Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات هوانیروز

92 posts in this topic

خوشبختانه بازهم فرجي در بالگرد ما بود. ستوان فرجي سرپرست گروه هاي امدادهوايي هوانيروز، بسياركاركشته بود. او دوره هاي متعدد امداد، درمان و نجات را درچند كشور خارجي هم ديده و ازاينرو احترام و ارجحيت خاصي دربين نيروها داشت.

 

 

 

ایشان جناب فرجی هستند که از نیرو مخصوص به هوانیروز منتقل شده اند 

 

di-N838.jpg

 

di-FVCB.jpg

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان اكبر قوچاني

 

ظهر بيست و سومين روز شروع جنگ بود و ما در منطقۀ جراحي بوديم.در بين بچه هايي كه آنجا بودند، خلبان ساعد آقابالازاده هم بود. قرار بود من با بالگرد 214 و ساعد با بالگرد شينوك به مسجد سليمان پرواز كنيم. ناهار را درغذاخوري شركت نفت با هم خورديم. ساعد خيلي عجله داشت كه به اصفهان بازگردد. به او گفتم:
ساعد! هوا خيلي گرمه. يكي دو ساعت صبركن فشارهوا بيفته. آنوقت با هم پرواز ميكنيم و به مسجد سليمان ميريم.

اما ساعد قبول نكرد و گفت:

اكبرجان! ميخواهم مأموريتم را انجام دهم و سريع به اصفهان برگردم

ساعت حدود 13:30 بود كه او پرواز كرد ومن دو ساعت بعد از او پرواز كردم و بسوي ماهشهر رفتم. دربين راه كه پرواز ميكردم، تودۀ آتش بزرگي را از دورديدم و سريع فرامين را بسمت آن چرخاندم. نزديك كه شدم آه از نهادم برآمد.آن شعله هاي آتش مربوط به بالگرد ساعد آقابالازاده وكمك پروازش حسين عابديني بود كه پس از سقوط از آن بهوا برخاسته بود. سريع از ارتفاعم كاستم و در فاصله اي نزديك به بالگرد فرود آمدم وهراسان بسوي آن رفتيم. در يك طرف بدنۀ بالگرد شكاف بزرگي به چشم ميخورد و داخل بالگرد آنچنان سوخته بود كه چيزي قابل تشخيص نبود.
براي يافتن ساعد وعابديني و دو كروچيف آن خيلي تلاش كرديم؛ اما كوچكترين اثري ازآنها نيافتيم. در آخرين لحظه نقش جاي چندين كفش و لكه هاي خون وكشيدن چيزي را در فاصله اي از بالگرد پيدا كرديم كه معلوم بود مسير آنها به سمت جاده است. هم پروازم گفت:

-  به احتمال زياد به سمت جاده رفته اند. سراغ آنها را بايد از بيمارستانها بگيريم.

همانجا گز ارش يافتن شينوك ومشاهداتمان را از طريق تماس راديويي به هوانيروز اعلام كردم. وقتي مأموريتم تمام شد و به مسجد سليمان رفتم، بايد آماده براي انجام مأموريتي ديگر ميشدم؛ لكن خلبان صفدري به جاي من پرواز كرد ومتأسفانه در همان پروازهم به شهادت رسيد. زمانيكه گزارش سانحه را خواندم ، فهميدم ارتفاع بالگردش كم بوده و در زمان گردش، ملخ بالگرد با زمين اصابت كرده و باعث سقوط آن شده است شهادت او را فرداي همانروز اعلام كردند.






 

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سروان فني هوايي، بازنشسته رضا رضي پور

 

كردستان هنوز آرام نشده بود كه جنگ شروع شد. از فرداي شروع جنگ يك پايم اصفهان و يك پايم جبهه بود. تا بيست و دوم مهرماه يكسره نيرو ومهمات به جنوب ميبرديم. صبح روز بيست و سوم مهرماه 1359 وارد پايگاه كه شدم فهميدم بايد به جنوب پرواز كنيم. دو فروند بالگرد شينوك داخل باند گردان آماده پرواز بودند. خلبان رسول اهري و خلبان حسين عابديني،خلبانان بالگرد شينوكي بودند كه من و عبدالهي كروچيفهاي آن بوديم. به كنار بالگرد كه رسيدم، سربازان درحال گذاشتن مقداري وسايل براي گروههاي هوانيروز كه درمنطقه حضور داشتند، بودند.انتقال وسايل كه تمام شد، با سوارشدن تعدادي خلبان و متخصص، فوري به سمت مسجد سليمان پرواز كرديم. بعد از يك ساعت در پايگاه هوانيروز مسجد سليمان سوخت زديم و دوباره به پرواز درآمديم. يك فروند از بالگردها براي انجام مأموريت ديگري ازما جدا شد و ما هم بسوي يكي از پايگاههاي موقت هوانيروز كه در منطقۀ جراحي قرار داشت، پرواز كرديم. درجراحي كه فرود آمديم،نيروها و وسايل را پياده كرديم و با باركردن مقداري مهمات، دوباره پرواز كرديم و مهمات را در محلي بين ماهشهر و مسجد سليمان و بندر امام خميني(ره) تخليه كرديم و براي بار دوم به جراحي بازگشتيم. ملخهاي بالگرد هنوز درحال چرخش بودند كه مأموريت ديگري را ابلاغ كردند. بايد به بندر امام پرواز ميكرديم و شمار زيادي مجروح بدحال را بايد از بندر امام به بيمارستان هاي اهواز و دزفول منتقل مي كرديم. بچه هاي پروازي هوانيروز، درزمان جنگ هرمأموريتي كه به آنها ابلاغ ميكردند، با دل و جان انجام ميدادند، اما انتقال و تخليۀ مجروحين با مأموريتهاي ديگر فرق داشت. اين نوع مأموريتها را سراز پا نشناخته انجام ميداديم. چون ميدانستيم زنده ماندن افرادي كه جانشان را در طبق اخلاص گذاشته بودند و درجبهه ها و جنگ با دشمن مجروح شده بودند، به دقايق و حتي ثانيه ها بستگي داشت. مجروحي كه عضوي از بدنش درانفجار قطع شده بود، اگر زود به بيمارستان رسانده نميشد، امكان پيوند عضو قطع شده و بهبود او بسياركم بود. چون كوچكترين تعللي باعث ميشد عضو قطع شده كارايي و تازه بودنش را از دست بدهد و ديگر قابل پيوند نباشد. گذشته از اين مورد، آنها هموطنان وبه نوعي همسنگران وهمرزمان ما بودند و درقبالشان احساس مسئوليت شديدي ميكرديم.

با اينكه خستگي سه پرواز پي در پي هنوز در تنمان بود و منطقه هم وضعيت قرمز داشت، اما بي درنگ از زمين بلند شديم و به سوي بندر امام پرواز كرديم. در بندر كه فرود آمديم، با تعدادي مجروح مواجه شديم كه وضعيت آنها بسيار وخيم بود. سالمترين آنها يك نيروي قطع عضوي بود كه هر دو دستش در انفجار مين از آرنج قطع شده و بقيه هم ضربه مغزي و قطع نخاعي بودند. متأسفانه تعداد آنها بيش از ظرفيت يك بالگرد بود.هر چند كه درزمان حمل و نقل مجروحان و بال برد، هيچوقت استاندارد ظرفيت مسافرو بار را رعايت نميكرديم، با اين وجود تعداد مصدومين حتي بيشتر از ظرفيت غيراستاندارد بود و همه را نميتوانستيم با يك پرواز تخليه كنيم.

با اين حال، حدود 90 مجروج را سوار كرده و پا به پا ميكرديم تا وضعيت از حالت قرمز خارج شود و ما از زمين كنده شويم. وضعيت زرد هم اگر ميشد، پرواز مي كرديم؛ چون در زمان جنگ، وضعيت هميشه در خوزستان و جنوب يا قرمز بود يا زرد و ما هيچوقت شاهد وضعيت سفيد نبوديم. منتها قرمز آن لحظه خيلي پررنگ بود؛ چون ميگهاي عراقي را بطور واضح درآسمان ميديديم. از سوي ديگر، مجروحين همه بدحال بودند ونمي توانستيم با سرعت آنچناني و رزمايش هاي چپ و راست پرواز كنيم.

سرانجام با رفتن هواپيماها و زرد شدن وضعيت، متظر سفيد شدن وضعيت نمانديم و پرواز كرديم. از ترس رادار و ميگهاي دشمن، بيشتراز20 پا ارتفاع نداشتيم. در مسيري كه پرواز ميكرديم تا چشم كارميكرد،كوير بود. از همان لحظه كه از منطقۀ جراحي خارج شديم و چشمم به آن دشت صاف و كويري افتاد، يك نگراني خاصي به دلم رخنه كرد كه اگر داخل اين كوير با هواپيماهاي دشمن روبه رو شويم، چه كار بايد كنيم؟ با اين وجود، صلواتي فرستادم و توكل به خدا كردم. در آن لحظه من در جلو وعبدالهي در قسمت عقب بالگرد ايستاده بوديم. آقابالازاده و عابديني هم پشت فرامين بودند و هدايت بالگرد با سروان عابديني بود. هنوز مقدار زيادي در كوير پيش نرفته بوديم كه سه فروند ميگ دشمن را ديديم كه از مقابل درحال نزديك شدن به ما بودند. درآنحال نه جايي براي پنهان شدن داشتيم، نه همروي و حفاظتي از سوي هواپيماهاي خودي، نه زمان كافي براي فرار و نه اينكه بالگرد شينوك با آن جثّه غول پيكرش ميتوانست از چنگ آن سه فروند هواپيماي جنگنده فرار كند. يك كوير هم مثل كف دست صاف مقابل رويمان بود. با ديدن سه فروند ميگ، به خيال اينكه شايد خلبانها آنها را  نديده باشند، با دست روي شانۀ خلبان عابديني زدم و به عنوان هشدار با انگشت اشاره به جلو كردم و بلافاصله به طرف عبدالهي رفتم و به او هم زباني هشدار دادم:

-  عبدالهي! سه چهار فروند ميگ تو آسمان هستن. حواستو خوب جمع کن

نمي دانم چگونه آن صحنه را تعريف كنم، معجزه بود يا خدا آن مجروحين را دوست داشت و يا دليل ديگري داشت، نفهميدم، فقط دوباره كه نگران به جلو بازگشتم و از پشت شيشه به آسمان مقابل بالگرد نگاه كردم، هيچيك از آن سه هواپيماي عراقي را نديدم. با اشارۀ دست و متعجب از عابديني سؤال كردم:

-  پس هواپيماهاي دشمن كجا رفتن؟

او هم با تعجب يك دست، لب و صورتش را به علامت نميدانم تكان داد.  خلبانها در حين پرواز چون كلاه پرواز روي سردارند، تماس با آنها بدون بي سيم يا تماس راديويي و يا اشارۀ دست و چشم امكان ندارد. چون سروصداي گوش خراش موتور و چرخش ملخها اجازه نميدهند صداهاي عادي به گوش آنها برسد.با همان بهت، تعجب و ترس به اهواز رسيديم و مجروحين را در باندهاي محوطۀ دو سه بيمارستان پياده كرديم و براي انتقال بقيه، دوباره به سوي بندر امام پرواز كرديم. هنوز مقداري از مسير را نرفته بوديم كه دوباره با همان سه فروند ميگ دشمن با همان شرايط قبل مواجه شديم. با مشاهدۀ ميگها دوباره همان ترس به دلم ريخت و بي اختيار چند قدم به عقب بازگشتم و به عبدالهي كه وسط بالگرد ايستاده بود، هشدار دادم و با دست اشاره به آسمان و هواپيماهاي جنگندۀ دشمن كردم كه آمادگي بروز هرگونه سانحه اي را داشته باشد. انگشت شست عبدالهي كه به علامت (فهميدم) بلند شد، دوباره به سوي جلو حركت كردم. درست يادم هست، يك قدم ديگر با اتاقك خلبان ها فاصله نداشتم كه .......

