Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

255 posts in this topic

اونروز که چناب شیر اقایی عزیز این خاطره رو تعریف میکردن من اشک تو چشام از احساس افتخار و غرور حلقه زده بود احساس عجیبی داشتن. الان هم همین احساسو دارم.

3

Share this post


Link to post
Share on other sites

کتاب «پرواز روی خاک»؛ خاطرات خلبان منوچهر شیرآقایی با مصاحبه و تدوین سیدقاسم یاحسینی به چاپ دوم رسید.

به گزارش پایگاه خبری سوره مهر، در این کتاب راوی به مراحل مختلف زندگی خود از جمله حدود 3000 ساعت پرواز در طول دوران هشت سال دفاع مقدس اشاره کرده است.

سیدقاسم یاحسینی در مقدمه کتاب اشاره کرده است که ضبط خاطرات خلبان منوچهر شیرآقایی حدود 45 روز طول کشیده است.

او ماحصل این مصاحبه مفصل را در 26 فصل با عناوین: کودکی، نوجوانی، آغاز جوانی، جوانی و تهران، ورود به ژاندارمری، عشق، عشق و پرواز و ازدواج، انتقال به نیروی هوایی، دانشکده خلبانی، آموزش خلبانی، اعزام به آمریکا، آموزش در غربت، بازگشت به وطن، تکمیل آموزش ها، خیزش انقلابی مردم، انقلاب اسلامی پیروز می شود.

یاحسینی، نویسنده کتاب معتقد است؛ ورود به دنیای تخصصی خلبانان برای او کار آسانی نبوده است. او برای ایجاد جذابیت در خاطرات منوچهر شیرآقایی از دوران انقلاب و جنگ، نوشته خود را از دوران کودکی این رزمنده آغاز می‌کند. سپس از آموزش خلبانی می‌گوید و با پشت سر گذاشتن روزهای پرشور انقلاب به سرعت به روزهای جنگ نزدیک می‌شود.

وی در این باره گفت: خلبان شیرآقایی در طول دوران هشت سال دفاع مقدس حدود 3000 ساعت پرواز داشته است که در این زمان هواپیمایش دچار حادثه خاصی نشده است. به همین دلیل، خاطرات زیادی از پروزاهایش دارد.

شیرآقایی راوی کتاب نیز دربارة عنوان این اثر اظهار داشت: در یکی از مأموریت‌های دوران دفاع مقدس قرار شد از امیدیه با دو فروند هواپیمای جنگی به سمت نیروهای عراقی برویم، بعد از سوسنگرد در دو طرف جاده‌ای در حال حرکت بودیم و آن‌قدر ارتفاع ما کم بود که یک تراکتور در حال حرکت دیدم؛ خانواده‌ای بودند که به سمت اهواز می‌رفتند. پایین بودن ارتفاع هواپیماها موجب شد گرد و خاکی در کنار این تراکتور بلند شود، بنابراين، من در هنگام نوشتن خاطرات خود تصمیم گرفتم نام کتاب را «پرواز روی خاک» بگذارم.

http://www.iricap.com/newscontent.asp?id=4196

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره‌ای از تیمسار خلبان رضا جواهری

 

26634413409347290429.jpg

 

 

سال 59 اویل جنگ بود ، من را به عنوان افسر ناظر خط مقدم فرستادند به ماموریت ، رفتم 4 کیلومتری سوسنگرد ، آنجا هم هر روز درگیری بود و سوسنگرد چندین بار دست به دست شده بود . من در تیپ 2 از لشگر 92 زرهی اهواز بودم و با فرمانده تیپ و معاونش و تعدادی از فرماندهان در زیر یک پل مستقر شده بودیم ، پل خیلی کوتاه بود و ما نمیتوانستیم زیر آن سر پا بایستیم . ساعت 12 تا 12.30 یک کامیون ریو ارتشی هر روز برای ما نهار می‌آورد و همیشه در یک محلی حدود 100 تا 150 متری از مقر ما می‌ایستاد و مشغوبل تقسیم غذا می‌شد .

یادم هست مامور تقسیم غذا یک استوار نسبتا چاق بود که دور کمرش قطار فشنگ می‌بست و تعدادی هم نارنجک ، دور تا دور کمرش وصل می کرد . من یک درجه دار داشتم که مامور رادیو و راننده من هم بود. همیشه برام جالب بود دیدن این استوار چاق با اون فطار فشنگش و نارنجک‌های آویزانش ! به این درجه دار خودم می‌گفتم : این با این هیبت نمی دونم توی آشپزخونه چی کار می‌کنه ؟ و راجع به این موضوع می‌خندیدیم.

یک‌روز که ماشین غذا اومد ، ساعت 12.30 بود ، درجه دار من طبق هر روز ظرف غذا را برداشت که بره غذا بگیره ، من دیدم که صف غذا شلوغه ، بهش گفتم : عجله نکن ، بذار خلوت بشه ، بعد برو ، غذا که تموم نمی‌شه !

درجه دار هم که فکر کنم گرسنه بود ، هی این پا و اون پا می کرد تا زودتر بره و غذا بگیره ، 5 دقیقه نگذشته بود که صدای هواپیما و صدای وحشتنکا بمباران همه با هم در ثانیه اتفاق افتاد ، طبق واکنش سربازی ، شیرجه زدیم روی زمین ،‌چند دقیقه که گذشت و سر وصدا ها خوابید ، سر بلند کردیم و نگاه کردیم ، دیدم که کامیون غذا نیست و صف هم اثری ازش نیست و اون استوار چاق هم انگار پودر شده و رفته هوا ، صدای داد و فریاد بلند شده بود و بمب خورده بود توی کامیون و گوشت انسان و غذا و آهن پاره در هم ریخته بود و صحنه وحشتناکی رو به وجود آورده بود . توی این هیاهو هم درجه دار من به دست و پای من افتاده بود که تو جون من رو نجات دادی و بگذار تا دستت رو ببوسم .

درگیر با درجه دار بودم که یکهو دیدم تعدادی از درجه دار ها و سربازهای تیپ دارن با فحش و ناسزا به طرف من می آیند و فریاد می‌زنند ، که این نیروی هوایی بی عرضه چه غلطی می کنه ؟ اینها خائن هستند و باید اعدامشون کنیم !! و خلاصه داشتند حکم اعدام ما رو صادر می کردند ، بنده خدا درجه دار هم غالب تهی کرده بود و ترسیده بود ، هم از صحنه بمباران و هم از اینکه تعدای آدم خشمگین و سلاح به دست دارند به طرف ما می آیند و قصد اعدام ما رو دارند .

من دیدم که باید با قاطعیت صحبت کنم ، وگرنه کارمون تمومه !

گفتم : چتونه ؟ من همین‌جا پیش شما هستم ! مگر من بمباران کردم که من رو مقصر می دونید؟ من اینجام که هواپیماهای خودی شما رو بمباران نکنند ،؛ وگرنه هواپیماهای عراقی که به من اطلاع نمی‌دهند وقتی که دارند می‌آیند برای بمباران !‌

در همین حین معاون فرمانده تیپ هم رسید و اون هم شروع کرد داد و فریاد کردن که چرا این بنده خدا رو مقصر می‌دونید ! این با خودی ها در ارتباطه ، نه با عراقی ها و ...

خلاصه اون روز گذشت ولی همیشه اون صحنه‌های دلخراش توی ذهنم بود ، تا اینکه 4 سال بعد سال 62 بود که یک‌روز پاییز نزدیک ظهر ، تلفن زدند و من رو به پست فرماندهی احضار کردند ، فهمیدم که ماموریت هستم ، رفتم  و دیدم که نقشه روی میز هست و سرگرد مجید تقوی نشسته و منتظر من هست ، وارد که شدم ، گفت : جواهری نهار خوردی ؟ می‌خواهیم بریم ماموریت .

گفتم : نه نخوردم ، می‌ریم و برمی‌گردیم ، با هم ناهار می خوریم .

گفت: خوبه ، بشین ببین کجا می‌خواهیم بریم

بریفینگ شروع شد ، هدف موضع دشمن پشت خط لجمن ، جایی که نیروهای عراقی از اونجا ساپورت می شدند بود .

پرسیدم : پدافند چی ؟

گفت : زیاد به اون فکر نکن ، ارتفاع پرواز رو تا جایی که می تونیم پایین می گیریم تا از دید رادارها پنهان بمونیم ، ارتباط رادیویی هم هیچ ، چون دشمن شنود می کنه .

 در حقیقت تمام صحبت‌ها باید روی زمین انجام می‌شد و بعد از سوار شدن هیچ صحبتی نباید می کردیم  

تعداد بمب ها 4 تا MK82 و هدف حدود 50 کیلومتری اهواز بود ، از پشت کوههای لالی باید می رفتیم و پس از آن وارد دشت می شدیم و در پایین ترین ارتفاع ممکن بعد از عبور از مرز تمام سوییچ‌‌های بمب‌ها را ON می‌کردیم و به طرف هدف می‌رفتیم.

