Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

خاطرات هوانیروز

91 posts in this topic

راوی سرهنگ خلبان رضا مقدمی

در دوران جنگ، هوانیروز ارتش نقش برجسته ای در مقابله با یکانهای زرهی دشمن و حمایت از نیروهای زمینی خودی و ترابری نیرو و تدارکات داشت و پرسنل شجاع هوانیروز با از جان گذشتگی خالق حماسه هایی به یاد ماندنی شدند. در این بین حوادثی نادر نیز رقم خورد، از جمله سرنگونی یک فروند میگ عراقی توسط بالگرد کبرا. در این پست می خواهیم حکایت دیگری از شاهکارهای خلبانان بالگردهای هوانیروز را نقل کنیم. داستانی از رویارویی کبراهای خودی با هواپیماهای PC7 مسلح عراقی. ماجرا به اسفندماه سال 1362 و بحبوحه عملیات خیبر در منطقه هورالعظیم برمی گردد. در این عملیات عراق به طور بی‌سابقه‌ای از هواپیماهای سبک ملخی PC7 برای حمله به قایق‌های خودی در آبراههای هور و حتی حمله به بالگردهای هوانیروز که در هور  پرواز می‌کردند استفاده می‌کرد. شرح ماجرا را از زبان سرهنگ خلبان رضا مقدمی می خوانیم.

 

منطقه استقرار ما در عملیات خیبر، ناحیه‌ای به نام جفیر در جنوب کشور بود. تا چشم کار می‌کرد. گذشته از بالگردهای چند پایگاه هوانیروز، تعدادی از بالگردهای نیروی هوایی و دریایی هم برای عملیات خیبر پیش‌بینی شده بودند. سومین روز استقرار بود که بارش باران شروع شد. تجربه باران‌های موقت؛ اما سیل‌آسای جنوب را در ماموریت‌های قبل داشتیم. ابتدا به صورت آرام بود؛ اما یکباره چنان شدت پیدا کرد و قطره‌های آن درشت شدند که اگر مدت بارش از بیست دقیقه به سی دقیقه طول می‌کشید، منطقه جفیر برای همیشه تبدیل به یک دریاچه می‌شد. در آن بیست دقیقه، چنان بغض آسمان ترکید و به قول معروف دم اسبی بارید که به فاصله کوتاهی تا کمر در داخل آب بودیم. وضعیت آنقدر بحرانی شد که مجبور شدند از تعدادی قایق برای تردد نیروها و اتفاقات احتمالی استفاده کنند. سنگرها بدون استثنا در داخل آب مدفون و چادرها سرنگون شدند. در بعضی نقاط که ارتفاع زمین بالاتر بود، بچه‌ها وسایل را مانند کوه روی هم چیده و بالای آنها نشسته بودند. آن باران با همان سرعت که بارید، با همان سرعت هم قطع شد و آب فروکش کرد و به زمین فرو رفت. مشکل بعدی گل و لای زمین بود که تا دو سه ساعت قادر به راه رفتن و تردد نبودیم که آن هم با تابش خورشید سوزان جنوب خشک و برطرف شد. اگر وسائل و لباس‌ها و پتوها و چادرهای خیس برایمان نمانده بودند، هیچ‌کس باور نمی‌کرد که چنان بارانی لحظاتی قبل در جفیر باریده و همه را زمین‌گیر کرده بود.

در عملیات خیبر، سه تیم آتش چهار فروندی و چهار تیم هلی برن با خلبان‌های ورزیده و قدر از پایگاه پشتیبانی هوانیروز اصفهان بودیم. خلبان‌ها و متخصصین فنی همه از بین با تجربه‌ها و ماموریت دیده‌ها گلچین شده بودند. عملیات که شروع شد سر از پا نمی‌شناختیم. یک تیم در منطقه درگیر عملیات بود، یک تیم در بین راه و تیم سوم آماده روی زمین نشسته بود. پی در پی می‌رفتیم و ضمن پیاده کردن نیرو و مهمات، ضربه هم می‌زدیم و بازمی‌گشتیم. متخصصین و نیروهای فنی هم فرصت سرخاراندن نداشتند. بالگردهای آسیب‌دیده از ماموریت بازگشته به آنی رفع عیب و مهمات‌گذاری می‌شدند و در نوبت ماموریت انتظار می‌کشیدند. تیم‌های آتش از دو تا سه فروند بالگرد کبرا و یک فروند بالگرد نجات تشکیل شده بودند و بالگردهای تیم‌های هلی برن هم بستگی به تعداد نیروها و مقدار مهماتی که باید به منطقه حمل می‌کردند، داشتند. پرواز بالگردهای شینوک و 214 با بارهای داخلی و تورهای مخصوص بار خارجی، عظمتی به پروازها می‌دادند که قابل وصف نبود. و یا پرواز تیم‌های جنگنده با موشک‌ها و راکت‌ها و مسلسل جلو و لانچرها و موشک‌های چپ و راست را هیچ دوربین و قلم و زبانی نمی‌تواند به زیبایی ثبت کند.

به تیم‌های آتش دستور داده بودند نیروها و ادوات زرهی دشمن را قبل از آن که در داخل جزایر مجنون مستقر شوند، باید به شدت سرکوب کنند. در یکی از ماموریت‌ها با سه فروند کبرا و یک فروند بالگرد 214 عازم منطقه و جزایر مجنون شدیم. خلبان رحمان قضات، فرمانده تیم بود. به منطقه عملیات که رسیدیم، بالگرد نجات عقب کشید و کبراها از سه جهت به دشمن یورش بردند. آنچنان با آتش موشک‌ها و راکت‌ها و گلوله‌های 23 میلی متری 7 مسلسل بالگرد، نیروها و ادوات دشمن را به صلابه کشیدیم که وحشت زده به هر طرف فرار می‌کردند. تیم عملیاتی را خلبان قضات رهبری می‌کرد و بقیه مانور می‌دادند و شلیک می‌کردند و به آتش می‌کشیدند. در یک لحظه که غرق زدن یک نفربر و نیروهای روی آن بودم، بالگرد خلبان قضات را در کنارم دیدم. او که متوجه دو فروند هواپیمای پی.سی.7 دشمن در بالای سرمان شده بود، به من گفت:

رضا! تو ارتفاع بگیر تا من و بقیه با آنها درگیر شویم. ما که درگیر شدیم تو از بالا آنها را هدف بگیر و با موشک بزن

توصیه‌اش را پذیرفتم و اوج گرفتم. اولین هواپیما را با شلیک یک موشک هدف قرار دادم و سرنگون کردم. دومین هواپیما با توپ 20 میلی‌متری7 بالگرد خلبان قضات هدف قرار گرفت، اما قبل از اینکه سقوط کند، راکت شلیک شده‌اش به دم بالگرد من اصابت کرد و باعث شد قسمت دم از بدنه بالگرد جدا شود. هرچه تلاش کردم بالگرد را کنترل کنم، فرامین جواب ندادند و باقی مانده بالگرد چرخ زنان به داخل آب‌های هورالعظیم سقوط کرد. بالگرد که به داخل آب افتاد، خواستم اعلام وضعیت اضطراری کنم، اما آب که با فشار به داخل دهانم وارد می‌شد مانع از صحبت کردنم می‌گردید. در یک لحظه تصاویر همسر و دو فرزند خردسالم مقابل چشمانم ظاهر شدند. وحشت وجودم را گرفت که سرنوشت آنها بعد از مرگ من چه خواهد شد؟ همان فکر و خیال باعث شد بعد از چند ثانیه به خودم آمدم و شروع به تقلا کردم. سعی کردم از جایم بلند شوم که سرم به شیشه و در اصابت کرد. تازه یادم آمد باید دستگیره رهاکننده شیشه‌ها را بالا بکشم. در زیر آب و داخل کابین، چشم به دنبال دستگیره در بالگرد چرخاندم. با دیدن آن، پنجه جلو بردم و آن را به بالا کشیدم. هر دو شیشه همزمان منفجر و رها شدند. نور امیدی به دلم تابید و بیشتر به جنب و جوش افتادم و نصف بدنم را از داخل بالگرد بیرون کشیدم که یکباره جرقه‌ای در ذهنم روشن شد که کمک هم دارم. این بار، پنجه‌ام را به سوی دستگیره دریچه یکپارچه بالای سر کمک خلبانم «خیری یزدی» بردم و پس از باز کردن دریچه بالای سرش، چنگ به شانه‌اش زدم و با کمک خودش او را هم از کابین بیرون کشیدم. خوشبختانه به علت این که در داخل آب بودیم، وزن او سبک و مشکلی به وجود نیامد. خیری یزدی که وضعیتش بهتر از من بود، سریع با همان حرکت من، خود را به بیرون از آب و روی بالگرد کشید؛ اما من به علت فشار آب و عدم تنفس کافی، بی‌هوش شدم. خیری یزدی که بیرون بود و خیال می‌کرد من زودتر از او از بالگرد خارج شده‌ام، با نگاه به اطراف شروع به صدا زدن من می‌کند. وقتی می‌بیند اثری از من نیست و جواب نمی‌دهم، مجددا به زیر آب می‌رود و با دیدن من که نصف بدنم خارج از بالگرد بود و رمقی نداشتم، به سرعت بدنم را از زیر آب خارج کرد و به روی بالگرد کشید و شروع به زدن سیلی به صورتم و دادن تنفس مصنوعی نمود. به هوش که آمدم ابتدا چیزی نمی‌فهمیدم، اثرات شوک که برطرف شد آروم- آروم صحنه‌های سقوط و زیر آب و داخل کابین یادم آمد.

 

روی بالگردی که هشتاد درصد آن داخل آب و بین نیزارها بود نشسته بودیم و چشم به اطراف می‌چرخاندیم. نه وسیله ارتباط داشتیم و نه به طور دقیق می‌دانستیم در کجا سقوط کرده‌ایم. نگرانی‌های اسارت و کشته شدن به وسیله هواپیماها و بالگردهای دشمن و توپخانه و نیروهایشان و به خصوص فرو رفتن بقیه بالگرد به داخل آب، از همه طرف محاصره‌مان کرده بودند. خیری یزدی با نگاه به اطراف و داخل نی‌ها، آهسته از من پرسید:

-رضا! چه کار کنیم؟ اگر این جا بمانیم، امکان نجاتمان صفر است.

با نگاه به او و با اشاره به بالگرد و آسمان و زیر آب، با تبسم گفتم:

دلم روشن است. آن خدایی که از آن جهنم و داخل کابین نجاتمان داد، بعد از این هم به دادمان خواهد رسید. فقط باید توکل به خودش بکنیم

زمانی که ما سقوط کردیم، ساعت 5/11 بیستم اسفندماه 1362 بود. ما که به داخل آب سقوط کردیم، خلبان قضات (رهبر تیم)، هرچه از طریق رادیو مرا صدا می‌زند، جوابی نمی‌شنود ناراحت از سقوط ما، به علت عدم داشتن سوخت کافی بالگردها، دستور بازگشت به تیم پرواز می‌دهد. تیم به محل استقرار جفیر باز می‌گردد و خبر سقوط و شهادت ما را به بچه‌ها و سرهنگ جلالی- که آن زمان فرمانده هوانیروز بود- می‌دهند. بی‌تابی و ناراحتی بچه‌ها باعث می‌شود جلالی بچه‌ها را جمع کند و با گفتن این که «در جنگ این نوع مسائل عادی است و به خاطر هر نفر که شهید می‌شود نباید روحیه خود را از دست بدهیم» سعی می‌کند به آنها دلداری دهد. بچه‌ها پس از سخنرانی جلالی متفرق می‌شوند؛ اما قرار می‌گذارند پروازها را در مسیری که ما سقوط کرده بودیم انجام دهند، تا شاید بتوانند حداقل جنازه‌های ما را پیدا کنند.

روی پوشش موتور و جعبه دنده بالگرد نشسته بودیم و ناامید چشم به آسمان و گوش به اطراف داشتیم که شاید بالگردی آشنا یا صدای نیروهای خودمان را بشنویم. خوشبختانه محل سقوط ما در بین نیزار و نی‌های بلندی بود که کاملا از دید دشمن تا آن لحظه محفوظ مانده بودیم. از طرفی هم می‌ترسیدیم به آب بزنیم و به علت‌های فاصله زیاد و وجود نیروهای دشمن، گرفتار مشکلات جدیدی شویم. تنها امیدمان فقط به آسمان و دیدن بالگردهای خودمان بود که با دادن علامت آنها را متوجه خود بکنیم. مشکل دیگر ما گرفتار شدن در میان انبوه نی‌ها بود که از بالا به راحتی دیده نمی‌شدیم. چند بار با شنیدن صدای بالگردهای خودمان، خیری یزدی که سبک‌تر از من بود، روی دوش من رفت و با تکان دادن جلیقه نجات که به رنگ نارنجی می‌باشد سعی کرد آنها را متوجه کند، اما متوجه نشدند؛ بعد از نجات فهمیدیم بالگردهای خودمان برای جست‌وجوی ما می آمدند؛ اما مواجه با هواپیماهای پی.سی.7 می‌شدند و به درستی نمی‌توانستند جست‌وجو کنند. چند بار شلیک راکت‌های هواپیماها و برخورد گلوله‌های توپخانه دشمن را شنیدیم و افتادن گلوله‌ها در اطرافمان به داخل نیزارها و آب را هم دیدیم. چندین‌بار هم هواپیماهای دشمن اقدام به شلیک گلوله‌های شیمیایی، به طور جنون‌آمیزی کردند که در هر بار مجبور می‌شدیم به زیر آب پناه ببریم و گاه گاهی سرمان را برای تنفس بیرون بیاوریم. این دغدغه‌ها و تلاش تا عصر طول کشید. هرچه هوا به سان ست نزدیکتر می‌شد، ناامیدی و دلواپسی ما هم بیشتر می‌شد. ناراحت و نگران چشم به آسمان دوخته بودیم که صدای پرواز بالگرد کبرا شنیدیم. با اینکه رمق نداشتیم حرکت کنیم؛ اما باز هم برای چندمین بار به تلاش و جنب و جوش افتادیم.