 

ادامه دارد ....
 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب فرجی چطور از نیروی مخصوص رفتن به هوانیروز؟

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

يكباره صداي مهيبي همراه با تكاني شديد از عقب و داخل بالگرد شنيدم. صدا آن چنان گوشخراش بود كه فكر كردم ديوارۀ يك طرف داخل بالگرد شكافت و با شدت به جسم سختي برخورد كرديم. همزمان با شكاف ديوار، شعله هاي آتش هم نصف فضاي داخلي عقب بالگرد را پركردند و بوي نفسگير سوخت و روغنهاي مختلف بالگردهم بصورت گاز در فضا پراكنده شدند. از سوي ديگر شدت ضربه و صدا به حدي بالا بود كه تصور كردم موتور بالگرد هم همراه با شكافتن ديوار، به داخل بالگرد افتاد. درآن موقعيت سخت و بحراني، همه بدون استثنا شوكه شده بوديم. به وضوح خلبان آقابالازاده و كروچيف عبدالهي را كه سرتاپايشان شعله ور بود، در ميان زبانۀ آتش و دود ميديدم كه سرآسيمه و وحشت زده خود را به در و ديوار بالگرد ميزدند. همانطور شوك زده نگاه ميكردم كه شعله ها يكباره به طرف جلو هجوم آوردند و مراهم درميان گرفتند. ايجاد آتش و گسترش آن درداخل بالگرد طوري ناگهاني وسريع اتفاق افتاد كه يك لحظه تمام فضاي داخل را دربرگرفت و حتي از بعضي از قسمتهاي لباس پرواز منهم آتش زبانه ميكشيد. تنها شانسي كه آوردم اين بود كه كلاه هلمت سرم بود و از ناحيۀ گردن به بالا، فقط قرص صورتم مواجه با شعله هاي آتش بود. در يك ثانيه يك توهم و علامت سؤال مقابل چشمانم درست شد كه خلبان آقابالازاده تا آنزمان پشت فرامين بود، چگونه از پشت فرامين به عقب بالگرد رفته است؟! سرانجام هم نفهميدم شدت ضربه و انفجار او را به عقب پرتاب كرده بود يا اينكه خودش به عقب رفته بود كه درهر دو صورت هم چنين اتفاقي غيرممكن بود؛ چون انفجار و آتش سوزي درعقب بالگرد رخ داد و او در داخل اتاقك و پشت فرامين نشسته بود. منتها رويداد آ نچنان سريع و ناگهاني به وقوع پيوست كه قدرت تفكر را از مغز وذهنم گرفت. همه گيج و سرگردان شده بوديم و از موقعيتمان هيچگونه اطلاعي نداشتيم. هجوم شعله هاي آتش و زبانه كشيدن از قسمت پائين لباس پروازم باعث شدند كه از آن شوك خارج شوم و همان يك قدم باقيمانده را به عقب بكشم. در همان عقب كشيدن يك لحظه سروان عابديني را ديدم كه شعله هاي آتش از يك طرف صورت و گوش و گردنش زبانه مي كشيد و او هم مثل من هراسان، تلاش ميكرد آتش را ازسروبدنش دور كند. براي بار دوم كه به عقب نگاه كردم، هيچ اثري از آقابالازاده و عبدالهي نبود و فقط شعله هاي آتش را به صورت توده اي بزرگ ديدم كه در حال هجوم دوباره به قسمت جلو بالگرد هستند. بادي كه از شكاف ايجاد شده در ديوارۀ بالگرد، به سرعت داخل ميشد، باعث هجوم آتش به جلو ميگرديد. غير از صداهاي درهم برهمي كه مانند انفجارهاي كوچك و بزرگ بودند، يكي دو بارخيز برداشتم كه به ميان شعله هاي آتش به كمك آن دو نفر بروم، اما هرچه چشمانم را درميان دود و آتش تيز كردم كوچكترين صدا يا نشانه و سايه و حركتي از آقابالازاده و عبدالهي به چشم نديدم. فقط صداهاي درهم برهمي از برخورد فلز وآهن پاره وانفجارهاي كوچكي را آن همچون كلاه هلمت سرم بود؛ بطور ضعيف ميشنيدم كه آنها هم برايم نامفهوم بودند. وضعيت پروازي بالگرد هم با تكانهاي سختي كه ميخورد معلوم بود كه در يك حالت نامتعادل در آسمان قراردارد. با تكانهاي شديد وناگهاني به چپ و راست و بالا و پائين ميرفت ومن وعابديني را مثل تيله به اين طرف و آن طرف پرتاب ميكرد و به در و ديوار ميكوبيد. درآخرين لحظه كه شعله ها به طور كامل محاصره ام كرده بودند، فقط يك فكردر سرم دور ميزد كه خودم را از بالگرد به بيرون پرتاب كنم و از آن جهنم نجات دهم. چون به هر طرف كه ميرفتم شعله هاي آتش تعقيبم ميكردند و زجر و درد سوختن پوست و گوشت پاها و بويژه دستهايم را كه پوششي نداشتند، به خوبي احساس ميكردم. هرچه هم دهانم را باز ميكردم كه عابديني را صدا كنم، با برخورد شعله ها به صورتم فوري آن را ميبستم وبا دستهايم صورتم را ميپوشاندم. فقط يادم مانده در آخرين لحظه بهرمصيبتي بود خودم را به كنار درِ كوچك سمت راست جلوِ بالگرد رساندم وچنگ به دستگيره در بردم و آن را چرخاندم. خوشبختانه در از شدت بادي كه از عقب بالگرد وارد ميشد، با شدت به بيرون پرتاب شد و ورود توده اي از باد و هواي مخالف به داخل بالگرد، شعله هاي آتش براي لحظه اي عقب نشستند؛ اما دوباره با سرعت بيشتري به جلو هجوم آوردند كه ديگر معطل نكردم. سرآسيمه كلاه پرواز را از سرم برداشتم و بدون هرگونه نگاه كردني خودم را به بيرون از بالگرد پرتاب كردم. پريدن به بيرون و مردن دراثر اصابت به زمين، بهتر از جزغاله شدن در ميان شعله هاي آتش، بنزين، روغن و مهمات بود. زمانيكه خودم را به بيرون انداختم، بالگرد هنوزدرحال پرواز و سقوط نكرده بود.درآخرين لحظه كه بدنم با شدت به زمين برخورد كرد،يك لحظه جثّه هيولا مانند بالگرد را ديدم كه از بالاي سرم رد شد و چندمتر آن طرف تر ازمن، با صداي وحشتناكي بزمين برخورد كرد.ازبرخورد هيكلم با زمين، دردي كشنده را در تمام اعضايم حس كردم؛ اما هنوز زنده بودم و نور اميدي با وجود كوفتگي شديد و احساس درد كشنده به قلبم براي زنده ماندن ميتابيد.اما ازطرفي، صحنۀ مرگ ديگري از تجسم منفجر شدن بالگرد در نزديكي ام و تكه تكه شدن بدنم مقابل چشمانم ظاهر شد كه خوشبختانه بالگرد منفجر نشد و اين اتفاق رخ نداد.

تا دقايقي منگ بودم و چيزي نميفهميدم. احساس درد وسوزش را داشتم؛ اما ياراي اينكه تكان بخورم يا فرياد بزنم را درخود نميديدم.فكرميكنم از بوي دود وسوختن قسمتي از لباس و سوزش گوشت پشت وشانه هايم بود كه اندكي به خود آمدم و به سختي مقداري سرم را كه از يك طرف روي زمين افتاده بود، بلند و بي رمق نگاه به سر تا پا و اطرافم كردم.اطراف را زياد متوجه نشدم، اما از بعضي از قسمت هاي لباسم به ويژه

قسمت پاپين لباس پروازم، شعلۀ آتش زبانه ميكشيد كه با ديدن زبانه هاي آتش،هراسان چنگ به لباسم زدم كه آتش را خاموش كنم؛ اما ناله ام درآمد، چون كف دست و انگشتانم هم سوختند. اين بار با ماليدن بدنم به زمين و كشيدن روي خاك ها و ريختن خاك و خاشاك روي شعله ها، سرانجام موفق شدم جاهايي از بدن و لباسم را كه دود و آتش از آن بر ميخاست، خاموش كنم.از خاموش شدن آتش لباسم كه خيالم راحت شد، به فكر دور شدن از بالگردافتادم. منتها بدنم آن چنان كوفته شده بود و درد داشت كه با هر حركتي،فرياد گوش خراشم به آسمان ميرفت. اين كار را هم با هرمصيبتي بود با خزيدن، غلطيدن و گرفتن از بوته ها و چنگ به زمين زدن انجام دادم تا توانستم بين خودم و بالگرد چند متري فاصله ايجاد كنم؛ اما هنوز كافي نبود.يكي دومتر كه رفتم، ديگر نتوانستم و بي حركت ماندم. هنوزهم فكر وذهنم از كار نيفتاده بودند و به دنبال راهي بودم كه باز هم از بالگرد فاصله بگيرم.مي فهميدم و ميترسيدم اگر بالگرد منفجر شود از آن جسم سوخته و درهم كوفته ام هم چيزي نخواهد ماند. منتها ديگر هيچگونه رمقي نداشتم واحساس ميكردم تنفسم هم در حال سخت شدن است.

درحالتي بين هوش و بي هوشي قرارگرفته بودم. پاهايم از زانو به پائين،دستهايم و به ويژه انگشتانم و قرص صورتم، جاهايي در پشت و روي شانه هايم؛ به طور كامل سوخته بودند و دردي كشنده ميرفت طاقتم را طاق كند. از بقيۀ اعضاي بدنم هم بوي سوختۀ گوشت و پوست را بطور كامل حس ميكردم. دو سه بار سرم را با زحمت بالا آوردم و به اطراف نگاه كردم كه غم ديگري روي دلم تلنبار شد. تا چشم كار ميكرد بيابان بود. هيچكس را نديدم. نه ساختماني و نه جنبنده اي و نه آدمي. اينبار بطور كامل نااميد شدم. با همان وضع چشم به آسمان دوختم و يكباره بغضم تركيد وهاي هاي شروع به گريه كردم. چهره هاي همسر و فرزند و يكايك اعضاي خانواده ام از مقابل چشمانم عبور كردند. چنگ به زمين زدم و با همان بغض و گريه ناليدم:

-  خدايا! سزاواراست كه من اينجا در دل اين بيابان با اين وضع بميرم؟تكليف زن و بچه ام چه ميشود؟ دخترم، او هنوز بچه است. همسرم، پدرومادر و خانواده و فاميلم؟ يكي اينجا نيست كه به داد من بدبخت برسد؟!

با همان عذاب ها و چشمهاي بسته و درد وعذاب درحال درددل با خدا بودم كه يكباره صدايي شنيدم و بي اختيار چشمانم را باز كردم. اول خيال ميكردم خواب ميبينم يا اينكه مرده هستم و خودم خبر ندارم؛ اما با شنيدن صداي دوم، اين بار جرقۀ اميدي به دلم تابيد. دو سه بار كه پلك روي پلك گذاشتم و باز كردم، سايۀ مبهمي را در مقابلم ديدم كه تكان ميخورد.دوباره پلك ها را بستم و سرم را دو سه بار تكان دادم و چشمم را باز كردم. اينبار بهتر ديدم و البته بي اختيار براي بار دوم هم بغضم تركيد و شروع به گريه كردم. البته اين بغض و گريه هاي دوم تا اندازه اي از روي خوشحالي بود.

آن سايه اي كه ميديدم، سروان عابديني بود كه در مقابلم ايستاده بود و با حالت عجيبي به صورتم نگاه ميكرد. حالتي كه بين مردن و زنده بودن من بود. ناباور به صورت يكديگر نگاه مي كرديم كه بغض او هم تركيد و گريه هايمان درهم آميخت. كنارم كه ولو شد و دستم را در دستش گرفت،ديگر خيالم راحت شد كه اگر هم بميرم، تنها نيستم و كسي هست كه جنازه ام را به خانواده ام تحويل دهد و چگونه مردنم را براي آنها تعريف كند.به راستي اگر عابديني آنجا نبود فكر نميكنم تا يك ساعت ديگرهم زنده مي ماندم.

 

ادامه دارد ......