ماموریت رو آغاز کردیم و همه چیز خوب پیش می‌رفت و هیچ پدافندی هم ما رو ندید ، قرار ما این بود که پس از زدن هدف 5 مایل از هدف دور بشیم و سپس گردشی 180 درجه‌ای کرده و به سمت مرز برگردیم.

طبق زمان‌بندی 10 ثانیه تا زمان رسیدن به هدف وقت داشتیم که به هدف برسیم ، که صدای کلیک رو توی رادیو شنیدم و فهمیدم که هدف پیدا شده و باید آماده پرتاب بمب‌ها روی هدف باشم ، خوب هدف کاملا دیده شد ، یک تیپ نظامی ، با تمام تجهیزات . وای خدای من ! یک کامیون غذا و صف تقسیم غذا!!! توی هزارم ثانیه اتفاقات اون ظهر چهار سال پیش توی ذهنم اومد.

شماره یک بمب هاش رو زد و من هم با دیدن اون صحنه ، لحظه‌ای تصور کردم که هم توی زمین هستم و هم توی هوا !!

عجب صحنه‌ای بود ، تمام اون چیزی که قرار بود پس از بمباران ببینم رو توی ذهنم مجسم می‌کردم ، بمب‌ها رو زدم و اونقدر در این صحنه محو شده بودم که هیچ صدایی نمی شنیدم ، فقط آتش و انفجار و دود بود !! در همان موقع شروع به گردش کردم تا بهتر ببینم که چه اتفاقی افتاده ، روی هدف گردش کردن برابر است با مورد اصابت قرار گرفتن ، ولی من به  هیچ چیزی فکر نمی کردم و چیزی رو هم نمی شنیدم . دیدم که کمی دورتر از محل انفجار تعدادی دارن خودشون رو به توپ ضد هوایی می رسونند ، تمام این اتفاقات ،‌در چند ثانیه افتاد ، ولی مثل اینکه زمان ایستاده بود .

در لحظه‌ای صدایی من رو به خود آورد : جواهری چی‌کار داری می‌کنی ؟ برو پایین و گردش کن ! چرا اونجا گردش کردی ؟!

صدای منو داری ؟! رضا صدای منو داری ؟!

همه اینها ، فریاد‌های مجید تقوی بود ، فریادهایی که هنگامی که زمان برایم ساکن شده بود ، من اصلا نمی‌شنیدم و نشنیده بودم .

ناگهان به خودم اومد و دیدم که وای در ارتفاع 3000 پایی هستم ، به سرعت شروع به کم کردن ارتفاع کردم و با تمام سرعت به سمت ایران جهت گرفتم ، صدای مجید می اومد که : یک کم سرعتت رو کم کن تا من هم برسم .

دستم رفت سمت تراتل ، ولی گفتم نه اینجا نه ! هنوز موقع کم کردن سرعت نیست !

سرعت زیاد ، ارتفاع کم و هواپیما که از سنگینی بمب‌ها رها شده بود و به سمت وطن بر میگشتم . دیدم از سمت چپم گلوله داره می آد و وقتی سرم رو به طرف چپ گردوندم ، دیدم که ضد هوایی دشمن داره می‌زنه ، با خودم گفتم :‌ولش کن ، اگر حواسم به سمت اون بره ، ممکنه در این ارتفاع خودم رو بزنم به زمین ، ولی لحظه‌ای بعد دیگر از گلوله خبری نبود ، چون مجید تقوی با توپش ، ترتیب اون رو داده بود.

ارتفاع من آنقدر پایین بود که ریگ‌های بیابان رو تشخیص می دادم و این باعث شد که کمی بالاتر بیام و با نزدیک شدن به مرز از سرعتم کم کردم تا مجید هم به من برسه .

وارد مرز که شدیم ، مجید گفت: جواهری !

گفتم : بله قربان

گفت : تو که من رو نصف جون کردی ، ولی خیلی خوب بود ، دستت درد نکنه  و خسته نباشی

با رادار تماس گرفتیم و گفتیم که داریم بر می گردیم ، با برج مراقبت که تماس گرفتیم ، خوشحال از اینکه انتقام اون روز بچه‌ها رو و اون استوار چاق شهید رو از عراقی‌ها گرفته‌ایم ، گفتیم که با ناهار خوری تماس بگیرند و بگویند که دو تا نهار برای ما نگه‌دارند تا ما برسیم.

وقتی که روی زمین رسیدم ، مجید علت دور زدن من رو روی هدف و جواب ندادن به فریادهاش رو ازم پرسید و من هم اتفاق اون ظهر لعنتی چهار سال پیش رو براش تعریف کردم.

6687771833028720623811.jpg

14

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

 

 

کتاب «پرواز روی خاک»؛ خاطرات خلبان منوچهر شیرآقایی با مصاحبه و تدوین سیدقاسم یاحسینی به چاپ دوم رسید.

به گزارش پایگاه خبری سوره مهر، در این کتاب راوی به مراحل مختلف زندگی خود از جمله حدود 3000 ساعت پرواز در طول دوران هشت سال دفاع مقدس اشاره کرده است. 

 

بنده این کتاب رو بارها خوانده ام آنقدر شیرین و هیجان انگیز هستش که در هربار برایم تازگی دارد

 

چند مورد از جالب ترین بخش خاطرات جناب سرهنگ:گیر دادن مسولان عقیدتی به سیبیل ایشون/نجات یافتن از چند مرگ 100٪ به لطف خدا/ و برگشت به تهران و دیدن عشق قدیمی اش که با بغل کردنش اشک شوق میریزند

 

به قول معروف ایشون از اون لوتی های معروف هستند(اینو بگم ها بیشتر خلبانان اف-4 همچین روحیه ایی دارند)

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

جناب سرهنگ شیر آقایی عشقه عشـــــــــــــــــــــــق

 

خیلی با مرامه و خاکی

 

پروردگار حفظش کناد انشاالله

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطرات شهید دوران

بیست و پنجم مهر ماه ١٣٥٩

ساعت ٩ صبح تازه از خواب بلند شده بودم و در حال صبحانه خوردن بودم که سروان میر (سرگرد خلبان شهید میر) آمد و یک برگه ماموریت آورد و گفت باید به این ماموریت برویم.

هدف زدن ستونهای زرهی ارتش عراق بود که به سمت خرمشهر در حال پیشروی بودند, پدافند مشکی عراق در منطقه خیلی شدید بود, عده ای از خلبانان هم بودند که گفتم اینجا خطرناک است, بخصوص برای این نوع سلاح چون باید بالا بیاییم مخصوصا برای میر که تا بحال موشک ماوریک نزده بود, به سرگرد ضرابی هم گفتم ولی گفت که ماموریت باید انجام شود و بعد گفت امروز تانکر هم نداریم ولی می توانید از نوع دیگری بمب ببرید, میر ناراحت شد دلش می خواست اولین پرواز کابین جلوی جنگی خود را با ماوریک شروع کند به هر حال مجبور بودیم ماموریت را انجام بدهیم.

شماره یک من بودم و کابین عقب صدیق (سرگرد خلبان شهید منصور سالار صدیق) و شماره دو هم میر بود و کمکش رنجبر.

مسیر را تا جایی با سرعت کم و ارتفاع بیست هزار پا رفتیم, قابل توجه اینکه که ماموریت قبلی من تقریبا همین جا بود, چند موشک به طرف ما شلیک کردند که شانس آوردیم به ما نخورد, در جنگلی در حدود ١٠ مایلی هدف پاپ آپ کردیم، میر سمت چپ من بود بعد از ارتفاع ٩ هزار پا شروع به پایین آمدن کردم و با دیدن هدف خیلی خوشحال شدم به میر گفتم او هم گفت که هدف را دیده است, بعد از زدن چهار تانک که همه منفجر شدند . از سمت راست برگشتیم و صدا زدم که میر دیگه جلو نرو چون آتش زیاده . گفتم نمی خواهد که تمام موریک خود را بزنی که کابین عقب گفت دومین و سومین موشک روی ما قفل شده, یکی از آنها به میر خورد, رنجبر ایجکت کرد ولی میر با هواپیما پائین رفت و بشهادت رسید.

11

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره سرهنگ خلبان بهروز نقدی بیک از بمباران مواضع منافقین


شیرین‌ترین خاطره من به ماموریتی در عملیات «مرصاد» برمی‌گردد که درواقع شیرینی اصلی آن سال‌ها پس از پایان جنگ برمن معلوم شد. در دومین روز عملیات مرصاد به ما ماموریت بمباران تنگه‌ای نزدیک شهر «کرمانشاه» را ابلاغ کردند. بلافاصله من و جناب «تاریوردی» به‌صورت تک فروندی عازم موقعیت هدف شدیم. با رسیدن به هدف، هواپیما را بالا کشیده و تمام بمب‌ها را رها کردیم. من این‌جا شیطنتی کردم! بلافاصله هواپیما را برعکس (Invert) کردم تا زمین خوردن بمب‌ها را ببینم. همین که هواپیما را به حالت سروته درآوردم، مشاهده کردم تجمع اصلی نیروها نه در ورودی تنگه که ما بمب‌ها را رها کرده بودیم، بلکه در فاصله کمتر از یک مایل بعد از آن قرار داشت. دیگر فرصت برگرداندن هواپیما به حالت عادی نبود. در همان حالت برعکس، توپ هواپیما را به‌کار انداخته و با فشار متوالی برروی پدال‌های سطح متحرک عمودی (Rudder) دماغه هواپیما را به چپ و راست دادم تا به‌صورت جارویی گلوله‌های توپ را به سمت نیروها شلیک کنم. چند ثانیه‌ای از شلیک توپ نگذشته بود که ناگهان شلیک یک موشک دوش‌پرتاب حرارتی را از میان جمعیت مشاهده کردم.


