Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

222 posts in this topic

يك سوال از جناب مازندراني اسطوره بي مثال ارتش ايران دارم

 

در مورد خاطره اولي كه در اين پست نوشته شد

 

اول اينكه  قلبم چند بار توي دهنم اومد تا اين خاطره به انتها رسيد

 

دوم اينكه چرا در مدتي كه پرنده هاي عراقي در تير رس و در اواخر حتي در ديد شما بودن  ، شما حمله غافلگيرانه و يا مقابله به مثل و حتي در لحظات فرارشون شما حتي يك گلوله هم سمتشون شليك نكرديد ؟

حتي از قفل راداري هم امتناع كرديد در حالي كه فركانس رادار تامكت هم به تنهايي ميتونست اونها رو فراري بده

 

البته اين گلايه نيست ها اما برام خيلي سوال بود كه اگه شما از همون اول كه در اسكوپ ديديد ميتونستيد با يك فينيكس و يا حتي يك اسپارو كل ماموريتشون رو به هم بريزيد هرچند ابهت شما هم به تنهايي اين كار رو كرد اما شما زودتر ميتونستيد به سمت پايگاه گردش كنيد و با اطمينان بيشتري به ادامه ماموريت بپردازيد

 

ديگه اينكه چرا كابين عقب از شما دلخور شده بود اصلا بحث مكالمات اينقدر مهم بود كه در طول پرواز با شما حداقل  مكالمه رو داشتن ؟ بعد از پرواز و فرود در پايگاه ايا كدورت برطرف شد؟

 

و اينكه چرا اينقدر ارتفاع پايين پرواز كرديد  ؟ چون با توجه به سوخت كم  اگر موتور شما در ارتفاع بالا خاموش ميشد شما تا حدودي ميتونستيد به سمت فرودگاه  گلايد  كنيد و بصورت هواسر خودتون رو به پايگاه برسونيد

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

جدا مي نويسم چون اين قسمت با سوال قبلي  فرق داره 

 

در خاطرات سرتيپ بختياري  اشاره به بمباران اسكله و اهداف دريايي شده بود كه به طبع بايد از مسير دريايي براي بازگشت استفاده كرده باشن اين موشك از كجا شليك شد و چرا در شناسايي ها سايتش كشف نشده بود

 

 

-------------------

 

مهران جان  جناب زارع نژاد مشخص نشد كه با چه پرنده اي اون ميگ رو شكار كرده  شما اطلاعي داريد ؟

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

با سلام خدمت ستاره سهیل جناب کرونوس عزیز:

اول ازت گله دارم چون خیلی وقته انجمن نمی آی(تو اسکوپ دارمت)

و اما جواب سئوالتان: جناب زارع نژاد خلبان اف-5 بودند

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

آقا مهران اونایی رو که رو اسکوپ داری نام ببر من رسم شکل کنم :policeman-smiley-emoticon-1:

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خدمت دوستان عرض كنم كه وقتايي كه توي اسكوپ انجمن نيستم در واقع يه سري عوامل از خدا بيخبر و همكارم  مشغول گشتزني و شنود و زيراب زني بنده هستن و بنده در عين پوست كلفتي و با جسارت تمام باز هم سعي در ورود به انجمن دارم اما نميشه هميشه  بي احتياطي كرد تا الان _ سال 92_سه بار مورد توبيخ قرار گرفتم كه فداي سر دوستان عزيزم :1 (8):

 

بازم به روي چشم سعي ميكنم فعاليتم رو بالا تر ببرم و ممنون

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

گرفتار در آتش بر فراز خاک کشور
خاطره ای از سرتیپ خلبان "محمدتقی نجفی"




در یکی از پایگاه های جنوبِ کشور و در منطقه ای محروم که پرواز جنگنده های نیروی هوایی باعث اعتلای حس ایرانی بودن و احساس غرور در افراد منطقه بود، در یک ماموریت دو فروندی بمباران آموزشی در ارتفاع پایین و سرعت زیاد به عنوان معلم و فرمانده دسته پروازی شرکت داشتم . تمام مسائل مربوط به پرواز را به طور کامل به اعضا توضیح داده بودم . آغاز پرواز با نام خدا و نشانه شروع آن غرش جنگنده های ما در ابتدای باند پروازی بود. اعلام روزی دیگر در راه دفاع از آزادی مملکت بود. دقایق اولیه مثل همیشه بدون مورد خاصی انجام شد. هر دو پرنده در مسیر مشخص شده و در ارتفاع پایین درحال پرواز بودند. خلبانان دسته پروازی پس از انجام بررسی های معمولی روی هواپیمای خود به صحبت در مورد مسائل مربوط به ماموریت مشغول بودند و هر چند دقیقه یک بار وضعیت هواپیمای یکدیگر را سوال کرده و به هم اطلاع می دادند.

اعلام وضعیت اضطراری کردم

بعد از بیست دقیقه درحالی که از یک نخلستان خرما عبور می کردیم، مردم آن جا متوجه حضور ما شدند و برای مان دست تکان دادند. در همین لحظه من متوجه وضعیت غیرعادی در هواپیمای خود شدم . مقدار بنزین ما و هواپیمای دیگر اختلاف زیادی پیدا کرده بود . برای اطمینان بیشتر دوباره وضعیت بنزین را سوال کردم و متوجه شدم اختلاف زیاد است . آن موقع در نیمه راه ماموریت و در فاصله 80 مایلی از هدف و پایگاه خودی بودیم.
ماموریت را لغو و به هواپیمای دوم اعلام کردم که جهت دریافت دقیق وضعیت به ارتفاع بالاتر می رویم و از او خواستم که وضعیت ظاهری هواپیما را دقیقاً بررسی کند و به ما گزارش دهد. وارسی انجام شد اما ظاهراً اشکالی وجود نداشت. فقط اختلاف بنزین هر لحظه بیشتر می شد .
دستورالعمل های مربوط به این حالت را انجام دادم و به صورت خط مستقیم وبه طرف پایگاه پرواز را ادامه دادم. در فاصله 30 مایلی پایگاه و با ارتفاع کم جهت بررسی وضعیت ظاهری و سیستم بنزین تصمیم به پایین آوردن چرخ ها گرفتم .


هواپیمایم آتش گرفت

به محض باز شدن چرخ ها، آتش از تمامی قسمت های عقب و بال های هواپیما زبانه کشید و موتور راست با نشان دهنده آتش به ما اعلام خطر کرد و در فاصله کمی موتور سمت راست از کار افتاد . در این لحظه هواپیما به حالت کجی زیاد به سمت راست شروع به چرخیدن کرد .
هواپیمای شماره 2 با فریاد، شروع آتش در تمامی قسمت دم هواپیما و جدا شدن قطعات بال از سمت راست را یادآور شد. ناگهان صدایی شبیه انفجار به گوش رسید و باک خارجی سمت راست از زیر هواپیما کنده شد. پس از رها شدن باک، گویا به سطوح فرامین عقب برخورد کرد و شوک شدیدی به پرنده وارد ساخت . حالت کجی تا 90 درجه به هواپیما دست داد . من با فریاد از خلبان دیگر خواستم تا با تمامی توان پدال پایی را در سمت چپ فشار دهد تا شاید کمی از کجی هواپیما کم شود. ولی با تمام فشاری که هر دو بر پدال وارد می کردیم، هواپیما به علت از دست دادن سیستم های هیدرولیک قادر به ادامه پرواز مستقیم نبود.

با جمع کردن چرخ ها آتش کم شد

شروع به انجام دستورالعمل های تدافعی جهت حالت اضطراری کردیم. ابتدا دسته گاز موتور راست را به حالت خاموش گذاشتیم . تمامی چراغ های خطر داخل کابین روشن شده بودند و همانند چراغ هایی که بر درختان کریسمس آویزان می کنند، مرتب چشمک می زدند و انواع بوق های خطر به گوش می رسید . هواپیما در حالت کجی شدید بود و به سمت زمین و اقیانوس نزدیک می شد . به برج مراقبت و هواپیمای شماره 2 اعلام کردم که در صورت ادامه این وضع و از دست دادن ارتفاع، هواپیما را ترک خواهیم کرد.
تصمیم گرفتم آخرین تلاشم را هم انجام دهم. توکل به خدا آخرین عاملی بود که در درون من فریاد می زد بیشتر سعی کن .
گویا یک الهام غیبی به من نهیب زد که چرخ ها را جمع کن زیرا شروع حادثه با باز شدن چرخ ها مشخص شده بود. پس از این که چرخ ها را جمع کردم، هواپیما حالتی آرام پیدا کرد، از کجی آن کاسته شد و شدت آتش نیز کم شد . وقت بسیار کم بود. با حداکثر توان شروع به گردش به سمت باند پروازی و اوج گیری کردیم و به برج مراقبت اعلام کردیم که به طور مستقیم و فقط با توکل به خدا جهت فرود اقدام می کنیم.



تصمیم به فرود گرفتم ولی ...

فاصله ما با باند حدود 15 مایل بود. با نزدیک شدن با باند پروازی از هواپیمای شماره 2 خواستم که از ما کمی فاصله بگیرد تا چرخ ها را پایین بیاوریم . به محض زدن دسته چرخ آتش با شدت زیادی شعله ور شد و چرخ سمت راست که پس از سوختن ستونی آهنین از آن بر جای مانده بود پایین نیامد.
همکارانم مستقر بر روی زمین به من گفتند که وضعیت چرخ در حالت خیلی خطرناکی است. بلافاصله با یاد خدا اهرم اضطراری چرخ ها را کشیده و با التماس از درگاه خداوند خواستم که مرا مایوس نکند .
با فشار به دسته اضطراری چرخ، انتظار معجزه داشتم که ناگهان در فاصله 4 مایلی، چرخ سوخته نیز باز شد . ولی در عوض آتش به سمت چپ هم سرایت کرد و موتور چپ در اندک زمانی غرق آتش شد و نشان دهنده آتش روشن شد .
با ارتفاع کم به سمت باند پروازی ادامه مسیر دادیم . احساس می کردم که کسی حمایتم می کند و خطری ما را تهدید نمی کند . این انتظار هم با فاصله زمانی اندکی به وقوع پیوست و چرخ های سوخته و گداخته شده هواپیما درست اول باند پرواز به زمین بوسه زدند. چتر سرعت شکن را زدم ولی به محض باز شدن به وسیله آتش در یک چشم به هم زدن به خاکستر تبدیل شد . به محض کم شدن سرعت هواپیما از سمت راست که از چرخ آن فقط میله ای باقی مانده بود شروع به خارج شدن از باند کرد . باز هم با توکل به خدا آخرین وسیله اضطراری باقی مانده یعنی ترمز اضطراری را گرفتم . هواپیمای شعله ور با سرعت 180 مایل شروع به خارج شدن از باند نمود .

با لطف خداوند هواپیما از حرکت باز ایستاد

درست در نیم متری لبه خارجی باند، هواپیما به سمت داخل باند برگشت و همانند شعله ای آرام در حال سوختن بود، در طول باند شروع به حرکت نمود. به محض توقف، آتش تقریباً به روی سر ما و به پشت کابین رسیده بود که به خلبان دیگر گفتم هر چه سریع تر از هواپیما خارج شود.
دوستان آتش نشان با انواع تجهیزات در تلاش بودند و سرانجام آتش را خاموش کردند . با خاموش شدن آتش محل انفجار اولیه را دیدیم که کاملاً دهان باز کرده بود . حادثه از جایی شروع شده بود که حتی سازندگان هواپیما هم انتظار آن را نداشتند که با چنین انفجاری هواپیما قادر به پرواز باشد ولی آنها نمی دانند که ما با یاد خدا زندگی می کنیم و به معجزات او ایمان داریم.
بعدها توفیق رفتن به حج را یافتم و عظمت وجودش را بیشتر حس کردم و همچنین از دست حضرت آیت اللّه خامنه ای تقدیر نامه ای دریافت کردم و دانستم که اینها همه خواست خداوند بوده که من به افتخاری این چنین نایل شوم.

