Welcome to رهروان ارتش

از اینکه انجمن ما را برای مطالعه انتخاب کردید از شما متشکریم. 

برای استفاده از امکانات انجمن و برقراری رابطه دوستانه با دیگر اعضا لطفا در انجمن ثبت نام کنید

با تشکر

Sign in to follow this  
Followers 0

شهدای نیروی هوایی شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی

30-8707221172-L600.jpg

 


خاطره ای از آقای خلیل صراف درباره شهید بابایی

 

من به دلیل اینکه در زمان جنگ رابط سازمان حفاظت اطلاعات ارتش بودم، بنا به نیاز شغلی می بایست همراه شهید بابایی در جلسات هماهنگی برای عملیات های مختلف حضور پیدا می کردم. روزی برای هماهنگی عملیاتی به اتفاق شهید بابایی به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) رفتیم. چون جلسات هماهنگی بسیار مهم بودند، گاهی برای به نتیجه رسیدن و انجام شدن امور ساعت ها این جلسات طول می کشید. حتی گاهی از شب تا صبح نیز به طول می انجامید.آن شب، مسئولین قرارگاه برای افرادی که در جلسه بودند شام تهیه کرده بودند. هنگامی که سفره آماده شد، همه برای خوردن به پیش رفتند. من نیز به تبعیت بقیه پیش رفتم. وقتی شروع به خوردن کردم، دیدم شهید بابایی علاوه بر اینکه خودشان جلو نیامدند و غذا نخوردند، با ناراحتی و حالتی ناراحت به من نگاه می کند. پیش خود گفتم حتما مشکلی پیش آمده که ایشان اینطور مرا می نگرد.

به هر حال، وقتی خوردن من تمام شد دلیل این نوع نگاه را پرسیدم. گفت: (( از شما توقع نداشتم که اینطور به فکر خود باشی و برای خوردن غذا عجله کنی )). این درصورتی بود که من مدت ۳ ماه بود که جبهه بودم و به تهران و دیدن خانواده نرفته بودم و به نوعی به این نوع غذا و … نیاز داشتم. به دنبال این حرف، سایر افراد حاضر نیز شروع به پرسیدن این سوال که: چرا شما بر سر سفره نیامدی و غذا نخوردی؟ کردند.

ایشان جواب داد: (( آیا به کسانی که فردا می خواهند در این عملیات شرکت کنند و شهید شوند، هم همین غذا می رسد؟ و اگر این غذا به آنها برسد آیا آنها می خورند؟ انسان نباید همیشه در فکر شکم و شکم پرستی باشد )).

12 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

امروز سالگرد آسمانی شدن شهید بزرگوار عباس بابایی است!

با یاد این شهید عزیز

abbas-babayi-23-.jpg

14 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

مجموعه خاطرات از شهيد سرلشكر خلبان عباس بابايي

 

 

kc0eic3daqz8im0pu1ct.jpg

 

همسر شهيد بابايي بازگو مي كند :

تولد اولين فرزند شهيد بابايي ؛ سلمي

 

از ابتداي ازدواج تا به دنيا آمدن اولين فرزندمان «سَلمي»، عباس هميشه مي گفت: «پيامبر (ص) فرموده است: دختر رحمت است. رحمت خداوندي، و من آرزو مي كنم اولين فرزندم دختر باشد

در دوران بارداري، به خاطر مأموريتهاي پروازي، عباس خيلي كم در كنارم بود، ولي براي به دنيا آمدن فرزندمان بيشتر از من بي تابي مي كرد. زماني كه مرا براي وضع حمل به بيمارستان قزوين بردند، عباس در پايگاه هوايي دزفول بود. به تلفن به او اطلاع داد شده كه من در بيمارستان بستري شده ام. وقتي عباس خود را به قزوين رسانيد، فرزندمان به دنيا آمده بود و مرا به منزل انتقال داده بودند.

آن روز عباس سراسيمه وارد منزل شد و با ديدن من و سلما، گويي از شادي مي خواست پر در بياورد. دستهايش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت: خدايا شكرت. از تو ممنونم كه آرزويم را برآورده ساختي.

سپس كنار من نشست و گفت:در اتاق عمليات نشسته بودم. يكي از بچّه ها خبر داد كه تلفن مرا مي خواهد. گوشي را برداشتم. صداي داداشي بود كه مي گفت: عباس خانمت در بيمارستان در حال وضع حمل است.

به دفتر كارگزيني رفتم. مرخصي گرفتم و حركت كردم. در راه به هر شهري كه مي رسيدم، بي درنگ به دنبال تلفن مي گشتم تا از حال تو جويا شوم. آخرين بار كه تماس گرفتم. دايي گفت كه فرزندت دختر است. خيلي خوشحال شدم. وقتي به قزوين رسيدم مستقيم به بيمارستان رفتم. ديدم از شما خبري نيست. مسئول بخش گفت صبح مرخص شده ايد و در سلامت كامل هستيد. از شدّت شادي به هر يك از پرستاران و مستخدمان كه بر مي خوردم انعامي مي دادم. شايد بعضي از آنها نمي دانستند كه دليل اين كار چيست.

 او وقتي تعريف مي كرد چشمهايش از شادي برق مي زد. حرفش را كه تمام كرد برخاست و دو ركعت نماز شكر به جا آورد. چند دقيقه بعد يك ورق كاغذ برداشت و روي آن چيزي نوشت و بالاي گهواره نوزاد گذاشت. پرسيدم:چه كار مي كني؟

كاغذ را به طرف من گرفت. روي كاغذ با خط درشت نوشته بود:

« لطفاً مرا نبوسيد

خنديدم و گفتم:

اين چه كاري است كه مي كني؟

در پاسخ گفت:مي داني خانم! صورت بچه به گُل مي ماند. اگر او را ببوسند اذيت مي شود. من خودم دلم برايش پر مي‌زند. اما دلم نمي آيد تا صورت او را ببوسم.

در حدود سال 1355، كه يك سال از زندگي مشترك من و عباس مي گذشت، روزي از طرف يكي از دوستان عباس به ميهماني دعوت شديم.

در روز مقرر، من و عباس با دختر چهل روزه‌امان به ميهماني رفتيم. پس از ورود دريافتيم كه مجلس، ميهماني معمولي نيست، بلكه جشني است كه به مناسبت سالگرد ازدواج ميزبان ترتيب داده شده است؛ ولي با شناختي كه از روحيه عباس داشته اند به دروغ به او گفته بودند كه يك ميهماني ساده و معمولي است.

وضع زننده‌اي در مجلس حاكم بود. يك لحظه عباس را ديدم كه صورتش سرخ شده و از شدّت خشم تاب و تحمل را از دست داده است. چند دقيقه اي با همان وضع گذشت. آنگاه عباس از ميزبان عذرخواهي كرد و از خانه بيرون آمديم.

عباس در آن تاريكي شب به تندي به طرف خانه مي رفت. وقتي وارد خانه شديم بغضش تركيد و پيوسته خودش را سرزنش مي كرد كه چرا در آن مجلس شركت كرده است. سپس لحظه اي آرام گرفت و به فكر فرو رفت . بعد از جا برخاست. وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن كرد.

آن شب او مي گريست و قرآن مي خواند. شايد مي خواست تا با تلاوت قرآن غبار كدورتي را كه به خاطر شركت در آن ميهماني بر روح و جانش نشسته بود بزدايد.

خاطره اي از اقدس بابايي:

چرا عباس پزشك نشد ؟

هميشه پدرم آرزو داشت، عباس پزشك و ترجيحاً دكتر داروساز شود. شايد اين بدان علّت بود كه خودش كمك داروساز بود و چنين مي پنداشت كه اگر عباس پزشكي بخواند، در آينده خواهد توانست با دريافت جواز داروخانه، در كنار هم كار كنند، از اين رو در تعطيلات تابستان يكي از سالها كه عباس در دبيرستان درس مي خواندند او را به داروخانه اي معرفي مي كند و از مسئول داروخانه مي خواهد تا مهارتهاي نسخه خواني را به او بياموزد. خاطرم هست كه عباس هيچ علاقه اي به كار در داروخانه نداشت؛ ولي مثل هميشه به خاطر احترام به خواسته پدر پذيرفت و تمام تابستان آن سال را در داروخانه مشغول به كار برد.

مدتها گذشت و عباس پس از پايان تحصيلات متوسطه در كنكور دانشكده پزشكي و آزمون ورودي دانشكده خلباني به طور همزمان پذيرفته شد؛ ولي چون علاقه اي به پزشكي نداشت و به خاطر اشتياقِ فراواني كه به استخدام در نيروي هوايي داشت به دانشكده خلباني رفت. پس از گذرانيدن دوره هاي مقدماتي به منظور ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و پس از پايان دوره خلباني هواپيماهاي شكاري به ايران بازگشت و ما به شكرانه بازگشت او از آمريكا، گوسفندي قرباني كرديم.

يكي دو روز بعد به هنگام تقسيم گوشت ميان افراد بي بضاعت، در حال عبور از كنار آن داروخانه بوديم كه ناگهان عباس اتومبيل را متوقف كرد و گفت:

ـ چند لحظه در ماشين بمانيد؛ من سري به داروخانه مي زنم و فوري بر مي گردم.

عباس رفت و بعد از زماني تقريباً طولاني برگشت. از او پرسيدم:

ـ چه كار داشتي؟ چرا اين قدر دير آمدي؟ آخر گوشتها بو گرفت.

ابتدا سرش را به زير انداخت و چيزي نگفت و وقتي پافشاري مرا ديد گفت:

ـ حدود هفت، هشت سال پيش در اين داروخانه كار مي كردم. روزي صاحب اين داروخانه به من حرف ركيكي و چون من در آن موقع بچّه بودم و نمي توانستم از خودم دفاع كنم. به تلافي آن حرفِ زشت، فلاكس چاي او را شكستم. حالا امروز رفتم تا جبران خسارت كنم و پولش را بپردازم.

اقدس بابايي خواهر شهيد عباس  بابايي در خاطره اي از ايشان :

گفته اند روزه تان را بخوريد

در سال 1353 همراه همسرم (آقاي سعيدنيا)، كه از كاركنان نيروي هوايي است، در منازل سازماني پايگاه دزفول زندگي مي كرديم. حدود دو سال مي شد كه عباس از آمريكا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تكميلي خلباني هواپيماي « F-5» به پايگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نكرده و بيشتر وقتها در كنار ما بود.به ياد دارم روزي از روزهاي ماه مبارك رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل كار به خانه ما آمد. چهره‌اش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر مي رسيد. وقتي دليل آن را جويا شدم. با افسردگي گفت:نمي دانم چه كار كنم؟ به من دستور داده اند كه امروز را روزه نگيرم.