خوشبختانه چون هواپیما برعکس بود، شلیک موشک را دیدم زیرا اگر در حالت عادی پرواز می‌کردیم شاید شلیک آن را نمی‌دیدم. همان‌طور که می‌دانید موشک‌های حرارتی بدون روشن شدن هیچ‌گونه بوق هشداری در درون کابین خلبان، روی هواپیما قفل شده و به‌سوی آن حرکت می‌کند. همین‌که آتش راکت موشک به چشمم خورد جناب تاریوردی نیز فریاد زد: «بهروز موشک!» باز هم فرصت برگرداندن هواپیما نبود. همان‌طور با همان حالت برعکس، با یک مانور به اصطلاح «Split – S» با شدت 5/8 جی هواپیما را در گردش قرار دادم. با اتمام مانور، هواپیما به ارتفاع تقریبا پایینی رسیده بود. همین که آمدم هواپیما را جمع و جور کنم دیدم یک بالگرد دقیقا روبه‌روی من درحالی که به ‌صورت ایستا در آسمان متوقف بود سبز شد! بلافاصله و ناخودآگاه دستم روی دکمه شلیک توپ رفت که بزنم. ناگهان به خود نهیب زدم که نکنه بالگرد خودی باشه؟! این رفتن دست روی دکمه شلیک و ایجاد سوال در ذهن همگی در عرض کم‌تر از یک ثانیه اتفاق افتاد. با آن سرعت بالا و فاصله بسیار نزدیک و درواقع شاخ به شاخ درآمدن ناگهانی هواپیمای ما و آن بالگرد باعث شده بود تشخیص دشمن بودن یا نبودن آن غیرممکن شود. درحالی که با خود گفتم: «این به احتمال زیاد خودی است!» تمام تلاش خود را براین قضیه صرف کردم که با آن بالگرد برخورد نکنم. خلاصه با هر زحمتی بود هواپیما را موبه‌مو از کنار بالگرد گذراندم. هم‌زمان با عبور متوجه شدم بالگرد 214 خودی است و با خوش‌حالی به پایگاه بازگشتیم.


سال 1373 تقریبا 6 سال پس از پایان مرصاد و جنگ، شهید «صیادشیرازی»، در سمت «معاونت بازرسی ستادکل نیروهای مسلح»، برای بازدید به پایگاه سوم شکاری آمده بود. در جلسه‌ای که تقریبا تمامی خلبانان پایگاه حضور داشتند، جناب صیاد به سخنرانی پرداخت. درطی سخنرانی به عملیات مرصاد و بیان خاطراتی از آن پرداخت. حرف از مرصاد که شد من هم از جناب صیادشیرازی اجازه خواستم تا این خاطره را برای وی و دیگر خلبانان بازگو کنم. درحین تعریف کردن این خاطره دیدم شهید صیاد تمام حواس خود را به من معطوف کرده و به قول معروف چهارچشمی به من زل زده! خاطره‌ام را که تعریف کردم، جناب صیاد چند سوال از کیفیت وقوع و شرایط محیطی آن ماموریت از من سوال کرد و من جواب دادم. سوال‌هایش که تمام شد و مطمئن شد خلبان F-4 آن ماموریت من بودم، گفت: «فکر می‌کنی چه کسی داخل آن بالگرد بود؟!» گفتم: «تیمسار! با آن سرعتی که ما داشتیم، حدس این‌که آن بالگرد خودی بود یا دشمن بسیار سخت بود! حالا چطور می‌شود سرنشینان آن را دید و شناخت؟!» گفت: «من داخل آن بالگرد بودم و تمام این چیزهایی که تعریف کردی به چشم دیدم! وقتی که از گردش بیرون آمدی و شاخ به شاخ به بالگرد ما نزدیک شدی ما در دل خود گفتیم که یا اشتباها ما را می‌زند یا خوش‌بینانه‌تر این‌که به ما برخورد می‌کند! همان‌جا شهادتین را خوانده و منتظر شهادت بودیم که شما با فاصله بسیار کمی از کنار ما گذشتید!»


20

Share this post


Link to post
Share on other sites

شهید ابوالفضل مهدیار 

 

10523225-546421475464440-328330359592366

 

خاطراتی از سرهنگ خلبان بهروز نقدی بیک

شهید والامقام «ابوالفضل مهدیار» كه ناجوانمردانه و با خیانت برخی كه بعدها چهره واقعی‌شان برهمگان مشخص گردید از نیروی هوایی بیرون رفت اما با اثبات بی‌گناهی به نیروی هوایی برگشت، جان خود را در راه این ملت و مملكت در طبق اخلاص قرار داد و الحق چه ماموریت‌های ارزشمندی انجام داد و سرانجام به مقام بلند شهادت دست پیدا كرد. از این شهید بزرگوار خاطره‌ای بفرمایید!

ابوالفضل مهدیار كسی است كه تاریخ بدون شك قضاوت نیكو و زیبایی در رابطه با وی خواهد داشت و نامش را برای همیشه در حافظه‌اش حك خواهد كرد.

بلافاصله پس از آن‌كه مهدیار به پایگاه برگشت با توجه به مهارت و شجاعتی كه در وی سراغ داشتند، ماموریت حساس و خطرناك «انهدام پل استراتژیك حبانیه» برروی دریاچه حبانیه در غرب بغداد را به وی ابلاغ كردند. من افتخار داشتم كه در این ماموریت حساس كابین عقب این خلبان باشم.

روز عملیات به‌صورت تك فروندی از پایگاه سوم شكاری به قصد زدن پل حبانیه كه اهمیت فوق‌العاده‌ای در اتصال شمال و جنوب این دریاچه داشت بلند شدیم. براساس نقشه و طبق مسیر از پیش تعیین شده پل را پیدا كرده و جناب مهدیار هواپیما را در موقعیت پرتاب بمب قرار داد. متاسفانه، نقشه و عكس‌هایی كه ما از منطقه حبانیه در نیروی هوایی داشتیم متعلق به سال 1355 بود . همین كه بمب‌ها را رها كردیم، پل بزرگ‌تر و مستحكم‌تری روبه‌رو و در فاصله چند مایلی ما پدیدار شد. در واقع به علت قدیمی بودن نقشه این منطقه، تصورمان این بود كه تنها همان یك پل بر روی حبانیه موجود است اما در این پرواز متوجه شدیم پل بزرگ‌تر و در حقیقت پل اصلی با فاصله چند مایل جلوتر از این پل قرار دارد.

بمب‌ها را رها كردیم، من به آیینه بالای سرم كه پشت هواپیما را نشان می‌داد نگاه كردم تا محل دقیق اصابت بمب‌ها را ببینم. تمامی بمب‌ها به‌جز یك بمب به پایه‌های پل اصابت كرد و پل با دقت بالایی منهدم شد. آن یك بمب كه موفق به برخورد به پایه‌های پل نشد، متاسفانه به ورودی پل اصابت كرد و من در آیینه به‌وضوح پرتاب شدن یك موتورسوار به آسمان را دیدم.

در گزارش كتبی پس از بازگشت به پایگاه نوشتم «اگرچه پل مزبور با موفقیت منهدم شد اما این ماموریت هیچ ارزش عملیاتی نداشت چون پل اصلی هنوز پابرجاست! عبور ما از نزدیكی این پل و شناسایی كامل آن توسط ما برای عراقی‌ها كاملا محرز است پس شكی نیست كه بلافاصله در استقرار یك پدافند سنگین در آن‌جا اقدام كنند پس تا دیر نشده یا امروز بعدازظهر یا فردا صبح این پل باید بمباران شود.» این ماموریت نه آن روز و نه فردای آن بلكه با 4 روز تاخیر توسط سرگرد خلبان «ندیمی» و «رستمیان» انجام شد كه متاسفانه جنگنده حامل این دو خلبان به‌وسیله پدافند پل مورد اصابت قرار گرفت و هر دو این بزرگواران به شهادت رسیدند.