منبع : بربلندی سپهر

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

اولین "میگ 25" برروی خلیج فارس شکار شد
خاطره از: سرتیپ خلبان شهرام رستمی

Shahra.jpg

در روز 11 آذرماه 1361، یکی از ماموریت های گشت هوایی را در شمال غرب خلیج فارس و در مجاورت جزیره خارک به عهده گرفتم. مثل همیشه پس از توجیه خلبان کابین عقب هواپیما و گرفتن آخرین اطلاعات پروازی، جهت انجام ماموریت روانه شدیم. به یاد دارم خلبان کابین عقب که آن روز با من پرواز می کرد، بیش از چند ماهی نبود که به پایگاه منتقل شده و آموزش های خود را روی هواپیمای اف 14، تازه به پایان رسانده بود. ما با انجام کارهای اولیه و روشن کردن موتورها و وارسی کلیه سیستم ها، به سمت باند حرکت کرده، به پرواز درآمدیم. مطابق معمول، بعد از بلند شدن و وارد شدن به منطقه ایستایی، شروع به جست وجوی راداری توسط رادار هواپیما کردیم. ایستگاه رادار زمینی نیز با ما در تماس بود و مطابق معمول، به صورت هماهنگ با رادار زمینی، پرواز را ادامه می دادیم و هواپیمای سوخت رسان هم در منطقه مشخصی آماده سوخت رسانی به ما بود.

آرزو داشتم که با یک میگ 25 عراقی برخورد کنم

پس از حدود دو ساعت که در منطقه بودیم و درست چند لحظه بعد از سوخت گیری و جداشدن از هواپیمای تانکر سوخت رسان، با خیالی راحت از این که در صورت درگیری، سوخت لازم را دارا هستیم، مجددا در منطقه ایستایی شروع به جست وجوی راداری کردیم. با خود می گفتم: چقدر خوب است که دراین شرایط ایده آل، با هواپیمای دشمن رو به رو شوم!
از همان روزهای اول فعالیت هواپیماهای میگ25 دشمن در سواحل و جزایر خلیج فارس، که مدت زمانی طولانی هم از آن نمی گذشت، همیشه به این فکر بودم و آرزو داشتم که با آن روبه رو شوم و شاید متجاوز از ده ها بار شرایط رهگیری را در ذهنم به تصویر کشانده بودم. آن روز هم مثل همیشه با مروری بر چگونگی درگیری، در این اندیشه بودم که با این وضعیت جدید از نظر تاکتیک، نتیجه چه خواهد شد. ذهنم مشغول این افکار بود که ناگهان کنترلر رادار زمینی اعلام کرد که هواپیمایی با سرعت زیاد و ارتفاع بالا، در حال ورود به منطقه است. طبق گزارش ایستگاه رادار، هواپیمای دشمن که طبق مشخصات اعلام شده، از نوع میگ25 بود، به سرعت به منطقه نزدیک می شد.

به سرعت به یاد آموزشها افتادم

به یاد آوردم در دوره آموزشی، با دستگاهی شبیه هواپیما "سیمولاتور" عینا کارهایی را که حین پرواز می توان انجام داد، با آن تمرین می کردیم و شرایط و وضعیت های مختلفی را به صورت مجازی یا شبیه سازی انجام می دادیم. در یکی از آن تمرین ها، استاد پرواز کابین عقب، به من پیشنهاد کرد که رهگیری یک هدف ارتفاع بالا و با سرعت زیاد را انجام دهم و شرایط این گونه پروازها را به وسیله کامپیوتر مخصوص در سیمولاتور برنامه ریزی کرد. آن وضعیت دقیقا به خاطرم آمد و به یاد آوردم که چطور فاصله حدود 100 مایل، در زمان بسیار کوتاهی شاید در کم تر از 3 دقیقه سپری شد! در واقع، در چنین شرایطی، خلبان فقط لحظات کوتاهی را دراختیار دارد تا بتواند هدف را شناسایی و روی آن قفل کند و سپس به وسیله موشک، آن را ساقط کند. همه این موارد، در عرض چند ثانیه، به صورت تصویری، از ذهنم گذشت.
80281050099977091554.jpg

میگ 25 را رهگیری و آماده شلیک موشک بودم

درحالی که در ارتفاع 40000 پایی پرواز می کردم، مسافت بین دو هواپیما، در مدت بسیار کوتاهی به حدود 70 مایل رسید و من هنوز موفق به پیدا کردن هدف بر روی صفحه رادار هواپیما نشده بودم. زمان به سرعت می گذشت، اما سرانجام با تلاش و دقت زیاد، هدف را روی صفحه رادار دیدم. در آن لحظات، آن قدر از نظر زمان در مضیقه بودم که حتی با خلبان کابین عقب هم با عجله صحبت می کردم. زمان به تندی می گذشت و دو هواپیما با سرعتی باور نکردنی، به هم نزدیک می شدند و تقریبا امید به رهگیری را ضعیف می دیدم. خلبان کابین عقب نیز با عجله مشغول تثبیت هدف در صفحه رادار بود که متوجه شدم عملیات گرفتن هدف در رادار، کامل شده و فقط یک کار باقی مانده است، شلیک موشک به سوی هواپیمای دشمن.
در فاصله حدود چهل مایلی هدف، با توکل به خداوند بزرگ، به همکارم گفتم که می تواند موشک را شلیک کند و او بلافاصله این کار را کرد.

image028_95ab5.jpg

رفیعی افسر کابین عقب پرواز

موشک دوربرد، هواپیمایی عراقی را به تلی از آتش تبدیل کرد

با توجه به اعلام کامپیوتر هواپیما، تمام مراحل، شامل جداشدن موشک از هواپیما، روشن شدن موتور و اوج گیری آن در جلو هواپیما، با موفقیت همراه بود. موشک قدرتمند و دوربرد هواپیما، دل آسمان را شکافت و با چالاکی، به سمت هدف پیش رفت. در این لحظه، ارتفاع ما حدود 45 هزار پا بود و با سرعتی معادل 5/1 برابر سرعت صوت در پرواز بودیم. بلافاصله سرعت هواپیما را کم کردم تا در صورت برخورد موشک به هدف، فاصله کافی از انفجار را حفظ کرده باشم.
چند ثانیه بعد، دود سفید رنگ ناشی از پرتاب موشک را در هوا و جلوی هواپیما دیدم و به سرعت، به کم کردن ارتفاع ادامه داده، به دقت به جست وجوی چشمی پرداختم. ناگهان نقطه سیاهی را دیدم که خط سفید رنگی در پس آن بود و از روبه رو به ما نزدیک می شد. نقطه سیاه، هواپیمای دشمن بود و خط سفید، همان خط ابری بود که هنگام پرواز هواپیماها در ارتفاع بالا به جا می ماند. به همکارم هشدار دادم که احتمال دارد متقابلا موشکی به طرف هواپیمای ما رها شده باشد، لذا با یک گردش سریع به راست، شروع به کاهش ارتفاع کردم. نقطه سیاه و مسیر سفید رنگش هنوز به ما نزدیک می شد. تا حدود ده هزار پا ارتفاع هواپیما را کاهش دادم. به صفحه رادار نگاه کردم، همه علائم و نشانه ها، حاکی از کامل بودن برنامه رهگیری و تلاقی هدف به وسیله موشک بود و هنگامی که سیستم "شمارشگر"، زمان پرواز موشک را به صفر رسانید، علامت بزرگ مربوط به اصابت موشک به هدف، در وسط صفحه رادار درخشیدن گرفت.
پس از لحظه ای، چشمم به آب های نیلگون خلیج فارس افتاد که روی آن پرواز می کردم. کنترلر رادار زمینی ما را صدا کرد و با خوشحالی تمام اعلام کرد که میگ25 عراقی سرنگون شده است.
در دم، سر به سوی آسمان بلند کرده، از خداوند باری تعالی تشکرکردم.

10 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

علت اتش سوزي چي بود ؟

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در مستند تامکت تاریخ اولین شکار میگ 25 را 1 مرداد 62 اعلام کرد. حالا کدوم یکی درسته ؟

 

اولین "میگ 25" برروی خلیج فارس شکار شد
خاطره از: سرتیپ خلبان شهرام رستمی

در روز 11 آذرماه 1361، 
 

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

در مستند تامکت تاریخ اولین شکار میگ 25 را 1 مرداد 62 اعلام کرد. حالا کدوم یکی درسته ؟

 

پیدا کنید جناب مازندرانی را! :1 (8):

8 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره ای از فریدون به قلم فریدون

 

frydon-zolfaghari.jpg

شهید سرلشگر فریدون ذوالفقاری ، قهرمان گردان شناسایی

اوائل سال 1360 درست در روز بیست و ششم اردیبهشت ماه جهت اجرای ماموریتی از ستاد نیرو عازم پایگاه هشتم شکاری اصفهان شدم، پس از ورود بلافاصله در برنامه پروازهای روزانه در مناطق از پیش تعیین شده قرار گرفتم و روز اول بدین منوال پرواز انجام و بدون مشکلی به پایگاه بازگشتم، بدعوت یکی ازهمکاران شب جهت صرف شام میهمان ایشان در منزلشان بودم، همسر محترمشان خیلی زحمت کشیده بودند و دائما" در حال پذیرائی بودند اواسط میهمانی تلفن زنگ زد و ایشان پس از پاسخ به شخصی که پشت خط بود رو به من کرده و اشاره نمود که تلفن با شما کار دارند، تلفن را گرفتم صدای یکی از همکاران در پست فرماندهی ستاد نیرو را شنیدم که از آنطرف خط همزمان مشغول صحبت با فرد دیگری نیز بود، بعد از اتمام صحبتش و سلام و احوالپرسی، گفت کجا بودی بیش از یک ساعته تو پایگاه داریم دنبال تو میگردیم، بشوخی گفتم اقلا" اینجا بگذارید یک آب خنک از گلوی ما پائین بره !! پس از این صحبتهای اولیه و سلام و احوالپرسی، پرسیدم خوب چه کارداشتی که دنبال من می گشتید، گفت من کاری ندارم اما پیغامی از طرف جناب سرهنگ بهرام هوشیار برات دارم ،(( مرحوم سرهنگ خلبان بهرام هوشیار یکی از قدیمی ترین اساتید نیرو و ازخلبانان تیز پرواز و آس هواپیما اف 4 بودند که در آن زمان بعنوان ریاست گروه طرح های عملیاتی نیروی هوائی در دفتر ویژه نهاجا مشغول طراحی عملیاتهای مختلف از جمله اچ 3 که چندی قبل از آن تاریخ انجام گردیده بود بودند و در جوار معاونت عملیات نیرو جناب سرهنگ قیدیان مشغول خدمت بودند)) بلافاصله گفتم امرشون؟ که در پاسخ اشاره کرد جناب سرهنگ دستور دادند صبح اول وقت در پست فرماندهی پایگاه حضور داشته باشید تا دستورات لازم ابلاغ گردد، خوب فردی که من شب میهمان وی بودم خود فرمانده گردان 82 بود لذا پس از این مکالمه از وی سئوال نمودم خبر جدیدی شده؟ که ایشان اظهار بی اطلاعی نمود و گفت همه چیز نرماله و مطلب خاصی به ما ابلاغ نشده، با پاسخ ایشان و صحبتهای رد و بدل شده با وی و پست فرماندهی تهران کمی بفکر فرو رفتم که جریان چیست؟ و جناب سرهنگ هوشیار چه نقشه ای برای ما کشیده و با این افکار پس از صرف شام سریعا" ضمن تشکر فراوان از میهمان نوازی ایشان با میزبان عزیز خدا حافظی کرده و به اطاقم در مهمانسرای وی آی پی که محل اسکان خلبانان مامور به پایگاه بود باز گشتم و با همین افکار بعد از زمانی طولانی بخواب رفتم.