با شگفتي پرسيدم:براي چه؟

عباس ادامه داد: يكي از ژنرالهاي آمريكايي به پايگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همين خاطر فرمانده پايگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگيرند.

او را دلداري دادم و گفتم: عباس جان! خدا بزرگ است. شايد تا ظهر تصميمشان عوض شد.

او در حالي كه افسرده و غمگين خانه را ترك مي كرد، رو به من كرد و گفت: خدا كند همانطور كه تو مي گويي بشود.

ساعت سه بعدازظهر بود كه عباس به منزل ما آمد. او خيلي خوشحال به نظر مي رسيد. با ديدن من گفت:آباجي هنوز روزه هستم.من شگفت زده از او خواستم تا قضيه را برايم تعريف كند. عباس كمي به فكر فرو رفت و در حالي كه از پنجره به دور دست مي نگريست، آهي كشيد و گفت:آباجي! ژنرالي كه قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد، قبل از ظهر، به هنگام پرواز با كايت در سدّ دز سقوط كرد و كشته شد.

خاطره اي از ولي الله كلاتي از شهيد بابايي:

زندگي با دانشجوي امريكايي

شهيد بابايي در سال 1349 براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكائي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند؛ ولي واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط نه تنها تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد بلكه از بي بند و باري موجود در جامعه غرب پرهيز مي كرد.

هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس مي نويسد، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است و از نوع رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ و سنت ايراني پايبند است. به هر حال شخصي است«غير نرمال»؛ و پيداست كه منظور از آداب و هنجارهاي اجتماعي در غرب چه چيزهايي است. همچنين گفته بود كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند؛ كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارشهاي آن آمريكايي بعدها باعث شد تا گواهينامه خلباني به او اعطا نشود، و اين در حالي بود كه او بهترين نمرات را در رده پروازي به دست آورده بود.

روزي در منزل يكي از دوستان راجع به چگونگي گذراندن دوره خلباني اش از او سؤال كردم. او پاسخ گفت:

ـ خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود.

گفتم:ـ چطور؟

گفت: دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ ولي به خاطر گزارش هايي كه در پرونده خدمتي‌ام درج شده بود تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند؛ تا سرانجام روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود. ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم در امر خلباني اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم. از سؤالهاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت؛ زيرا احساس مي كردم كه رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم.

در همين فكر بودم كه درِ اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم به ساعتم نگاه كردم؛ وقت نماز هر بود. با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست. همين جا نماز را مي خوانم. ان شا‌ءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه‌اي را كه در آنجا بود به زمين انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم و يا بشكنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه مي دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال عذرخواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت:ـ چه كردي؟

گفتم:ـ عبادت مي كردم.

گفت: بيشتر توضيح بده.

گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعتهايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت زمان آن فرا رسيده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.

ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت:  همه اين مطالبي كه پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست. اين طور نيست؟

پاسخ دادم:آري همين طور است.

او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده بود. با چهره اي بشّاش خودنويسش را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت:

ـ به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم.

من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.

خاطره ي محمد سعيد نيا از شهيد بابايي :

سوغاتي هاي عباس از امريكا

در سيره پيامبر گرامي اكرم (ص) آمده است كه آن حضرت «كم هزينه و بسيار بخشنده و ياري كننده» بودند. از ويژگيهاي آشكار عباس، سادگي و بي پيراگي او بود. مي خواهم بگويم كه عباس نيز واقعاً داراي شخصيتي اينچنين بود. او هر چه داشت به دوستاني كه احساس مي كرد بدان نياز دارند مي داد و كمتر يا بهتر است بگويم «اصلاً» به فكر خود نبود. او به هيچ وجه اهلِ تكلّف و تجمّل نبود.

به ياد دارم در پايان دوره آموزش خلباني در آمريكا، هنگامي كه به ايران باز مي گشت، به همراهِ خانواده براي استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بوديم. پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپيما بر زمين نشست و دقايقي بعد عباس را در سالن انتظار ملاقات كريدم. پس از روبوسي و خوش آمد گوئي، او از من خواست تا به قسمت ترخيص فرودگاه بروم و وسايلش را تحويل بگيرم. رفتم و مدتي را به انتظار نشستم تا سرانجام بار و اثاثيه عباس را تحويل گرفتم. چمدان و ساك او از همه ساكها و لوازم ديگر مسافرين كم حجم‌تر به نظر مي آمد. در بين راه به شوخي از او پرسيدم:

ـ براي ما سوغات چه آورده اي؟ ان شاء الله كه چيز قابل توجهي است.

او مثل هميشه لبخندي زد و سرش را با علامت پاسخ مثبت تكان داد. ما به راه افتاديم. پس از ساعتي كه به منزل رسيديم، تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از اين كه پس از مدتها دوري از ايران، دوباره او را مي ديدند خيلي خوشحال بودند. چند ساعتي به ديده بوسي و احوالپرسي گذشت. وقتي كه خانه خلوت شده بود به شوخي گفتم:

ـ حالا نوبت وارسي سوغاتيهاي عباس آقاست.

عباس چمدان را باز كرد. با كمال شگفتي مشاهده كرديم، آبريزي را كه با خود از ايران برده بود در ميان نايلوني پيچيده و در كنار آن چند دست لباس دانشجويي و لباس خلباني نهاده است. در ساك دستي‌اش هم تعدادي نوار «تعزيه» و يك مجلّد «قرآن» و كتاب «مفاتيج الجنان» همراه با تعدادي كتاب فنّي و پروازي به زبان انگليسي بود. خنديدم و گفتم:ـ مرد حسابي! من بيش از پنجاه، شصت تومان بنزين سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنيا اين آبريز را آورده اي؟!

در حالي كه به نشانه شرمندگي، سرش را به زير انداخته بود، برگشت و با لهجه شيرين قزويني گفت:

ـ تو كه ميداني؛ آنجا آنقدر گراني است كه حد ندارد.

آن روز شايد ديگران به مقصود او پي نبردند؛ ولي من با سابقه اي كه از او سراغ داشتم، منظور او را از «گراني» دريافتم و به يقين دانستم كه عباس آنچه را كه مازاد بر مخارج خويش بوده، به نشاني دوستان و آشنايان بي بضاعتش در نقاط ايران مي فرستاده و مثل هميشه آن دوست، نامي و نشاني از عباس نمي‌يافته است.

خاطره اي از برادرشهيد بابايي :

داداشي من به تو بدهكارم

من برادر بزرگ عباس هستم. ما با هم بسيار صميمي بوديم و او احترام خاصي براي من قائل بود. به همين خاطر هميشه مرا «داداشي» صدا مي زد. خاطرم هست روزهايي كه به مدرسه مي رفتيم، هر روز مادرمان به هر كدام از ما پنج ريال براي خريد لوازم مورد نيازمان مي داد. من هر روز با خريدن شكلات و يا آدامس، خيلي زود پولم را خرج مي كردم؛ ولي عباس عادت داشت كه هر چه را با پنج ريال مي خريد با همكلاس هايش، كه عموماً وضع مالي خوبي هم نداشتند، بخورد. او هميشه از حق خود به نفع ديگران مي گذشت؛ اما وقتي احساس مي كرد كه به او ستمي شده است بسيار جدّي و قاطع وارد عمل مي شد و آنقدر پايداري مي كرد تا حق خود را مي گرفت.

به ياد دارم وقتي عباس هفت ويا هشت ساله بود، روزي بر اثر موضوعي كه خوب در خاطرم نيست بين من و او مشاجره لفظي درگرفت. من عباس را به كاري كه انجام نداده بود متهّم كردم. او كه از حرف من به شدت ناراحت شده بود، اصرار داشت كه او آن كار را انجام نداده و البته معلوم شد كه حق با عباس بوده است؛ ولي من به گفته او اعتنا نمي كردم و همچنان تكرار مي كردم كه او مرتكب آن كار شده است. عباس كه از سماجت من به خشم آمده بود. ناگاه فرياد زد:

ـ نه. من اين كار را انجام نداده ام.

آنگاه، در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود به طرف من آمد و چون اندام قوي تري نسبت به من داشت، مرا بر زمين انداخت و در نتيجه دندان من شكست. آن روز عباس وقتي از شكسته شدن دندان من باخبر شد، به شدت متأثر شد و معذرت خواست. بعدها او هر وقت در مقابل من مي نشست و چشم به صورتم مي دوخت، گويا به ياد آن حادثه مي افتاد و زير لب با خود چيزي مي گفت. از چهره‌اش پيدا بود كه هنوز بابت آن واقعه احساس شرمندگي مي كند. سالها گذشت؛ تا اينكه در اين اواخر خداوند لطف كرد و من خانه اي خريدم و يك طبقه آن را اجاره دادم و بعدها معلوم شد مستأجري كه به خانه ما آمده، خانواده اي بي بند و بار و موجب آزار و اذيت همسايه‌ها بود. يك روز عباس به منزل ما آمد و از من خواست تا به مستأجر تذكّر بدهم، شايد رفتارشان را اصلاح كنند؛ ولي من هر چند بار كه يادآوري كردم نتيجه اي نگرفتم.

سرانجام عباس از من خواست تا عذر آنها را بخواهم. من گفتم مبلغي از مستأجر به وديعه گرفته ايم و در حال حاضر بازپس دادن آن برايم مشكل است. عباس گفت كه نگران نباشد من برايتان پول تهيه مي كنم.

دو روز بعد مبلغ مورد نياز را به من داد و سفارش كرد تا به آنها سخت نگيرم و فرصت كافي بدهم تا منزل را تخليه كنند. من هم آن مبلغ را به مستأجر دادم و سرانجام او نيز منزل را ترك كرد.

از اين رويداد يك سال گذشت. روزي من آن مقدار پول را كه به عباس به من داده بود تهيه كردم تا به او باز پس دهم؛ ولي او از گرفتن پول امتناع كرد و من هر چه اصرار كردم او پول را نگرفت. سرانجام وقتي كه پافشاري مرا ديد رو به من كرد و با لحني شرمگين گفت:

ـ داداشي! من به تو بدهكارم.

بعدها دانستم كه اين مبلغ ديه همان دنداني است كه او در دوران كودكي از من شكسته است.

