Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

232 posts in this topic

عملیات والفجرهشت درمنطقه ای به وسعت هشتصد کیلومترشروع شد و به موجب آن بخش وسیعی از خاک دشمن (شهر استراتژیک فاو، کارخانه نمک، پایگاه های موشکی و ساحل خورعبداللّه) به تصرف نیروهای ایران در آمد. این عملیات که به نوبه خود یکی از بزرگ ترین عملیات مشترک ارتش و سپاه به حساب می آمد، باعث از هم پاشیدن و متلاشی شدن 3 تیپ و 6 گردان و کشته و زخمی شدن بیش از صدها تن از نیروهای عراقی شد. این عملیات با هدف کوتاه کردن دست دشمن از آبراه حیاتی خلیج فارس و پاک سازی کامل اروندرود، و دور کردن آتش دشمن از شهرهای مهم آبادان و خرمشهر انجام گرفته بود. در این روز خلبانان شجاع نیروی هوایی با انجام دادن صدها سورتی پرواز، امان از دشمن بعثی بریدند و با سرنگونی بیش از هفتاد فروند هواپیما و هلی کوپتر، ضربات مهلک و سنگینی به متجاوزان وارد کردند.


با شهید اردستانی به پرواز درآمدیم
شهید اردستانی انسان متقی و والایی بود. در طول هشت سال دفاع مقدس، خود و زندگی اش را وقف اسلام و انقلاب کرد.
در یکی از عملیات ها قرار بود مرکز فرماندهی یکی از قرار گاه ها ی سپاه عراق را که در منطقه عملیاتی والفجر هشت قرار داشت، بمباران کنیم. صبح زود پس از ادای فریضه نماز، آماده خروج از منزل بودم که صدای گریه دختر کوچکم مرا به خود آورد. به سرعت خودم را به او رساندم و دیدم که از شدت التهاب خیس عرق شده و با صدای بلند فریاد می زند:
-
بابا مواظب باش!
دستی به سر و رویش کشیدم. با دیدن من قدری آرام گرفت و دوباره به خواب رفت.
با توکل به خدا از خانه خارج شدم. هواپیما از قبل توسط متخصصان فنی به انواع بمب و موشک مسلح شده بود. با ورود من و
شهید اردستانی به آشیانه، پرسنل به استقبال مان آمدند. پس از وارسی هواپیما و انجام مقدمات، در دو گروه پروازی به پرواز در آمدیم. از قبل هماهنگی های لازم صورت گرفته بود تا پس از پرواز هیچ گونه تماسی با برج مراقبت نداشته باشیم. حالات روحی خاصی در من ایجاد شده بود. احساس می کردم که بیش از همیشه به خدا نزدیکم.

 

 

94344128670583548611.jpg


بالای سر نیروهای عراقی رسیدیم
به منظور پوشش هوایی، اردستانی در کنار و به فاصله کمی از من در پرواز بود. هنوز دقایقی از پروازمان نگذشته بود که به مرز رسیدیم. با عرض ارادت به آقا اباعبداللّه الحسین(ع) و ابالفضل العباس (س) و سایر ائمه، درحالی که سخت در راز و نیاز بودم، انبوهی از نیروها و چادرهای عراقی را در لابه لای نخلستان دیدم. برای این که از پوشش مناسبی برخوردار باشیم و یکدیگر را خوب ببینیم، به در بال همدیگر و در کنار هم پرواز می کردیم.
با سرعت 500 کیلومتر در ساعت و با ارتفاع 50 پا از سطح زمین درحال پرواز بودیم. با دیدن نیروهای عراقی که در میان نخلستان بودند، به این فکر افتادم که هر آن ممکن است چون صاعقه هایی ویرانگر بر سر ملت مظلوم کشورمان فرود آیند. با مسلسل هواپیما به سمت شان تیراندازی کردم. درحالی که سخت سرگرم جنگ بودم، دختر کوچکم را جلوی چشمانم مشاهده کردم که فریاد می زد:

- بابا مواظب باش ...



هواپیمایم با نخل ها برخورد کرد
ناگهان درخت خرمایی که ارتفاع زیادی از سطح زمین داشت، در مقابل دیدگانم قرار گرفت. به یک باره اوج گرفتم اما قسمت زیر بدنه هواپیما به نوک نخل خرما برخورد کرد و سرعت هواپیما که در آن لحظه به 800 کیلومتر رسیده بود، به کم تر از 400 کیلومتر اُفت کرد. احساس کردم تمام نشان دهنده ها و علایم هشدار دهنده از وضعیت وخیم هواپیما خبر می دهند. تصمیم به ترک هواپیما گرفتم، اما پس از چند لحظه از این فکر منصرف شدم.
اردستانی را از وضعیت با خبر کردم. او مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
-
نگران نباش. خون سردی ات را حفظ کن و تا جایی که ممکن است هواپیما را تحت کنترل داشته باش و آن را هدایت کن.
هواپیما را تا حدودی به کنترل خودم در آوردم، اما واماندگی در یکی از موتورها مشاهده می شد. در این زمان بیش از دو کیلومتر از اردستانی عقب تر بودم. او هر لحظه از طریق رادیو از وضعیت من جویا می شد. درحالی که هنوز به هدف اصلی چند مایل باقی مانده و او از من جلوتر بود، یک آتشبار 57 میلیمتری بر روی هواپیمای اردستانی شلیک کرد. با تمام توان بر روی پدافند دشمن شلیک کردم و آن را از بین بردم.

 

00176826803552000410.jpg


نیروهای دشمن را در هم کوبیدیم
از چپ و راست بر روی ما شلیک می کردند. خود را به هدف اصلی که قرارگاه سپاه یکم عراق بود رساندیم و با یک حرکت تاکتیکی حساب شده، بمب ها و موشک های خود را فرو ریختیم. با رها کردن بمب ها، هواپیما وضعیت بهتری پیدا کرد. خود را به مرز ایران رساندیم و سپس در یکی از پایگاه ها به زمین نشستیم. پرسنل زیادی به استقبال ما آمدند. با دیدن شاخ و برگ های درخت خرما و باک اضافی هواپیما که بر اثر برخورد با درخت به صورت صفحه مقاومی در مقابل جریان هوا در آمده بود، تعجب کرده بودند و بازگشت هواپیما و فرود آن را از امدادهای الهی می دیدند.
هر یک از پرسنل شاخ و برگ ها را کنده و با خود می بردند زیرا آن را تبرک و یادگاری از امام علی(ع) می دانستند.
پس از چندین ساعت کار و تلاش شبانه روزی پرسنل فنی، هواپیما دوباره به حالت عملیاتی در آمد و در زمره جنگنده های کشورمان، به ماموریت های نظامی خود ادامه داد.  

 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
خاطره ای از سرهنگ خلبان محمد زارع نژاد از شكار ميگ-25 عراق

بعد از ظهر روز 12 تیر ماه 1365، در حالی که گردان پروازی را ترک می کردم، روی تابلوی مخصوص برنامه های پروازی، نام خود را دیدم که طبق آن، می بایستی از طلوع آفتاب فردا، به عنوان فرمانده دسته 2 فروندی، در آماده باش باشم تا در صورت تجاوز هوایی دشمن، به سرعت به پرواز درآییم.
آن روز کمی دیرتر گردان را ترک کردیم؛ زیرا جلسه خاصی جهت توجیه نحوه عملیات درگیری 2 فروند از هواپیماهای خودی با هواپیماهای متجاوز دشمن –که در چند ساعت قبل اتفاق افتاده بود- تشکیل شده بود و خلبانان آن دو، رویدادهای این نبرد هوایی را تشریح می کردند. آرزو می کردم که به جای آنها بودم. اصولا بالاترین افتخار برای یک خلبان شکاری، سرنگون کردن هواپیمای شکاری دشمن در نبردهای هوایی می باشد.
با این افکار، به خانه رسیدم و همچنان تا پاسی از شب را در جستجوی راه حل های عملی برای کسب برتری هوایی در یک نبرد هوایی به سر بردم. همسرم به تصور اینکه برای همکارانم اتفاقی افتاده، مرتبا سوال پیچم می کرد. ساعت شماطه دار را برای ساعت 4 بامداد تنظیم کردم و در خیال پرواز فردا، خواب چشمانم را در ربود.
06387779182452978311.jpg
سحرگاه روز بعد با شنیدن صدای خودروی مخصوص خلبانان "آماده" از خانه خارج شدم و پس از چند دقیقه، با دریافت چتر نجات و کلاه پرواز، خود را به اتاق خلبانان آماده رساندم. پس از انجام توجیه و هماهنگی پرواز با خلبان همراه، آمادگی خود را به پست فرماندهی اطلاع دادم. هنوز لحظاتی نگذشته بود که صدای آژیر مخصوص اعلان "اسکرامبل" برای پرواز فوری هواپیماهای آماده، در فضای اتاق طنین افکند. به سرعت خود را به هواپیما رساندم و با کمک پرسنل فنی آماده پرواز شدم. پس از روشن کردن سریع هواپیما و آزمایش دستگاه های الکترونیکی متوجه شدم یکی از دستگاه ها شرایط استاندارد را ندارد. ناچار بودم هواپیما را تعویض کنم؛ لذا مجددا پس از چند دقیقه برای پرواز آماده شدم. اکنون از زمان اعلام آژیر 9 دقیقه گذشته بود و بیم آن داشتم که نتوانم به موقع با هواپیماهای دشمن برخورد کنم؛ لذا سریعا با کسب اجازه پرواز از برج مراقبت، لحظاتی بعد در دل آسمان کبود غوطه ور گشتیم.
برج مراقبت ما را به فرکانس رادار هدایت کرد. افسر مسئول رادار پرسید که آیا آمادگی کامل را برای اجرای ماموریت داریم؟ پاسخ طبیعتا مثبت بود. با صدای هیجان زده و غیر عادی افسر کنترل کننده رادار، احساس عجیبی در من بوجود آمد و حدس زدم که هواپیماهای دشمن در حوزه دفاعی ما نفوذ کرده اند و احتمال درگیری زیاد است. از خلبان شماره 2 خواستم موشک ها و مسلسل های هواپیمای خود را سریعا آزمایش و نتیجه را اعلام کند و خود نیز چنین کردم و کلید مسلسل را در حالت آماده شلیک قرار دادم. با یک نگاه سریع، آلات دقیق و نشاندهنده های سوخت هواپیما را بازرسی کردم. همه چیز در حالت عادی کار می کرد. تنها تعجب من از این بود که چرا کنترلر رادار، ما را به ارتفاع 12000 پایی راهنمایی کرد؛ زیرا معمولا برای مقابله با تجاوز هوایی دشمن، همیشه در ارتفاعات پایین تر پرواز می کردیم.
به هر حال، قبل از آنکه به ارتفاع مورد نظر برسیم، کنترلر مجددا اوجگیری به ارتفاع 15000 پا و سپس 18000 پا را مجاز کرد. آفتاب هنوز کاملا در آسمان نتابیده بود. غرق در افکار درگیری با دشمن بودم که کنترلر اعلام کرد به سمت شمال پرواز کنیم. با یک گردش سریع تاکتیکی، خود را در موقعیت رو به شمال قرار دادیم. لحظه ای نگذشته بود که مجددا دستور داده شد از سمت چپ به جنوب گردش کنیم. این کار، با انجام دو گردش 90 درجه ای تاخیری، امکان پذیر بود. هنوز 90 درجه اولی تمام نشده بود که اعلام شد: "هدف در 13 مایلی مقابل شما و در ارتفاع بالا در حال پرواز است."
به خلبان شماره 2 گفتم که به محض دیدن هدف اطلاع دهد و سپس با استفاده از پس سوز شروع به اوجگیری کردیم.
به خلبان شماره 2 تاکید کردم که از من جدا نشود و کاملا مراقب باشد. در همین لحظه، هواپیمای دشمن را مشاهده کردم. به علت فاصله زیاد نمی توانستم از او چشم بردارم. فورا شماره 2 را در جریان موقعیت هدف قرار دادم و دستورالعمل های درگیری هوایی را به دقت انجام داده، باک سوخت خارجی هواپیما را رها کردم تا قابلیت مانور بیشتری کسب کنم. تمام افکارم بر انهدام هواپیمای دشمن متمرکز شده بود. کنترلر رادار مرتبا با صدی هیجان زده ای فاصله ما را از دشمن گزارش داده، هر بار تکرار می کرد: "دقت کنید، هدف شما، یک هواپیمای میگ-25 است."
با خود گفتم چون هواپیمای دشمن مجهز به سیستم هشدار دهنده پیشرفته ای است، باید قفل کردن رادار هواپیمایم بر روی آن، در حداقل فاصله و آخرین لحظات انجام شود تا او هر چه دیرتر متوجه حضور ما در اطراف خود شود. ضمنا برنامه را به گونه ای تنظیم کردم که همزمان با انجام قفل راداری بر روی او، موشک را نیز پرتاب نمایم. تمام این موارد را به هواپیمای شماره 2 نیز اطلاع دادم.
در یک لحظه مناسب، هواپیمای دشمن را در صفحه رادار قفل کردم و با دریافت علائم پرتاب موشک حرارتی، دکمه را با انگشت فشردم. موشک رها نشد. فرصت بسیار کم بود و فاصله هر لحظه نزدیکتر می شد. می دانستم که هواپیمای میگ-25 در ارتفاع بالا، قابلیت مانور خوبی دارد و از شتاب زیاد و موتورهای بسیار قوی برخوردار است؛ بنابر این درنگ جایز نبود. به سرعت سوئیچ مسلسل را اختیار کردم و او که اکنون با دریافت علائم هشدار راداری، متوجه قفل رادار من شده بود، گردش شدیدی به راست کرد. دستگاه نشانه روی را روی او تنظیم کرده، شروع به شلیک کردم. نتیجه ای حاصل نشد. با یک مانور حساب شده، دستگاه نشانه روی را در فاصله کوتاهی، جلوتر از هواپیمای دشمن قرار داده، شلیک مرگبار مسلسل را مجددا آغاز کردم. در این لحظه فراموش نشدنی، آتش و دود فراوانی از بال سمت راست میگ زبانه کشید. قصد داشتم چنانچه موفق به سرنگونی آن نشدم، به طریق ممکن، اجازه برگشت و خروج از مرزهای هوایی کشور را به او ندهم. آنقدر هیجان زده بودم که بی اختیار، به خلبان شماره 2 گفتم: "چطور بود؟"
او هم صادقانه جواب داد: "از این بهتر ممکن نیست!"
کنترلر رادار نیز با خوشحالی این موفقیت را تبریک گفت. برای لحظاتی، خود را به هواپیمای دشمن که اکنون مانند خفاشی زخمی پرواز می کرد، نزدیک و نزدیکتر کردم. خلبان دشمن مرا به خوبی می دید. حالت پروازش عادی نبود و هواپیما با شیرجه ملایمی به سمت زمین می رفت؛ در حالیکه شعله های آتش -حدود 15 متر- به دنبال آن زبانه می کشید، تدریجا ارتفاع کم می کرد؛ لذا با علامت دست، به خلبان توصیه کردم که خود را نجات دهد؛ ولی او فقط نگاهم می کرد.
در همین لحظات، کنترلر رادار اطلاع داد که یک هواپیمای دیگر دشمن، شما را از پشت سر تعقیب می کند. با یک نگاه سریع به سوخت باقیمانده هواپیما، فهیمدم که علاوه بر کمبود سوخت، فشنگی هم ندارم تا نثارش کنم و چنانچه درگیری هوایی به سرعت توسعه پیدا کند، به هیچ وجه قادر به حمایت و پشتیبانی از هواپیمای شماره 2 نخواهم بود؛ لذا تصمیم به مراجعت گرفتم. ارتفاع ما 29000 پا بود و خط دود سیاهی از هواپیمای آسیب دیده دشمن در آسمان مشاهده می شد. ارتفاع خود را در زمان کوتاهی، به 5000 پا رساندم و برای نشستن آماده شده، به سمت فرودگاه ادامه مسیر دادم.
وقتی هواپیما را پارک کرده و به اتاق مخصوص آلرت رسیدیم، دوستانم با خوشحالی، مرا در آغوش فشردند. فرمانده پایگاه نیز به من تبریک گفت و اعلام کرد که هواپیمای دشمن سرنگون شده و عملیات وسیعی از سوی دشمن، برای یافتن خلبان آن در جریان است. ساعتی بعد یکی از استادان قدیمی پروازم که در مرکز فرماندهی نیروی هوایی خدمت می کرد، تلفنی تماس گرفت و به من تبریک گفت و اظهار کرد: "همین انتظار را از تو داشتم."
این جمله برای من بسیار غرور آفرین و با ارزش بود و آن روز را هیچگاه فراموش نمی کنم.