خیری یزدی سریع روی دوش من رفت و من با تمام قوا سعی کردم روی پا بایستم و او را نگاهدارم. جثه بالگرد کبرا را که دیدیم، خیری یزدی شروع به تکان دادن جلیقه کرد. خوشبختانه این بار خلبانان بالگرد کبرا ما را می‌بینند و خوشحال به قرارگاه و بالگرد نجات خبر می‌دهند. از چرخش و مکث بالگرد در بالای سرمان و کم و زیاد کردن ارتفاع و بالاخره دست تکان دادن، فهمیدیم ما را دیده‌اند و تلاش می‌کنند نجاتمان دهند. روی قسمت کمی از بالگرد که از آب بیرون مانده بود نشسته بودیم و بی‌اختیار اشک شوق می‌ریختیم که صدای بالگرد نجات را شنیدیم و پس از لحظاتی خودش را در آسمان بالای سرمان دیدیم. الله اکبر از این فرشتگان نجات که بی‌دلیل این نام را مردم و مسئولین به آنها نداده‌اند. بالگرد نجات بالای سر ما ایستاد. طناب و نردبان، پایین فرستادند و ما خود را بالا کشیدیم و به داخل بالگرد رفتیم. دومین اشک شوق را داخل بالگرد و سومی را به جفیر که رسیدیم در آغوش دوستان ریختیم.

_______________________________________________________________

منبع: farsnews.com

 

19

Share this post


Link to post
Share on other sites

به گفته شوهرخاله بنده تنها را فرار از دست حیوانات موذی و حشرات جنوب استفاده از گازوئیل بود خودش میگه پوستمونو گازوئیل میزدیم بعدش تا صبح میخوابیدیم البته پدر پوستو بیرون میاورد الان پوست  خودش مثل قیر سیاهه :green-beret-smile:

17

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان رضا مقدمي

 

 

اوايل جنگ بود. دشمن همين طوري الله بختكي سرش را انداخته بود پائين و جلو آمده بود. دوازده و به روايتي 16 لشكر عراق با كمك كشورهاي خاورميانه و آقابزرگشان آمريكا و شوروي، تصميم گرفته بودند از فرصت استفاده و ايران انقلابي را ساقط كنند. درست كه كشور و ارتش از وضعيت نامطلوبي برخوردار بودند؛ اما فكر يك موضوع را نكرده بودند كه آنهم هوانيروز و نيروهايش بودند. به جرئت ميگويم اگر صدام ميدانست كه با حمله به ايران، گرفتار نيروها و بالگردهاي هوانيروز ميشود، هيچوقت به خودش جرئت حمله به ايران را نميداد.

دو سه ماه بيشتر از جنگ نگذشته بود و ما در جنوب كشور بوديم. يك روز ابلاغ مأموريت كردندكه تپۀ شمارۀ 12 را از چنگ دشمن خارج كنيم.اين تپه در منطقۀ شوش قرار داشت و به دليل داشتن ديد روي منطقه، ازنظر راهبردي براي هردو طرف جنبۀ حياتي داشت. متخصصين فني يك گروه چهار فروندي را كه شامل يك بالگرد 214 و سه فروند بالگرد كبرا بود،آمادة مأموريت كرده بودند. هر سه بالگرد كبرا مجهز به موشكهاي تاو بودند.از پايگاه وحدتي دزفول كه محل استقرارمان بود، بلند شديم و بسوي شوش پرواز كرديم. فرمانده گروه پروازي محمود بابايي بود. در آن پرواز شش نفراز خلبانهاي گردان تك و چهارنفراز هجومي شركت داشتند. وكيلي،ميرمرادزهي، حسن زاده، بابايي، صمد ايل بيگي و من از تك بوديم وعدالتي و بهرام سلطاني  خلبانهاي بالگرد نجات بودند. نام كروچيف 214 در خاطرم نمانده است؛ اما مسئول نجات (پزشكيار) را ميدانم كه رضا چهچه بود . چهچه جثّه اي ريزه ميزه داشت؛ اما بسيار نترس و تند و تيزبود. درآن مأموريت من با حسن زاده هم پرواز بودم.

به شوش كه رسيديم مسيرمان را تغيير داده و از سمت غرب به جلو رفتيم كه مواجه با چند دستگاه تانك و تعدادي نفربر و نيروي دشمن درروي تپه شديم. با هشدار بابايي، سريع آرايش گرفتيم و آمادۀ زدن ضربه به تانكها شديم. دشمن هم با شنيدن صداي بالگردها و ديدن ما، شروع به تيراندازي به سويمان كرد. همانطور كه گفتم، هم پروازم حسن زاده بود كه تازه كار و تجربۀ چنداني در مواجه با نيروهاي دشمن و به ويژه تانك و ادوات زرهي نداشت. به او گفتم:

-  حسن! تانكها را در موقعيت ساعت 12:00 ميبيني؟

-  آره ميبينم.

در همين حال يكي از تانكها شروع به شليك تير مستقيم به سوي ما كرد. بالگرد را مقداري از تيررس تانك دور كردم و فرياد زدم:

-  پس چرا معطلي؟ مهلت نده! نابودشان كن!

حسن زاده كه تحت تاثير هيبت تانكها و درگيري كبراها قرار گرفته بود،مقداري از حالت روحي خارج و به اصطلاح خودمان جوگير شده بود. هرچه انتظار كشيدم، موشك و گلوله اي شليك نكرد. فريادم دوباره روي سرش آوار شد:

-  پس چرا معطلي؟ زودباش! الآن مي زننمان.

دو كبراي ديگر همچنان غرق درگيري و زدن تانكها و نيروهاي دشمن بودند. درهمين حين چندين گلوله به سوي ما شليك شد و با وارد شدن شوك به بالگرد، حدس زدم كه مورد هدف گلوله قرار گرفتيم. اينبار بسرعت مقداري عقب كشيدم و عصباني فرياد زدم:

-  حسن! مگر خوابت برده؟ پس چرا شليك نميكني؟

- در همين زمان با وارد شدن دومين شوك به بالگرد، يك لحظه هدايتش از دستم خارج شد؛ اما سريع عكس العمل نشان دادم و از سقوط بالگرد جلوگيري كردم. براي بار سوم دهان بازكردم و با خشم گفتم:

-  پس چه كار داري ميكني؟ چرا شليك نميكني؟

اين بار حسن زاده جوابم را با ناله داد:

-  رضا! من تيرخوردم. نميتوانم تيراندازي كنم.

حرفهايش را باور نكردم و به گمان اينكه شوكه شده، فرياد زدم:

-  بهانه نيار! زودباش شليك كن تا...

حرفم هنوز تمام نشده بود كه دستهاي خوني اش را بالا آورد و با همان حال زار گفت:

-  به خدا شوخي نميكنم. نگاه كن! خون مثل فواره از پام بيرون ميزنه.

با ديدن دستهاي خوني اش، يكباره از آن جوش و خروش اوليه افتادم ودر تماسي سريع به بابايي گفتم:

-  محمود! كمك من تيرخورده، برميگردم به عقب.

-  سريع برو! هواتو را دارم.

حدود يك كيلومتر از صحنۀ درگيري فاصله گرفتم و در نقطه اي كه ازتيررس دشمن خارج بود، به زمين نشستم. در همين زمان، بالگرد امداد هم كه از طريق بابايي خبردار شده بود، در كنار ما نشست و با كمك پزشكيار نجات، حسن زاده را از بالگرد خارج كردند. او را به داخل بالگرد نجات بردند وسريع پرواز كردند. آنقدر دلواپس درگيري بچه ها بودم كه با همان وضعيت وبدون خلبان دوم از زمين بلند شدم كه متوجه شدم درِ جلو باز است. باعجله اي كه براي تخليۀ حسن زاده داشتند، يادشان رفته بود در را ببندند.دوباره فرود آمدم و در تماس با ميرمرادزهي از او خواستم در كنار بالگردم فرود آيد تا كمكش در را ببندد. خوشبختانه بچه ها موفق به انهدام بيشتر ادوات زرهي و نيروهاي دشمن شده و بقيۀ آنها را مجبور كرده بودند از روي تپه و محدودۀ آن عقب نشيني كنند. با نشستن ميرمرادزهي در كنارم و بسته شدن درِجلو، همراه گروه به سوي دزفول پرواز كردم. به محض فرود در پايگاه وحدتي دزفول، بالگرد را خاموش كردم و خودم را با اولين وسيله به بيمارستان رساندم. در مسير كه ميرفتم، ناراحت بودم و وجدانم تا اندازه اي قلقلكم ميداد كه چرا متوجه تيرخوردن كمكم نشده بودم. برخلاف تصور حسن زاده كه فكر ميكرد از ناحيۀ پا هدف قرارگرفته، تركش از سمت راست شكمش وارد و در كنارستون فقرات متوقف مانده بود. پزشكان گفتند كه امكان عمل جراحي در آن موقعيت نيست و احتمال قطع نخاع و فلج شدن دايمي را دارد. از اين نظر فقط اقدام به انجام كمكهاي اوليه و جلوگيري ازخونريزي كردند و سريع با يك فروند هواپيما به تهران تخليه شد.

هواپيماي حامل حسن زاده كه بسوي تهران اوج گرفت، نميدانم چرا صحنة سانحه اولم در مقابل چشمانم ظاهر شد. در آن سانحه با محمود بابايي هم پرواز و به عنوان تيرانداز در اتاقك جلو نشسته بودم. محل مأموريت در فضاي جادۀ اهواز خرمشهر بود. هنگامي كه دوربين بالگرد را روي هدف كه يك تانك بود قفل كرده بودم و ميخواستم شليك كنم، هدف گلولۀ توپ دشمن قرارگرفتيم كه شيشۀ جلو بكلي خرد شد و خرده هاي آن به سروصورتمان پاشيد. من چون سرم روي دوربين بود زياد صدمه نديدم، اما صداي محمود بابايي در گوشم زنگ ميزد كه گفت:

-  رضا جان! من جايي را نميبينم. هدايت بالگرد را بگير!

بابايي هم مثل حسن زاده، پس از اينكه در محل استقرار فرود آمديم به تهران اعزام شد.

به دزفول و محل استقرار كه رسيدم، بچه هاي فني به استقبالم آمدند و گفتند:

-  مقدمي برو خدارو شكر كن كه خيلي شانس آوردي. تمام فرامين و لوله هاي كنترل كنندۀ كمك خلبان بر اثر چند تركش بريده شده بودند و اگر اتفاقي براي تو مي افتاد، كمكت به هيچوجه قادر به هدايت و فرود بالگرد نبود.

20

Share this post


Link to post
Share on other sites

راوي: سرهنگ خلبان علي علينقي پور

 

جنگ كه شروع شد ما هم به تكاپو افتاديم، يعني هوانيروز به تكاپو افتاد. خلبانان، افراد فني، سرباز، غيرنظاميان و بالگردها يكپارچه از زمين و آسمان به سوي جبهه ها روانه شدند. ششمين روز جنگ بود. حدود هفتاد نفر بوديم كه صبح باروبنديل به دست وارد پايگاه شديم. ابلاغ مأموريت جنوب روز قبل شده بود. گروه مجهز بزرگي از گردانهاي تك، هجومي، شينوك و قرارگاه در شده بود. گروه مجهز بزرگي از گردان هاي تك، هجومي، شينوك و قرارگاه در كنار باند، نشسته و ايستاده درحال گپ زدن بودند. حرفها همه در اطراف جنگ و جبهه بود. هنوز خبر نداشتيم كه پس ازهرمأموريت بايد عزيزاني را بدرقه بهشت خدا كنيم. كروچيف ها به سرعت درحال بازكردن تايدانها و آماده كردن بالگردهاي كبرا، نجات، شينوك و شناسايي بودند. دستور پرواز رسيد و همه به داخل بالگردها هجوم برديم. انگار به عروسي دعوت شده بوديم. چهل فروند به يك باره از باندهاي سه گردان بلند شدند و به سوی جنوب پرواز كردند. دو ساعت بعد در پايگاه وحدتي نيروي هوايي در دزفول  فرود آمديم. دو آشيانه با نامهاي بلبل و قناري دراختيارمان گذاشتند بالگردها به داخل آشيانه ها هدايت شدند و مسافران آنها به داخل كلاسهاي يكي از مدارس پايگاه كه به خاطر جنگ تعطيل شده بودند. خلبانها و متخصصين فني در چهار اتاق و بقيه هم چندين اتاق را براي اسكاناشغال كردند. وسايلمان را داخل كلاسها گذاشتيم و به سرعت به كنار بالگردها رفتيم.غوغايي بود و درميان هياهو، صداي متناوب آژيرهاي زرد و قرمزهم شنيده ميشد. به هرسو كه نگاه ميكرديم، آشنا واعضاي خانواده بودند.به يك ساعت نكشيد كه كارها راست و ريس و اولين گروه آمادۀ پرواز به جبهه شد. سه فروند كبرا، يك فروند 214 نجات و يك فروند 206 شناسايي. ميرمراد زهي و عيوضي طبق معمول كنار يكي از كبراها درحال بازديد لانچر و راكتها بودند.من وعبدالله نوري سوار 214 شديم. محمود بابايي و صحتي و صمد عليزاده و جعفري كندري هم دو به دو با هم بودند.چهره هاي قاسم عبدي و يك خلبان ديگرهم از پشت شيشه 206 بخوبي ديده ميشدند. درآخرين لحظه يك كبراي ديگرهم اضافه شد و براتعلي نمايان و سلطانعلي صلاحلو پشت فرامين آن نشستند. با فرمان بابايي كه سرپرست گروه بود، از جا كنده شديم و به سوي مناطق درگيري پرواز كرديم. مقصد اطراف كرخه و درگيري با تانكها و نيروهاي عراقي بود.بالگردهاي نجات و شناسايي عقب كشيدند و كبراها وارد معركه شدند.