خاطره اي از عظيم دربند سري در دوران تحصيل

اوايل سال 1349 در كلاس آموزش زبان انگليسي مركز آموزشهاي هوايي درس مي خواندم و سمت ارشدي كلاس را داشتم؛ از آغاز تشكيل كلاس چند روزي مي گذشت كه دانشجوي تازه واردي به ما ملحق شد كه بعدها فهميدم نامش عباس بابايي است. مقررات كلاس در ارتش حكم مي كرد، آن كس كه درجه‌اش بالاتر است ارشد كلاس باشد. درجه من «هنرآموز» بود و درجه او «دانشجو» و از من بالاتر بود. لذا طبيعي بود كه او بايد به من اعتراض كند و دست كم از من فرمانبرداري نكند؛ ولي برخلاف انتظار همه، خيلي عادي، مثل ديگران آنچه را كه من مي گفتم انجام مي داد. از وظايف ارشد، يكي اين بود كه بايد هر روز در پايان درس «اتيكت» يكي از شاگردان را جهت نظافت كلاس مي گرفت و به مسئول ساختمان مي داد. آن روز نوبت بابايي بود.

من در حالي كه احساس مي كردم سكوت عباس تا به حال از سر آگاهي دادن به من بوده است و شايد از اين حركت من به خشم بيايد و رودرروي من بايستد، با حالتي مضطرب به نزديكش رفتم و از او خواستم تا اتيكتش را جهت نظافت سالن به من بدهد. او خيلي ساده و مؤدبّانه اتيكت را به من تحويل داد.

وقتي اتيكت عباس را به مسئول ساختمان دادم، او در حالي كه شگفت زده به نظر مي آمد با صداي بلند، به من گفت:

ـ اين كه دانشجوست!

گفتم:ـ بله:

با عصبانيت گفت:جايي كه دانشجو در كلاس است تو چرا ارشد هستي؟ خيلي زود برو و جاروب او را بگير و خودت كلاس را نظافت كن. از فردا هم او ارشد كلاس است؛ نه تو.

من به ناچار به كلاس برگشتم. ديدم بابايي در حال نظافت كردن است. هر چه كوشيدم تا جاروب را از دستش بگيرم او نپذيرفت و گفت:ـ چه اشكالي دارد؟

برگشتم و ماجرا را به مسئول ساختمان گفتم. او بدون اينكه حرفي بزند از پشت ميزش بلند شد و به سمت كلاس حركت كرد. عباس همچنان در حال نظافت بود. مسئول ساختمان محترمانه ماجرا را از او جويا شد و وقتي نتوانست بابايي را از نظافت كردن باز دارد، گفت:مقررات حكم مي كند كه شما ارشد باشيد.

عباس لبخندي زد و پاسخ داد:ـ اما من ارشديت ايشان را مي پسندم؛ پس ترجيح مي دهم كه ايشان ارشد باشند؛ نه من. او هر چه كوشيد نتوانست عباس را قانع كند و آن روز گذشت. فردا صبح كه از خواب بيدار شديم. چون طبق دستور، من بايد سمت ارشدي را به بابايي واگذار مي كردم، براي چندمين بار از او خواستم تا ارشديت را بپذيرد؛ ولي او گفت: چون از ابتداي دوره شما ارشد بوده‌ايد تا پايان دوره هم شما ارشد باشيد و از شما مي خواهم ديگر پيرامون اين موضوع حرفي نزنيد.

بي تكلّفي او در من خيلي تأثير گذاشته بود. حركت آن روز عباس برايم بسيار شگفت آور بود؛ ولي بعدها كه با او بيشتر آشنا شدم دانستم كه او همواره سعي مي كرد تا نفس خود را از ميان بردارد و اگر آن روز ارشديت را نپذيرفت صرفاً به اين دليل بود.

از آن روز به بعد دوستي من و عباس شروع شد. در يكي از زنگهاي تفريح، او نزد من آمد و سر صحبت را باز كرد. از من پرسيد:ـ نماز مي خواني؟

گفتم:ـ گاهي وقتها.

گفت:ـ كجاهاي قرآن را از حفظ هستي؟

گفتم:ـ چيزي از قرآن حفظ نيستم.

گفت:ـ مي خواهي آياتي از قرآن را به تو ياد بدهم كه نامش «آيت الكرسي» است؟

سپس شروع كرد در مورد فضيلتهاي آيت الكرسي صحبت كردن. من زير بار حرفهاي او نمي رفتم؛ ولي او از من دست بردار نبود. همان روز در زنگ تفريح بعدي، قرآن كوچكي از جيبش بيرون آورد كه همان آيت الكرسي در آن نوشته شده بود و گفت:ـ بيا ببينم مي تواني قرآن بخواني؟

من شروع به خواندن كردم و همه را غلط مي خواندم. او با آرامش و متانت، دو، سه مرتبه آن آيه را خواند و گفت:ـ مي تواني اين سوره را حفظ كني؟

به اين ترتيب در زنگهاي تفريح با هم بوديم و پيوسته با من قرآن كار مي كرد. يادم هست كه كلاس پانزده روزه ما تمام شد و من با عنايت و تلاش عباس آيت الكرسي و سوره هاي «والّيل» و «والشّمس» را حفظ كرده بودم. ديگر من و عباس با هم خيلي دوست شده بوديم. كلاس بعدي را كه مي خواستيم شروع كنيم چون استادمان خانمي آمريكايي بود، او به من پيشنهاد كرد تا با هم نزد مسئول آموزشگاه برويم و از او بخواهيم تا كلاس ما را به جابجا كند. او در تلاش بود تا به كلاس برويم كه استاد «مرد» باشد و سرانجام با پافشاريهاي عباس، او موفق شد تا كلاس را تغيير دهد. پس از پايان دوره آموزشي زبان، عباس براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت و با رفتن او من احساس تنهايي مي كردم.

چند سال گذشت و من در سال 1350 با درجه گروهبان دومي در پايگاه دزفول مشغول به خدمت شدم. دوري از عباس برايم خيلي سخت بود؛ به همين خاطر به سختي نزد بستگان عباس رفتم و از آنها نشاني او را در آمريكا گرفتم. نامه اي به او نوشتم و احساس خود را در نامه بازگو كردم. در نامه اي كه عباس براي من فرستاد عكسي از خودش در آن بود. از من خواسته بود تا نزد پدرش بروم و از او نسخه تعزيه حضرت ابوالفضل (ع) را بگيرم و براي او بفرستم. در طول مدتي كه عباس در آمريكا بود از طريق نامه با يكديگر در تماس بوديم.

به ياد دارم تابستان سال 1352 بود، در يك روز گرم كه پس از پايان كار به خانه رفته و در حال استراحت بودم، ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. لحظه اي بعد همسرم برگشت و گفت:ـ مردي با شما كار دارد.

من به نزديك در رفتم. ناباورانه ديدم عباس است. او از آمريكا برگشته بود. با خوشحالي يكديگر را در آغوش گرفتيم و به داخل منزل رفتيم. گفت كه فارغ التحصيل شده و اكنون به عنوان خلبان شكاري به پايگاه منتقل شده است. از اين كه دانستم دوباره با عباس خواهم بود خيلي خوشحال شدم و خدا را شكر كردم. هواي خانه خيلي گرم بود؛ به همين خاطر عباس رو به من كرد و گفت:

عظيم! خانه تان چرا اينقدر گرم است؟

گفتم:ـ عباس جان! كولر كه نداريم، براي اين كه خنك بشويم. اول يك دوش مي گيريم، بعد هم مي رويم زير پنكه مي نشينيم.

احساس كردم عباس از اين وضع ما ناراحت شده است؛ پس به ناچار موضوع صحبت را تغيير دادم. آن شب تا دير وقت با هم بوديم. آخر شب او خداحافظي كرد و رفت. فرداي آن روز ديدم عباس با يك كولر آبي به منزل ما آمد. گفت:عظيم! ببخشيد ناقابل است. چون زمان ازدواج شما در اينجا نبودم، هديه ام را حالا آورده ام.

من و همسرم از هديه عباس خوشحال شديم. اين در حالي بود كه عباس حقوق چنداني دريافت نمي‌كرد؛ و من يقين داشتم اين كولر را به سختي تهيه كرده بود.

به بابايي درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!

مدتي بود كه سرهنگ بابايي در پست معاونت عمليات و نماينده فرمانده نيروي هوايي در قرارگاه خاتم‌الانبيا مشغول به كار بودند. ايشان براي انجام كارهاي لجستيكي از تهران تقاضاي كمك كرده بود. پس از چند روز دو سرهنگ نيروي هوايي با مقداري تجهيزات به قرارگاه رسيدند. شهيد بابايي با ظاهر هميشگي‌اش، يعني لباس ساده بسيجي و سر تراشيده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن مي‌‌خواند. آن دو سرهنگ بي‌آنكه بدانند آن بسيجي، سرهنگ بابايي است، در حال گفت‌‌و‌‌گو با هم بودند. يكي از آن‌ها گفت:شما بابايي را مي‌شناسيد؟

آن ديگري پاسخ داد:نه، ولي شنيدم از همين فرمانده‌‌هاست كه درجه تشويقي گرفته‌‌اند! اول سروان بوده. دو درجه به او دادند و شده فرمانده پايگاه اصفهان. دوباره درجه گرفته و الآن شده معاونت عمليات.

سرهنگ اولي گفت:خب ديگه اگر به او درجه ندهند مي‌‌خواهند به من و تو بدهند. بعد بيست و هفت سال خدمت، تازه شده‌ايم سرهنگ‌دو؛ آقايون ده سال نيست كه آمده‌اند و سرهنگ‌تمام شده‌اند!

بابايي با شنيدن صحبت‌‌هاي اين دو سرهنگ، قرآن را بست و به بيرون قرارگاه رفت. از حرف‌هايي كه اين دو سرهنگ با هم مي‌‌زدند خيلي ناراحت شدم؛ ولي از آن‌جايي كه اخلاق شهيد بابايي را مي‌‌دانستم، او را معرفي نكردم. به دنبال او از قرارگاه بيرون رفتم و ديدم در پشت يكي از خاك‌ريزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته و دعا مي‌‌كند. دانستم كه براي هدايت اين دو سرهنگ دعا مي‌‌كند. با ديدن اين منظره نتوانستم خودم را كنترل كنم و به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم:آنكس كه پشت سرش بد مي‌‌گفتيد همان بسيجي بود كه در آن گوشه نشسته بود و قرآن مي‌‌خواند. آن‌ها با شنيدن حرف من كمي جا خوردند؛ ولي باورشان نشده بود. از من خواستند تا واقعيت را بگويم. وقتي مطمئن شدند با شتاب نزد شهيد بابايي رفتند. من از دور مي‌‌ديدم كه آن دو مرتب از بابايي عذرخواهي مي‌‌كردند و او با مهرباني و چهره‌‌اي خندان با آن‌ها صحبت مي‌كرد؛ گويا اصلاً هيچ حرفي از آن دو نشنيده است.