بر بلندای سپهر، جلد چهارم، صفحات 49 الی 54، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، چاپ سال 1382
10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 

درس تاریخی ارتش شاه ایران به عراق ؛

همه ما تاکنون کم و بیش مطالب زیادی در مورد جنگ ۸ ساله با عراق خوانده و شنیده ایم ، اما کمتر کسی می داند که همین جنگ می توانست ۱۱ سال پیش از سال ۱۳۵۹ و ۹ سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شود.در این نوشتار به درگیری مرزی سال ۱۳۴۸ با عراق می پردازیم.

در دهه ۱۳۴۰ ، حزب بعث هر روز قدرتمند تر می شد و مدتی بعد نیز حزب حاکم عراق شد.این حزب که رئیس آن در سال ۱۳۴۸ ...

، حسنالبکر بود دارای تمایلات شدید پان عربیستی ، ضد ایرانی و اسرائیلی بود.علاوه بر آن به دلیل عقاید سوسیالیسی که داشت ، به سمت و سوی قطب شرق و در راس آن شوروی کشیده شد.کشوری که در آن زمان دشمن درجه یک ایران محسوب می شد.از آن گذشته با روی کار آمدن این حزب ادعاها در مورد جزایر سه گانه ایرانی ، نام خلیج فارس و رهبری بر اعراب قوت دوباره ای یافت.در مقابل این اتحاد اعراب در مقابل ایران و مسائل مرتبط با آن (همچون جزایر سه گانه) ، حکومت پهلوی نیز هر روز روابط خود را با اسرائیل و آمریکا گسترش میداد.

در فروردین ۱۳۴۸ ، حسن الکبر ادعای حاکمیت کامل عراق بر اروند رود را مطرح کرد و گفت کشتی های ایرانی تنها در صورت آن که پرچم عراق را بر دکل خود نصب کنند و به بازرسی هایی افسران عراقی تن دهند هدف قرار نخواهند گرفت.پیرو همین تصمیم بود که وزارت خارجه عراق طی بیانه ای در ۲۶ همان ماه شط العرب را جزو لاینکف خاک عراق معرفی کرد و از دولت ایران در خواست کرد پرچم خود را از روی کشتی هایی که از این آبراه عبور می کنند پایین بکشد و پرچم عراق را نصب کند!.علاوه بر آن رژیم بعث سفیر ایران را احضار و خطاب به او چنین گفت « دولت عراق شط العرب را جزیی از قلمرو خود میداند و از دولت ایران تقاضا دارد به کشتیهایی که پرچم ایران را در شط العرب برافراشتهاند دستور داده شود پرچم ایران را پایین بیاوردند و اگر از نفرات نیروی دریایی کسی در کشتی باشد خارج شود والاّ دولت عراق مأمورین نیروی دریایی ایران را با توسل به زور از کشتی خارج خواهد ساخت و در آتیه اجازه نخواهد داد کشتیهایی که مقصد آنها بنادر ایران است وارد شط العرب شوند …» در مقابل کشورمان نیز به منظور تلافی این ادعا ، قرارداد ۱۹۳۷ را لغو اعلام کرد و خواستار انعقاد قرارداد جدیدی بر اساس خط تالوگ شد.متن سخنان امیر خسرو افشار قائم مقام وزارت خارجه چنین بود.« عهدنامه مرزی ۱۳۱۶ بیارزش و کانلم یکن است و دولت ایران در سراسر شط العرب هیچ اصلی جز اصل شناخته شده حقوق بینالملل اصل تالوگ یا خط منصف را قبول ندارد . » وی افزود « بنام دولت ایران اعلام میدارم که هرگونه تخطی و تجاوز به حقوق حاکمیت ایران در شط العرب و هرگونه مخالفت از ورود کشتیها به مقصد بنادر ایران و هرگونه توسل به زور نسبت به نیروهای مسلح ایران با مقاومت و عکسالعملی شدید مواجه شده و به آتش آنها پاسخ داده خواهد شد و مسئولیت این کار و عواقب بسیار خطرناک آن که ممکن است دامنه وسیع داشته باشد تنها متوجه دولت عراق خواهد بود »

پس از این درگیری های دیپلماتیک ، تجاوز های مکرر ارتش عراق که سابقه دار نیز بود ، شدت یافت.به قول معروف عراقی ها شمشیر را از رو بسته بودند!.در این اوضاع حساس ، چشم همه مردم به ارتش دوخته شده بود.ارتشی که سال ها برای تشکیل و تجهیز آن برای چنین روزی هزینه شده بود.بلافاصله به دستور محمد رضا پهلوی (فرمانده وقت کل قوا) و فریدون جم (فرمانده ارتش) سه نیروی هوایی ، زمینی و دریایی به حالت آماده باش صد در صد در آمدند.به همه لشگرهای پیاده و زرهی مستقر در نزدیکی مرز عراق دستور آماده کردن تجهیزات و نیروها ، طراحی عملیات و گرفتن آرایش برای پاسخ داده شد.همانطور که میدانید مهمترین نیروی واکنش سریع در همه ارتش های جهان نیروی هواییست.به نیروی هوایی که وظیفه پشتیبانی از نیروهای زمینی و دریایی را داشت ، دستور آمادگی برای حمله به عمق خاک عراق و همینطور پشتیبانی از نیروهای زمینی داده شد.در نیروی دریایی نیز همینطور بود و ناوها آماده انجام ماموریت های ابلاغی بودند.

ساعت ۵ صبح ، در تمامی پایگاه های نیروی هوایی ایران ، جنگنده بمب افکن های این نیرو مسلح به انواع بمب های سبک و سنگین به همراه خلبانان خود بر روی باند آماده ابلاغ دستور حمله بودند.سرتیپ خلبان احمد دانشمندی در این مورد میگوید :در آن روز ما تعداد ۲۴ نفر از خلبانان فانتوم را توجیه کامل عملیاتی کردیم.من آن روز لیدر (رهبر) یک دسته دوازده فروندی F-4 بودم که از ساعت ۵ صبح در ابتدای باند آرایش گرفته ، درون کابین نشسته بودیم تا در صورت ابلاغ دستور ، بلافاصله به پرواز در آییم.هدف ما در آن پرواز ، پایگاه هوایی الرشید بغداد بود که اگر درگیری آغاز می شد ، افتخار این را پیدا می کردیم تا با ۱۲ فروند F-4 مسلح به بمب های سنگین خاک الرشید را به توبره بشیم و در کنار دیگر همرزمان ، درسی تاریخی به ارتش متجاوز عراق بدهیم. تانک و نیروهای پیاده نیروی زمینی و به خصوص لشگر قدرتمند ۹۲ زرهی خوزستان ، در کنار مرز به آرایش در آمده بودند.ناوهای نیروی دریایی نیز آماده انجام ماموریت بودند.در این بین همه چشم ها به شناور ابن سینا دوخته شده بود.این شناور با اسکورت جنگنده های فانتوم نیروی هوایی و ناوهای نیروی دریایی از دهانه شمالی خلیج فارس وارد اروند رود شد.بر روی دکل این شناور پرچم بزرگ ایران به همراه سه افسر از سه نیروی هوایی ، زمینی و دریایی ارتش در حال ادای احترام نظامی بودند.همه چشم ها منتظر شلیک یک گلوله از سوی عراقی ها بود تا ارتش ایران همانند سیلی مرگبار وارد سرزمین عراق شود و درس سختی به ادعاهای آنان بدهد.اما کشتی ابن سینا بدون آن که کوچکترین آسیبی ببیند و حتی گلوله ۷٫۶۲ میلیمتری از کلاشنیکف های عراقی بیرون بیاید! از اروند رود عبور کرد و در ساعت ۱۲ ظهر نیز دولت عراق با اعلام عقب نشینی از ادعای خود شکست خفت باری را متحمل شد.

سر انجام مشکلات مرزی با عقد قرارداد ۱۹۷۵ مابین ایران و عراق که تا هنوز هم پا برجاست حل شد.با این چنگ و دندان نشان دادن ارتش ایران بود که عراقی هایی تا زمانی که در سال ۱۳۵۹ نیروهای مسلح ضعیف و نا منظم بودند ، به خود جرات نگاه چپ به کشورمان را نداد.البته این همسایه جنایتکار دست از تجاوز برنداشت و بارها و بارها به درگیری با نیروهای مسلح کشورمان (در پیش از انقلاب) پرداخت تا بلکه اغده شکست ۱۳۴۸ از ارتش ایران را جبران کند!

 

 
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
هدف قلب بغداد


74881897183518836805.jpg


سال 1363، کشور عراق جنگنده های جدید خود را تحویل گرفته بود و همه روزه توسط بمب افکن های میگ 25 در ارتفاع بالا پرواز کرده و شهرهای ایران بخصوص تهران را بمباران می کردند. در این بمباران تعداد زیادی از مردم بی دفاع به شهادت می رسیدند. مردم غیور ایران بی صبرانه منتظر بودند تا جوابی قاطع به این حملات داده شود.
در آن سو نیز کشور عراق با تحویل گرفتن پیشرفته ترین تجهیزات پدافندی، دم از آن می زد که شهر بغداد توسط رینگ های پدافندی قوی محافظت می شود و هر جنگنده ای قصد بمباران بغداد را داشته باشد، در چندین کیلومتری این شهر سرنگون می شود. لذا نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با این که می دانست پدافند عراق بسیار قوی و خطرناک است، تصمیم گرفت این سد را شکسته و از آن عبور کند.


اهمیت حضور بر فراز بغداد
این عملیات از دو جنبه دارای اهمیت بود:
اول این که با توجه به نزدیک بودن عملیات زمینی گسترده توسط رزمندگان اسلام، این عملیات هوایی می توانست نقش عمده ای در بالا بردن روحیه آنان داشته باشد؛ زیرا همانند همین تبلیغاتی که درباره پدافند قدرتمند عراق می شد، درباره نیروهای زمینی و لجستیک هم عراق تبلیغات گسترده ای به راه انداخته بود.
دوم مردم ایران با انجام این عملیات علاوه براین که متوجه می شدند نیروهای نظامی شان همچنان بیدار و قدرتمند هستند، دیگر تحت تاثیر جنگ روانی بعثیون قرار نمی گرفتند.
نیروی هوایی با توجه به نزدیکی به مرز و دارا بودن تجهیزات خوب برای پشتیبانی و احتمال فرود اضطراری هواپیما پایگاه شکاری همدان، این پایگاه را مامور انجام این عملیات نمود.


 

83526937561000204525.jpg

طراحی عملیات
طرح نقشه پرواز با ساعت ها مطالعه سرانجام عملیاتی شد و با توجه به خطرات بالایی که این عملیات داشت، فرماندهی وقت پایگاه هوایی همدان تصمیم گرفت تا تعدادی از زبده ترین خلبانان پایگاه انتخاب شوند و سپس از بین آنها داوطلب برای این عملیات انتخاب شود. تمامی کارها طبق برنامه پیش می رفت. در بعداز ظهر یک روز سرد زمستانی در سال 1363 درحالی که اکثر پرسنل به منزل خود عزیمت کرده بودند، از سوی معاونت پایگاه، به مسئول عملیات اسامی اعلام شد تا آنها را در اسرع وقت خبر کنند.
مسئول عملیات شخصا دست بکار شد. درحالی که عقربه های ساعت عدد 7 بعدازظهر را نشان می داد، به تمامی منتخبین اعلام شد هرچه سریع تر خود را به پست فرماندهی پایگاه برسانند.
خلبانان یکی پس از دیگری به پست فرماندهی رسیدند و بلافاصله به اتاق اهداف پایگاه راهنمایی شدند. این کار ادامه پیدا کرد تا کلیه منتخبین دور هم جمع شدند و هر کس از دیگری علت احضار خود را جویا می شد.

 

 

احتمال بازگشت از این ماموریت بسیار پایین است
پس از دقایقی فرمانده پایگاه وارد شد و شروع به سخنرانی کرد :
- این روزها دشمن خیلی گستاخ شده که هر شب به ایران حمله هوایی می کند و عده زیادی از هموطنان مان را به خاک و خون می کشد. سرانجام از سوی مسئولین تصمیم گرفته شده است تا جهت تقویت روحیه عمومی مردم و رزمندگان ما هم اهدافی را در شهر بغداد بمباران کنیم. همه می دانیم که تبلیغات عراق روی پدافند این شهر بسیار زیاد است و سرلشکر شهید عباس دوران هم بر روی همین شهر هدف قرار گرفت و به شهادت رسید. ولی من با توجه به نیروی ایمان شما، امیدوارم بتوانیم از این موانع عبور کرده و اهداف از پیش تعیین شده را در داخل این شهر بمباران کنیم. با توجه به خطرات بالای این ماموریت، احتمال بازگشت هواپیما و خلبانان اعزامی بسیار پایین است. حالا با توجه به توضیحاتی که داده شد، هرکس تمایل دارد در چنین عملیاتی شرکت کند، دست خود را بالا بیاورد.