هرچند اولين تجربۀ جنگ حقيقي را داشتيم كسب ميكرديم؛ اما دم بچه ها گرم كه درهمان برخورد اول چه آتشي بپا كردند و چه واهمه اي دردل نيروهاي عراقي انداختند. تانكها و نيروهاي دشمن كه تا آن لحظه مقاومت چنداني مقابلشان نديده بودند، يكباره مواجه با هوانيروز و كبراهاي آن شدند. در چشم بهم زدني چندين تانك و نفربر به آتش كشيده شدند وتعداد زيادي كشته و زخمي اطراف كرخه قطار شدند. ما هم با ديدن شهامت بچه ها تحريك شده و به اندازه اي جلو كشيده بوديم كه سرانجام صداي اعتراض محمود بابايي را در آورديم:

-  علي بيا عقب! چرا اين قدر جلو رفتي؟

آن روز تا عصر چندين پرواز پي درپي داشتيم. نتيجه اش آن شد كه خبر آوردند كه پيشروي تانكها و نيروهاي دشمن متوقف شده است. از تلاش بچه هاي فني هم نبايد سرسري گذركنيم كه آنروز از جان مايه گذاشتند.گروه اول هنوز به منطقه نرسيده بود كه گروه دوم با بالگردهاي مهمات گذاري شده، آماده براي پرواز بود. ميدويدند و عرق ميريختند. دست به دست هم داده بودند و من و تويي وجود نداشت.هوا تاريك بود كه به محل استراحت و خواب رفتيم. البته بيشتر گروه پروازي و نيروهاي فني تا پاسي از شب مشغول كار بودند. هرچند كه خيلي خسته بوديم، اما مگر خواب به چشم كسي ميرفت. توپخانه و هواپيماهاي عراق هم مي خواستند با بمباران دزفول و شليك چند گلولۀ توپ به سمت پايگاه، تلافي كنند كه خوشبختانه آسيبي به كسي نرسيد.

اين بكاو و بزن و بكشها تا چند روز پي درپي اجرا شد. به وضوح اميد وخوشحالي را در چهرۀ و چشمان نيروهاي پياده ميديديم كه با پيدا شدن سروكلة بالگردهاي ما در فضاي جبهه، با خوشحالي برايمان دست و تفنگ تكان ميدادند و ابراز شادي ميكردند.بيست و چهار روز از جنگ گذشته بود. مأموريتي اضطراري به من براي آوردن يك مجروح ابلاغ شد. مقصد كنار يك كارخانۀ سنگ در اطراف شوش بود. بايد در كنار كارخانه فرود مي آمديم و يك مجروح را كه با آمبولانس مي آوردند، به دزفول تخليه ميكرديم. هم پروازم در آن مأموريت قليچ خاني بود. بالگرد را روشن كرديم و سريع به سوي شوش و كارخانۀ مورد نظر پرواز كرديم. به نزديك كارخانه كه رسيديم، آمبولانس را با چراغهاي روشن جلو وچرخان سقف ديديم؛ اما كسي اطراف آن نبود. درحال كم كردن ارتفاع بودم كه به شك افتادم و دوباره بالا كشيدم. پرويز متعجب پرسيد:

-  چرا ننشستي؟

با اينكه تجربۀ آن چناني نداشتم، با ترديد گفتم:

-  خوب به آمبولانس نگاه كن! اون آمبولانس نبايد ايراني باشه. نه نشاني،نه شماره اي، نه آدمي. ميترسم تله باشه.

پرويز هم كه به شك افتاده بود، با نگاه دوباره به آمبولانس، كارخانه واطرافش و دقيق شدن به داخل اتاقك جلو آمبولانس، با تعجب گفت:

-  انگار كسي داخلش نيست. خب تماس بگير و موضوع را بگو!

براي اطمينان بيشتر، با همان ارتفاع، دو سه دور هم چرخيديم و خوب شناسايي كرديم؛ اما كسي را نديديم. به دليل وجود انبوه بافه هاي فشار قوي نمي توانستيم زياد پائين برويم. با فرماندهي عمليات تماس گرفتم و گفتم:

- فكر مي كنم آمبولانس تله است براي شكار ما.

-  با احتياط برگرديد به پايگاه!

به پايگاه برگشتيم و موضوع را گزارش كرديم. خدارحمت كند، رئيس جمهور شهيد محمدعلي رجايي را. آن روز وقتي براي صرف ناهار رفتيم،ايشان هم به پايگاه وحدتي آمده بود و به ويژه ناهار را در جمع بچه هاي هوانيروز صرف كرد.بعد از ناهار، دوباره با دو فروند كبرا براي شناسايي آمبولانس پرواز كرديم.خلبانهاي يكي از كبراها براتعلي نمايان و سلطانعلي صلاحلو بودند. به كارخانه كه رسيديم، نمايان به من هشدار داد كه به دليل وجود باقه هاي فشار قوي عقب باشم و خودشان از دو جهت مخالف جلو رفتند. هنوز دور كامل را نزده بودند كه يكباره از داخل كارخانه و اطراف آمبولانس و چند نقطه ديگر به سوي آنها شروع به تيراندازي كردند. افرادي در بين سنگها استتار كرده بودند و از همه طرف به سوي دو بالگرد كبرا تيراندازي مي كردند. كبراها به ويژه نمايان و صلاحلو كارخانه و از هرنقطه كه تيراندازي مي شد را آماج راكتها و گلوله هاي مسلسل بالگرد كردند؛ اما متأسفانه بالگرد خودشان هم هدف قرار گرفت و هر دو به شهادت رسيدند. نقطۀ عطف اين مأموريت آن بود كه با وجود اينكه آمبولانس مشكوك و از اطراف آن تيراندازي ميشد؛ اما خلبانان دو كبرا با احتمال اينكه شايد مجروحي داخل آن باشد، از شليك حتي يك گلوله به آن، خودداري كردند. تيراندازي كه قطع شد به پايگاه برگشتيم؛ اما بدون نمايان و صلاحلو...

تير ماه 1361 دوباره با ميرمرادزهي وعيوضي، هم مأموريت شدم. محل استقرارمان اينباردردارخوين بود.عصر بيست و سوم تيرماه با ميرمراد زهي و عيوضي و دو نفراز خلبانان، روي پلي كه محل استقرار ما را به روستاي كوچك دارخوين وصل ميكرد، كنار نرده هاي پل ايستاده و چشم به امواج رودخانه دوخته بوديم. بچه ها يك بچه كوسه صيد كرده بودند و هياهوي بيرون كشيدن كوسه از آب، توجه همه را به خود جلب كرده بود.دركنار تماشاي كوسه، دربارۀ مأموريت فردا هم حرف ميزديم. بنا بود فرداي آن روز عملياتي انجام شود كه از هوانيروز هم گروه آتش خواسته بودند. ميرمرادزهي همانطور كه چشم به جريان رودخانه دوخته بود، با نگاهي به من بي مقدمه و با لحن خاصي گفت:

-  اگر فردا رفتم مأموريت و برنگشتم، حلالم كن!

-  حالت خوبه؟ مگه قراره برنگردي؟

-  من از اين راهي كه آمدم، نمي خوام برگردم.

هرچند خيال ميكردم حرفهايي كه زد از روي شوخي بود؛ اما نميدانم چرا تا فردا صبح كه ميخواست پرواز كند،هرجا كه او را ميديدم، بي اختيار به ياد گفته اش مي افتادم كه گفت:

- اگر فردا رفتم مأموريت و....

فردا رسيد و گروه آتش كه از سه فروند كبرا و يك فروند 214 تشكيل شده بود، آمادۀ پرواز شد. وكيلي، بابايي، عسگري و فرزانه و يك خلبان ديگر، خلبانان كبراها بودند ومن و عبدالله نوري هم خلبانان بالگرد نجات  بوديم. مقصد اطراف پاسگاه زيد بود. خط مقدم نبرد نزديك پاسگاه قرارداشت. درآن مأموريت هم خلبانان كبرا چنان صحنه هاي مهيجي در زدن تانكها آفريدند كه هيچوقت فراموش نميكنم. بالگرد ما نزديك به صحنۀ عمليات بود و نبرد كبراها با تانكها و نيروهاي عراقي را بطور كامل ميديديم. من وعبدالله چهارچشمي نگاه ميكرديم وهشدارهايمان را با فرياد از طريق راديو به گوش آنها ميرسانديم:

-  محسن! مواظب چپت، باش دارن ميزنن!

-  محمود! حواست به عقب باشه!

-  حسين! سمت راستت يه بالگرد عراقيه...

در آن پرواز، بالگرد محسن عسگري از قسمت دم هدف قرار گرفت؛ اما محسن توانست با مهارت از سقوط آن جلوگيري كند و بالگرد آسيب ديده را در نقطه اي فرود آورد. بابايي كه يك راكت بيشتر برايش نمانده بود، قصد داشت دوباره وارد كارزار شود و همان يك راكت راهم شليك كند كه وكيلي مانع شد و گفت:

-  بقيه سهم گروه دوم هستند.

به محل استقرار كه بازگشتيم، گروه دوم آماده پرواز بود. يك لحظه صورتهاي ميرمرادزهي و عيوضي را از پشت شيشه ديدم و دوباره همان دلشوره به جانم افتاد.(اگر من فردا...).

با فرود ما، گروه دوم پرواز كرد.عبدالله كنار بالگرد ماندومن به دليل اينكه رانهايم تاول زده بودند به محل استراحت رفتم تا پس ازاستراحتي كوتاه، براي پرواز با گروه سوم آماده تر باشم. هرباركه پلك رويهم ميگذاشتم كه چرتي بزنم، با ديدن تصوير ميرمراد زهي و يادآوري گفته اش،بي اختيار آنها را باز ميكردم. ناچار برخاستم و نشستم و با خواندن مجله اي خودم را مشغول كردم. نميدانم چه مدت گذشته بود كه درِ محل استراحت باز شد و عبدالله به داخل آمد. همان طور كه مشغول باز كردن بندهاي پوتينش بود، زمزمه كرد:

-  امين هم رفت.

يادم رفته بود كه به منطقه پرواز كرده است. به خيال اينكه مأموريتش تمام شده و به اصفهان رفته، بي تفاوت نجوا كردم:

-  بسلامت...

دوباره زمزمه كرد:

-  ايرج عيوضي هم رفت.

باز هم با همان تصور بدون اينكه چشم از صفحه مجله بردارم، زير لب گفتم:

-  اون هم بسلامت. خدا پشت و پناهشان باشه.

پس از چند لحظه پرسيدم:

-  راستي، عوض شان چه كساني هستند؟

وقتي پاسخ سؤالم با تأخير مواجه شد، سر از مجله برداشتم و با نگاه به عبدالله پرسيدم :

-  نگفتي چه كساني به جايشان آمده اند؟

يك باره ترس همه وجودم را فرگرفت. عبدالله با پشت دست مشغول پاك كردن اشكهاي صورتش بود. نگران پرسيدم:

-  اتفاقي براشون افتاده؟ نكنه...

بغض عبدالله تركيد و در ميان هق هق گريه، فرياد كشيد:

-  شهيد شدند. هر دو نفرشون شهيد شدند!...

به يك ساعت نكشيد كه فهميدم از اكبر رضايي و صمد و حسين و بقيه بچه ها هم همين درخواست را كرده بود.

-  اگر از مأموريت فردا برنگشتم، حلالم كن...
                      