 

http://www.aja.ir/portal/Home/ShowPage.aspx?Object=News&CategoryID=a2b66f08-6a54-4da4-ab89-7ea8ceece6eb&WebPartID=99d04deb-adcc-4804-9b52-0d176e01ac94&ID=f93b0377-f206-4b36-8a78-d74137053059

 

 

9 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

دوستان گرامی خاطره زیر در روزنامه جمهوری اسلامی درج شده است

 

روزنامه «جمهوری اسلامی» خاطره‌ای را از رهبر معظم انقلاب درباره یک خلبان شهید که پیش‌تر در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی بیان کرده‌اند، منتشر کرد.

«سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه‌ی این جوان حزب‌اللّهی سرگردی بود، که او را به سرهنگ تمامی ارتقاء دادیم. آن‌وقت آخرین درجه‌ی ما سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می‌تراشید و ریش می‌گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می‌لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، می‌لرزید، که آیا می‌تواند؟ اما توانست. وقتی بنی‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود. افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می‌کردند؛ حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌یی از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد.

 او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با اینکه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمامِ چند ساله بود؛ سن و سابقه‌ خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی‌ها این چیزها خیلی مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود.

شهید بابایی می‌گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این‌گونه است. خود عباس بابایی هم همین‌طور بود؛ او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.
 
من متوجه نشدم خلبانی که با نظام سر ناسازگاری داشته (احتمالا این ناسازگاری را در آن شرایط دهه 60بروز می داده است که دیگران نیز متوجه می شده اند!)و بعد هم در بمباران بغداد شهید شده است چه کسی می تواند باشد. اگر عزیزان در این زمینه اطلاعاتی دارند لطفا بفرمایند.
 
 
7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

 

دوستان گرامی خاطره زیر در روزنامه جمهوری اسلامی درج شده است

 

روزنامه «جمهوری اسلامی» خاطره‌ای را از رهبر معظم انقلاب درباره یک خلبان شهید که پیش‌تر در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی بیان کرده‌اند، منتشر کرد.

«سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه‌ی این جوان حزب‌اللّهی سرگردی بود، که او را به سرهنگ تمامی ارتقاء دادیم. آن‌وقت آخرین درجه‌ی ما سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می‌تراشید و ریش می‌گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می‌لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، می‌لرزید، که آیا می‌تواند؟ اما توانست. وقتی بنی‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود. افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می‌کردند؛ حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌یی از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد.

 او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با اینکه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمامِ چند ساله بود؛ سن و سابقه‌ خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی‌ها این چیزها خیلی مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود.

شهید بابایی می‌گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این‌گونه است. خود عباس بابایی هم همین‌طور بود؛ او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.

 
من متوجه نشدم خلبانی که با نظام سر ناسازگاری داشته (احتمالا این ناسازگاری را در آن شرایط دهه 60بروز می داده است که دیگران نیز متوجه می شده اند!)و بعد هم در بمباران بغداد شهید شده است چه کسی می تواند باشد. اگر عزیزان در این زمینه اطلاعاتی دارند لطفا بفرمایند.
 
 

 

 

خیلی‌ها می‌توانسته اند باشند ،که شاید نتوان نام برد ،ۀ  اما فکر نمی‌کنم به این شوری بوده باشد، چرا که یک خلبان در درجه اول خود را سرباز وطن می داند و فارغ از اینکه حکومت در دست چه کسی است ، وظیفه خود را اجرای دستورات فرمانده و دفاع و جانبازی در راه وطن می‌داند و  البته خیلی افراد با برخی عملکرد‌های به اصطلاح انقلابی آن دوران مخالفت داشتند و مخالفت‌شان را نیز صریحا ابراز می کردند ، اما در زمان جنگ فارغ از هرگونه ایدولوژی و ... سوار بر مرکب آهنین خود شده و مردانه جنگیدند و برخی نیز به شهادت رسیدند ، فکر نمی‌کنم دعای کمیل رفتن ایشان هم در سرنوشت این شهید بزرگوار تاثیر به سزایی داشته ، چه بسا بدون شرکت در این مراسم معنوی نیز خونشان را در راه وطن خود هدیه می کردند.

11 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

کاملا درسته ثمین جان

7 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

شهید بابایی زمانی دست به اصلاحات ایدئولوژیک زد که فضای مذهبی و فرهنگی مثل امروز جا نیفتاده بود و مخالفان زیادی داشت اما بواسطه جنگ و شرایط حساس آنروزها کمتر کسی مخالفت خود را بروز میداد. پشتوانه جریان انقلابی پشت سرشان هم بشدت حمایتشان میکردند. الحق و الانصاف با تمام شرایط موجود آنروزها شهید بابایی عملکرد خوبی داشت هر چند مسایلی مثل مرحوم زندی یا ..... تاثیر گذار بود.

خلبانان هم در طیفهای مختلف فکری و اعتقادی با ایشان همکاری خوبی کردند و این حرکت جمعی باعث پیروزیهای بزرگ بود. اگر پرسنل تحت امر که خیلی ها هم قدیمی تر از ایشان بودند این همکاری را نداشتند ممکن بود....

5 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
ویژه نامه شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی
ShowPicture.aspx?Width=150&Height=150&ID
خاطره اي از ستوان احمد رحمان قلهكي
فكر مي كردم شهيد بابايي دلال ماشين است
 


ابتدا بايد اين نكته را يادآوري كنم كه در زمان حيات اين شهيد بزرگوار، به او قول داده بودم تا اين موضوع را براي كسي نگويم. حال بنا بر وظيفه جهت نشان دادن يكي از زواياي پنهاني شخصيت آن شهيد عزيز، اين خاطره را عنوان مي كنم.  من شهيد بابايي را برا ي نخستين بار در منزل شوهر خواهرشان در دزفول ديده بودم و فقط با او يك آشنايي مختصر داشتم؛ تا اينكه در سال 1356 به پايگاه اصفهان منتقل و در كارگزيني ستاد پايگاه مشغول به كار شدم.  يك سال از پيروزي انقلاب مي گذشت و من در قسمت اداري گردان 82 شكاري مشغول انجام وظيفه بودم.شهيد بابايي هم با درجه سرواني، عضو خلبانان شكاري گردان بود.او هر وقت مرا مي ديد احوال خود و خانواده ام را جويا مي شد. در يكي از روزها كه وقت اداري به پايان رسيده بود، در دفتر كار با همكارانم پيرامون مسايل مختلف روز، از جمله مشكل رفت و آمد و نداشتن ماشين صحبت مي كرديم. آن روزها براي رفت و آمد به شهر كه تا پايگاه فاصله زيادي داشت، مي بايد از اتوبوسهاي شركت واحد استفاده مي كردم. تمام دارايي نقدي من، با داشتن چند سرعايله، پانزده هزار تومان بود كه اين مبلغ براي خريد يك ماشين پول كمي بود؛ ولي در هر حال به همكارانم سفارش كرده بودم كه اگر ماشيني به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع دهند.

چند روزي از اين ماجرا گذشت .يك روز كه جناب سروان بابايي تازه از پرواز آمده بود، در حالي كه چك ليست پروازش را به نفر مسئول پروازي مي داد، مرا ديد و پس از احوالپرسي گفت: 

-اگر كاري نداري بيا با هم برويم يك چاي بخوريم. 

در حين صحبت ها گفت: 

- آقاي قلهكي شنيده ام كه تصميم داري ماشين بخري. 

گفتم:

- جناب سروان! به قول قديمي ها «دست ما كوتاه وخرما بر نخيل.» با اين حقوق و داشتن چند سرعايله فكر خريدن ماشين رؤيايي بيش نيست. 

گفت: 

- خدا بزرگ است. إن شاءالله مشكل شما رفع مي شود. 

آنگاه رو به من كرد و گفت: 

- شما ماشيني را كه مي پسنديد پيدا كنيد؛ باقي كارهايش با من. 

البته من گفته هاي او را در حد يك تعارف پنداشتم و جدّي نگرفتم؛ تا اينكه پس از يك هفته، يك روز بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را كه باز كردم سروان بابايي پشت در ايستاده بود. گفت: 

- آقاي قلهكي!بيا ببين اين ماشين را مي پسندي؟ 

رفتم بيرون. يك دستگاه پژو 504 خيلي نو به نظر مي آمد در مقابل ساختمان بود. قبل از اينكه حرفي بزنم، او گفت: 

- ماشين سالمي است؛ ولي قيمتش شصت و پنج هزار تومان است و به نظر من ده هزار تومان گران تر از قيمت روز است. 

گفتم: 

- جناب سروان! ماشين سالم وخوبي است؛ ولي من توانِ خريدش را ندارم. 

او چيزي نگفت. بعد از خداحافظي سوار ماشين شد و رفت. هفته بعد با يك اتومبيل پيكان جوانان به منزل ما آمد و گفت:

- اين ماشين شش ماه بيشتر كارنكرده و در حد «صفر» است. قيمتش چهل و دو هزار تومان و خيلي مناسب است. متعلق به يكي از دوستان خلبان است. اگر مي پسندي فردا برويم محضر.

من به دقت ماشين را بررسي كردم وضع ماشين با توجه به قيمت آن بسيار مناسب بود. در حالي كه سوئيچ ماشين را به من مي داد، گفت:

- براي اصمينان خاطر سوار شو و تصميم بگير. پس از اينكه از سلامت ماشين مطمئن شدم، گفتم: 

- از هر نظر خوب است؛ فقط ......  .

حرفم را قطع كرد و با لبخندي كه بر صورتش بود گفت: 

- مي دانم مي خواهي چه بگويي. اصلاً فكر پولش را نكن. 

سپس ادامه داد: 

- چقدر پول داري؟ 

گفتم: 

- پانزده هزار تومان. 

ده هزار تومان از من گرفت و گفت: 

- فردا حاضر باش مي آيم تا به محضر برويم. 

شب در خانه نشسته بودم و با خود فكر مي كردم كه نكند بابايي دلال ماشين است و قصد دارد تا با پرداخت كامل پول ماشين بهره آن را بگيرد؛ اما دوباره فكر كردم كه شايد مشتري بهتري پيدا نكرده و مي خواهد مرا طعمه خود كند.  آن شب گذشت و فردا به همراه سروان بابايي و صاحب اتومبيل به يكي از دفترهاي ثبت اسناد واقع در خيابان شيخ بهايي اصفهان رفتيم. منشي محضر كارهاي مقدماتي را انجام داد. منتظر شديم تا سرپرست دفترخانه نام فروشنده و خريدار را بخواند؛ در اين لحظه شهيد بابايي گفت: 

- من جايي كار دارم. مي روم تا شما كارهايتان را انجام بدهيد بر مي گردم.  آنگاه نزديك من آمد و آرام گفت: 

- شما حق الثبت را بپردازيد و ديگر كاري نداشته باشيد. 