خلبانان هر دو دست خود را بالا بردند
بعد از سخنان فرمانده پایگاه، حاضرین همه در سکوت بودند و آن گاه همه شاهد حماسه ای دیگر بودند. تمامی حاضرین، بدون استثنا دست خود را بالا بردند. حتی عده ای از خلبانان دو دست خود را بالا بردند.
چشمان اشک بار فرمانده پایگاه نشان دهنده همه چیز بود. او اوج ایثار را در مقابل خود می دید. به دلیل این که هیچ کدام از فرماندهان پیش بینی همچین حرکتی را نکرده بودند، مجبور شدند تا به قید قرعه خلبانان را انتخاب کنند.
قرعه به نام سرتیپ خلبان (سروان آن زمان) "سیدرضا پردیس" - فرمانده سابق نیروی هوایی - و سرتیپ خلبان (سروان آن زمان ) "جهانبخش حسنی" افتاد.


خلبانان منتخب کار بر روی طرح پروازی را آغاز کردند
هر دو بلافاصله شروع به مرور نقشه پرواز، سمت حرکت، ارتفاع و سرعت نمودند. تمامی نقاط مسیر را شناسایی و مقدار سوخت مصرفی را نیز محاسبه کردند. محل استقرار پدافند دشمن نیز به خوبی بر روی نقشه تا شهر بغداد مشخص بود. به دلیل تراکم بالای پدافند دشمن، کار طراحی عملیات تا پاسی از شب به طول انجامید. قرار شد با توجه به اختلاف افق 30 دقیقه ای همدان با بغداد، عملیات در لحظات اولیه طلوع آفتاب در همدان آغاز شود و دقیقا 30 دقیقه بعد، وقتی هواپیما بر روی شهر بغداد بود آفتاب در آن جا در حال طلوع باشد.

 

 
93740596558515926311.jpg
 
 

شروع عملیات
صبح روز بعد ساعت 5 صبح، آخرین توجیهات پروازی انجام پذیرفت و خلبانان پس از گرفتن تجهیزات پروازی، از زیر قرآن مجید عبور کرده و به طرف پرنده آهنین بال حرکت کردند. هوا تاریک و خیلی سرد بود. در آشیانه هواپیما خلبانان با استفاده از چراغ قوه، آخرین بازدیدها را از هواپیما انجام دادند و بدون معطلی سوار هواپیما شدند. با اشاره خلبان، ابتدا موتور راست و سپس موتور سمت چپ با استفاده از کمپرسور روشن شد. خلبان با توجه به هماهنگی های قبلی، بدون آن که تماس رادیویی با برج برقرار کند، به ابتدای باند رفته و با گرفتن علامت های مخصوص به حرکت درآمد و در دل آسمان جای گرفت.
هواپیما با سرعت به سمت مرز پیش می رود و در نزدیکی مرز ارتفاع خود را برای پنهان ماندن از دید رادار، تا حد ممکن کم می کند. به شکلی که کوه های مقابل خلبان ارتفاع بیشتری داشتند. بعد از لحظاتی هواپیما به نقطه صفر مرزی می رسد و خلبان با رساندن ارتفاع به 100 پا با سرعت 850 کیلومتر در ساعت، از مرز عبور کرده و وارد خاک عراق می شود.


نذر کنیم در صورت بازگشت به دیدار حضرت امام (ره) برویم
خلبانان بعد از ورود به خاک عراق نذر می کنند که در صورت بازگشت، به دیدار حضرت امام (ره) بروند.
هواپیما به آخرین نقطه مشخص می رسد و خلبان با گردشی مناسب در مسیر اصلی قرار می گیرد تا از جنوب بغداد وارد شهر شود. در تمامی طول پرواز تا هدف، مسیر طوری طرح ریزی شده بود که حدالامکان هواپیما کم تر از نقاط مسکونی عبور کند تا مبادا دیده بان های عراقی از ورود آنها قبل از رسیدن به بغداد مطلع شوند. خلبانان در 20 مایلی بغداد گردش نهایی را انجام می دهند. دشمن دیگر از وجود هواپیمای ایرانی مطلع شده بود و ستون های آتش پدافند آنها آسمان را فرا گرفته بود. با توجه به تهدیداتی که خلبانان متوجه آن شده بودند، پرنده آهنین با سرعت آسمان را می شکافت و پیش می رفت.

 

 

سرانجام هواپیما به هدف رسید
به لطف الهی خلبانان بر روی کارخانه ای که هدف بود رسیده و آن جا را مورد حمله سنگین خود قرار می دهند. پس از رها کردن بمب ها بر روی هدف، اینک هواپیما سبک شده بود. خلبان به دلیل این که مورد هدف پدافند آن جا قرار نگیرد، مسیر را ادامه داده و بعد از رفع خطر ابتدا گردشی سریع انجام می دهد و با افزایش سرعت تا 1100 کیلومتر به سمت کوه های مرزی ایران حرکت می کند. به دلیل حجم بالای پدافند آنها مجبور می شوند ارتفاع خود را تا 20 متری از سطح زمین پایین بیاورند. کابل های برق فشار قوی در حومه بغداد، مهم ترین خطر بود که خلبان مجبور می شد گهگاه ارتفاع خود را برای رد شدن از بالای آنها زیاد کند ولی بلافاصله دوباره به ارتفاع 20 متری برمی گشت.

 

 

 

هواپیمای دشمن در تعقیب فانتوم
هنوز دقایقی نگذشته بود که مشکلی بزرگ گریبان آنها را می گیرد. کمک خلبان اطلاع می دهد که یک فروند هواپیمای دشمن با سرعت در تعقیب آنهاست. چاره ای نبود. خلبان سرعت را به حداکثر مجاز می رساند و هواپیما را به ارتفاع 10 متری از سطح زمین می رساند. پرواز در این ارتفاع بسیار خطرناک بود زیرا در صورت اصابت موشک هواپیمای دشمن، به علت سرعت زیاد و ارتفاع کم، دیگر خلبانان فرصت پریدن از هواپیما را نیز نداشتند ولی چاره ای نبود. آنها باید این ریسک را می پذیرفتند زیرا در ارتفاع بالاتر هواپیمای دشمن به راحتی آنها را هدف قرار می داد.
کمک به خلبان می گوید که تا حد ممکن ارتفاع را کم کند و موتورها را در حالت پس سوز قرار دهد. خلبان نیز چنین می کند. در این هنگام اولین قفل راداری برای شلیک موشک از سوی هواپیمای دشمن بر روی فانتوم ایرانی انجام می شود که کمک خلبان با مهارت خاص و استفاده از دستگاه جنگ الکترونیک، آن را خنثی می کند ولی به خاطر این که تمرکز خلبان برهم نریزد، این مطلب را به خلبان اطلاع نمی دهد.

 

 

میگ عراقی دست بردار نبود
هواپیمای دشمن دست بردار نبود. کمک مجددا از خلبان می خواهد که ارتفاع را کم تر کند که خلبان به کمک می گوید دیگر از این کم تر نمی شود و هواپیما در صورت کم کردن ارتفاع با زمین برخورد می کند. کمک با نگاهی به بیرون متوجه می شود ارتفاع هواپیما به قدری کم است که خار و خاشاک بیابان با زیر هواپیما فاصله بسیار کمی دارند. پرواز در این ارتفاع و با سرعت بیش از 1100 کیلومتر. خطرناک تر از این ممکن نیست. تنها با اشاره کوچکی به فرمان کنترل، هواپیما به طور حتم سقوط می کرد و اینها همه نشان از مهارت و قدرت بالای خلبان در هدایت هواپیما داشت.


خلبان دشمن می خواهد به هرقیمتی فانتوم ایرانی را سرنگون کند ولی ...
در این هنگام هواپیمای دشمن خود را عاجز از این می بیند که هواپیمای فانتوم را هدف قرار دهد. ارتفاع خود را کم می کند تا با قرار گرفتن در پشت سر فانتوم، در فرصتی مناسب آن را هدف قرار دهد. کمک خلبان بلافاصله متوجه موضوع می شود ولی به دلیل این که مبادا تمرکز خلبان برهم ریخته شود، به او چیزی نمی گوید و اعلام می کند هواپیمای دشمن دست از تعقیب برداشته. ولی برای اطمینان از ارتفاع پایین و با همین سرعت به پرواز ادامه بده تا نزدیکی مرز هواپیمای دشمن دوبار دیگر عمل قفل راداری را بر روی فانتوم ایرانی انجام می دهد که هربار کمک خلبان با مهارت بالا این قفل را در هم می شکند ولی بازهم به خلبان اطلاع نمی دهد. تا این که به یک باره کمک متوجه می شود که هواپیمای دشمن دیگر در تعقیب آنها نیست و تصور می کند که با توجه به نزدیک شدن به مرز، از تعقیب آنها دست برداشته است.

 

 

43590654899867665163.jpg

مشکلی دیگر فانتوم را تا مرز سقوط پیش می برد
در همین لحظه بخاطر پرواز در ارتفاع بسیار کم ناگهان خلبان متوجه تیرهای چوبی سیاه رنگی می شود که به سرعت به آنها نزدیک می شوند. بی درنگ فرمان هواپیما را با تمام قدرت به عقب می کشد. هواپیما بلافاصله شروع به اوج گیری می کند ولی نمی تواند به ارتفاع لازم برسد و قسمتی از باک های خارجی و سکان عمودی هواپیما با یک کابل برق برخورد می کنند و هواپیما تکان شدیدی می خورد. ولی خوشبختانه آسیب به حدی نبود که آنها نتوانند به مسیر خود ادامه دهند.
بنزین هواپیما به علت استفاده از پس سوز و پرواز در ارتفاع پایین، بسیار کم شده بود. خلبان که دیگر در چند مایلی مرز قرار داشت، پس سوز موتورها را خاموش می کند و برای کاهش مصرف سوخت سریعا شروع به افزایش ارتفاع می کند. این کار به دلیل این که امکان داشت فانتوم به وسیله رادار پدافند و یا هواپیماهای گشتی عراق شناسایی شود، بسیار خطرناک بود ولی خلبان چاره ای نداشت. کم کم هواپیما ارتفاع گرفت و به ارتفاع 29000 پا رسید.


هواپیما به سلامت فرود می آید
خلبان بلافاصله با رادار تماس می گیرد و موقعیت و وضعیت را اطلاع می دهد. افسر کنترل رادار که بسیار از بازگشت آنها خوشحال بود و خلبان را راهنمایی می کند.
به دلیل کمبود سوخت، خلبان از فاصله 70 مایلی پایگاه به تدریج شروع به کم کردن ارتفاع می کند و با تماس با برج مراقبت، به سلامت به زمین می نشیند.
خلبانان در میان استقبال دوستان و پرسنل از هواپیما پیاده می شوند و با نگاهی به هواپیما، قدرت و خواست خداوند را دوباره مشاهده می کنند.


 

90746891216295255493.jpg


معجزه ها یکی پس از دیگری
براثر برخورد هواپیما با کابل های فشار قوی، قسمت هایی از باک خارجی هواپیما کنده شده بود و به صورت صفحات مقاوم و سرعت گیر در مقابل جریان هوا قرار گرفته بود و این چیزی بود که طبق دستورالعمل پروازی موجب سقوط هواپیما می شد.
در همین هنگام خلبانان متوجه معجزه دیگری می شوند. از سوی رادار مرزی اعلام می شود که با توجه به اطلاعات آنها که از روی صحبت های خلبانان عراقی تعقیب کننده فانتوم بدست آورده بودند، هواپیمای تعقیب کننده فانتوم به دلیل پرواز در ارتفاع پایین و عدم توانایی خلبان در کنترل هواپیما، با زمین برخورد کرده و متلاشی شده است.

دیدار با رهبر انقلاب
در همان روز خلبانان نذر خود را به اطلاع مسئول عقیدتی پایگاه می رسانند و ایشان نیز با تهران تماس می گیرند که حضرت امام (ره) با پذیرش درخواست خلبانان آنها را به حضور می پذیرند.
در ملاقات حضوری خلبانان با امام راحل، حضرت امام (ره) در سخنانی می فرمایند:
"شما لشگریان اسلام باعث افتخار اسلام و امام عصر(عج) هستید. برایتان آرزوی سلامت و توفیق می کنم "


برداشتی آزاد از برنامه یادآوران و خاطرات سرتیپ خلبان سید رضا پردیس

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
نبرد با میراژهای عراقی

خاطره ای از سرتیپ خلبان فضل الله جاویدنیا (عموجاویدنهاجا)


بیشتر از یک سال از شروع جنگ تحمیلی می گذشت ، در طول این مدت ، همیشه برتری هوایی از آن نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و ضربات جبران پاپذیری به نیروی هوایی عراق وارده شده بود به نحوی که امکان هرگونه ابتکار عمل از دشمن بعثی سلب گردیده بود.در خلال این مدت ، کشور عراق از سوی اکثر دول غربی و شرقی برای هواپیماهای MiG-23 به منظور هدف قرار دادن نفتکش های ایران که نفت صادراتی کشورمان را از جزیره خارک بارگیری می کردند ، و کشتی های تجاری که کالاهای اساسی مورد نیاز کشور را به بندر ماهشهر می آوردند ، در اختیار کشور عراق قرار می گرفت که با واکنش و حضور شبانه روزی هواپیماهای گشتی F-14 تامکت در خلیج فارس مواجه و بیش از 95 درصد ماموریت های آنان خنثی گردید.

بر همین اساس ، دولتمردان عراق دست به دامان کشور فرانسه شدند و دیری نپایید که تعداد قابل توجهی هواپیمای میراژ تحویل کشور عراق گردید.با ورود این هواپیما ، نیروی هوایی عراق جان تازه ای گرفت زیرا میراژها به آخرین فناوری جنگ الکترونیک و موشک های راداری و حرارتی مجهز بودند.

در روزهای نخست آذر ماه 1360 ، خلبانان عراقی موفق گردیدند با استفاده از هواپیماهای میراژ ، درد سر هایی را برای سه فروند از تامکت ها که در جنوب کشور مشغول گشت هوایی بودند ، بوجود آورند که خوشبختانه خلبانان از این ماجرا جان سالم به در بردند و خروج اضطراری نمودند.

بلافاصله از سوی شهید عباس بابایی جلسه ای با حضور همه خلبانان F-14 تشکیل شد و موضوع تهدید هواپیماهای میراژ مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت.اگر می خواستیم از منطقه ایستایی عقب تر پرواز کنیم ، عراقی ها به خواسته های نامشروع خودشان رسیده بوند و این جرات به آنان داده می شد که بی پروا از هر نقطه ای وارد حریم هوایی کشور ما شوند و مقاصد شوم خود را به اجرا در آورند.اگر هم می خواستیم از منطقه ایستایی روزهای قبل جلوتر برویم ، با تهدید موشک های زمین به هوای سام دشمن که در مناطق اشغالی غرق کشور مستقر بودند مواجه می شدیم.هر کس در اندیشه چاره ای بود.جسله تا حدود ساعت 12 شب به طول انجامید و همگی بر این عقیده بودیم که نباید به دشمن میدان بیشتری داده شود.باید چاره ای اندیشیده می شد که بتوان هواپیماهای میراژ را مورد اصابت قرار داد.