 




 

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

 غزلی برای غزال

 

 

139879165295581.jpg

 

 

مصاحبه با سرهنگ حسین تقوی زاده 

 

 

رویارویی ما با غزال های هوانیروز ارتش عراق در تاریخ 17 آبانماه 1359 اتفاق افتاد.در آن روز هم به مانند روال روزهای قبل در قالب تیم آتش متشکل از 3 فروند بالگرد کبرا و یک فروند بالگرد بل 206 وارد عمل شدیم.در تیم آتش آن روز پر ماجرا همه از بهترین ها بودند.در تیم ما خلبان یکم بالگرد کبرای ضد تانک چهره درخشان نبردهای ضد زره جنوب کشور جناب عبد اله نجفی بود.خلبانیکم بالگرد کبرا نانتوی شماره دو نیز خلبان دلاور و جنگنده کبرا ابراهیم رحیم نواز بود و خلبان یکم بالگرد بل 206 جستجو و نجات رزمی (رسکیو) چهره سرشناس و فعال هوانیروز در جبهه خوزستان خلبان حسین گدازه بود.بنده نیز به عنوان رهبر دسته در خدمت این عزیزان بودم.

بر اساس دستور عملیاتی از مبدا نیشکر هفت تپه در معیت همرزمان به پرواز در آمده و به سمت رقابیه حرکت کردیم تا در محور جنوب دشت عباس با نیروهای زرهی و پیاده دشمن درگیر شویم. هنوز به خط مقدم نبرد و آغاز درگیری با یگانهای سطحی دشمن نرسیده بودیم که مشاهده کردم دو فروند بالگرد بل 206 از فاصله بسیار دور از سمت اهواز  در حال حرکت به طرف خط مقدم دشمن هستند.اینکه ان دو فروند بل 206 آنجا چه می کردند و چرا با این سرعت در حال حرکت بر روی سر دشمن و منطقه خطر هستند برای همه ما سوال شده بود.زمان زمان حساسی بود و اگر به یاریشان نمی شتافتیم و سمت حرکت اشتباهشان را یادآور نمی شدیم بزودی خودشان را از بین می بردند.بی درنگ روی فرکانس ارتباطی بالگردهای هوانیوز رفتم و ناوبری اشتباهشان را به آنها یادآوری کردم.جوابی نیامد!فرکانس ها را چند مرتبه عوض کردم  و پیام هشدار دهنده قبلی را تکرار کردیم اما جواب نمی داد که هیچ بر سرعنشان برای رفتن به عراق می افزودن. بی درنگ با رادیو به خلبانان دسته پروازی گفتم بچه ها اینا رو فرکانس ما نیستند ! گردش می کنیم به سمتشون ! به ناچار و برای حفظ جان خلبانان همرزممان ماموریت را رها کرده و بدون کم کردن سرعت به سمت آنها گردش کردیم.هنوز لحظاتی از گردش و حرکت ما به سمت آن دوبالگرد بل 206 نگذشته بود که با کمال تعجب مشاهده کردیم هر دو بالگرد با تغییر مسیر چند ده درجه ای پشت به ما کرده و با هدف دور شدن از ما حرکت به سمت عمق خط مقدم عراقی ها را ادامه دادند.از اینجا به بعد دیگر مشخص بود اتفاقی در جریان است!فاصله با خط مقدم عراق به حد خطرناکی کاهش پیدا کرده بود و چند ثانیه دیگر با سرعت بالا وارد آسمان تحت واپایش دشمن می شدیم !بالگرد بل 206 نمی توانست پابه پای ما بیاید از طرفی صلاح نبود بالگرد ضد تانک را با خود ببریم. بیدرنگ به آقایان نجفی و گدازه گفتم : شما روی شوش گردش کنید تا ما برگردیم ! چند ثانبه بعد از گفتن این جمله بود که فاصله ما با دو بالگرد مورد اشاره تا حدودی کم شد و تازه متوجه شدیم که آن دو نه بالگرد بل 206 که بالگرد فرانسوی غزال هستند!آنها به وضوح از یک ماموریت ضد تانک یا ضد نفر بازمی گشتند! به غیر از اینکه دشمن ما بودند  100 درصد خسارت و تلفاتی را طی ان پرواز به نیروی زمینی ما وارد کرده بودند.با مشاهده و مسجل شدن هویت این دو متجاوز کاملا فراموش کردیم برای چه به پرواز درامده ایم و اصلا کجا هستیم! یکپارچه خشم و شور شده بودیم تا حق این دو متجاوز را کف دستشان بگذاریم !در همان لحظات اول خط مقدم عراقی ها را رد کرده بودیم و از ان به بعد کاملا در اسمان تحت واپایش دشمن پرواز کردیم.با گرفتن سمت و زاویه صحیح و استفاده از اخرین  توان  پیشرانه ها من به همراه جناب رحیم نواز در دو بالگرد کبری  به سوی عمق خاک تحت اختیار دشمن با هدف به چنگ اوردن بالگردها به پیش تاختیم .به تنگه رقابیه رسیده بودیم که من توانستم بالگرد را در موقعیت صحیح شلیک راکت  به طرف بالگرد غزال عراقی قرار دهم. به سرعت هماهنگی های لازم با کمکم جناب ابراهیم صفری صورت گرفت و با شلیک پیاپی  چند راکت یکی از راکت ها به هدف اصابت کرد و دم غزال را از بدنه اصلی قیچی کرد غزال بیچاره عراقی در فورانی از دود و اتش در حالی که مثل مار به دور خود می پیچید راهی زمین شد بی شک توصیف لحظه زمین خوردن و متلاشی شدن این پرنده متجاوز که صحنه ای غرور انگیز بود را نمی بایست از دست می دادیم اما عدم گردش و کم نکردن سرعت به منظور شکار غزال دوم  مانع از تماشای این صحنه شد. بالگرد غزال با توجه به شکل و نوع طراحی  دید بسیار خوبی در اختیار خلبانانش قرار می دهد این را عرض کردم که بدانید خلبانان غزال جلویی سر نگونی و تکه تکه شدن همرزمشان را به دست ما را کا ملا دیده بودند!

 

 ادامه دارد

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

روز دوم عملیات کربلای 5 بود 20/10/65 من به اتفاق آقای خیراله شهبازی باید بعنوان ریسکیو به همراه سه فروند کبرا به منطقه کانال ماهی میرفتیم و عملیا ت انجام میدادیم. دستور پرواز صادر شد و ما به اتفاق سه فروند کبرا از زمین بلند شدیم و به سمت منطقه درگیری پرواز نمودیم از دور کانال ماهی که در خاک عراق بود ظاهر شد . درگیری بسیار شدیدی بود . نیروهای ایرانی پیشوری کرده بودند و عراقی ها در حال پدافند بودند . بعد از اینکه لیدر تیم تماسهای اخر را برای حمله گرفت وارد کانال ماهی شدیم و کبراها به سمت جلو ( خط مقدم ) برای بمباران رفتند . ما هم با فاصله کمی از کبرا ها روی کانال ماهی در حال دور زدن بودیم . تیم ریسکیو (پرشکیار ) آقایان رضا چهچه و حسن پور بودند . چند دقیقه ای از شروع عملیات نگذشته بود در حال دور زدن من چیزی شبیه هلی کوپتر روی آب دیدم ، اهمیتی ندادم. فکر کردم قایقی چپ شده است و روی آب شناور مانده است . یکی دو دقیقه گذشته بود که کبراها عملیات را تمام کردند و گفتند برمی گردیم .

لیدر تیم آقای حاج حسین وکیلی بود یک به یک هلیکوپتر ها را صدا کرد تا مطمئن شود همه سلامت هستند . همگلی در حال خروج از کانال ماهی بودیم . یکی از کبراها جواب نداد .

لیدر دوباره صدا کرد .

بازهم جوابی دریافت نشد .

بلافاصله من بیاد شکل روی آب افتادم و جواب دادم . برگردیم من دیدم . آنها داخل آب افتاده اند .

همگی برگشتیم با کمال تاسف دیدیم که هلی کوپتر داخل آب است و خلبانان در حال خروج از هلی کوپتر . قایق های بسیجیان هم در حال حرکت بسمت هلی کوپتر ها . یکی دوبار خواستیم روی آب بنشینیم و خلبانان را سوار کنیم ولی آتش دشمن بقدری زیاد بود که امکان نشستن وجود نداشت . یکی از خلبانان که از هلی کوپتر خارج شده بود بنام رضا مهدیون سوار یکی از قایقها شد . نفر دوم فضیلت فر بود آنهم توسط آقای رضا چهچه از هلی کوپتر خارج شد و سوار قایق شد و به سمتخشکی آورده شد و ما نشستیم و او را سوار هلی کوپتر کردیم و پرواز نمودیم . مهدیون از ناحیه چشم آسیب دیده بود به پایگاه وضعیت را اعلام کردیم . دستور دادند که به سمت اهواز و بیمارستان شهید بقایی جهت بستری شدن خلبانان پرواز نمائیم . وقتی که به اهواز رسیدیم و روی بینارستان در حال دور زدن بودیم ، دیدیم که انبوهی از مردم دور نرده های بیمارستان تجمع کرده اند . زیرا همانروز عراق ، بستان را بمباران کرده بود و مجروحان بمباران را به همان بیمارستان آورده بودند .

ما روی پد هلی کوپتر نشستیم و آقای شهبازی ، مهدیون را با کمک تیم ریسکیو به داخل برد . به فضیلت فر که نسبتا حالش بهتر از مهدیون بود گفتم تو بمان من هلی کوپتر را خاموش کنم با هم برویم . بعد از خاموش شدن هلی کوپتر زیر بغل آقای فضیلت فر ( گرکی ) را گرفتم و به سمت بیمارستان براه افتادم . چند قدمی نرفته بودیم که مردم به سمت ما حمله ور شدند . آقای فضیلت فر که بچه خوزستان بود هره ای سیاه داشت و مردم خیال کرده بودند که او خلبان اسیر شده عراقی است و به سمت او حمله کرده بودند . من چون وضعیت را وخیم دیدم بلافاصله او را سوار هلی کوپتر کردم و درها را بستم و فریاد زدم که آقایان این خلبان خودمان است . سانحه داده و زحمی شده . باید به بیمارستان برود . ولی مردم خشمگین باور نمی کردند . لباس پرواز ایشان را در آوردم و از نیروهای سپاهی و بسیجی مستقر در بیمارستان کمک خواستم . چند نفر مسلح آمدند و ما را اسکورت کردند تا آقای فضیلت فر را داخل یک اتاق مخصوص بستری نمودند .

و این از خاطراتیست که هرگز فراموشم نخواهد شد .

 

منبع 

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

غزلی برای غزال-قسمت دوم

 

139879165295581_857cb.jpg

 

مصاحبه با سرهنگ حسین تقوی زاده 

 

 