ترديد داشتم كه آيا دوباره راجع به پول ماشين از او سؤال كنم يا نه؟

حدود ده دقيقه از رفتن او مي گذشت كه سرپرست دفترخانه ما را صدا كرد. از صاحب اتومبيل پرسيد: 

- آيا تمام مبلغ ماشين را دريافت كرده ايد؟

او پاسخ داد:  - بله! 

وقتي جواب را شنيدم خيالم راحت شد.  رفتم و مقابل جمله «ثبت با سند برابر است» را امضا كردم. داشتم از دفترخانه خارج مي شدم كه بابايي آمد و پرسيد:

- كارها تمام شد؟ 

گفتم:  - بله. 

فروشنده سوئيچ را به من داد و خداحافظي كرد و رفت. من پشت فرمان نشستم و با شهيد بابايي به سمت پايگاه حركت كرديم. در اين فكر بودم كه پول ماشين را چگونه بپردازم؟ كه صداي شهيد بابايي مرا به خود آورد: 

- آقاي قلهكي فكر پول ماشين را نكن.باقي مانده پول ماشين را هر وقت از حقوقت اضافه آمد و هر مقدار بود به من بده. فقط خواهش دارم اين ماجرا را به كسي نگوييد. 

پس از شنيدن حرفهاي شهيد بابايي از شرمِ آن تصورات كه در مورد او داشتم همه وجودم آتش گرفته بود و احساس مي كردم در برابر عظمت، بزرگواري و سخاوت او حرفي براي گفتن ندارم. بعد از اينكه به مقابل بلوكي كه منزل شهيد بابايي در آن بود رسيديم، گفتم: 

- اگر اجازه بدهيد، من يك سفته و يا چك به شما بدهم. 

او خنديد و گفت: 

- مدركي مورد نياز نيست و اين مبلغ را هر وقت كه چيزي از حقوقت باقي ماند براي من بياور. ضمناً هر وقت پول لازم داشتي حساب وقت را نكن. به منزل ما بيا من در خدمتت هستم. 

آنگاه خداحافظي كرد و رفت. از اين همه جوانمردي شگفت زده بودم. برايم باوركردني نبود كه با ده هزار تومان صاحب يك ماشين مدل بالا شده ام. نمي دانستم چگونه از او تشكر كنم؛ فقط او را دعا مي كردم. سرانجام پس از گذشت دو سال تمام بدهي ام را به ايشان پرداخت كردم.


   

 

منبع:http://www.aja.ir/portal/home/?news/67209/56574/56316/فكر-مي-كردم-شهيد-بابايي-دلال-ماشين-است

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
ویژه نامه شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی
ShowPicture.aspx?Width=150&Height=150&ID
راوي:سرهنگ خلبان صمد علي بالازاده
ماجراي راه ندادن شهيد بابايي به مهرآباد چه بود؟
 


شهيد بابايي از خلبانان متبحري بود كه علاوه بر تبحر، ايمان و ديانت مثال زدني داشت. تواضع، شجاعت و پشتكار او نيز همواره در تاريخ دفاع مقدس جاودانه مانده است. آنچه پيش روي شماست خاطراتي زيبا از يكي از همرزمان آن فرمانده شهيد كه بسيار شيرين مي‌باشد:

قرار شد دهم تيرماه ۱۳۶۵ با يكي از خلبان‌ها پرواز كنم. بايد مواضع عراقي‌ها را بمباران مي‌كرديم. نوع بمباران‌مان«لافت»بود. سيستم اين‌نوع بمباران در هواپيماي اف۵ نبود. بابايي چند خلبان با تجربه را انتخاب كرده بود تا با دو، سه سورتي پرواز خودمان را براي اين نوع بمباران آماده كنيم. روش كار ساده بود اما با كوچك‌ترين اشتباه يا بمب‌ها هدر مي‌رفت و يا روي نيروهاي خودي مي‌افتاد. از پايگاه دزفول بلند شده و ازارتفاع پايين به مسيرمان ادامه داديم. حدود هفت كيلومتر با مواضع عراقي‌ها فاصله داشتيم. خط نيروهاي خودي و دشمن به هم نزديك بود. خواستم براي رها كردن بمب‌ها اوج بگيرم. يك دفعه هواپيماي شماره دو بمب‌هايش را از پايين رها كرد و به سرعت از بالاي سرم رد شد. اگر خودم را كنترل نمي‌كردم به هم مي‌خورديم. به سختي بمب‌هايم را ريختم. در هزار پايي دور مي‌زدم كه ديدم يكي از رزمنده‌هاي خودي روي خاكريز آمده و دست‌هايش را رو به هواپيما تكان مي‌دهد. انگار به كسي بد و بيراه مي‌گفت. به پايگاه برگشتم. بابايي پاي هواپيما آمد. شكلاتي كف دستم گذاشت و گفت: «بخور فشار خونت پايين نيايد. چرا تنها آمدي؟»

خلبان همراهم چند دقيقه زودتر رسيده بود. موضوع را برايش تعريف كردم و گفتم: «كم مانده بود مرا به كشتن بدهي.» خلبان رنگ به رو نداشت. بابايي گفت: «وقتي به او نگاه مي‌كنم مي‌بينم قيافه‌اش مثل مرده‌ها است ولي فرمانده پايگاه دست‌بردار نيست و نمي‌گذارد كارم را آن طور كه خودم مي‌دانم انجام بدهم.» خلبان زبده و ماهري داشتيم ولي نمي‌دانم چرا در يك لحظه آن خلبان دچار اشتباه شد. شايد هم ناراحتي داشت. به پست فرماندهي رفتيم. بابايي با افسر رابط سپاه صحبت كرد. افسر رابط با خط تماس گرفت و به بابايي گفت: «هواپيماي سمت چپ به خاكريز خودي زده ولي خوشبختانه خاكريزها سه جداره بوده و اتفاقي نيفتاده است

بابايي ازيك طرف مي‌خواست هدف‌ها با ضريب اطمينان بالا منهدم شوند و از طرف ديگر امكان وارد آمدن خسارت به خلبان‌ها و هواپيماها را كاهش دهد. اين كارش باعث شده بود فرمانده پايگاه بگويد چرا از يك تعداد خاص استفاده مي‌كند.

فرداي آن روز نصرالله عرفاني و عباس علمي پرواز كردند. مي‌گفتند علمي را زده‌اند و اسير شده است. بچه‌هاي نيروي زميني سپاه وقتي به منطقه سقوط رسيده بودند كه عراقي‌ها علمي را با خودشان برده بودند. فقط كلاه علمي در منطقه فرود مانده بود.

ساعت چهار صبح سيزدهم تيرماه، در زدند. پشت در رفتم و گفتم: «كيه؟»

حدود بيست روز قبل يكي از افسران پايگاه دزفول را به اتفاق خانواده‌اش قطعه‌قطعه كرده و در فاضلاب ريخته بودند. از علت حادثه چيزي نمي‌دانستم. كسي جواب نداد. با خودم گفتم: «هر كس پشت در است الان با خودش مي‌گويد خلبان جمهوري اسلامي ايران را باش! مي‌رود عراقي‌ها را بمباران مي‌كند ولي نمي‌تواند در را باز كند ببيند من كي هستم!»

زود به آشپزخانه رفته و چاقويي را برداشتم. در راه باز كرده و آرام سرم را بيرون بردم. يك دفعه ديدم بابايي كمي آن‌ طرف‌تر ايستاده است. چاقو را پشتم پنهان كردم و گفت: «سلام قربان. بفرماييد تو.»

- لباست را بپوش بيا.

حرفش را زد و به طرف ماشين رفت. اگر دير مي‌جنبيدم مي‌رفت و آن وقت بايد پشت سرش مي‌دويدم. عادتش بود. حرفش را مي‌زد و مي‌رفت. چاقو را سر جايش گذاشتم. زود لباس پوشيده و به پست فرماندهي رفتيم. گفت: «نقشه مهران را بياور!»

نقشه را روي ميز پهن كردم. هدف را از نيروهاي زميني گرفته بود. مختصات را روي نقشه در آورديم. به تلفن اشاره كرد و گفت: ببين كدام هواپيما آماده است؟

انگار قبل از من خواسته بود يكي از هواپيماها را آماده پرواز كنند. گفتم: «اجازه بدهيد فرمانده پايگاه و عمليات را در جريان بگذارم.»

به شوخي و جدي گفت: «بگذار اين‌ها بخوابند.»

يكي از هواپيماها آماده شده بود. در كابين عقب نشست و اول صبح پرواز كرديم. در موقعيت مهران مواضع عراقي‌ها را بمباران كرده و برگشتيم. بابايي پياده شده رفت. روي سرم ريختند و فرمانده پايگاه گفت: «چرا به ما نگفتي؟»

- عادتش را مي‌دانيد؛ حرفي را كه زد بايد عمل كني وگرنه خودش انجام مي‌دهد.

روزهاي چهاردهم، پانزدهم، شانزدهم و هفدهم تيرهم با من آمد و خط عراقي‌ها در اطراف مهران را بمباران كرديم. بعد از پرواز، حدود ساعت ده صبح، جلو پست فرماندهي بودم كه مچ دستم را گرفت و مرا با خودش به بوفه برد. گفت: «بشين!» نشستم. رفت يك آبميوه برداشت. درش را باز كرد گذاشت جلويم و گفت: «بخور

- پس بقيه چي؟

- ببين! چيزي كه دراختيارم است فقط مي‌توانم در راه جبهه و جنگ خرج كنم. در اينجا هم فعلاً فقط تو مي‌جنگي. پس اگر چيزي در اختيارم است فقط به تو مي‌توانم بدهم!