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

او هم مثل من يكه خورد و خوشحال شد. اولين كاري كه انجام داديم،سعي كرديم از وضعيت سوختگيها و ديگر اعضاي بدنمان اطلاع پيدا كنيم.وضع من خيلي مساعد نبود، ولي عابديني جراحت زيادي نداشت و قادر بود به خوبي راه برود. فقط مقداري ازيك گوش و گردنش سوختگي داشت كه زخم آنها هم به صورت سطحي بود. در همان لحظاتي كه مشغول حرف زدن بوديم، صداي چهار پنج انفجار شديد را شنيديم. با وحشت به آسمان نگاه كرديم، اما خبري از هواپيما نبود. دو روز بعد وقتي افراد سوخته را به بيمارستان آوردند، فهميدم كه آن انفجارها مربوط به بمباران كارخانۀ پتروشيمي به وسيلۀ هواپيماهاي دشمن بوده است. اندكي كه به خود آمديم، عابديني مرا به قسمت امني دركنار يك تپۀ كوچك برد وخودش شروع به گشت در اطراف بالگرد كرد.ميخواست مطمئن شود كه آيا شخص ديگري هم از بالگرد بيرون افتاده يا خير. كسي نبود. جست وجو را تا شعاع صدمتري بالگرد هم انجام داد، ولي چيزي ويا كسي را مشاهده نكرد.ازرفتن به داخل بالگرد ميترسيد و ميگفت:

-  ميترسم داخل بالگرد شوم و ناگهان منفجر بشه. آنوقت ديگر هيچكدوم ازما زنده نخواهد ماند.

زماني كه مطمئن شديم كسي غير از ما دونفر زنده نمانده، تصميم به ترك بالگرد و رفتن گرفتيم. ماندن درآنجا هيچ فايده اي نداشت، چون چيزي به غروب نمانده بود.ميترسيديم دوباره سروكلۀ هواپيماهاي دشمن پيدا شود وبخواهند بقاياي بالگرد ساقط شده راهم بمباران كنند.وضعيت جسماني من بگونه اي بود كه نه ميتوانستيم برويم ونه ميشد كه بمانيم.تكان كه ميخوردم تمام بدنم ميسوخت. عابديني با نگاه به اطراف گفت:

-  به احتمال زياد بايد نزديك ماهشهر باشيم. موندن دراينجا صلاح نيست، بايدهرطورشده خودمان را نجات دهيم.

-  من كه نميتونم راه برم، تو برو! اگر به جايي رسيدي وتونستي كمك بياري كه هيچ، اگرهم نتونستي، دست كم خودت نجات پيدا ميكني.

-  يا باهم ميريم، يا باهم ميميريم.

بعد هم به كمكم آمد و با گرفتن زير بغلهايم از زمين بلندم كرد.بالاترين عذاب براي من درآن لحظه، جابه جا شدن تنم بود. حتي درنفس كشيدن هم احساس درد و سوزش درتمام اعضايم ميكردم. درهمان فاصلۀ زماني، مقدار زيادي به تاولهاي بدنم اضافه شده بودند. ازمحل تاولهايي كه تركيده يا در اثرحركت ميتركيدند، خون وخونابه بيرون ميزد و بشدت ميسوختند. چند بار كه دراثر حركت، جانم به لب رسيد، پيشنهاد اولم را تكرار كردم؛ اما مخالفت كرد و همان جمله را تحويلم داد.آنقدر نا اميد بودم و فكر ميكردم كه اگر به بيمارستان هم برسم، ممكن نيست با آنهمه سوختگي و زخم و دردي كه دارم زنده بمانم.سرانجام بهرمصيبتي بود به جاده رسيديم. نميدانم چقدر گذشته بود كه صداي خوشحال عابديني را شنيدم.

-  رضا يه ذره ديگه مقاومت كن! انگار يه خودرو داره مياد.

بالگرد ما بين ساعت دو يا سه بعد ازظهر سقوط كرده بود و تا آنزمان چهار يا پنج ساعت ازآن واقعه گذشته بود. تشنگي هم به دردهايم اضافه شده بود وعجيب احساس تشنگي ميكردم؛ اما ميدانستم كه نبايد آب بخورم .درآخرين لحظه فقط طرح گنگي از يك خودرو را ديدم و دستهايي را كه به زير بدنم فرو رفتند و ديگرچيزي نفهميدم.گويا عابديني وانت را كه ازدور ميبيند، دست براي توقف آن بلند ميكند. راننده آنطوركه خودش تعريف ميكرد، قصد توقف داشته؛ اما با ديدن وضعيت ما در كنار جاده، مشكوك شده و با گاز دادن و ميخواهد كه از آنجا فرار كند، لكن عابديني به وسط جاده ميدود و راننده را مجبور به توقف ميكند و با شرح دادن چگونگي سقوط بالگردمان، به او اطمينان مي دهد كه خطري براي او نداريم.

چشم كه باز كردم در يك جاي نيمه تاريك و روشن بودم. سروصدا هم خيلي زياد بود. اول فقط مات نگاه ميكردم. مقداري كه ماتي ام از بين رفت،دوباره وحشت كردم. يك جنازۀ سوخته كه صورتش مستقيم مقابل صورتم بود، در فاصلۀ نيم متري ام ديده ميشد. وحشت كردم و با ناله سرم را چرخاندم كه يك جنازۀ سوختة بدتر از اولي را در مقابلم در اين طرفم ديدم.در همان لحظه يكمرتبه داد و فرياد يك نفر را شنيدم كه با عجله ميگفت:

-  زود باشين، بيايين اينجا! اين يكي زنده است. داره ناله ميكنه.

دوباره دستها به زير بدنم فرو رفتند و فريادهاي درد و رنجم بلند شدند.عابديني با همان وانت و كمك رانندۀ آن، جسم بيهوش و كوفته ام را به بيمارستان ماهشهر ميرسانند. در همان بدو ورود به بيمارستان، كاركنان آنجا با ديدن وضعيتم، همه خيال ميكنند كه مرده ام. بهمين دليل هم بدنم را در بين مرده هايي كه در بيمارستان بودند ميگذارند كه آن جريان پيش آمد. اينبار بسرعت به اتاق عمل بردنم و به زير سرم و خون و تزريق مرفين رفتم.

يكي از پرستاران زن كه تنها پرستار بيماران سوختگي بود و در آن رشته مهارت زيادي داشت، بعد از 48 ساعت كار در حال خارج شدن از بيمارستان بوده كه مرا با آن وضعيت مي بيند. بعد از عابديني، نهايت كمك و ايثار را آن پرستار درحق من كرد. آن پرستار ازرفتن به خانه اش خودداري ميكند وبا تعويض لباس، به كمك من مي آيد و دو روز ازكنارتختم دور نميشود.وضعيت سوختگي و مجروحيت بدنم به حدي بد بود كه اشك آن پرستارهم سرازير ميشود. درحالي كه مشغول مداواي اوليۀ سوختگيهاي من بود، با ناله از اوخواهش كردم:

-  يك سيگار به من بدين.

رفت و بعد از دو سه دقيقه با يك سيگار روشن برگشت. قبل از اينكه سيگار را بين لبهايم بگذارد، گفت:

-  يواش پك بزن! دودش را هم فرونده!

خدا آن لحظه را دوباره تكرارنكند. اولين پك را كه به سيگار زدم و دود وارد دهانم شد، انگار يك گلولۀ گداختۀ آتش را داخل دهانم گذاشتند. از همان ابتدا شروع به سوزاندن كرد كه تاب نياوردم و فريادم بهوا رفت. همان فرياد باعث شد سيگار از بين لبانم روي سينه ام بيفتد وسوختگي جديدي هم به بقيۀ سوختگيهايم اضافه شود. پرستار با برداشتن سيگار از روي سينه ام چنان ازدرد و رنجم ناراحت شد كه طاقت نياورد و با گريه گفت:

-  اينهمه سوخته بودي بس نبود، اينجاهم بايد بسوزي؟

عابديني راهم كنارمن در همان اتاق بستري كردند و زخمهايش را مداوا كردند. دو روز درآن بيمارستان مانديم. بيمارستان امكانات زيادي نداشت.فقط همان خانم پرستار دلسوز بود كه ناجي من شد تا زنده بمانم. پس از دو روز،ما را ازآن بيمارستان به يكي از بيمارستانهاي مسجد سليمان انتقال دادند. پنج شبانه روزهم در بيمارستان مسجد سليمان بستري بوديم.فرماندهان هوانيروز همانروز ازهدف قرارگرفتن و سقوط ما آگاه شده بودند. سرهنگ آذربرزين و تيمسارملك در بيمارستان مسجد سليمان به ديدن ما آمدند و ازما عيادت كردند. درآن بيمارستان 20 درصد از پوست بدن مرا جدا كردند. نميدانيد زجري كه درهنگام برداشتن پوست بدنم ميكشيدم تا چه اندازه زجرآور بود. انگار با يك سيم چين گوشت بدنم را تكه تكه ميكندند. سوختگي من ازنوع سوختگي درجۀ يك بود وهيچيك از پزشكها و كاركنان بيمارستان اطمينان نداشتند زنده بمانم. متأسفانه سوختگيهايم در آن بيمارستان عفوني شدند و به حالت هذيان گويي افتادم كه مجبور شدند با يك هواپيما به بيمارستان سوانح و سوختگي تهران انتقالم دهند. درآن اتاقي كه مرا بستري كردند، چهارده نفر هم بستري بودند كه دوازده نفر از آنها درظرف سه روز فوت كردند.آن اتاق، اتاق بحراني براي سوخته ها بود. وقتي از زنده ماندن مصدوم قطع اميد ميكردند، او رابه آن اتاق انتقال ميدادند كه باعث تضعيف روحيۀ ديگر بيماران سوخته نشود.من تمام اين موارد را از اشارات و صحبتهاي درگوشي پزشكها و پرستارها ميفهميدم؛ اما دلم ميخواست نميرم و يكبارديگرصورت دختر كوچكم را ببينم و او را درآغوش بگيرم. دلم ميخواست زنده ميماندم و شاهد بيرون رفتن و شكست خوردن نيروهاي دشمن از كشورم ميشدم. با اين اميدها زنده ماندم. ما آذريها يك اعتقاد ويژه اي به ايام محرم و شهادت امام حسين(ع) داريم. غروب روز چهارم كه درآن اتاق بحران بودم، صداي نوحه خواني از پنجرۀ اتاق به گوشم رسيد كه با صداي سوزناكي نوحه ميخواند. اشكهايم بي اختيار جاري شدند و شروع به گريه كردم. باهمان گريه ها به خواب رفتم و خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم در حرم امام رضا(ع) هستم؛ اما ضريح امام رضا(ع) سقف ندارد. دركف ضريح هم تعدادي پوشه و پرونده رويهم چيده شده است. درآن حالت از خودم ميپرسم:

-  مگر اينجا ضريح امام نيست؟ پس اين پرونده ها اينجا چكار ميكنند؟

در همان لحظه يك كسي وارد شد كه احساس كردم او را از قبل ميشناسم. با اشاره به پرونده ها، به او گفتم:

-  حاج آقا ! اين پرونده ها اينجا، تو حرم امام چكار ميكنند؟

-  ثروت امام رضا(ع) همين پرونده ها هستند.

و بلافاصله انگشت روي سينه ام گذاشت و گفت:

-  اينقدر ناراحت نباش! تو نخواهي مرد وخوب خواهي شد. زمانيكه خوب شدي حتماً به اينجا بيا!

ناگهان از خواب بيدار شدم. عرق سردي روي سروصورت و بدنم را پوشانده بود. احساس ميكردم روحيه ام نسبت به قبل از ديدن آن خواب خيلي فرق كرده و بطوركلي دگرگون شده ام. براحتي نفس ميكشيدم و درد و سوزش سوختگيها هم خيلي كمتر شده بودند. در بهت آن رؤيا و خواب فرو رفته بودم كه در اتاق باز شد وپزشك بهمراه چند پرستار براي معاينۀ بيماران داخل اتاق شدند. به تخت من كه رسيدند، پزشك نگاهي سرسري به من انداخت و قصدعبور داشت كه او را متوقف كردم و گفتم:

-  آقاي دكتر يك لحظه صبركنيد! من با شما كار دارم.

پزشك و چند نفر پرستارهمراهش كه اطراف تختم حلقه زدند، به آنها گفتم:

-  من ميدانم اسم اين اتاق، اتاق بحران و مخصوص سوخته هايي است كه از آنها قطع اميد كرده ايد؛ اما مطمئن باشيد كه من نخواهم مرد و زنده خواهم ماند. از شما يك خواهش دارم، اينكه دستور دهيد مرا از اين اتاق بيرون ببرند!

