودی موفق شده بودند تا تعداد زیادی از کشتیها را غرق کنند و به آنها آسیب جدی برسانند. با توجه به امکانات واگذاری به دشمن، چنین استنباط میشد، آنان که آتش افروز جنگ عراق علیه ایران شده بودند، این بار با پشتیبانی تسلیحاتی در واگذاری هواپیماهای سوپر استاندارد و بالگردهای سوپر فرلون حامل موشکهای فوق مدرن اگزوسه و سایر امکانات ماهوارهای و اطلاعاتی به نیروهای عراقی در تلاش بودند که خلیج فارس را به منطقه ای ناامن تبدیل کرده و حضور دائم خود را در آن توجیه کنند و با این دسیسه شرایطی به وجود آورده بودند که شرکتهای بیمه گر خارجی نیز با دریافت حق بیمه سنگینتر از عرف موجود کشتیها را بیمه میکردند و به همین دلیل نیز، کمتر شرکت کشتیرانی تمایل بارگیری به مقصد خلیج فارس و خصوصاً بنادر ایران را داشت و به ناچار شرکتهای ایرانی مسئولیت بیمه کشتیها را در حد پایینتری میپذیرفتند تا شریان حیاتی حمل و نقل و صدور نفت قطع نشود که البته از این راه نیز هزینه زیادی بر ما تحمیل میگردید؛ خلاصه آنکه اوج درگیری دریایی به مرحله ای رسید که جبهه جدیدی به نام جنگ نفتکشها در خلیج فارس سرتیتر اخبار جنگی رسانههای خبری کشورها شده بود. بنابراین لازم بود به منظور تأمین امنیت کشتیها از تنگه هرمز تا بندر بوشهر و سپس مسیر بحرانی آن از بوشهر به مدخل ورودی خورموسی چاره اندیشی شود. در این جا بود که ارتش جمهوری اسلامی ایران حضور هوانیروز و بالگردهای شکاری کبرا را در کنار ناوگان قدرتمند نیروی دریایی و نیروی هوایی در راستای اسکورت کشتیها را ضرورتی و مکمل ناوگان نیروی دریایی و نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بداند و با اتخاذ روشی جدید و اجراء طرحی جامع به نام اژدر سلامت و امینت کشتیرانی در خلیج فارس را به ارمغان آورد. در اجرای ماموریت عملیات اژدر (اسکورت کشتیها و نفتکشها)، ابتدا تمامی کشتیهای باری و تانکرهای نفتکش که به مقصد بندر امام خمینی (ره) و ماهشهر به سوی خلیج فارس در حرکت بودند، پس از عبور از تنگه هرمز در بندر بوشهر لنگر میانداختند تا تعداد آنها در حد یک کاروان 16 تا 20 فروندی برسد و پس از آمادگی یگانهای عملیاتی یک روز قبل از حرکت جلسه ای در پایگاه نیروی دریایی بوشهر که مسئولان فرماندهی کل عملیات را داشت با شرکت فرماندهان پایگاههای دریایی بوشهر ـ بندر امام خمینی (ره)، هوا دریا و هوانیروز منطقه و پایگاههای هوایی اصفهان، شیراز، بوشهر و رادارها و پدافند منطقه تشکیل میشد و پس از هماهنگیهای لازم و مشخص کردن وظایف هر یک از نیروها و تعیین ساعت حضور هر یک از واحدهای عملیاتی مانند ناوها، هواپیماها، بالگردهای هوادریا و هوانیروز در صحنه عملیات جلسه به پایان میرسید و با بازگشت فرماندهان به یگانها و توجیه واحدهای مانوری حرکت کشتیها آغاز میشد. با طلوع روز، یک تیم پروازی هوانیروز متشکل از یک فروند بالگرد کبری مسلح به موشک و یک فروند بالگرد کبری راکت انداز از پایگاه خود در کنار رودخانه جراحی به سوی بندر امام (ره) به پرواز در میآمدند و سپس یک فروند از بالگردهای 212 نیروی دریایی به عنوان رسکیو به تیم پروازی ملحق میشد و با طی مسیر آبراه خور موسی در شبه جزیرهای به نام بویه سیف که مشرف به شمال غربی خلیج فارس و مناطق ساحل غربی عراق و دهانه بندر فاو و ام القصر بود، فرود میآمدند و در آنجا بالگردها را خاموش و توسط بیسیم منتظر دستور از رادار سر بندر میشدند. معمولاً در این عملیات ناوهای جنگی نیروی دریایی در مسیر کاروان کشتیها به صورت اسکورت حرکت میکردند و هواپیماهای شکاری نیروی هوایی پوشش هوایی منطقه را به عهده میگرفتند و وظیفه درگیری با بالگردهای سوپر فرلون را به هوانیروز واگذار میکردند. با ظاهر شدن حرکت کشتیها در پهنه آبهای منطقه دریایی شمال غربی خلیج فارس نیروهای عراقی با هواپیماهای سوپراتاندارد، میراژ و بالگردهای موشک انداز سوپر فرلون به سوی کاروان کشتیها پرواز میکردند و با اشرافیتی که رادار سربندر و بوشهر به منطقه شمال غربی خلیج فارس داشتند به تیم پروازی هوانیروز که در شبه جزیره بویه سیف آماده پرواز بودند، اطلاع میدادند و در این مرحله از مأموریت یک فروند از بالگردهای سیکورسکی نیروی دریایی که مجهز به سیستمهای ناوبری و رادارهای سطحی بودند به تیم پروازی هوانیروز ملحق میشدند و به عنوان لیدر، تیم بالگردهای کبری را به سوی هدف هدایت میکردند. خلبانان هوانیروز که در روی خشکی مهارت خود را در سرنگونی بالگردهای عراقی به اثبات رسانده بودند، این بار در آبهای نیلگون خلیج فارس با بالگردهای دریایی عراق درگیر میشدند تا کاروانها با خیالی آسوده ادامه مسیر دهند و به سلامت به مقصد برسند و معمولاً در این جنگ و گریز بالگردهای عراقی از صحنه نبرد عقبنشینی میکردند و بعضاً نیز صدمه میدیدند. با حضور بالگردهای هوانیروز در عملیات اژدر هیچ شناوری از کاروان تجاری توسط بالگردهای عراقی مورد حمله قرار نگرفت، البته مأموریت هوانیروز منحصر به درگیری بالگردها نبود و در طول عملیات تعداد زیادی از سکوهای دیدهبانی و پستهای شنود که به صورت شناور و بعضاً نیز ثابت توسط عراقیها در نواحی شمال غربی خلیج فارس تأسیس شده بود، با حمله بالگردهای هوانیروز منهدم شدند و در چند مورد نیز سکوهای نفتی البکر و الامیه در منطقه دریایی فاو که دستگاههای دیدهبانی و اطلاعاتی دشمن بر روی آنها تعبیه شده بود با موشک بالگردهای هوانیروز مورد اصابت قرار گرفتند و صدمات زیادی دیدند؛ در چند مورد نیز کشتیهای شناور عراقی که به منظور ایجاد مزاحمت از محدوده دریایی خودشان خارج شده بودند، توسط بالگردهای هوانیروز از منطقه فراری داده شدند و آسیب دیدند؛ آنچه که هوانیروز در روی زمین قادر به انجام آن بود در دریا نیز قادر به انجام آن شد. منبع: خبرگزاری فارس از کتاب حماسه های ماندگار هوانیروز در دفاع مقدس