برابر برنامه تنظیمی ، نخستین پرواز ، نیم ساعت قبل از طلوع آفتاب بود که من و شهید خورشیدی باید این پرواز را انجام می دادیم.در آن جلسه ، من به شهید بابایی پیشنهاد نمودم که اگر بتوانید هماهنگی لازم را به منظور لغو تمامی پروازهای ورودی و خروجی فرودگاه اهواز و همچنین همه پروازهای برون مرزی که جهت انهدام هدف های مورد نظر در جنوب کشور عراق توسط شکاری بمب افکن های نیروی هوایی در ساعات اولیه صبح صورت می گیرد ، انجام دهند ، ما می توانیم در سکوت مطلق رادیویی ، خلبانان عراق را غافلگیر کنیم.ایشان و سایر خلبانان ، کاملا متوجه منظور من از این پیشنهاد شده بودند ؛ زیرا در آن زمان ، اکثر پروازهای پشتیبانی هوایی توسط هواپیماهای ترابری نیروی هوایی از آنجا انجام می شد و همچنین تمامی هواپیماهای شکاری - بمب افکن ما که پس از انجام ماموریت بمباران از خاک عراق وارد کشور می شدند ، ابتدا برای هواپیماهای F-14 یک هدف محسوب می شدند.همچنین هماهنگی های لازم جهت شناسایی هواپیماهای ترابری مستلزم مکالمات زیاد رادیویی و اتلاف وقت بود که این خود فرصتی مناسب را برای هواپیماهای میراژ فراهم می ساخت.

همان شب ، پیشنهاد من با مرحوم سرتیپ خلبان بهرام هوشیار ، معاونت عملیات وقت نهاجا در میان گذاشته شد و ایشان دستور لغو تمامی پروازهای شکاری بمب افکن را از پایگاه های جنوب و غرب کشور و پروازهای ترابری به فرودگاه اهواز را در ساعات اولیه صبح صادر و هماهنگی های لازم را با رادارهای خودی به منظور حفظ سکوت مطلق رادیویی به عمل آورد.

ساعت 5 بامداد روز چهارم آذر ماه 1360 ، مجددا طرح پروازی را با شهید خورشیدی مرور کردیم و راس ساعت 30 : 6 از باند پروازی پایگاه هشتم شکاری به پرواز در آمدیم.ضمن اوج گیری ، به ارتفاع حدود 20 هزار پا رسیدم و به سمت اهواز ادامه مسیر دادیم.

منطقه ایستایی ما شمال اهواز تا نزدیکی حمیدیه بود.البته عراقی ها در حوالی حمیدیه یک سکوی موشکی سام مستقر کرده بودند که خود تهدیدی انکار ناپذیر برای ما بود.طلوع خورشید در آن دقایق اولیه صبح برای ما یک مزیت بود زیرا ما را قادر می ساخت که سمت غراب را بهتر ببینیم و برای عراقی ها یک نکته منفی بود زیرا خورشید مستقیم در چشم آن ها بود و قادر به دیدن ما نبودند.

دقایقی از طلوع خورشید نگذشته بود که دو فروند هواپیمای میراژ از پایگاهی در نزدیکی شهر بصره به پرواز در آمدند و با ارتفاع 22 هزار پایی وارد منطقه ایستایی خود در حوالی اروند رود شدند.آنها توسط رادارهای زمینی خود از موقعیت ما آگاه بودند ، همانگونه که هیچ کدام از تحرکات آنان برای ما پوشیده نبود.

برای این که بتوانند ما را مورد هدف قرار دهند ، باید فاصله ای کمتر از 20 مایل با ما داشته باشند.ما شاید می توانستیم در بیشتر از این مسافت هم اقدام به شلیک موشک نماییم ولی هر چقدر می توانستیم فاصله را کمتر از بیست مایل کنیم ، شانس بیشتری برای نابود کردن میراژها داشتیم ولی میراژها از حدود فاصله 20 مایلی ما به سمت داخل کشورشان گردش می کردند و ما نیز به دلیل وجود سکوی موشکی سام نمی توانستیم جلوتر برویم! باید کاری می کردیم تا انها بیشتر داخل کشور ما شوند.هر بار که به سمت یکدیگر پرواز می کردیم ، آنها جرات بیشتری پیدا می کردند و جلوتر می آمدند.در یکی از این نزدیک و دورشدن ها بود که تصمیم نهایی را گرفتم و در فاصله حدود 25 مایلی از آنها سکوت رادیویی را شکستم و به رادار زمینی اعلام نمودم برمی گردم.البته می دانستیم که همه مکالمات ما از طریق استراق سمع ، در همان لحظه ترجمه و به خلبانان میراژ اعلام می شد و آنها هم که در رادارهای خود متوجه تغییر سمت و گردش من شده بوند ، به حرکت خود به سمت شرق ادامه دادند.

در یک لحظه ، من هواپیما را وارونه نمودم و با مانوری بسیار شدید به سمت زمین رفتم و در ادامه گردش ، با مانوری دیگر شبیه به دایره مجددا ارتفاع گرفته و سر هواپیما را به سمت غرب قرار دادم.شهید خورشیدی که کمک خلبان بسیار ماهری بود ، بلافاصله رادار را روی آنان قفل نمود و ما در موقعیتی مناسب برای شلیک موشک قرار گرفتیم.یک تیر موشک دوربرد فینیکس به سمت آنها شلیک نمودم.
هواپیماهای میراژ با کمک سامانه جنگ الکترونیک خود متوجه قفل شدن رادار ما و شلیک موشک به سمت خود شده بودند ولی چون من در ارتفاع پایین تری بودم ، نمی توانستند مرا پیدا کنند.بنابراین بی هدف و بدون اینکه روی ما قفل راداری انجام داده باشند ، دو تیر موشک حرارتی به طرفمان شلیک نمودند و چون سامانه های جنگ الکترونیک هواپیماهای ما قفل شدن رادار و یا شلیک موشکی را نشان نداده بودند ، من اطمینان داشتم موشک های شلیک شده دشمن - که خود شاهد شلیک آنها بودم - ، به من برخورد نخواهند کرد.چون موشک ما هنوز فعال نشده بود ، لذا نیاز به دریافت اطلاعات راداری از هواپیمای ما داشت.بر این اساس ، پرواز را به سمت هواپیماهای میراژ ادامه دادم تا این که برخورد موشک شلیک شده را به یکی از هواپیماهای میراژ و انفجار آن در آسمان شمال اهواز دیدم.بلافاصله مشاهده نمودم که قطعات موشک و هواپیمای منفجر شده به هواپیمای میراژ دوم نیز اصابت نمود که آن هم در حال سوختن به سمت عراق گردشی کرد ولی به دلیل وجود تهدیدات زمینی موشک سام ، قادر به تعقیب آن نبودیم.

خلبان هواپیمای منفجر شده موفق شد با استفاده از چتر نجات در شمال اهواز فرود آید و دقایقی بعد توسط بالگردهای خود به محل استقرار تیم هماهنگ کننده نیروی هوایی در فرودگاه اهواز که با چشم خود شاهد نبر هوایی ما بودند انتقال یافت.

پس از بازجویی هایی که از این خلبان به عمل آمد ، تمامی نکات ریزی که ما می خواستیم در مورد هواپیماهای میراژ عراقی بدانیم ، به دست آمد و تا پایان جنگ دیگر هیچ یک از هواپیماهای عراقی حتی میراژها جرات و جسارت نزدیک شدن به مناطقی که تامکت در حریم آن مشغول گشت زنی بود را نداشتند.به گفته خلبانانی که بعدها به اسارت ما در آمدند ، به آنها دستور اکید در مورد عدم درگیری با هواپیماهای F-14 داده شده بود. *

در تاریخ دوازدهم آذر ماه همان سال ، نیروی هوایی عراق 6 فروند هواپیمای میراژ را مامور شکار یک فروند F-14 تامکت نمود که در آن درگیری ، مجددا من و شهید خورشیدی شرکت داشتیم و توانستیم یک فروند از آن میراژها را ساقط کنیم و از مهلکه جان سالم به در ببریتم. لذا توسط فرمانده وقت پایگاه هشتم شکاری شهید بابایی برای ما نشان لیاقت درجه یک درخواست گردید.
11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

نیمه شب شانزدهم دی ماه 59، شانزده روز پس از اسارتم، در باز شد. نگهبان داخل شد. رو به من کرد و گفت: «مستر! آماده شو برویم.» گفتم:
ـ کجا؟
خندید و گفت:
ـ هتل.
بچه ها که در اتاق بودند، شروع به سر و صدا کردند. آنها را ساکت کردم. مقداری برایشان صحبت کردم و پس از دلداری دادن آنها گفتم: «با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ، دیر یا زود تمام خواهد شد و به کشور بازخواهید گشت. خدای نکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید.»
در این حال، نگهبان اشاره کرد که یاالله! یاالله! وقتی خواستم از اتاق خارج شوم، یکی از بچه ها ایست خبردار داد و من هم جواب دادم. سپس خداحافظی کرده و بیرون آمدم.
مرا داخل یک ماشین مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود انداختند و دستانم را بستند. نگهبان وقتی داشت در ماشین را می بست، خنده ای کرد وگفت: «مستر! داری می روی هتل پیش دوستانت، الله کریم.» در داخل آمبولانس تنها بودم. یک راننده و یک سرباز مسلح در جلو ماشین نشسته بودند. حدود بیست دقیقه مرا در خیابان ها گرداندند. نمی توانستم جایی را ببینم. گاهی نگهبان گوشه ی پرده را کنار می زد، نگاهی به من می انداخت، می خندید و سرش را تکان می داد.
من که اولین بار بود این سرباز را می دیدم، تعجب کرده بودم که چرا این چنین می کند! لبخندش برای چیست؟ احساس خوبی نداشتم. در این فکر بودم که خدایا مرا به کجا می برند! آن هم این وقت شب. چرا سرباز می گفت به هتل می روی! مگر می شود اسیر را به هتل ببرند و... پس از چند لحظه که در افکار خود غرق شده بودم، در دل گفتم: «پناه بر خدا، هر چه پیش آید راضی هستم.»
آمبولانس ایستاد و از تغییر صدای ماشین دریافتم که وارد یک ساختمان شدیم. در عقب ماشین باز شد. رو به روی در، دیوار بود و من جز دیوار چیز دیگری را نمی دیدم. یک نفر به سرعت آمد و جلو چشمانم را محکم بست. کمی هم با آن دو نفری که مرا آورده بودند صحبت کرد و سپس با گفتن: «امشی! امشی!» مرا حرکت داد.
موقع حرکت جایی را نمی دیدم. به این طرف و آن طرف دیوار می خوردم و آنها هم می خندیدند. بیست قدمی بیشتر جلو نرفته بودیم که مرا نگه داشت و گفت: «مستر! پله» فهمیدم که باید از پله بالا بروم. چند پله که بالا رفتیم، احساس کردم داخل یک راهرو شدیم که کف آن را موکتی نرم پوشانده بود. یکباره حالتی ناخوشایند به من دست داد. نکند واقعاً مرا به هتل آورده باشند! اگر چنین باشد حتماً نقشه ای دارند و می خواهند با اذیت کردنم، اطلاعات بگیرند. در حالی که در این افکار غوطه ور بودم، با چند گردش در پیچ و خم راهرو، مرا نگه داشتند و چشمانم را باز کردند. خود را در اتاقی دیدم بسیار کثیف که پر بود از لباس های کهنه و بعضی از آنها هم خونی بود. فردی آنجا ایستاده بود که کت و شلوار پوشیده بود و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:
ـ چطوری سروان؟ لباس هایت را در بیار!
لباس پروازم را درآوردم. ولی او گفت: «بقیه را هم در بیار!» گفتم:
ـ لباس زیرم را دیگر چرا؟
با عصبانیت گفت:
ـ زودباش در بیار! ممنوع!
تمام لباس هایم را به جز یک شورت درآوردم. اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی ام. گفتم:
ـ اینها را لازم دارم.
نگاهی کرد و گفت:
ـ انگشترت را دربیار! ممنوع!
راجع به پلاک زیاد سختگیری نکرد. انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازم گذاشت و گفت: بعداً به شما خواهند داد.
یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تنم کردند. لباس به قدری کثیف و چندش آور بود که حال آدم به هم می خورد. اما چاره ای نبود باید می پوشیدم. سرباز چشمانم را دوباره بست، بازویم را گرفت و اتاق بیرون برد. چند قدمی که رفتیم، ایستاد. صدای باز شدن در آسانسور را شنیدم. مرا داخل آسانسور بردند و دو طبقه بالا رفتیم. پس از خروج از آسانسور صدای چند نفر را شنیدم که با هم عربی صحبت می کردند. صدای رادیو هم که ترانه می خورد بلند بود. یکی از آنها گفت:
ـ اسمت چیه؟
ـ محمد یوسف
ـ اسم پدرت؟
ـ محمد ابراهیم.
ـ اسم پدر پدرت؟
ـ الله یار.
ـ اینکه پنج اسم شد. اسم خودت کدام است؟
ـ محمد یوسف.
ـ اینکه دوتاست.
ـ ما بعضی هامون دو اسمی هستیم.
ـ عشیره ات چیست؟
ـ منظورت اسم فامیل است؟
ـ هیt>t>... هی ... بله.
ـ احمدبیگی.
بعد او گفت:
ـ اسمت چنین است. محمد یوسف محمد ابراهیم احمدبیگی.
گفتم:
ـ هیt>t> ... هی!
خندیدند و همه تکرار کردند هیt>t> هی. سپس همان فردی که سوال می کرد ادامه داد:
ـ درجه ات چیست؟
ـ سروان.
ـ شغلت؟
ـ طیار.
ـ چه هواپیمایی؟
ـ اف4
ـ اف خمسه؟
ـ لا، اف اربعه.
با صدای بلند گفت:
ـ هو اف اربع؟ «استرانگ!»
مشخصاتم را ثبت کردند و چند قدمی مرا بردند. سپس چشمانم را باز کردند. تازه فهمیدم که کجا هستم. یک در پولادین، یک سلول انفرادی. هتلی که صحبت آن را می کردند، باید همین جا باشد. از بغل که نگاه کردم، سالن بسیار تنگ و طولانی را دیدم که من در وسط آن ایستاده بودم و هر طرفش حدود چهل، پنجاه اتاق داشت. درِ سلول را باز کردند و مرا به داخل هل دادند و در را بستند.