پزشك و پرستارها ناگهان يكه خوردند. چون تا قبل ازآن لحظه، هروقت كه سراغ من مي آمدند و سؤالي ميكردند، من با دردوناله و خيلي مشكل با آنها حرف ميزدم. حتي خودم هم دچار تعجب شده بودم كه چنين راحت وقاطع با آنها حرف ميزنم. پزشك وپرستارها با ناباوري به يكديگر نگاه كردند.پزشك با تعجب از من پرسيد:

-  موضوع چيه؟ چرا اين حرف را ميزني؟

-  به دليل اينكه من همين چند لحظه قبل خواب عجيبي ديدم. خواب ديدم خوب خواهم شد و نخواهم مرد. به شما هم نميگويم چه خوابي ديدم.فقط اين را ميدانم كه حال و روزم با قبل از ديدن آن خواب، 180 درجه فرق كرده و دردوسوزش كمتري احساس ميكنم.

پزشك ناباور و متعجب شروع به معاينۀ يكايك سوخته هاي بدنم از سر تانوك پا كرد. وقتي انگشت به باندها و زخم هايم ميزد مثل دفعه هاي قبل ازدرد فريادم به هوا نميرفت. پرستارها هم گيج شده بودند وهركدام حرفي ميزدند. پزشك دو سه بار معاينه ها را تكرار و سؤالهاي مختلفي كرد كه به همۀ آنها غيراز تعريف خواب، بدون هيچ مشكلي جواب دادم. درحين معاينه خطاب به يكي از پرستارها گفت:

-  اين بيمار همان نيروي هوانيروز نيست كه با بالگرد سقوط كرده است؟

وقتي پرستار به او جواب مثبت داد، دستوراتي از نظر دارويي و غذايي برايم نوشت و به او گفت:

-  فوري و همين الآن كه من اينجا ايستادم، او را از اين اتاق به بخش پانسمان ويژه منتقل كنيد!

از همان لحظه بود كه حال من روز به روز بهتر شد و رو به بهبودي رفتم. پزشك آنشب تا قبل از پايان ساعات كارش چندين بار به كنارم آمد و درمواقع ديگري هم كه كشيك بود، بطوركامل مرا زيرنظرداشت و به پزشكها و كاركنان درماني هم سفارشم را ميكرد.

مدت دو ماه دراتاق پانسمان ويژه بستري بودم. نگاه پزشكها و پرستارها به من بطوركامل عوض شده بود. هرروز بدون استثنا، چندين بارسراغم مي آمدند و زخمهايم را معاينه و پانسمان زخمهايم راعوض ميكردند. هرروز چند ساعت داخل يك وان كه مملو از مايعات دارويي بود، خوابانده ميشدم و بعد ازخيس خوردن باند قسمتهاي سوختۀ بدنم، شروع به برداشتن پوستهاي سوخته و مداواي آنها ميكردند. سختترين عذابي كه تحمل ميكردم، كندن و برداشتن پوستهاي سوخته با دو موچين بود كه دردي وحشتناك داشت. در سابق هنگام انجام اين كار نميتوانستم تحمل كنم وفريادم به آسمان ميرفت؛ اما پس از ديدن آن خواب، درد وسوزش داشتند،لكن قادر به تحمل آن بودم.در كنار آن همه وقايع مختلف، از يك چيزهم خيلي وحشت داشتم كه آن روبه رو شدن با دخترم بود. صورتم در اثرسوختن حالت خوبي نداشت وميترسيدم روي دخترم تأثير ناخوشايندي بگذارد. سرانجام آن لحظه هم رسيد و دخترم را به ديدارم آوردند. انتظار خيلي مسايل را داشتم، اما طفلك با ديدنم از همان جلوِ درفريادكنان جلو دويد و خود را درآغوشم انداخت.آن لحظه يكي از شيرينترين لحظه هاي زندگي ام است كه هيچگاه فراموش نخواهم كرد.

پس از دو ماه، توانستم آرام آرام چند قدم راه بروم. راه رفتني كه هيچيك از پزشكها برابر تجربه هايي كه داشتند، فكر نميكردند موفق به اينكار شوم؛ اما با توسل به همان خواب و قوت قلبي كه از آن بزرگوار در قلبم ايجاد شده بود، توانستم اقدام به اينكار كنم.هرچند كه در ابتدا دو سه قدم و آنهم با درد و رنج بود، لكن توانستم.

درمانها و مداوا تا دو سال طول كشيدند. در طول آن دو سال به سختي با عصا راه ميرفتم تا اينكه با تمرينهاي زياد و دادن روحيه به خودم، عصا را هم زمين گذاشتم. به هرتقدير، آن سانحه و سقوط براي من پيش آمد وزجرهاي بسياري هم تحمل كردم، اما به حمدالله زنده ماندم. اكنون تا اندازه اي خوب هستم و همواره خدا را شكر ميكنم
 

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان محمد كارگشا

 

ابلاغ مأموريت كه كردند ناراحت شدم. نه به خاطر رفتن به مأموريت، بلكه به دليل ماه مبارك رمضان بود. شانزده روز از ماه رمضان گذشته بود. به خودم وعده داده بودم پس ازچند سال كه ماههاي مبارك رمضان در جبهه بودم،امسال اين ماه مبارك را ميتوانم كامل روزه بگيرم؛ اما با ابلاغ مأموريت همۀ بافته هايم رشته شد. هرچه هم تلاش كردم كسي را به جاي خودم جايگزين كنم، همه روزه دار بودند و هيچيك از بچه ها زيربار نرفتند. ناچارامريه را گرفتم و با سمت سرپرست گروه پروازي هوانيروز به سوي اهواز پرواز كردم.فرداي همانروز پيام انجام مأموريتي با عنوان شناسايي هوايي واگذار شد واز ما يك بالگرد با دو خلبان مجرب و آشنا به منطقه درخواست كردند. قرار بود يك گروه سه نفره، متشكل از نمايندۀ قرارگاه مقدم ارتش، نمايندۀ سپاه پاسداران و نمايندۀ ستاد هوانيروز درمنطقۀ غرب و جنوب غربي، از طريق پرواز با بالگرد، شناسايي كاملي از منطقه اي وسيع و مكانهاي استقراردشمن انجام دهند. در بدو امرآنها اصرارداشتند شناسايي با بالگرد 214 انجام شود كه بتوانند از افراد بيشتري استفاده كنند؛ اما من با توجه به تجربياتي كه داشتم مخالفت كردم و گفتم:

-  بي برو برگرد بايد از بالگرد شناسايي 206 استفاده شود، چون كارايي اين نوع بالگرد فقط براي چنين مأموريتهايي پيش بيني شده است.

از آنها اصراروازمن انكار، سرانجام دلايل مرا قبول كردند. استدلالم اين بود كه بالگرد شناسايي جثه اش كوچك است، هدف كوچك تر و مشكل تري براي شكار توسط دشمن است، صداي آن از صداي بالگرد 214 كمتر است وقدرت تحرك بيشتري براي اينگونه عملياتها دارد.

ساعت 10:00 بود كه با يك فروند بالگرد شناسايي و سه نمايندۀ انتخابي،از اهواز به سمت غرب سوسنگرد و بستان پرواز كرديم. بيشترين اتكاي نمايندگان در آن شناسايي، به آشنايي و اطلاعات من همراه با جاده و رودخانه هاي موجود درمسير بود. منهم براي تسهيل و پيشبرد كارسعي ميكردم با ارتفاع پائين و تاحدي برابر خواسته هاي آنها پرواز كنم. پس از عبور از بالاي خرابه هاي پادگان حميد، در مسير رودخانۀ كرخه به سمت غرب، به پرواز ادامه داديم. درآنزمان از سال، به دليل طغيان رودخانۀ كرخه،اكثر زمينها، كشتزارها و جاده هاي اطراف آن به زيرآب فرو رفته بودند. اين آب گرفتگيها تا حدي بود كه مسير رودخانه نرسيده به شهر سوسنگرد به يك آب گرفتگي وسيع و درياچه مانندي تبديل شده بود. با اينحال، از مسير منحرف نشدم و با استفاده از سمت نما و نقشه پرواز ميكردم. سوسنگرد را هم پشت سرگذاشتيم و همچنان به سمت غرب و بستان درحال پرواز پيش رفتيم. وسعت آب گرفتگي پس از سوسنگرد همچنان وسيع و پهناورشده بود كه بعضي مواقع فكر ميكردم بالاي هورالعظيم در حال پروازهستم. مشكل ديگرم نزديكي به خط مقدم جبهه بود كه سعي ميكردم دركمترين ارتفاع پرواز كنم تا ازديد رادارها و نيروهاي دشمن در امان باشيم؛ اما متأسفانه به محلي رسيديم كه به دليل همان آب گرفتگي، مسيررودخانه را گم كرديم.تنها چاره اين بود كه ميبايست ارتفاعم را تا 200 الي 150 متر بالابكشم، كه اين اقدام هم بسيارخطرناك بود و باعث ميشد موقعيتمان افشا شود. با احتساب زمان پرواز، حدس زدم شهر بستان بايد نزديك و درشمال غربي ما باشد. بنابراين با همان ارتفاع و سرعت به سمت بستان پرواز ميكردم كه مواجه با جاده اي شني درزمين شديم. جاده هرچند ناهموار و شني بود،اما چند كاميون و خودرو در روي آن درحال تردد بودند ومعلوم بود كه به سختي حركت ميكنند. همچنان چشم به جلو دوخته بودم و پرواز ميكردم كه بين دو نفراز نماينده ها اختلاف نظر پيش آمد و با يكديگر شروع به جروبحث كردند. يكي از آنها گفت:

-  من اين منطقه را مثل كف دستم ميشناسم، ما حتماً بايد به سمت راست برويم.

دومي كه معلوم بود به او برخورده است، بالحن ارباب مآبانه ای گفت:

-  شما براي ما تكليف معلوم نكنيد! هشت سال است كه من توي اين مناطق هستم و حتماً بايد به سمت چپ برويم.

سومي هم مستأصل مانده بود كه طرف كداميك رابگيرد. منكه از سروصداي آنها كلافه شده بودم، ناچار وارد مجادله آنها شدم و با نشان دادن نقشه و سمت نما و وسايل پروازي گفتم:

-  شما كه تمام اين منطقه را مثل كف دست ميشناسيد، پس چرا متوسل به ما شديد؟ سر و صداي شما باعث ميشود كه ما تمركزمان را از دست بدهيم.

آنها با شنيدن اعتراض من ساكت شدند و ديگر حرفي نزدند. از طرفي بگو مگوي آنها، ترديد به دل خودم هم انداخته بود كه نكند مسير را اشتباهي داريم طي ميكنيم؟ آخرين تصميم را كه باهمپروازم درميان گذاشتم، اين بود كه اگر مسافت ديگري پرواز كرديم و به بستان نرسيديم،سريع ازهمان مسيري كه آمده بوديم، بازگشت ميكنيم. با خودم دركلنجار بودم كه يكباره در كنار جاده اي كه روي آن پرواز ميكرديم، يك قرارگاه نظامي ديدم. با ديدن آن قرارگاه جرقه اي به مغزم خوردوخوشحال شدم كه در فرود و برخاست، مي توانيم از نيروهاي آن قرارگاه كمك بگيريم. مقدار ديگري از ارتفاع بالگرد كم و قرارگاه را برانداز كردم. تعدادي نيرو و چند دستگاه تانك، نفربروخودروهاي كوچك و بزرگ در داخل آن درحال رفت و آمد بودند. با تأكيد خوشحالي يكي از نماينده ها از ديدن آن قرارگاه كه مي گفت:

- اين قرارگاه خودي است و من آن را ميشناسم و به داخل آن رفته ام

عزمم جزم ترشد و تصميم گرفتم كنار آن فرود بيايم و پرس وجويي دربارۀ منطقه و شهر بستان و مسير كنم. براي دومين بار با كم كردن ارتفاع و سرعت، بالگرد را بدون نگاه به اطراف، درست مقابل درِ قرارگاه، مماس با زمين قرار دادم. منتها به دليل گل ولاي زمين، پايه هاي بالگرد را كامل روي زمين نگذاشتم. درِ پادگان يا قرارگاه، بطوردقيق مقابل رويمان بود. آن درآهني مشبك به اندازۀ عرض جاده و فاصلۀ آن با ما بيشتراز پنج يا شش متر نبود. ما از پشت شيشه داخل پادگان و عبورو مرورافراد، خودروها وساختمانها را به وضوح ميديديم. افراد داخل قرارگاه وبه ويژه نزديك در، به خيال اينكه بالگرد حامل شخصيت يا فرمانده يا مقام رده بالايي است، دستپاچه شده و شروع به جمع و جوركردن خودشان كردند. درداخل پادگان هم درهاي دو سه ساختمان باز شدند و تعدادي بي كلاه و با كلاه به سمت در دويدند. سربازان جلو و پشت در به صورت خبردار و احترام حالت گرفتند و آنهايي كه سر و وضع مرتبي نداشتند سعي ميكردند به طريقي خود را از چشم و ديد ما دوركنند. درصدد گذاشتن پايه هاي بالگرد روي زمين و فرود كامل بودم كه يك آن چشمانم روي سربازاني كه مقابل در و روبه ما با دست احترام گذاشته بودند، ميخكوب ماند و ترسي ناخودآگاه وجودم را گرفت. نه احترام گذاشتن آنها مثل نيروهاي ارتش ما بود و نه رنگ لباسها و كلاههايي كه به سر داشتند به رنگ و شكل لباسهاي ما بودند.