صبح روز بیست وهشتم اردیبهشت ماه بود بعد از دوش صبحگاهی و صرف صبحانه ای مختصر قبل از ساعت 630 مستقیم به پست فرماندهی رفتم که ملاحظه نمودم مرحوم سرهنگ (تیمسار بازنشسته) حبیب صادق پور فرماندهی پایگاه هم در کابین پست فرماندهی حضور دارند و پس از سلام واحوالپرسی گرم، طبق معمول به شوخی فرمودند، فری جان باز چه خوابی برای ما دیدید که سروکله تو اینجا پیدا شده؟ که در جواب عرض کردم، قربان شما برای ما خواب مبینید واوامرتون را از بالا ابلاغ می فرمائید!! ما را چه به این حرفها.... که پس از این گفت و شنود اولیه ایشان متوجه شدند که از تهران من برای این ماموریت تعیین شده ام و بلافاصله فرمودند بهرام بتو خبر داده؟ گفتم بله قربان دیشب از طریق کاماند پست تهران پیغام فرستادند که اول وقت اینجا در خدمت باشم، نفس عمیقی کشید و گفت الان دیگه باید جت فالکن بنشیند و من هم برای همین مطلب به پست فرماندهی آمده ام، در همین اثنا از پائین درجه دار پست فرماندهی اعلان نمود که جت فالکن نشست.

پس از حدود یک ربع ساعت مامور دفتر ویژه تهران با آن کیف کذائی مشگی خود که همیشه بوسیله یک دستبند به دستش وصل بود باتفاق دژبان مسلح اسکورتش وارد پست فرماندهی شد و یک راست به جای رفتن به اتاق دفتر ویژه به کابین پست فرماندهی آمد و پس از سلام و احوالپرسی درب کیف را باز و پاکتی لاک ومهر شده را تقدیم فرماندهی پایگاه نمود، جناب سرهنگ پاکت را دریافت و فقط سئوال فرمودند مستقیم از تهران آمده اید؟ که ایشان پاسخ داد خیر از سوم به اینجا آمده ایم و با اجازه اگر اوامری نیست به تهران بازمی گردیم، که ایشان پس از چند لحظه تامل، با کسب اجازه از جناب سرهنگ جهت بازگشت به تهران باتفاق همراه خود پست فرماندهی را ترک نمودند.

 

جناب سرهنگ به جاي رفتن به اتاق مخصوص دفتر ويژه جهت باز نمودن دستورات تهران، همانجا در پشت میز و در کابین مشغول باز کردن و خواندن نامه شدند، و پس از چند دقیقهای رو کرند به من و فرمودند خوب اینکه يك ماموریت معمولیه ؟! ولي چرا اینبار به اين شكل به ما ابلاغ شده؟ که سئوال نمودم جناب سرهنگ مگر چه خبر شده؟ فرمودند هیچی دو دسته 4 فروندی اف 4 باتفاق دو فروند تانکرسوخترسان درحالی که دو فروند اف 14 آنها را باید پوشش بدهند راس ساعت 1400 باید روی شهرقصر شیرین پرواز عملیات انجام بدهند و مواضع دشمن را بشکل Hi Bombing بمباران نمایند، تنها مشکل تعدد زیاد سایتهای موشکی سام 2 است که عراقیها تازگیها به این منطقه گسترش داده اند و باید شماها حواستان را خوب جمع كنيد و طوری پروازهای ایزائی را قبل از بمباران انجام دهید که قبل از ورود هواپیماهای اف 4 به منطقه سایتها هر چه موشک آماده شلیک دارند به طرف شما شلیک کرده باشند و خودتان هم می دانید که چگونه این موشک ها را باید براحتی Defeat نمائید، البته در این فرگ هیچگونه اسم مشخصی نیامده و فقط Loading دو تا هواپیما با هم فرق میکنه ولی نفهمیدم جناب هوشیار منظورشان چی بوده !!! ابن را گفتند و با عمليات تماس گرفته و مشغول صدور دستورات لازم بودند كه درهمین اثناء تلفن مستقیم CP تهران در داخل کابین زنگ خورد و همزمان از آنطرف یکی از درجه داران پست فرماندهی با آیفون اعلان نمود، خط مستقيم فرماندهی از تهران لطفا" پاسخ بفرمائید!! جناب سرهنگ تلفن عمليات را قطع نمودند و گوشي تلفن تهران را برداشتند كه پس از سلام و احوالپرسي اوليه متوجه شدم جناب هوشياردر آنطرف خط مشغول صحبت هستند و در بين صحبتها شنيدم جناب سرهنگ صادق پور ميفرمايند كه، پس چرا اين موضوع تو فرگ نيامده؟ و درادامه بعد از تائيد دستورات جديد خارج از دستورالعمل ارسالي يا همان فرگ ماموريت ابلاغ شده، مشخص بود كه صحبتهاي ايشان با جناب سرهنگ رو به پايان است و اشاره نمودند كه بله قربان خود مازندراني اينجاست گوشي خدمتان و خداحافظي نمودند و تلفن را بدست من دادند، تشكر كردم و با سلام خدمت جناب سرهنگ هوشيارعرض نمودم در خدمتم قربان امر بفرمائيد، كه ايشان فرمودند تمام مسائل را به حبيب گفتم و برايش توضيح دادم كه چه بايد بكنيد، حدود 10 دقيقه قبل از ساعت سين اف4 ها از منطقه خارج ميشوي و بلافاصله خودت را به زير تانكر دوم كه در منطقه مشخص شده قرار داره مي رساني و در كنار آر- اف 4 تكي كه زير تانكر قرار داره بنزين گيري را انجام ميدهيد و در همان محل منتظر علامت راديوئي ليدر اولين دسته چهار فروندي اف 4 ميشويد تا به محض شنيدن كلمهRolling In هر دو در حالت Close Formation از زیر تانكر جدا شده و ضمن صعود به ارتفاع 42000 پائي درست از وسط دسته هاي اف 4 كه مشغول بمباران 45 درجه از ارتفاع بالا هستند و تقريبا" از وسط شهر قصر شيرين عبور و مرز را قطع و به سمت بغداد پرواز مي كنيد، پس از عبور از مرز و قرار گرفتن در ارتفاع مربوطه حداكثر فاصله جنبي 500 پا را با اف 4 نگه ميداري تا فريدون براحتي بتونه كارش را در مسير و روي بغداد و در برگشت انجام بدهد، ضمنا" در مسير بازگشت بايد از جنوب غربي بغداد خارج شويد و در برگشت نيز در صورتي كه اتفاق خاصي روي نداد با همان ارتفاع از جنوب دهلران وارد مرز کشور شويد و تا تانكر هواپيما را همراهي و پس از بنزينگيري مجدد ذوالفقاری، شما به منطقه قبلي خودت بر ميگرديد و فري هم به تهران باز خواهد گشت، در كل مسير سعي ميكنيد تا جائي كه امكان دارد از راديو استفاده نكنيد و در صورت نياز به دادن هر گونه پيغامي به هم نزديك شده و از علائم HEFOR سيگنال استفاده کنید، هر كجا متوجه حضور شكاريها و يا هواپيماهاي اسكرامبل اونها شديد بي درنگ ماموريت را لغو و اول فريدون را بطرف مرز باز مي گرداني و پس از اطمينان از بازگشت وی بطرف مرزهای خودی، سعي در سرگرم كردن انها و در نهايت درگير ميشوی ولي تاكيد ميكنم حتما" قبل از هر گونه درگيری بايد از بازگشت فريدون مطمئن شده باشی تا سالم از مرز عبور كند و در اين مدت بايد هر طوري هست سر اونها را گرم كني و سعي كن درگيری نزديك انجام ندهيد ضمنا" اگر در مسير رفت احيانا" يكي از هواپيماهاي اف4 اعلان ايجكت كرد و يا متوجه شديد كه كسي از دسته پروازی بيرون پريده، در هر جای کار كه بوديد فورا" ماموريت را لغو و سريعا" هواپيماي اف 4 را باز ميگردانيد، مسئوليت سالم بازگشتن هواپيماي آر اف 4 دراين ماموريت صد در صد با شماست حال اگر سئوالي هست بگو تا پاسخ بدهم، بلافاصله عرض كردم، خير قربان همه چيز روشنه همه موارد را گرفتم، شما امرديگری نداريد؟ كه ايشان با آرزوی موفقيت ماموريت و بازگشت سلامت هر دوی ما، خداحافظی فرموده و تلفن را قطع نمودند.

خوب تازه صورت مسئله مشخص شده بود، هواپيماهاي اف 4 مي بايست عمليات بمباران را از ارتفاع بالا در حدود 40000 پائي انجام و با شيرجه 45 درجه بصورت تك تك منطقه را بمباران مي نمودند كه به اين منظورهر دسته4 فروندی از اف4 ها در حول يك میدان دایره شکل Circle Pattern بدنبال هم پرواز نموده و در هر مرحله يكي از آنان با شيرجه 45 درجه به سمت زمين بمب هاي خود را در ارتفاعي حدود 20000 پائی بسمت اهداف تعيين شده رها و مجددا" به همان دایره پروازی باز مي گشت، البته قبل از آغاز اين عمليات بمباران هر دو دسته پروازي در زير تانكر و در انتظار پايان عمليات پروازهای ايزائی دو فروند اف 14 در منطقه مي ماندند تا آنها با پرواز بر روی شهر قصر شيرين و بالای سر سايتهای موشكهای سام 2، عراقي ها را مجبور كنند تا آنجا كه در امكان دارند حداكثر تعداد موشك ممكنه را بسمت ايشان شليك نمايند، كه البته بنده می بايست برابر دستور 10 دقيقه قبل از ساعت سين اف4 ها از آن منطقه خارج و بسمت تانكر ديگری كه آر اف 4 در زير آن قرار داشت مي رفتم و بقيه ماموريت هم كه روشن و واضح بود.

 

در اينجا جناب سرهنگ صادق پور فرمودند عمليات برنامه را نوشته و به گردان نگهداری ابلاغ شده، شماره يك دسته پروازی عباس حزين برنامه شده و شماره 2هم تو هستي، آيا برای اين ماموريت كابين عقب خاصی در نظر داری؟ كه پاسخ دادم چون بايد حواسم بيشتر به فريدون باشه تا خودم، اگر امكان داشته باشد يكی از قديمی ترها با من بياد كه كاملا" به سيستمهاي ECM و ALQ ها وارد باشه و زياد از من حرف نگيره، ايشان سئوال نمودند زورو خوبه؟ عرض كردم عالي قربان، همان لحظه تلفني به عمليات دستور دادند كه شماره 2 پرواز S.M سروان مازندراني به همراه سروان حسن ظرافت فر را برنامه كنيد، بعد از آخرين هماهنگی ايشان سئوال فرمودند صحبت و سئوال خاصی نداريد كه عرض كردم خير قربان روز عيد و تولد مولا علي است، انشالله به بركت اسم مولام اين ماموريت را به سلامت انجام خواهيم داد و دوباره مثل همیشه مزاحم شما هستيم، كه با روبوسي از يكديگر خداحافظي و من پست فرماندهي را بسمت گردان 82 ترك نمودم.