 

منبع: http://www.tasnimnews.com/Home/Single/251010

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره‌ای از کاپیتان محمد اسماعیل امیدی

image0202.jpg

 

در روز یازدهم مهر 1359 صبح زود به اسماعیل امیدی از خلبانان تیز پرواز اف 5 ماموریت داده می‌شود تا در یک دسته دو فروندی هدفی را در اطراف شهر ناصریه عراق با راکت بزنند. هواپیمای شماره 2 در مسیر دچار مشکل می‌شود و به این دلیل ، نیروهای دشمن را در سه‌راهی سایت دهلران هدف قرارداده و باز می‌گردد. اسماعیل به تنهایی به سمت هدف ادامه می‌دهد ، جایی که برابر محاسبات باید هدف در آنجا باشد ازتفاع می گیرد و به سمت آن شیرجه می‌رود . اما ظاهرا چیزی شبیه گاوداری می‌بیند و از شلیک کردن به سمت آن منصرف می‌شود . با این کار پدافند دشمن او را کشف و به سویش تیر‌اندازی می‌کند . او در تلاش دوباره مخازن سوخت را پیدا می‌کند و با تکنیک پاپ آپ ( گرفتن ارتفاع و شیرجه) ، 78 راکت را به سوی آن شلیک می کند و مخازن را به آتش می‌کشد . از طرفی پدافند دشمن ، که از وجود او باخبر شده است دیواری از آتش برایش درست می کند . چند گلوله به هواپیما می خورد ، ولی او مسیر را به سمت مرز خودی ادامه می دهد . حوالی عین خوش یک موشک به موتور راست هواپیمایش اصابت می‌:ند و آن را از کار می‌اندازد. به دلیل سرعت کم ، موشک دیگری به موتور چپ صدمه می زند. امیدی بلافاصله روی کانال گارد رادیو ( فرکانس اضطراری) وضعیت خود را اعلام می‌کندو همه سعی خود را به کار می بندد تا هواپیما را به پایگاه برساند . سروان مجید تقوی ،‌ که مشغول انجام علمیات دیگری بود ، صدای او را می شنود و توصیه می کند تا می تواند از منطقه تحت اشغال دور شده و سپس هواپیما را ترک کند. خلبان هواپیمای گشت زنی اف 14 سروان دشتی زاده نیز که صدای او را می گیرد ، همین توصیه را می کند. عملکرد موتورها به حداقل می‌رسد و آتش در حال سرایت به نقاط دیگر هواپیما است و دیگر او قادر به کنترل آن نیست . ساعت 7:30 دقیق صبح ، او بعد از اعلام موقعیت خود (‌رادیال 270 درجه و 47 ناتیکال مایل از پایگاه) هواپیما را با صندلی پران ترک می کند .

لحظاتی بیهوش می شود که باز شدن چتر او را به خود می آورد .

یک بررسی اجمالی از منطقه به او نشان می دهد که حدود دو تا سه مایل از جبهه دشمن فاصله دارد . در همین حال حواسش به هواپیما می رود که به سمت جنوب گردش کرده و در حال سقوط است. لحظه ای بعد متوجه موقعیت خود می‌شود که به زمین نزدیک شده و تا می آید وضعیت مناسب فرود به خود بگیرد ، با رمین برخورد سختی کرده و از ناحیه کمر صدمه می بیند . امیدی می‌گوید:

تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود. احساس سوزش زیادی در ناحیه سر و صورت و چانه داشتم . خون زیادی روی لباسم ریخته بود و صورتم خیس بود. سریع تصمیم گرفتم وسایلم را جمع کنم. همه را زیر یک سنگ گذاشتم . فقط وسایل کمک های اولیه را برداشته به سمت تپه‌های غربی دویدم. بالا رفته در یک نیمه‌گودال نشستم و خودم را پانسمان کردم. بعد به سمت شمال شرق در پشت تپه خود به راه افتادم. به رغم اینکه درد شدیدی داشتم از ترس دستگیری و اسارت فقط به فکر دور شدن از منطقه بودم. صدای یک بالگرد توجه‌آم را جلب کرد . دراز کشیده و به آسمان نگاه کردم. بالگرد دشمن بود . خوشبختانه پشت تپه را جستجو می کرد. من هم سعی کردم تا آنجا که می‌توانم از نقطه فرودم دور شوم . حدود دوکیلومتر جلوتر تپه دیگری قرار داشت . با تمام قوا شروع به دویدن کردم. خودم را به آنجا رساندم . مشخص بود که توپخانه دشمن به سمت دزفول تیرا‌ندازی می کند. احساس درد بیشتر شده ولی وحشتم دو چندان بود. به ساعت نگاهی انداختم ، 4:30 دقیق بعد از ظهر ! احساس کردم موقعیت مناسب است . با بی‌سیم کمک خواستم. سروان بهرام قانعی ، خلبان اف 14 پوشش هوایی صدایم را گرفت . گفت به پایگاه اطلاع خواهد داد . خواست تا پانزده دقیقه بی سیم را خاموش کنم. در تماس بعد خبر خوش آمدن دو فروند بالگرد را برایم مخابره کرد. درخواست بعدی این بود که رادیو را روشن بگذارم تا خلبانان نجات با من تماس بگیرند. وقتی بالگرد ها را در فاصله پانصد متری دیدم ، خود را به بلندی رساندم و تلاش کردم حتما مرا ببیند. آن‌ها را تا فاصله ده بیست متری نگاه می کردم و بعد از آن دیگر متوجه هیچ چیز نشدم. دقایقی بعد از صدای خلبان مجتب اربابی که تقاضای کمک می‌کرد، متوجه وجود چند فروند شکاری دشمن بالای سرمان شدم. به اربابی گفتم تا می تواند پایین و در دره‌های پرواز کند. خیلی زود دو فروند اف 5 و یک فروند اف 14 به نزدیکی ما رسیدند و شکاری‌های دشمن فرار را بر قرار ترجیح دادند.

در بیمارستان پایگاه هوایی دزفول نشستیم . چانه ، زیر لب پایین و پیشانی‌ام پانسمان شد و از کمرم عکس گرفتند . مشخص سه مهره از کمرم ترک برداشته است. 48 ساعت بعد بع بیمارستان نیروی هوایی در تهران اعزام شدم و پس از حدود یک سال درمان دوباره به فضای پرواز بازگشتم.  

 

منبع : ستاره های نبرد هوایی ، احمد مهرنیا

 

 

image0201.jpg

 

 

همچنین این خاطره را زبان خلبان مجتبی اربابی ، خلبان هلی‌کوپتر نجات بخوانید :

 

از خاطرات جالب و خواندنی مجتبی اربابی‌،نجات یکی از خلبانان شکاری «اف-5 » به نام «اسماعیل محترم امیدی» است که روز یازدهم مهرماه 1359 اتفاق افتاد. امیدی که یکی از دوستان بسیار خوبش بود،‌ شب قبل از سانحه در یک جمع دوستانه و صمیمی احساس خود را، از اینکه احتمالا در عملیات روزهای آتی به خیل شهدا خواهد پیوست یا به دست نیروهای دشمن اسیر خواهد شد‌، به اربابی می‌گوید و از او قول می‌گیرد اگر در آن سانحه زنده ماند‌، مجتبی سعی خود را برای نجاتش بکند.

 امیدی برحسب اتفاق‌، صبح روز بعد برای تخریب مخازن سوخت دشمن در حوالی شهر «علی غربی» به پست فرماندهی فرا خوانده شد. پس از انجام توجیه قبل از پرواز‌، با خلبان همراه خود عازم ماموریت شدند. هواپیمای اسماعیل بعد از شلیک راکت‌ها به هدف و انهدام آن‌، مورد اصابت دو موشک حرارتی قرار گرفته و در حوالی «عین خوش»، بین نیروهای خودی و دشمن از کنترل خارج شد. خلبان چاره‌ای جز ترک آن با صندلی پران نداشت؛‌ بنابراین در میان تپه‌ ماهورهای منطقه با چتر نجات فرود می‌آید و چون احتمال اسارت به دست دشمن می‌رفت‌، به سرعت چتر و سایر ملزومات همراه خود را پنهان کرده و با اینکه حال خوشی نداشت به انتظار نجات می‌نشیند و دعا می‌کند.

 وقتی اطلاعات به پایگاه رسید،‌ به سرعت اربابی و ستوان اکبر پورسیف‌، خلبان همراه او را فرا خواندند و از آنها خواستند خودشان را با حمایت یک فروند بالگرد تهاجمی «کبرا»ی هوانیروز‌، به منطقه رسانده و خلبان را قبل از اینکه به دست دشمن اسیر شود‌، او را نجات دهند. با شنیدن این خبر قلب اربابی فرو ریخت و یاد قولی که دیشب داده بود، افتاد.

 گروه نجات به سرعت دست به کار شد و با عزمی راسخ،‌ «بالگرد 214 » را به سوی منطقه هدف هدایت کرد و برای پیدا کردن امیدی‌، تا بالای سر نیروهای دشمن پیش رفت. آتش پدافند منطقه به سوی آنها گشوده شد و به رغم آنکه تعدادی گلوله به بالگرد اصابت کرده بود اربابی همچنان ماموریت را در ارتفاع خیلی پایین ادامه داد.خلبان کبرا‌ که وضعیت را بسیار خطرناک تشخیص داده بود چند بار از او خواست تا برگردد و به استقبال مرگ نرود اما او همچنان مصمم بود تا به قولش عمل کند.

 صدای ملخ بالگردها به گوش امیدی می‌رسد. ابتدا باورش نمی‌شود خودی باشند ولی وقتی پرچم ایران را روی آنها می‌بیند‌، رادیوی بی‌سیم را برداشته و به آنها اخطار می‌دهد جلوتر نروند. با گفتن سمت و تکان دادن دست‌، توجه آنها را به خود جلب می‌کند. اربابی، با اینکه منطقه ناهموار است، به سراغ او می‌رود و بالگرد را طوری نگه می‌دارد که یک اسکیت آن روی صخره و اسکیت دیگر روی هوا می‌ماند در این حال امیدی بی‌رمق را به داخل بالگرد می‌کشند و از مهلکه دور می‌کنند. در مسیر برگشت، یک هواپیمای شکاری عراقی آنها را رهگیری و به سمت‌شان شلیک می‌کند اما چون خدا با آنها بود از این حمله نیز جان سالم به در می‌برند و در محوطه بیمارستان پایگاه هوایی دزفول به زمین می‌نشینند تا امیدی هرچه سریع‌تر مداوا شود. تعداد زیادی از کارکنان و همکاران به استقبال آنها آمده و این کار بزرگ را تحسین می‌کنند.

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

حمله به قرارگاه مخفی
خاطره ای از سرهنگ خلبان "علیرضا غفاری"  

 

0bb588911189.jpg

    
یکی از روزهای پایانی 1363 بود که به من ابلاغ شد در ماموریت پشتیبانی از نیروهای خودی، قرارگاهی از دشمن را که در فاصله نه چندان دور از مرز و در جبهه میانی غرب کشور قرار داشت، مورد حمله هوایی قرار بدهم . در آن زمان من افسر جوانی بودم که به عنوان کمک خلبان در هواپیمای "اف 4" انجام وظیفه می کردم و تا آن وقت چندین بار ماموریت های پشتیبانی نزدیک هوایی را در خطوط مقدم جبهه و همچنین ماموریت های ضربتی تاکتیکی را در قلب خاک عراق تجربه کرده بودم.
پس از توجیهات لازم درباره هدف و منطقه اطراف آن توسط افسر اطلاعات عملیات، به اتفاق یکی از خلبانان که به عنوان فرمانده هواپیما تعیین شده بود عازم انجام ماموریت شدیم . برای جلوگیری از شناسایی توسط رادار دشمن در آن منطقه، تصمیم داشتیم که در ارتفاع کم و از لای کوه ها خود را به هدف برسانیم و در یک برگشت صدو هشتاد درجه هدف را مورد حمله قرار دهیم و در همان جهت به سوی مرز برگردیم. برای اجرای این تاکتیک بزرگ ترین مسئله ناوبری در ارتفاع کم بود که من عهده دار آن بودم. بر روی نقشه ای که تهیه شد تمام مسیر پروازی را به گونه ای ترسیم کرده بودم که در معرض حداقل تهدیدات دشمن قرار داشته باشیم . نقاط مختلفی را روی نقشه مشخص کردم و مقدار بنزین را در هر نقطه محاسبه و روی نقشه یادداشت کردم.
وضعیت هوا را از هواشناسی گرفتم . لکه های ابر در آسمان اطراف پایگاه و مه غلیظ در ارتفاعات گزارش شده بود اما هوای منطقه هدف خوب بود. البته هوا خیلی سرد بود و من از روی احتیاط تجهیزات زمستانی را با خود برداشتم. آخرین هماهنگی ها نیز انجام شد و پس از صرف صبحانه و انجام کارهای اداری قبل از پرواز و عبور از زیر کتاب خدا عازم ماموریت شدیم.


به سوی هدف پرواز کردیم
هواپیما مجهز به انواع بمب های معمولی ضد نفر و ضد زره بود . خلبان کابین جلو نیز بازدیدهای لازم را انجام داد. سپس با یاد خدا هواپیما را روشن کردیم و لحظاتی بعد برای برخاستن ابتدای باند پروازی قرار گرفتیم. بدون هیچ تماس رادیویی و یا صحبتی که موجب استراق سمع احتمالی دشمن شود با علائمی قراردادی آخرین وارسی های پروازی و موتور انجام شد و سپس در قلب آسمان جای گرفتیم.
وقتی انسان کاری فنی و دقیق را به صورت متوالی انجام دهد آن چنان مشغول می شود که گذشت زمان را درک نمی کند. مثلا در هر لحظه مواردی بود که بایستی با کابین جلو هماهنگ می شد مانند این که دقیقاً چند ثانیه از مسیر جلو یا عقب هستیم؟ ساعت و کرنومتر هر دو کابین چند ثانیه دیگر برای سمت بعدی صفر و مجدداً راه اندازی گردد؟ یا در مسیر، وجود ارتفاعات و فشار قوی و دکل ها و برج ها بایستی هماهنگ و یادآوری شود و حتما هر گونه آثار و علائم الکترومغناطیس، از تهدیدات پدافندی دشمن، بر روی نشان دهنده مربوطه در هر دو کابین وارسی شده عکس العمل های لازم گرفته شود و پس از یادداشت آن در گزارش های بعد از پرواز ارائه شود . لحظاتی پس از اتمام مخازن سوخت خارجی، بر روی نیروهای خودی قرار داشتیم و منطقه، به نظر من از آرایش نظامی خوبی برخوردار بود.

Pqp3kmS.jpg


از مرز عبور کردیم
ارتفاع را کم کردیم و اندکی بعد باید مرز را پشت سر می گذاشتیم و همچون تیری در قلب دشمن نفوذ می کردیم. ناگهان تجمع زیادی از تجهیزات و ادوات جنگی دشمن شامل تانک ها و نفربرها و خودروهای زرهی را دیدم . از خلبان کابین جلو پرسیدم:
- این همه تجهیزات در این جا ... چه نقشه شومی برای ما دارند؟
او گفت:
- نگران نباش! حساب همه اینها را خواهیم رسید.
به محاسبات قبلی رجوع کردم . دستگاه ناوبری ما، هدف را چند مایل جلوتر و اندکی به چپ نشان می داد. لحظاتی بعد جاده ای که نقطه تقاطع آن با مسیر هواپیما آخرین نقطه نشانه زمینی ما بود مشاهده شد. مانورهای آمادگی برای رها کردن بمب ها را شروع کردیم و با فشار کمی ، هواپیما به سرعت اوج گیری کرد و تلاش کردیم تا آن را در موقعیت مناسب برای شیرجه به سوی هدف قرار دهیم. دستگاه ضد الکترومغناطیسی هواپیما به خوبی کار می کرد و تنها نگرانی ما توپ های ضد هوایی بود که گلوله هایشان در زیر هواپیما و اطراف آن منجر می شد. حتی آتشی که از دهانه توپ های مستقر بر روی زمین زبانه می کشید، کاملاً دیده می شد.