خلبانان غزال شماره یک با علم به اینکه دیگر تنها شده و کبراهای کاملا مسلح دندان تیز کرده اند تا هرطوری که شده  وی را نیز به سرنوشت شماره دو دچار کنند کاملا اختیار خودشان را از دست داده بودند گواه این مسئله گردش های دیوانه وار و خطر ناکی بود که برای فرار از موقعیت در تیر رس ما انجام می دادند.با اینحال هر چه بود خلبان عراقی سوار بر غزال بود و ما سوار بر کبری !  هر انچه تلاش کرد تا از دست ما فرار کند نتوانست با چند مانور سریع پشت سرش قرار گرفتیم و یکی دو فروند راکت به طرفش شلیک کردیم که متاسفانه علاوه بر عدم برخورد آن راکت ها  بقیه راکت ها درون پرتابگر قفل گردیده و شلیک نشدند!جناب صفری بی درنگ توپ 20 میلیمتری را به کار انداخت تا تکلیف غزال باقیمانده را روشن کند.درکمال تاسف و شوربختی متوجه شدیم که  فشنگهای 20 میلیمتری به صورت خام میریزد.در همین بحبوحه بود که پاسگاه مرزی فکه را نیز پشت سر گذاشتیم  و وارد خاک عراق شدیم.با قطع امید از مهمات باقیمانده مان  کمی کنار کشیدیم تا جناب رحیم نواز  حال این غزال سمج عراقی را جا بیاورد.جناب رحیم نواز نیز در موقعیتی که به نظر مناسب می آمد قرار گرفته حالت شلیک راکت به خود گرفت و برای بالا بردن احتمال ساقط کردن بالگرد عراقی راکت هارا به صورت رگباری به سمت دشمن شلیک کرد.اما متاسفانه باز هم بر وفق مراد رقیب هیچیک از راکت ها به هدف برخورد نکرد.تا اینجا شانس همه جوره یار و یاور خلبان عراقی بود و وضعیت خنده دار و شاید هم اسفناکی پیش آمده بود!بالگرد عراقی کاملا در تیررس و چنگ ما بود  اما مهمات برای سرنگونی اش موجود نبود و یا اگر هم بود قابل استفاده نبود. به عنوان آخرین حربه با هماهنگی هم قرار شد خلبان غزال عراقی را بترسانیم و مجبورشان کنیم تا فرود بیایند  و حداقل آنها را به اسارت بگیریم. چاره ای نبود باید به نمایش قدرت آن هن با دستان خالی مبادرت میکردیم با یک مانور و افزایش سرعت  در پهلوی غزال قرار گرفته و با نشانه رفتن توپ 20 میلیمتری به طرف آنها اشاره کردیم که فرود بیایند وگرنه با شلیک مسلسل مواجه خواهند شد.در اینجا صحنه ای اتفاق افتاد که حتی امروز هم وقتی به ان فکر می کنم باورم نمی شود.طلق کانوپی بالگرد غزال مثل کبری یکپارچه نیست و از چند قسمت تشکیل شده و همانند بالگرد بل 206 دارای پنجره در طرفین کابین است.در صحنه ای شگفت اور و باور نکردنی کمک خلبان بالگرد غزال پنجره سمت خودش را باز کرده  و با بیرون آوردن اسلحه کلاشینکوف  به سمت ما اتش گشود!هنوز هم یاد اوری این صحنه برایم سنگین و دردناک است خون در رگهایم یخ زده بود! او به خاک ما تجاوز کرده بود  و حالا دهن کجی هم به ما میکرد معطل نکردم کبری را چسبانده به بالای بالگرد عراقی در مقام مقایسه بالگرد غزال از یک پیشرانه 590 اسب بخاری استفاده می کند  وبالگرد کبری به دو پیشرانه 900 اسب بخاری مجهز است. از همه مهمتر  مساحتی که پروانه اصلی کبری به اصطلاح جارو می کند  168 متر مربع است که  در حدود دو برابر مساحت جارو شده توسط پروانه اصلی غزال می باشد.با توجه به این اعداد و ارقام است که متوجه جریان هوای پایین رونده  بسیار سنگین بالگرد کبری در مقایسه با غزال میشویم.چاره ی دیگری نبود و تنها راه حل باقیمانده استفاده از همین عامل برتر کبری در آن شرایط بحرانی بود صدای داد  و فریاد همه بچه ها روی رادیو بلند شده بود که چکار می کنی !؟ اما من اصلا گوش نمیکردم و به خود نهیب میزدم که باید این جرثومه را از بین ببرم.بالگرد را گذاشتم روی غزال عراقی جریان پایین رونده غزال را به پایین پرتاب کرد اما ارتفاع انقدری بود که توانست خود را دوباره جمع و جور کند چند دفعه این کار را انجام دادم  تا با استفاده از باد پروانه کبری  غزال را ساقط نماییم اما مانور های پر دامنه و متعدد غزال  مانع از تمرکز نیروی جریان هوا میشد . لحظه ای به خود آمدم و متوجه شدم حدود بیست کیلومتر از مرز را پشت سرگذاشته  و به داخل خاک عراق نفوذ کرده ایم.باور کنید اگر جان کمک خلبان و ارزش مادی فوق العاده زیاد کبری در مقابل حشره بی ارزشی به نام غزال مد نظرم نبود حتما به عنوان آخرین چاره کبری زیبا و دوست داشتنی ام را به آن بالگرد بد ترکیب و بی خاصیت می کوبیدم و از فداکردن جانم هیچ ابایی نداشتم اگر چه می دانم و یقین دارم جناب ابراهیم صفری هم  در این راه با من تا اخر هم دل و هم عقیده بود.در هر حال در آن لحظات بحرانی که هم کیلو متر ها وارد خاک دشمن شده بودیم  و هم مسئله سوخت مطرح بود و دیگر اینکه احتمال داشت خلبانان عراقی تقاضای پوشش هوایی از نیروی هوایی اشان نمایند می بایست احساس را کنار گذاشته و منطقی عمل میکردیم و با افسوس از شکار نکردن این طعمه بی دفاع و چرب و نرم به سمت مسیر بازگشت گردش کردیم.زاویه 90 درجه را در پیش گرفته وبا حدود 30 دقیقه پرواز به جاده اهواز دزفول رسیدیم. سپس به سمت شوش گردش کرده و به بالگردهای 206 و کبرای ضد تانک ملحق شدیم.در آنجا با یک هماهنگی از مسیری که هم برای ما وهم برای 206 امن باشد به سراغ لاشه غزال رفته  و جناب گدازه در کنار محل سقوط دشمن به زمین نشست.خدمه نجات بالگرد بل206 ازبالگرد پیاده شده و یه سراغ کابین غزال که به صورت متلاشی جدای از دم افتاده بود رفت.در حال گردش روی سر لاشه بودیم که من از کابین نیم تنه پایینی یکی از دو خلبان غزال را که از کمر به دو نیم شده بود دیدم.جنازه وی در کنار دم بالگرد افتاده بود.کمی انطرف تر در کنار کابین مچاله شده غزال دیگر خلبان آن در حالیکه مجروح گردیده و در انتظار کمک بود مشاهده کردیم و در صدد به اسارت گرفتن او برآمدیم.شور و شعف زیبایی به همه ما دست داده بودکه حداقل توانسته بودیم یکی از این متجاوز ها را زنده به اسارت بگیریم آن هم چه اسیری! خلبانی که به دونیم شده بود کمک خلبان بود و خلبان به اسارت درآمده سرگرد خلبان غضبان المعیوف بود که من هنوز هم هلمت  این خلبان عراقی را به عنوان یادگاری از آن روزهای زیبا برای خود نگه داشته ام.در نهایت در آن روز پر از شادی و افسوس ما با دو ساعت پرواز مداوم یک غزال عراقی را سرنگون  و یک خلبان ارشد هوانیروز عراق را به اسارت گرفتیم.در کنار این مسائل به نظر من ان دو خلبان روز 17 آبان را باید به عنوان روز تولد واقعی خودشان جشن بگیرند. چون ما و همرزمانمان به بالگرد مخوف  و پرقدرت میل-25 عراقی رحم نمیکردیم و این بالگرد روسی با ان عظمت بارها و بارها مقهور قدرت و مهارت و شجاعت خلبانان هوانیروز ارتش شد چه رسد به بالگرد بی خاصیت غزال که در آن روز به خوش شانسی تمام از دست ما فرار کرد تا بعد ها برای دوستان و فامیلش بگوید که چگونه بخت به او رو کرد تا بتواند از تیر رس خلبانان کبرای ایرانی جان سالم به در برد!!

20

Share this post


Link to post
Share on other sites

بهار سال 67 بود، نزدیک به یکسال بود که به هوانیروز کرمانشاه منتقل شده بودم وبه دلایلی خانواده ام دراصفهان زندگی میکردند. اواسط خردادماه ازطرف گردان تک به من ابلاغ شدکه برای 20روز به منطقه عملیاتی ایلام بروم، با تیمی که ازچند خلبان کبرا ،جت رنجر وتعدادی پرسنل فنی تشکیل شده بود به منطقه ایلام اعزام شدم. منطقه استقرار ما درپایگاه شهیدکشوری (تنگه ای درحومه ایلام) بود. روزها برای شناسایی مناطق سومار - تنگ کنجاچم میرفتیم وشبها به پایگاه بازمیگشتیم.

صبح زود صدای تلفن توجه مرا جلب کرد گوشی را برداشتم ازآن طرف خط به ما خبردادند که شب گذشته نیروهای عراقی ومنافقان وارد منطقه تنگ کنجانچم ومهران شده اند ونیروهای ما درمنطقه احتیاج شدیدی به پشتیبانی دارند. بلافاصله با دو فروند کبرا ویک فروند جت رنجر بطرف منطقه پروازکردیم ودرمحل استقرارتیپ37 زرهی شیراز فرودآمدیم. سرگرد نریمانی جهت کسب اطلاع ازوضعیت دشمن به حفاظت واطلاعات رفت وپس از چندلحظه هلیکوپتر جت رنجر به خلبانی سروان پاشازاده و ستوان یارکاوه بهمراه یکنفر ازپرسنل حفاظت جهت شناسایی به پروازدرآمدند.

بیش ازچند دقیقه نگذشته بود که سرگرد نریمانی سراسیمه به طرف ما آمد وگفت:

- جت رنجر مورد اصابت گلوله های دشمن قرارگرفته وسقوط کرده است

با شتاب هلیکوپتر را روشن کردم وهلیکوپتر کبرای دیگر نیز به خلبانی ستوان جعفری وستوان عسگری آماده پرواز شد. وقتی سرگرد نریمانی رسید او راسوارکردم وهنوز کمربندش رانبسته بود که به پرواز درآمدیم. هنگامیکه به بالای سر هلیکوپتر جت رنجر رسیدیم که دیگر دیر شده بود. هلیکوپتر مورد اصابت قرارگرفته ودرمیان نیروهای عراقی ومنافقین به زمین خورده بود و منافقان سروان پاشازاده و ستوان یارکاوه ونفر اطلاعاتی را به شهادت رسانده بودند.

هرچه مهمات داشتیم برسر دشمن خالی کردیم ومن که ازشدت خشم زبان ولبهای خود را گزیده ومجروح کرده بودم بی صبرانه برای مسلح شدن به پایگاه شهیدکشوری برگشتم وچون وظیفه سرگرد نریمانی تنها فرماندهی بود وپروازبرای او مشکل بود لذا با پایگاه کرمانشاه تماس گرفتم واز سرگرد عقیقی روان تقاضای اعزام یک خلبان نمودم وپس از ساعتی ستوانیارسراوانی را با یک هلیکوپترجت رنجر به منطقه اعزام کرده بودند.درطول دو روزبدون وقفه پروازمیکردیم، همزمان نیروهای کمکی توسط فرمانده گردان تک به یاری ما شتافتند ومن ازاینکه موشکهای ستوانیار سراوانی مرتب به هدف میخورد بسیار خوشحال بودم. حس انتقام جویی به خاطر پاشازاده ویارکاوه چندبار ما را تانزدیکی مرگ کشاند بطوریکه دریکی ازپروازها ترکش یک توپ به دم هلیکوپتر اصابت کرده ودر محفظه مانده بود وآنقدرشفت ملخ دم را سوهان کرده بود که وقتی به پایگاه رسیدیم شفت هلیکوپتر توسط تیم فنی تعویض شد

17

Share this post


Link to post
Share on other sites

اوایل اذرماه ۱۳۵۹، شمال غربی ماهشهر ( خانه ای سازمانی پتروشیمی)

 

محلی که ما ( هوانیروز ) استتار کرده بودیم و از دید هواپیماهای شکاری دشمن  تا حدودی پنهان شده بودیم از اطاق جنگ تماس گرفته شده و گفته بودند توپخانه نیروی زمینی مستقر در شمال دارخوین ( مارد ) احتیاج به کمک دارند، ماموریت مال من بود با یک فروند هلیکوپتر تاو کبرا و کمک خلبان جهانگیر باقری با جرئت میگویم یکی از بهترین موشک تاو ( TOW ) زنها.

صبح زود پرواز کردیم و در پشت خاکریز توپخانه خودی نشستیم، با فرمانده توپخانه حال و احوال کردیم و به او اطلاع دادیم که ما به درخواست شما برای کمک امده ایم، اول کمی تعجب کرد !!! و بعد گفت فقط شما گفتم بله مگر شما چه مشکلی دارید گفت چند خرچنگ دشمن ( تانک ) هر روز از جنوب رودخانه می ایند ( رود خانه کارون ) و به خط مقدم و دیده بانهای ما تیر اندازی میکنند و بعلت درختان اطراف رودخانه ما دید کافی نداریم و این مشکل هر روز ماست ، پرسیدم چه ساعتی از روز گفت معلوم نیست هر وقت دلشان بخواهد .

بنابر این ما باید صبر می کردیم تا انها پیدایشان شود با فرمانده توپخانه که با دیدبانها هم تماس داشت برنامه ریزی کرده و با هم فرکانس رادیویی ردو بدل کردیم و قرار شد که اسم رمز ما .... باشه و اسم رمز انها هم ....
داخل کابین نشستیم و همه وضعیت را دوباره چک کردیم و رادیو مربوطه را روشن نگه داشته و منتطر بودیم حدود ساعتی گذشت خبری نشد و در طول این مدت ما اطراف را برسی کردیم که به اضافه درختان دو طرف رودخانه یک سری کابل فشار قوی هم در طول رودخانه از طرف ابادان به اهواز بود که می بایستی ارتفاع گرفته تا درختان و کابل برق را رد کنیم که این برای ما بد بود چون با ارتفاع گرفتن احتمالا از سه طرف جنوب، شرق و غرب شناسایی می شدیم و در انطرف رودخانه هم هیچ نیروی خودی نبود، داشتم فکر میکردم پس از رد کردن رودخانه که کمتر از یک دقیقه طول میکشه تو منطقه دشمنیم خوب نه رسکیو ( هلیکوپتر نجات ) نه هلیکوپتر کمکی که ناگهان اسم رمز رو شنیدم که گفت خرچنگهای دشمن امدند .