 

پرواز برای ساعت 1300 برنامه شده بود و لیدر دسته ( مرحوم تیمسار لبان) سروان عباس حزین برابر دستور العمل و فرگ پروازی، توجیه کامل پروازی را انجام و قرار شد بعد از بلند شدن تواما" به سمت تانکر پرواز نموده و بعد از بنزینگیری کامل و مطمئن شدن از وضعیت آمادگی هر دودسته پروازی اف 4 ها که در مسیر به سمت تانکر قرار گرفته باشند، هر دو فروند راس ساعت 1330از تانکر جدا شده و شماره یک از جنوب و شماره 2 که ما بودیم از شمال مانورهای ایزائی خودمان را بر روی شهر قصر شیرین و سایتهای مستقر در منطقه آغاز نمائیم و با استفاده از سیستمهای ECM و پادهای مختلف ضد الکترونیکی پس از انجام اولین Pass با بکاری گیری سایر سیستمها عملیات جمینگ را همزمان بر روی رادار سایتهای پدافندی موجود آغاز نمائیم و برابر قرار قبلی قرار شد من برای پوشش دادن به تانکر دومی که از سمت تهران به منطقه وارد می گردد راس ساعت 1350 منطقه را ترک و به ماموریت خود برابر دستور ادامه دهم و پس از اتمام ماموریت هواپیماهای اف 4 و اطمینان از بازگشت آنان به سمت پایگاه هر دو اف 14 طبق برنامه پروازهای معمول پوشش هوائی در مناطق دراختیار رادار منطقه قرار گرفته تا ماموریت CAP برابر نیاز رادار های همدان و یا دزفول انجام گردد.

 

پس از انجام توجیه پروازی هر یک جهت انجام چکهای قبل از پرواز و روشن نمودن هواپیما ها به شیلترهای اعلان شده مراجعه وپس از بازدید ظاهری هواپیما و تسلیحات Load شده که عبارت بود از چهار تیر موشک فونیکس و دو تیر موشک اسپارو و دو تیر موشک سایدوایندر اقدام به روشن نمودن و انجام سایر کارهای اولیه پرداخته و پس از مطمئن شدن از عملیاتی بودن کلیه سیستمها به سر باند آمده و با اخذ اجازه از برج هر دو فروند عمل بلند شدن را بصورت فورمیشین انجام و بسمت نقطه ایستائی تانکر رهسپار شدیم، در مسیر پروازی همانطور که به حالت فورمیشین در حال پرواز بودیم نقاط مورد نظرم را به کابین عقب گفته و از ایشان خواستم تا مختصات دقیق را به سیستم وارد نماید که پس از وارد نمودن مختصات نقاط مورد نظر به سیستم و رویت آن نقاط در اسکوپ TID همزمان، حسن از من سئوال نمود که این نقاط که داخل عراق قرار داره؟ احتمالا" مختصات را اشتباهی دادید، که به ایشان گفتم حسن جان مختصات کاملا" درسته و ماموریت اصلی ما همانگونه که عباس توجیه نمود تازه بعد از ترک این منطقه شروع میشه و توضیحات کاملی از نحوه عمل و دستوراتی که جناب هوشیار ابلاغ فرموده بودند را به وی دادم، و ذکر کردم مسئولیت بازگشت سالم این آر اف 4 با ماست و درهرجائی به مشکلی برخوردیم باید ابتدا ماموریت آر اف 4 را کنسل و او را بسلامت بسمت مرز خودی باز گردانیم و سپس خود وارد درگیری شویم و به هیچوجه به همراه آر اف 4 وارد هیچ درگیری نخواهیم شد مگر در راه بازگشت به سمت مرز خودمان و خلاصه آنچه باید برایش توضیح بدهم در مسیر رفت به سمت تانکر توضیح داده و حسن هم غبراق و سر حال در اون عقب سخت مشغول آماده نمودن سیستمهاش شده بود که در همین اثناء صدای خلبان تانکر را شنیدم که داشت با شماره یک صحبت میکرد و اعلان آمادگی رستوران را جهت سرو غذا به اطلاع ایشون می رساند، طبق برنامه هر دو فروند همزمان بنزین گرفتیم و به همراه تانکر وارد منطقه ایستائی تعیین شده وی شدیم که صدای لیدر دسته اول و سپس دسته دوم چهار فروندی اف 4 ها را که تانکر را صدا میزدند شنیدیم و این رادیو کال نشان میداد که همه چیز برای آغاز عملیات آماده است لذا پس از چند دقیقه همراهی با تانکر راس ساعت 1330دقیقه در نقطه مشخص شده قبلی از تانکر جدا شده و هر یک با کم کردن ارتفاع به بیست هزارپا به سمت مورد نظر در شهر قصر شیرین رهسپار گردیدیم، عبور و یا Pass اولمان با سر و صدای زیاد دستگاهها همراه بود چون از قبل نشاندهنده ها سمت سرچ رادارهای سایتهای موشکی را کاملا" و بصورت واضح نشان میدادند و شلیک اولین موشک سام 2 با اون قد و بالای بلندش را از روی زمین با چشم میدیدیم، پس از این عبور اولیه سیستمهای جمینگ مان را به کار انداخته و جنگ الکترونیک تمام عیاری را با چندین سایت پرتاب موشک آغاز کرده بودیم ضمن اینکه در دور بعدی ارتفاع را به حدود 26000 پائی افزایش دادیم و توی کابین دیگر صدای همدیگر را بسختی میشنیدیم زیرا دستگاه های هشدار دهنده دائم در حال کار بوده و مرتب صدای آژیر شلیک موشکهای متفاوتی که از سمتهای مختلف شهر شلیک میشد گوش را کر میکرد، در اون روز بخصوص اسمان شهر قصرشیرین آفتابی بود و برخی نقاط با لکه هائی از ابرهای سفید جوششی منظره زیبائی را پیدا کرده بود و پرواز این موشکهای قد بلند و دود حاصل از سوختن راکت موتور آنان در این فضا منظره ای دیدنی را ایجاد نموده بود، من در همین بین مدام به ساعتی که ست نموده بودم نگاه میکردم تا در راس زمان منطقه را ترک نمایم و خلاصه پس از انجام جندین بار عبور از روی شهر و ایجاد مشغولیات زیاد برای پدافندعراقیها، فکر میکنم پس از آخرین Pass که هشتمین یا نهمین بارعبورمان بود، برابر طرح از منطقه خارج و تنها با یک کلیک رادیو موضوع را به شماره یک اطلاع دادم و به سمت تانکر دوم که در حال نزدیک شدن به منطقه ایستائی تانکر اولی بود رهسپار شدیم، ضد وخورد بین عباس حزین و پدافند عراق همچنان ادامه داشت که من به زیر تانکر رسیدم و ملاحظه کردم که ار اف 4 در حال بنزین گیری از بوم بنزین رسان تانکر و خلبان تانکر هم بال سمت راست را برای ما در نظر گرفته و اعلان آمادگی کرد، در حین قرار گرفتن در حالت بنزین گیری به چپ نگاه کردم و دیدم جناب ذوالفقاریVisor دودی هلمتش را بالا زده و داره به من نگاه میکنه که بلافاصله من هم وایزر هلمت را بالا زدم و با دست راست احترامی محکم و از صمیم قلب به ایشان گذاشتم که پاسخ آنرا با لبخند و سلام متقابل نظامی به من داد، جهت اتصال به بسکت بنزینگیری به جلو تر رفته و سپس اتصال انجام و به همان صورت ادامه میدادیم که تازه متوجه شدم که ذوالفقاری از تهران به همراه تانکر بلند شده و در کل مسیر در حالت چسبیده به تانکر پرواز نموده تا احیانا" رادارهای عراقی در اسکوپ خود تنها تانکر را ملاحظه نمایند و از حضور وی بیخبر بمانند، بعد از پر شدن باکها و دادن علامت Ok به فریدون در کنار ایشان و همانجا زیر تانکر به انتظار شنیدن کد از سوی لیدر پروازی اف 4 ها بودیم که دقیقا" راس ساعت 2 بعد ازظهر روز 28 اردیبهشت صدای لیدر دسته اف 4 را که کد Rolling In اعلان نمود بگوش رسید و هر دوی ما بصورت پرواز جمع و در حال صعود به ارتفاع 42000 پائی از تانکر جدا و در مسیر عبور از نقطه مرزی از میانه شهر قصر شیرین قرار گرفتیم و یک بار دیگر کار کرد صحیح کلیه سیتمهای مورد نیاز را با ظرافت چک کردم و در آن حالت فرصتی بود تا از بالا منظره شهر قصر شیرین و شلیک مرتب موشکهای سام 2 را بخوبی نظاره گر باشیم، به سرعت به ارتفاع مطلوب رسیده و از نقطه مرزی عبور نمودیم هر دو هواپیما در سکوت کامل رادیوئی و به فاصله جانبی حدود یکصد پا از یکدیگر در حال پرواز بسمت بغداد بودیم، فریدون با یک بار کلیک کردن رادیو شروع عکسبرداری از منطقه را اعلان نمود که من در این حالت می بایست در فاصله جانبی 200 الی 300 پائی وی قرار می گرفتم که همین کار را نموده و سریع در جای خودم مستقر شدم و دائما ضمن سرچ چشمی فضای بیرون و جلوی هواپیما از حسن هم خواسته بودم با Tilt سر آنتن رو به پائین تمام فضای جلوئی هواپیما را چک مینمودیم، ساعت بکندی می گذشت و ما حدود 45 مایل داخل خاک عراق بودیم و خوشبختانه هیچ نشانه ای از حضور هواپیماهای مزاحم عراقی دیده نمیشد، از حسن سئوال کردم تو چیزی داری گفت فعلا" نه ولی سیستم ها بد جوری مشغول فعالیت هستند و سایتهائی که دارند روی ما سرچ انجام میدهند در تلاشند تا یک جوری ما را در اسکوپ خودشون پیدا کنند، درهمین حین صدائی مثل صدای ضعیف بیکن هواپیما را در گوشی هلمتم شنیدم، بلافاصله از حسن سئوال کردم، آیا تو چیزی شنیدی؟ پاسخ داد خیر چیزی نشنیدم، سریعا"فاصله را با فریدون کم کردم و در حالی که در کنارش قرار میگرفتم شروع به تکان دادن بالها به چپ و راست نمودم تا توجه او را جلب کنم، سرش را از تو کابین بالا آورد، علامت دادم چیزی شنیدی او هم پاسخ منفی داد، ولی مطمئن بودم که صدای بیکن را شنیدم ولی خوب این صدا از کجا و کدوم طرف آمده؟ ممکنه از هواپیماهای عراقی باشه، آخر ما به نزدیکی بغداد رسیدیم، در همین گیر و دار مجددا" صدا رو شنیدم و دیگر بدون هیچ درنگی شروع به گردش به داخل مسیر پروازی فریدون نمودم، با دست علامت داد چی شده گفتم صدا ی بیکن، احتمالا" یکی پریده، سریعا" باید برگردیم، فریدون طاقت نیاورد روی فرکانس داخلی اف 14که عموما" ما رادیوی دوم را در کابین عقب روی آن می بندیم، سئوال کرد چی کار میکنی؟ ماهی به دمش رسیده، پاسخ دادم برگرد، کنسل، کنسل، دو بار تکرار کردم ولی انگار نمی خواست قبول کنه و داشت مسیر را ادامه می داد آخه حدودا" 75 مایل داخل خاک عراق بودیم، که در همین موقع صدای یکی از اف 4 ها را در رادیو شنیدیم که می گفت، رضا را زدن رضا را زدن، پس من درست شنیده بودم، صدا صدای بیکن صندلی خلبان اف 4 بوده که ایجکت کرده، دیگر منتظر عکس العمل فریدون نشده روی رادیو اعلان نمودم آقا کنسل شد برگرد، و با گردشی گود بطرف هواپیمای فریدون اون را وادار کردم که در حالت برگشت به سمت مرز قرار بگیره، دیگر وضعیت به هم ریخته شده بود و سکوت رادیوئی را شکسته بودیم، روی رادیو سئوال کرد، کی را زدن؟ گفتم یکی از4 ساله ها خورده، ولی مثل اینکه پریده بیرون، گفت کی؟ گفتم نمی دانم میگفتن رضا را زدن، اطلاع ندارم کدام رضا است، در حین انجام همین صحبتها و با ناراحتی و دلخوری زیاد، گفت زدن که زدن کاریش نمیشه کرد اینجا که دیگه نباید برمی گشتیم، به ته کار رسیده بودیم، در جواب گفتم فری جان با عرض پوزش من دستور کنسل کردن کل پرواز را دارم، و مسئولیت شما را بعهده من گذاشتن، من هم دلخورم، ولی کاری نمیشه کرد، با افزایش سرعت بسمت مرز ایران در پرواز بودیم که در همین موقع صدای تانکر را شنیدیم که ما را صدا میزنه و پشت سر هم اعلان میکنه ماموریت کنسل شده برگردید برگردید این یک دستوره برگردید، با تانکر تماس گرفتم و ضمن جویا شدن موقعیتش وضعیت خودمان را هم به اطلاع او رساندم، حسن بلافاصله سر آنتن را بالا آورد و بعد از لحظه ای تانکر را در حدود 50 مایلی از خودمون دیدیم، به مرز نزدیک میشدیم و مرتبا" پشت سر را از پائین به بالا و از هر دو طرف را از تو آئینه چک می کردم خوشبختانه هیچی دنبالمون نبود بعد از دقایقی از خط مرزی گذشتیم و وارد فضای ایران شدیم از لیدر دسته اف 4 سئوال کردم کی بود؟ گفت رضا لبیبی!! آه از نهادم بلند شد، خداکنه سالم آمده باشد پائین، دوباره پرسیدم عقب چی، گفت کوهپایه، سئوال کردم پرید یا نه؟ پاسخ داد آره ولی مشخص نیست چی شده، با تشکر و خداحافظی از لیدر اف 4 به سمت تانکر رفته و هواپیمای آر اف 4 جناب ذوالفقاری مجددا" در وضعیت بنزینگیری قرار گرفت و ما هم بنزین را پر کرده و بعد از عذر خواهی زیاد از ایشان خداحافظی کردم و به تانکر گفتم امانتی ات را سالم برسون !!