كلاه آنها از كلاههاي نرم هوابرد بِره و به رنگ مشكي بود. انگار نشان وعلامتهاي كلاهها و لباسهايشان هم با ما خيلي تفاوت داشتند. يك آن بند دلم پائين ريخت كه نكند مقابل يك قرارگاه دشمن نشسته ايم؟ در جواب احترام آنها، منهم مثل خودشان با دست از همان پشت شيشه جواب احترامشان را دادم. اين عكس العمل من فقط ناخودآگاه و از روي عادت بود.در همين احوال با شنيدن بازشدن درِ عقب بالگرد، سركه چرخاندم يكي ازآن سه نفر نماينده را ديدم كه با باز كردن كمربند ايمني خود، قصد دارد ازبالگرد پياده شود. نگران و شتابزده به او گفتم:

-  چه كار ميخواي بكني؟ كجا داري ميري؟

-  هيچي. ميخوام برم از يكي از اينا بپرسم ما كجا هستيم.

افسري كه كنار او نشسته بود، در حاليكه به صورت نيمخيز داخل پادگان را نگاه ميكرد، با زدن روي شانه من، هراسان گفت:

-  جناب سرهنگ! مثل اينكه داخل خاك دشمن هستيم و اين هم يكي از پادگانهاي آنهاست...

و قبل از اينكه حرفش تمام شود، چنگ به يقه آن نماينده كه درحال بيرون پريدن از بالگرد بود، زد و او را محكم روي صندلي نشاند. منهم كه عصباني شده بودم، چشم غره اي به او رفتم، يكباره و ناگهاني و سريع با بلند كردن بالگرد از زمين و مقداري ارتفاع گرفتن، يك چرخ 180 درجه زدم.قبل از اينكه پرواز كنم، چشمانم با وحشت روي تابلوي سبزرنگ بزرگي كه چند متر بالاتر از در پادگان قرار داشت و روي آن با حروف عربي نوشته شده بود، دوباره ميخكوب ماند و بر وحشتم افزوده شد كه ديگر معطل نكردم.سريع فرامين را به سمت جلو دادم و با مقداري اوج گرفتن از روي درختان،ساختمانها و تأسيسات داخل پادگان گذشتم و با آخرين سرعت شروع به پرواز كردم. از پادگان كه رد شديم دوباره به صورت سينه مال و زيگزاگ تا آنجايي كه ذهنم ياري ميكرد، فقط تلاش ميكردم از آن مهلكه و خاك دشمن و ديد پدافندهاي ضدهوايي كه در اطراف و مسير ميديدم دور وخارج شوم. بالگرد با تمام سرعت پرواز ميكرد ومن وجود نگران و ترسيده ودستپاچه آن سه نماينده را در اتاقك عقب و پشت سرم، به وضوح احساس ميكردم. به آب گرفتگيها كه رسيديم، آبهاي آنها با تابش خورشيد مثل آيينه ميدرخشيدند و انعكاس نورآنها در شيشۀ بالگرد و چشمان ما مي افتاد.

مطمئن بودم كه دشمن به خودش آمده و الآن ازهمه طرف بسيج شده اند تا ما را اسير يا سرنگون كنند. خطاب به هم پروازم گفتم:

-  چشمت فقط به زمين و پدافند باشد كه ناغافل هدف قرار نگيريم!

در حاشية نيزارها با سرعت جلو ميرفتيم كه با اشارۀ هم پروازم به يك لوله توپ و افرادي در حواشي آن، با چرخشي ناگهاني بالگرد را به داخل نيزارها هدايت كردم. بلندي ني ها ميتوانستند بهترين استتار براي ما از چشم پدافند و نيروهاي دشمن باشند. جثّۀ بالگرد 206 شناسايي كوچك، اما بسيار چابك و تيز است. يقين داشتم اگر با بالگرد 214 ترابري يا هربالگرد ديگري بوديم، جان سالم به در نميبرديم. چون هم جثه آنها بزرگ بود وهم قابليت تحرك سريع مثل بالگرد 206 را نداشتند. با همان تاكتيك، سرعت و حركت زيگزاگ، از سه خط دفاعي دشمن يكي بعد از ديگري گذشتيم. چنان برق آسا پرواز ميكردم كه تا مي آمدند به خودشان بجنبند، از روي سرشان عبور كرده و رفته بوديم. سكوت مطلق در داخل بالگرد حكمفرما بود و نفس از كسي بيرون نمي آمد. كمك خلبانم و نماينده ها فقط چشم به من و دستهايم كه فرامين را هدايت ميكردند و مسيري كه پرواز ميكرديم،دوخته بودند. از هرخط دفاعي دشمن كه ميگذشتيم صداي شليك سلاحهاي كاليبركوچك و بزرگ آنها را پشت سرمان ميشنيديم. همه هرلحظه انتظار داشتيم با اصابت موشك، راكت يا گلوله اي، آتش بگيريم وسقوط كنيم. درهمان سريع پرواز كردنها ، گهگاهي نيم نگاهي به صورت هاي عرق كرده و نگران افراد پشت سرم مي انداختم كه ببينم سالم هستند يا خير. يك چشمم به مقابل و چشم ديگرم به سامانه و نشان دهنده هاي مقابلم بود. يكبار كه نگاه به عقب كردم همان نمايندۀ ارتش را كه افسر درجه بالايي بودم، ديدم كه خونسرد درحاليكه نقشۀ تاكتيكي منطقه روي زانوانش بود، با مداد تندتند مشغول ياداشت وعلامت گذاري در نقاط مختلف آن است و خطوطي روي آن ترسيم ميكند.

او مشغول جمع كردن اطلاعات بود؛ اما آن دو نفر با رنگ و روي پريده، حتي ياراي حرف زدن نداشتند. از خونسردي و حس مسئوليت و انجام وظيفه اش خيلي خوشم آمد و انگشت شستم را باعنوان اينكه موفق باشي بسويش گرفتم كه با تبسم و سر تكان دادن جوابم را داد.سرانجام به خطوط دفاعي خودمان رسيديم. پس از گذشتن از ميان نيزارها و رسيدن به منطقۀ خودي، با ديدن اولين واحد نيروهاي خودمان كه پرچم ايران و سه چهار پرچم ديگر كه به رنگهاي سبز، قرمز و زرد روي خاكريزهايشان نصب كرده بودند، بي واهمه در كنار يكي از سنگرها فرود آمدم و بي معطلي از بالگرد پياده شدم و شروع به چرخش در اطراف بالگرد وبررسي بدنۀ آن از دم تا نوك و ملخ و ديگر قسمتهاي ظاهري كردم. ملخهاي بالگرد همچنان ميچرخيدند، اما من وجب به وجب بيرون و بالاي بالگرد را دقيق بازديد ميكردم و جلو ميرفتم. درهمين حال تعدادي از نيروهاي خودي اطراف بالگرد جمع شده بودند و با تعجب و تحسين چشم به بالگرد و حركات من دوخته بودند.سرتا پاي بالگرد را قشري ازگل پوشانده بود؛ اما خوشبختانه جاي گلوله و تركشي درهيچ قسمتي مشاهده نكردم.

بازديدم كه تمام شد با گرفتن دستهايم به سوي آسمان و شكر پروردگاربه سوي همان نيروهاي خودي كه اطرافمان ايستاده بودند، رفتم و به ستواني كه گويا فرمانده آنها بود، خيلي سريع اما كوتاه موضوع فرارمان را گفتم و هشدار دادم كه:

-  به احتمال زياد هواپيماها و بالگردهاي دشمن درتعقيب ما هستند.چشم و گوشتان را باز كنيد و آمادگي كامل براي برخورد با آنها را داشته باشيد!

هشدار را كه به آنها دادم، بلافاصله به داخل بالگرد رفتم و به سوي قرارگاه خودمان پرواز كردم. در قرارگاه كه فرود آمدم، شادي غيرقابل وصفي وجودمان را به ويژه وجود مرا پركرده بود كه سرنشينانم سالم هستند. بيشتر از همه آن افسري كه وصفش را گفتم، اظهار محبت و دوستي از خود نشان داد و پس از خداحافظي با من، باعجله اما خوشحال به سوي خودرويي كه براي بردن آنها آمده بود، رفت. فرداي آنروز در حال سركشي به بالگردها بودم كه اطلاع دادند يكنفر با شما كار دارد. به سنگرم كه رفتم همان افسر را ديدم. پس از خوش و بش با لحن مخصوصي گفت:

-  كارگشا! اولاً اطلاعاتي كه ديروز من در آن پرواز جمع كردم بسيار كارساز و حياتي بودند. دوم اينكه، هيچ ميداني ديروزتا غروب شش فروند بالگرد عراقي در ميان نيزارها به دنبال لاشۀ بالگرد تو ميگشتند و كلي از فرماندهان و نيروهاي آن پادگان و خطوطي كه از رويشان پرواز كردي، توبيخ و تنبيه شدند؟

-  شش فروند بالگرد دنبال لاشۀ بالگرد ما؟

با دو سه بارسرپائين آوردن و تاييد گفته هايش با لحن مخصوصي ادامه داد:

-  كجاي كاري؟ جريان پرواز تو ديروز به گوش اون بالا بالاهاي ايران وعراق هم رسيده است...
 

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا مقدمي

 

از لحظه اي كه خرمشهربه تصرف دشمن درآمد، لبخندهم از روي لبهاي ما پرگرفت.درهر مأموريت و پرواز كه ازكنار خرمشهر ميگذشتيم ،از خشم دندان رويهم ميساييديم و ثانيه شماري براي آزاد كردن آن شهرو انتقام از مزدوران دشمن ميكرديم. سپهبد شهيد صياد شيرازي نقل ميكرد كه براي تصويب نهايي آزادكردن خرمشهر، خدمت امام(ره) رسيديم وطرح نهايي را تقديم معظم له كرديم و از ايشان درخواست دعا براي پيروزي درعمليات نموديم. امام با دادن روحيه به ما، با طرح موافقت ودعاي خيرش را بدرقۀ همۀ نيروهاي مسلح و رزمندگان كرد.
قسمت اعظم افراد شركت كننده درعمليات فتح المبين را براي آزادسازي خرمشهرهم درنظر گرفته بودند.همان گروههاي خلبان ومتخصص قبلي همراه با تعدادي ديگركه بجاي شهدا،مفقودين و جانبازان جايگزين شده بودند. نيروهاي متخصص ازده روز قبل ازعمليات، شبانه روز تلاش ميكردند تا بالگردهاي شركت كننده درعمليات را آماده و توان رزمي يكانهاي هوانيروز را به بالاترين سطح آمادگي برسانند. فرمانده پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان درآن زمان سرهنگ فضل الله افشين بود.قبل از اعزام به مأموريت دستورداد، در راه گرد پرواز يك گوسفند براي سلامتي بچه ها و موفقيت درمأموريت قرباني و همۀ افراد از زير قرآن عبور داده شوند.به فاصلۀ يك ساعت، نيمي از پايوران و بالگردهاي پايگاه درگروه هاي هشت وده فروندي به سوي جنوب پرواز كردند. طبق معمول، اولين محل فرود هرگروه، پايگاه هوانيروز مسجد سليمان بود كه پس ازدقايقي استراحت وسوختگيري، دوباره بالگردها بسوي مناطق استقرار پروازميكردند.همين برنامه در پايگاه هاي ديگرهوانيروزهم كه درشهرهاي كرمانشاه، كرمان،مسجد سليمان، تهران و مركز آموزش هوانيروز اصفهان مستقر بودند، با تغييرات كمي كه انجام گرفت، افراد و بالگردهاي مأموريتي را روانۀ ميدان جنگ كردند.