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

شهید مهدیار مدتی در گردان شناسایی نیز خدمت کردند.یادش گرامی

14

Share this post


Link to post
Share on other sites

یادم می یاد در سال61 _1360 در پایگاه بوشهر بودم که مصادف بود با عملیات فتح المبین. جناب بهروز نقدی بیک در یک روز 2 مرتبه ماموریت SM( بمباران ) رفتند. صبح که از اولین ماموریت SMبرگشت بقدری خوشحال بود که قبل از نشستن بر روی باند در ارتفاع حدود 10 پایی( قبل از اینکه چرخ هواپیما به زمین برسد) چتر ترمز هواپیما را بازکرد و این باعث شده بود چتر کوچک متعلق به چتر اصلی ترمز کمی پاره شود.این موضوع گذشت تا اینکه نفری که مسئول جمع اوری چتر ترمز( کسی که چتر ترمز را از انتهای باند جمع اوری میکند)بعد از ظهر ان روز به کاروان امد که من هم ان موقع افسر کاروان بودم و به من گفت نمی دانم چرا و چطور یکی از چترهای ترمز اف 4 کمی پارگی پیدا کرده نظر شما چیه؟؟ ومن هم به شوخی گفتم شاید یکی در هوا چتر زده...همین که با مسئول چتر در حال صحبت بودم جناب نقدی بیک از پرواز دوم خود بر می گشت و در حال نشستن بود که یکدفعه بهروز قبل از اینکه چرخ به باند تماس پیدا کند چرخ ترمز را در هوا باز کرد که مسئول چتر با صدای بلند گفت اون نگاه کن ...خودشه خودشه.....پس از پارک هواپیما جناب نقدی بیک به اتفاق سایر خلبانها در محل ساختمانMC متوجه شدند ایت الله جنتی (نماینده رهبر) منتظر دیدار با خلبانها هست. یکی از خلبانهایی که ایت الله جنتی مورد تقدیر فراوان قرار داد جناب بهروز نقدی بیک بود که حتی جنتی می خواست دست بهروز را به نمایندگی از امام ببوسد....در همین اوصاف بود که جناب نقدی بیک متوجه دو چشم اتشین می شود . این دو چشم چشمهای کسی نبود جز سرگرد ناصر رضایی فرمانده گردان شکاری بوشهر .در ان شلوغی بهروز متوجه نزدیک شدن جناب رضایی شد که ارام ارام خود را به جناب نقدی بیک رساند و با خنده به بهروز گفت خسته نباشی. معلومه که خسته هستی . که بهروز در جواب سرگرد ناصر رضایی گفتند نه sir قربان خسته نیستم که جناب رضایی باز تاکید کردند نه معلومه که خسته هستی....چون خسته شدی برایت 15 روز برگه مرخصی نوشته ام که بروی استراحت کنی. این بمنزله دق و خودکشی برای بهروز بود چونکه ایام عملیات و تند و تند ماموریت جنگی...و جناب رضایی به زور می خواست بهروز را به مرخصی بفرستت همش به بهروز تاکید می کرد تو خسته شدی . جناب نقدی بیک در جواب می گفت :sir سِر چرا می گی من خسته شده ام ؟؟ من خسته نیستم بالاخره بعد از کلی کَل کَل کردن جناب رضایی به بهروز فرمودند : می دونی چرا خسته ایی؟؟ چون اگر خسته نبودی مثل بچه ادم اول می نشستی بعدا چتر ترمز باز می کردی.... نه اینکه روی هوا چتر بزنی و این یعنی اینکه خیلی خسته هستی.... حالا برو 15 روز استراحت که ناگهان جناب نقدی بیک دربرابر سرگرد رضایی زانو زد و دست سرگرد رضایی بوسید و گفت... کردم.و به جناب رضایی گفت ناصر جان الان ایام جنگ هست و مرخصی رفتن دور از شان و منزلت ماست ..لطفا این کار نکنید...و با التماس به پرواز برگشت

به نقل از سرتیپ خلبان مسعود اقدام

 

 

n2563871-3651988.jpg

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

 تعصب سرگرد (آن زمان) خلبان شادروان کیخسرو آزادگانیان (خلبان زرتشتی نیروی هوایی) بر روی نام خلیج پارس در خاک یک کشور عربی از زبان امیر سرتیپ دوم خلبان مهدی پاک‌بنیان 

 

 

ما در دسته پروازی شش فروندی به رهبری جناب سرگرد «کیخسرو داراب آزادگانیان» در  مأموریت حمل مهمات و نفر از اردن به عمان در طی نا آرامی های عمان و به درخواست ملک حسین پادشاه وقت اردن شرکت داشتیم. جناب آزادگانیان از همرزمان زرتشتی، جزو خلبانان قدیمی، با تجربه و با سواد نیروی هوایی بودند که کسوت استادی به گردن ما داشتند. درمدت ده روزی که ما بین امان و باند پروازی سلاله پرواز می‌کردیم، اتفاقی افتاد که روح بزرگ و منش والای این افسر و فرمانده با صلابت، بیش از پیش بر ما مشخص شد. خاطره‌ای که فکر نمی‌کنم هرگز از ذهن هیچکدام از ما گروه 42 نفری آن مأموریت پاک بشود. 


خاطرم هست که اولین صبح حضور ما در فرودگاه امان، بعد از توجیه توسط رهبر، نوبت ارائه گزارش «افسر آب و هوا» شد. همان‌طوری که می‌دانید در پایگاه‌های هوایی، اول صبح، قبل از انجام هرگونه پروازی، افسر آب و هوا در سالن توجیه، در حضور همه‌ی خدمه پروازی، وضعیت آب و هوای حال حاضر منطقه خودی و مناطقی که هواپیماهای پایگاه بدان مناطق پرواز خواهند نمود، به علاوه پیش‌بینی وضعیت آب و هوای آنها در طی 24 ساعت آینده را تشریح می‌کند. در طی آن ده روز حضور ما در امان هم این نفرات هر روز صبح برای تشریح وضعیت آب و هوا می‌آمدند. افسر مزبور شروع کرد با زبان انگلیسی به توضیح وضعیت آب و هوا در اردن، مسیر، «خلیج فارس» و نهایتأ کشور عمان. همینطور با چوب روی نقشه جلو می‌فت که رسید به منطقه خلیج همیشه «فارس» به اینجا که رسید، گفت: «وضعیت آب و هوای امروز خلیج ع...ر...ب...ی» جناب آزادگانیان، قد بلند بود و چهارشانه، واندام بسیار ورزیده‌ای داشت. همین که لغت خلیج ع...ر...ب...ی بر زبان این فرد جاری شد، جناب آزادگانیان، چنان با کف دست به روی میز اتاق توجیه کوبید که اول صبحی، برق از کله همه ما پرید! افسر آب و هوا برگشت که ببیند چه اتفاقی افتاده که سرگرد آزادگانیان، خیلی آرام و با وقار با آن صدای مردانه‌اش گفت:


Persian Gulf not Arabian Gulf


افسر آب و هوا دید که توپ جناب آزادگانیان پرتر از این حرفهاست، بدون هیچ مکثی گفت:

 

Yes Sir, Persian Gulf .

 

 

 مقدمات قبل از پرواز انجام شد و ما پرواز آن روز را رأس ساعت مقرر انجام داده و در غروب آفتاب همگی مجدد به امان بازگشتیم تا صبح فردا. عملیات پروازی را دوباره از سربگیریم. صبح فردا دوباره همگی در سالن توجیه جمع شدیم تا افسر آب و هوا، وضعیت جوی را تشریح نماید. وی براساس روال دیروز، دوباره شروع به توضیح وضعیت آب و هوا کرد. زمانی‌که به منطقه خلیح همیشه «فارس» رسید. در کمال تعجب، دوباره همان کلمه مسخره را تکرار کرد. همه ما سرگرد آزادگانیان را کاملأ می‌شناختیم و می‌دانستیم بر سر کلمه‌ای به نام «ایران» با هیچکس شوخی ندارد. همین که افسر آب و هوا این اشتباه احمقانه را دوباره مرتکب شد. چشمان همه ما به طرف رهبر دسته چرخید. در حالی که افسر اردنی، پشت به ما در حال بافتن اراجیف خود بود. با همان آرامشی که از سرگرد آزادگانیان سراغ داشتیم، از جایش بلند شد و به سراغ افسر اردنی رفت. انتظار ما یک تذکر جدی و محکم بود. اما جناب کیخسرو آزادگانیان، فرمانده بلند قد و تنومند دسته پروازی فراتر از تصور ما، با همان دستان پهن و بزرگش به پشت نفر اردنی زده، از پشت یقه‌اش را گرفت و کشان کاشان به جلوی درب برد، سپس با پوتین پای چپ و با لگدزدن درب را باز کرده، و با اردنگی وپس گردنی، افسر اردنی را از سالن توجیه به بیرون پرتاب کرد. ببینید! آنجایی که ما حضور داشتیم، ارشدترین نفرمان، سرگرد آزادگانیان بود و هیچ مقام یا مسئولی در آن مکان و زمان حضور نداشت تا رهبر دسته برای خوشامد وی این کار را بکند. این واکنش قاطع و مصمم سرگرد آزادگانیان فقط یک علت داشت و آنهم این بود که وی از اعماق وجودش به ایران، به نام ایران، به نیروهای مسلح ایران و به ملت ایران، ایمان و اعتقاد داشت و عشق می‌ورزید.»