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در باره  طرح اژدر و در مورد هلی کوپترهای  212 یک توضیح کوچک لازم بود بدم  که پدرم هم در این پروازها شرکت داشتند و به غیر از وظیفه رسکیو هلی کوپترهای 212 مجهز به راکت و موشک هم بودند که ایستگاه های شنود دشمن در منطقه و شناورهای گشتی  رو مورد هدف قرار میدادند و نکته دیگر مربوط به اسکله های البکر و الامیه که گفته شد تا جایی که پدرم در خاطر دارد به انها حمله ای نشد و فقط ماموریت اصلی همون اسکورت کاروانها در کانال خورموسی و شکار شناورها و ایستگاه های شنود دشمن و جلوگیری از نزدیک شدن هلی کوپترهای سوپرفرلون به کاروان و درگیری با انها بود.

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سروان خلبان حسنعلي اميري

 

مهران آزاد شد

 

گوش تا گوش نشسته بوديم و چشم به صفحۀ تلويزيون دوخته بوديم.موقع اخبار كه ميشد همه خودشان را به سنگر عمليات ميرساندند و ازمشتريان پر و پا قرص شنيدن اخبار جنگ ميشدند. آنشب هم نشسته و منتظر اعلام اخبار دربارۀ عملياتهاي انجام شدۀ گروه هاي هوانيروز بوديم كه پس از سه زنگ ممتد و پخش سرود جمهوري اسلامي ايران و صحنه هايي از جبهه، مجري خبر شروع به خواندن اخبار كرد:

- نيروهاي عراق به تلافي از دست دادن شهر وبندرمهم فاو كه به دست نيروهاي توانمند ايران، به ويژه رزم دلاورانۀ تيزپروازان هوانيروز تصرف شده بود،اقدام به اشغال شهر مرزي مهران كردند. انعكاس حملۀ سراسري و همه جانبۀ قواي مسلح ايران به بندر فاو و درياچه هاي نمك و به اسارت گرفتن صدها نفر از فرماندهان بلندپايه و نيروهاي عراق به وسيلۀ نيروهاي ايراني، چنان سرشكستگي و خفتي براي صدام و نيروهايش به وجود آورده كه با هيچ ترفند و حربۀ تبليغاتي نميتوانند آن را محو و كمرنگ كنند

خبر تصرف فاو هنوز تمام نشده بود كه فريادهاي صلوات و تكبير وهوراي بچه ها به هوا رفت...