محل استقرار ما گروه پشتيباني هوانيروز، درمنطقه اي بي آب وعلف وخشك به اسم خضريه بود. تا چشم كار ميكرد زمين خشك ميديديم وهرم گرماي سوزان جنوب و مزۀ عرق شوري كه از سرو رويمان به چشم و دهانمان ميرفت. منتها آنقدرمأموريت رفته و آبديده شده بوديم كه بدون توجه به موانع پس از فرود بالگردها دست بكار شديم.هرچند بلدوزرهاي گروه پيشرو خاكريزي به دور قرارگاه زده و چند كانال كوچك و بزرگ براي استتاركنده بودند، اما كافي نبود و خودمان بايد اقدام ميكرديم.پس از استقرار، فرماندهان و افراد خاص براي توجيه وهماهنگي به قرارگاه محمد رسول الله(ص) رفتند. شهيد صيادشيرازي خطاب به بچه هاي هوانيروز، پس ازخوشامد گويي و ارائۀ راهكارهاي عمليات، گفت:

-  من اميد زيادي به شما دارم. همانطوركه اولين و آخرين تير تركشم در هر مأموريت و عملياتي شما هستيد، در اين عمليات هم روي شما خيلي حساب كرده ام. اميدوارم روسفيدم كنيد.

گذشته از تأكيد صيادشيرازي دربارۀ اين مأموريت، خود بچه ها هم درتب و تاب آزاد كردن خرمشهر مشتاق بودند و خيلي هم شتاب داشتند. ازطرفي درهمان جلسه فهميديم بيشترين حجم مقابله با نيروهاي دشمن در آزادسازي خرمشهر، بعهدۀ هوانيروز محول شده است. واگذاري چنين مسئوليت سنگيني بيشتر بخاطر نيروهاي ارتش بعثي عراق بود كه نهايت وحشيگري و قساوت را در ضدحمله هايشان بكار ميبردند. خود فرماندهان ونيروهاي دشمن هم تا اندازه اي نسبت به نيروها و بالگردهاي هوانيروز حساسيت و واهمه داشتند و ميدانستند تا آن تاريخ سختترين ضربات را ازهوانيروز خورده اند.

عمليات همه جانبه براي آزادسازي خرمشهر شروع شد. بنا بود قبل ازشروع عمليات اصلي، يكي از واحدهاي پيادۀ خودي، يك سلسله عمليات ايذايي در شمال و شرق خرمشهر براي گمراه كردن آنها انجام دهد تا نيروهاي عمل كنندۀ اصلي درچند محورديگر اقدام به انجام تاكتيك وعمليات اصلي كنند.نيروهاي همان واحد كوچك گمراه كننده، خود را به قسمتي ازجادۀ اهواز خرمشهر رسانده و برروي جاده مستقر شده بودند. يك وقت به هوانيروز خبر دادند كه جادۀ اهواز- خرمشهر به دست نيروهاي خودي افتاده است. خبر بحدي خوشحال كننده بود كه به هوانيروز مأموريت دادند كه سريع خود را به جادۀ ياد شده و موقعيت به دست آمده برساند. قرعۀ اين مأموريت به گروه چهار فروندي ما كه سه فروند بالگرد كبرا و يك فروند 214 بوديم، اصابت كرد. به خاطرم مانده كه تفضلي و رادفرهم آنروز درگروه ما بودند.

دستوركه دادند، بسرعت پرواز كرديم و پس از پشت سرگذاشتن موانع واستحكامات دشمن، خود را به واحدعمل كننده رسانديم؛ اما آه از نهادمان برآمد. فقط بين يك الي یک و نیم 1 كيلومتر از جاده در اختيار آن واحد بود. درهمين حين زنگ خطر ديگري برايمان به صدا درآمد. تعداد زيادي تانك،نفربر، نيرو و ادوات سبك و سنگين با چراغهاي روشن در روي همان جاده در حال حركت بسوي اهواز بودند. بيشتر كه دقت كرديم بر نگرانيمان افزوده شد. چون رنگ لباسها و تجهيزات آنها شبيه وهمرنگ تجهيزات ورخت و لباس نيروهاي ارتش عراق بود و هيچگونه شباهتي با نيروهاي ما نداشتند. ترديد سوم هم به سراغمان آمد كه نكند اسرا و غنايمي باشند كه به دست نيروهاي ما افتاده اند. مستأصل مانده بوديم چكاركنيم. بعد از اينكه چند بار روي سر آنها چرخيديم، از طريق راديو با خلبان بالگرد كناري ام كه حسين وكيلي بود، ارتباط برقرار و با او مشورت كردم:

-  حسين! من گيج شدم. وضعيت اين نيروهاييكه روي جاده با چراغ روشن حركت ميكنن، چطوري است؟ از خودمون هستن؟ نيروهاي عراقي هستن؟ اسير و غنيمت هستن يا اينكه كلك ملكي تو كاره؟

-  آقا رضا! به خدا منم مثل تو سرگيجه گرفتم. اصلاً نميدونم چكار كنم.
باشنيدن جواب وكيلي ، فكري به مغزم رسيد و تند گفتم:
- حسين! بهتر نيست يكي از ما كنار ستون پياده بشه و از آنها سؤال كنه؟

-  آره! پيشنهاد خوبيه. الآن خودم همينكار را ميكنم. شما فقط هواي منو داشته باشين. اگر دشمن بود، زود وارد معركه شين!

بلافاصله از من فاصله گرفت و به قصد فرود و پرسش پرواز كرد. موضوع را فوري با خلبانان بالگردهاي ديگر هم درميان گذاشتم و چشم به تعقيب بالگرد وكيلي دوختيم كه درحال نشستن دركنار همان واحد كوچك عمل كنندۀ خودي بود. وكيلي پس از فرود، از بالگرد پياده شد و بسوي چند نفر از نيروها رفت و با آنها شروع به صحبت كرد و دوباره به داخل بالگرد بازگشت. قبل از اينكه از زمين بلند شود با من تماس گرفت وگفت:

 

-  مقدمي! اين بندگان خدا هم از چپ و راست خودشان هيچ اطلاعي ندارند و ميگويند ما ديشب از روزنه اي كه در بين نيروهاي عراقي به وجودآمده بود، خودمان را به اينجا رسانده ايم و اصلاً از ستوني كه شما ميگوييد درحال آمدن به سوي اهواز است، هيچ خبري نداريم

بابايي كه هم پرواز من بود، داخل صحبت ما شد و به حسين گفت:

حسين! به فرمانده يكي از گروهان ها بگو از آن دو دستگاه جيپي كه تفنگ 106 م م روي آنها نصب شده، يكدستگاه را براي شناسايي بطرف ستون بفرستد. اگرخودي بودند كه چه بهتر، اگرهم عراقي باشند، حتماً عكس العمل نشان ميدهند و بطرف آن جيپ شليك ميكنند

پيشنهاد محمود بابايي خوب بود وحسين آنرا با دستور به فرمانده گروهان عملي كرد. فاصلۀ آن واحد خودي و حسين با نيروهاي عراقي، بيش ازهشتصد يا نهصد متر بيشتر نبود. جيپ هنوز بيش از 200 متر جلو نرفته بود كه بوسيلۀ يكي از تانكهاي ستون هدف قرارگرفت و همۀ سرنشينان آن شهيد شدند.همين آزمايش براي روشن شدن وضعيت براي ما و واحد خودي كافي بود و باعث شد كه ماهيت آن ستون روشن شود. وكيلي سريع از زمين بلند شد و با رسيدن به ما، بدون معطلي به استقبال آن ستون رفتيم وهرچه مهمات داشتيم به طرف تانكها، تجهيزات ونيروهايش شليك كرديم. حملۀ ناگهاني ما باعث شد كه ستون تقريباً زمينگير و پيشروي آن متوقف شود.ما سريع به خضريه بازگشتيم و گروه دوم آتش را كه آمادۀ پرواز بودند، توجيه كرديم و وضعيت وموقعيت نيروهاي خودي و دشمن را هم براي فرماندهان تشريح كرديم. به فاصلۀ كوتاهي، خبربه قرارگاه هم رسيد و بقيۀ فرماندهان واحدها هم متوجه وضعيت پيش آمده شدند.با بازگشت گروه دوم و خبرهايي كه آوردند، اينبار كلافه و به شدت نگران شديم. آنها هم كه تمام مهماتشان را شليك كرده بودند، ناراحت گفتند:

-  ما به هرمكافاتي بود خود را به جاده رسانديم و با نيروهاي ستون كه واحد خودي را محاصره كرده بودند سخت درگير شديم. تا آخرين موشكها و گلوله هايمان راهم شليك كرديم؛ اما امكان دسترسي و نجات آن واحد
خودي به هيچوجه ميسر نيست و شايد تا الآن كارشان تمام شده باشد.اين اطلاعات را وقتي آنها به ما دادند كه مقسم مشغول تقسيم ناهار بود خلبان تفضلي طاقت نياورد و با جمع كردن بچه ها، به بابايي و وكيلي گفت:

-  ما امروز به آن منطقه پرواز كرديم و تمام نقاط كورونفوذي را بخوبي ميشناسيم. بياييد يك نوبت ديگرپرواز كنيم، شايد توانستيم نيروهاي آن واحد خودي را نجات دهيم. ميترسم ديربجنبيم، همۀ آنها از بين بروند ودشمن موقعيت حساسي را ازما بگيرد. 

پيشنهاد تفضلي را قبول كرديم. ساعت 12:30 بود كه از خوردن ناهارصرف نظرو پس از برداشتن ساك وكلاه پرواز بسوي بالگردها دويديم. خدا برايشان خوب بخواهد، نيروهاي فني به حق سنگ تمام گذاشته بودند. درهمان فاصلۀ كوتاه عيبهاي بالگردهايمان را برطرف و سه فروند كبرا را دوباره مسلح كرده بودند. تنها فرق اين بود كه دو بالگرد كبرا مجهز به راكت و موشك بودند و بالگرد تفضلي و رادفر با دوموشك غول پيكر ماوريك مسلح شده بودند.در آن پرواز، من با بابايي، تفضلي با رادفر و حسين وكيلي هم با اسماعيل صحتي همپرواز بوديم. بيدرنگ به سوي منطقه پرواز كرديم و خود را به محل درگيري رسانديم. نيروهاي دشمن از چهار طرف آن واحد را محاصره و حلقۀ محاصره را هر لحظه تنگ تر ميكردند. ازهرطرف كه قصد ورود كرديم با سيل آتش تانكها، توپها و ساير ادوات دشمن مواجه شديم. امكان پيشروي براي ما وجود نداشت. با اين وصف، هم قسم شديم تا زمانيكه شكافي بين نيروهاي عراقي براي نجات نيروهاي واحد خودي بوجود نياورده ايم، عقب نشيني نكنيم. با دو سه يورش تهاجمي تعدادي از تانكها ونيروهاي آنها را زديم و مقداري به آنها نزديك شديم. با نزديك شدن ما،حجم آتش توپخانۀ آنها به خاطر اينكه روي نيروهاي خودشان نريزد يكباره متوقف و جادۀ اهواز- خرمشهر در مقابل ديد ما قرارگرفت. من از داخل دوربين به دنبال هدف يابي بودم كه چشمانم بر روي يك خودرو سنگين كه درحال بارگيري بود، متوقف ماند. حدس زدم درحال بارگيري مهمات است. دوربين را روي خودرو سنگين قفل كردم و دكمۀ آتش را فشار دادم. بلافاصله موشك تاو رها شد و منهم آنرا با چشم دنبال كردم. موشك مستقيم به بدنۀ كاميون اصابت كرد و يكباره تودۀ عظيمي از دود همراه با انفجارهاي كوتاه و شديد با كوهي از آتش به هوا برخاست. فريادهاي پي در پي و شوق آميز تفضلي هم در میان صداي كَركنندۀ آن انفجارها درگوشهايم پيچيد:

-  رضا جان! دمت گرم! بهترين هدف را زدي!

و به دنبال آن با همان فريادها اضافه كرد:

-  يك انبار بزرگ مهمات دارم ميبينم. هواي منو داشته باش! ميخوام اونو با ماوريك بزنم.