24

Share this post


Link to post
Share on other sites

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                  شیر خدا و رستم دستانم ارزوست

 

 

تنها چیزی که بعد از خوندن این خاطره به ذهنم رسید همین یه بیت شعر بود علیرضا جان دستت درد نکنه

18

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره ای از سرتیپ خلبان علیرضا نمکی

 

5 ساعت پرواز مداوم برای سوخت رسانی

 

96596321124411402059.jpg

 


عملیات سوخت رسانی در هوا، ضمن این که عملیات ظریف و دقیقی است، به مهارت های حرفه ای نیز نیاز دارد و همچنین یک عملیات استراتژیک هم محسوب می شود.

به نظر من این عملیات مانند فضانوردی است که در یک ایستگاه فضایی توقف و تجدید قوا می کنند و سپس به ادامه ماموریت می پردازند. هواپیمای سوخت رسان مانند همان ایستگاه فضایی است که اگر باشد، حوزه فعالیت های نیروی هوایی به مقدار زیادی افزایش می یابد و مدت زمان پرواز شکاری بمب افکن ها و شکاری های رهگیر بین 2 تا 4 برابر طولانی تر خواهد شد. در جنگ تحمیلی دسترسی به نقاط حساس و حیاتی در اعماق خاک دشمن و انجام حملات هوایی به منابع استراتژیک آن توسط شکاری ها به دفعات با انجام سوخت رسانی در هوا میسر شد و اصولاً کشوری که به این توانایی دست پیدا کند، می تواند در بسیاری از جریانات سیاسی منطقه ای تاثیرات دلخواه خود را داشته باشد.

ماموریتی کم سابقه

یک روز صبح پس از انجام توجیهات هواشناسی و صحبت های فرمانده پایگاه در سالن "بریفتینگ" خود را به محل دریافت اطلاعات پروازی رساندم. با نیم نگاهی به تابلوی پروازی از ماموریت کم سابقه ای آگاه شدم که اسامی چند نفراز جمله خودم نیز در برنامه درج شده بود. زمان بلند شدن کمی غیر معمول بود و منطقه پرواز هم جایی تعیین شده بود که تا آن موقع یادم نمی آمد ماموریتی در آن جا انجام شده باشد. به سالن استراحت خلبانان رفتم، فرمانده هواپیما را یافتم و با لبخندی او را نگاه کردم. گفت:

- ساعت 30/8 در دفتر فرمانده گردان باشید. به سایر افراد هم گفته ام.

سر ساعت به آن جا رفتیم. فرمانده گردان با لحنی آرام ماموریت را به ما ابلاغ کرد ودر زمینه حفظ اسرار تاکیداتی کرد. فرمانده هواپیما نیز برخاست و به کنار نقشه رفت. منطقه عملیات، ارتفاع، سرعت و حالات غیر معقول را در هر مرحله از پرواز تشریح کرد. در این هنگام افسری که از خلبانان اف-4 بود وارد شد. از همین جا معلوم شد که در مامورتی بسیار حساس با شکاری بمب افکن ها شریک شده ایم.

ماموریتی حیاتی و بررسی نکات پروازی

ماموریت بمباران یکی از شبکه های مهم توزیع سوخت در خاک دشمن بود که در صورت انجام موفقیت آمیز این ماموریت، بخش مهمی از صادرات نفت دشمن با مشکل روبه رو شده و احتمالاً به تعطیلی منجر می شد. طبیعی بود که این گونه ماموریت ها باید در سکوت کامل رادیویی و اختفای راداری انجام گردد و تنها خطوط ارتباطی، در موارد اضطراری باز باشد. فرمانده هواپیما که از افسران با تجربه نیروی هوایی بسیار منضبط و کار آزموده بود، با آرامش خاصی به این موارد اشاره کرد و در ادامه نحوه تماس و تاکتیک عملیات ونحوه گردش ها پس از رویت دوجانبه شکاری ها و تانکر و سپس نقطه شروع عملیات سوخت رسانی و اولویت های سوخت گیری و سوخت رسانی در هوا را تشریح نمود. ضمناً تذکرات لازم در زمینه رعایت وضعیت حساس روحی و روانی خلبانان عازم ماموریت بمباران را در هنگام سوخت گیری به مسئولان سوخت رسانی و دیگران یاد آوری کرد و تاکید کرد بخشی از انجام موفقیت آمیز این ماموریت بستگی به نحوه ارائه خدماتی است که باید قبل از یورش نهایی شکاری ها به آنها داده شود و در پایان برای افراد شرکت کننده در ماموریت آرزوی موفقیت کرد.

 

50234985995718463127.jpg


هماهنگی های نهایی انجام شد

چند سوال به ذهنم رسید که از وی پرسیدم و او پس از جواب دادن به سوالاتم موارد اضطراری و غیرعادی منطقه و مسیر رفت و برگشت را مطرح کرد و برای هر یک راه کارهای عملی و منطقی پیش بینی شده را بیان داشت؛ به ویژه در مورد ایجاد پوشش امن برای حمایت از هواپیماهایی که احتمالاً آسیب می بینند و نیاز به سوخت بیشتر و همراهی مداوم تا محل فرود دارند. او گفت در مورد آمادگی فرود به همراه شکاری هایی که در وضعیت جوی نامساعد دچار حالات اضطراری هستند و هدایت نهایی آنها به پایگاه مربوطه است و در این زمینه مطالب جالبی را از لابه لای دستورهای پروازی و آیین نامه ها در مقررات و قوانین عنوان کرد و دستورهایی را به هر یک از پرسنل در مورد آماده کردن و در دسترس داشتن نشریات پروازی مورد لزوم در هر لحظه ابلاغ کرد. به نظر من نکته ابهامی وجود نداشت.

در این لحظه خلبان نماینده عملیات شکاری مطالبی را درباره کل ماموریت و انتخاب مسیرها و راه های مقابله با توانایی های راداری و شناسایی آنان ارائه داد و عملیات سوخت گیری شبانه در ارتفاع پست را تشریح کرد. همچنین کدها و رمزهایی را که در موارد اضطراری باید در تماس رادیویی از آنها استفاده کرد روشن کرد و گفت سعی می کند تا جایی که ممکن است در مسیر بازگشت بدون سوخت گیری در هوا به فرودگاه مقصد، پرواز کند.

به سمت منطقه پرواز کردیم

قرار شد دو ساعت پس از نیمه شب در گردان حاضرشویم. راس ساعت مقرر حاضر بودیم. وضعیت هوا را از هواشناسی گرفتم. هوای مسیر و منطقه پیش بینی شده بود. احساس کردم کار سختی در پیش است. طرح پروازی را نوشتم و به فرمانده دادم. آخرین هماهنگی ها انجام شد و سپس همگی راهی ماموریت شدیم. در آن تاریکی (که شرایط زمان جنگ ایجاب می کرد) با استفاده از چراغ قوه بازدیدهای خارجی را انجام دادم و پس از روشن کردن موتورها، در طول باند پروازی حرکت کردم، فرودگاه را پشت سر گذاشتم و به سوی منطقه رهسپار شدم. با پشت سر گذاشتن ارتفاع 15000 پا، وارد ابر سنگینی شدیم که انتظارش را هم داشتیم.

چراغ های بیرون هواپیما خاموش بود و مکالمات بسیار اندک و به صورت کدهای تعیین شده انجام می گرفت. کنترل فرامین هواپیما با من بود و فرمانده هواپیما بر تمام امور نظارت داشت. اولین ایستگاه رادار با کلمات مقطع آگاهی خود را از ورود ما به حوزه تحت کنترل خویش اعلام و به مهمانان دیگری که در راه بودند اشاره کرد. با یک محاسبه سریع سمت دلخواه را برای رسیدن به نقطه شروع ایستایی به دست آوردم و با همکارم در میان گذاشتم. بعد با تایید او گردش را شروع کردم. هنوز در میان ابر و در ارتفاع 27000 پا بودیم. حداکثر ارتفاع قله های زیر پایمان 9000 پا از سطح دریا بود. عملیات سوخت گیری را باید در ارتفاع کم انجام می دادیم زیرا در آن شرایط جوی احتمال داشت رادارهای دشمن دچار سر درگمی شوند. زیرا ابرهایی که اصطلاحاً "سی بی" نامیده می شوند و ما با خیلی از آنها درگیر بودیم روی صفحات برخی رادارها اثرهای مشابه اشیای پرنده را بر جای می گذارند به خصوص که در ارتفاع پایین و در خارج از دید رادارهای آنها قرا رمی گرفتیم.

با اجازه ایستگاه رادار، به ارتفاع 1200 پا برگشتیم و زیر لایه ای از ابرهای مذکور قرار گرفتیم. به فرمانده هواپیما گفتم که برای لحظاتی چراغ های خارجی را روشن کند شاید شکاری ها ما را ببینند. او ضمن در اختیار گرفتن فرامین، به مهندس پرواز اعلام کرد که این کار را انجام بدهد. شکاری ها که فاصله چندانی با ما نداشتند و قرار هم بود که از رادار استفاده نکنند، با یک کلمه کوتاه رمز را اعلام کردند. کلمه رمز "تابان" بود.