دستش را زيرچانه‌اش گذاشت و نگاهم كرد. با خجالت آبميوه را خوردم و بيرون رفتيم. بيشتر وقت‌ها موقع خوردن غذا يك تكه اضافه مرغ را مي‌گذاشت زير برنج و مي‌گفت: «بخور، تو را لازم دارم.» چند ساعتي خوابيديم و به طرف تهران حركت كرديم. جلو يكي از رستوران‌هاي شهر ميانه نگه داشتيم. زودتر از بابايي و اردستاني وضو گرفته وارد نمازخانه شدم. جايي شبيه محراب ديدم. رو به سمتي كه فكر مي‌كردم قبله است ايستادم و نمازم را شروع كردم. چند لحظه بعد آن دو آمدند و پشت سرم به نماز ايستادند. ركعت اول را خوانده بودم كه يكي آمد و مرا به سمت ديگري چرخاند. فهميدم قبله را اشتباه كرده‌ام. بابايي بعد از نماز گفت: «گناه كردي آقاي بالازاده.»گفتم: چي كار كنم، فكر كردم قبله است. اصلاً تقصير خودتان است. شما آمديد و پشت سرم ايستاديد.

بعداز صبحانه دوباره حركت كرديم. در قزوين به خانه پدربابايي رفتيم. پدرش مريض بود. يك زره تعزيه به عباس داد و گفت در تهران به يكي بدهد. بابايي به خانه دايي و پدر زنش رفت. زن و بچه‌هايش آنجا بودند. خانواده‌ام تهران بود. بابايي گفت: «شما برويد تهران ولي فردا صبح بياييد پايگاه هوايي مهرآباد.»

شب به خانه پدر خانمم رفتم. بچه‌ها را ديدم و صبح دهم بهمن به مهرآباد رفتم. بابايي زودتر از من و اردستاني آمده بود. لباس بسيجي تنش بود و داشت تابلوهاي گردان سي – ۱۳۰ را تماشا مي‌كرد. سلام داده و احترام گذاشتم. يكي از هواپيماهاي سي -۱۳۰ مي‌خواست به دزفول برود. دژبان در ورودي رمپ پروازي با ديدن‌مان از جا بلند شد و احترام گذاشت. ما رد شديم ولي دژبان جلو بابايي را گرفت و گفت: «شما كجا مي‌رويد؟»

بابايي عادت داشت سرش را بيندازد پايين و دستش را به چانه بگيرد. هميشه مي‌گفت وقتي جايي رفتيم نگوييم او كيست و چه كاره است. به دژبان اشاره كرديم اجازه بدهد او هم بيايد ولي دژبان متوجه نمي‌شد و مي‌گفت: «نمي‌شود سوار شوي. برو نامه بياور.»

بابايي چيزي نمي‌گفت و ما خنده‌مان گرفته بود. رفتم جلو و در گوش دژبان گفتم: «اين مرد عباس بابايي است.»

دژبان دست و پايش را گم كرد. زود از جا بلند شد. احترام گذاشت و آرام گفت: «پس چرا تو اين لباس؟»

گفتم: «عادتش است. بيشتر وقت‌ها لباس بسيجي مي‌پوشد.»

سوار هواپيما شده و به دزفول رفتيم.

دو روز بعد با يكي ازخلبان‌ها براي بمباران العماره پرواز كرديم. هواي العماره مه‌آلود بود. پس از بمباران از ارتفاع پايين برگشتيم. در مسير برگشت رادار گفت: «بالا نياييد. پنج ميراژ عراقي بالاتر از شما در تعقيب‌تان هستند.»

ميراژهاي عراقي تا نزديكي پايگاه دزفول آمدند. اسكرامبل‌هاي پايگاه بلند شدند و آن‌ها برگشتند.

دو خلبان اسير عراقي را به گردان‌مان آوردند؛ يكي سرگرد بود و خلبان سوخو ۲۲٫ ديگري هم ستوان يك و خلبان ميگ ۲۳ بود. عراقي‌ها تبليغ كرده بودند ايراني‌ها اسرا را شكنجه كرده و مي‌كشند. آن‌ها را آورده بودند تا با جو خلبانان ايراني آشنا شوند و ببينند چنين چيزي صحت ندارد. شايد اگر محبت مي‌ديدند حاضر مي‌شدند اطلاعاتي در اختيار مسئولان قرار دهند.

سر صحبت را با ستوان عراقي باز كردم. مي‌خواستم اطلاعاتي راجع به تاكتيك و نحوه درگيري‌شان بگيرم. گفتم: «با هواپيماي اف ۵ چطور درگير مي‌شوي؟»

سكوت كرد. خواستم او را به حرف بياورم. گفتم: «اگر پشت سر خلبان دست و پا چلفتي مثل تو بيفتم؛ به سه شماره كارت را مي‌سازم!»

گفت: «منم بال‌هايم را باز مي‌كنم، دور زده پشت‌سرت قرار مي‌گيرم و مي‌زنمت!»

ميگ ۲۳ قابليت پروازي خوبي داشت. ستوان عراقي به حرف آمد اما چيزي در صدايش بود و انگار او را مي‌ترساند. گفتم: «به همين خيال باش، به‌ات امان نمي‌دهم!»

- اگر بال‌هايم را باز كنم هواپيمايم قابليت مانور خوبي پيدا مي‌كند و قوس گردشش كم مي‌شود.

از توضيحاتش چيزي از نحوه درگيري و تاكتيك‌شان فهميدم.

پرسيد: «مي‌خواهيد ما را بكشيد؟»

- نه. الان مي‌برمتان و به شما چلوكباب مي‌دهم!

مي‌دانستم آن روز براي ناهار چلوكباب داريم. سرگرد خيال كرد دارم شوخي مي‌كنم و واقعاً قصد داريم آن‌ها را بكشيم. وقت نماز ظهر و عصر بود. آن‌ها را به مسجد پايگاه بردم. ترسيدند. گفتم: «نترسيد. اول نمازمان را بخوانيم بعد برويم ناهار بخوريم.»

ستوان گفت: «حتماً بعد از نماز مي‌خواهيد ما را بكشيد!»

نمازمان را خوانديم و به باشگاه افسران رفته و ناهار خورديم. سرگرد عراقي وقتي ديد خبري از اعدام نيست كمي دل و جرأت پيدا كرد. گفت: «سيگار وينيستون داري؟»

به يكي از سربازها گفتم رفت يك پاكت سيگار وينيستون آورد. با خيال راحت سيگارش را دود كرد. گفتم: «ديدي شما را نمي‌كشيم. ما مسلمان و بردار هستيم. شما اسير هستيد و ما اسرا را نمي‌كشيم.»

ساعتي بعد آن‌ها را بردند.

سرهنگ موسوي فرمانده پايگاه، مدتي بود پرواز نكرده بود. بابايي گفت او را با خودم به اميديه ببرم تا با چند پرواز آماده اجراي مأموريت باشد. با سرهنگ موسوي به اميديه رفتيم. با هواپيماي دو كابين پرواز كرديم و موسوي نشستن اول را انجام داد. آماده نشستن دوم مي‌شديم كه بابايي گفت فرود بياييم. رفتيم پيشش و گفتم: «چرا نگذاشتيد تمرين نشستن را انجام دهيم؟»

مي‌دانستم در تحريم و محاصره اقتصادي هستيم. گفت: «اينجا كه آمريكا نيست. اينجا جمهوري اسلامي ايران است. ما كه لاستيك نداريم! براي تمرين نشستن يكي كافي است.»


راوي:سرهنگ خلبان صمد علي بالازاده

 

منبع:http://www.aja.ir/portal/home/?news/67209/56574/56383/ماجراي-راه-ندادن-شهيد-بابايي-به-مهرآباد-چه-بود؟

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
ویژه نامه شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی
ShowPicture.aspx?Width=150&Height=150&ID
گفتگوي اختصاصي سايت شهيد بابايي با؛
امير سرتيپ خلبان حسين خليلي
 


باسمه تعالي

فرصتي دست داد تا در يكي از روزهاي گرم تابستان در خدمت امير سرافراز ارتش اسلام سرتيپ خلبان دكتر حسين خليلي از ياران و شاگردان شهيد عزيز عباس بابايي، در دفتر كار ايشان باشيم و گرد شمع وجود اين انسان بزرگ گشته و توشه اي بر گيريم.

گفت و گوي ذيل حاصل مصاحبه اي ۲ ساعته با امير خليلي مي باشد.

هر كه از تن بگذرد جانش دهند

هر كه جان در باخت جانانش دهند 

هر كه نفس بت صفت را بشكند

در دل آتش گلستانش دهند 

هر كه گردد نوحِِ عقلش ناخدا

ايمني از موج توفانش دهند 

هر كه بيسامان شود در راه دوست

در ديار دوست سامانش دهند

انسان ها از نظر سرشت نفس به ۲ گروه تقسيم بندي مي شوند:

- انسان هاي جسور و سركش

- انسان هاي آرام كه فطرتاً نفس آرام داشته و سر به زير مي باشند.

گاهي اوقات ساكت بودن هنجار مي باشد و گاهي اوقات هنجار نيست. بسته به موقعيت فرد مي توان هنجار يا ناهنجار بودن را تشخيص داد اما از ديد اجتماع سكوت هميشه هنجار مي باشد.

امام صادق (ع) از قول لقمان مي فرمايند: لقمان به پسرش نصيحت مي كند كه پسرم اگر جايي ديدي صحبت كردن ارزش نقره را دارد بدان كه سكوت ارزش طلا را دارد.

شهيد عزيز بابايي انساني بود كه با سكوت خود بالاترين فرياد را سر مي داد. كسي كه با عمل خود به طرف مقابل آنچه را مي خواست بگويد نشان مي داد. كسي كه با سكوت خويش و با عمل و كردار، الگويي به تمام معنا براي ديگران بود. ايشان به دوستان كرّاراً توصيه داشت كه «با اخلاق و رفتار نهي از منكر كنيد كه باعث كينه توزي نشود» و خود مصداق بارز اين گفتار بود.

شهيد بابايي كسي بود كه با عدم تعلقات ظاهري و مادي، با ساده زيستي خود الگوي عملي براي دوستان و آشنايان بود و ديگران را با عمل خويش و با سكوت خود عملاً دعوت به ساده زيستي مي نمود.

شهيد اردستاني كه روحي جسورانه، پرخروش و سركش داشت با شهيد بابايي كه روحي آرام داشت تلفيق شده بودند و با صفات برجست اي كه داشتند يك شخصيت زيبا را خلق نموده بودند.

آشنايي امير خليلي با شهيد بابايي

بعد از انقلاب و فرار بني صدر خائن و شهادت شهيد فكوري، فرماندهان اغلب پايگاه ها تعويض شدند از جمله شهيد بابايي كه با گرفتن ارتقا درجه از سرواني به سرهنگ دومي به عنوان فرمانده پايگاه هشتم شكاري اصفهان انتخاب گرديد. با توجه به اينكه حدود ۵۰ درصد از پرسنل نيروي هوايي قبل از انقلاب مستشاران آمريكايي بودند، با خارج شدن آنها از كشور عملاً مشكلاتي در زمينه آموزش پيش آمده بود.