بلافاصله مقداري ارتفاع گرفت و آماده براي شليك به سوي هدفي كه ديده بود، شد. ماهم چهار چشمي، اما نگران مواظبش بوديم و با اجراي آتش، سعي ميكرديم از تيراندازي نيروهاي دشمن بسوي او جلوگيري كنيم. ثانيه شماري براي رها شدن موشك ماوريك تفضلي ميكرديم كه يكي از دو ماوريك غول پيكر بالگردش رها شد و پس از لحظاتي به هدف كه گويا همان انبار بزرگ مهمات بود، اصابت كرد. من درتمام عمرم و به ويژه در ايام هشت سال دفاع مقدس، چنين صداي وحشتناكي نشنيده و نه چنان انفجار عظيمي را با چشم ديده بودم. دريايي از آتش و دود به هوا برخاست و چنان جهنمي براي نيروهاي عراقي درست كرد كه انفرادي و گروهي، سرآسيمه به هر سو فرار ميكردند. قدرت انفجار و موج لرزش آن بقدري وسيع بود كه تعداد زيادي از نيروها و تجهيزات دشمن را به هوا پرتاب كرد و ما ناظر فرو افتادن آنها درمنطقه بوديم. متأسفانه هيچ وسيله اي نداشتيم كه از آن صحنه عكسي بگيريم. به جرئت ميتوان گفت كه يك عكس از آن صحنه ميتوانست يكي از زيباترين تصويرهاي جنگي دردنيا باشد. فقط تنها عكس العملي كه ميتوانستيم انجام دهيم، فريادهاي تكبير و شادي زائدالوصفي بود كه ميزديم و بهم تبريك ميگفتيم. آن پايين هم وصف شادي و خوشحالي نيروهاي باقيماندۀ واحد خودي هم قابل توصيف نبود.گويا يكباره از نااميدي محض به اميد صددر صد رسيده بودند.تفضلي كه يك موشك ماوريك ديگر برايش مانده بود و قصد شليك آن را هم داشت، با همان خوشحالي فرياد زد:

-  ميخوام اين يكي راهم به هدف ديگري بزنم كه هم تعادل بالگردم را حفظ كنم و هم موازنۀ قدرت را در روي جاده تغيير دهم.

اين بار حدد 20 پا ارتفاع گرفت. محمود بابايي فرياد زد:

-  نصرالله ارتفاعت زياد شده. مواظب باش موقعيتت خطرناكه.

نصرالله با همان شوق و ذوق درجوابش گفت:

-  نترسيد! چند لحظه تحمل كنيد، الآن شليك ميكنم.

اما صحبتش هنوز تمام نشده بود كه آه از نهاد همۀ ما بيرون آمد.بالگردش هدف اصابت يك موشك قرار گرفت و در بين زمين و آسمان به دونيمه تبديل شد. قسمت دم به يك طرف پرتاب و اتاقك كه به سرعت دور خودش ميچرخيد، پس از سقوط، با شدت به زمين برخورد كرد و دردم آتش گرفت. حادثه چنان آني وغيرمترقبه اتفاق افتاد كه همه شوكه شده بوديم و دنيا در مقابل چشمانمان سياه شد. بي اختيار فرياد زدم:

-  رسكيو! رسكيو كجايي؟ بجنب كه نصرالله پودر شد.

بالگرد نجات بسرعت جلو كشيد و درنزديك شعله هاي آتش،هاور كرد.ستوان فرجي كه پزشكيار نجات همراه گروه بود، از بالگرد پائين پريد و بسوي شعله هاي آتش دويد. بالگرد نجات هم بسرعت از مهلكه دور شد. من روي شعله ها دور ميزدم و نگران چشم به فرجي و تودۀ آتش دوخته بودم كه متوجه شدم يك نفربرعراقي بسرعت در حال نزديك شدن به صحنه است. به خيال خودش ميخواست خلبانهاي بالگرد ساقط شده را زنده اسير كند.دندانهايم را ازخشم رويهم فشار دادم و با شليك دو موشك پي درپي، شعله هاي آتش ديگري در كنار بالگرد تفضلي درست كردم. شليك همان موشكها و يكپارچه آتش شدن نفربر باعث شدند نيروهاي عراقي جرئت نزديك شدن به فرجي و صحنۀ سانحه را نداشته باشند. از بالا چشم به فرجي دوخته بوديم كه با دست اشاره به بالگرد نجات كرد كه در كنارش فرود آيد. بالگرد نجات را سريع احضار كرديم. دركنار او فرود آمد و سريع برخاست. بلافاصله از خلبان بالگرد نجات، وضعيت تفضلي و رادفر را پرسيدم.با جوابي كه شنيدم، بي اختيار بغضم تركيد:

-  رادفر كاملا سوخته و امكان بيرون آوردن سوخته اش از ميان آتش وجود نداشت. تفضلي را از ميان شعله ها بيرون كشيدم؛ اما وضعيتش را فقط خدا ميتواند خوب كند. خداحافظ! ما به اهواز ميرويم. درحاليكه رادفرو تفضلي غايب و همراه مان نبودند با حالي پريشان به سمت خضريه پرواز كرديم. براي رادفر بايد حجله شهادت درست ميكرديم و ازحال و روز تفضلي هم خبردقيقي نداشتيم و نميدانستيم زنده ميماند تا خبر آزادي خرمشهر را بشنود، يا نه.

نصرالله را به اهواز و پس از آن به تهران انتقال دادند. سه روز دربيمارستان با مرگ دست و پنجه نرم كرد. او كه درصحنه هاي نبرد هميشه پيروز ميدان بود؛ اما در جنگ با مرگ شكست خورد و نصيبش غرفه اي در بهشت گرديد. وصيت نامه اش را كه باز كرديم براي چندمين بار اشكمان سرازير شد:

-  من بزودي ميميرم. از تنها فرزندم خوب نگهداري كنيد و چگونه مردنم را برايش بگوييد. بقيه اش خدا بزرگ است. خودش راهش را انتخاب خواهدكرد.
 

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اینقدر تند تند خاطرات هوانیروز رو نزارین 

من تازه به صفحه دوم رسیدم یه وقت فکر نکنین من کند هستم ها

آخه عزیز من روزنامه که نمی خونیم ها

تصور اون لحظه ها و درکش یه خورده زمان میبره 

جون همسایه مون یه خورده رعایت حال مارو هم بکنید :green-beret-emoticon:

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

یه جوری مطلب گذاشتم که تا سیزده بدر حوصله ات سر نره

 

:green-beret-smile: :green-beret-smile: :soldier:

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب فرجی چطور از نیروی مخصوص رفتن به هوانیروز؟

با توجه به اینکه تیمسار خسروداد نیروی مخصوصی بودند در بدو تشکیل هوانیروز تعدادی از افراد این یگان را با خود به یگان تازه تاسیس هوانیروز متنقل کردند . ناگغنه نمامداین اتفاق تنهایکبار در هوانیروز رخ داده است .

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا مقدمي

 

نژادتقي خلبان خيلي نترسي بود.هردو نفرمان ازاينكه در مأموريتها و پرواز باهم بوديم، لذت ميبرديم. آن مأموريت قبل از شكستن حصر آبادن بود. درآنزمان يكي ازنقاط استقرار گروه هاي هوانيروز، قسمتي از جنگلهاي ماهشهر بود.هرروز از آن نقطه بسوي آبادان پرواز ميكرديم و پس از رسيدن به خط درگيري و برخورد با نيروهاي دشمن، هرچه مهمات،موشك و راكت داشتيم، روي سرنيروهاي عراقي ميريختيم و بازميگشتيم. هدف ما فقط جلوگيري از پيشروي دشمن بسوي آبادان و تصرف آن شهر بود. يك شب با تمام خلبانان، افسرعمليات و فرمانده منطقه كه سرهنگ جلالي بود، هماهنگ شديم كه گروه آتش از جنگلهاي ماهشهر به نخلستانهاي شهرستان شادگان كه نزديكترين نقطه به آبادان بود، تغيير مكان دهد و از آن محل وارد عمليات شود. برنامه اين بود كه از روستاي سلمانيه كه پائينتر ازدارخوين واقع شده بود، وارد منطقۀ نبرد شويم و با پرواز و رسيدن به پشت نيروهاي دشمن، آنها را غافلگير و قلع و قمع كنيم.نقشه اي كه طرح كرده بوديم، نتيجه داد و عملی شد. يك ستون زرهي عراقي را همراه با تجهيزاتش تار و مار و منهدم كرديم و درحين درگيري به نزديك خرمشهر رسيديم. در آن مأموريت، من با ناصر نژادتقي هم پرواز بودم.

ناصر در حين عمليات بسيار خونسرد بود و سعي ميكرد با مزاح، واژه ها واصطلاحات مخصوص به خودش، به هم پروازش روحيه دهد. ناصر هدايت بالگرد را بعهده داشت و من هم تيرانداز بودم. چشمانم روي دوربين بود وبه دنبال يافتن هدف چاق و چله اي براي زدن با موشك ميگشتم كه صداي ناصر از داخل راديو درگوشم پيچيد:

-  رضا! سمت راستو نگا كن!

نظرم فوري جلب شد. چشم از دوربين گرفتم و نگاه به سمت راست كردم. دو دستگاه از تانكهاي نو دشمن كه معلوم بود تازه از زرورق بيرون كشيده شده اند، در شياري نزديك هم مستقر بودند. دركنار واطراف هر يك از آنها هم پنج خدمه ايستاده بودند. خدمۀ تانك زمانيكه بالگرد ما را ديدند،برايمان دست تكان دادند. ناصر خنديد و با ريشخند گفت:

-  خودتونيد!

و در تماس با من از طريق راديو گفت:

-  رضا! دو احتمال وجود داره. آنها يا فكرميكنن ما از بالگردهاي خودشونيم و يا اينكه قصد فريب ما را دارن و مقصودشون ازآن ابراز ارادت،بيشتر نزديك شدن ما به آنها براي هدف قرار دادنمونه.

خوب كه آنها و گفته هاي ناصر را بررسي كردم، يواش از او پرسيدم:

-  آقا ناصر! انگار حرفت درسته! حالا بزنم يا نزنم؟

-  نيكي و پرسش؟ پس معطل چي هستي؟

در همين حال هردو تانك و خدمۀ آنها و چند خودرو سبك و سنگيني كه اطرافشان مستقر بودند، آرام آرام به سمت خرمشهر حركت كردند.بي معطلي چشم رو دوربين گذاشتم و اولين موشك را با گفتن "خدايا! به اميد تو" بسوي يكي از تانكها شليك كردم. موشك فوري از بدنۀ بالگرد جدا شد و زوزه كشان به سينۀ تانك نشست و كوهي از دود سفيد و آتش را به آسمان فرستاد. صداي خوشحالي و تشويق ناصر در گوشم پيچيد:

-  دمت گرم عمو رضا! دومي...

موشك دوم را درست به برجك تانك دوم زدم و آنرا هم به سرنوشت اولي دچار كردم. سومين موشكم نصيب يك لودر جاده سازي شد و چهارمي يك وانت تويوتا و نيروهايي را كه پشت آن نشسته بودند، به هوا فرستاد. هر دو از شوروشوق هدفهايي كه دقيق زده بوديم، در پوستمان نميگنجيديم.هنگام زدن نيروهاي دشمن و ادواتشان، تنها چيزي كه مقابل چشمانمان مي آمد و آزارمان ميداد، صورتهاي وحشت زدۀ هموطنان مان بود كه به وسيلۀ آن نامردها از زندگي و كاشانه شان آوارۀ كوه و دشت و شهرهاي ديگر شده بودند. دوباره براي يافتن هدف، چشم ميچرخاندم كه تلنگر دوبارۀ ناصر تكانم داد:

-  رضا ، سمت چپت يادت نره!

در سمت چپم، يك وانت بار بزرگ با تفنگ 106 م م كه در پشت آن مستقر بود، توسط چهار پنج نفرعراقي احاطه و تندتند مشغول تيراندازي بسوي بالگردهاي ما بودند. متأسفانه موشكهايم تمام شده بودند و براي زدن آنها بايد از مسلسل و گلوله هاي 23 م م استفاده ميكردم. با گفتن "عمو ناصر! همين الآن خدمتشون مي رسم" انگشت به ماشۀ مسلسل بردم. با رگبار گلوله هاي 23 م.م ، وانت و نفراتش راهم رويهم ريختم. آخرين گلوله هاي مسلسل را هم به سمت قسمت راست وانت كه حدس مي زدم باك بنزين در آن سمت قرار دارد، شليك كردم. وانت تويوتاي واژگون شده يكباره با انفجاري مهيب آتش گرفت و منهدم شد و تكه پاره هايش به اطراف پراكنده شدند. با سومين دستور ناصر " كمپرسي را بپا " متوجه يك دستگاه كمپرسي شدم كه درحال فرار بود. ناصر براي بار سوم داد زد:

-  رضا چرا فس فس ميكني؟ كمپرسي رو بزن نذار در بره!