 

36947711904862024772.jpg


کارسوخت رسانی با موفقیت انجام گرفت

پس از لحظاتی مسئول سوخت رسانی اعلام کرد که عقابان شب پرواز را در دید دارد و آنها چراغ های راهنمای علامت دهنده مخصوص سوخت گیری در هوا را می بینند و دستورهای او را تعقیب می کنند. سپس اعلام کرد که اولین هواپیما در شرایط مطلق سکوت رادیویی موفق شده که اتصال را برقرار کند و درحال دریافت سوخت است.

حفظ ارتفاع در آن هوای نامساعد بدون بهره گیری از رادارهای ارتفاع سنج و تنها با تکیه بر مهارت فردی خلبان و توجه به عقربه های نشان دهنده ارتفاع سنج معمولی، کاری بس حساس و خسته کننده است. شکاری ها یکی پس از دیگری سوخت مورد نیاز را دریافت می کردند و جای خود را به دیگری می دادند. در تمام این مدت ما به سمت نقطه ای رهسپار بودیم که بسیار نزدیک مرز دشمن بود و قرار بود در آن جا شکاری ها ما را ترک کرده و به ادامه ماموریت بپردازند. زمان طلوع آفتاب نزدیک بود، اما به دلیل ابری بودن هوا تاریکی همچنان بر پهنه آسمان گسترده بود.

متخصص سوخت رسانی اعلام کرد یکی از شکاری ها در پذیرش میزان سوخت لازم با اشکال روبه رو شده است. فرمانده هواپیما با گردش به سمت مخالف اعلام کرد که چراغ های خارجی را روشن کنند. سپس افزود:

- باید از مرز دور شویم تا اینها با خیال راحت تصمیمات را برای جایگزینی بگیرند.

درحالی که فاصله زیادی با ابرها نداشتیم و پوشش لایه ای از ابر سنگین توام با باران را بالای سر خود احساس می کردیم، هواپیما در گردش به راست با حفظ ارتفاع مسیر را دور زد و رو به شرق قرار گرفت. فرمانده شکاری ها روی فرکانسی که در مواقع ضروری از آن استفاده می کردیم، اعلام کرد که ما بدون او به ماموریت ادامه دهیم. هواپیمایی که دچار اشکال شده بود، ما را ترک کرد.

فرماندهی هواپیما آخرین گردش را انجام داد و مسیر دلخواه را به سوی آخرین نقطه عملیات مشترک سوخت رسانی در پیش گرفت. میزان سوخت هواپیما را چک کرده و فهمیدم که تقریباً بیش از نیمی از سوخت قابل تحویل را به شکاری ها داده ایم. همه چیز بر طبق روال عادی و پیش بینی شده انجام می گرفت و تنها نگرانی مان همان هوای نامساعد بود که به صورت رعد و برق خودنمایی می کرد.

در همین لحظه کلمه " آدیوس" به گوشم خورد. فرمانده دسته شکاری ها بود که به زبان اسپانیولی و به شوخی خداحافظی می کرد. از روحیه بالایش لذت بردم و برایش آرزوی موفقیت کردم. سپس کنترل فرامین را به دست گرفتم و به سوی نقطه ای که قرار بود در آن جا به انتظار بازگشت بمب افکن ها باشیم، سمت گرفتم. کم کم ارتفاع را افزایش دادم و از آن تنگنای پرواز که زیر ابر بود خلاص شدم. در ارتفاع 28000 پا از ابر خارج شدیم. در ارتفاع سی هزار پایی هواپیما را در وضعیت افقی قرار دادم و در فکر بودم که اکنون شکاریی ها بازمی گردند و هر یک چه وضعیتی دارند؟

هواپیماهای شکاری بازگشتند

فرمانده به کلیه پرسنل پروازی دستورهایی داد و مسئولیت هر یک را در ادامه ماموریت تا لحظه نشستن مجدداً تعیین و یادآوری کرد. نزدیک به یک ساعتی می شد که در منطقه و ارتفاع بالا پرواز می کردیم. در همین لحظه صدای فرمانده شکاری ها را شنیدم. او جویای وضعیت سایر هواپیماهای همراه خود بود. همه به جز یکی جواب دادند. برای لحظاتی قلبم فشرده شد. تصور این که این هواپیما در خاک دشمن ساقط شده و خلبانان آن شهید یا اسیر شده باشند، برایم سخت بود.

فرمانده از ما خواست موقعیت خود را بازگو کنیم تا بتواند جهت مسیر را پیدا کرده و دیگران را جمع کند. فوراً جواب او را دادم و میزان بنزین تک تک آنان را به منظور توزیع مناسب سوخت، سوال کردم. فرمانده هواپیما به ما گفت:

- یادتان هست که به شوخی ما را "رستوران" خطاب می کردند ... حالا می خواهم واقعاً به این شکاری ها که درحال حاضر شاید مورد اصابت جنگ افزارهای دشمن هم واقع شده باشند مثل یک رستوران واقعی و حتی مانند یک مادر مهربان بهترین خدمات را ارائه کنیم. هم از نظر سوخت رسانی و هم هدایت آنها به پایگاه های شان.

مرحله دوم سوخت گیری هوایی را آغاز کردیم

اولین هواپیمایی که اتصال را برقرار کرد، فرمانده دسته بود. وضعیت هواپیمایی را که تماس نگرفته بود پرسیدم کوتاه پاسخ داد که نگران نباشید. با یک نگاه به سمت راست چند فروند از شکاری ها را بالای ابرها دیدم که در تلاش بودند به ما نزدیک شوند. صدای مختلفی روی فرکانس رادیویی ما شنیده می شد که حاکی از حضور هواپیمای مفقود شده در جمع شکاری ها بود. فرمانده دسته که کمی سوخت دریافت کرده بود، فرصت را به دیگران داد تا هر یک با دریافت کمی سوخت، نگرانی های ناشی از کمبود سوخت را برطرف کنند. بعد از آن هر کدام مجدداً به میزان مورد نیاز خود سوخت دریافت کردند. فرمانده دسته در کنار هواپیمایی که سیستم رادیویی اش کار نمی کرد، قرارگرفت و گویا با علایم و اشارات معمول خودشان متوجه شد که سوخت هواپیما کم است. سپس موضوع را با ما در میان گذاشت و او را برای دریافت سوخت در اولویت قرار داد و روانه کرد.

به دلیل قطع ارتباط رادیویی، ناچار می بایست عملیات سوخت گیری و سوخت رسانی مثل گذشته در سکوت انجام می گرفت. تنها عامل هدایت او، چراغ های راهنمای زیر بدنه تانکر بود. به مهندس پرواز گفتم آنها را بازدید و آماده کند. اتصال به راحتی صورت می گرفت و پس از تحویل سوخت مورد نیاز، هواپیمای دیگری جایگزین شد. مدتی بعد و پس از آخرین مرحله سوخت گیری، فرمانده دسته پروازی را جمع کرد و از ما جدا شد و با کسب اجازه فرود از رادار، به درون ابرها فرو رفتند.

 

 

همگی به سلامت فرود آمدیم

ما هم با توجه به مصرف سوخت فراوان در این ماموریت، از رادار اجازه خواستیم که مستقیماً به سمت پایگاه حرکت کنیم و از تعقیب مسیرهای متداول هوایی صرف نظر گردد؛ که موافقت شد و ما نیز با تقلیل ارتفاع، به درون ابرها روانه شدیم. هواپیما در اختیار فرمانده قرار گرفت. وقتی هواپیما از درون توربلانس های متعدد می گذشت، به خون سردی و مهارت فرمانده فکر می کردم و این که چگونه همه عوامل با درایت کم نظیرش در خدمت هدایت هواپیما کار می کند. من در این ماموریت از رادار، برج مراقبت و دست های سحرانگیز و چشمان ریزبین فرمانده تجربه های فراوانی به دست آوردم.

وقتی از ابر بیرون آمدیم، در ارتفاعی حدود 800 پا از سطح زمین بودیم. هوا خاکستری رنگ بود و باران می بارید. علیرغم لغزندگی سطح باند، در نهایت سرور و شادمانی و پس از 5 ساعت پرواز توام با دلهره، با موفقیت فرود آمدیم و در محوطه مخصوص هواپیما توقف کردیم. سپس به پست فرماندهی رفتیم تا از وضعیت فرود گروه شکاری ها با خبر شویم.

 

منبع : سایت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

15

Share this post


Link to post
Share on other sites

خاطره ای کوتاه از سرگرد نصیرخانی از خلبانان تیم اکروجت تاج طلایی:

زمانيكه هواپيماهاى F-5 Freedom Fighter تازه تحويل ايران شد و كلاس هاى اموزش زمينى تشكيل شد. تيمسار خاتم و تيمسار جهانبانى هم مانند ساير خلبانان در كلاس هاى اموزشى زمينى و پروازى شركت كردند. و درست مانند يك افسر ستوان دو تازه از أمريكا امده سر كلاس ها حاضر ميشدند. وقتى براى اولين بار استاد كلاس وارد شد اول تيمسار خاتم و بدنبال وى تمام خلبانانى كه در كلاس حاضر بودند به احترام استاد ( كه اكثرا درجه دار هم بودند) خبردار ايستادند. اين رسم احترام به استاد تا اخرين روزها كه من بخاطر دارم رعايت ميشد. و خلبانان صرفنظر از درجه نظامى شان به احترام استاد از جا بلند ميشدند. البته در بسيارى از موارد استادان نيز كه همگى از متخصصين و قديمى ها بودند نيز سعى ميكردند تا حد امكان قبل از شاگردان در كلاس باشند. اين زيبايى و احترام بين استاد و شاگرد از خصائص خوبى بود كه زمان تيمسار خاتم و تيمسار جهانبانى مرسوم شد. ياد هر دو نازنين گرامى . كه بما بسيار اموختند.