F4.jpg

سرهنگ خلبان فریدون علی‌مازندرانی

به سمت منطقه قصر شیرین باز گشتم و ضمن تماس با رادار همدان جویای آخرین وضعت شدم که در همین موقع صدای کاوه کوهپایه عراقی کابین عقب رضا لبیبی را شنیدم که داشت با رادیوی همراه سوروایل کیت خودش ضمن ارسال مورس پیام میفرستاد و درخواست کمک می کرد، خیلی سعی کردم سمتش را پیدا کنم ولی صدای وی سریع قطع و وصل میشد، روی فرکانس گارد از اون وضعیت رضا را پرسیدم که آیا اونهم سالمه، بعد از لحظاتی پاسخ داد آره ولی مثل اینکه کمرش آسیب دیده نمیتونه حرکت کنه!! دو باره با رادار صحبت کردم، گفتم آقا بچه ها سالم پریدن منتظر تیم رسکیو هستند و تا هوا روشنه باید این کار را زودتر انجام بدهید، رادار جواب داد ما از کرمانشاه درخواست کردیم منتظر پاسخ اونها هستیم، از حسن خواستم تا در صورت امکان اگر مجددا" صدای کاوه را شنید سعی کند سمتش را پیدا کنه، و خودم سعی در تماس با رادیوی دسک کرمانشاه داشتم چندین بار صدا زدم، پاسخی نشنیدم ساعت نزدیک به سه و نیم بعد از ظهر بود که صدای کاوه را مجددا" شنیدم که می گفت، صدای نزدیک شدن هلیکوپتر می آید، کسی خبری داره که کدوم طرفی هستند؟ ارتباط با دسک کرمانشاه سخت بود و بر قرار نمیشد، مرتبا" دسک را صدا میزدم که ناگهان صدای آشنائی را شنیدم، صدای جواد قهرمانی یکی از استاد خلبانان اف 5 پایگاه وحدتی بود، سلام کردم و موقعیت بچه را به جواد که رئیس دسک کرمانشاه در آن زمان بود اعلان نمودم، جواد گفت میدانم ولی چون منطقه در اختیار آنهاست نمیشه رسکیو را تنها بفرستیم درخواست دوتا کبری جهت اسکورت کردیم و منتظر هستیم، گفت و شنودها با دسک و رادار و کاوه همینطور ادامه داشت و سمتش را هم مشخص نموده بودیم که درست در حوالی غرب قصر شیرین بود، ولی باید منتظر میشدیم تا بچه های هوانیروز به موقع بتوانند انها را نجات بدهند، در همین اثناء صدای کاوه را دوباره شنیدم که می گفت هلیکوپتر رسکیو موقعیت ما را پیدا کرده ولی نمیدونم کدوم طرفی !! داره نزدیک میشه رضا تو یه شیاره نمیتونم تکونش بدهم، دارم هلیکوپترو می بینم، ای بابا اینکه عراقیه!!! اینکه عراقیه ....و این آخرین جملاتی بود که از رادیوی دستی کاوه بگوش رسید و متاسفانه هر دوآنها توسط تیم گشتی نیروهای عراقی به اسارت گرفته شدند، نمیدونم به چه اندازه ولی تا آنجائی که جواد قهرمانی جا داشت، بهش دری وری و بد وبیراه گفتم و تماس را با وی قطع نمودم...

 

 

بقیه پرواز را در اختیار رادار همدان بودیم و در مقابلمان تعداد زیادی از هواپیماهای گشتی عراق در غرب قصر شیرین و داخل خاک عراق مشغول گشت زنی هوائی بودند، خیلی دوست داشتم همان روز تلافی رضا را سر یکی از آنها در بیارم، ولی قرار نبود که ما بدون دستور و درخواست رادار درگیر شویم و آنها مشغول گشت خودشون بودند و ما هم اینطرف مشغول کار خودمون، حدود ساعت 5 بعد ازظهر منطقه را بسمت پایگاه اصفهان ترک کردیم، از یکطرف ناراحت هواپیمای از دست رفته و بچه ها بودم و از طرفی دیگر خوشحال از اینکه انها بحمدالله زنده ماندند و ماهم توانستیم امانتی جناب هوشیار را صحیح و سالم بر گردونیم، که از این بابت خدا را شکر میکردم.

سالها بعد در زمان مبادله اسراء دوباره هر دو این عزیزان را پس از سالها اسارت در چنگ رژیم بعث عراق در مرز خسروی و نزدیک همان محل سقوطشان زیارت کردم و از این بابت خدا را هزاران بار شکر نمودم.  

در خصوص نحوه شهادت این دلاور مرد ایران زمین نیز جهت اطلاع حضرتعالی و بشهادت مسئولین و مدیران جنگ حاضر در قرارگاههای عملیاتی آن زمان، عرض میکنم که برای انجام آن پرواز بخصوص و عکس برداری از آخرین تحولات و فعل و انفعالات نیروها در خطوط دشمن جهت آغاز عملیات نیروهای ایرانی، نیروی هوائی با استقرار هواپیمای ایشان در پایگاه پنجم شکاری امیدیه، از چند روز قبل از آن واقعه شوم، بدفعات و همه روزه و در مدت 9 تا 10 روز و در نوبتهای مختلف، مبادرت به انجام آن پرواز با حضور هواپیماهای اف 14 در منطثه مینمود، که به محض بلند شدن هواپیمای RF4 ایشان، هواپیماهای عراقی نیز از پایگاههای نزدیک به منطقه و در دسته های چند فروندی و بصورت Alret مبادرت به پرواز و حضور در منطقه می نمودند تا از انجام این پرواز شناسائی پیشگیری نمایند و نهایتا"در روز سانحه نیز علیرغم حضور هواپیمای پوشش اف 14 در منطقه و بدلیل درگیری این هواپیما با دسته ای دیگر از هواپیماهای عراقی در همان منطقه، آنان در یک موقعیت استثنائی موفق به شکار این تیز پرواز گردیدند که منجر بسقوط هواپیمای وی و بشهادت رسیدن شهید فریدون ذوالفقاری و محمد نوروزی کابین عقب وی در این پرواز گردید. "روحشان شاد باد"

18 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

di-07SM.jpg

 

di-2PE5.jpg

 

di-MH6V.jpg

di-LEI5.jpg

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

بدترین خاطرۀ جناب سرهنگ مازندرانی به قلم خودشان:

 

داستان به اوائل سال 1354 باز ميگردد كه من پس از كسب ساعت پرواز مورد نظر در گردان 42 شكاري تاكتيكي دزفول و طي مراحل مختلف و آمادگي ارتقاء از Non Leader به درجه ليدر چهارمي منتظر برنامه پرواز چك رايد ليدر 4 خود بودم كه در بعد از ظهر و قبل از خروج از گردان پرواز به پاي تابلو پروازهاي برنامه شده روز بعد آمدم تا ببينم فردا چند سورتي و چه پروازهائي دارم كه با تعجب ديدم اسم من بعنوان ليدر دسته پروازي دو فروندي صبح روز بعد باتفاق شماره 2 جناب سروان احمد سپري نوشته شده كه آه از نهادم در آمد زيرا ايشان ضمن اينكه فرمانده گردان 42 شكاري بوده و خيلي سختگير بودند افسري فوق العاده منضبط نيز بودند كه عموما" ابشان با ير و بچه توي يك جوي نميرفت، به هر حال به يكي از بر و بچه هاي قديمي تر مراجعه نمودم از وي سئوال كردم آيا تا كنون بصورت دو فروندي با جناب سپري پرواز نموده يا نه؟ و اگر اطلاعاتي در زمينه غلقهاي ايشان دارد به من بگويد كه گفت هيچ مسئله اي نيست فقط حواست جمع باشد ايشان احتمال دارد وسط پرواز و به هر علتي عنوان نمايد كه ليدري را خودم بعهده دارم كه شما به هيچوجه نبايد اين امر را بپذيري و از ايشان بخواهيد كه در موقعيت پروازي تعيين شده خودش پرواز نمايد و كه خلاصه اين شگرد كار ايشانه و حواست بايد خوب جمع باشد.