9ede721411b0.jpg

هدف کاملا استتار شده بود
هواپیما را با مانور صد و هشتاد درجه به سمت هدف هدایت کردیم . از خلبان کابین حلو پرسیدم:
- آیا هدف را در دستگاه نشانه روی خود داری؟
او هواپیما را به چپ و راست مانور داد و همزمان گفت:
- آنتن های تلویزیون و منبع آب را می بینم.
یک باره فریاد زد:
- بله دیدم . آنها زیر درختان انبوه استتار شده اند.
با فشار دکمه بمب ها بر روی تجهیزات و خودروهای زرهی رها شدند و همزمان دوربین عکاسی مستقر در انتهای هواپیما شروع به کار کرد . عوامل دشمن را به وضوح می دیدم که قصد داشتند جان خود را نجات دهند. ارتفاع آن قدر پایین بود که که من خودروهای در حال شعله ور شدن را در درون آینه های اطراف کابین می دیدم .
با انجام چند مانور خود را از منطقه هدف که آسیب فراوان دیده بود دورکردیم . هنوز از بازدید سیستم های هواپیما و نشان دهنده های موتور و بازرسی میزان سوخت فارغ نشده بودیم که مجدداً بر فراز نیروهایی که در ابتدای ورود به مرز از کنار آنها عبور کرده بودیم قرار گرفتیم.


c162606c306b.jpg

نیروهای مستقر در مرز را به رگبار بستیم
خلبان کابین جلو آتش مسلسل ها را متوجه تانکر سوختی کرد که همراه این کاروان بود و لحظاتی بعد این تانکر در آتش غرق شد .
کم کم به مرز نزدیک می شدیم و ارتفاع می گرفتیم تا این که در فضای کشور خود ارتفاع را به 25000 پا رساندیم و پس از تماس با رادار خبر موفقیت آمیز این عملیات را با رمز اعلام کردیم . آنها هم هواپیماهای گشت و مراقبت هوایی را برابر روش به سوی ما فرستادند. هواپیماهای گشت هوایی، با عبور از منطقه پرواز ما و حرکت به سمت مرز پوشش لازم را برای مقابله و جلوگیری از حمله احتمالی شکاری های دشمن فراهم کردند و ما با خیالی آسوده به سمت پایگاه خود ادامه مسیر دادیم. دقایقی بعد در پایگاه فرود آمدیم و سپس راهی آشیانه هواپیما شدیم. طبق معمول فرماندهان و پرسنل پایگاه در انتظار ما بودند. بعد از پیاده شدن آنها ما را مورد استقبال قرا دادند و برایمان گوسفند قربانی کردند. بلافاصله فیلم دوربین ها پیاده شد و ساعتی بعد با ظهور و چاپ فیلم ها و عکس ها به بررسی نتایج ماموریت پرداختیم . عکس ها گویای موفقیت در ماموریت بود و ادوات نظامی دشمن را در حال شعله ور شدن نشان می داد و در واقع توفیق در اجرای ماموریت را به صورت مستند تایید می کرد. 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

آقا دست همگي  درد نكنه كلي حال كردم

اما الان بازمونده هاي اون دوران حماسه و غرور آفريني كجا هستند به تاريخ پيوستند يا فراموش شدند يا ....

 

 

چي بگم

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

تیمسار سرلشکر خلبان عباس دوران

خاطره ای از ایشان از زبان کیومرث حیدریان

در استانه عملیات بیت المقدس در منطقه مشغول صرف ناهار بوديم که ناگهان يکي از بچه هاي تکاور نيروي دريايي ارتش با حالتي پريشان و آشفته وارد شد، خيلي بغض کرده بود و در نهايت نتوانست مانع گريه کردن خود شود.
وي افزود: وقتي دليل اين حالت را از وي جويا شديم، اين تکاور که به سختي حرف مي زد، گفت: همين الان از خرمشهر مي آيم، ساعاتي قبل صحنه هايي ديدم که بسيار تکان دهنده و وحشتناک بود و برايم به کابوسي تبديل شده است.

حيدريان ادامه داد: تکاور در خصوص جزييات صحنه هايي که مشاهده کرده بود؛ گفت: در خرمشهر وقتي بعثي ها حمله کردند، من خود را درون يک تانکر خالي از آب پنهان نمودم، تانکر هم به حدي گلوله خورده بود که سوراخ سوراخ شده بود.

تکاور افزود: وقتي از يکي از اين سوراخها بيرون را نگاه مي کردم، ديدم بعثي ها يک دختر پرستار را به اسارت در آورده اند. آنها بعد از آزار و اذيت بسيار به اين دختر معصوم، در نهايت تير خلاصي به سر او زدند و دخترک پرپر شد.

تيمسار خلبان "حيدريان" در حالي که اين خاطره را با بغض مطرح مي کرد، گفت: در همين لحظه سرلشکر شهيد " عباس دوران " بسيار متاثر و ناراحت شده بود، از جاي برخاست و گفت: زود باشيد بچه ها، الان موقعش است که يک ضربه حسابي به اين نامردها بزنيم و حق آن دختر معصوم را بگيريم.

وي گفت: وقتي با "عباس" به پرواز درآمديم ، نزديکي هاي جزيره "مينو " چادرهاي بعثي ها را مشاهده کرديم و ديديم که افسرانشان روي صندلي نشسته بودند و ساير افراد آنها به صورت چهار رديفي ايستاده بودند و آشپزها مشغول دادن غذا به آنها بودند.

تيمسار افزود: در اين هنگام به اتفاق شهيد دوران، آنها را به رگبار مسلسل بستيم و درست مانند يک سفره 100 متري که از فراز آسمان مشهود است، ديديم که همه آنها قلع و قمع و بر زمين پهن شدند، در اين هنگام ديدم که دماغ هواپيماي شهيد دوران چپ و راست مي شود، احساس کردم که هواپيماي وي آسيب ديده اما موضوع اين نبود بلکه اين هم رزم من چنان خشمگين و برآشفته شده بود که چپ و راست مي رفت و بعثي ها را درو مي کرد.

وي گفت: در اين هنگام شهيد " دوران " فرياد مي زد " انتقام آن دختر پرستار را مي گيرم".

 

dm-DJOC.jpg

15 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره ای از جناب سرهنگ جلیل پور رضایی:


خاطره دیگر من مربوط میشود به زمانیکه من رییس عملیات بوشهر بودم و کاکاوند فرمانده پایگاه.

و ان در رابطه با بمباران از ارتفاع بالا، یعنی ازحدود ۴۲۰۰۰ پا ، مساوی با ۱۴ کیلومتری بالای زمین بود که همواره با تعداد ۴ فانتوم هر کدام مجهز به ۶ بمب ۷۵۰ پوندی صورت میگرفت.
در زمانیکه این نوع بمباران از سوی گروه طرح معاونت عملیاتی نیروی هوایی طرح ریزی شده بود، من ابدا اطلاعی از ان نداشتم، چون بعنوان فرمانده یک گردان اموزشی رزمی موقت در بندرعباس و سپس در شیراز انتخاب شده بودم. ولی درست روز فردایی که بعنوان رییس عملیات بوشهر بانجا رفتم، ماموریت بمباران ارتفاع بالایی به پایگاه ابلاغ شد. چون خودم تا انزمان چنین پروازی نکرده بودم دستور دادم که مرا شماره ۳ بگذارند. 
همه ما از بوشهر بلند شدیم و وقتیکه امیدیه را رد کردیم به تدریج بارتفاع ۴۲۰۰۰ پا اوج گرفتیم – جهت اطلاع هر هواپیمای جنگنده ای، حتی در زمان حاظراگر به این ارتفاع اوج بگیرد مانند هر ایرلاینی هست که در همان ارتفاع پرواز میکند و سرنشینان ان چای و یا قهوه خود را میخورند. به این معنی که ان قابلیت مانور و چالاکی خود را از دست میدهد.
بالاخره بر روی هدف رسییدیم. اف ۱۴ هایی که قرار بود مواظب ما باشند انجا نبودند. چند تایی موشک سام ۲ بسوی ما پرتاب شد که هیچکدام بما نخورد. ولی بعد که بسلامت نشستیم با خود فکر کردم که ما نمیبایست فقط به شانس اکتفاکنیم. ان موشکها میتوانست به هر کداممان اصابت کند. 
این نوع بمباران مانند پوکر روباز بود و در ان از اصل غافلگیری خبری نبود. هر کسی میتوانست با چشمان خود دود سفید ما را در بیست، سی مایلی ببیند چه رسد به رادارهای دشمن که حتما از حدود ۱۰۰ مایلی ما را میدیدند. البته هر کدام از چهار فروند مجهز به سیستم پخش پارازیت بودیم و پرواز جمعی را نگهمیداشتیم که دستگاههای ما بیشترین پارازیت را ایجاد کند. ولی هنگامیکه نزدیک رادار انها میرسیدیم، همه ما را از ورای پارازیتها میدیدند، و اول از همه یک یا دو تا از هواپیماهای رهگیر خود را بسوی ما روانه میکردند و اگر انها نمیتوانستند کاری بکنند، انوقت موشکهای سام ۲ خویش را که هر کدام باندازه یک تیر چراغ برق بود بسمت ما پرتاب میکردند که واقعا ترسناک بود – اگر هر کسی بشما گفت که از موشکی که بسوی او میاید نمیترسد یا دروغ میگوید ویا انکه حواس خویش را از دست داده است.
استدلال گروه طرح عملیات ستاد این بود که در صد تلفات این نوع بمباران فقط ۴ در صد است در مقایسه با تلفات انواع بمباران دیگر که بمراتب بالاتر بود. و درست هم میگفتند، ولی استدلال منهم این بود که، "ما در ان ارتفاع مانند یک بره هستیم ، وهرکدام از چهار فروند فکر میکند که ان ۴ در صد ممکنست بنام او اصابت کند و بنابراین عدد ۴ در صد در خیال او میشود ۱۰۰ در ۱۰۰.
پس از چندین پرواز دیگر که حتی یکبار موشک یک میراژ عراقی با فاصله بسیار کمی از روی کاناپی ما گذشت – جالب است که من بمحص دیدن موشک سرم را دزدیدم که همانجا بالا سر دشمن و در میان انهمه موشکهایی که بسمت ما میامد، از اینکارم خنده ام گرفت – ناگهان فکری بمغزم خطور کرد که نه تنها امنیت بمباران از ارتفاع زیاد را بیشتر میکرد، بلکه تلفات بیشتری را بدشمن وارد میکرد. وان به این ترتیب بود که بجای چهار فروند، هشت فروند در این نوع بمباران شرکت کنند. دسته دوم فاصله مناسبی را از دسته اول نگهمیدارد بنحوی که وقتی دستی اول به منطقه خطر میرسد، دسته دوم در خارج ازان قرار داشته و رادار موشکهای سام را با دستگاهای پخش پارازیت خود اشباع میکند. و تقریبا زمانیکه دسته اول بمبهای خود را رها کرده و از منطقه خطر خارج میشود، دسته دوم وارد همان منطقه میشود و دسته اول همان مزاهمت را برای رادارهای دشمن ایجاد میکند.
این فکرم را با سرهنگ خلبان کاکاوند که فرمانده پایگاه بوده و در گذشته افسر پروژه جنگهای الکترونیک بود در میان گذاشتم. برگشت گفت "جلیل فکر بسیار خوبی هست. خودت با جناب سرهنگ هوشیار تماس بگیرو طرحت را باهاش در میان بگذار."
یکی دو هفته بعد که برای شرکت در کمیسیون نقل و انتقالات به ستاد رفته بودم، مستقیم به دفتر معاونت عملیات نیروی هوایی، سرهنگ خلبان بهرام هوشیار رفتم و از اجودانش خواستم که میخواهم چند دقیقه ای با او صحبت کنم. دو سه دقیقه ای بعد خود جناب سرهنگ هوشیار بیرون امد و گفت ، "پوررصایی بیا تو". 
رفتم تودفترش و خبردار ایستادم و تا اینکه بمن گفت، "پوررصایی چرا خبر دار ایستاده ای؟" و با اشاره به مبلی گفت، "اینجا بشین".
نشستم و اول از همه گفت، "پوررصایی، فیلم ان نیروگاه برق ناصریه را که زدی، ده بار نگاه کردم و کیف کردم. بعدش فیلم را بردم به فرمانده نیرو نشان دادم. میدیدم همینجوری که بمبهات به هدف میخوره، چشمان ایشان هی گشاد تر و گشادتر میشه که دیگر طاقت نیاوردم ،
و عرص کردم، "بازهم رشتیها قربون."
توصیح انکه ایشان خودشون رشتی بودند و منهم که لاهیجان بدنیا امده بودم، رشتی محسوب میشدم – داستان بمباران نیروگاه برق ناصریه را بعدا خواهم گفت.
بگذریم که ایشان پس از چندین سوال از نحوه اجرای طرح من با ان موافقت کرد. و از ان به بعد تا زمانیکه من دربوشهر بودم بمبارانهای هوایی همواره با هشت فروند صورت میگرفت.

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

از زبان منوچهر شیر اقایی

یادم هست قبل از پرواز، گوسفندی آوردند تا قربانی کنند. با خود گفتم خوب است گوسفند را قربانی کنند، بعد پرواز کنیم. ریختن خون قربانی دفع بلاست.
به خلبان محققی گفتم:
- جناب سرگرد!
- جانم!
- اجازه بدهید قربانی کنند بعد برویم! محققی با لهجه ی تر کی اش گفت: " شیرآقایی بیا برویم، امروز آنقدر برایت قربانی کنم که کیف کنی" رفتیم. از بغل فاو و بصره روی نخلستانها دور زدیم و رفتیم به طرف شلمچه. بین شلمچه و جایی به نام "دور بند" ستون نیروهای زرهی دشمن در حال حرکت بود. از آن بالا می دیدم که هنوز کاور و پوشش توپ ها و تانک ها رویشان است. تجهیزات نو زیر نور آفتاب برق می زدند. رفتیم روی ستون و بمب ها را ریختیم. عجیب بود! چنان غافلگیر شده بودند که حتی یک تیر ضد هوایی هم به طرف ما نینداختند. ارتفاع ما پایین بود. تانکهای دشمن را که منفجر می شدند، می دیدم. به خلبان گفتم: " جناب سرگرد، روی خرمشهر نرویم. گردش به چپ بکنید."
فاصله ی آنجا با خرمشهر برای هواپیمای پر سرعتی چون "اف4" خیلی کم بود. خلبان به چپ گردش کرد. رفتیم طرف ایستگاه حسینیه و جاده ی خرمشهر به اهواز. همین طور که پرواز میکردیم به یک مقر دشمن رسیدیم. دور مقر خاکریز زده بودند. ما در ارتفاع پایین پرواز می کردیم. صبح زود بود. تعدادی نظامی دشمن به صف شده بودند. به خلبان گفتم:
- جناب سرگرد نیروهای دشمن را می بینید؟
- دارمش.
به طرف محل تجمع دشمن رفت. مسلسل هواپیمای ما 640 فشنگ داشت. خلبان محققی مسلسل را روی نیروهای دشمن گرفت و شروع به شلیک کرد. من از آن بالا صحنه ای دیدم که هرگز برایم در پروازهای بعدی تکرار نشد. یک نظامی دشمن را دیدم که تیر خورد و چنان بالا پرید که که از هواپیمای ما بالاتر رفت! البته ما در ارتفاع پایینی پرواز میکردیم. کالیبر هواپیما طوری بود که وقتی به هدف می خورد، منفجر میشد، دو زمانه بود. انگار آن نظامی پرواز کرده بود. مثل سوپر من در کارتون های تلویزیون. او را که دیدم با خودم گفتم: " جل الخالق"
خلبان محققی با مسلسل قتل عام کاملی از نیروهای دشمن به راه انداخت. ده ها نفر از نظامی های اشغالگر را لت و پار کرد. همان جا با چشمان خودم قربانی کردن را دیدم. وقتی فرود آمدیم، جناب سرگرد گفت:
- شیرآقایی! این هم قربانی که میخواستی!
- جناب سرگرد، من قربانی را بالاتر از هواپیما دیدم.