 

*****************************************************

 

 تنورۀ آتش جنگ جنوب داغ و گروه هاي هوانيروز مستقر درآن خطه، سخت درگير جنگ با نيروهاي دشمن بودند. پايگاه هوانيروز كرمانشاه هم كه نقش تعيين كننده اي درسرنوشت مناطق و مرزهاي غرب داشت، همچنان فعال و گروه هاي عمل كننده اش در ميدان بودند. آنروز درپايگاه بودم كه ازطرف فرمانده عمليات احضار شدم. دستور بود ظرف همانروز همراه با يكي ديگرازخلبانان و يك فروند بالگرد 206 به سمت گيلانغرب پرواز كنيم. هر چند نزديك غروب بود و تا دقايقي ديگر حق پرواز نداشتيم؛ اما فرماندهي عمليات اصرار داشت كه همان لحظه پرواز كنيم. معطل نكرديم و با پيغام فرستادن براي خانواده، به سوي گيلانغرب بال گشوديم. با اينكه با بيشترين سرعت پرواز ميكرديم كه شايد قبل يا همزمان با غروب خورشيد به مقصد برسيم؛ اما بازهم تاريك شده بود كه درقرارگاه غرب واقع در چند كيلومتري شرق گيلانغرب، فرود آمديم و خود را به فرمانده عمليات قرارگاه معرفي كرديم. پس از دو سه روز پروازهاي شناسايي درآن منطقه واطمينان فرماندهان قرارگاه ازاينكه نيروهاي عراق تصميم به انجام هيچگونه عملياتي در ناحيۀ گيلانغرب ندارند، دستور دادند به ايلام پرواز كنيم و زيرنظر مسئولان جنگ ايلام باشيم. در ايلام با دو گروه كامل آتش هوانيروز و يك گروه فني مواجه و به آنها پيوستيم. همانجا بود كه فهميديم عملياتي بزرگ با شركت ارتش، سپاه پاسداران، بسيج وهوانيروز براي بازپس گرفتن مهران تدارك ديده اند. ماه هاي تيرومرداد ماه در منطقۀ ايلام بسيار گرم و دماي هوا بويژه دركنجان چم گاه به 51 درجه ميرسيد كه از تحمل حشرات هم خارج بود. در آن گرماي طاقت فرسا، فرماندهان ونيروهاي عراق هيچوقت تصور نميكردند، ايران اقدام به حمله كند وبخواهد عمليات انجام دهد.

ساعت 04:30 بود. براي اداي نماز بيدارشده بوديم كه فهميدم حمله شروع شده است. آسمان گرگ و ميش بود كه همراه با دو گروه آتش پرواز كرديم و در كنجان چم كه در نزديك شهر مهران بود، فرود آمديم. خلبانان و ديگر سرنشينان هر دو گروه درآمادگي كامل و بالگردهاي كبرا هم مجهز به موشكهاي تاو و راكت، و به قول بچه ها فول مهمات بودند. فرماندهان قرارگاه، ما را براي پشتيباني ازنيروهاي عمل كننده در نظر گرفته بودند. از طرفي، پيش بيني كرده بودند شهرمهران را حداكثر درسه يا چهارمرحله عمليات بايد آزاد كنند؛ اما درهمان حملۀ سراسري نيمه شب، پس از تصرف چند خاكريز و به اسارت درآوردن تعدادي از نيروهاي دشمن، به سرپرست ما اطلاع دادند كه نيروهاي دشمن از شهرعقب كشيده اند و تانكهايشان در حال فرارهستند. باهمان پيام هم از گروه هاي آتش هوانيروز خواسته بودند براي شكار تانكها و تثبيت حملۀ شب گذشته، واردعمل شوند.خبر آن چنان خوشحال كننده بود كه افراد هردو گروه آتش ميخواستند همزمان با هم واردعمليات شوند؛ اما سرپرست اجازه نداد و فقط يك گروه پرواز كرد. تصميم او بسيار عاقلانه و درست بود. چون نه وقفه درحضور گروه آتش درصحنۀ درگيري مي افتاد و نه گروه فني و تسليحات يكباره با حجم كار و مهمات گذاري مواجه ميشدند. همراه گروه اول، بالگرد ماهم با همراه بردن يكي از نيروهاي امداد، باعنوان بالگرد نجات عازم شد. منظرۀ شكار تانكها و خودروهاي زرهي به وسيلۀ بالگردهاي كبرا واقعاً خيره كننده و تحسين برانگيز بود. با هدف قرار گرفتن و به آتش كشيده شدن هر تانك و نفربر و خودرويي به وسيلۀ كبراها، قبل از ما، فرياد تكبير وهلهلۀ نيروهاي زميني بويژه سربازان و بسيجيان به هوا بلند ميشد همزمان با اذان ظهر، شهر هم از لوث وجود نيروهاي دشمن بكلي پاك شده بود. خوشحالي ما و نيروها به حدي بود كه سراز پا نميشناختند. نيروهايي كه ازدشمن به اسارت درآمده بودند، با وجود گذشتن چندين ساعت از اسارت آنها، هنوز ازشوك حمله بيرون نيامده بودند و اعتراف ميكردند كه تحت هيچ شرايطي انتظار چنين حمله و يورش غافلگيرانه اي آنهم در آن گرماي سوزان را ازسوي نيروهاي ايران نداشته اند.