صبح فردا پس از گرفتن هواي حاضر و هواي پيش بيني و آماده نمودن تمام ملزومات مورد نياز پرواز و نوشتن دفتر پرواز گردان و صرف صبحانه اي مختصر از 10 دقيقه قبل از زمان بريفينگ كه ساعت 0530 صبح بود دم در اتاق بريفينگ گردان منتظر ورود جناب سپري بودم كه درست راس زمان با از اتاقشان بيرون آمده و با آن لبخند مليحي كه به لب داشتند گفتند، خوب آقا مازندراني امروز جون ما دست شماست آماده اي بريم بريفينگ كه با اداي احترام نظامي ايشان را بسمت اتاق بريفينگ راهنمائي كردم و خلاصه از سير تا پياز پرواز را برابر سيلابس مدون بريف نمودم و در آخر كار هم سه چهارتا امرجنسي خيلي خفن براي خودم و ايشان پيش بيني كردم و خودم مثل بلبل همه جوابها را مطابق چك ليست از حفظ گفتم و تشريح كردم و در آخر هم سئوال نمودم كه اگر امري نداريد و سئوالي نيست برويم براي پرواز كه با گرفتن شماره هواپيماها بسمت اتاق P.E جهت دريافت چتر و كلاه حركت نموديم و بعد از خداحافظي هر يك به سمت هواپيماهايمان حركت كرده تا بعد از روشن نمودن هواپيماها مجددا" با هم تماس حاصل نمائيم، هواپيما را روشن و پس از كارهاي اوليه شماره 2 دسته پروازي را صدا زدم و پس از پاسخ ايشان واعلان آمادگي وي بعنوان ليدر دسته پروازي اجازه خروج از شيلترها و تاكسي بسمت سر باند پروازي را از برج پايگاه نمودم كه به همين شكل عمل و پس از انجام آخرين بازديد هاي هواپيما توسط پرسنل فني، اجازه ورود به باند و انجام بلند شدن بصورت فورميشن را از برج درخواست نمودم كه پس از تائيد هر دو هواپيما در روي باند پروازي قرار گرفته و بعد از چك موتورها با دادن علامت به شماره
2 ترمزها را رها كرده و تيك اف خود را آغاز نموديم و پس از جمع نمودن چرخ و فلاپ هاي هر دو هواپيما و چك نظري آنان راديوي برج را ترك و با اپروچ دزفول براي گرفتن منطقه پروازي تماس حاصل نموديم كه در آنروز منطقه كارون را براي انجام پرواز در اختيار ما قرار داد و به همان سمت پروازمان راادامه داديم و بلافاصله پس از ورود به منطقه تعيين شده پروازي پروفايل پروازي بريف شده را آغاز نمودم كه در تمام اين مدت و در طول انجام مانورهاي مربوطه هواپيماي شماره 2 را از زير چشم و همينطور از طريق آئينه هواپيما چك مي نمودم كه دقيقا" در سر جاي خود باشد و نه عقب بيفتاد و نه پائين تر از حد مجاز و چون در اين پرواز ما مجاز بوديم مانورهائي را انجام دهيم كه با حداقل 2 برابر فشار جي آغاز شده و تا 5 جي ادامه پيدا نمايد سعي مي نموديم اين ميزان فشار جي را بصورتي آرام و بصورتي تدريجي و متناوب بدون هرگونه تعجيلي در مانورها بانجام برسانم و به محض تمام شدن يك مانور انتهاي آن را به مانور بعدي متصل مي نمودم كه تا در وقت كمي كه داشتيم كليه مانورهاي مورد نظر را بصورتي كامل انجام دهيم و در طول انجام يكي از همين مانورها بود م كه متوجه شدم شماره 2 كمي عقب افتاده و در سر جاي خود نيست كه در راديو صدا زدم شماره 2 لطفا" سر جاي خود پرواز كنيد و در همين زمان نيز داشتم ميزان فشار جي وارده را نيز بتدريج به 5 جي افزايش ميددام كه ناگهان صداي فرياد شماره 2 را شنيدم كه در راديو مي گويد من خودم ليدري پرواز را بعهده دارم!! تعجب كردم و در راديو اعلان نمودم خير قربان شما لطفا" سر جاي خويش پرواز بفرمائيد و خودم ليدري پرواز را تا انتها بعهده خواهم داشت، با اين حرف من مثل اينكه شماره 2 بد جوري از كوره در رفت و گفت پرواز تو مي خواهي با اينطور پروازت روي مرا كم كني !! تعجب كردم و مجددا" گفتم شماره 2 لطفا" بسر جاي خويش آمده و در پوزيشن صحيح پرواز بفرمائيد!! كه ناگهان روي راديو شنيدم كه شماره 2 اعلان نمود شماره 2 از دسته پروازي جدا شده و مستقلا" به پايگاه باز خواهد گشت و بلافاصله گردشي تند انجام و به سمت پايگاه پرواز نمود، از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم و نميدانستم چه كار بايد بكنم، خدايا تكليف چك رايد من چه خواهد شد؟ خلاصه ظرف چند دقيقه هزار و يك رقم فكر بسرم زد و آخر سر تصميم گرفتم خودم هم به پايگاه باز گردم و با حالتي بسار دمق و ناراحت بسمت پايگاه پرواز نمودم و بلافاصله بعد از نشستن و تحويل چتر و كلاه به گردان و اتاق بريفينگ رفتم تا ايشان تشريف بياورند برااي ديبريفينگ بعد از پرواز و همينطور كه در اتاق بريفينگ انتظار ايشان را مي كشيدم و دلم و روده ام داشت بهم مي پيچيد، جناب سروان رسول زاده افسر عمليات گردان تشريف آوردند داخل و پرسيدند مازندراني چه كار كردي؟ گفتم جناب سروان من كه كاري نكردم و با اون بغضي كه تو گلوم داشت خفه ام مي كرد، ماجراي پرواز را از سير تا پياز براي ايشان تعريف كردم و گفتم آخر من نبايد بفهمم چه اشتباهي كردم كه اينطوري بايد ايشون از فلايت جدا بشوند و تنهائي به پايگاه بازگردند؟!؟ كه ايشان خنده كردند و من را به آرامش دعوت نمود و گفت فعلا" جناب سروان عصباني است و دارند در اين مورد با معاون عمليات پايگاه صحبت مي كنند، كه زدم تو سرم گفتم خدايا بدبخت شدم ، حالا ديگر كار به بالاها كشيده شد و نميدونم به كجا خواهد كشيدو خلاصه هزار جور فكر و خيال به ذهنم مي آمد و مي رفت و نمي فهميدم كه چرا اين بلا بسرم آمد!!

چند دقيقه بعد همينطور كه هنوز در انتظار ديبريفينگ پرواز بودم و هر كدوم از بچه ها هم كه مي آمدند و منو با اون حال مي ديدند سئوالاتي مي كردند و يا بعدش ميزدند زير خنده و يا تاسف ميخوردند در گردان باز شد و جناب سرهنگ كيفان معاون عمليات پايگاه از در وارد شدند و يك راست باتاق فرماندهي گردان رفتند و با اين اتفاق جناب رسول زاده بلافاصله همه بچه ها را از پاي ديسپچ گردان و تابلو پروازها و اتاق بريفينگ به قسمت باشگاه گردان هدايت كرد و درخواست نمود همه ساكت باشند و من را هم به اتاق خودش راهنمائي نمود.

تو اتاق از جناب سروان رسول زاده پرسيدم خوب حالا چه بلائي بسر من مياد؟ كه ايشان گفتند جناب سپري فكر كرده تو با اين پروازت خواستي روي ايشان را كه در بال تو پرواز ميكردند كم كني!! و به همين خاطر ضمن گزارش نتيجه پرواز به معاونت عمليات از ايشان درخواست نمودند تا در يك پرواز دو فروندي با تو بهت نحوه پرواز كردن را ياد بدهند و بعد هم برايت برد پروازي تشكيل بشود تا تكليف كارت روشن بشه!! واي خداي من بيچاره شدم!!

گفتم جناب سروان من چه كسي باشم كه بخواهم تو پرواز روي استاد و فرمانده گردان خودم كم كنم والا بقران و به هر چي شما بهش اعتقاد داريد من چنين قصدي نداشتم و پروازي كه كردم فوق العاده نرم و بدون هرگونه مشكل بوده ضمنا" همين الان شما تشريف ببريد پاي هواپيماي من و جناب سروان و جي ميتر را چك كنيد ببينيد من بالاتر از 5 جي كشيدم با نه، اصلا" اين حرفها را من قبول ندارم و ايشون حتما" دلش از جاي ديگري پره كه خواسته اينطوري من و بدبخت و بيچاره كنه تو همين موقع ديگر كنترول خودم را از دست دادم و بغضم تركيد و سرم را پائين انداخته بودم و فكر مي كردم كه عاقبت كارم بكجا خواهد كشيد!؟!

جناب رسول زاده گفتند حالا كه دنيا به آخر نرسيده پسر، نهايتش اينه كه با يك معلم ديگر ميبرند چك و اگر مشكلي نباشه حتما" كارت درست ميشه، حالا بگذار ببينيم معاونت عمليات چه دستوري خواهند داد و تو همين جا باش تا من برگردم و از اتاق خارج شدند.


1-74-_6c08a.jpg

بعد از چند دقيقه اي در باز شد و جناب سرهنگ كيفان كه افسري خيلي با ابهتي هم بودد و در صورت عصبانيت طرف صحبت خودشون را هم همواره با چند تا بد و بيراه آبدار مينواختن باتفاق سروان رسول زاده وارد اتاق شدند و من سريعا" احترام گذاشته و خبر دار ايستادم و بعد از نگاهي معني دار به سر تا پاي من فرمودند اينكه اين حرفها اصلا" بهش نمياد، رسول زاده پروازهاي امروز مازندراني را كنسل كنيد و همين الان اون بفرستيد بره به منزل استراحت كنه و فردا صبح برنامه كنيد خودم باهاش پرواز خواهم كرد!!! من ضمن احترام مجدد و تشكر تا خواستم بپرسم آخه جناب سرهنگ من اشكالم چي بود كه جناب سپري چنين كاري را انجام دادند؟ كه جناب سرهنگ فرمودند بيا برو استراحت كن بعدا" راجع به اين حرفها صحبت ميكنيم كه دو باره احترامي محكم گذاشتم و ضمن تشكر از در اتاق خارج شدم و سوار ماشين شدم به منزل بازگشتم و چون تنها بودم و كسي در منزل نبود نشستم و تنهائي شروع بفكر كردن نمودم و لحظه به لحظه پرواز را بدون هيچگونه اغماضي تجزيه و تحليل كردم و اين كار را بارها و بارها انجام ولي به هيچ نتيجه اي نرسيدم كه بفهمم اشكال كارم در كجا بوده و در اين بين چند تا از دوستان هي تلفن زدند و اصرار كه بيا بريم باشگاه شام بخوريم و انقدر فكر نكن و از اين حرفها كه ضمن تشكر مي گفتم نه خونه هستم و حال بيرون رفتن ندارم ولي بخدا نه توانستم غذا بخورم و توانستم چشم روي هم بگذارم و تا صبح فردا مثل ديوانه ها تو خونه راه ميرفتم تا صبح موقع رفتن به گردان برسد...