16 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره ای از جناب سرهنگ جلیل پور رضایی:

و اینهم داستان بمباران نیروگاه برق الناصریه

اگر دوستان بیاد داشته باشند، وقتی داستان بمبارانهای از ارتفاع بالا را میگفتم، به انجایی رسیدم که میبایست طرح خود را با معاونت عملیات، سرهنگ خلبان بهرام هوشیار در میان میگذاشتم، و ایشان اجرای انرا تصویب میکرد. ولی هنگامیکه بدفتر او وارد شدم، اول از همه او شروع بصحبت کرد و گفت: " "پوررصایی، فیلم ان نیروگاه برق ناصریه را که زدی، ده بار نگاه کردم و کیف کردم. بعدش فیلم را بردم به فرمانده نیرو نشان دادم. میدیدم همینجوری که بمبهات به هدف میخوره، چشمان ایشان هی گشاد تر و گشادتر میشه که دیگر طاقت نیاوردم و عرض کردم، "بازهم رشتیها قربون." 

داستان اینستکه چند ماهی پیش گروه طرح عملیات ناگهان تصمیم گرفت که بمباران پالایشگاههای نفتی عراق کافی هست، و نیروگاههای برق دشمن بایستی منهدم شود، ودر این راستا به استاد و پیش کسوت من، سرهنگ خلبان منصور ناصری ماموریت دادند که از نیروگاه برق الناصریه عکس هوایی بگیرد. پس از عکس هوایی، چهار فروند به لیدری همدوره من شادروان سرهنگ خلبان محمود اسکندری روانه بمباران این نیروگاه شدند، ولی بمبهای همه به ترانسفورموتورهای پشت ساختمان اصلی که مغز اصلی نیروگاه در ان قرار داشت خورده بود. و من که عکس بعد از بمباران را دیده بودم تا مدتها سر بسر محمود میگذاشتم که چرا سیم کشیهای برق مردم بدبخت عراق را پاره پاره کرده اند، واو هم بمن پاسخهای انچنانی میداد.
تا انیکه دو سه ماه پس از ماموریت اول، دوباره دقیقا همان ماموریت، منتها با دو فروند اف۴ به پایگاه ما ، و بگردانی که من فرمانده اش درشاهرخی بودم ابلاغ شد. پورفرزانه را گذاشتم شماره ۲ خودم، و عکس هوایی را که منصور گرفته بود خوب مطالعه کردم.
دیدم که او عکس هوایی خود را از غرب بشرق گرفته و تقریبا از ۱۰ مایلی نیروگاه شروع بعکس برداری کرده و همه چیز بروشنی در عکس پیدا بود. تصمیم گرفتم که منهم دقیقا همان مسیر منصور را پرواز کنم. مسیری را انتخاب کردم که ابتدا از شمال دزفول و سپس از بیست مایلی شمال هدف ما میگذشت و ازانجا به نقطه ای در حدود ۱۵ مایلی غرب نیروگاه میرسیدیم، و از انجا دقیقا مسیری را که منصور پرواز کرده بود میگرفتم.
هر هواپیمای ما مجهز به تعداد ۶ بمب ام ک ۸۲ بود که هر کدام پانصد پوند وزن داشتند، و میبایست راس ساعت ۱ بعدازظهر نیروگاه را بمباران میکردیم.

خلاصه از شاهرخی بلند شدیم ولی وقتیکه هنوز داخل خاک خود بودیم ولی خاک دشمن از دور دستها پیدا بود، دیدم خدایا عجب دید مزخرفی. طوفان شن و خاک تمام جنوب عراق را فر گرفته بود. شماره ۲ من که میبایست فاصله ۳۰۰۰ پایی را از من نگهمیداشت، برای اینکه هواپیمای مرا خوب ببیند، امده بود و حدود ۱۰۰۰ پایی من پرواز میکرد.
با خودم فکر کردم که بهتر است ماموریت رابعلت دید کم ناتمام بگذارم و به شاهرخی برگردیم. ولی در یک ان فکر دیگری به مخیله من خطور کرد. و ان باین ترتیب بود که اولا این دید خراب برای دشمن هم خرابست و صد هوایی انها هم نمیتواند ما را براحتی ببیند. علاوه بر ان، این طوفان شن هم رادارهای انها را اشباع خواهد کرد، و مشکل خواهند داشت که ما را کشف کنند. بنابراین تصمیم گرفتم که ماموریت را ادامه دهم.
فقط نگرانی من از پورفرزانه بود که بیش از حد نزدیک من پرواز میکرد که واقعا لازم نبود و منهم ترجیح دادم چیزی باو نگویم. هدف را از بیست مایلی شمال ان دور زدم و مسیر منصور ناصری را دنبال کردم. گرچه دید افقی خوب نبود ولی دید عمودی بدرستی همانندی بود که عکس منصور نشان میداد و من انرا از بر کرده بودم.
در چهار پنج مایلی نیروگاه، ناگهان پرسنل پدافند عراقی را دیدم که از زمین والیبال دارند سراسیمه بطرف حتما توپهای خود میدوند – یک ان خنده ام گرفت. بعدها که یک خلبان پایگاه هوایی الناصریه را باسیری گرفتیم، او بما گفت که در ان روزی که ما نیروگاه برق انها را بمباران کردیم، پروازهای انها بعلت دید کم استند بای بوده است.
چون مسیرم را با دقت پرواز میکردم، ساختمان اصلی نیروگاه برق را درست جلوی دماغ هواپیما دیدم. بجای انکه دگمه بمب را درست زمانیکه دستگاه نشانه روی من بر ان قرار دارد فشار دهم، بمبها را اندکی زودتر رها کردم. بمحص رها کردن بمبها دیدم ای خدا دارم به دودکشهای انطرف ساختمان نیروگاه میخورم. بقول خلبانها فقط ده شاهی دسته فرامین را بعقب کشیدم، و همین کافی بود که با سرعت پانصد ناتی که داشتم هواپیما به دو سه هزار پا اوج بگیرد که ابدا نمیخواستم. چون بمجرد انکه ارتفاع گرفتم، دستگاههای
من جستجوی رادارهای دشمن را بلافاصله کشف کرد. چارهای نداشتم جز انکه هواپیما را به پشت خود برگردانم تا سریعتر ارتفاعم را کم کنم.وقتی بسلامت بخاک خود برگشتیم من و پورفرزانه هواپیمای همدیگر را چک کردیم. هواپیمای من سالم بود، ولی باک بنزین خارجی رحیم جر خورده بود. پارگی باک او بخاطر پدافند دشمن نبود، بلکه بخاطر فاصله نزدیکش با من، ترکش بمبهای من باو خورد بود.
بر رسی فیلمهای ما نشان داد که ما ۷۵در صد به ان نیروگاه خسارت وارد کرده ایم. فقط هواپیمای من که مجهز به دوربینهای فیلمبرداری از جلو و عقب بود نشان میداد که اولین بمب من کوتاه و به مخزن گازی خورد که انا منفجر شد. دو بمب دقییقا به ساختمانی خورد که اطاق کنترل انجا بود، و بقیه بمبهای من همانجایی خورد که بمبهای محمود اینها خورده بود.

 

dm-I4E4.jpg

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
 
سرگردان در آسمان عراق
خاطره ای از سرهنگ خلبان سیدمجتبی فاطمی

93461665439325940240.jpg


پاسی از شب گذشته و من هنوز بیدار بودم. به سال آخر دبیرستان فکر می کردم. به یاد روزی که با تعدادی از شاگردان آموزش و پرورش استان تهران به منطقه کوشک نصرت رفته بودیم تا نمایش تیم"اکروجت طلایی" نیروی هوایی را تماشا کنیم. خلبانان نیروی هوایی عملیات جالب و تماشایی به نمایش گذاشتند. دلم می خواست مانند آنها در اوج آسمان به پرواز درآیم. یک سال بعد آرزویم تحقق یافت و من نیز چون آنان به خلبانان نیروی هوایی پیوستم.
با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. ساعت 4 صبح بود. پس از پوشیدن لباس پرواز خانه را ترک کردم.
در پست فرماندهی نماز صبح در فضایی معنوی به امامت سرگرد اردستانی لیدر دسته پروازی اقامه شد. قبل از شروع جلسه توجیهی، یکی از دوستان به سرگرد اردستانی گفت:
- هوا خیلی خراب است و پرواز در این هوا مناسب نیست.
اردستانی گفت:
- دشمن بعثی با چند لشکر از غرب کشور حمله کرده ما باید هر طور شده از پیشروی آنها جلوگیری کنیم.
صلابت کلام شهید اردستانی علیرغم شرایط بد جوّی، بیانگر عزم راسخ او برای انجام ماموریت بود.
با گرفتن چتر و لباس به طرف آشیانه هواپیما رفتیم. مسلح شدن هواپیماها به بمب و راکت، آنان را به صورت ببرهای خشمگین درآورده بود. با وصل برق و فشار هوا به ترتیب موتور 2و1 روشن شدند. پس از برداشت چوب، چرخ ها آماده حرکت به طرف باند شدیم. پس از یک بازرسی سریع "پین" های موشک و اسلحه برداشته و هواپیما آماده پرواز شد.


علیرغم اشکالات در هواپیمایم به پرواز درآمدم
بار دیگر کلید دستگاه ها را وارسی کردم. دستگاه"I.N.S "که کلیه وسایل ناوبری هواپیما را شامل می شود و دستگاه "A.D.Iکه اختلاف زمین و هوا را نشان می دهد و در واقع یک افق فرضی در هواپیما برای پرواز در هوای ابری است نقص داشتند. برای پرواز در آن شرایط جوی، باید نقص این دو دستگاه را برطرف می کردیم. با توجه به این که این اولین ماموریت برون مرزی ام بود، نمی خواستم دوستانم فکر کنند که ترسیده ام. نمی دانستم در این هوای ابری و پر خطر پرواز کنم، یا بمانم و نواقص را رفع کنم؟
با توکل به خدا، پس از هواپیمای 1و2و3 دسته "تراتل" را جلو بردم. هواپیما غرش کنان از پایگاه خیز برداشت و ثانیه هایی بعد همگی در دل آسمان بودیم.
با آشکار شدن علایم و شاخص های زمینی که در بریفینگ پروازی توسط مسئول دسته مشخص شده بود، دریافتم که به نقطه مرزی رسیده ایم. با علامت لیدر دسته پروازی گردش را انجام دادم. در حدود 50 پا بالای زمین پرواز می کردیم و ابرها در حدود 30 پا بالای سرِ ما بودند. لرزش های ناشی از برخورد و رعد و برق، تکان های شدیدی در هواپیما ایجاد می کرد ولی دسته پروازی مصمم به ادامه ماموریت بود.
با چرخشی مایل به راست، نگاهی به سطح زمین انداختم. لشکرهای مکانیزه دشمن در ستون های منظم با ادوات و تجهیزات کامل در منطقه ای وسیع گسترده شده بودند. بر اساس برنامه پروازی به جایی رسیده بودیم که باید بمب های مان را رها می کردیم. برای این که فیوز بمب ها عمل کند، می بایستی ارتفاع را تا حد زیادی کم می کردم. هر چند از لحاظ ایمنی این کار درست نبود زیرا رفتن در میان ابرهای C.B که ارتفاع آنها ممکن بود به چند کیلومتر برسد و بر اثر توده های سنگین ابر با یکدیگر رعد و برقی به میزان یک میلیون ولت برق ایجاد شود و همین امر باعث می شد تا ارتعاشات و تکان های شدیدی به هواپیما وارد شده و در یک چشم به هم زدن هواپیما به دو نیم شود.

 

14525367188626272647.jpg


به ستون تجهیزات دشمن حمله ور شدیم
لیدر دسته و به تبع او دسته پروازی، این خطر را با آغوش باز پذیرفتند و به خاطر رسیدن به آرمانی که آن را عزت و شرف می دانستند، همگی به داخل ابرها رفتیم. خلبانان شماره 1و2و3 به ترتیب در حالت های مناسب بمب های خود را به فاصله چند ثانیه بر روی هدف ریختند. انتخاب زمان انجام ماموریت در واپسین لحظات روز باعث غافلگیری دشمن شده بود. اصابت دقیق بمب ها بر روی اهداف، اغتشاش و سر درگمی عجیبی در بین دشمن به وجود آورده بود.
صدای ناشی از انفجار تانک ها و مهمات، خواب خوش پدافند دشمن را بر هم زد. به همین دلیل بدون هدف، گلوله های شان را شلیک می کردند. اما تاکتیک های به موقع همرزمانم مانع از اصابت آنها به هواپیما می شد. به یکباره به خودم آمدم. حالا نوبت من بود که بمب ها را بریزم. روی هدف رسیده بودم. هواپیما را به ارتفاع مناسب بردم. تمامی افکارم را روی دکمه پرتاب متمرکز کردم و علامت نشانه گیری درست وسط هدف قرار گرفته بود. در این لحظه دکمه رها کننده بمب ها را فشار دادم. گردش به راست کردم تا خودم را در پناه دسته پروازی قرار دهم.


دسته پروازی را گم کردم
داشتم شیرینی انجام دادن موفقیت آمیز ماموریت مان را مزه مزه می کردم که متوجه شدم از دسته پروازی جا مانده ام. یک لحظه نفس در سینه ام حبس شد. نبودن دستگاه ناوبری باعث شده بود تا در میان توده ابرهای سیاه هواپیمای خودم را به سختی مهار کنم. ناگهان با صدای رعد و برق که شبیه صدای مسلسل بود، احساس کردم که هواپیما مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفته است. یک دستم روی دستگیره صندلی پران و یک دست دیگرم روی استیک هواپیما بود. نمی دانستم باید هواپیما را به چه سمتی هدایت کنم. هر لحظه امکان داشت هواپیما به زمین بخورد، زیرا ارتفاع ابر خیلی نزدیک زمین بود و هیچ راهی برای خروج از آن وجود نداشت. کاملاً نا امید شده بودم از ته قلبم گفتم:
- یا زهرا ...
و با بردن این نام مقدس آرامش گرفتم.