گويندۀ اخبارهم در ساعت 14:00 همانروز، خبر مسرت بخش آزادي مهران را دررأس خبرها اعلام كرد.فرماندهان ارتش عراق كه در فاصله اي كوتاه دو ضربۀ مهلك  از دست دادن بندر فاو، بازپسگيري مهران  را از نيروهاي ايراني خورده بودند، بطور كامل عقب نشيني كردند و تا دو سه ساعت هيچگونه آتشي حتي صداي شليك يك گلوله هم بين دو طرف به گوش نرسيد. فقط دو سه پرواز هواپيما كه آنهاهم درارتفاع بسيار بالا بودند را انجام دادند.با چند نفر از خلبانها و نيروهاي فني در سايۀ يكي از بالگردها نشسته بوديم و كلافه از گرما و آزار مگسها، خود را باد ميزديم كه يكي از بچه ها با لحن مخصوصي گفت:

-  فكر نميكنين اين آرامش، آرامش قبل از طوفان باشه؟!

گفته اش چند نفري مثل من را به فكر فرو برد. غيرقابل باور بود كه عراق بدون هيچ واكنشي، در يك عمليات چندين ساعته با از دست دادن مهران وكلي اسير و آسيب به تسليحاتش، اين چنين يكمرتبه خاموش شود. با همان خوشحالي بجا مانده از آزاد شدن مهران و ترديد درساكت ماندن عراق جروبحث مي كرديم كه به پيشنهاد يكي از نيروها براي گريز از گرما بسوي رودخانۀ كنجان چم كه سي چهل متر پائينتر از محل استقرار بالگردها بود،رفتيم. با نيت اينكه آبي به سروصورتمان بزنيم و مقداري از گرما راحت شويم، دست به داخل آب برديم كه يكباره غرش كر كنندۀ چندين فروند هواپيما و انفجارهايي پي درپي همراه با فعال شدن ضدهوايي ها، همه را مجبور به يافتن سنگروسرپناه كرد.عراق به تلافي شكستهاي پشت سرهم، هواپيماهاي جنگي اش را وارد معركه كرد كه اولين گروه، چندين نقطه از مهران و محل استقرار بالگردها و پدافند را بمباران كردند و رفتند. هنوز ازبهت حملۀ اول بيرون نيامده بوديم كه يورش و بمباران دوم شروع شد.خوشبختانه درآن دو حمله و بمباران هيچگونه آسيب و تركشي به بالگردها اصابت نكرد. همان لحظه بود كه فهميديم آن دو سه هواپيمايي كه در ارتفاع بالا پرواز ميكردند، درحال شناسايي و به احتمال زياد عكسبرداري از نقاط حساس و بويژه جايگاه بالگردهاي هوانيروز بوده اند. بلافاصله به سوي احمد پيشگاه هاديان كه سرپرست گروه هاي پروازي بود، رفتيم و موضوع را برايش گفتيم و اضافه كرديم كه اگر سريع اين منطقه را ترك نكنيم و سر و كله هواپيماها براي بارسوم پيدا شوند، نه خودمان زنده ميمانيم و نه بالگردي برايمان خواهد ماند.پيشگاه هاديان كه منظور ما را فهميده بود، با نگاهي سريع به بالگردها كه با فاصله اي كم در كنار يكديگر پارك شده بودند وهمچنين علفزارهاي خشكي كه اطراف آنها را احاطه كرده بود، به سرعت بسوي بيسيم رفت و پس از تماس با قرارگاه و دادن شرح وضعيت، اجازۀ پرواز به صالح آباد را گرفت و با فريادهاي بلند بچه ها را به سوي بالگردها فرستاد:

-  همۀ بچه ها داخل بالگردها. زود پشت پرنده هاتون بنشنين و بسوي صالح آباد پرواز كنين. معطل نكنين.

بچه ها كه خطر را با تمام وجودشان احساس كرده بودند، بسرعت داخل بالگردها شدند و در يك چشم بهم زدن از زمين كنده شدند. به محض برخاستن بالگردها و فاصله گرفتن از منطقۀ استقرار، سروكله هواپيماهاي مهاجم براي بارسوم پيدا شد. بمباران و انفجارهاي ناشي از آن به حدي شديد بود كه بالگردها در آسمان ميلرزيدند و توده هاي بلند شدن آتش و دود ناشي از انفجارها را از بالا تماشا ميكرديم . منطقۀ استقرار بالگردها وزمينهاي اطراف آن هم يكپارچه آتش بود. تنها وسيله اي كه ازهوانيروز در پائين مانده بود، جيپ مخابرات بود كه آن هم در محلي استتار شده قرارداشت. زمانيكه با متصدي جيپ مخابرات تماس گرفتيم و از وضعيتش پرسيديم، گفت:

-  برين خدا رو شكر كنين كه اگر روي زمين مونده بودين، يكنفرازشما و بالگردها زنده و سالم نميموند. صداي انفجاري راهم كه شنيدين مربوط به يكي ازبمبهايي بود كه درمحل استقرار بالگردها افتاده وگودالی به وسعت حدود ده متردرست كرده است.