فردا صبح زود با گرفتن يك دوش آب سرد حسابي لباس هام را و پوشيدم و به گردان رفتم و درست مثل روز پيش همه پيش نيازهاي پرواز را آماده نمودم و دفتر پرواز را هم نوشتم و دم در بريفينگ پرواز منتظر جناب سرهنگ كيفان بودم كه درست راس ساعت 530 صبح از در وارد شدند و بعد از سلام و احوالپرسي رفتيم داخل اتاق بريفينگ و چون همان ماموريت پرواز روز گذشته را برايم برنامه نموده بودند بصورت كامل بريفنگ پرواز را انجام و در آخر هم چندين حالت امرجنسي را مطرح و با پاسخ دقيق آنها و تشريح هر كدام از كيسهاي مطرح شده بريفنگ را به پايان رساندم و از ايشان خواستم تا اگر فرمايش خاصي ندارند براي دريافت چتر و كلاه به اتاق چتر برويم كه به همين شكل عمل نموده و خلاصه طبق بريفينگ همه موارد را از بلند شدن و تا مامنورهاي داخل منطقه را عينا" مانند همان پروفايل پروازي روز گذشته انجام دادم با فرق اينكه در آخر كار ايشان دو سه مانور ديگر را هم خواستند كه انجام دهم و تمام آنان را هم بصورت فورميشين و با همان نرمي و تناوب در كشيدن فشار جي بالا انجام و بسمت پايگاه باز گشتيم و برابر دستور ايشان از اپروچ درخواست فورميشن لندينگ بصورت دو فروندي نمودم كه به همين خاطر عمل نشستن را هم بصورت Straight In انجام داده و پس از نشستن و پارك هواپيماها در آشيانه براي نوشتن فرم هاي گردان نگهداري به دفتر نگهداري و سپس گردان پروازي بازگشتيم و ضمن تشكر از ايشان درخواست نمودم تا پس از رفع خستگي جهت ديبريفنگ پرواز به اتاق بريفينگ تشريف بياورند كه در اين بخش هم ضمن اينكه مشغول توضيح كارهائي انجام شده بودم ايشان هم مشغول پر كردن برگه پرواز آزمايش ليدري من بودند و بعد از تمام شدن عرايضم سئوال نمودم كه اگر مطلب خاصي دارند بفرمايند كه همزمان تنظيم فرم برگ پروازم هم تمام شده بود و با نيم نگاه دزدكي كه به آن انداختم ديدم ستون اغلب موارد با حرف E پر شده و در انتها هم نمره نهائي را Excellent داده اند كه ديگه تو پوست خودم نمي گنجيدم و ضمن تشكر از جناب سرهنگ كه يكي از استاد خلبانان قديمي اف 5 بودند، تنها عرض كردم قربان بالاخره من متوجه نشدم اشكال كار من كجا بود كه جناب سروان سپري ديروز اين بلا رو سرم در آوردند؟!؟ كه ايشان لبخندي زدند و فرمودند مثل اينكه شيريني مربائي خيلي دوست داري؟!؟! متوجه نشدم ولي بلافاصله عرض كردم قربان حتما" همين الان زنگ ميزنم اهواز تا ظهر بفرستند تا تقديم حضور كنم !! كه جناب سرهنگ كه فهميد من هنوز چيزي متوجه نشده ام بلند شدند و ضمن خداحافظي از در بريفينگ بيرون آمدند كه ديدم جناب سروان سپري و جناب رسول زاده هر دو دم در اتاق و نز ديك ديسپچ گردان منتظر هستند و به محض ديدن جناب سرهنگ گردان را خبر دار دادند كه جناب سرهنگ ضمن آزاد گفتن، رو كردند به بنده و فرمودند از جناب سپري عذرخواهي كن و دست استادت را ببوس و اين آخرين بارت باشه !! كه من هم تا ضمن عذر خواهي تا دست ايشون را ببوسم كه يكهو ديدم تو بغل همديگر هستيم و مثل يك پدر و پسر دريم با هم حال ميكنيم ، خيلي زود دست و پاي خودم را جمع كردم و پس از تشكر مجدد از جناب سروان رسول زاده افسر عمليات گردان از ايشان سئوال كردم قربان صبحانه چي ميل داريد كه گفتند خودم مي آيم تو باشگاه ميخورم، چون رسم بود هر كسي تو گردان چك رايدي ميرفت و يا ليدري جديدي مي گرفت همه بچه ها را صبحانه ميهمان كند و بچه هائي هم كه پرواز صبح زود نبودند و تازه داشتند وارد گردان ميشدند هر يك با شنيدن بخير گذشتن جريان پرواز من و قبولي از اين چك رايد انواع صبحانه مورد علاقه خود را به سرباز گردان سفارش مي دادند و من هم نميدونستم واقعا" از خوشحالي چه بايد بكنم زيرا با اتفاقي كه ديروز برايم افتاده بود حدس ميزدم برايم برد پروازي مي گذارند و من را از پرواز با شكاري محروم خواهند نمود و حالا امروز كه به اين ترتيب اين مشكل حل شد آنهم با حضور بالاترين مقام عملياتي پايگاه واقعا" شاد و سرحال بودم و تنها هنوز فكر دليل برخورد ديروز فكرم را اذيت مي كرد كه در همين بين جناب سروان رسول زاده هم كه عموما" صبحانه خود را در جمع خلبانا گردان در باشگاه صرف مي كردند به جمع بچه ها پيوسته و من هم بلافاصله با يك ليوان آب پرتقالي كه گفته بودم آماده كنند سريع خدمت ايشان رفتم و ضمن تشكر مجدد و تعارف به نوشيدن آب پرتقال در كنار دست ايشان نشستم و تا نيمرو و سرشير عسل ايشان آماده بشه و سرباز باشگاه سرو كنه دو باره از ايشان پرسيدم جناب سروان ترا بخدا شما فهميديد چرا جناب سروان اين بل رو سر من در آورد كه ايشان باخنده هميشگي اشان پرسيد ند مگر جناب كيفان بهت چيزي نگفتند؟ گفتم خير ايشان چيزي نگفتن و فقط بعد از نمره عالي كه دادند گفتند شيريني تازه دوست دارند؟ كه من گفتم همين امروز ميگويم از اهواز بفرستند و خدمتتان خواهم رسيد! كه جناب سروان زد زير خنده اي بلند گفتند ايشان كي تا حال از كسي برا چك رايد شيريني خواسته كه تو دوميش باشي؟!؟ تو هنوز هم مثل اينكه متوجه نشدي؟ گفتم نه چي را بايد متوجه بشم ؟!؟ كه ايشان گفت، گردن شكسته دو سه هفته پيش كي با جناب سپري با يك اف 5 بي به تهران رفت و برگشت؟ گفتم خودم رفتم قربان، گفت خوب تو برگشت چه غلطي كردي؟!؟ براي يك لحظه تازه يادم آمد ايشان داره به چه چيزي اشاره ميكند كه مثل توپي كه شليك بشه زدم زير خنده اي بلند و از جام بلند شدم و حالا نخند كي بخند و نهايتا" سئوال كردم مگه شما هم خبر دار شديد؟!؟ كه با خنده گفت تا تيمسار فرماندهي هم فهميدند كه چه دسته گلي به آب دادي!!

جريان از اين قرار بود كه جهت شركت در يك كمييسيون عملياتي قرار بود جناب سروان سپري به تهران بروند و عصر همانروز بازگردند كه چون هواپيماي اف 5 بي آماده شده بود قرار شد من هم بعنوان كابين عقب ايشان با وي همراه شوم تا در صورت امكان اگروقت بود سري به خانواده ام بزنم چون همه مي دانستند كه من نامزد دارم و از هر موقعيتي براي به تهران رفتن استفاده مي كنم و سري به تهران ميزنم و لذا من هم بهمراه ايشان رفتم و در بعد از ظهر موقع بازگشت راننده عمليات قبل از روشن كردن موتورها پاي هواپيما آمد و دو جعبه بزرگ شيريني آورد و جناب سروان هم از من درخواست كرد تا بطريقي كه جعبه ها له نشود آنرا روي پاي خود قرار داده و تا دزفول زحمت آنها را بكشم و منه هم مينكار را كرده و با دادن صندلي ام به پائين ترين وضعيت آنها را طوري روي پاي خود گذاشتم تا استيك به آن گير نكند و به محض روشن كردن موتورها و بلند شدن از روي باند مهراباد چشمم به نوشته روي جعبه افتاد كه ديدم مال شيريني فروشي رضا در خيابان كاخ تهران است و خلاصه شيطان هم كه در اينجور مواقع ادم را وسوسه ميكنه خلاصه دستكش ها را از دستم در آوردم و بطريقي كه هيچگونه پارگي در جعبه شيرينها بوجود نيايد دستم را خيلي آرام از بغل جعبه بداخل بردم و اولين شيريني تازه را در آورده و نوش جان كردم و چون ديدم خيلي خوشمزه و تازه هست تا خود دزفول يكي پس از ديگري شيرينيهاي جعبه زيري را از جعبه خارج و ميل ميكردم كه خيلي هم در آن بالا و هواي خنك داخل كابين كيف مي داد و به محض نشستن و پارك هواپيما كروچيف جعبه ها را از من گرفته و تحويل راننده جناب سروان كه به پاي هواپيما آمده بود داد و خلاصه ما يك شكم سير شيريني تازه و يا بقولي مربائي را ميل كرديم غافل از اينكه همانشب فرماندهي و تعدادي ديگر از فرماندهان ارشد پايگاه منزل ايشان دعوت هستند و جريان شيريني خوري ما همان شب لو رفته و جناب سپري هم قرار شده كه بدليل اين عمل شتيعي كه از بنده سر زده من را به بدترين وضع تنبيه نمايد كه پرواز چك رايد ليدري من بهترين موقعيتي بود كه ايشان زندگي را بر من سياه نمايد غافل از اينكه اگر بخودم مي گفت حاضر بودم با پاي پياده بيست تا جعبه شيريني تازه را خودم از تهران تا دزفول براي ايشان بياورم ولي چنين بلائي سرم نياورد!!

خلاصه كه اين چك رايد ليدرچهاري من يكي از بدترين خاطرات دوران پروازي ا م شد كه تا آخر عمر يادم نخواهد رفت..

با سپاس و پوزش از طولاني شدن داستان

17 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دم جناب سرهنگ هميشه گرم :green-beret-smile: واقعا لذت بردم


9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شرح آخرین پرواز شهید بزرگوار حسین خلعتبری از زبان همرزمش

امیر سرتیپ دوم خلبان محمود انصاری خلبان آلرت پایگاه شاهرخی در روزی که سرهنگ خلعتبری بشهادت رسید وقایع آن روز را اینگونه بیاد میآورد.

یادم است که هواپیمای میگ 25 را روسیه داد به عراق. آنها ارتفاع بالا می­آمدند بدون مزاحمت تهران را بمباران می­کردند, خوب ما خیلی ناراحت بودیم. هواپیماهای میگ به خاطر این که از ارتفاع و سرعت بالا خیلی میامدند میزدند و میرفتند ما نمی­توانستیم جلوی آنها کاری بکنیم. یعنی از پسشان برنمی­آمدیم. ایشان (شهید خلعت­بری) هم خیلی ناراحت می­شد. آن روزها از بوشهر منتقل شده بود به همدان که خلبان­های ماوریک را چک پروازی کند. کلاس آموزشی بگذارد. این کارهارا کرد. پرواز هم می­کردند. یک روز به من گفت:

«اگر شده یک روز خودم را با یک هواپیمای F-4 بزنم به این میگ 25 باید یکی از این­ها را بزنم موشک­های ما نمی­توانست آنها را بزند.»

گفتم: «حسین آقا شور حسینی نگیردت ما این هواپیماها و خلبان­ها را نیاز داریم. نمی­خواد خودت را بزنی به میگ 25. این­ها را یا باید با موشک بزنیم یا نمی­توانیم کاری بکنیم.»

روز اول یا دوم فروردین (١٣٦٤) بود. من خلبان آماده بعد از ظهر بودم. ایشان هم خلبان آماده صبح بود. تعدادی از خلبان­ها آلرت بودند آن روز ما منزل­مان مهمان داشتیم. پدر و مادرم و یکی دو نفر از بستگان از تهران آمده بودند دیدن ما. من آن روز به اتفاق یکی دیگر از دوستان آماده باش بعدازظهر بودم. شهید خلعت­بری آماده­ی صبح بود. جانشین پایگاه جناب سرهنگ کاظمی بود. روز قبل زنگ زدند که فردا در شهر همدان یک گردهمایی خانواده شهداست در مسجد جامع، آقای استاندار به نام آقای صالح و آیت الله موسوی آنجا مراسم سخنرانی دارند. گفتند من هم بروم آنجا و از طرف پایگاه و خلبان­ها و نیروی هوایی صحبت کنم. گفتم جناب سرهنگ من آماده­ی بعدازظهر هستم.

خلعت­بری آلرت صبح بود و من آلرت بعدازظهر، من باید توی پایگاه می­ماندم که اگر ایشان پرواز کرد من بروم جایش که جایش خالی نباشد. ایشان گفت: «من یک خلبان را به عنوان رزرو جایت می­گذارم تا ظهر هم مراسم تمام می­شود و برمی­گردی، بعدازظهر می­آیی انجام میدهی. چندتا خلبان دیگر را که درگیر نیستند، با خودت ببر و چند تا از بچه ­های فنی و اداری.»
تقریبا یک اتوبوس آماده شدیم. نزدیک چهل نفر از کارکنان رفتیم. به شهید خلعت­بری هم گفتم من نیستم ولی کس دیگری را جناب سرهنگ کاظمی جای من قرار میدهد من ظهر برمی­گردم.»
ایشان هم گفت: «اصلا نگران نباش. من بعدازظهر هم به جات می­مانم.»