22

Share this post


Link to post
Share on other sites

آسمان بغداد غیر قابل نفوذ نیست.

سال ۱۳۶۳، کشور عراق جنگنده های جدید خود را تحویل گرفته بود و همه روزه توسط بمب افکن های میگ ۲۵ در ارتفاع بالا پرواز کرده و شهرهای ایران بخصوص تهران را بمباران می کردند. در این بمباران تعداد زیادی از مردم بی دفاع به شهادت می رسیدند. مردم غیور ایران بی صبرانه منتظر بودند تا جوابی قاطع به این حملات داده شود.

سال ۱۳۶۳، کشور عراق جنگنده های جدید خود را تحویل گرفته بود و همه روزه توسط بمب افکن های میگ ۲۵ در ارتفاع بالا پرواز کرده و شهرهای ایران بخصوص تهران را بمباران می کردند. در این بمباران تعداد زیادی از مردم بی دفاع به شهادت می رسیدند. مردم غیور ایران بی صبرانه منتظر بودند تا جوابی قاطع به این حملات داده شود.

در آن سو نیز کشور عراق با تحویل گرفتن پیشرفته ترین تجهیزات پدافندی، دم از آن می زد که شهر بغداد توسط رینگ های پدافندی قوی محافظت می شود و هر جنگنده ای قصد بمباران بغداد را داشته باشد، در چندین کیلومتری این شهر سرنگون می شود. لذا نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با این که می دانست پدافند عراق بسیار قوی و خطرناک است، تصمیم گرفت این سد را شکسته و از آن عبور کند. اهمیت حضور بر فراز بغداد

این عملیات از دو جنبه دارای اهمیت بود:

اول این که با توجه به نزدیک بودن عملیات زمینی گسترده توسط رزمندگان اسلام، این عملیات هوایی می توانست نقش عمده ای در بالا بردن روحیه آنان داشته باشد؛ زیرا همانند همین تبلیغاتی که درباره پدافند قدرتمند عراق می شد، درباره نیروهای زمینی و لجستیک هم عراق تبلیغات گسترده ای به راه انداخته بود.

دوم مردم ایران با انجام این عملیات علاوه براین که متوجه می شدند نیروهای نظامی شان همچنان بیدار و قدرتمند هستند، دیگر تحت تاثیر جنگ روانی بعثیون قرار نمی گرفتند.

نیروی هوایی با توجه به نزدیکی به مرز و دارا بودن تجهیزات خوب برای پشتیبانی و احتمال فرود اضطراری هواپیما پایگاه شکاری همدان، این پایگاه را مامور انجام این عملیات نمود.

طراحی عملیات

طرح نقشه پرواز با ساعت ها مطالعه سرانجام عملیاتی شد و با توجه به خطرات بالایی که این عملیات داشت، فرماندهی وقت پایگاه هوایی همدان تصمیم گرفت تا تعدادی از زبده ترین خلبانان پایگاه انتخاب شوند و سپس از بین آنها داوطلب برای این عملیات انتخاب شود. تمامی کارها طبق برنامه پیش می رفت. در بعداز ظهر یک روز سرد زمستانی در سال ۱۳۶۳ درحالی که اکثر پرسنل به منزل خود عزیمت کرده بودند، از سوی معاونت پایگاه، به مسئول عملیات اسامی اعلام شد تا آنها را در اسرع وقت خبر کنند.

مسئول عملیات شخصا دست بکار شد. درحالی که عقربه های ساعت عدد ۷ بعدازظهر را نشان می داد، به تمامی منتخبین اعلام شد هرچه سریع تر خود را به پست فرماندهی پایگاه برسانند.

خلبانان یکی پس از دیگری به پست فرماندهی رسیدند و بلافاصله به اتاق اهداف پایگاه راهنمایی شدند. این کار ادامه پیدا کرد تا کلیه منتخبین دور هم جمع شدند و هر کس از دیگری علت احضار خود را جویا می شد.

احتمال بازگشت از این ماموریت بسیار پایین است

پس از دقایقی فرمانده پایگاه وارد شد و شروع به سخنرانی کرد :

- این روزها دشمن خیلی گستاخ شده که هر شب به ایران حمله هوایی می کند و عده زیادی از هموطنان مان را به خاک و خون می کشد. سرانجام از سوی مسئولین تصمیم گرفته شده است تا جهت تقویت روحیه عمومی مردم و رزمندگان ما هم اهدافی را در شهر بغداد بمباران کنیم. همه می دانیم که تبلیغات عراق روی پدافند این شهر بسیار زیاد است و سرلشکر شهید عباس دوران هم بر روی همین شهر هدف قرار گرفت و به شهادت رسید. ولی من با توجه به نیروی ایمان شما، امیدوارم بتوانیم از این موانع عبور کرده و اهداف از پیش تعیین شده را در داخل این شهر بمباران کنیم. با توجه به خطرات بالای این ماموریت، احتمال بازگشت هواپیما و خلبانان اعزامی بسیار پایین است. حالا با توجه به توضیحاتی که داده شد، هرکس تمایل دارد در چنین عملیاتی شرکت کند، دست خود را بالا بیاورد.

خلبانان هر دو دست خود را بالا بردند

بعد از سخنان فرمانده پایگاه، حاضرین همه در سکوت بودند و آن گاه همه شاهد حماسه ای دیگر بودند. تمامی حاضرین، بدون استثنا دست خود را بالا بردند. حتی عده ای از خلبانان دو دست خود را بالا بردند.

چشمان اشک بار فرمانده پایگاه نشان دهنده همه چیز بود. او اوج ایثار را در مقابل خود می دید. به دلیل این که هیچ کدام از فرماندهان پیش بینی همچین حرکتی را نکرده بودند، مجبور شدند تا به قید قرعه خلبانان را انتخاب کنند.

قرعه به نام سرتیپ خلبان (سروان آن زمان) “سیدرضا پردیس” – فرمانده سابق نیروی هوایی – و سرتیپ خلبان (سروان آن زمان ) “جهانبخش حسنی” افتاد.

خلبانان منتخب کار بر روی طرح پروازی را آغاز کردند

هر دو بلافاصله شروع به مرور نقشه پرواز، سمت حرکت، ارتفاع و سرعت نمودند. تمامی نقاط مسیر را شناسایی و مقدار سوخت مصرفی را نیز محاسبه کردند. محل استقرار پدافند دشمن نیز به خوبی بر روی نقشه تا شهر بغداد مشخص بود. به دلیل تراکم بالای پدافند دشمن، کار طراحی عملیات تا پاسی از شب به طول انجامید. قرار شد با توجه به اختلاف افق ۳۰ دقیقه ای همدان با بغداد، عملیات در لحظات اولیه طلوع آفتاب در همدان آغاز شود و دقیقا ۳۰ دقیقه بعد، وقتی هواپیما بر روی شهر بغداد بود آفتاب در آن جا در حال طلوع باشد.

شروع عملیات

صبح روز بعد ساعت ۵ صبح، آخرین توجیهات پروازی انجام پذیرفت و خلبانان پس از گرفتن تجهیزات پروازی، از زیر قرآن مجید عبور کرده و به طرف پرنده آهنین بال حرکت کردند. هوا تاریک و خیلی سرد بود. در آشیانه هواپیما خلبانان با استفاده از چراغ قوه، آخرین بازدیدها را از هواپیما انجام دادند و بدون معطلی سوار هواپیما شدند. با اشاره خلبان، ابتدا موتور راست و سپس موتور سمت چپ با استفاده از کمپرسور روشن شد. خلبان با توجه به هماهنگی های قبلی، بدون آن که تماس رادیویی با برج برقرار کند، به ابتدای باند رفته و با گرفتن علامت های مخصوص به حرکت درآمد و در دل آسمان جای گرفت.

هواپیما با سرعت به سمت مرز پیش می رود و در نزدیکی مرز ارتفاع خود را برای پنهان ماندن از دید رادار، تا حد ممکن کم می کند. به شکلی که کوه های مقابل خلبان ارتفاع بیشتری داشتند. بعد از لحظاتی هواپیما به نقطه صفر مرزی می رسد و خلبان با رساندن ارتفاع به ۱۰۰ پا با سرعت ۸۵۰ کیلومتر در ساعت، از مرز عبور کرده و وارد خاک عراق می شود.