فرداي آنروز، ساعت 05:00 بود كه با يكنفر از نيروهاي قرارگاه، براي شناسايي ارتفاعات قلاويزان به سمت منطقه پرواز كردم. براي ديدن آن گودال تحريك شده بودم. مسيرم را طوري تنظيم كردم كه بتوانم آنرا ببينم. وقتيكه به منطقۀ استقرار بالگردها رسيدم و بالاي آن براي چند لحظه ثابت ماندم، وحشت تمام وجودم را گرفت. زمينهاي وسيعي در اطراف محل به كلي سوخته و كورسو دودي هم از بعضي نقاط بهوا بلند بود. گودال بزرگي هم با دهان بازدرمقابل چشمانم قرار داشت كه هراسم را دو چندان ميكرد. متحير نگاه ميكردم كه دكترچمران در تماس راديويي  التماس دعا براي آمدن بالگردهاي 214 براي تخليۀ مجروحين وشهداي بستان به بيمارستانهاي ايلام و كرمانشاه داشت. وقتي به او گفتم با قرارگاه بايد هماهنگ كني! در جوابم گفت:

-  به قرارگاه هم گفته ام؛ اما شما هم با سرپرست خودتون تماس بگير وتأكيد كن!

از همانجا با قرارگاه تماس گرفتم و خواسته دكتر را تأكيد و براي ادامۀ مأموريتم پروازكردم. شناسايي قلاويزان زياد طول نكشيد و دوباره به قرارگاه بازگشتم. وقتي رسيدم، بالگردها آمادۀ پرواز به سوي مهران بودند. با اين تفاوت كه چهار فروند 214 هم به آنها اضافه شده بودند. با نگاه به خلبانها وبالگردهاي جديد، حدس زدم كه تازه از كرمانشاه آمده اند. سرپرست گروه از منهم خواست كه همراه آنها بروم. دوباره سوختگيري و همراه آنها پرواز كردم. زياد طول نكشيد كه در كنار رودخانۀ كنجان چم فرود آمديم. از 11 فروند بالگردي كه فرود آمده بوديم، پنج فروند 214 و سه فروند كبرا براي تخليۀ مجروحين به سمت مهران پرواز كردند. ما سه بالگردهم براي احتياط در همانجا مانديم. در جايي كه فرود آمده بوديم، گروه هايي چند نفره از داوطلبان دورهم نشسته و گرم بحث و بگو بخند بودند. در نزديك ماهم دو پيرمرد و چند نوجوان نشسته و با شاخ و برگ درختان آتشي روشن و بساط چاي راه انداخته بودند. دو پيرمردي كه در بين نوجوانان بودند، وقتي ما شش نفررا ديدند، به سويمان آمدند و با اصرار به جمع خودشان بردند و با همان چاي صحرايي و نان و پنيري كه داشتند همسفره كردند.اهل كاشان بودند و با لهجۀ قشنگ كاشاني حرف ميزدند. جالب توجه بود با وجود اينكه سه روز درمهران و كنجان چم بودند و درآزاد سازي مهران با عراقيها جنگيده بودند، اما بازهم ميپرسيدند:
-  سرانجام اين عمليات كي شروع ميشود؟ ما كه حوصله مان سررفته از بس آتش درست كرديم و چاي خورديم.
خلبانان و سرنشينان شش بالگرد رفته هم، وقتي پس از پايان تخليۀ مجروحين بازگشتند، از آن چاي و نان و پنير بي نصيب نماندند. تا نزديك غروب در جمع آن داوطلبين بوديم كه دوباره با احضار هماهنگ كنندۀ سپاه پاسداران براي پرواز وعمليات، از جمع آن هموطنان خالص و بي ريا با دعاهايي كه پشت سرمان ميكردند، جدا شديم.مدت آن مأموريت 25 شبانه روز طول كشيد. زمانيكه نيروهاي جديد براي تعويض و جايگزيني با ما آمدند، بيشتر افراد راضي به بازگشت نبودند؛اما چاره اي نداشتيم و بايد برميگشتيم. مهران و كنجان چم، دكتر چمران وآن بسيجيان كاشاني را با كلي سفارش به آنها واگذار كرديم و به سوي پايگاه هوانيروز كرمانشاه پرواز كرديم...

 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان حبيب ملكوتي خواه

 

بالگرد نجات

 

با گروهي از پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان در جنوب بودم. محل استقرار ما پايگاه وحدتي نيروي هوايي دزفول بود. از آن پايگاه به صورت گروه هاي آتش به جبهه پروازميكرديم و به نيروها وتجهيزات دشمن ضربه ميزديم. تخصص اصلي من پرواز با بالگرد 214 بود و دربيشترمأموريتها با عنوان بالگرد نجات پرواز ميكردم. به طوردقيق به خاطردارم كه حدود سه ماه از جنگ گذشته بود كه دريكي از پروازها با گروهي كه از چهار فروند بالگرد سه فروند كبرا و يك فروند 214  تشكيل شده بود، من خلبانيكم بالگرد نجات بودم. در حين عمليات يكي از جنگنده هاي كبرا كه خلبانانش اسفنديار مرادي و اسماعيل صحتي بودند، هدف موشك دشمن قرار گرفت و سقوط كرد. هنگام سانحه من نزديك آنها بودم و نحوۀ اصابت موشك وسقوط آنها را ديدم. زنده ماندن خلبانها يا افراد داخل بالگرد در زمان سانحه و سقوط بستگي به ثانيه و چه بسا كمتر از آن دارد. يك لحظه اگر دير ميجنبيديم احتمال انفجار و آتش سوزي براي بالگرد و سرنشينان آن وجود داشت. ستوان فرجي وگروهبان اميري در داخل بالگرد من به عنوان گروه نجات حضورداشتند. با ديدن سانحه، بي درنگ به خلبانان دو كبراي ديگر گفتم:

-  شما برگرديد عقب ومواظب اوضاع باشين. من خلبانها را نجات ميدم.
بلافاصله با چرخشي سريع از آنها جدا شدم و بسوي محل سقوط بالگرد پرواز كردم. كمتر ازيك دقيقه بعد بالاي سربالگرد بودم. بالگرد سانحه ديده روي زمين افتاده بود و ازقسمتي از آن دود وآتش به هوا بلند بود. احتمال اينكه موشكها و راكتهايش هر آن منفجر شوند و به ماهم آسيب برسانند وجود داشت. از ارتفاعم كاستم و با احتياط از قسمت عقب و دم بالگرد به آن نزديك شدم و در فاصلۀ سه متري آن، به گروه امداد گفتم:

-  معطل نكنين، سريع واردعمل شين!

بچه هاي گروه نجات بسيار ورزيده و دوره ديده بودند. هشدارمن هنوز تمام نشده بود كه فرجي و اميري را در كناروداخل بالگرد ديدم كه درحال بيرون كشيدن خلبانان، اسفنديار مرادي و اسماعيل صحتي از داخل بالگرد بودند. متأسفانه وزش باد درمسير مخالف بود وهر لحظه برحجم آتش افزوده ميشد و به سوي اتاقك خلبان و موشكها ادامه پيدا ميكرد.آنها خلبان صحتي را كه زياد آسيب نديده بود با كمك خودش بيرون كشيدند و پس از گذاشتن به داخل بالگرد نجات، به سراغ اسفنديار مرادي رفتند. وقتي از فرجي دربارۀ مرادي سؤال كردم، نگران گفت:

-  يك پاي مرادي زيركلكتيو بدجوري گيركرده. خدا كنه...

و قبل از اينكه جمله اش تمام شود به سوي بالگرد دويد و داخل آن رفت.اسفنديار را كه از داخل بالگرد بيرون آوردند چهرۀ ما هم درهم رفت و آه از نهادمان برآمد. يك پايش از زانو قطع شده بود. او را به داخل بالگرد منتقل كردند و شتابان براي آوردن پاي قطع شده اش به سوي بالگرد دويدند؛ اما در يك قدمي بالگرد بودند كه با انفجار يكي ازموشكها به عقب رانده شدند.شانس آوردند كه انفجار موشك به آنها آسيب نرساند. متأسفانه آتش به اتاقك و موشكها رسيده بود و امكان بيرون آوردن پاي قطع شده بهيچ وجه امكان پذيرنبود. من كه ناظر تلاش فرجي و اميري بودم، با ديدن آتش و شليك توپخانه فرياد زدم:

-  بچه ها معطل نكنين! بكشين عقب! بالگرد الآن منفجر ميشه.

بقيۀ موشكها اگر منفجر ميشدند، به احتمال زياد به ماهم آسيب وارد مي شد. از طرفي، توپخانۀ دشمن هم انگار كه گراي محل سقوط بالگرد وكمك ما و پرواز دو بالگرد كبرا در بالاي سرمان را به او داده باشند، يكباره فعال شد و شروع به ريختن آتش در اطراف ما كرد كه فاصلۀ اصابت گلوله ها لحظه به لحظه نزديك تر ميشد. فرجي و اميري با نهيب من و ديدن انفجارهاي پي درپي، به سوي بالگرد دويدند و سوار شدند. من هم معطل نكردم و دريك چشم بهم زدن بالگرد را از زمين كنده و شروع به اوج گرفتن كردم. در همان فاصلۀ زماني فاصله گرفتن من از بالگرد سانحه داده،يكباره موشكها و بالگرد با صداي مهيبي منفجر و تكه هاي آن به هوا پرتاب شدند. ما با سرعت بسوي اهواز پرواز ميكرديم و فرجي و اميري هم در حال بندآوردن خونريزي محل قطع شدۀ پا بودند. با بيشترين سرعت پرواز ميكردم و تمام حواسم به اين بود كه اسفنديار را به بيمارستان اهواز برسانم تا دكتر نمازي كه به جراح هوانيروز مشهورشده بود، او را از مرگ نجات دهد. افسوس هم ميخوردم كه چرا نشد پاي بريده اش را بياوريم كه نمازي آن را پيوند بزند. اسفنديار گذشته از قطع شدن پا، دو آسيب ديگر هم ديده بود. هم تعدادي از دندانهايش خرد شده و با فرو رفتن به حلق و گلو راه تنفسش را بسته بودند وهم يك دستش از چندين جا شكسته و آسيب جدي ديده بود. مورد اول را تجربۀ فرجي باعث شد كه با بيرون كشيدن دندانها از گلوي او راه تنفسش را بازكند و او را از مرگ حتمي قبل از رسيدن به بيمارستان نجات دهد. مورد دوم راهم سعي ميكردند دست را با ثابت نگهداشتن و آتل بستن، از وارد شدن ضايعات بيشتر نگه دارند. مسئلۀ مهمي كه ما را بشدت تحت تأثير قرار داده بود، روحيۀ بالاي اسفنديار در آن حالات بحراني بود. او با اينكه سه آسيب جدي ديده بود؛ اما بازهم روحيۀ بالايي داشت و با ما حرف ميزد و ميگفت:

-  حواستون را جمع كنين و مأموريتتون را خوب ادامه بدين.

به بيمارستان اهواز كه رسيديم، او را سريع به اتاق عمل بردند و دكتر نمازي پايش راعمل و به آسيبهاي ديگرش هم رسيدگي كرد. پس از مدتي مرادي با يك پا از بيمارستان ترخيص و اين بار با عنوان « جانباز» به پايگاه مي آمد و انجام وظيفه ميكرد. حضوراو در پايگاه حكايت از روحيۀ خوب او داشت وهرشخص ديگري بجاي او بود، شايد هيچوقت به محل كار باز نميگشت.






 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان حبيب ملكوتي خواه

 

دب حردان

 

يكماه بعد، دومين تجربۀ نجات را درهويزه كسب كردم. منطقۀ هويزه را به اسم "دب حردان" هم ميشناسند. درآن مأموريت همراه با يك گروه پنج فروندي متشكل از  سه فروند بالگرد كبرا، يك فروند 206 شناسايي و يك فروند 214 نجات  بازهم بعنوان خلبان بالگرد نجات بودم. نيروهاي عراق به قسمتي از هويزه نفوذ و براي تانكهايشان محفظه اي به شكل عوارض طبيعي زمين درست كرده بودند تا از تيررس وضربات بالگردهاي كبراي هوانيروز درامان باشند. استتارآنها طوري بود كه هيچ بالگرد وهواپيمايي نميتوانست آنها را ببيند؛ اما آنها همه را ميديدند. با وجود اينهمه احتياط، بازهم گروه هاي آتش هوانيروز درهر پرواز، آنها را بي نصيب نميگذاشتند و ضرب شستشان را به چند دستگاه از آنها نشان ميدادند بخاطر دارم درآن مأموريت، دكترچمران هم حضورداشت و با تعدادي از نيروهاي داوطلب وتعدادي ازنيروهاي هوانيروز كه بصورت داوطلب به وي پيوسته بودند، با جنگهاي چريكي به نيروها و ادوات دشمن ضربه ميزد. دكتر و بيشتر مقامهاي نظامي وغيرنظامي كشور، با نيروهاي هوانيروز بسيارصميمي بودند و روي اين نيرو خيلي حساب ميكردند. درهرسفركه به مناطق جنگي مي آمدند، غيرممكن بود كه درقرارگاه يا جمع نيروهاي هوانيروز شركت نكنند. دكترچمران ازهمان لحظۀ اول كه وارد منطقه شديم، ارتباطش را با ما حفظ كرد. به درخواست دكتر بود كه گروه ما آنروز به دب حردان پرواز كرده بود. دكترهم مثل ما دغدغۀ مخفي شدن تانكهاي عراقي را داشت وميگفت:

-  فكريك نقشه اي باشين كه بتونيم تانكها را ازسوراخهاشون بيرون بكشيم.

خودش آنقدر با شهامت و نترس بود كه با موتوسيكلت به نزديكيهاي دشمن ميرفت و دربازگشت وضعيت تانكهاي آنها را به ما ميگفت وخلبانهاي كبرا هم سريع براي نابودي آنها وارد عمل ميشدند.در آن مأموريت من با افراد گروه هماهنگ كرده بودم اگر سانحه دادند،نيم تنۀ لباس خلباني شان را بدليل رنگ روشن برعكس بپوشند كه ما بتوانيم زودترآنها را تشخيص ونجات دهيم. درآن مأموريت يكي از بالگردهاي كبرا كه خلبانان آن بازيانفر وصحتي بودند، هدف موشك « سام »  قرارگرفت و سقوط كرد. در حين عمليات، يك لحظه متوجه شديم يكي از كبراها نيست. در اينگونه مواقع بيشترين مسئوليت وجداني به گردن ما بود.با فهميدن اين موضوع سريع به جنب و جوش افتادم و با تأكيد به كروچيف واعضاي گروه نجات، شروع به جست وجو براي يافتن كبرا و خلبانان آن كرديم. آنقدر جلو رفته بودم كه سرگروه فرياد زد:

-  ملكوتي! خيلي جلو آمده اي، بكش عقب تا هدف قرار نگرفتي.