گفتم نه. برمی­گردم. چون همه مهمان داشتند توی این روزها. زمان جنگ بود، به کارکنان کمتر مرخصی می­دادند، نمی­توانستند بروند، فامیل می­آمدند دیدنشان.
ما رفتیم توی شهر همدان مسجد جامع خیلی شلوغ بود. خیلی جمعیت بود. یک ربع صحبت کردم. صحبت­های معنوی بود. مردم خیلی گریه می­کردند. توی همین وضعیت بود که آژیر قرمز زدند. آژیر حمله هوایی زدند. پایگاه همدان آماده باش بود. هواپیما آن بالا بود. ولی کسی آنجا توی مسجد عکس العمل نشان نداد. مردم برایشان عادی بود.

ما صحبت کردیم. با لباس پرواز بودیم. یک سری از عزیزان فنی و بچه ­های خلبان آمده بودند. مراسم که تمام شد جناب آقای صالح، استاندار و آیت الله موسوی آمدند نزدیک، ما را بوسیدند. تقدیر کردند. مردم ریختند روی سر و کول ما. ما را دوره کردند.

گریه مردم را می­دیدم. نمی­دانستیم چه کار کنیم. یکی دستمان را می­بوسید، یکی رویمان را. شرمنده شده بودیم. همه بچه­ ها این حالت را داشتند. جمعیت زیادی توی مسجد بود. ازدحام مردم طوری شد که به ما گفتند سریع مسجد را خالی کنیم. نگران بودند که دشمن آنجا رابزند, بچه های سپاه ما را به زور از دست مردم بیرون آوردند, یک کوچه درست کردند که مردم به ما هجوم نیاورند. خیلی جمعیت زیاد بود. اتوبوس­ها آمدند نزدیک مسجد. ما رفتیم توی خیابان. ما با لباس پرواز بودیم و بچه ­های فنی لباس نظامی تنشان بود. لباس کار تنشان بود. مردم خیلی برایشان حالت عجیبی داشت. چون کمتر می­آمدیم بیرون. همه توی پایگاه درگیر بودیم. جنگ بود. مردم توی اخبار می­شنیدند، هواپیماها را می­دیدند، کمتر توی خیابان کارکنان نیروی هوایی را می­دیدند. هجوم آوردند

به سختی سوار اتوبوس شدیم. ما دوست داشتیم با مردم باشیم ولی خوب صلاح نبود, سپاه تا فرودگاه همدان که خارج از شهر بود اتوبوس را اسکورت کرد. رسیدیم پایگاه ، وضع پایگاه غیر عادی است. همه آشفته هستند. گفتیم چی شده؟

گفتند آقای خلعتبری را زدند. البته عملیات زمینی هم انجام می­شد همزمان. یادم نیست کدام عملیات بود. غرب کشور کردستان انجام می­شد. خیلی منطقه شلوغ بود. یادم نیست چه روزی بود، ولی خیلی شلوغ بود. سریع بچه­ ها پراکنده شدند. هر کدام رفتند دنبال کار و مسئولیت خودشان. بچه ­های فنی هم رفتند سرکار خودشان. ما گفتیم چی شده. گفتند خلعتبری با شش فروند هواپیما درگیر شده و هواپیمایش را زدند. خودش شهید شده و کابین عقبش جناب محمد زاده هم به شدت مجروح شده بودند.

رفتم توی آلرت، یکی از بچه ­های قدیمی استاد من بود گفت: «اگر شما خسته­ای، رفتی آنجا، آمادگی نداری من جای شما می­مانم.»
گفتم. نه، مشکلی نیست. گفتند آمادگی دارید. گفتم بله. فرمانده پادگان هم فکر کنم سرگرد غفاری بود، ایشان اصرار کرد. گفتم نه من مشکلی ندارم. اگر کمک نیاز بود، خلبان­های دیگر جای من هستند. بچه­های خلبان­ جمع شدند در منطقه آلرت، چون تلفن و ارتباط بهتر بود. خیلی ناراحت بودند. دلداری می­دادیم به هم. خوب خلعت­بری روحیه­ی خاصی داشت. همیشه به همه روحیه می­داد. عرض کردم. خیلی شوخ بود. خیلی با روحیه بود. توی جنگ واقعا بسیار فعال بود. آدم بسیار معنوی بود. یک حالت خاصی داشت. از بچه ­ها خدمت گذار بودند. خیلی برایمان ناراحت کننده بود.
ما خلبان آماده بودیم باید حواسمان را جمع می­کردیم. وضعیت هنوز شلوغ بود. هواپیما به جاش بالا فرستاده بودند. بعد از مدتی پرسیدیم چی شد.

همان آژیر قرمز که در همدان زده بودند به خاطر نفوذ هواپیمای عراقی بود. ایشان پرواز کرده بود. کابین عقبش آقای دکتر عیسی محمد زاده بود. ظاهرا دوتا هواپیمای عراقی از بالا می­آید، دو تا هواپیما از پایین. دو تا هواپیما هم از منطقه­ی دیگر، ایشان را محاصره می­کنند. ایشان می­رود برای درگیری. قبل از درگیر شدن بهش گفته بودند که وقت گشت هوایی­اش تمام شده و هواپیمای دیگری آماده است که برود جای ایشان. می­تواند برود بنشیند و هواپیمای بعدی بیاید. ولی هواپیمای تانکر یا سوخت رسان هم پرواز کرده و اگر می­خواهد بماند می­تواند سوهت گیری کند. او هم می­گوید آمادگی دارد و سوخت گیری می­کند.

خلبان آلرت مجاز است، می­تواند خودش تصمیم گیری کند ادامه بدهد یا بیاید برای نشستن مگر این که به او دستور بدهند. ایشان گفته بود: «میرم بنزین می­گیرم و توی منطقه می­مانم.»
دوست نداشت که توی این شلوغی­ها منطقه را ترک کند. ایشان می­رود بنزین گیری می­کند. از بنزین گیری که برمی­گردد، هواپیماهای عراقی نفوذ می­کنند و با آنها درگیر می­شود.
هم زمان، هواپیمای F-14 از اصفهان می­رود طرف هواپیمای عراقی، چون تعداد هواپیمای عراقی زیاد بود. از جای دیگر هم F-14 می­آید طرف کرمانشاه که به اصطلاح پشتیبانی کند. هواپیمای بعدی هم پرواز می­کند. چون دیده بودند هواپیماهای عراقی زیادند.
هواپیماهای مهاجم (میگ25) ارتفاع بالا می­آمدند. رادار هواپیما خودی را می­فرستاد سراغ آنها، دو هواپیما در ارتفاع پایین می­آیند طرف ایشان. رادار به ایشان می­گوید که شما بالا درگیر هستید، از پایین هم دارن به شما حمله می­کنند سریع منطقه را ترک کنید، بگرد سمت نود درجه سرعتت را زیاد کن. که نتوانند شما را بزنند. گفته بود نه من می­روم هواپیمای بالا را می­زنم. گفتند پایین شما هواپیماست. گفته بود آن هواپیماهای دیگر هستند. قبل از اینکه ایشان بتواند موشک را بزند از پایین سه چهار تا موشک به طرفشان می­زنند.

ظاهرا یکی دو تا موشک به هواپیما می­خورد. کابین عقب ایشان دکتر عیسی محمد زاده جناب سروان بودند می­گفت من فقط یک لحظه دیدم همه چیز به هم ریخت. رفتم عالم برزخ و برگشتم یعنی گفت من فکر کنم حداقل دو تا موشک به هواپیما خورد. یک لحظه رفتم عالم برزخ و برگشتم.حالت مرگ به من دست داد. دیدیم همه چیز به هم آتیش شده، یک حالت خاصی به من دست داد، توی یک عالم دیگه هستم. دوباره برگشتم دیدم روی هوا معلق هستم. بعد بی هوش شده بود. ایشان را وقتی آوردند در حالت بیهوشی بود. دستش در رفته بود. پایش شکسته بود. صدمه خیلی شدیدی دیده بود. پایش، سر و صورتش خیلی بد زخمی شده بود.
چون کابین عقب دور از محل اصابت موشک بوده، صندلی راکدهای انفجاریش عمل کرده و خلبان کابین عقب پرت شده بود بیرون، چترش هم اتوماتیک باز شده بود. خودش هم متوجه نشده بود چی شده. خیلی ضربه­ی شدید خورده بودند. شهید خلعت­بری توی هواپیما متلاشی شده بود. چیزی ازش تقریباً پیدا نکردند. خوب آن روز گذشت بچه­ها خیلی ناراحت بودند.

شبیه همان درگیری بود که برای ما پیش آمد و ما توانستیم خودمان را از دست آنها خلاص کنیم و از منطقه دور بشویم. تعداد هواپیماهایشان زیاد بود. ایشان روی هواپیمای دشمن قفل کرده بود. دوست داشته برود آن را منهدم کند و به قول خودمان روی آنها را کم کند، ولی فکر نمی­کرد از پایین اینها به این سرعت بهش برسند. فکر می­کرده می­تواند. چون F-14 داشت می­آمد کمک، هواپیمای دیگر هم داشتند می­آمدند. فکر کرد بود آنها با هم درگیر می­شوند. که البته هواپیمای F-14 خودش را می­رساند ولی دیر می­رسد. آنها فرار می­کنند. این بنده خدا را زده بودند. وضعیت خاصی بود. بعد از آن این مسئله کمی آرام شد.
شهیدخلعتبری چیزی از پیکرش نماند. هواپیما که سقوط می­کند. بچه ­های فنی و تیم­های بازرسی می­روند تمام قطعات آن هواپیما را جمع می­کنند. چون هیچ چیز حتی یک پیچ هواپیما نباید آنجا بماند. چون این­ها مورد اهمیت است که ما بررسی کنیم ببینیم چی بوده. چی شده. از هواپیمای ایشان هم هیچ چیز در منطقه نماند. یک تشیع جنازه کردند. هر چه از پیکرش مانده بود را جمع کردند، بردند در رامسر و به خاک سپردند. میدان ورودی رامسر از طرف شرق که می­روید به نام شهید خلعتبری است. نوشته قهرمان جنگ­های دریایی. واقعا هم ایشان قهرمان جنگ بود قهرمان دفاع مقدس بود.

ما در مراسم شرکت کردیم. خیلی مراسم باشکوهی بود بسیار استقبال شد. از پایگاه تشیع شد. در رامسر تشیع شد.
بعد یک هفته بچه ­های فنی که آن اطراف بودند، دیدند که یک قطعه به اندازه دو تا مشت دست دورتر از منطقه سقوط هواپیما افتاده. می­روند این را برمی­دارند. می­بیند کلاه خلبان است و سر شهید آن تو مچاله شده. سرش جدا شده بود از بدنش. شهر سمگل نزدیک بود می­برند آنجا در سردخانه می­گذارند. به ما اطلاع دادند که سر شهید را پیدا کردیم. حالا یک هفته از این قضیه گذشته بود. رئیس عقیدتی وقت مرحوم آقای غلامی حجت الاسلام غلامی بودند گفتند شما بروید از امام جمعه کبوترک بپرسید مرحوم آیت الله ثابتی بودند. سوال کنید که چه کار کنیم. می­توانیم سر را ملحق کنیم به پیکرشهید در رامسر یا نه. چارت روستایی بود که ایشان دفن بودند. مزاری به نام چهل شهید. ما رفتیم خدمت امام جمعه کبوترک که الان به رحمت خدا رفتند، مرد بسیار وارسته و عارفی بودند. سوال کردیم گفتند من تماس می­گیرم با بیت امام سوال می­کنم. شب رفتیم نماز جماعت از ایشان سوال کردیم گفت بیت گفتند نه صلاح نیست که نبش قبر کنید. سر شهید در همان سمگل دفن کنید. سر شهید خلعت بری را همانجا در مزاری به نام چهل شهید دفن کردند. ایشان دو تا قبر دارد و خیلی از مردم ما نمی­دانند.

خاطرات امیر سرتیپ دوم خلبان محمود انصاری

بقلم فاطمه دهقان نیری

13 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now