نذر کنیم در صورت بازگشت به دیدار حضرت امام (ره) برویم

خلبانان بعد از ورود به خاک عراق نذر می کنند که در صورت بازگشت، به دیدار حضرت امام (ره) بروند.

هواپیما به آخرین نقطه مشخص می رسد و خلبان با گردشی مناسب در مسیر اصلی قرار می گیرد تا از جنوب بغداد وارد شهر شود. در تمامی طول پرواز تا هدف، مسیر طوری طرح ریزی شده بود که حدالامکان هواپیما کم تر از نقاط مسکونی عبور کند تا مبادا دیده بان های عراقی از ورود آنها قبل از رسیدن به بغداد مطلع شوند. خلبانان در ۲۰ مایلی بغداد گردش نهایی را انجام می دهند. دشمن دیگر از وجود هواپیمای ایرانی مطلع شده بود و ستون های آتش پدافند آنها آسمان را فرا گرفته بود. با توجه به تهدیداتی که خلبانان متوجه آن شده بودند، پرنده آهنین با سرعت آسمان را می شکافت و پیش می رفت.

سرانجام هواپیما به هدف رسید

به لطف الهی خلبانان بر روی کارخانه ای که هدف بود رسیده و آن جا را مورد حمله سنگین خود قرار می دهند. پس از رها کردن بمب ها بر روی هدف، اینک هواپیما سبک شده بود. خلبان به دلیل این که مورد هدف پدافند آن جا قرار نگیرد، مسیر را ادامه داده و بعد از رفع خطر ابتدا گردشی سریع انجام می دهد و با افزایش سرعت تا ۱۱۰۰ کیلومتر به سمت کوه های مرزی ایران حرکت می کند. به دلیل حجم بالای پدافند آنها مجبور می شوند ارتفاع خود را تا ۲۰ متری از سطح زمین پایین بیاورند. کابل های برق فشار قوی در حومه بغداد، مهم ترین خطر بود که خلبان مجبور می شد گهگاه ارتفاع خود را برای رد شدن از بالای آنها زیاد کند ولی بلافاصله دوباره به ارتفاع ۲۰ متری برمی گشت.

هواپیمای دشمن در تعقیب فانتوم

هنوز دقایقی نگذشته بود که مشکلی بزرگ گریبان آنها را می گیرد. کمک خلبان اطلاع می دهد که یک فروند هواپیمای دشمن با سرعت در تعقیب آنهاست. چاره ای نبود. خلبان سرعت را به حداکثر مجاز می رساند و هواپیما را به ارتفاع ۱۰ متری از سطح زمین می رساند. پرواز در این ارتفاع بسیار خطرناک بود زیرا در صورت اصابت موشک هواپیمای دشمن، به علت سرعت زیاد و ارتفاع کم، دیگر خلبانان فرصت پریدن از هواپیما را نیز نداشتند ولی چاره ای نبود. آنها باید این ریسک را می پذیرفتند زیرا در ارتفاع بالاتر هواپیمای دشمن به راحتی آنها را هدف قرار می داد.

کمک به خلبان می گوید که تا حد ممکن ارتفاع را کم کند و موتورها را در حالت پس سوز قرار دهد. خلبان نیز چنین می کند. در این هنگام اولین قفل راداری برای شلیک موشک از سوی هواپیمای دشمن بر روی فانتوم ایرانی انجام می شود که کمک خلبان با مهارت خاص و استفاده از دستگاه جنگ الکترونیک، آن را خنثی می کند ولی به خاطر این که تمرکز خلبان برهم نریزد، این مطلب را به خلبان اطلاع نمی دهد. میگ عراقی دست بردار نبود

هواپیمای دشمن دست بردار نبود. کمک مجددا از خلبان می خواهد که ارتفاع را کم تر کند که خلبان به کمک می گوید دیگر از این کم تر نمی شود و هواپیما در صورت کم کردن ارتفاع با زمین برخورد می کند. کمک با نگاهی به بیرون متوجه می شود ارتفاع هواپیما به قدری کم است که خار و خاشاک بیابان با زیر هواپیما فاصله بسیار کمی دارند. پرواز در این ارتفاع و با سرعت بیش از ۱۱۰۰ کیلومتر. خطرناک تر از این ممکن نیست. تنها با اشاره کوچکی به فرمان کنترل، هواپیما به طور حتم سقوط می کرد و اینها همه نشان از مهارت و قدرت بالای خلبان در هدایت هواپیما داشت.

خلبان دشمن می خواهد به هرقیمتی فانتوم ایرانی را سرنگون کند ولی …

در این هنگام هواپیمای دشمن خود را عاجز از این می بیند که هواپیمای فانتوم را هدف قرار دهد. ارتفاع خود را کم می کند تا با قرار گرفتن در پشت سر فانتوم، در فرصتی مناسب آن را هدف قرار دهد. کمک خلبان بلافاصله متوجه موضوع می شود ولی به دلیل این که مبادا تمرکز خلبان برهم ریخته شود، به او چیزی نمی گوید و اعلام می کند هواپیمای دشمن دست از تعقیب برداشته. ولی برای اطمینان از ارتفاع پایین و با همین سرعت به پرواز ادامه بده تا نزدیکی مرز هواپیمای دشمن دوبار دیگر عمل قفل راداری را بر روی فانتوم ایرانی انجام می دهد که هربار کمک خلبان با مهارت بالا این قفل را در هم می شکند ولی بازهم به خلبان اطلاع نمی دهد. تا این که به یک باره کمک متوجه می شود که هواپیمای دشمن دیگر در تعقیب آنها نیست و تصور می کند که با توجه به نزدیک شدن به مرز، از تعقیب آنها دست برداشته است.

مشکلی دیگر فانتوم را تا مرز سقوط پیش می برد

در همین لحظه بخاطر پرواز در ارتفاع بسیار کم ناگهان خلبان متوجه تیرهای چوبی سیاه رنگی می شود که به سرعت به آنها نزدیک می شوند. بی درنگ فرمان هواپیما را با تمام قدرت به عقب می کشد. هواپیما بلافاصله شروع به اوج گیری می کند ولی نمی تواند به ارتفاع لازم برسد و قسمتی از باک های خارجی و سکان عمودی هواپیما با یک کابل برق برخورد می کنند و هواپیما تکان شدیدی می خورد. ولی خوشبختانه آسیب به حدی نبود که آنها نتوانند به مسیر خود ادامه دهند.

بنزین هواپیما به علت استفاده از پس سوز و پرواز در ارتفاع پایین، بسیار کم شده بود. خلبان که دیگر در چند مایلی مرز قرار داشت، پس سوز موتورها را خاموش می کند و برای کاهش مصرف سوخت سریعا شروع به افزایش ارتفاع می کند. این کار به دلیل این که امکان داشت فانتوم به وسیله رادار پدافند و یا هواپیماهای گشتی عراق شناسایی شود، بسیار خطرناک بود ولی خلبان چاره ای نداشت. کم کم هواپیما ارتفاع گرفت و به ارتفاع ۲۹۰۰۰ پا رسید.

هواپیما به سلامت فرود می آید

خلبان بلافاصله با رادار تماس می گیرد و موقعیت و وضعیت را اطلاع می دهد. افسر کنترل رادار که بسیار از بازگشت آنها خوشحال بود و خلبان را راهنمایی می کند.

به دلیل کمبود سوخت، خلبان از فاصله ۷۰ مایلی پایگاه به تدریج شروع به کم کردن ارتفاع می کند و با تماس با برج مراقبت، به سلامت به زمین می نشیند.

خلبانان در میان استقبال دوستان و پرسنل از هواپیما پیاده می شوند و با نگاهی به هواپیما، قدرت و خواست خداوند را دوباره مشاهده می کنند.

معجزه ها یکی پس از دیگری

براثر برخورد هواپیما با کابل های فشار قوی، قسمت هایی از باک خارجی هواپیما کنده شده بود و به صورت صفحات مقاوم و سرعت گیر در مقابل جریان هوا قرار گرفته بود و این چیزی بود که طبق دستورالعمل پروازی موجب سقوط هواپیما می شد.

در همین هنگام خلبانان متوجه معجزه دیگری می شوند. از سوی رادار مرزی اعلام می شود که با توجه به اطلاعات آنها که از روی صحبت های خلبانان عراقی تعقیب کننده فانتوم بدست آورده بودند، هواپیمای تعقیب کننده فانتوم به دلیل پرواز در ارتفاع پایین و عدم توانایی خلبان در کنترل هواپیما، با زمین برخورد کرده و متلاشی شده است.

دیدار با رهبر انقلاب

در همان روز خلبانان نذر خود را به اطلاع مسئول عقیدتی پایگاه می رسانند و ایشان نیز با تهران تماس می گیرند که حضرت امام (ره) با پذیرش درخواست خلبانان آنها را به حضور می پذیرند.

در ملاقات حضوری خلبانان با امام راحل، حضرت امام (ره) در سخنانی می فرمایند:

“شما لشگریان اسلام باعث افتخار اسلام و امام عصر(عج) هستید. برایتان آرزوی سلامت و توفیق می کنم “

منبع: وب سایت ساجد

10

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now