 

 

jl34td57675469idsk6.jpg

 

کمتر از یک دقیقه بلند شدیم تو بلند شدن گفتم جهان ...
حرفم ناتمام ماند پاسخ داد اماده ام ...در همین هنگام بود که کابل و درختان را رد کردیم و شیرجه رفتیم پایین روی رودخانه تنها جایی بود که می شد از سطح زمین پایین تر بود و از دید خرچنگها پنهان، سه تا تانک دشمن بطرف ما می امدند و هنوز ما رو ندیده بودند که گفتم جهان هر وقت اماده بودی بزن و از روی رودخانه به راست پیچیده و طرف خرچنگها رفتم که جهان گفت در راه و موشک تو رفت بطرف اولین خرچنگ و بومب اولین خرچنگ رفت بالا دو تای دیگر یکی به چپ و دیگری براست برگشتند و توی رادیو همه چه توپخانه و چه دیدبانهای خودی الله و اکبر ... الله واکبر و دشمن از همه طرف همه جوره ما رو زیر اتش گرفت که دیگر فرصت برگشت نبود و دومین خرچنگ بومب رفت بالا، فاصله با سومی زیاد شده بود و ما هم به دشمن نزدیک تر و امکان اینکه مورد هدف قرار بگیریم خیلی زیاد شده بود اگر سانحه می دادیم کارمون بی ارزش بود یه کبرا برای دو تا تانک نه باید بر میگشتیم چون خرچنگ سوم رسیده بود به سنگرشون که در همین لحظه جهان گفت یه کم دیگه گفتم جهان رفت تو خاک ریزشون من نمی بینم گفت من یه چیزی می بینم امیدوارم درست باشه و گفت در راه موشک رفت بطرفی که سومین خرچنگ رفته بود اما من نمی دیدم که یک انفجار کوچک بلند شد و گفت زدمش ... سریع برگشتم و از درخت و کابل گذشتیم و در رادیو انچنان شلوغی بود که نتوانستیم خدا حافظی کنیم پس از باز گشت و دادن گزارش ماموریت که زدن دو تانک دشمن ..... به فرماندهی بود نیروی زمینی هم به اطاق جنگ در ماهشهر اطلاع داده بود که تانکهای دشمن توسط هلیکوپتر هوانیروز منهدم شدند .
بعد اینکه از اطاقیکه دفتر فرماندهی شده بود بیرون امدیم جهان گفت چرا دو تانک ؟ گفتم خوب دوتا تانک منهدم شد گفت نه سه تا گفتم چرا گفت لوله تانک سومی از خاکریز بیرون بود و لوله را زدیم ! من گفتم ندیدم و او هم دیگر چیزی نگفت .
دو هفته بعد اون قسمت به دست نیروهای خودی افتاد و تانک سوم را که جهانگیر میگفت لوله ان با موشک تاو منهدم شده بود .

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

من تازه به عنوان افسر عملیات وارد منطقه شده بودم و هنوز منطقه برایم نا آشنا بود. در این فکر بودم که راهی برای انهدام رادارها پیدا کنم اما هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

مشغول قدم زدن در محوطه بودم که یکی از خلبانان‌ها به سویم آمد و گفت: من 13 ساعت روی پتروشیمی پرواز کرده‌ام. هر طوری که شده باید آن رادارها را بزنم. اگر شما موافق باشید با هم پرواز کنیم.

حرفش مرا به فکر فرو برد. او با این مدت پرواز حتما به منطقه آشنایی کامل داشت. اعتماد به نفس او برایم ستودنی بود. بدون معطلی پیشنهادش را قبول کردم.

مقدمات کار فراهم شد و حدود ساعت 9:15 صبح روز بعد هلیکوپتر از باند پرواز جدا شد. تعدادی از بچه‌های صدا و سیما هم برای تهیه فیلم و عکس به منطقه آمده بودند که با یک هلیکوپتر 214 با ما همراه شدند.

به منطقه پتروشیمی رسیدیم. دلهره و اضطراب سراسر وجودمان را فرا گرفته بود. هر لحظه امکان داشت رادارها مختصات ما را به نیروهای پدافندی گزارش دهند.

کمکم میبدی مرتب مرا دلداری می‌داد و می‌گفت: حتما موفق می‌شویم. من قول می‌دهم که پیروز به پایگاه بازگردیم.

از ضلعی که خلبانان دیگر برای حمله به پتروشیمی رفت بودند. به رادارها نزدیک شدم. اما موفق نمی‌شدم موشک‌ها را روی هدف قفل کنم. وقتی اوضاع را این طور دیدم با پایگاه تماس گرفتم و گفتم: من مسیرم را تغییر می‌دهم و از جناح دیگر وارد می‌شوم.

خلبان هلی‌کوپتر دیگری که همراهم بود مرتب فریاد می‌زد و می‌گفت از آن طرف نرو. آنجا کاملا در کنترل عراقی‌هاست شما را می‌زنند.

من که دیده بودم نیروهای عراقی با استفاده از آن رادارها چه بر سر بچه‌ها می‌آورند تصمیم گرفتم هر طور شده از همان جناح به پتروشیمی نزدیک شوم و آن را منهدم کنم.

نیروهای دشمن تمام توانشان را برای مقابله با ما بکار گرفته بودند. در ارتفاع 500 پایی سرعتم را به 30 گره رساندم و آرام آرام به جلو حرکت کردم. هلی‌کوپترهای عراقی در ارتفاع 3000 پایی با راکت و توپ به سمت ما شلیک می‌کردند.

چند قبضه چهار لول هم که روی منطقه پتروشیمی مستقر بود آتش پرحجم خود را به سمت ما گشود جهنمی از آتش در اطرافمان بوجود آمد اما ما همچنان پیش می‌تاختیم.

روی شط که رسیدیم. موشک‌ها را بر روی هدف قفل کردم. برای اینکه مطمئن شوم موشک‌ها منحرف نمی‌شوند یک موشک آزمایشی شلیک کردم. موشک به سمت هدف رفت و آن را منهم کرد.

پشت بیسیم به خبرنگاران اعلام کردم که دوربین‌هایشان را روشن کنند. چند لحظه بعد موشک دوم را رها کردم. موشک به هدف خورد و من با یک گردش سریع، دوباره به سمت هدف بازگشتم. گویا هلی‌کوپتر دچار نقص فنی شده بود. احساس می‌کردم هر چند ثانیه یک بار با سرعت به جلو پرتاب می‌شوم. به کمکم گفتم: مثل اینکه هلی‌کوپتر را زدند.

او حرفم را تائید کرد. اما هیچ کدام مطمئن نبودیم. همه دستگاه‌ها روشن بودند و هر کدام وظیفه خود را به خوبی انجام می‌دادند.

وقتی وضع را این طور دیدم تصمیم گرفتم کار را ادامه دهم. چند بار دیگر هم به رادارها نزدیک شدم و هر بار چند راکت به طرفشان شلیک کردم و دقایقی بعد وقتی دیدم هدف از بین رفته و دود حاصل از انفجار تمام فضای منطقه را فرا گرفته با یک چرخش سریع به سمت پایگاه پرواز کردم. همین که به پایگاه رسیدم بچه‌ها را دیدم که با خوشحالی به طرفم می‌دوند آنها که فهمیده بودند این عملیات با موفقیت همراه بود به استقبالمان آمدند تا این پیروزی را به ما تبریک بگویند.

هلی‌کوپتر به زمین نشست. بچه‌های پایگاه که دور هلی‌کوپتر حلقه زده بودند با اشاره دست از نتیجه پرواز می‌پرسیدند. من هم با تکان دادن سر می‌گفتم: موفق شدیم.

کنترل هلی‌کوپتر را به دست کمک دادم. هنوز از هلی‌کوپتر پیاده نشده بودم که بچه‌ها مرا به روی دست‌هایشان گرفتند و به طرف دفتر فرماندهی به راه افتادند. از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند و مرتب صلوات می‌فرستادند صدای صلوات و تکبیر فضای پایگاه را فرا گرفته بود.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سرپرست تیم فنی با عجله به طرفم آمد و گفت: مهدی بیا معجزه خدا رو نگاه کن. زود باش و بدون اینکه منتظرم بماند با سرعت به طرف هلی‌کوپتر رفت من که منظورش را نفهمیده بودم با چند نفر از بچه‌ها به دنبالش به راه افتادم.

وقتی به هلی‌کوپتر رسیدم ملخ دورهای آخرش را می‌زد. سرپرست تیم فنی با دست ملخ هلی‌کوپتر را نشانم داد. همین که نگاه کردم متوجه شدم قسمت بزرگی از ملخ مورد اصابت گلوله‌ها قرار گرفته و از بین رفته است و آن روز هر چه فکر کردم هیچ پاسخی برای سقوط نکردن هلی‌کوپتر نیافتم.

راوی: خلبان مهدی مدرس

منبع"

12

Share this post


Link to post
Share on other sites

نبرد هلیکوپترهای ایرانی و عراقی

(از زبان ستوان ‏يكم خلبان علي چراغلو)

من استاد خلبان هليكوپتر 206 هستم.

اين هليكوپتر به علت كوچك بودن، داراي قدرت مانور خوبي است و به همين دليل براي ماموريتهاي شناسايي و پرواز در مناطق سخت و كوهستاني بيشتر از اين نوع هليكوپتر استفاده مي‏شود.

به من ماموريت داده شده به همراه يكي از فرماندهان نيروي زميني، باتلاق هورالهويزه را شناسايي كنيم. از آنجا كه خط اول نيروهاي عراقي در مقابل باتلاق بود و آنها داراي پدافند قوي بودند، لذا شناسايي آن منطقه از رو به رو بعيد به نظر مي‏رسيد و ما براي رعايت اصل ايمني، مجبور بوديم كه باتلاق را دور بزنيم. زماني كه به پشت خطوط عراقي‏ها رسيديم، ناگهان متوجه شديم كه سه فروند هليكوپتر سنگين Mi-24 Hind عراقي هایند به طرف ما در حال پروازند. بلافاصله توسط راديو به قرارگاه مركز هوانيروز در منطقه اطلاع دادم و خود نيز با سرعت هرچه تمام از همان راهي كه آمده بودم برگشتم. وقتي از مقابل نيروهاي خودي مي‏گذشتم متوجه سه فروند هليكوپتر كبرا شدم. بلافاصله با آنها تماس گرفتم و موقعيت هليكوپترهاي عراقي را گزارش دادم. لحظاتي بعد، خلبانان كبرا در مقابل هليكوپترهاي عراقي صف ‏آرايي كردند و آماده‏ي درگيري شدند. من به دستور فرمانده منطقه و به منظور پشتيباني هوايي در همان جا مستقر شده و به تماشاي جنگ هوايي بين هليكوپترهاي كبرا و هايندهاي عراقي پرداختم. هليكوپترهاي عراقي و كبراهاي ايران رو به ‏روي هم قرارگرفته بودند. خلبان يك كبرا كه به من نزديكتر بود، «ستوان باقر كريمي» بود. او به آرامي به هایند عراقي نزديك مي‏شد و خلبان هليكوپتر عراقي هم با دستپاچگي به او تيراندازي مي‏كرد ولي ستوان كريمي اعتنايي نمي‏ كرد و همانطور به سمت هليكوپتر عراقي مي‏ رفت و لحظه به لحظه به هايند نزديكتر مي‏شد. وضعيت طوري بود كه نيروهاي دو طرف نمي ‏توانستند از زمين وارد عمل شوند چون تيراندازي آنها اين خطر را داشت كه اشتباهاً هليكوپترهاي خودي را هدف قرار دهند. لذا نيروهاي دو طرف دست از كار كشيده و به تماشاي جنگ هوايي بين اين شش هليكوپتر پرداختند. من نيز از فرصت استفاده كرده و خود را به ميدان درگيري كبراي خلبان كريمي نزديكتر كردم طوري كه صورت باقري را مي‏ديدم كه چسبيده به دوربين نشانه‏روي موشك بود.

كمي دورتر نيز نبرد نزديك دو هايند عراقي و دو كبراي ايراني در جريان بود. هر دو صحنه بسيار نفس‏گير و تماشايي بود و ما نمي‏‎دانستيم نظاره‏ گر كدام‏يك باشيم. از آنجا كه فركانس راديويي ما با يگانهاي زرهي نيروي زميني يكي بود در راديو مي‏‎ شنيدم كه همگي نيروهاي زرهي ايران درگير تماشاي اين نبرد هوايي هستند و مرتب در راديو مي‏گفتند: بزن، بزن. هليكوپترها به هم نزديك شده بودند. ستوان كريمي هنوز به پيش مي‏ رفت و فاصله‏اش با هايند عراقي خيلي كمتر شده بود. نفس‏ها در سينه حبس شده بود و كسي كاري انجام نمي ‏داد و همه منتظر نتيجه بودند. ناگهان هيند عراقي كه به كبراي ستوان كريمي نزديك بود خواست گردش كند و از خط آتش كبرا دور شود كه در يك لحظه موشك تاو هليكوپتر كبراي خلبان كريمي رها شد و درست به وسط هليكوپتر عراقي اصابت كرد و هليكوپتر عراقي در آسمان آتش گرفت و قبل از رسيدن به زمين كاملن متلاشي شد به طوري كه چند لحظه ‏ي بعد تقريباً آثاري از هليكوپتر عراقي ديده نمي‏ شد. كمي دورتر، دو هليكوپتر ديگر كبرا نيز موفق شده بودند دو هايند عراقي را با موشكهاي تاو در هوا منهدم كنند. من به اتفاق هليكوپترهاي كبرا كه ديگر مهمات نداشتند به طرف پايگاه خود حركت كرديم و در راه توسط راديو گزارش جنگ هوايي را به قرارگاه ارسال كردم. وقتي در پايگاه نشستيم مورد استقبال پرسنل هوانيروز و مقامات مستقر در قرارگاه قرار گرفتيم. فرداي آن روز، اين خبر در رسانه‏ هاي كشور، بازتاب حمعي وسيعي پيدا كرد و هر كدام به نحوي، شجاعت خلبانان كبرا را ستوده بودند.

http://air.blogfa

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

بلندی های لولان

 

 

 

راوی: سروان تجسس و نجات، عباس شكروی

 

در سال هاي جنگ در شهرك شاهين شهر اصفهان زندگي مي كردم. اوايل بهمن ماه 1365 بود. يكي از روزها پس از پايان خدمت روزانه، همراه با ديگر دوستان سوار اتوبوس پايگاه شدم. روز كاري سختي را پشت سر گذاشته وآن قدر خسته بودم كه وقتي سرم را به پشتي صندلي گذاشتم، پلك هايم روي هم افتادند. چشمانم هنوز گرم نشده بودند كه يك باره با فريادهای همكارانم از سه چهار صندلي اتوبوس از خواب پريدم. «! شكروي! شكروي » تلنگر اشاره يكي از بچه هاي پشت سرم، حواسم را متوجه جلو اتوبوس كرد:

عباس! بلند شو! دژبان با تو كار داره.