شهيد بابايي مبحث آموزش را از ابتداي فرماندهي شروع مي كند. در اين راستا از نيروهاي انقلابي و مومن و كارآمد نيروي هوايي استفاده نمودند كه از جمله مي توان از خلبان شهيد عليرضا بي طرف، شهيد محمد رضا شادنژاد، امير مهدي بادكوبه اي و همچنين اين جانب را نام برد كه در اسفند ماه ۱۳۶۰ بحث آموزش هواپيمايي F-14 را در پايگاه اصفهان راه اندازي نمود و اين نيروها بدون تلفات و خسارت دوره ي آموزش را به پايان رساندند.

نكته اي كه مي توان از آن به عنوان نقطه ي عطف ياد نمود اين بود كه شهيد بابايي همه ياران خود را آزمايش مي كرد و براي آنها برنامه ريزي مي نمود. با توجه به دوره آموزشي ياد شده آشنايي اينجانب با شهيد بابايي شروع گرديد.

خاطره اي از شهيد بابايي

يك روز اين جانب به پست فرماندهي رفته بودم و يك كار شخصي با يكي از افسران پست فرماندهي داشتم. وقتي وارد پست فرماندهي شدم دژبان آنجا مانع شد. گفتم مي خواهم پيش افسر كامپوز بروم. دژبان گفت كه شما مجاز نيستيد. من گفتم شما مرا مي شناسيد و من هم مجاز هستم وارد شوم اما دژبان باز ممانعت نمود. در نهايت يك مقدار صداي ما بلند شد و دژبان به من توهين كرد و ما نتيجه اي نگرفتيم. ظاهرا حق با من بود و چون به من توهين شده بود، اين اتفاق توسط افسر پست فرماندهي به شهيد بابايي فرمانده پايگاه گزارش شده بود. همچنين اين امر توسط بازرسي و تحقيق نيز تحقيق شده بود و نظر بر اين بود كه دژبان توهين كرده است و ستوان خليلي بي گناه است.

وقتي اين گزارش به دست شهيد بابايي مي رسد و آن را مطالعه مي كند، زير گزارش دستوري مخالف آنچه بازرسي نوشته بود مي نويسد و اينطور پاراف مي كند كه: « دژبان وظيفه خود را درست انجام داده و به ستوان خليلي به علت عدم رعايت اخلاق اسلامي تذكر داده شود. »

پيام شهيد اين است كه : « اگر تو مسير من را ميخواهي بيايي بايد تحملت زياد باشد.» و خود شهيد مصداق بارز تحمل سختي ها بود.

بابايي در مكتب اباعبداله الحسين  (ع)  تربيت شده بود و با مكتب امام حسين بزرگ شده بود. ايشان مريد امام و رهرو امام (ره) بودند. ايشان عاشق امام بودند و در رفتار و عمل هم در راه امام بودند.

شهيد بابايي بيش از مسئوليت سازماني خود به عنوان فرمانده پايگاه، معاونت عمليات نيروي هوايي، براي خود مسئوليت قائل بود و مسئوليت را به حرفه خود محدود نمي كرد. او مسئوليت را امانت الهي مي دانست. بابايي با تنبيه من دو كار انجام داده بود: ۱- آزمايش من كه چقدر ظرفيت دارم ۲- انسان سازي و تربيت انسان كه اين تنبيه براي من افتخار است.

انديشه بابايي و اخلاق بابايي، بابايي را بابايي كرده بود. اخلاق در انديشه و انديشه در اخلاق بود كه بابايي به اين مقام رسيده بود.

خاطره اي ديگر از امير خليلي

زماني ما يك دوستي داشتيم كه دوست مشترك من و شهيد بابايي بود. ايشان يك سمت بالايي در نيروي هوايي داشت. وقتي شهيد بابايي از فرماندهي پايگاه اصفهان به سمت معاونت عمليات ارتقاء پيدا كرد، اين دوست مشترك از سمت خود در نيروي هوايي گذشت و دفتردار شهيد بابايي شد. اين دوست عزيز با اطلاعاتي كه در نيروي هوايي داشت، هم دفتردار بابايي بود و هم مشاوري امين و يك منبع اطلاعاتي و فكر كه شهيد بابايي اين اطلاعات را تحليل و تجزيه مي كرد و عمليات مي نمود.

با پستي كه ايشان در نيروي هوايي داشت، طبيعي است كه رقبايي هم داشت كه اينها در رقابت با شهيد بابايي نمي خواستند كورس را از دست بدهند. وقتي رقباي شهيد بابايي فهميدند كه اين شخص به عنوان دفتردار و منبع تغذيه فكر و اطلاعات براي شهيد بابايي هست، به ترفندهايي براي دور كردن اين شخص از شهيد بابايي دست زدند. و نهايتا اين دوست را به يكي از نقاط دوردست اعزام كردند. آن دوست از شهيد بابايي انتظار داشت كه در مقابل ترفند رقبا مقاومت كند و حداقل از انتقال ايشان ممانعت كند. درحالي كه شهيد بابايي عكس العمل جدي در اين رابطه از خود نشان نداده بود و همين رفتار شهد بابايي موجب تعجب اين دوست صديق گشته بود. در يك جلسه كه با شهيد بابايي داشته بود مسئله را مطرح كرده بود و شهيد بابايي عذر او را پذيرفته بودو علي رغم اينكه يار خود را از دست مي داد با انتقال ايشان موافقت كرد. من به عنوان شاگرد بابايي و دوست آن شخص اين قضيه را پيگيري كردم. پاسخ شهيد بابايي بسيار استراتژيك و دور از فهم براي من و ديگران هست كه همه چيز را با هنجارهاي حاكم تجزيه و تحليل مي كنند. پاسخ شهيد بابايي اين بود كه: « بالام جان از ايشان انتظارمان خيلي بيشتر از اين بود. او بايد خود را براي روزهاي سخت تري آماده مي كرد. ما اگر به راستي طرفدار انقلاب و امام هستيم و پيرو امام علي هستيم، بايد همانند ابوذر آمادگي تبعيد به رَبَزه را داشته باشيم ».

شهيد بابايي فكر ميكرد، فكر مي كرد، فكر مي كرد سپس عمل مي كرد آن هم بدون حرف زدن.

ويژگي هاي اخلاقي و رفتاري شهيد بابايي اين ها بود كه در طول ۱۰۰ ساله نيروي هوايي ايشان را از ديگر فرماندهان نيروي هوايي متمايز كرده است. چرا كه بسياري از رفتارهاي مثبت و هنارهاي فرماندهي را خيلي از فرماندهان زمان شاه داشته اند ولي آيا هنجارها و ارزش هاي اسلامي شهيد بابايي را داشتند؟

شهيد بابايي كم حرف ميزد و نگاه هاي معناداري داشت. يك نگاه تشكر آميز و با محبت داشت كه نشان رضايت خاطر ايشان از يك موضوع، رفتار يا مسئوليت سازماني يا شرعي بود. يك نگاه ديگر داشت كه حاكي ازانتظار رفتاري مناسب در آينده يا نزديك بود. يك نگاه ديگري هم داشت كه حاكي از انتقاد يا نارضايتي ايشان از يك موضوع يا فرد يا عمل بود. در واقع شهيد بابايي با نگاه هاي خود حرف خود را ميزد.

ان شاءالله همه بتوانيم راه اين شهيد عزيز را ادامه دهيم و بتوانيم اخلاق و رفتار او را سرمشق رفتارمان قرار دهيم و براي ما الگو باشد. شهيد بابايي در اسلام و امام ذوب شده بود و مصداق جمله آيت اله محمدباقر صدر بود كه مي فرمود: « ذُوبُو فِي الاِمام اَلخميني كَما ذُوبُو فِي الاِسلام » در امام خميني ذوب شويد همانگونه كه او در اسلام ذوب شده است.

روحش شاد و راهش پر رهرو باشد. والسلام

 

منبع:http://www.aja.ir/portal/home/?news/67209/56574/56381/امير-سرتيپ-خلبان-حسين-خليلي

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
ویژه نامه شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی
ShowPicture.aspx?Width=150&Height=150&ID
معاون طرح و برنامه ارتش:
برتری هوایی دوران دفاع مقدس نتیجه ی ابتکارات شهید بابایی است
 



شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی در سال 1329 درشهرستان قزوین دیده به جهان گشود. وی در سال 1348 در حالی که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود، داوطلب تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی، جهت تکمیل دوره، به کشور آمریکا اعزام گردید. در این مدت دوره آموزشی خلبانی هواپیمای شکاری را با موفقیت به پایان رسانده و پس از بازگشت به ایران، در سال 1351 با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد.

همزمان با ورود هواپیماهای پیشرفته F-14 به نیروی هوایی، شهید بابایی در دهم آبان ماه 1355 برای پرواز با این هواپیما انتخاب شد و به پایگاه اصفهان انتقال یافت.

پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، افزون بر انجام وظایف روزانه، وی به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت.

شهید بابایی در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کرد و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد. وی در نهم آذرماه 1362 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، به سمت معاون عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و به ستاد فرماندهی نیروی هوایی در تهران عزیمت کرد.

عباس بابایی سرانجام در هشتم اردیبهشت 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، درحالی که به درخواست ها و خواهش های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، همزمان با عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.

به مناسبت فرارسیدن شهادت این خلبان سرافراز نیروی هوایی ارتش، با امیر سرتیپ خلبان عزیز نصیرزاده معاون هماهنگ کننده ی این نیرو گفتگو کرده ایم که  متن کامل مصاحبه در زیر می آید:

-امیر نصیرزاده، در مورد شهید بابایی، مجاهدت ها و خدمات بی شائبه اش به کشور به ویژه در دوران هشت سال دفاع مقدس حرف های زیادی گفته، مقالات و کتاب های بی شماری نیز در این زمینه نوشته شده است. می خواهیم از زبان شما بشنویم که نتیجه ی واقعی آن همه خلاقیت، ایده و ابتکار برای ایران که با عراق می جنگید، چه بود؟

*در واقع اگر به تارخ جنگ هشت ساله نگاه کنیم، می بینیم که در عمل ابتکارات شهید بابایی در دفاع مقدس بود که باعث شد ایران هیچ گاه برتری هوایی خود را در برابر عراق از دست ندهد.

-لطفا بیشتر توضیح بدهید.