-  يكي از كبراها غيبش زده، به دنبال اونم.

بلافاصله در مسيري كه آمده بوديم و منطقه اي كه عمليات انجام شده بود، شروع به پروازكردم. ده دوازده چشم را از داخل بالگرد وپشت شيشه ها چشم به آسمان و زمين براي يافتن آنها ميچرخانديم. با راديوهم آنها را صدا ميزديم، لكن جواب نميدادند. درحال جست وجو بوديم كه با فرياد واشارۀ كروچيف، كبرا را ديديم. البته بدليل همان هماهنگي قبلي، اول صحتي را از رنگ نارنجي نيم تنه اش شناختيم كه بيرون بالگرد ايستاده بود.خوشحال از اينكه دست كم يكي ازخلبانانش را زنده ديده ايم، قصد فرود كرديم كه شدت آتش توپخانه و شليك تانكها اجازه نداد. موضوع را با سرگروه و خلبانان كبراها درميان گذاشتم. كبراها وارد معركه شدند و با
درست كردن دالان امن، فرصتي ايجاد كردند كه بتوانم در كنار بالگرد كه روي زمين افتاده بود بنشينم. در همين زمان يكي ازكبراها هم دركنار ما فرود آمد. هردو خلبان زنده مانده بودند؛ اما از بازيانفر خبري نبود. گويا پس از سانحه، پياده شده بود و ناخودآگاه به سمتي كه صحتي با دست نشان داد،رفته بود. در يك تصميم آني، صحتي روي پايه هاي كبرا نشست و من به دنبال يافتن بازيانفر پروازكردم. بالگرد كبرا هم درحاليكه صحتي از پايۀ آن آويزان بود، از صحنۀ درگيري خارج شد و صحتي را نجات داد. فقط نگران بازيانفر بوديم كه كشته يا به دست نيروهاي دشمن اسير نشده باشد. براي پيداكردن او مجبور بوديم با ارتفاع پائين پرواز كنيم. در حاليكه جلو ميرفتيم، آن قدرگلوله هاي ريز و درشت بسوي ما شليك كردند كه به وضوح گلوله ها را كه از دو سمت بالگرد رد ميشدند، ميديديم و خدا خدا ميكرديم كه به ما اصابت نكنند. درهمين زمان، بازيانفر را ديديم كه روي زمين افتاده و گلوله ها گاه گاه در اطرافش به زمين اصابت ميكند.

خوشبختانه بازهم فرجي در بالگرد ما بود. ستوان فرجي سرپرست گروه هاي امدادهوايي هوانيروز، بسياركاركشته بود. او دوره هاي متعدد امداد، درمان و نجات را درچند كشور خارجي هم ديده و ازاينرو احترام و ارجحيت خاصي دربين نيروها داشت.با ديدن بازيانفر، همه به تكاپو افتاديم. با دو سه رزمايش، بالگرد را كنار بازيانفر به زمين نشاندم و فرجي به كمك كروچيف هيكل او را به داخل بالگرد كشيد و كف بالگرد خواباند. يك چشمم به جلو و يك چشمم روي بدن بازيانفربراي ديدن جاي گلوله و خون چرخيد، لكن چيزي نديدم.شليك توپخانۀ دشمن كه داشت شديد ميشد، فرصت نداد بيشتر نگاه كنم.بنابراين سريع مقداركمي بالا كشيدم و با چرخشي 180 درجه اي اوج گرفتم كه پرواز كنم، با فرياد و ضربۀ كروچيف كه به شانه ام زد، به عقب نگاه كردم.يكباره دهانم از تعجب بازماند. فرجي در داخل بالگرد نبود. به پائين كه نگاه كردم آه از نهادم برآمد. فرجي را ديدم كه از شدت باران گلوله، بازوهايش را دور سرقلاب كرده و روي زمين خوابيده است. معطل نكردم. با يك چرخش سريع بدون ترس از گلوله ها در كنار او فرود آمدم و فريادم را از داخل شيشه باز پنجره كنار بسوي فرجي فرستادم:

-  فرجي! معطل نكن بيا بالا!

فرجي كه با يك جست به داخل بالگرد پريد، از زمين كنده شدم و به صورت زيگزاگ از ميان باران گلوله عبور و دور شدم. مقداري كه از صحنۀ دور شديم، با نگاه به فرجي پرسيدم:

-  چطور شد تو جا ماندي؟

با همان تبسم مخصوص خودش گفت:

-  من بالاي سر بازيانفر نشسته بودم. او را چرخاندم كه آمپول بزنم، شما به طور ناگهاني پروازكرديد. حواسم نبود كه درباز است، آمپول به دست عقب عقب رفتم كه جا براي تزريق آمپول داشته باشم كه ناگهان به پائين افتادم.فرجي در ميان خنده هاي ما محتويات آمپول ديگري را داخل سرنگ كشيد و البته با نگاه به عقب و در بالگرد، به او تزريق كرد كه دوباره شليك خندۀ ما به هوا رفت. خوشبختانه بازيانفر مجروحيتي نداشت و آثارهمان آمپول او را بعد از چند دقيقه به هوش آورد.





 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0