 

 

متن تاثیر گذاری بود. روحشون قرین رحمت الهی باشه انشاءالله

 

افتخار آشنایی با فرزند این شهید رو داشتم

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

حدود دو هفته از آغاز حملات رژيم متجاوز صدام به كشورمان مي گذشت كه به اتّفاق تعدادي از خلبانان هوانيروز جهت انجام مأموريت و مقابله با متجاوزين به خوزستان مأموريت يافته بوديم. بديهي است كه مأموريت ما فقط در حمله به مواضع دشمن خلاصه نميشد بلكه به اقتضاي موقعيّتها و شرايط خاص آن زمان، از هلي بُرن نيرو، حمل مجروح، اُسرا، آذوقه و مهمّات گرفته تا شكار تانك و... جُزئي از وظايف و مأموريتهاي ما به شمار ميرفت.در يكي از مأموريتها كه با چند هليكوپتر يا به قول امروز با بالگرد از روي رود كارون در حال عبور بوديم «شهيد غلامرضا رهبر» خبرنگار نامي صدا و سيما نيز ما را در بالگرد همراهي مينمود. البته آن روزها اين شهيد بزرگوار فقط خبرنگار راديو آبادان بود و صرفاً جهت تهيه خبر راديويي فعاليت داشت.وقتي كه از روي كارون عبور ميكرديم ناگهان تعدادي از همرزمان ما كه با بالگردهاي «كُبـــرا» در حال پرواز بودند با نيروهاي شناسايي و پيشقراول دشمن در منطقه، درگير شده و مواضع آنها را در هم كوبيدند. ما كه به عنوان بالگرد نجات، همراه تيم آتش بوديم به زمين نشستيم و چند تن از نيروهاي دشمن را به اسارت گرفته و سوار بر بالگرد نموديم

بخاطر دارم در آن موقعيّت، شهيد رهبر بعلّت مانور و چرخشهاي زياد بالگرد دچار سرگيجه شده بود و حال مساعدي نداشت، ولي در عين حال با روحيهي بسيار بالايي مشغول صدا برداري و تهيه خبر بود. اين خبرنگار اعزامي، با مشاهده ي هجوم دليرانه ي بالگردهاي ايراني بر مواضع دشمن، به طور مكرّر افسوس ميخورد از اينكه چرا ساير همكارانش در آن لحظه همراه او نيستند و يا دوربين فيلمبرداري به همراه ندارند تا آنچه را كه نظاره گر آن بودند براي هموطنانشان به تصوير بكشند.خلاصه اينكه اُسرا را سوار بر بالگرد نموده و خود نيز جهت پرواز، سوار شدم.وقتي بالگرد را از زمين كنده و در حال ترك منطقه بوديم ناگهان متوجّه يكي از نيروهاي دشمن شديم كه در لابلاي بوته هاي بلند زمين، خود را استتار و مخفي كرده بود. لذا همپــروازم را در جريان گذاشته و ضمن هماهنگي با شهيد صحرايي و سرهنگ خلبان اختياري كه بوسيله ي بالگردهاي جنگندهي كُبري بر بالاي سر ما بصورت «هـــــــاور» آماده بودند مجدّداً بر زمين نشستيم.

 

 

hfhtaw9wirv2kmy6pi24.jpg

نفر وسط حاج داوود محمدی و سمت چپ مرحوم سیدرضاعرفانی واحدی

 

 


سريع از بالگرد پياده شده و با قرار دادن نوك اسلحه به پشت فرد پنهان شده، اشاره كردم تا از جايش برخيزد ولي ناگهان او با حركتي سريع در صدد فرار يا از بين بردن من بر آمد كه من از او آماده تر بودم و بدون تأمّل و درنگ، او را از پاي در آوردم.تجهيزات اين فرد عراقي را كه عبارت بود از: كلت كمري ، فانسقه و... از او جدا كردم و...در حين سوار شدن بر بالگرد ، متوجّه يك تانك زرهي دشمن در حدود 20 متري شدم كه فردي، پشت تيرباري كه بر روي آن قرار داشت نشسته بود. البته من در هنگام فرود، آن تانك را ديده بودم ولي تصوّر داشتم كه يك تانك سوخته يا منهدم شده ميباشد. در آن هنگام كه گرد و خاك برخاسته از چرخش ملخهاي بالگرد بر زمين نشسته و هوا صاف شده بود من و آن فرد عراقي چشم به چشم هم دوخته بوديم؛ آن لحظه، نميدانم چرا نا خودآگاه سرم را تكان دادم و همين كه سرم تكان خورد ديدم آن فرد عراقي بدون معطّلي دستهايش را بر روي سرش گذاشت و از روي تانك پايين آمد
من نيز با استفاده از موقعيّت بدست آمده، دست به اسلحه برده و با جرأت هر چه تمام، به سوي او نشانه رفتم و او هم از روي تانك پايين آمد و سوار بر بالگرد شد كه همگي به سمت قرارگاه بازگشتيم.اين بخش از خاطره را يكي از همكاران(كه از خلبانان بالگرد كُبري بود) در تلويزيون چنين روايت ميكرد كه خلبان داود محمّدي عادت داشت بعضي مواقع سرش را تكان دهد و همين علّت باعث شد تا يكي از نيروهاي عراقي تسليم شود و... در حاليكه من چنين عادتي نداشتم و تكان خوردن سرم در آن لحظه، كاملاً اتّفاقي و بدون شك از مشيّتهاي الهي بود.در آن لحظات حساس كه به سختي سپري ميشد مدام در اين فكر بودم كه چگونه اين اتّفاقات به وقوع پيوست و نيروي دشمن به همين آساني تسليم ما شد و...بنابراين دريافتم كه چنين اقداماتي از دست بشر خارج است و اين انسان ـ سلاح و بالگرد نيست كه بتواند اين همه پيروزي و موفقيتها را كسب كند. در اينجا بود كه امداد خداوند را بصورت مُعجزه به عينه درك كردم.
در هر صورت، اُسرا را به قرارگاه خودمان انتقال داديم. در تخيله ي اطلاعاتي اُسرا، تعدادي از آنها مُدعي شدند براي شناسايي در منطقه بوده اند كه به اسارت ما در آمده اند؛ همچنين اكثر آنان از احداث قريب الوقوع پُلي در اطراف رود كارون و اجراي عمليات و عبور نيروها و ساير امكانات خود در چند روز آتي خبر دادند.آن موقع تیمسار «محمّد حسين جلالي» فرمانده ي قرارگاه ما (هوانيروز) در منطقه بودند كه علاوه بر مسؤوليت خود، پرواز جنگي نيز داشتند. بعداً مسؤوليتهاي متفاوتي از جمله: «فرماندهي هوانيروز، فرماندهي نيروي هوايي سپاه، وزير دفاع و...» به ايشان واگذار شد.

تیمسار جلالي بلافاصله اظهارات اُسرا را به اطلاع مسؤولين و فرماندهان عمليات (ارتش) در آبادان منعكس نمودند امّا چند نفر از فرماندهان اعترافات اُسرا را جدّي نگرفته و ادّعاي آنان را به بهانه ي اينكه اسير ميباشند و دروغ ميگويند واهي تلقي كردند. ولي در قبال اين سُستي و بي تفاوتي، تعدادي از خلبانها و پرسنل فنّي اصرار داشتند قبل از اينكه فرصت از دست برود، نگذارند اين پُل ساخته شود؛ حتّي برادران سپاهي و بسيجي كه حفاظت و حراست از قرارگاه را به عهده داشتند از موضوع مطّلع شده و گفتند: «مسؤولين اجازه دهند تا ما برويم و شبانه، نقطه اي را كه قرار است توسط نيروهاي دشمن پُل ساخته شود زير نظر داشته باشيم و اگر لازم باشد با همان سلاحهاي موجود انفرادي مثل «ژ ـ 3» مانع ساخت پُل و عبور نيروهاي دشمن از رود كارون شويم».

ليكن صد افسوس كه آنروز، اين حرفها به گوش هيچكدام از مسؤولان عمليات ارتش در آبادان فرو نرفت و عراقيها شبانه با احداث يك پُل تعجيلي كه بعد ها «پـــُل مــارد» نام گرفت كليه ي نيروها، تانكها، ادوات و... را به شرق كارون عبور داده و ضمن قطع ارتباط جاده ي اهواز ـ آبادان ، شهر آبادان را به محاصرهي خود در آوردند.

اين محاصره تا پايان شهريور ماه 1360 ادامه داشت كه با عملياتهاي كوچك و نامنظّم و در نهايت با عمليات بزرگ و پيروزمندانه ي «ثامن الائمّه» توسط رزمندگان اسلام در تاريخ: 5/7/1360 به حصر آبادن پايان داده شد.

13

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره ای از قهرمان جنگ امیر خلبان ولی رستمی
ﭘﺎﯾﻨﺪﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ
ﺻﺮﻓﺎ ﺟﻬﺖ ﺍﻃﻼﻉ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻞ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺟﻨﮓ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ . 

 

ﺁﺑﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﺳﺎﻝ ۵۹ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺎﺑﯿﻦ ﺧﺎﻧﻬﺎﯼ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺘﺮﻭشیمی ﺩﺭ ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﯽ ﻣﺎﻫﺸﻬﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﭘﺎﯾﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩ ‏(ﻫﻮﺍﻧﯿﺮز) ﮐﻨﯿﻢ, به هرﺣﺎﻝ ﮐﻤﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﻫﺎﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻫﻮﺍﻧﯿﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺷﺪﻩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﯿﻢ, ﺑﺠﺮﻋﺖ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﮕﻢ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

 

ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺳﻘﻮﻁ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ, ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺗﺎ ۲۸۰ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻧﺎﻻﻥ ﻭ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺮﺍﺳﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﺪ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﺣﺲ ﮐﻨﯿﺪ , ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﯾﺰﺍﻥ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ, ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ , ﮐﺘﮏ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ, ﻣﯽ ﮐﺸﺘﻨﺪ , ﻏﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﺷﻮﻫﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺭﺍ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﭘﺪﺭﻭ ﻣﺎﺩﺭ وﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﻭﮔﺮﻭﻫﯽ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

 

 

ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ , ﻫﯿﭽﮑﺲ , ﯾﻌﻨﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﻭ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﺎ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ . ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﮑﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ, ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭﻫﯿﭽﮕﻮﻧﻪ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ , ﻫﯿﭽکﺪﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺮﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ ﺯﯾﺮﺍ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺟﻨﻮﺏ ﻋﺮﺍﻕ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﮎ ﻣﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺧﻮﺩﯼ ﺭﺍ. 

 

ﺩﺭﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻫﻮﺍﻧﯿﺮﻭﺯ ,ﺑﻌﻠﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺪﺕ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ,  ﻟﯿﺪﺭ بچه ها ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﮐﺜ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺘﻬﺎﯼ ﺗﮑﯽ ﺭﻭ ...ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ . ﮐﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺘﯽ ﺑﻤﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪ , ﺑﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻣﺠﻨﻮﻥ ‏( ﭼﻮﯾﺒﺪﻩ ‏) ﺩﺭ ﺷﺮﻕ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺠﺎ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﮐﻦ .ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﺑﻤﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !!! ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺑﺪﺭﯼ ﻭ ﻧﺎﻣﻔﻬﻮﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﻮﺭﺩﻧﻈﺮ ﺩﻭﺗﺎ ﻧﻘﻄﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﮏ ﮐﻤﮏ ﺧﻠﺒﺎﻧﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻬﺎ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺭﺩﻧﯿﺎ ﺑﻮﺩ ﺩﻻﻭﺭ ‏( ﺟﻬﺎﻧﮕﯿﺮ ﺑﺎﻗﺮﯼ ‏) ﻣﻮﺷﮑﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﺎﻧﻮﺭﯼ ﺍﻭ موشک ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ﻣﯿﺰﺩ, ﻓﻘﻂ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻮﺷﮑﻬﺎﯼ ﺗﺎﻭ ﺳﻪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺑﺮﺩ ﺩﺍﺭﻩ , ﺑﺎ ﻟﻮﻟﻪ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺭﺩﯾﺎﺑﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺑﺎﺳﯿﻢ ﻫﺪﺍﯾﺖ, ﯾﻌﻨﯽ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ ﻣﻮﺷﮏ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺑﺎﯾﺪﺭﻭﯼ ﻫﺪﻑ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯽ... ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﻭ ﺧﻮﺩﯼ ﺭﺍ تا ﺷﻤﺎﻝ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻬﻤﻦ ﺷﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﺑﻨﺎ ﺑﻪ گفته های ﺍﺗﺎﻕ ﺟﻨﮓ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻬﻤﻦ ﺷﯿﺮ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﻮﺩ .

 

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﺗﺎﻭ ﮐﺒﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺠﻬﺰ ﺑﻪ ﻫﺸﺖ ﻣﻮﺷﮏ ﺗﺎﻭ ﻭﻫﻔﺘﺼﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻓﺸﻨﮏ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﻠﯿﻤﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺷﺪﯾﻢ .ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻭﺑﻌﺪ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ , ﮔﯿﺞ ﻭ ﺳﺮﺩﺭ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ , ﺑﻤﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭﻭﻥ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺩﻭ ﺷﺎﺧﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﻗﯿﭽﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺷﻤﺎﻝ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﻬﻤﻦ ﺷﯿﺮ ﻭﺟﻨﻮﺏ ﺑﻨﺎﻡ ﺍﻟﻮﻧﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﺎ ‏( ﺷﻂ ﺍﻟﻌﺮﺏ ‏) ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ ﻭﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺭ ﺟﻠﻮ ﺷﻤﺎﺳﺖ, ﻭﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﻣﯽ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ , ﻣﻪ ﻏﻠﯿﻈﯽ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻣﯽﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﻪ ﻏﻠﯿﻆ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻬﺎﻧﮕﯿﺮﮔﻔﺖ :ﺑﺰﻧﻢ , ﺑﺰﻧﻢ ... ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﺭﻭ؟ ﮔﻔﺖ: ﯾﻪ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮﻋﺮﺍﻗﯽ ﺭﻭ. ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪﻩﺑﻮﺩ, ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﻮ ﻋﺮﺍﻗﯿﻢ ﮔﻔﺘﻢ :ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺶ. ﭼﻮﻥ ﻣﻮﺷﮏ ﺯﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺗﺎ ۱۷ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻫﺪﻑ ﺭﻭ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺑﺒﯿﻨﻪ. ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﻧﻮﻉ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮﯼ ﻫﺴﺖ, ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﮔﻔﺘﻢ :ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﯼ؟ ﮔﻔﺖ: ﺑﺰﻧﻢ ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﯽ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺰﻧﻢ!!! ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺣﺎﻻﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﻧﺰﺩﯾﻢ!! ﺑﺰﻧﻢ؟ ﮔﻔﺘﻢ : ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﻭ ﺑﺰﻥ! ...ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻮﺷﮏ ﺷﻠﯿﮏ ﺑﺸﻪ, ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻣﻮﺷﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﯽ ﻫﻠﻤﺖ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ‏( ﮔﺮﯾﻦ ﻓﻠﮓ ‏) ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻪ ﭘﺮﭼﻢ ﺳﺒﺰ ﮐﻮﭼﮏ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻣﻮﺷﮏ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﻠﯿﮑﻪ ...

ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﮔﺮﯾﻦ ﻓﻠﮓ. ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﻪ ﻋﺮﺍﻗﯿﻬﺎ ﻫﻢ ﺷﯿﻨﻮﮎ ﺩﺍﺭﻥ !!! ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﻮﻡ ﭘﺸﺖ ﻧﺨﻠﻬﺎ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭ !!!........ﺑﻠﻪ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﺷﯿﻨﻮﮎ ﺩﻻﻭﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ , ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﻣﺴﻌﻮﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺪﻭﺩ ۵۸ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ, ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﺑﻘﻠﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﻡ, ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﺎ ۲۷ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﻢ, ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﻣﺴﻌﻮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺴﻠﺢ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺧﻂ ﻣﻘﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ , ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ جثه ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺳﺎﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﺪﻑ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮﺭ ﺳﻨﮕﺮﻫﺎﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺯﻧﻬﺎ, ﺑﭽﻬﺎ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﻫﺸﻬﺮ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺗﻦ ﺭﻭ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ﻣﻨﻬﻢ ﻋﯿﻦ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺩﻭﺭﺵ ﻣﯿﮕﺸﺘﻢ .ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﺷﮏ ﺷﯿﻨﻮﮎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﻧﺸﯿﻨﻬﺎﯾﺶ ..... ﺁﻓﺮﯾﺪﮔﺎﺭﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﭙﺎﺱ

ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﺷﯿﻨﻮﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﻫﻤﺎﻥﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺧﻠﺒﺎﻧﯽ ﺩﻻﻭﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﻫﻮﺍﻧﯿﺮﻭﺯ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﻣﺴﻌﻮﺩﯼ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺩﻭﺭﺵ ﻣﯿﮕﺮﺩﻡ , ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺟﻮﻧﻢ ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﺗﻮﺍﯾﻦ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﮐﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻬﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺭﻩ, ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ

ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻔﺴﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻥ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﻨﯿﺪ,ﺗﻨﺪﺭﺳﺖ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﭘﺎﯾﻨﺪﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ

 

13095773-518268568358433-369031437944862

9

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره از قهرمان جنگ امیر خلبان ولی رستمی


 


ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺁﺫﺭﻣﺎﻩ ۱۳۵۹، ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﯽ ﻣﺎﻫﺸﻬﺮ ﺧﺎنه هاﯼ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﯽ ﭘﺘﺮﻭﺷﯿﻤﯽ ﻣﺤﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻫﻮﺍﻧﯿﺮﻭﺯ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺘﺘﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﻫﺎﯼ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﺗﺎﺯﯼ ‏( ﻋﺮﺍﻕ ‏) ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ.


 ﺍﺯ ﺍﻃﺎﻕ ﺟﻨﮓ ‏( ﻣﺎﻫﺸﻬﺮ ‏) ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ: ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺧﻮﯾﻦ ‏( ﻣﺎﺭﺩ ‏) ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ  ﺑﻪ ﮐﻤﮏ  ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﻧﺪ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ تاو ﮐﺒﺮﺍ ﻭ ﮐﻤﮏ  ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺟﻬﺎﻧﮕﯿﺮ ﺑﺎﻗﺮﯼ ﺑﺎ ﺟﺮﺋﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﺷﮏ ﺗﺎﻭ ﺯﻧﻬﺎ ، ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺧﺎﮐﺮﯾﺰ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ، ﺑﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺍﻭﻝ ﮐﻤﯽ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ: ﻓﻘﻂ ﺷﻤﺎ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻠﻪ. ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﺩﺷﻤﻦ ‏( ﺗﺎﻧﮏ ‏) ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺏ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ‏ ( ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭﻭﻥ ‏) ﻭ ﺑﻪ ﺧﻂ ﻣﻘﺪﻡ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﻣﺎ ﺗﯿﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻌﻠﺖ  ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺩﯾﺪ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻣﺎﺳﺖ . ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :ﭼﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ؟ ﮔﻔﺖ: ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ .ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ.


ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﺷﻮﺩ. ﺑﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﺑﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻤﺎﺱ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻓﺮﮐﺎﻧﺲ ﺭﺍﺩﯾﻮﯾﯽ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺭﻣﺰ ﻣﺎ ....ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺭﻣﺰ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ .......... ﺑﺎﺷﺪ. ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺎﺑﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﻣﺮﺑﻮﻃﻪ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭﻣﻨﺘﻄﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺸﺪ ﻭﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻣﺎ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﮐﺎﺑﻞ ﻓﺸﺎﺭ ﻗﻮﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﻫﻮﺍﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﻭ ﮐﺎﺑﻞ ﺑﺮﻕ ﺭﺍ ﺭﺩ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺑﺎ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺍﺯ ﺳﻪ ﻃﺮﻑ ﺟﻨﻮﺏ،ﺟﻨﻮﺏ ﺷﺮﻗﯽ ﻭ ﺟﻨﻮﺏ ﻏﺮﺏ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭدرﺁﻧﻄﺮﻑ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺒﻮﺩ، ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﮐﻪﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺗﻮ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺩﺷﻤﻨﯿﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﻪ ﺭﯾﺴﮑﯿﻮ ‏( ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﻧﺠﺎﺕ ‏) ﻧﻪ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮﮐﻤﮑﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺳﻢ ﺭﻣﺰ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ: ﺧﺮﭼﻨﮕﻬﺎﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﺁﻣﺪﻧﺪ ......ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﮔﻔﺘﻢ:ﺟﻬﺎﻥ ... ﺣﺮﻓﻢ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﻧﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﻡ ...ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮐﺎﺑﻞ ﻭ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﺩکردیم ﻭ ﺷﯿﺮﺟﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﻭﯼ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺳﻄﺢ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯﺩﯾﺪ ﺧﺮﭼﻨﮕﻬﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ. ﺳﻪ ﺗﺎ ﺗﺎﻧﮏ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻄﺮﻑ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ :ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻄﺮﻑ ﺷﺮﻕ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﻤﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻄﺮﻑﺧﺮﭼﻨﮕﻬﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ تاو ﺭﻓﺖ ﺑﻄﺮﻑ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﻭ ﺑﻮﻣﺐ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻻ ﺩﻭ ﺗﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺍﺳﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﻫﻤﻪ, ﭼﻪ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪ ﻭﭼﻪ ﺩﯾﺪﺑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﯼ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺍﮐﺒﺮ ... ﺍﻟﻠﻪ ﻭﺍﮐﺒﺮ ﻭﺩﺷﻤﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻃﺮﻑ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﺑﻮﻣﺐ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻻ، ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﺎ ﺳﻮﻣﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﻭ ﺍﻣﮑﺎﻥﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﺪﻑ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﺍﮔﺮ ﺳﺎﻧﺤﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﮐﺎﺭﻣﻮﻥ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﮐﺒﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺎﻧﮏ ﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺸﺘﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﺳﻮﻡ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺮﺷﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﺭﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﯾﻪ ﮐﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺧﺎﮎ ﺭﯾﺰﺷﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﯾﻪﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﺭﺭﺍﻩ ﻣﻮﺷﮏ ﺭﻓﺖ ﺑﻄﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﺭﻓﺘﻪﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻠﻨﺪﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺯﺩﻣﺶ ... ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﻭﮐﺎﺑﻞ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﮐﻪ ﺯﺩﻥ ﺩﻭ ﺗﺎﻧﮏ ﺩﺷﻤﻦ .....ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻃﺎﻕ ﺟﻨﮓ ﺩﺭ ﻣﺎﻫﺸﻬﺮ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﻧﮑﻬﺎﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﺗﻮﺳﻂ ﻫﻠﯿﮑﻮﭘﺘﺮ ﮐﺒﺮﺍﯼﻫﻮﺍﻧﯿﺮﻭﺯ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﺷﺪﻧﺪ .ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺍﻃﺎﻗﮑﯽ ﮐﻪ , ﺩﻓﺘﺮ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﯾﻢ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺎﻧﮏ ؟ ﮔﻔﺘﻢ:ﺧﻮﺏ ﺩﻭﺗﺎ ﺗﺎﻧﮏ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﺷﺪ. ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺳﻪ ﺗﺎ .ﮔﻔﺘﻢ:ﭼﺮﺍ؟ ﮔﻔﺖ :ﻟﻮﻟﻪ ﺗﺎﻧﮏ ﺳﻮﻣﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺮﯾﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻮﻟﻪ ﺭﺍ ﺯﺩﯾﻢ ! ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﺪﯾﺪﻡ ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼﻧﮕﻔﺖ .ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﯼ ﺁﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺗﺎﻧﮏ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻧﮕﯿﺮ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺗﻘﺮﯾﺒﺎﻣﺜﻞ ﻋﮑﺲ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻟﻮﻟﻪ ﺁﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﺷﮏ ﺗﺎﻭ ﻣﻨﻬﺪﻡ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ.


 .ﺟﻬﺎﻧﮕﯿﺮ ﺑﺎﻗﺮﯼ، ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪﻡ ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﻦﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﻻﻭﺭﺍﻥ ﻭ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﯿﻬﻦ ﭼﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﺗﺎﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﯿﻠﮕﻮﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺑﺰﺩﻻﻥ ﺗﺮﺳﻮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺟﻨﮓ ﺑﻪ ﺁﺧﺮ ﺻﻒﺧﺰﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺟﻨﮓ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺻﻒ ﭘﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭﺣﻖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﻤﺎﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻨﮓ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯿﺸﺎﻥ ﻧﻘﺶﺑﺴﺘﻪ، ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﻠﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ.


8

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0