*شهید بابایی همیشه به مسایل ریز تاکتیکی، اطلاعاتی و عملیاتی دقت می کرد و با وجود آن که معاون عملیات نیروی هوایی ارتش بود و الزامی به حضور فیزیکی در عملیات ها نداشت، اما به طور مستقیم در آن ها شرکت می کرد و دستوراتش را خود شخصا و به صورت حضوری صادر می کرد تا امکان لو رفتن اطلاعات حساس برای دشمن بعثی وجود نداشته باشد. همین اقدامات بابایی، که معاون عملیات بود و نقش رهبری و فرماندهی  خلبانان را بر عهده داشت، باعث ایجاد انگیزه برای دیگران می شد.

-امیر، لطفا یک نمونه از این تدابیر ویژه ی شهید بابایی را در دوران دفاع مقدس که دست بالای نظامی را برای ایران در نبرد هوایی در پی داشت، توضیح بدهید.

*برای نمونه، شهید بابایی با شَمِّ بالای اطلاعاتی که داشت دریافته بود که خلبانان عراقی در پروازهای شبانه ضعیف هستند، اما در مقابل، خلبانان ایرانی توانایی خوبی در این زمینه داشتند. به همین منظور و با طراحی یک راهبرد ویژه پرواز های شبانه را برای اسکورت نفت کش ها و کشتی ها  ایرانی طرح ریزی و اجرا کرد. همین یک راهبرد جلوی از کار افتادن ماشین اقتصاد کشور، که بیشتر از محل فروش نفت حمایت می شد، را گرفت. همان طور که می دانید، یکی از برنامه ریزی های عراق هدف قرار دادن نفت کش های ایرانی در خلیج فارس بود تا با این کار کشور را در زمینه ی اقتصادی نیز دچار مشکل اساسی کند.

-به غیر از ابتکارهای ویژه ی بابایی در نبردهای هوایی با ارتش عراق، از اقدامات وی در آماده نگه داشتن هواپیماهای شکاری ما نیز حرف های زیادی گفته شده است.

*به نکته ی بسیار خوبی اشاره کردید. اجازه بدهید این گونه توضیح بدهم که اصلا تدابیر شهید بابایی در استفاده از جنگنده های اف-14، که همان طور که می دانید هنوز هم از هواپیماهای برتر در سطح دنیاست، این هواپیما را یک نسل بالا تر می برد.

-این به چه معنی است؟

*هر جنگنده ی شکاری در مدل و کلاس خاصی طراحی شده و از توان مشخصی برخوردار است. برای نمونه، اف-14 یک هواپیمای مافوق صوت و دو موتوره است که در اصل توسط آمریکا برای مقابله با هواپیماهای میگ روسی در جنگ ویتنام طراحی شد و مورد استفاده قرار گرفت. خوب، می دانید که تامکت ها به برتری هوایی مشهور هستند، ولی عباس بابایی آن چنان بیش تر و حرفه ای تر از ظرفیت این جنگنده استفاده می کرد که انگار با شکاری سطح بالاتری کار می کرد. همکاری شهید بابایی با یکی دیگر از نخبه های برتر نیروی هوایی ارتش یعنی شهید سرلشگر منصور ستاری  فرمانده فقید نیروی هوایی، در هشت سال دفاع مقدس باعث شده بود ما هم در زمینه ی آفند و هم پدافند بسیار خوب عمل کنیم و با وجود حمایت همه جانبه ی قدرت های بزرگ از عراق همواره برتری هوایی خود را حفظ کردیم.

 -امیر! جداً از روحیات حرفه ای، ابتکار عمل ها، خلاقیت و زبدگی عباس بابایی، خصوصیات فردی او به چه صورت بوده است؟

*شهید بابایی انسان کاملی بود. انسانی بزرگوار، صادق، پاک دامن وفروتن که همواره در مقابله با زیردستان، خود را بدهکار آن ها می دانست ولی در مقابل دشمنان بسیار سرسخت و شجاع بود. نکته ی مهم در مورد خصوصیات بارز شهید بابایی ثابت قدم بودن وی در اعتقادات، روش ها و سیر زندگی اش است. در واقع، شهید بابایی مجری فرمان معروف امام علی (ع) به مالک اشتر بود زمانی که وی را به فرمان داری مصر منصوب کرد. می دانید که حضرت علی (ع) در آن نامه ی معروف تاریخی مالک اشتر نخعی را به موارد بسیاری از جمله، مهربانی با مردم، طرد چاپلوسان، پرهیز از خودستایی، ریختن خون ناحق و پیروی از سنت نیک پیشینیان، توصیه کرد. عباس بابایی آن چنان شخصیت والا و برجسته یی داشت که می توان گفت به تمام آن چه حضرت علی (ع) به مالک توصیه کرده بود، پایبند بود و اجرا می کرد.

 

 

منبع:http://www.aja.ir/portal/home/?news/67209/56574/109400/برتری-هوایی-دوران-دفاع-مقدس-نتیجه-ی-ابتکارات-شهید-بابایی-است

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites

خدا رحمت کنه شهید بابایی رو 

 

ولی این کار درست و عاقلانه ای نیست که همه چیز رو به یک نفر نسبت بدیم 

1 person likes this

Share this post


Link to post
Share on other sites
خلیلی چت فروس
 
 

امیر خلیلی و امیر چیت فروش در گفت و گو با برنامه ثریا؛ شهید سرلشگر خلبان بابایی اسوه صبر و مقاومت بود


همرزم خلبان شهید عباس بابایی گفت: شهید عباس بابایی، بزرگ مردی بود که در مکتب شهادت رشد و اسوه صبر و مقاومت بود.

به گزارش روابط عمومی نهاجا، امیر سرتیپ دوم خلبان حسین خلیلی از همرزمان سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی و امیر سرتیپ خلبان حسین چیت فروش از فرماندهان پیشکسوت نهاجا در سالروز شهادت شهید بابایی در برنامه گفتگو محور "ثریا" حضور پیدا کردند و به تشریح خاطرات و از خود گذشتگی های این شهید والا مقام پرداختند.

امیر چیت فروش در ابتدای این گفت گو بیان داشت: نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران از بدو انقلاب نوک پیکان تحریم ها بوده است و مکرر آمریکایی هایی تصور می کردند که نیروی هوایی از پا می افتد و فکر نمی کردند که ما هواپیما کوثر را به پرواز در بیاوریم.

وی افزود: نیروی هوایی سریع تر از سایر وزارت خانه ها و ارگان های دولتی تحریم را درک کرد و انقلاب صنعتی، مقاومت صنعتی و ریسک های صنعتی از نیروی هوایی شروع شد که ما نیاز داشتیم.

این پیشکسوت نیروی هوایی اظهار داشت: از رونمایی هواپیمای کوثر می توان درس گرفت که اگر همه پای کار باشیم و به جای غصه، فکر بخوریم قطعا به نتیجه خواهیم رسید.

امیر چیت فروش با بیان اینکه این شهید بزرگوار همیشه در صحنه‌های عملیاتی حضور می‌یافت و از نزدیک بر کار نیروها نظارت می‌کرد گفت: بابایی با روحیه شهادت طلبی، شجاعت و ایثار ، صفحات نوین و زرینی بر تاریخ انقلاب دفاع مقدس و نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران افزود.

وی بیان داشت: جایگاه شهید بابایی به حدی است که با وجود ساخت سریال ارزشمندی چون شوق پرواز و برگزاری بزرگداشتها و همه آثاری که پیرامون شخصیت والای این شهید بزرگوار داریم، هنوز بابایی را به طور کامل نشناخته ایم.

این فرمانده پیشکسوت نیروی هوایی با اشاره به اینکه آرامش و امنیت کشور خود را مدیون رشادت و ایثارگری شهدا هستیم، خاطرنشان کرد: تمام مردم و مسئولان قدردان شهدا باشند و در احیا و زنده نگهداشتن اهداف و آرمان‌های شهدا در جامعه تلاش کنند تا رضایت شهیدان به دست آید.

در ادامه امیرخلیلی از همرزمان سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی عنوان کرد: شهيد بابايی انسانی بود كه با سكوت خود بالاترين فرياد را سر مي داد و با عمل خود به طرف مقابل آنچه را می خواست بگويد نشان می داد و با سكوت خويش و با عمل و كردار، الگويی به تمام معنا برای ديگران بود.

وی افزود: شهيد عباس بابايی كم حرف ميزد و نگاه های معناداری داشت، يک نگاه تشكر آميز و با محبت داشت كه نشان رضايت خاطر از يك موضوع، بود و يک نگاه ديگر داشت كه حاكی ازانتظار رفتاری مناسب در آينده يا نزديک بود و يک نگاه ديگری هم داشت كه حاكی از انتقاد يا نارضايتی او از يك موضوع يا فرد يا عمل بود؛ در واقع شهيد بابايی با نگاه های خود، حرف خود را ميزد.

امیر خلیلی با اشاره به ویژگی نظامی شهید بابایی تصریح کرد: از آنجایی که بعد از آزادسازی خرمشهر تمام روش پروازی نیروی هوایی توسط دشمن لو رفته بود، شهید بابایی همراه با شهیدان اردستانی و ستاری روشی نو را طراحی کردند به گونه ای که ما در نیروی هوایی و روش دفاع و حمله به خودکفایی رسیدیم.

پیشکسوت دفاع مقدس گفت: در تاریخ 15/5/1366 روز عید قربان با یک هواپیمای دو کابینه "اف -5" در تبریز به اتفاق سرهنگ خلبان علی محمد نادری(خلبان کابین جلو) عهده‌دار انجام آخرین مأموریت پروازی خود شد ولی متأسفانه هنگام مراجعت از بمباران مواضع دشمن،هواپیما مورد اصابت گلوله‌های تیربار ضدهوایی قرار گرفت و در روز عید قربان به شهادت رسید و نام پرآوازه‌اش در تاریخ پر افتخار ایران جاودانه شد.

 

منبع:http://nahaja.aja.ir/Portal/home/?news/62745/65393/1522018/شهید-سرلشگر-خلبان-بابایی-اسوه-صبر-و-مقاومت-بود

 

 

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites
در در 8/6/2018 در 3:55 PM، kalafe2006 گفته است :

خدا رحمت کنه شهید بابایی رو 

 

ولی این کار درست و عاقلانه ای نیست که همه چیز رو به یک نفر نسبت بدیم 

به قول بیابانکی(شاعر سیاسی سُرا)

.....شاید او ریش دارد و من نه

2 people like this

Share this post


Link to post
Share on other sites

Create an account or sign in to comment

You need to be a member in order to leave a comment

Create an account

Sign up for a new account in our community. It's easy!


Register a new account

Sign in

Already have an account? Sign in here.


Sign In Now
Sign in to follow this  
Followers 0