-  ناصرجان! حيف شد. نه موشك داريم و نه گلوله.

جوابم هنوز تمام نشده بود كه ناصر معطل نكرد و ناگهاني شروع به حركتهايي خطرناك در جلو و اطراف كمپرسي در مقابل نگاههاي وحشت زدۀ رانندة آن كرد. رانندۀ كمپرسي كه چشمانش از ترس داشت از كاسه بيرون مي زد، با ترمزي ناگهاني از كمپرسي پائين پريد و به داخل يكي از سنگرها پناه برد. فوري به ناصر گفتم:

-  ناصر، منو پياده كن تا با تفنگ خدمتش برسم.

ناصر هم بي معطلي فرود آمد و من با تفنگ پياده شدم و بسوي سنگري كه رانندۀ كمپرسي به داخل آن رفته بود، دويدم. چند متري سنگر بودم كه راننده با يك اسلحه كلاشينكف از سنگر خارج شد. قصد تيراندازي داشت كه با شليك يك رگبار كوتاه مهلتش ندادم. رفتم اسلحه اش را برداشتم و به طرف بالگرد برگشتم. يكنفر ديگر از نيروهاي دشمن درحدود صدمتري سمت چپم درحال دويدن و فرار بود. او راهم به رگبار بستم و با برداشتن اسلحه اش، دوباره به سمت بالگرد دويدم. نزديك بالگرد بودم كه ناصر با دست اشاره به سمت چپم كرد. هرچه نگاه كردم چيزي نديدم. پا روي پله بالگرد گذاشتم و با انداختن كلاشها به داخل اتاقك، با يك جست خودم هم سوارشدم. هنوز درست و حسابي جاگير نشده بودم كه تلنگر چهارم ناصر تكانم داد:

-  پس چرا بقيه را نزدي؟

-  كدوم بقيه؟ كسي نمونده!

درحالي كه مشغول باز كردن كمربند نجات خودش بود، گفت:

-  چرا، پنج نفر هم داخل سنگرسمت چپ بودند. انگار اشاره ام را نفهميدي. حالا تو فرامين را داشته باش! من حسابشون را مي رسم.
و قبل از اينكه به من فرصت بدهد، با اسلحه پياده شد و به حالت زيگزاگ اما شليك كنان شروع به دويدن به سوي يك سنگر كرد كه به قول خودش پنج نفر از نيروهاي دشمن داخل آن بودند. نگران چشم به در سنگر دوخته بودم كه پس از چند ثانيه از سنگر خارج شد. منتها غير از اسلحۀ خودش، پنج قبضه اسلحۀ ديگر هم در دستش بودند. دل توي دلم نبود كه مبادا در حين سوار شدن، هدف قرار بگيرد. سلاحها را كه به داخل بالگرد انداخت و سوار شد، نفس راحتي كشيدم. در حين بستن كمربندش بود كه معترض گفتم:

-  همين جوري سرت را انداختي پائين و داخل سنگرشان شدي؟نترسيدي كه يكي از آنها...

-  اصلاً مهلت ندادم انگشت به ماشه ببرند. آنقدرترسو بودند كه صد رحمت به ماست. زود بكش بالا تا آبكش نشديم!

تا اينجا كلي به دشمن ضربه زده بوديم و هفت قبضه اسلحۀ كلاشينكف هم غنيمت گرفته بوديم. درحال بلند شدن از زمين بوديم كه مشاهده كرديم يك نفر ديگر هم از همان سنگر بيرون آمد؛ اما با ديدن ما، عقب كشيد وسريع داخل سنگر شد. ناصر متعجب گفت:

-  اين ديگه كجا قايم شده بود كه من نديدمش؟

اين بار به خلبان بالگرد 214 گفتيم:

-  كنار سنگر بنشين و او را اسير كن.

به محض اينكه بالگرد 214 به بالاي سنگر رسيد، باد ملخها چادر،پلاستيك و پوشالهاي روي سنگر را از روي آن كنار زد و چشممان به پنج سرباز عراقي افتاد كه دستهايشان را با ترس روي سرگذاشته بودند. ناصر با تعجب و معترض گفت:

-  اينا ديگه كجا بودن؟ نكنه سنگراشون به هم راه داره؟

آنها راهم توسط كروچيف و پزشكيار نجات به اسارت گرفتيم و با سوار كردن به داخل بالگرد 214 و بستن دستهايشان از پشت، به شادگان آورديم. فرود ما دركنار نخلستانهاي شادگان مصادف با آمدن حجت الاسلام خلخالي و رئيس جمهور وقت، ابوالحسن بني صدر به جمع بچه هاي هوانيروز شد. آنها وقتي اسرا و كلاشينكف هاي غنيمتي را ديدند، كلي تحسينمان كردند و تفنگها را بعنوان تشويق، به خودمان اهدا كردند. هر كس هم ازگرفتن اسلحه خودداري كرد، او را با دادن ارشديت تشويق كردند.

 

ادامه دارد .....
 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

فرداي همان روز دوباره با نژادتقي هم پرواز شدم. مثل روز گذشته با يك گروه چهار فروندي به نقطۀ ديگري در نزديك خرمشهر پرواز كرديم. ديده بانها اطلاع داده بودند كه يك ستون زرهي دشمن را در آن نقطه مشاهده كرده اند كه در حال حركت بسوي خرمشهر بوده است. ستون دشمن را قبل از اينكه داخل خرمشهر برود به دام انداختيم و به آن حمله ورشديم. اگر به خرمشهر ميرسيد از چنگ مان در رفته بود. ناصر فوري تلنگر زد:

-  آقا رضا! ميدوني كه بايد چه كاركنيم! اول سر و ته...

يكي از شگردهاي ما خلبانان جنگنده با ديدن ستونهاي دشمن همان راهي بود كه ناصر تأكيد كرده بود. جلو و عقب ستون را كه هدف قرار ميداديم وضعيت ستون بهم ميريخت. براي از كار انداختن آن ستون هم، ابتدا سر و ته ستون را به موشك بستيم و پس از آن به جان تانكها و ديگرخودروها و نيروهايش افتاديم. طبق معمول من و ناصر در يك بالگرد هم پروازبوديم. در حال زدن يك تانك با موشك بوديم كه خلبان 214 فرياد زد:
- بچه ها مواظب باشيد! دو هواپيماي عراقي در بالاي سرتون هستند!

با شنيدن هشدار خلبان بالگرد نجات، بسرعت از ارتفاع بالگرد كاستيم وبسوي نيروهاي خودي بازگشتيم. تمام هوش و حواسمان به هواپيماهاي عراقي بود كه يك وقت به بالگردها نزديك نشوند. در يك آن يكي از دو هواپيما را ديدم كه نزديك شده و در حال شليك به سوي بالگرد ما است.برق از سرم پريد و به خودم گفتم رضا! شهادتين را بخوان كه تمام شد. اما ناصر آن چنان با حركتي سريع؛ اما خطرناك بالگردمان را از تيررس
موشك و گلوله هاي آن هواپيما دور كرد كه نزديك بود با سر به زمين برخورد كنيم. همزمان با فرار ما، هواپيماي دوم يك راكت به سوي بالگرد 214 شليك كرد كه متأسفانه به آن اصابت و آن را در هوا منهدم كرد. با هدف قرارگرفتن بالگرد 214 ، آه از نهادمان برآمد و فرياد من زودتر از ناصر از در فضا پيچيد:

-  ناصر! خدا به فرياد برسه، 214 را زد.

حرفم هنوز تمام نشده بود كه ناصر يواش گفت:

-  رضايواش! چيزي نگو، والا روحيۀ بچه ها خراب ميشه.

بلافاصله با حركتي ديگر قبل از اينكه دو بالگرد ديگر كبرا متوجه هدف قرار گرفتن بالگرد 214 شوند، به آنها دستور عقب كشيدن داد. مسافت كمي كه عقب نشيني كرديم، با تماس راديويي به خلبانان دو كبرا گفت:

-  شما فوري به قرارگاه بازگرديد! من و رضا يك چرخي ميزنيم ببينيم چرا بالگرد 214 دير كرده است. شايد يكجا فرود آمده باشد.

با دور شدن كبراها، دوباره، اما سريع به محل سقوط بالگرد و درگيري با هواپيماها بازگشتيم. ناصر نگران زمزمه كرد:
-  خدا كند خلبانان آن زنده مانده باشند.

چشم به دوربين درحال جست وجوي لاشۀ بالگرد بودم كه آنرا ديديم.دو نفر كنار آن ايستاده بودند و دود و آتش از بالگرد روي زمين خوابيده به هوا بلند بود. سريع در كنار آن فرود آمديم و از بالگرد خارج شديم. خلبان و كمك خلبان آن مجروح شده بودند و كروچيف بالگرد كه علي اكبر شعرباف نام داشت در زير موتور متلاشي شده گير كرده بود و به سختي ناله ميكرد. دو نفر ديگر از سرنشينان آن را كه به نامهاي همافر منوچهر سليمي و يك غير نظامي به نام سعيد محبي بودند از داخل بالگرد درهم كوبيده شده بيرون كشيديم و دورتر از شعله هاي آتش روي زمين خوابانديم. سليمي مجروح بود؛ اما آن نوجوان را كه بعدها فهميديم فرزند سرگرد رضا محبي بود،زخمي و بيهوش ديديم.كمك خلبان آن مجروح شده بودند و كروچيف بالگرد كه علي اكبر شعرباف
هوا بلند بود. سريع در كنار آن فرود آمديم و از بالگرد خارج شديم. خلبان و

در آن موقعيت بحراني و شرايط حساس تنها كاري كه كرديم خلبان وكمك خلبان بالگرد( ستوان داوود محمدي و ستوانيار قاسم ژنده رزمي) را كه مجروح و خونريزي شديد داشتند، به جاي خودمان در داخل بالگرد نشانديم و خود با وجود مغايريت با دستورالعملهاي پروازي و استانداردهاي بين المللي، روي پايه هاي فرود بالگرد سوار شديم و سريع به سوي شادگان پرواز كرديم. به محض اينكه به شادگان رسيديم، نژادتقي با يك فروند بالگرد 214 دوباره به محل سقوط بالگرد بازگشت و جنازۀ شعرباف را همراه با سليمي و سعيد محبي كه به شدت مجروح بودند، به بيمارستان ماهشهرتخليه كرد. سعيد محبي چند ساعت بعد در اتاق عمل به شهادت رسيد؛ اما همافر منوچهر سليمي كه جراحت كمتري داشت، آن شب تا صبح در بيمارستان بستري بود، لكن از آن به بعد مفقود شد. با وجود تحقيقات بسيار اعضاي گروه معارف جنگ هوانيروز، در رابطه با رديابي اين نيرو و همچنين با استنادات شهودي كه مصاحبه سليمي را به صورت اسير از راديو عراق شنيده بودند، هيچ نشاني از او تا اين تاريخ به دست نيامده و همچنان مفقودالاثر است و گم شدن او در هاله اي از ابهام قرار گرفته است.

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

در آن موقعيت بحراني و شرايط حساس تنها كاري كه كرديم خلبان وكمك خلبان بالگرد( ستوان داوود محمدي و ستوانيار قاسم ژنده رزمي) را كه مجروح و خونريزي شديد داشتند، به جاي خودمان در داخل بالگرد نشانديم و خود با وجود مغايريت با دستورالعملهاي پروازي و استانداردهاي بين المللي، روي پايه هاي فرود بالگرد سوار شديم و سريع به سوي شادگان پرواز كرديم. 

 

دقیقا چکار کردن ؟ من متوجه نمیشم. اونوقت هلیکوپتر چجوری پرواز کرده ؟ 

 

جناب سلیمی رو از توی بیمارستان دزدیدن یا فرار کرده ؟ هنوز پیدا نشده ؟ 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کلید حل این معما در دستان جناب سرهنگ ملایری یا جناب سرهنگ ملک زاده میباشد

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0