از ابر خارج شدم ولی هنوز نمی دانستم کجا هستم
در همان حال که دستم روی استیک هواپیما بود، احساس کردم که دارم از ابر خارج می شوم. حالا باید هواپیما را به داخل کشور می بردم. تنها وسیله ناوبری من یک قطب نمای معمولی بود. با شناختی که از پروازهای گشت هوایی از منطقه به دست آورده بودم سعی کردم پرواز را در سمتی حدود 60 الی 90 درجه به سوی ایران ادامه دهم. برای این که وسعت دیدم زیاد شود اوج گرفتم. موج فرکانس رادیو را چرخاندم تا موقعیت خود را به دوستانم اطلاع دهم. ولی رادیو به خاطر قرار گرفتن هواپیما در ابر c.b از کار افتاده بود. در همان سمت به طرف پادگان نظامی به پرواز ادامه دادم. ناگهان با شلیک آتش پدافند توپ ها و گلوله های خودی پی بردم که از منطقه ای وارد حریم هوایی کشور شده ام که خارج کریدور پروازی ورود هواپیمای خودی است. برای این که از دست آتشبارهای خودی در امان باشم، ارتفاع هواپیما را کم کردم. همکاران خلبانم که نتوانسته بودند از طریق تماس رادیویی با من ارتباط برقرار کنند، فکر کرده بودند که من دچار سانحه شده ام. به همین دلیل بلافاصله با پایگاه تماس گرفته و برای جست وجو و نجات من، تقاضای هلی کوپتر کرده بودند.

 

12599919092534813645.jpg


سرانجام با کمک یک هواپیمای دیگر نجات پیداکردم
داشتم در آسمان کشور به پرواز ادامه می دادم که یکی از هواپیماهای خودی را که به علتی از دسته پروازی جدا شده بود، دیدم. به خلبان آن هواپیما با علایم و نشانه های صوری فهماندم که به علت نقص دستگاه ناوبری و رادیو موقعیت و سمت خود را از دست داده و از دسته پروازی جا مانده ام. او نیز با اشاره از من خواست تا در کنارش پرواز کنم.
با هم به پایگاه رسیدیم. بازگشت از هر ماموریت جنگی شروع یک زندگی دوباره است.آن موقع ارزش زنده بودن و دوست داشتن معنا پیدا می کند ...
به دنبال دسته پروازی چرخ های هواپیما را بر روی باند پایگاه زدم. وقتی هواپیما را به داخل آشیانه بردم و پیاده شدم نگاهی به آن انداختم. تمام بدنه اش به غیر از کاناپی بر اثر برخورد با ابرc.b شکسته و فرو رفته بود. در شیلتر در کنار هواپیمایم ایستادم و خدا را سپاس گفتم از این که در اولین ماموریتم سربلند شدم.


 

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

هدف تاسیسات سد دوکان
خاطره ای از مرحوم سرتیپ خلبان "محمد دانش پور"  

 

80705270689963075205.jpg

 

مثل همیشه صبح زود به پست فرماندهی پایگاه رفتم . قرار بود یک بسته حاوی آخرین عکس های هوایی گرفته شده از هدف ها و تاسیسات مهم دشمن به پایگاه برسد.
وارد اتاق جنگ شدم و ضمن سلام و احوالپرسی از معاون عملیاتی پایگاه و افسر اطلاعات، درباره رسیدن عکس ها سوال کردم . افسر مذکور چند قطعه عکس هوایی را روی میز گذاشت . همه آنها را به دقت مشاهده کردم . تصاویر خوبی بودند زیرا جزئیات تعدادی از هدف های مهم را به وضوح نشان می داد .
یکی از عکس ها مربوط به سد "دوکان" و محوطه اطراف آن بود که به خوبی تاسیسات مجاور سد ، از جمله منطقه توزیع برق سد و اتاق کنترل در آن دیده می شد.



کار را برای طراحی حمله شروع کردیم
ساعتی بعد به اتفاق یکی از خلبانان در اتاق توجیه نشسته بودم و برای چندمین بار ضمن مرور عکس هوایی مذکور، درباره جرئیات اجرای ماموریت با یکدیگر گفت وگو کردیم . به تصور ما سلاح های پدافندی دشمن در منطقه عمدتاً توپ های زمین به هوا بود و موقعیت استقرار آنها نیز به گونه ای بود که انجام حمله هوایی در ارتفاع پست، بدون درگیری و قرار گرفتن در برد و پوشش آنها امکان پذیر نبود . لذا تصمیم گرفته شد تا از روش بمباران از ارتفاع بالا استفاده شود تا از تیررس قرار گرفتن گلوله های آنها در امان بمانیم . بعد از تمام شدن جلسه توجیهی برای اجرای ماموریت راهی اتاق تجهیزات شدیم و بعد از تحویل گرفتن آنها به سمت هواپیماها روانه شدیم .

65429504650314583991.jpg


با عبور از مرز به هدف رسیدیم
همه چیز با برج هماهنگ شده بود و با اجازه از آنها قدرت موتور را به حداکثر رسانده و لحظاتی بعد در دل آسمان جای گرفتیم . با عبور از مناطق خودی ارتفاع را کم کردیم تا به راحتی از مرز عبور کنیم . طبق قرار قبلی مقرر شده بود در نزدیکی هدف به ارتفاع مورد نظر صعود کرده و با استفاده از نقطه نشانه های مشاهده شده در تصاویر هوایی به راحتی نقاط دلخواه را شناسایی کنیم . تا این زمان همه چیز طبق نقشه قبلی پیش می رفت .
به نقطه اول رسدیم و بعد از شناسایی آن با انجام مانورها و گردش های لازم ، خود را آماده شیرجه و پرتاب بمب ها کردیم . شلیک خفیف گلوله ها به ما فهماند که دشمن متوجه حضور ما در بالای سر خود شده است.


پیش بینی ها درست از آب در نیامد
درست در لحظه ای که به تقاط مطلوب جهت شیرجه نزدیک می شدم ناگهان مشاهده کردم که گلوله ای آتشین و درخشانی از پایین به سرعت در حال نزدیک شدن است و از فاصله حدود30 متری من عبور کرد و با شتاب زیادی بالا رفت . گلوله سرخ رنگ دیگری به دنبال اولی پرتاب شده و در حال بالا آمدن بود . این یکی هم از کنار هواپیما گذشت.
تازه متوجه شدم ، تصور ما از توپ های پدافندی دشمن در منطقه هدف محدود به کالیبرهای 23 و 37 میلیمتری بود . حال آن که امروز برای اولین بار با آتش توپ های 57 میلیمتری مواجه شده بودیم و معلوم بود که هدف گیری به صورت رادار انجام می شود . زیرا گلوله هدفمند و با دقت شلیک می شد .
خلبان شماره 2 را باخبر کردم و به او گفتم که در اسرع وقت شیرجه زده و مهمات خود را رها کند و از منطقه خارج شود . خودم هم آخرین گردش اصلاحی را برای قرار گرفتن در نقطه مطلوب انجام دادم . هواپیما را به سمت چپ گردش دادم در حالی که گلوله ها یکی پس از دیگری به سمت ما شلیک می شد .


هدف قرار گرفتم ولی مرکز کنترل تاسیسات را زدم
به ناگاه ضربه شدیدی را در قسمت عقب هواپیما احساس کردم، سر هواپیما به طرف زمین متمایل شد و در موقعیت شیرجه قرار گرفت.
نمی خواستم در آن وضعیت مناسب ، هدف گیری و شیرجه زدن را به هم بزنم زیرا از این گونه فرصت ها به ندرت پیش می آمد . تمام حواسم را برای هدف گیری اتاق کنترل و فرمان ایستگاه برق سد متمرکز کردم . گلوله های سرخ فام توپ ضد هوایی به نوبت از روبه رو نزدیک می شدند و از کنار کابین هواپیمایم می گذشتند . دقت هدف گیری آنها در آن ارتفاع بالا به من ثابت می کرد که این کار توسط رادار انجام می شود . به نقطه موعود رسیدم و بمب ها را رها کردم و سپس با چرخشی سریع خود را به داخل شیار و شکاف عمیقی از کوه که در مجاور سد قرار داشت، انداختم .

 

68268689833545131517.jpg



یکی از موتورها از کار افتاده بود و خطر در کمین ...
فرصتی یافتم تا به بررسی هواپیما بپردازم . روشن بودن تعدادی از چراغ های الوان اعلام خطر می کرد. به نشانه های داخل کابین نگاه کردم و متوجه از کار افتادگی موتور چپ هواپیما شدم . برای جلوگیری از خسارت بیشتر و آتش سوزی احتمالی در هواپیما بلافاصله موتور چپ را خاموش کردم و خلبان شماره 2 را صدا زدم و موقعیتش را سوال کردم.
پاسخ داد که سالم است و بمب های خود را روی هدف ریخته و در حال عبور از مرز و ورود به خاک خودمان است. از او خواستم که مسیر را برای فرود ادامه دهد و به ایستگاه رادار منطقه و پایگاه خودی وضعیت مرا اعلام کند تا پیش بینی و آمادگی لازم را جهت فرود اضطراری من داشته باشند .
همه چیز حالت آرامش خود را بازیافته بود. بدون نگرانی در ارتفاع پایین و با سرعت 550 کیلومتر در ساعت فقط با یک موتور پرواز می کردم. در این فکر بودم که احتمال دارد دشمن هواپیماهای شکاری رهگیر خود را به دنبال ما اعزام کرده باشد که اگر این تصور درست بود آنها احتمالاً در مسیر تقریبی 60 درجه به طرف مهاباد اقدام به جست و جو و ردیابی می کردند .


برای روبه رو نشدن با جنگندهای دشمن تغییر سمت دادم
جنگنده های دشمن اگر مرا در این مسیر می یافتند با وضعیتی که داشتم نه توان درگیری و مقابله بود و نه امکان گریز .
علیرغم وضعیت اضطراری و لزوم پرواز در مسیر مستقیم به طرف پایگاه و فرود سریع در کوتاه ترین زمان ممکن از مسیرم منحرف شدم و برای مدتی در سمت دیگری حرکت کردم. مقدار بنزین موجود و وضعیت موتور راست را بررسی کردم ، مشکلی نبود . در حین پرواز با انجام گردش های کوتاه سمت خود را حدود 30 الی 40 درجه تغییر دادم و مدام اطراف و پشت سر و بالا را ورانداز می کردم و این کار را تا هنگام رسیدن به نقطه ای امن در عمق خاک خودمان ادامه دادم . پس از تماس با رادار و برقراری ارتباط رادیویی با برج مراقبت فرودگاه ابتدا از موقعیت هواپیمای شماره 2 پرسیدم و فهمیدم که او به سلامت نشسته است . سپس به تشریح وضعیت خود پرداختم .
هنگام خاموش شدن موتور چپ، بعضی از سیستم های هواپیما از کار افتاده بود و مجبور بودم از سیستم های رزرو که کارآیی کم تری داشتند استفاده کنم .از جمله مشکلات اصلی در این مرحله پایین آوردن کامل چرخ ها و نداشتن ترمز بعد از فرود و از بین رفتن سیستم کنترل جهت چرخش لاستیک ها در روی باند بود .
در هر صورت چرخ ها را پایین آورده و با رعایت همه نکات برای فرد به باند نزدیک شدم. می دانستم که به علت نداشتن ترمز، لازم است تا پس از نشستن از چتردم استفاده کنم .


به محض نشستم فهمیدم هواپیمایم چتر دم ندارد
هواپیما را درابتدای باند به زمین گذاشتم و و دستگیره مخصوص چتر دم را کشیدم . اما دستگیره شل و بدون هیچ مقاومتی به عقب آمد و به حالت هرز و لق به هر طرف می چرخید. ضمناً حالت شتاب گیر ناشی از بازشدن چتر دم را هم حس نکردم .
دسته کنترل فرامین را با هر دو دست و تمام قدرت تا آخر به عقب کشیدم وهمزمان هر دوپای خود را بر روی پدال های ترمز فشردم . می دانستم که سرعت شکن ها نیز جزء آن دسته از سیستم هایی هستند که در هنگام خاموش بودن موتور چپ کار نمی کنند حال آن که در آن شرایط می توانستند کمک بزرگی باشند .
همان طور که از سرعت هواپیما به کندی کاسته می شد من هم عبور پیاپی تابلوهای مسافت نمای کنار باند را می شمردم . در شرایط معمولی و طبق استانداردهای پروازی، در مسافت 4000 پایی به انتهای باند ، سرعت هواپیما بایستی همواره زیر185 کیلومتر رسیده باشد و اکنون من از تابلوی مسافت نمای 4000 پایی با سرعت 230کیلومتر گذشته و به انتهای باند نزدیک می شدم . تا جایکه توان داشتم به پدال های ترمز فشار آوردم .

14822441667121966012.jpg



هواپیما سرانجام از حرکت ایستاد
احتمال می دادم نتوانم درست بر روی خط وسط باند باقی بمانم از درگیر شدن با سیستم "هوک باریر" اجتناب می کردم و از پایین آوردن "هوک" منصرف شدم. ..
هواپیما در جایی ایستاد که نوک لوله سرعت نمای جلوی آن با نوارهای تور باریر مماس شد. درِ کابین را باز کرده و هواپیما را به همان حالت خاموش کردم . پرسنل فنی و گروه نجات و عوامل آتش نشانی که از لحظه فرود تا نقطه توقف در کناره باند مرا دنبال کرده بودند، پیرامون هواپیما گرد آمده و هر یک مشغول انجام وظایف مخصوص خود بودند . خواستم از روی صندلی برخاسته و پیاده شودم اما زانوهایم قدرت نداشتند. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دقایقی در کابین نشستم تابه تدریج توانستم پاهایم را حرکت دهم . مانند افراد نیمه فلج و به کمک افراد فنی از هواپیما پایین آمدم و با تکیه به یکی از آنها ایستادم .


دشمن گمان می کرد مرا زده است
آن شب وقتی یکی از دوستان به من گفت که از رادیوی عراق شنیده پیش از ظهر یک فروند هواپیمای ایرانی را بر فراز سد دوکان سرنگون کرده و خلبان آن نیز با چتر نجات بیرون پریده ، کلی خندیدم . وقتی علت خنده ام را پرسید گفتم:
- آخه آن بیچاره ها تقصیر ندارند. چون که باز شدن چتر سفید را در هوا مشاهده کرده اند و برایشان سقوط هواپیما و بیرون پریدن خلبان قطعی شده ، احتمالاً با تشکیل تیم های تجسس و اعزام آنها به اطراف در صدد یافتن و دستگیری آن خلبان هستند . غافل ازاین که آن چتردم هواپیما بوده که بر اثر اصابت گلوله در هوا رها شده است.


 

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now